فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پژوهش در علوم سیاسی

کتاب پژوهش در علوم سیاسی
رويکردهای اثبات‌گرا، تفسيری و انتقادی

نسخه الکترونیک کتاب پژوهش در علوم سیاسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۱۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پژوهش در علوم سیاسی

امروزه در عرصه علوم اجتماعی، که علوم سیاسی نیز بخشی از آن به‌شمار می‌رود، هیچ‌گونه وحدت روش‌شناختی مشاهده نمی‌شود. رویکردهای گوناگون به پژوهش در علوم اجتماعی مبانی فلسفی و معرفت‌شناختی متفاوتی دارند و راه‌های مختلفی برای دستیابی به دانش علمی‌توصیه می‌کنند. این وضعیت با شرایطی که مدت‌های مدید بر شاخه‌های گوناگون علوم اجتماعی حاکم بود و تلاش به عمل می‌آمد تا روش علمی واحدی فصل‌الخطاب همۀ پژوهشگران قرار گیرد (و شاید مهمترین تجلی آن در حوزۀ علوم سیاسی غلبۀ گفتمان رفتارگرا بر دانشکده‌ها و مراکز پژوهشی علوم سیاسی طی چند دهۀ بعد از جنگ جهانی دوم بود) بسیار متفاوت است. رفتارگرایی در علوم سیاسی تلاشی بود برای هماهنگی بیشتر منطق و ابزارهای پژوهشی با آنچه از قرن نوزدهم به ‌این سو در حوزۀ اقتصاد، جامعه‌شناسی و روان‌شناسی شکل گرفته بود و می‌کوشید تا این علوم را بر پایۀ روش‌های تجربی و اثباتی علوم طبیعی سازمان دهد. در واقع «روش علمی» به طور انحصاری به رویکردی اطلاق می‌شد که اصل را بر مشاهدۀ تجربی، آزمایش، کاربرد عقل و تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی قرار می‌داد، یعنی همان روشی که از قرن هفدهم میلادی با فرانسیس بیکن (۱۶۲۶ـ۱۵۶۱) آغاز و شاخص علوم تجربی و وجه ممیزۀ آن از اسکولاستیک قرون وسطی‌شد. علوم اجتماعی مدرن از بدو ظهور در قرن نوزده میلادی داعیۀ علم بودن به سبک علوم طبیعی را داشتند و آنگونه که پدر جامعه‌شناسی مدرن، اگوست کنت، اعلام کرده بود، می‌بایست علومی اثباتی باشند. روش‌شناسی همۀ علوم، اعم از طبیعی و اجتماعی، برای اثبات‌گرایان یکسان بود و شرط پژوهش علمی‌ صدق‌پذیری گزاره‌های پژوهشگر (یا ادعاهای مربوط به شناخت) از راه مشاهده و سنجش دقیق مقولات مورد بررسی بود. این روش علمی واحد مبتنی بر مجموعه‌ای از قواعد منطقی مجرد و مستقل از جهان و کردارهای اجتماعی آدمیان فرض می‌شد و کاربردی عام و فراگیر داشت. اگرچه مخالفان اثبات‌گرایان از همان ابتدا ادعاهای گزاف و خوش بینانۀ آنها را مورد تردید قرار داده بودند، این مخالفت‌ها نتوانست مانع از رواج گستردۀ این رویکرد معرفت‌شناختی به پژوهش در حوزه علوم اجتماعی شود و به تدریج اصول دیدگاه اثبات‌گرایی بر حوزۀ پژوهش‌های اجتماعی سلطه یافت، به گونه‌ای که اهل پژوهش، اغلب بدون توجه و حتی آگاهی از مفروضات اثبات‌گرایانۀ خود، عمل پژوهش را انجام می‌دادند یا در صورت آگاهی از آن مفروضات، تردید در آنها و ورود به مباحث معرفت‌شناختی پیچیده و احتمالاً حل‌ناشدنی را روا نمی‌دانستند. بحث‌های معرفت‌شناختی یکی از حوزه‌های اندیشۀ فلسفی را تشکیل می‌دهد و بویژه پس از چرخشی که رنه دکارت (۱۶۵۰ ـ ۱۵۹۶) در مباحث اصلی فلسفه از اندیشه دربارۀ معنای هستی (هستی‌شناسی) به اندیشه دربارۀ فرآیند شکل‌گیری دانش ایجاد کرد، به مهمترین موضوع فلسفه در خصوص علوم جدید تبدیل شده است. پرسش‌های معرفت‌شناختی به معنای پرسش دربارۀ ماهیت آنچه می‌دانیم، یا دانش ما نسبت به اشیاء و امور هستی است. به عبارت دیگر، معرفت‌شناسی حوزه‌ای است که در آن دعاوی مربوط به شناخت سنجیده می‌شود.

ادامه...

بخشی از کتاب پژوهش در علوم سیاسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. هدف از پژوهش در علوم اجتماعی چیست؟

برخلاف روش اثبات گرا که اساساً روشی علت جوست، در رویکرد تفسیری هدف از پژوهش معناکاوی یا فهم است. تفکیک علوم اجتماعی از علوم طبیعی بر پایه اهداف جداگانه پژوهشی با دیلتای و تفکیکی که او میان تبیین(۷۴) و فهم(۷۵) به عمل آورد آغاز شد. «فهمیدن» به آن کیفیت ویژه انسانی اشاره دارد که افراد برای پی بردن به جایگاه خود در اجتماع و فهم روابط خویش با دیگران به کار می برند. برای درک سازوکارهای پدیده ای فیزیکی یا رفتار غریزی موجودی زنده نمی توانیم خود را به جای آنها قرار دهیم، در حالی که در بررسی فردی دیگر این توانایی را داریم که خود را در جای او قرار دهیم و بکوشیم آنچه را در سر او در آن شرایط خاص می گذرد برای خود باز تولید کنیم. به دیگر سخن، ما توانایی همدلی با افراد دیگر را داریم. رفتار آدمی نیز، برخلاف پدیده های فیزیکی و بخش عمده رفتار جانداران دیگر، غریزی نیست و متاثر از قصد و نیات، احساسات، هنجارها و تفسیر آنها از سوی فرد و طیف گسترده ای از عوامل دیگر است و به سختی می توان تبیینی برای آن یافت که همه عوامل مذکور را در نظر گرفته باشد. سنت تفهم در علوم اجتماعی طالب فهمی است که بر معنای رفتار انسان و مضمون تعامل اجتماعی تمرکز دارد، یعنی فهمی همدلانه که بر تجربه شخصی و پیوندهای میان وضعیت های روحی و رفتار استوار شده است (کویین پتن، ۲۰۰۲، ص۵۲).
چنین فهمی اصولاً برداشت یا تاویلی از آنچه دیده یا با همدلی تجربه می شود، به شمار می آید. به گفته گادامر: «فهمیدن تاویل کردن است، بیان آن چیزی است که شخص می فهمد؛ به بیان دقیق تر مشارکت در رخدادی است که در آن، آنچه فهمیده شده خود را در زبان تاویل می کند» (احمدی و دیگران، ۱۳۷۷، ص ۲۵).
پژوهشگر تفسیری تلاش خود را صرف فهم چگونگی خلق معنی از سوی انسان ها در روابط روزمره ای که آنان با دیگران دارند، می کند. برای نیل به این منظور، می کوشد در دنیای اجتماعی افراد و در آنچه حس و تجربه می کنند سهیم شود. برداشت ها و تعابیر افراد از آنچه پیرامونشان می گذرد و معنایی که به رفتار خود اطلاق می کنند برای پژوهشگر اهمیت تعیین کننده ای دارد. او وظیفه خود را مطالعه رفتار بیرونی یا قابل رویت افراد نمی داند، چراکه اعتقاد دارد ممکن است معنای رفتار یکسان در میان افراد گوناگون متفاوت باشد. آنچه برای وی اهمیت دارد مطالعه عمل اجتماعی معنادار مردم است، یعنی رفتاری که مردم با هدف و منظور مشخص بروز می دهند و آن را در ذهن خود به گونه ای خاص معنا کرده اند. پیروان رویکرد تفسیری معتقدند عمل انسان فی نفسه یا ماهیتاً معنای خاصی ندارد، این عمل معنای خود را در مضمون اجتماعی ویژه ای می یابد که در آن، گروهی از مردم به خلق مشترک معنی مشغولند.

۲. ماهیت بنیادین واقعیت اجتماعی چیست؟

برخلاف اثبات گرایان که «واقعیت اجتماعی» را جدا از نحوه درک مردم و شیوه ای که آنها بر اساس آن «معنای» این واقعیت اجتماعی را تعیین کرده اند به مثابه یک شیء یا پدیده فیزیکی و مستقل از اذهان افراد تعریف می کنند، پیروان رویکرد تفسیری واقعیت اجتماعی را اساساً بر ساخته ای می دانند که در جریان تعامل انسان ها و معانی ای که آنها خلق می کنند تعّین می یابد. برای مثال هربرت بلومر، که از مهم ترین نظریه پردازان مکتب جامعه شناختی کنش متقابل نمادین محسوب می شود، اظهار می دارد که معانی حاصل آن دسته فرآیندهای اجتماعی است که افراد یا گروه هایی از افراد در جریان کنش متقابل خلق کرده اند. این معانی سازنده «واقعیت هایی» است که در جهان محسوس عملاً تجربه یا حس می شود. اما از آنجا که این واقعیت ها به چگونگی خلق معنا از سوی انسان ها ربط دارند، واقعیت عملاً تفسیری از میان گزینه های تفسیرپذیر یا تعاریف گوناگون خواهد بود. آنچه مهم است درستی یا نادرستی این یا آن تفسیر نیست؛ اگر انسان ها وضعیتی را واقعی تعریف کنند، پیامدهای این وضعیت نیز واقعی خواهد بود (برگ، ۱۹۹۵، ص۸). واقعیت اجتماعی خلق شده از سوی انسان ها، از آنجا که مبتنی بر معانی مشترک است، به طور جدی آسیب پذیر است و با تغییر تعاریف از آن، ممکن است تغییر یابد. بنابراین مردم در تعامل روزانه دائماً باید مراقب حفظ ارکان آن واقعیت باشند، در غیراین صورت نظم هر روزه زندگی آنان دستخوش تزلزل جدی می شود. پیروان این برداشت مدعی هستند که زندگی اجتماعی با نظام های معنایی ای که کنشگران اجتماعی خلق کرده اند و در جریان تعاملی که آنان با یکدیگر دارند ممکن می شود. به قول تاویل گرایان، «واقعیت، به واسطه زبان و موقعیت تاریخی ما، واقعیتی تاویل شده است» (احمدی و دیگران، ۱۳۷۷، ص ۱۷). «واقعیت» بر اساس فهم یا شناخت پیشین یا نظام معنایی ما تجربه می شود. تمرکز پژوهشگر بر رفتار بیرونی کنشگران (واقعیت بیرونی) او را قادر به درک معنای اجتماعی آن رفتار نخواهد کرد، زیرا راهی برای فهم تعریفی که کنشگر از رفتار خود دارد و واقعیتی که کنشگر تاویل کرده و در آن عمل مذکور را معنا بخشیده است نخواهد داشت.
اثبات گرایان فرض را بر آن می گذارند که همگان (دست کم در فرهنگی یکسان) در نظام معنایی مشترکی سهیم هستند، اما در رویکرد تفسیری چنین پنداشته می شود که ممکن است مردم واقعیت را یکسان یا متفاوت ببینند. طرفداران این رویکرد به موارد بسیاری اشاره می نمایند که یک شیء یا رویداد را افراد گوناگون به شیوه های مختلف «تجربه» می کنند یعنی هر یک با دیدن آن به برداشت یا معنای متفاوتی می رسند. پژوهشگران تفسیری بر اثبات گرایان خرده می گیرند که آنها روش واحدی از مشاهده و تجربه جهان را بر دیگران تحمیل می کنند، حال آنکه تفسیرهای چندگانه ای از تجربه انسان یا واقعیت هایی که او در آن قرار دارد ممکن است. به طور خلاصه، در رویکرد تفسیری، واقعیت اجتماعی از انسان هایی تشکیل شده که در جریان تعامل اجتماعی روزانه خود مدام در حال خلق معانی و تفسیرهایی از وضعیت خویش هستند (نیومن، ۲۰۰۰، ص۷۲).

۳. سرشت انسان چیست؟

انسان از منظر رویکرد تفسیری موجودی فرض می شود که پیش از هر چیز معنی ساز و تاویل گر است. او جهان پیرامون خود و روابطش با دیگران را بر پایه معانی ای که به طور گروهی یا فردی خلق شده و در نهایت استنباط فردی یافته است برای خویش مفهوم می کند. زندگی در جامعه تنها با درک معانی و تفسیر آنها ممکن می شود. الگوهای رفتاری انسان در اصل تابع قوانین بیرونی نیست؛ زیرا انسان همواره به واسطه توانایی خود در تفسیر پایگاه و نقش خویش و روابط با دیگران در وضعیت های مشخص، گزینه های رفتاری گوناگونی را در برابر خود می یابد. درکی که انسان از خویشتن دارد نیز به طور اجتماعی ساخته می شود. «خود»،(۷۶) آنگونه که روان شناسان اجتماعی چون جرج هربرت مید و جان کولی نشان داده اند، به وسیله تعامل با دیگران و تفسیری که از برداشت دیگران درباره خویش داریم به دست می آید. از آنجا که انسان در جریان تعامل با دیگران و معانی خلق شده در این تعامل خود را می سازد، تثبیت هر نوع سرشتی برای او از جمله عقلانیت و حسابگری جایز نیست. عملی که در گروهی از مردم، به واسطه معنایی که آن عمل یافته است، عاقلانه تلقی می شود احتمال دارد در جمع دیگری از مردم نابخردانه جلوه کند. مردم شناسان مدام به صحنه هایی از این دست برمی خورند و به خوبی می دانند که معیارهای عقلانی جامعه غربی را نمی توانند برای فهم عقلانیتی به کار برند که بومیان در آداب و مناسک خود برای تاثیرگذاری بر طبیعت دارند.

۴. علم چه نسبتی با شعور متعارف دارد؟

برخلاف دیدگاه اثبات گرایی که علم و احکام آن را کاملاً از شعور متعارف جدا می کند و آنچه را که ذیل دومی قرار می دهد مغایر با برداشت علمی از قضایا می پندارد، دیدگاه تفسیری توجه خاصی به شعور متعارف مردم دارد و فهم آن را مهم ترین گام در دسترسی به شیوه ای می داند که مردم به طور عادی و روزمره جهان پیرامون خود را مفهوم می کنند. در واقع به اعتقاد برخی از تفسیریون، از جمله آلفرد شوتز، هر گونه تفکر علمی ریشه در اندیشه ای مبتنی بر شعور متعارف دارد و تصور مرزی قاطع و روشن میان این دو اساساً نادرست است. اگر فرض ما این باشد که جهان اجتماعی به طور جمعی از سوی انسان ها خلق می شود، ناگزیر باید توجه خود را معطوف به شعور متعارف مردمی کنیم که واقعیت اجتماعی بر پایه برداشت های آنان شکل گرفته است. بنابراین پژوهشگر تفسیری توجه ویژه ای به شعور متعارف افراد مورد بررسی دارد و آن را اساس برداشت های تاویل گرایانه خود قرار می دهد. به طور نمونه، در مکتب کنش متقابل نمادین وظیفه اصلی پژوهشگر فهم روش هایی است که مردم بر اساس آن به طور روزمره ارتباط میان خود را معنادار و زندگی اجتماعی را امکان پذیر می کنند. شعور متعارف را می توان مخزنی از نظریه های روزمره دانست که مردم برای سازماندهی و توضیح رویدادهای زندگی خود به آن متوسل می شوند. روشی که مردم برای تعبیر رویدادهای پیرامون خود به کار می برند، مثلاً شیوه ای که مهمترین رویدادهای سیاسی در سطح محلی، ملی و جهانی را برای خود مفهوم می کنند، طبعاً برای پژوهشگر تفسیری در درجه اول اهمیت قرار دارد.
در رویکرد تفسیری، شعور متعارف منبع پرباری از اطلاعات برای فهم مردم است. شعور متعارف فرد و درک او از واقعیت از جهت گیری عمل گرایانه او به جهان و مجموعه ای از مفروضات وی نسبت به جهان سرچشمه می گیرد. مردم از صحت باورهای متعارف خود اطمینان قطعی ندارند و با این وجود باید آن را صحیح بپندارند تا بتوانند در جهان عمل کنند. آلفرد شوتز از این رویکرد به مثابه «نگرش طبیعی» به جهان یاد می کند، یعنی پذیرش این فرض که جهان پیش از آنکه انسان ها قدم در آن بگذارند وجود داشته است و پس از خروج بشر از صحنه همچنان پابرجا خواهد بود (نیومن، ۲۰۰۰، ص۷۳). با وجود این، باید توجه داشت که پژوهشگر تفسیری مایل نیست شعور متعارف را معادل برداشت علمی از زندگی اجتماعی بداند. به دیگر سخن، پژوهشگر تفسیری تبیین خود را به دیدگاه کنشگر محدود نمی کند، هر چند دیدگاه وی برایش مهم و در خور توجه باشد. او علوم اجتماعی را تکرار باورهای متعارفی که در میان مردم رایج است نمی داند، بلکه تمایل دارد از این باورهای متعارف برای بازسازی زیست جهان افراد مورد بررسی خود استفاده کند و عمیقاً زاویه دید آنها به مسائل، از جمله مسائل سیاسی، را درک کند. بنابراین وظیفه او صرفاً این نیست که به تکرار برداشت های افراد از رویدادها بپردازد یا دیدگاه های آنان را عیناً تحویل دهد. آنچه برای او اهمیت دارد توجه دقیق به تبیین های متعارفی است که مردم از انواع پدیده ها، از جمله دنیای سیاست، دارند. برای مثال فهم نگرش اعضای یک فرهنگ یا خرده فرهنگ های گوناگون یک جامعه به موضوعاتی از قبیل جایگاه و نقش رهبران سیاسی، فرآیند تعیین رهبری سیاسی، انتخابات، رابطه با کشورهای خارجی و غیره برای پژوهشگر تفسیری موضوع بسیار مهمی تلقی می شود، زیرا در نهایت همین مردم هستند که، بر پایه شعور متعارف خود، دامنه عملکرد رهبران را تعیین می کنند. حتی تخیلات و رویاهای یک ملت می تواند در فهم فرهنگ سیاسی آن ملت جایگاه مهمی داشته باشد. هر دانشجوی سیاسی که اندک تماسی با مردم عادی دارد خیلی زود متوجه می شود که شیوه ای که مردم مسائل سیاسی جامعه و جهان را برای خود معنا می کنند با آنچه او به عنوان علم سیاست در دانشگاه آموخته است الزاماً مطابقت ندارد. مثلاً باور به توطئه های مختلف در همه ابعاد زندگی سیاسی در مردم عادی بسیار عمیق و ریشه ای است و انکار وجود این توطئه های داخلی و خارجی از سوی صاحب نظری که می کوشد برای رویدادها تبیینی معقول و متکی به شواهد و قراین بیابد چه بسا نزد مردم عجیب جلوه کند. واقعیت این است که مردم به طور عادی جهان خود را بر پایه فرضیه ها یا تبیین های علمی مفهوم نمی کنند، بلکه بر پایه تجارب پیشین خود و فرهنگ زندگی روزمره به همه امور و رویدادها می نگرند. بدیهی است که رسانه های گروهی، بویژه تلویزیون، در جهان امروز نقش مهمی را در شکل گیری شعور متعارف مردم، دست کم در ارتباط با رخدادهای سیاسی، ایفا می کنند.

۵. یک تبیین یا نظریه اجتماعی قابل قبول چیست؟

نظریه اجتماعی قابل قبول یا هر نوع تبیین علمی در اثبات گرایی دقیقاً متناظر با «نظریه» در سایر علوم است، یعنی مجموعه به هم تافته ای از گزاره ها که بیانگر روابط قانونمند میان مفاهیم و پدیده ها هستند. آنچه بیش از همه در تبیین اثبات گرایانه اهمیت دارد تعیین علیت یا قوانین علی است، اما نحله های گوناگون رویکرد تفسیری فهم را به کندوکاو در معانی خلق شده در روابط میان انسان ها وابسته می دانند، بنابراین تبیین مورد نظر آنان عملاً روایت است، ولیکن روایتی معقول و مبتنی بر تجربه ها و باورهای مردمی که مورد مطالعه قرار گرفته اند و شیوه ای که به واسطه آن جهان را برای خود معنا کرده اند.
رویکرد تفسیری به تفسیر و توصیف این مطلب می پردازد که مردم چگونه در زندگی روزمره خود رویدادها و امور زندگی ـ از جمله رویدادها و امور سیاسی زندگی ـ را به گونه ای معنادار درک و تفسیر می کنند. گزارش پژوهشی پژوهشگر تفسیری احتمالاً شباهت بیشتری به رمان یا بیوگرافی دارد تا اثباتی ریاضی گونه. این گزارش در وجه توصیفی خود غنی و مفصل ولی از نظر تجرید بسیار محدود است. به عبارت دیگر، تبیین های تفسیری اساساً از نوع تفریدی(۷۷) و نه تعمیمی محسوب می شوند. تحلیل تفسیری وضعیتی اجتماعی یا رویدادی سیاسی قابل قیاس با تفسیری است که منتقدی ادبی از اثری ادبی یا رمان به عمل می آورد، چنین تحلیلی به لحاظ درونی یکپارچه و فاقد تناقض منطقی و در عین حال معطوف به «متن»، یعنی همان وضعیت اجتماعی یا رویداد سیاسی مورد بررسی، است.
نظریه تفسیری در خواننده احساس واقعیت اجتماعی فرد دیگر را به وجود می آورد. نظریه مذکور با آشکارسازی معانی، ارزش ها، طرح های تفسیری و قواعد زندگی که مردم در زندگی روزمره یا فعالیت های گوناگون خود به کار می برند، به منظور فوق دست می یابد. این تبیین با معناکاوی در دنیای ذهنی بازیگران اجتماعی احیاناً به روش هایی اشاره می کند که مردم در مضمون های اجتماعی گوناگون برای تشخیص و تفسیر تجربه های خود از آنها استفاده می نمایند. این روش ها یا سنخ بندی ها(۷۸) شامل الگوها، طرح ها و نظریه پردازی هایی است که مردم به طور غیررسمی و متعارف برای دسته بندی و سازماندهی جریان امور و رویدادهای روزمره ای که تجربه می کنند به کار می برند (نیومن، ۲۰۰۰، ص۷۴). برای مثال پژوهشگری که قصد تبیین شیوه عمل فعالان محیط زیست در جامعه ای خاص را دارد سعی می کند تصویری هر چه روشن تر از زندگی سیاسی و فعالیت های اجتماعی و افراد مذکور به دست دهد که در آن نحوه تعامل نوعی آنان با سایر فعالان، مسئولان کشوری، هواداران، مخاطبان عام که پیام ایشان و همفکرانشان باید به این مخاطبان ارسال شود، شیوه ای که آنان میان دوستان و مخالفان مسلکی خود تفکیک قائل می شوند و طیف گسترده ای از موضوعات دیگر ارائه شده باشد. حجم عمده گزارش پژوهشی چنین پژوهشگری را توصیف جزء به جزء جهان فعالان سیاسی محیط زیست تشکیل می دهد.
نمونه دیگری که می توان ذکر کرد توصیفی است که کلیفورد گیرتز از تجربه روزمره مسلمانی اندونزیایی ارائه می دهد و در آن به جای پرداختن به دکترین ها و قوانینی که عالمان دین در آثارشان نگاشته اند، به اسلامی که هر روزه در عملکردها، باورها، عادت ها و تلقّیات مردم تجربه می شود توجه دارد و آن را به گونه ای بیان می کند که خواننده احساس مسلمان بودن در نقطه خاصی از جهان را به دست می آورد (گیرتز، ۱۹۶۸). هدف او نشان دادن قوانین جهانشمول اسلام نیست، بلکه درکی است که مردم در مضمون اجتماعی و فرهنگی خاص از باورهای دینی خود و مقتضیات آن برای زندگی روزمره خود دارند. روشی که پژوهشگر تفسیری در تبیین چگونگی اتخاذ برخی تصمیم ها از سوی شخصیتی سیاسی در زندگینامه شخصیت مذکور به کار می برد، اغلب شامل توصیف جزئیات مضمون سیاسی و اجتماعی خاصی است که وی در آن قرار گرفته و با توجه به آنها گزینه های پیش روی خود و راه هایی را که برای اقدام ممکن می بیند، می سنجد و در نهایت تصمیم خاصی را می گیرد یا عمل ویژه ای را انجام می دهد (ر.ک. گیرتز، ۱۹۶۸).
به طور خلاصه، تبیین های پژوهشگر تفسیری آکنده از مفاهیم سودمند است که بیشتر آنان از زبان رایج در میان خود افراد مورد بررسی به دست آمده است. این تبیین در عین حال می تواند برخی تعمیم های محدود را نیز دربر داشته باشد، اما هرگز از تجربه و واقعیت «درونی» افرادی که مورد مطالعه هستند زیاد فاصله نمی گیرد.

۶. درستی یا نادرستی یک تبیین را چگونه می توان معین کرد؟

تبیین های اثبات گرایانه زمانی صحیح تلقی می شوند که در پرتو شواهد تجربی آزموده شده و در عین حال در موارد مشابه هم کاربرد داشته باشند، یعنی با تکرار مطالعه مشخص شود که تبیین قبلی همچنان به قوت خود باقی است. البته پوپر شرط ابطال نشدن فرضیه را برای پذیرش آن اساسی تلقی می کند و اعتقادی به تصدیق پذیری آن ندارد. در هر صورت فرضیه ای که در پرتو شواهد به دفعات آزموده شود تبیینی مورد قبول و تایید شده محسوب می شود. اما از آنجا که در رویکرد تفسیری داده ها هرگز مستقل از تفاسیر نگرنده در نظر گرفته نمی شوند و «عینیت» به معنای وجودی مستقل از برداشت ها و تفسیرهای پژوهشگر ندارند، نمی توان آنها را ملاک صحت و سقم یک نظریه یا تبیین قرار داد. ضمن اینکه احتمال دارد تکرار پژوهش امکان پذیر نباشد، زیرا شرایط اجتماعی یکسان را به سختی می توان بیرون از آزمایشگاه به وجود آورد. بنابراین هر نوع تبیینی احتمالاً مربوط به وضعیتی خاص خواهد بود و ممکن است موارد مشابهی برای آزمودن آن تبیین پیدا نشود.
در پژوهش های کیفی که با مفروضات رویکرد تفسیری بیشتر سازگارند، اعتبار دانش به دست آمده به وسیله پژوهش، با توجه به نکات زیر، به گونه ای متفاوت با روش های اثبات گرایی سنجیده می شود:
۱. در رویکرد تفسیری اعتبار دانش به دست آمده به معنای اعتمادی است که به صحت آن داریم و به معنای اطمینان از حقیقت آن نیست؛
۲. واقعیت هرگز با ادعاهایی که پژوهشگران درباره آن دارند، یکسان نیست؛
۳. واقعیت همواره از دیدگاه خاصی مشاهده می شود، در نتیجه در گزارش های ما واقعیت بازتولید نمی شود، بلکه بازنمایی(۷۹) می شود (همرزلی، ۱۹۹۲).
پژوهشگرانی که در پرتو رویکرد تفسیری کار می کنند به جای واژه هایی مانند «تصدیق شده در پرتو شواهد تجربی،» «مبتنی بر شواهد عینی،» و «آزمون شده،» از واژه هایی چون «قابل اعتماد،» «متعادل،» «منصفانه،» و «کامل» برای نشان دادن مزیت تبیین های خود استفاده می کنند.
پژوهشگران معتقد به رویکرد تفسیری برخی فنون را برای تعیین اعتبار تبیین های خود ابداع کرده اند که جایگزین هایی برای روش های اعتباریابی تبیین های اثبات گرایی محسوب می شوند. از جمله این روش ها داوری درباره یافته های پژوهشگر به وسیله تعیین میزان انطباق آن با فهم اعضای گروهی است که مورد بررسی قرار گرفته اند، به این معنا که «روایت» پژوهشگر درباره افراد یا سوژه های مورد بررسی با «روایت» آنان از وضعیت خویش مقایسه می شود و همخوانی میان این دو روایت به منزله «صحت» تبیین ارزیابی می شود. فن ارزشیابی یافته های پژوهشگر با مراجعه به روایت خود افراد مورد بررسی ریشه در دیدگاه آلفرد شوتز دارد. شوتز معتقد بود که محققان گاهی باید یافته های «علمی» خود را با آنچه افراد مورد بررسی درباره رفتارشان گزارش می دهند مقایسه کنند. «شرط کفایت»(۸۰) تبیین های علمی آنگونه که شوتز بیان کرده مستلزم چنین عملیاتی است. روش دیگر، مقایسه یافته ها با یافته هایی است که به مدد روش های دیگر درباره همان پدیده مورد بررسی به دست آمده است، یا اصطلاحاً استفاده از فن «مثلث بندی»(۸۱). منظور این است که اگر با چند روش مختلف بتوان تبیین تقریباً یکسانی برای پدیده واحدی یافت، می توان آن تبیین ها را کم و بیش با اطمینان پذیرفت.
به رغم رواج اینگونه فنون برای ارزیابی تبیین های تفسیری، برخی از طرفداران رویکرد تفسیری و همچنین منتقدان، فنون مذکور را چندان مفید یا دقیق نمی دانند. از جمله مایکل بلور (۱۹۹۷) هر دو روش مثلث بندی و مقایسه روایت های نگرنده و نگریسته را آکنده از مشکلات و خطاهای روش شناختی توصیف می کند. به اعتقاد بلور، یکی از مشکلات مثلث بندی یا استفاده از چند روش برای رسیدن به یافته های مشابه اشکال منطقی آن است. اگر درباره هر موضوع پژوهشی یک روش پژوهش وجود داشته باشد که با در نظر گرفتن همه جوانب، بهترین روش تلقی شود، در این صورت مثلث بندی به معنای آن خواهد بود که یافته های به دست آمده از بهترین روش را در کنار یافته های روش های دیگری که، در مورد آن موضوع خاص نامطلوب ترند قرار دهیم و قصد مقایسه آنها را داشته باشیم. البته اگر نتایج دو روش شبیه باشند، مشکلی نداریم، اما مشکل زمانی رخ می دهد که این یافته ها همخوانی نداشته باشند. در این صورت این پرسش مطرح خواهد شد که آیا می توان یافته های «بهترین» روش در دسترس را بر پایه شواهدی که از روشی «ضعیف تر» به دست آمده مردود دانست؟ اما مشکل دیگر این است که اغلب قادر نیستیم یافته های به دست آمده یک روش پژوهش را با یافته های حاصل از روش دیگر مقایسه کنیم، زیرا تمامی یافته های پژوهش در رویکرد تفسیری (و نیز در رویکردهای دیگر به قول بلور) متاثر از شرایط تولیدشان هستند. در نتیجه یافته های به دست آمده از روش های گوناگون از نظر شکل و ویژگیهای آنها به حدی متفاوتند که مقایسه مستقیم آنها عملاً ممکن نخواهد بود (بلور، ۱۹۹۷، ص۳۹).
اعتباریابی یافته ها به وسیله خود اعضا (افراد مورد بررسی) نیز مانند مثلث بندی خالی از اشکال نیست. همانگونه که یافته های به دست آمده از پژوهش برگرفته از شرایط تولیدشان است و ضعف های روشی بر آنها تاثیر می گذارد، نتایجی که از آزمون اعتباریابی از افراد مورد بررسی به دست می آید نیز در معرض همان کاستی ها قرار دارد؛ یعنی روش هایی که برای دریافت واکنش آن افراد به روایت پژوهشگر به کار می بریم خود در معرض انواع خطاها قرار دارند. احتمال دارد افراد مورد بررسی برداشت خود از روایت پژوهشگر را تایید کنند و نه الزاماً آنچه پژوهشگر دیده و گزارش کرده است (یعنی معانی دیگری را از آن روایت استنباط کنند)، یا ممکن است آنان برای خوشایند پژوهشگر، یافته های او را صحیح ارزیابی کنند و جنبه هایی از آن روایت را که برای پژوهشگر کاملاً حاشیه ای بوده در کانون اصلی توجه خود قرار دهند و موضوع اصلی بحث پژوهشگر را کلاً نادیده بگیرند یا تحت الشعاع مطالب دیگر قرار دهند (بلور، ۱۹۹۷، صص ۴۵ـ۴۱).
بسیاری از تفسیرگرایان ثابت قدم، از جمله تاویل گرایانی چون چارلز تیلور، عملاً هرگونه روشی را برای تصدیق تبیین های تفسیری منکر می شوند و معتقدند هر رویه ای که برای ارزشیابی صدق یک تبیین (تفسیر) اتخاذ شود صرفاً تفسیر دیگری خواهد بود. بنابراین همچنان ارائه تفسیرهای بیشتر ادامه خواهد یافت (تیلور، ۱۹۸۷، صص ۳۸ـ۳۶). ریکور به روشی اشاره می کند که در آن، وساطت و داوری میان تفسیرهای ناسازگار در علوم اجتماعی به رویه مالوف در نقد متون ادبی شباهت می یابد، اما در عین حال اذعان می دارد که این «دیالکتیک گمانه زنی و اعتبار یابی» هنوز در مقام روشی مشخص و تعریف شده قرار ندارد (رابینو و سالیوان، ۱۹۸۷، ص۹).

۷. مقصود از شواهد و داده های مبتنی بر واقعیت چیست؟

داده هایی که در رویکرد تفسیری به کار می روند از نوع کیفی هستند، یعنی مجموعه ای از نقل قول ها، یادداشت های به دست آمده از مشاهده میدانی یا گزیده هایی از اسناد و نظایر آن. این گونه داده ها خواننده را در وضعیت زمانی و مکانی مشاهده قرار می دهند، به طوری که او خود را در آن زمان و مکان حس می کند یا می بیند. چنین داده هایی تجربه مشخص دیگری از جهان را دریافت می کنند و به خواننده انتقال می دهند. در رویکرد تفسیری «عینیت» و «برکندگی»(۸۲) مطلوب اثبات گرایان معنی ندارد. چنین فاصله ای میان نگرنده و نگریسته نه تنها مطلوب نیست بلکه سبب سوء فهم نگرنده می شود. پژوهشگر برای فهم ماهیت آنچه مطالعه می کند، بویژه در شرایطی که پدیده مورد بررسی سرشار از رفتارهای معناساز و عاطفی است، باید فاصله مذکور را تا حد امکان برطرف کند و به وضعیت «همدلی» با موضوع شناسایی خود برسد. بنابراین «عینیت» داده ها در رویکرد تفسیری معنای دیگری دارد. هر چه پژوهشگر به نوع نگاه افراد مورد بررسی خود نزدیکتر شود به همان نسبت نیز درک او از موضوع بهتر و عمیق تر و در نتیجه «عینی تر» خواهد شد (کویین پتن، ۲۰۰۲، صص ۴۸ـ۴۷).
در رویکرد تفسیری شواهد یا واقعیت های عینی حضوری مستقل و فارغ از تفاسیر ندارند. در این رویکرد، واقعیت های عینی سیال و متغیرند و بسته به نظام معنایی و مضمونی که در آن قرار گرفته اند، معانی متفاوتی را القا می کنند. این گونه شواهد وابسته به مضمون، تفسیرها یا برداشت های افرادی هستند که در آن مضمون اجتماعی عمل می کنند بنابراین در رویکرد تفسیری نمی توان با مصاحبه یا پیمایش پاسخ های طیف گسترده ای از پاسخگویان به پرسش های به ظاهر یکسان و استاندارد را به نحوی معنادار با هم مقایسه کرد، زیرا ممکن است برداشت پاسخگویان گوناگون از پرسش ها یکسان نباشد و تعامل میان پرسش ها و پاسخگو (یا میان پرسشگر و پاسخگو) در هر مورد متفاوت از موارد دیگر باشد.
به باور پژوهشگران تفسیری وضعیت های اجتماعی دربردارنده انواع پیچیدگی ها و نقاط مبهم هستند. از این رو مشاهده سهل و مستقیم واقعیت های عینی تقریباً امکان ناپذیر است. غالب رفتارها یا جمله های ادا شده از سوی افراد می تواند چندین معنا داشته باشد و به شیوه های مختلف تفسیر شود. در جریان زندگی اجتماعی، مردم خود را در انواع وضعیت ها می یابند که معنای آنها الزاماً روشن نیست و باید با تکیه بر انواع نشانه ها، معنایی برای آنها بیابند تا بفهمند اطرافشان چه می گذرد. معنای رفتار فرد در وضعیتی اجتماعی با توجه به مضمون خاص آن وضعیت قابل فهم است. حال اگر ناظری بیرونی، تنها با اتکا به آنچه مشاهده کرده و بی توجه به مضمون و معنایی که هرگونه رفتاری برای کنشگر یا کنشگران در آن وضعیت داشته است، بخواهد پدیده مشاهده شده را حقیقتی عینی و شاهدی مسلم بپندارد، لزوماً به شناخت خوبی دست نیافته است. برای مثال دست دادن دو دیپلمات از کشورهایی که با هم در ماه های اخیر روابط تیره داشته اند در یک مهمانی رسمی نمی تواند الزاماً به معنای موفقیت در برخی مذاکرات پشت پرده به منظور حل اختلاف ها تلقی شود. چه بسا عرف دیپلماتیک، ادب یک یا هر دو دیپلمات، وضعیت خاص آن ضیافت و غیره سبب چنین عملی شده باشد، بنابراین واقعیت عینی مشاهده شده ـ دست دادن دو دیپلمات ـ به هیچ وجه به معنای بهبود روابط کشورهای متبوعشان نیست.

۸. ارزش های پژوهشگر چه ارتباطی با فعالیت علمی وی دارند؟

رویکرد تفسیری امکان انجام پژوهش های رها از ارزش ها را منکر می شود، اگرچه دخالت ارزش ها و جهت گیری های ایدئولوژیک برای دستیابی به نتیجه ای مطلوب را مطلقاً نمی پذیرد و آن را به هیچ عنوان شایسته پژوهش علمی نمی داند. در واقع، پژوهشی که در آن پژوهشگر از پیش در مورد برخی نتایج تصمیم قطعی گرفته باشد و با دستکاری در داده ها بکوشد تا به «حقایق» از پیش تعیین شده دست یابد در هر رویکرد جدی روش شناختی مردود است. اما پژوهشگران تفسیری این ادعای اثبات گرایان را که پژوهشگر می تواند و باید کاملاً در بررسی خود فارغ از ارزش های سیاسی و اجتماعی و غیره باشد نمی پذیرند. در مقابل، پژوهشگران تفسیری بر این باورند که احساسات، ارزش ها و دیدگاه های پژوهشگر مدام در پژوهش مداخله می کنند. حتی پژوهشگر در مواردی نیاز دارد، هرچند به طور موقت، خود را در تعهدات و ارزش های سیاسی یا ایدئولوژیکی افراد مورد بررسی سهیم بداند تا به نحو بهتری به همدلی با آنان برسد. آنچه پژوهشگران تفسیری در زمینه معضل ارزش ها بیان می کنند به طور خلاصه این است که پژوهشگر باید در جریان پژوهش بکوشد تا رویکردی بازتابنده(۸۳) داشته باشد، به این معنا که مدام دیدگاه ها، احساسات و ارزش های خود را به هنگام مطالعه دیگران مورد توجه قرار دهد، از نو بسنجد و تحلیل کند. بازتابندگی در گفتمان پژوهشگران تفسیری به معنای تاکید بر اهمیت خودآگاهی، نگرش ها و دیدگاه های سیاسی و فرهنگی پژوهشگر است. پژوهشگری که سعی در بازتابندگی دارد می کوشد تا نسبت به مبادی فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، زبان شناختی و ایدئولوژیکی دیدگاه خود آگاه باشد و در صورت لزوم آنها را بیان کند و خواننده گزارش پژوهشی را نیز در جریان امر قرار دهد. بازتابندگی علاوه بر تامل درباره ارزش های خود و افراد مورد بررسی و حرکت میان آن دو، توجه به ارزش ها و داوری های ارزشی دریافت کنندگان نتایج پژوهش را نیز شامل می شود. از این رو تعاملی سه جانبه میان پژوهشگر، افراد مورد بررسی و دریافت کنندگان نتایج پژوهش شکل می گیرد و به شفافیت بیشتر پژوهش و احتراز از وضعیتی می انجامد که در آن مدعی بی طرفی ارزشی هستیم ولی عملاً یافته های ارزش داورانه ارائه داده ایم.

نقد رویکرد تفسیری

پژوهشگرانی که رویکرد اثبات گرایی را تنها روش علمی برای مشاهده و مطالعه جهان اجتماعی، از جمله دنیای سیاست، می دانند نمی توانند «علمیت» رویکرد تفسیری را بپذیرند. آنها رویکرد اخیر را حداکثر در برخی پژوهش های اکتشافی که مقدمه پژوهش های جدی تر علمی محسوب می شوند، سودمند می یابند. موضع روش شناسان تفسیری از دید چنین اثبات گرایان ثابت قدمی اساساً موضعی آنارشیستی است، زیرا به پژوهشگر امکان می دهد از هر روش دلخواهی برای دستیابی به دانش بهره گیرد و با اتکا به این استدلال که هیچ راهی برای ارزشیابی صحت و سقم یافته های او نیست، هرگونه ادعایی درباره دانش را موجه بداند. به عبارت دیگر، رویکرد تفسیری متهم به نسبی گرایی در امر شناخت می شود و شناخت حاصل از روش های دقیق تجربی را هم تراز با انواع شناخت های مادون علمی یا غیرعلمی مثل اشراق غیرعقلی، شناخت شهودی و شناخت های مبتنی بر شعور متعارف قرار می دهد.
پوپر، با وجود اینکه سعی دارد جانب انصاف را بگیرد، رویکرد تفسیری را بر این پایه نقد می کند که تاویل هیچ ملاک عامی ندارد و درنهایت هر کس هر طور بخواهد یک متن را تاویل می کند و راهی برای تشخیص درستی یا نادرستی تاویل او در دست نیست. پژوهشگران تفسیری در پاسخ ادعا می کنند که گرچه ممکن است هر متنی در معرض قرائت های متفاوت و چندگانه باشد، دامنه این تفسیرها نامحدود نیست. آنان با وجود اینکه بستن مقوله تفسیر به طور مصنوعی و با اتکا به ابزارهای فراتفسیری را خشونتی در حق امکان قرائت می دانند، معتقدند تفسیرهای مورد قبول را می توان از تفسیرهای ناموجه مجزا کرد. به قول اومبرتو اکو،(۸۴) «اگر قاعده ای یافت نشود که ثابت کند کدام تاویل «بهترین» است، دست کم این قاعده وجود دارد که نشان می دهد کدام تاویل ها نادرست هستند» (اکو، ۱۳۷۹، ص ۳۰۱). اکو در این زمینه بر اصل پوپری ابطال پذیری صحه می گذارد. مطابق آنچه اکو اظهار می دارد، تاویلی که کلاً نامعقول و بی ارتباط با متن است طبعاً نمی تواند جدی تلقی شود. از سوی دیگر، تاویل بخشی از متن تنها در صورتی پذیرفتنی است که با دیگر بخش های متن همخوانی داشته باشد، یعنی متن باید به مثابه یک کل مدنظر قرار گیرد و بخش های مختلف آن انسجام درونی داشته باشد (ص ۳۱۷).
برخی منتقدان رویکرد تفسیری ادعاهای حداکثری رویکرد مذکور را زیر سوال می برند و اظهار می دارند همان طور که انحصار طلبی اثبات گرایی مقبول نیست، کاربرد رویکرد تفسیری در تمامی عرصه های پژوهشی علوم اجتماعی نیز نمی تواند مورد قبول باشد. به سخن دیگر، عرصه های مهمی از موضوعات قابل پژوهش وجود دارد که می توان آنها را با اتکا به عوامل «عینی» مثل ساختارها و نهادهای اجتماعی و منافع مادی بازیگران اجتماعی توضیح داد و نیازی هم به تحلیل های معناکاو نداشت (لیتل، ۱۳۷۳، ص ۱۳۸). منتقدان همچنین ضرورت انکار برخی ویژگی های عام انسانی یا مشترکات فرافرهنگی انسان ها را درنمی یابند و اتکا به پاره ای مفروضات درباره نوع انسان به طور کلی را به لحاظ نظری و عملی بسیار سودمند می دانند. برای مثال می توان بر پایه شواهد بسیار تاریخی این گونه فرض کرد که انسان ها به طور کلی طالب منافعی برای خود هستند و تمام جوامع بشری مبتنی بر حاصل جمع کار افرادی بوده است که برای رفاه خود و خانواده خود زحمت می کشیده اند. انکار این ویژگی ها و تاکید بر قرائت های فرهنگی سبب می شود پژوهشگر هرگز به تبیین هایی که در آن اثری از نظم و قانونمندی باشد دست نیابد و اصولاً امکان گذار از توصیف به تبیین فراهم نشود (ص ۱۳۹).
در کل، پیروان رویکرد تفسیری در پاسخ به این اتهام که آنان هیچ مبنای مطمئنی برای ادعاهایشان نسبت به شناخت ندارند زیرا در عالم بشری همه چیز را در قالب مجموعه ای از بازنمایی ها(۸۵) می بینند، اظهار می دارند که واقعیت زندگی انسان چنین است و هرگونه تلاش تصنعی برای تثبیت پاره ای «حقایق» با ارجاع به مبانی محکم تنها بیانگر «میل به حقیقت» نزد دانشمندان است و بس. به علاوه، مدافعان رویکرد تفسیری در رد انتقادهای وارده اظهار می کنند حتی علوم طبیعی، مثلاً فیزیک کوانتوم، نیز با انواع تردیدها در مورد «واقعیت های غایی» رو به رو هستند و با آن کنار می آیند، بدون اینکه خللی به فعالیت های پژوهشی آنان وارد شود. مثلاً با وجود اینکه مبانی نظری فیزیک نیوتونی در معرض تردید قرار دارد، در مهندسی به طور عملی از این مبانی بهره برداری کاملاً درستی صورت می گیرد. بنابراین به جای جستجوی بی انتها برای مبانی محکم، می توان به راه حل های عملی که همه روزه و به شیوه های مختلف در زندگی به کار برده می شود، متوسل شد. این دقیقاً پیشنهادی است که تفسیرگرایان و به طور کلی همه متفکران ضدمبناگرا(۸۶) برای بررسی زندگی اجتماعی انسان ارائه می دهند.

بخش اول: کثرت در روش شناسی های علوم اجتماعی

مقدمه

امروزه در عرصه علوم اجتماعی، که علوم سیاسی نیز بخشی از آن به شمار می رود، هیچ گونه وحدت روش شناختی مشاهده نمی شود. رویکردهای گوناگون به پژوهش در علوم اجتماعی مبانی فلسفی و معرفت شناختی متفاوتی دارند و راه های مختلفی برای دستیابی به دانش علمی توصیه می کنند. این وضعیت با شرایطی که مدت های مدید بر شاخه های گوناگون علوم اجتماعی حاکم بود و تلاش به عمل می آمد تا روش علمی واحدی فصل الخطاب همه پژوهشگران قرار گیرد (و شاید مهمترین تجلی آن در حوزه علوم سیاسی غلبه گفتمان رفتارگرا بر دانشکده ها و مراکز پژوهشی علوم سیاسی طی چند دهه بعد از جنگ جهانی دوم بود) بسیار متفاوت است. رفتارگرایی در علوم سیاسی تلاشی بود برای هماهنگی بیشتر منطق و ابزارهای پژوهشی با آنچه از قرن نوزدهم به این سو در حوزه اقتصاد، جامعه شناسی و روان شناسی شکل گرفته بود و می کوشید تا این علوم را بر پایه روش های تجربی و اثباتی علوم طبیعی سازمان دهد. در واقع «روش علمی» به طور انحصاری به رویکردی اطلاق می شد که اصل را بر مشاهده تجربی، آزمایش، کاربرد عقل و تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی قرار می داد، یعنی همان روشی که از قرن هفدهم میلادی با فرانسیس بیکن (۱۶۲۶ـ۱۵۶۱) آغاز و شاخص علوم تجربی و وجه ممیزه آن از اسکولاستیک قرون وسطی شد.
علوم اجتماعی مدرن از بدو ظهور در قرن نوزده میلادی داعیه علم بودن به سبک علوم طبیعی را داشتند و آنگونه که پدر جامعه شناسی مدرن، اگوست کنت، اعلام کرده بود، می بایست علومی اثباتی باشند. روش شناسی همه علوم، اعم از طبیعی و اجتماعی، برای اثبات گرایان یکسان بود و شرط پژوهش علمی صدق پذیری(۱) گزاره های پژوهشگر (یا ادعاهای مربوط به شناخت) از راه مشاهده و سنجش دقیق مقولات مورد بررسی بود. این روش علمی واحد مبتنی بر مجموعه ای از قواعد منطقی مجرد و مستقل از جهان و کردارهای اجتماعی آدمیان فرض می شد و کاربردی عام و فراگیر داشت. اگرچه مخالفان اثبات گرایان از همان ابتدا ادعاهای گزاف و خوش بینانه آنها را مورد تردید قرار داده بودند، این مخالفت ها نتوانست مانع از رواج گسترده این رویکرد معرفت شناختی به پژوهش در حوزه علوم اجتماعی شود و به تدریج اصول دیدگاه اثبات گرایی بر حوزه پژوهش های اجتماعی سلطه یافت، به گونه ای که اهل پژوهش، اغلب بدون توجه و حتی آگاهی از مفروضات اثبات گرایانه خود، عمل پژوهش را انجام می دادند یا در صورت آگاهی از آن مفروضات، تردید در آنها و ورود به مباحث معرفت شناختی پیچیده و احتمالاً حل ناشدنی را روا نمی دانستند.
بحث های معرفت شناختی یکی از حوزه های اندیشه فلسفی را تشکیل می دهد و بویژه پس از چرخشی که رنه دکارت (۱۶۵۰ ـ ۱۵۹۶) در مباحث اصلی فلسفه از اندیشه درباره معنای هستی (هستی شناسی) به اندیشه درباره فرآیند شکل گیری دانش ایجاد کرد، به مهمترین موضوع فلسفه در خصوص علوم جدید تبدیل شده است. پرسش های معرفت شناختی به معنای پرسش درباره ماهیت آنچه می دانیم، یا دانش ما نسبت به اشیاء و امور هستی است. به عبارت دیگر، معرفت شناسی حوزه ای است که در آن دعاوی مربوط به شناخت سنجیده می شود. بر خلاف تصور رایج، معرفت شناسی صرفاً مجموعه ای از قواعد و راهکارهای معین برای تشخیص حق و باطل روش دستیابی ما به دانش معتبر نیست. در واقع معرفت شناسی خود دارای تاریخی تکوینی بوده و در بستر کردارهای اجتماعی تحول یافته است. از نظر تاریخی، این حوزه فلسفی به مثابه بخشی از مبارزه فکری علیه کلیسای قرون وسطی و تسلط آن بر آموزشِ معارف و ادعاهایش درباره حقیقت بر حسب اقتدار متون قدسی تکوین یافت (آشر، ۱۹۹۷، ص۲).
دکارت مانند افلاطون بر این باور بود که جوهر علم کشف روابط علّی میان پدیده ها به گونه ای است که بتوان آن را در قالب ریاضی بیان کرد؛ از این رو ریاضیات ساختار اساسی تولید دانش متقن را فراهم می سازد و منطق قیاسی مبتنی بر ریاضیات باید مبنای هرگونه پژوهش ـ چه در حوزه طبیعت و چه در حوزه روابط انسانی ـ قرار گیرد؛ تجربه حسی در دستیابی به شناخت کافی نیست و تنها از طریق عقل است که می توان به جوهر پدیده ها دست یافت؛ عقل و استدلال عقلی تنها راه مطمئن برای حصول به دانش معتبر است؛ و نهایتاً اینکه، به اعتقاد دکارت، پژوهشگر تنها باید پژوهش هایی را انجام دهد که دستیابی به یک نتیجه به طور معقول امکان پذیر باشد. وی مانند افلاطون، ارسطو و سنت اگوستین طالب حقیقت و یقین بود. به زعم او باید از هر پژوهشی که منجر به دانش نامطمئن شود دوری جست.
متفکر دیگری که همچون دکارت بر اندیشه عصر روشنگری تاثیر قطعی گذاشت فرانسیس بیکن بود. او نیز مانند دکارت اعتقاد داشت که انسان خردورز قادر به تولید دانش است. اما روش پیشنهادی او تکیه بر عقل و استدلال قیاسی نبود و جستجوی نظام مند تجربی را شیوه صحیح نیل به دانش معتبر می دانست. عقل، یا بهتر بگوییم عقل نظری، همواره در معرض توهم و اشتباه است. برای اینکه عقل از سرگردانی بیهوده رها شود باید از عالم خیالبافی به زمین سخت تجربی بازگردد. آزمایش های منظم و ثبت دقیق و نظام یافته نتایج و تکرار این آزمایش ها اطلاعات مکفی به دست می دهد و پژوهشگر را قادر می سازد تا دست به وضع قوانین علمی بزند. براساس این روش استقرایی، اصول موضوعه ای که مقوم قوانین مذکورند مشخص می شوند و این اصول موضوعه به نوبه خود در معرض بررسی های تجربی بعدی قرار می گیرند. در برابر دکارت که عقل را آزاد می گذاشت تا برای دستیابی به یقین نظمی ریاضی گونه ایجاد کند، بیکن یقین حاصل از تجربه نظم یافته را قرار می داد. اولی نظم عقل را شرط اولای تولید دانش معتبر می دانست و دومی نظم اشیاء را مقدم می پنداشت (کویره، ۱۳۷۰، ص ۲۷).
عقل و تجربه به عنوان مبانی اصلی کسب شناخت همچنان در عرصه روش شناسی علوم اجتماعی بر جای مانده اند، اما ادعاهای مطلق مدعیان خردگرایی یا تجربه گرایی دیگر اقبال زیادی ندارد و کاستی های هر دو بر اهل پژوهش معلوم شده است. نه می توان تمام پدیده های جهان اجتماعی را در قالب روابط قانونمند منطقی و ریاضی گونه درآورد و فهم آنها را منوط به قوای عقلانی ذهن شناسنده قرار داد، و نه می توان به تجربه نابی که فارغ از هر نوع پیش داوری و مفروضات و ساختارهای ذهنی پیشین است، دل بست. حتی اثبات گرایان پیگیری همچون شاگردان مکتب اگوست کنت نیز که با خوشبینی هرچه تمام علم الاجتماعی را نوید می دادند که با تاسی به روش های علوم طبیعی قادر به کسب شناخت دقیق و مطمئن ماهیت جامعه و زندگی اجتماعی خواهد بود، کوشیده اند تجربه را با عقل درآمیزند و از هرگونه افراط در کاربرد یکی به ازای دیگری بپرهیزند.
اثبات گرایی گرایش معرفت شناختی اعلام شده اگوست کنت، بنیانگذار جامعه شناسی نوین، در قرن نوزدهم بود و با وجود تعدیل در برخی جنبه ها، همچنان مهمترین رویکرد معرفت شناختی در علوم اجتماعی معاصر محسوب می شود. پیروان این رویکرد روش ها و عملیات علوم طبیعی را الگویی برای هر نوع پژوهش به شمار می آورند و در ک آنها از این مکتب، معرفت شناسی ای جهانشمول است. در مقابل، در طول یک قرن و اند گذشته، انواع دیدگاه های منتقد و مخالف اثبات گرایی در عرصه معرفت شناسی علوم اجتماعی سربرافراشتند. قدیمی ترین رویکرد مخالف که از همان ابتدای شکل گیری علوم اجتماعی معاصر در مقام نقد ادعاهای اثبات گرایانه برآمد، رویکرد تفسیری یا هرمنوتیکی بود که از سوی ویلهلم دیلتای(۲) آلمانی و شماری دیگر از مخالفان اثبات گرایی با جدیت هرچه تمام دنبال شد. الگویی که آنان ارائه می دادند مغایر با منطق آرمانی و جهانشمول کشف و تبیین به روش علوم طبیعی بود. استدلال این گروه از مخالفان اثبات گرایی این بود که روش های علوم طبیعی مطلقاً پاسخگوی مطالعه پدیدارهای اجتماعی نیستند و تنها دانش معتبر حوزه علوم اجتماعی به وسیله تفسیر معنای رفتار مشخص انسان ها به دست می آید. از این رو تعمیم و پیش بینی به روش علوم طبیعی جایگاه محکمی در علوم اجتماعی ندارد و وظیفه اصلی پژوهشگر اجتماعی مطالعه پدیده های خاص اجتماعی و تاریخی و ارائه تفسیری معقول از آن پدیده هاست. لازمه چنین تفسیری، فهم درونی پدیده های مذکور است که عموماً از راه همدلی با کنشگران اجتماعی یا ورود به دنیای معانی آنان صورت می گیرد.
علاوه بر رویکرد تفسیری (هرمنوتیکی) انواع دیدگاه های غیراثبات گرایانه دیگر مبنای فلسفی روش شناسی های جایگزین در علوم اجتماعی را تشکیل می دهند که برخی از آنها در سطوح محدودی در پژوهش های اجتماعی به کار رفته اند و برخی دیگر جایگاه محکمتری در عالم پژوهش پیدا کرده اند.
معرفت شناسی های گوناگون ادعاهای دیگری در خصوص چگونگی شناخت پدیده ها پیش روی ما می گذارند. هر پارادایم یا سنت پژوهشی متکی بر معرفت شناسی ویژه ای است، بنابراین به شیوه خاصی دانش مورد ادعایش را معتبر می سازد. مقصود از پارادایم چارچوبی نظری و روش شناختی در یک رشته علمی است که به مثابه نقشه یا راهنمای پژوهشگران عمل می کند. هر پارادایم نوع پرسش های قابل طرح، آنچه قابل پژوهش است، روش مناسب برای پژوهش، داده های مورد قبول و راه های آزمودن ادعاهای علمی را تعیین و مشخص می کند. به گفته تاماس کوهن (۱۳۶۹) برخلاف رشته های(۳) مختلف علوم طبیعی که هرکدام در هر مقطع زمانی از یک پارادایم قابل قبول جامعه علمی آن رشته بهره مند است، رشته های علوم اجتماعی فاقد پارادایم واحد هستند و اصولاً در هر رشته به طور همزمان چند پارادایم رقیب حضور دارند. وجود پارادایم های چندگانه در علوم اجتماعی را ممکن است ناشی از ناتوانی این علوم در تحقق آرمان های بنیانگذاران آنها در دستیابی به علومی هم تراز با علوم طبیعی بدانیم، اما شمار روزافزونی از دانشمندان علوم اجتماعی به این باور رسیده اند که تنوع پارادایم ها در علوم اجتماعی بیش از آنکه معرف دوران پیش از بلوغ کامل این شاخه های معرفت باشد، نشان دهنده خصلت متفاوت این علوم و سرشت ویژه سوژه اصلی آنها یعنی انسان است.
در این بخش از کتاب تلاش خواهد شد تا رویکرد اثبات گرا به عنوان مهمترین رویکرد معرفت شناختی به علوم اجتماعی و نیز رویکردهای رقیب، بویژه رویکردهای تفسیری و انتقادی، به طور اجمالی معرفی شوند. بنابراین پس از معرفی رویکرد اثبات گرایی در فصل نخست، رویکرد تفسیری در فصل دوم بررسی خواهد شد و سپس در فصل سوم رویکرد انتقادی توضیح داده می شود. ساده کردن مجموعه پیچیده رویکردهای فلسفی و معرفت شناختی به روش شناسی علوم اجتماعی در قالب سه رویکرد مذکور از لارنس نیومن(۲۰۰۰) اقتباس و به سبک او مفروضات و آرای اصلی این رویکردها در چارچوب پاسخ به هشت پرسش کلیدی زیر سازماندهی شده است:
۱. هدف از پژوهش در علوم اجتماعی چیست؟
۲. ماهیت بنیادین واقعیت اجتماعی چیست؟ (پرسش هستی شناختی)
۳. سرشت انسان چیست؟ (پرسش انسان شناختی)
۴. علم چه نسبتی با شعور متعارف دارد؟
۵. تبیین یا نظریه اجتماعی قابل قبول چیست؟
۶. درستی یا نادرستی یک تبیین را چگونه می توان معین کرد؟
۷. مقصود از شواهد و داده های مبتنی بر واقعیت چیست؟
۸. ارزش های پژوهشگر چه ارتباطی با فعالیت علمی دارند؟
در سه فصل بخش اول کتاب تلاش شده است علاوه بر معرفی هر یک از رویکردهای معرفت شناختی پیش گفته، واکنش آنها به پرسش های ذکر شده، در حدی که جنبه مشترک میان نحله های گوناگونِ تشکیل دهنده هر رویکرد را داشته باشد، توضیح داده شود.

فصل اول: رویکرد اثبات گرا

اثبات گرایی در علوم سیاسی و در میان سایر شاخه های علوم اجتماعی در چند دهه اخیر در معرض انواع انتقادها قرار داشته است، اما همچنان رویکرد پژوهشی غالب محسوب می شود. اغلب کتاب های روش پژوهش، روش علمی را عملاً مترادف با روش شناسی اثبات گرایی می پندارند و حتی اگر روش های دیگری را برای کسب شناخت در حوزه علوم اجتماعی مجاز یا مرسوم بدانند درجه علمی بودن آن روش ها را بر پایه معیارهای اثبات گرایی می سنجند. (به طور مثال رجوع شود به طاهری، ۱۳۸۰، ص ۳۷؛ حافظ نیا ۱۳۸۰، ص ۲۹ و مانهایم و ریچ، ۱۳۷۷، صص ۱۰ ـ ۹).
مارکوس اتریج مرزبندی روشنی میان اندیشه «ماقبل علمی» که بر پذیرش منطقی(۴) و احیاناً چند مورد تاییدکننده(۵) استوار است و تفکر علمی درباره سیاست قائل است. شیوه تفکر اخیر به اعتقاد او شیوه خاصی است و با حدس هایی که درباره موضوعات سیاسی می زنیم و نیز با تحلیل های هنجاری ما، یعنی اظهار نظرهایمان درباره بایدها نبایدها، به کلی متفاوت است. تفکر «علمی» درباره سیاست مبتنی بر اصول «پژوهش علمی» است، یعنی فرآیندی که طی آن گزاره های معقول درخصوص جهان در قالب جمله هایی دقیق تنظیم و سپس با مشاهده تجربی به آزمون گذاشته می شوند. این مولف ویژگی های شاخص پژوهش سیاسی علمی را «عینیت»،(۶) «صدق پذیری»، و «کمی سازی»(۷) برمی شمارد. پژوهش علمی «عینی» است زیرا روش های آن به نحوی طراحی شده که نتایج بررسی تحت تاثیر پیش داوری های پژوهشگر قرار نگیرد. این گونه پژوهش «صدق پذیر» است به این معنا که مبتنی بر گزاره هایی است که واقعیت های عینی(۸) قابل مشاهده آن را تایید می کند. کمی سازی نیز ما را قادر می سازد تا با کاربرد فنون آماری، مشاهدات خود را دقیق و قابل سنجش کنیم(اتریج، ۲۰۰۲، صص ۸-۷). چنین برداشتی از پژوهش علمی همان برداشت کلی رویکرد اثبات گرا است، اگرچه اثبات گرایی در تاریخ اندیشه غرب به چند جریان فکری متمایز دارای خاستگاه های جغرافیایی مختلف و دوره های زمانی متفاوت اطلاق می شود. کمال مطلوب اثبات گرایان در حوزه علوم اجتماعی دستیابی به گونه ای از دانش درباره زندگی انسان است که قابل قیاس با دانش حاصل از علوم طبیعی باشد. در واقع، وجه بارز تمام متفکران و روش شناسانی که در این کتاب اثبات گرا خوانده می شوند، اعتقاد به وحدت روش شناختی همه علوم، اعم از علوم طبیعی، و علوم اجتماعی و ضرورت کاربرد روش های تجربی علوم طبیعی در علوم اجتماعی است.
رویکرد اثبات گرا به معنایی که در اینجا به کار رفته است انواع برداشت های فلسفی و معرفت شناختی در حوزه اندیشه را دربرمی گیرد، از جمله: تجربه گرایی منطقی،(۹) طبیعت گرایی،(۱۰) اثبات گرایی منطقی،(۱۱) رفتارگرایی،(۱۲) اثبات گرایی ابزاری،(۱۳) و حتی عقل گرایی انتقادی(۱۴) پوپر. اثبات گرایایی در علوم سیاسی به طور کلی رویکردی روش شناختی است که تلاش می کند اصول علمی و روش های برگرفته از ریاضیات و علوم طبیعی را در علم سیاست به کار برد. این رویکرد به طور مشخص در علوم سیاسی و روابط بین الملل از دهه ۱۹۴۰ به نام رفتارگرایی شناخته می شود (سریع القلم، ۱۳۷۱ و۱۳۸۰).

تاریخچه

واژه اثبات گرایی به عنوان گرایشی فلسفی نخستین بار از سوی سن سیمون و شاگردش اگوست کنت در قرن نوزدهم به کار رفت و به زعم آنان بیانگر شیوه جدیدی برای کسب معرفت بود که با شیوه های پیشین دستیابی به شناخت در فلسفه تفاوت داشت. کنت، که پدر جامعه شناسی نیز لقب گرفته است، مدعی بود که روش فلاسفه برای فهم پدیده های مربوط به زندگی اجتماعی انسان روش نادرستی است و باید علم جدیدی پایه گذاری شود که مستقل از تتبعات فلسفی، و بر اساس استفاده از روش های متعارف در علوم طبیعی، به مطالعه انسان و دنیای اجتماعی او بپردازد. او در کتاب شش جلدی مشهور خود به نام سیر فلسفه اثباتی(۱۵) به توضیح نظریه خویش درباره مراحل تکاملی ذهنی انسان می پردازد و مدعی می شود اندیشه انسان در ابتدایی ترین مرحله تکاملی اساساً ربانی (تئولوژیکی) بوده و سپس در جریان تکامل خود وارد مراحل فلسفی (متافیزیکی) و سپس علمی (اثباتی) شده است. در مرحله ربانی، ذهن انسان تمامی پدیده های هستی از جمله پدیده های انسانی را با تمسک به ارواح و نیروهای مرموز ماورایی توضیح می دهد. ذهن فلسفی که تفکر منطقی را برای شناخت پیشه خود می کند نیز نهایتاً در بند جستجوی بیهوده علت های غایی باقی می ماند و از حدس و شهود فراتر نمی رود. تنها در مرحله تفکر اثباتی است که ذهن با تکیه بر ترکیب مناسبی از استدلال و مشاهده می تواند روابط علّی میان پدیده های واقعی را درک کند. در مرحله اثباتی، نخست ریاضیات و سپس نجوم، فیزیک، شیمی و زیست شناسی توسعه می یابند و بالاخره نوبت به علم اجتماعی می رسد که راه خود را از فلسفه یا فلسفه اجتماعی جدا کند. این علم اجتماعی که در نهایت کنت برای آن عنوان «جامعه شناسی»(۱۶) را برگزید، باید در روش ها و مبانی معرفت شناختی از الگوی علوم طبیعی پیروی کند و علاوه بر آن باید در کارکردهایش برای نوع بشر سودمند باشد و درنهایت برای بهبود وضع انسان رسالت عمده ای را بر دوش گیرد (کوزر، ۱۳۶۹، ص ۲۴). بنابراین، کنت انتظار داشت جامعه شناسی به وسیله بازسازی علمی سازمان ها و روابط اجتماعی در خدمت اصلاح جامعه قرار گیرد.
جان استیوارت میل آثار کنت را در جهان انگلیسی زبان ترویج کرد و دانشمندان انگلیسی دیگری چون تاماس هاکسلی و هربرت اسپنسر نیز کم و بیش درخصوص کاربرد روش های علوم طبیعی در علم جدیدالتاسیس جامعه شناسی دیدگاه هایی شبیه به اگوست کنت ارائه دادند. این سنت اثبات گرایی اواخر قرن نوزدهم در نوشته های روش شناختی امیل دورکیم، جامعه شناس شهیر فرانسوی، به نحو آشکاری ادامه یافت و در اثر مشهور او با عنوان قواعد روش جامعه شناختی(۱۷) به نحو منظمی تشریح شد.
علاوه بر اثبات گرایی قرن نوزدهمی کنت و دورکیم، اثبات گرایی در قرن بیستم در آثار فلسفی متفکرانی که محفل یا حلقه وین را در دهه ۱۹۲۰ تشکیل داده بودند، نمود دیگری یافت. شخصیت محوری این محفل موریتس شلیک(۱۸) بود و با پیوستن رُدُلف کارناپ، بحث های مربوط به فلسفه علم در این محفل اوج تازه ای گرفت. نفوذ اعضای حلقه وین بر دانشکده های علوم اجتماعی اروپای دهه ۱۹۲۰ و در مباحث مربوط به فلسفه علم و معرفت شناسی انکارناپذیر است. «برداشت علمی از جهان»(۱۹) در آثار متفکران حلقه وین در این جمله از جزوه ای که توسط یکی از اعضای این حلقه یعنی نویرات(۲۰) تدوین و از سوی دو عضو دیگر، هان و کارناپ، ویرایش شد، تجلی یافته است: «درک علمی از جهان تنها گزاره های تجربی درباره اشیای گوناگون و گزاره های تحلیلی منطق و ریاضیات را می شناسد.» پس برداشت علمی دو ویژگی دارد. نخست، تجربی و اثباتی است، به این معنا که دانش تنها از راه تجربه آنچه عیناً وجود دارد، حاصل می شود، بنابراین علم به شناخت اشیا ی و پدیده هایی محدود می شود که قابل تجربه از طریق حواس پنج گانه ما باشد. ویژگی دوم اینکه پژوهش علمی نیازمند تحلیل منطقی است (براینت، ۱۹۸۵، ص ۱۱۱).
محدود کردن دانش به تحلیل منطقی مشاهدات تجربی رکن اصلی حمله بی امان وینی ها علیه متافیزیک و فلسفه نظری را تشکیل می داد. آنان پا را از نظریه کنت درباره اثبات گرایی فراتر گذاشتند و آن را معادل تجربه گرایی دانستند. تجربه مستقیم امکان صورت بندی جملاتی را می دهد که واقعیت های عینی را با سادگی مطلق و بدون هر نوع تغییر و تبدیلی بیان می کنند. اینها همان «جملات پروتکلی»(۲۱) مشهور حلقه وین هستند. جدا از گزاره های تحلیلی منطق (و ریاضیات)، اثبات گرایان منطقی تنها گزاره هایی را که بر پایه تجربه تصدیق پذیر باشند معنادار می دانند. از این رو، گزاره های متافیزیکی در نظام فکری اثبات گرایان منطقی فاقد معنی تلقی می شوند، زیرا مبتنی بر شرط تصدیق پذیری تجربی نیستند (ص۱۱۲).
از دهه ۱۹۳۰ و زمانی که کارناپ کرسی استادی را در دانشگاه شیکاگو پذیرفت، محفل اثبات گرایان وین به شیکاگو انتقال یافت. در شیکاگو، آثار لایب نیتز و تجربه گرایانی چون هیوم و جان استیوارت میل به دقت مطالعه و تفسیر شد و روش های تجربی به عنوان تنها روش های معتبر علمی ـ اعم از طبیعی و اجتماعی ـ از سوی اعضای این محفل مورد پذیرش قرار گرفت. در آنجا بود که علاوه بر واژه ای که آنان برای رویکرد فلسفی خود به کار می بردند، یعنی «اثبات گرایی منطقی»،(۲۲) نامگذاری های دیگری چون «تجربه گرایی علمی»(۲۳) و «تجربه گرایی منطقی»(۲۴) نیز درباره دیدگاهشان به کار رفت.
اثبات گرایان منطقی ادعا می کنند فاکت ها یا شواهد عینی (که قابل مشاهده و سنجش هستند) و ارزش ها (که چنین قابلیتی ندارند) دو مقوله کاملاً جدا محسوب می شوند. می توان از علوم، و نیز از علوم اجتماعی، انتظار داشت که به طور فزاینده ای دانش معتبر و قابل اتکا در اختیار ما بگذارند. پرسش هایی که علوم طرح می کنند، از طریق بررسی تجربی پاسخ داده می شود، نه همچون فلسفه تنها به وسیله عقل. روش اثبات گرایان منطقی اساساً استقرایی است. برای شناخت پیچیدگی های هستی، دانشمند از جزئیات شروع می کند و مشاهدات خود را به سطوح بالاتری تعمیم می دهد. به قول کارناپ:

علم با مشاهدات مستقیم واقعیت های عینی جزئی شروع می شود. چیز دیگری که قابل مشاهده شدن باشد وجود ندارد. آنچه مسلم است این که یک نظم و ترتیب خود مستقیماً قابل مشاهده نیست. تنها پس از مقایسه مشاهدات بسیار است که نظم ها کشف می شوند. این نظم ها را با گزاره هایی به نام قوانین بیان می کنیم(۱۳۶۳، ص ۲۰).

در دیدگاه اثبات گر نظم و قاعده در جهان فیزیکی و اجتماعی مفروض گرفته می شود. زمانی که پژوهشگر پدیده منظمی را در همه جا مشاهده می کند و هیچ استثنایی نمی یابد، نظم مذکور را به عنوان قانونی جهانشمول می پذیرد و بیان می کند. اما تمامی قوانین علمی جهانشمول نیستند. برخی از قوانین به جای اینکه مدعی وقوع همه موارد یک پدیده منظم باشند، تنها حاکی از وقوع درصدی از این موارد هستند. اگر این درصد مشخص شده باشد، یا بر پایه گزاره معینی رابطه کمی آن با واقعه دیگری معلوم شده باشد، این گزاره را قانون آماری می خوانند. هرجا که دانش کافی برای تصریح قانونی جهانشمول وجود نداشته باشد، قوانین آماری بهترین گزاره های قابل استفاده به شمار می روند. در علوم اجتماعی اساساً به قوانین آماری دست می یابیم نه به قوانین جهانشمول.
فلسفه تحلیلی برتراند راسل نیز از بسیاری جنبه ها به مواضع اثبات گرایان منطقی شباهت دارد. راسل مدعی است که بهتر است به وضوح در اشتباه باشیم تا اینکه به طور مبهمی مواضع صحیح اتخاذ کنیم. لذا او روشنی و صراحت را مهمترین اصل در هر روش مدعی شناخت می داند، خصلتی که علوم طبیعی قطعاً به آن دست یافته، ولیکن علوم اجتماعی نیازمند آن است.
با وجود آنکه کارل پوپر از سوی بسیاری از منتقدان ـ از جمله اعضای مکتب فرانکفورت ـ یک اثبات گرا تلقی می شود، او مکتب خود را «عقل گرایی انتقادی»(۲۵) می داند. پوپر تحرک فلسفی خود را نخست از راه معاشرت با اعضای حلقه وین به دست آورد، اما موضوعی که بیش از هر چیز او را از اثبات گرایان منطقی دور کرد اصرار آنان بر اصل تصدیق پذیری تجربی به عنوان محک تردیدناپذیر علم بود. پوپر، در مقابل، مفهوم ابطال پذیری را به مثابه نشانه اصلی گفتمان علمی عرضه داشت. به اعتقاد او دنیای علم بر محور حل مسائل با حذف انتقادی راه حل های احتمالی می چرخد. او الگویی سه مرحله ای را برای وصول به هرگونه شناختی ـ از شناخت عادی و روزمره تا سطوح بالای شناخت علمی ـ تشخیص می دهد: نخست ذهن با یک مساله مواجه می شود، سپس به راه حل های گوناگون برای حل آن متوسل می گردد، و بالاخره راه حل های ناموفق یک به یک حذف می شوند. پیشرفت معرفت تنها از راه سعی و خطا میسر می شود. روش کار دانشمندان این نیست که با مشاهده جهان بیرون، کار را آغاز کنند، سپس به گونه ای استقرایی از آنچه می بینند استنباط و فرضیه ها را تایید کنند و بر ذخیره حقایق دائمی خود بیفزایند. علم با مشاهده شروع نمی شود، بلکه کار خود را با تلاش برای حل مسائل آغاز می کند. در نتیجه، علم عبارت است از حدس هایی که هنوز رد نشده اند، نه حقایق مسلمی که از راه مشاهده به دست آمده باشند (پوپر، ۲۰۰۲).
در روش ابطال پذیری پوپر، دانشمند کار را با یک حدس یا فرضیه درباره چرایی و چگونگی پدیده های مورد بررسی خود شروع می کند و تنها پس از چنین حدسی است که دست به مشاهده و تجربه می زند. چنانچه حدس او در مواجهه با شواهدی که به دست می آید باطل شود، به سراغ حدس (فرضیه) دیگری می رود، و به همین ترتیب کار را ادامه می دهد تا سرانجام فرضیه ای که در اختیار دارد ابطال نشود. چنین فرضیه ای سپس به عنوان یافته ای علمی پذیرفته می شود، ولیکن این پذیرش موقتی است و هیچ گونه قطعیتی در آن نیست. همواره این امکان وجود دارد که در آینده این فرضیه با ارائه شواهد جدید ابطال شود، از این رو تنها تا زمانی که ابطال نشده معتبر است. پوپر روش استقرایی را به طور کامل مردود می داند و معتقد است هرگونه مشاهده ای مسبوق به حدسی قبلی درباره آن چیزی است که مورد مشاهده قرار می گیرد. بنابراین پیشرفت علمی تنها ممکن است با ارزیابی فرضیه هایی صورت گیرد که دانشمند درباره پدیده های مورد بررسی خود بیان کرده است. این راهبرد که امروزه در اغلب مطالعات تجربی و اثباتی علوم اجتماعی نیز متداول است به راهبرد فرضیه ای ـ قیاسی(۲۶) معروف است.
اثبات گرایی در علوم اجتماعی آمریکا به اشکال گوناگونی ظاهر شده است، اما آنچه در اغلب پژوهش های معاصر به عنوان رویکرد اثبات گرا مشهور شده سنت مطالعاتی پژوهش های تجربی و کمی است که از اواخر دهه ۱۹۲۰ در عرصه جامعه شناسی آمریکایی رواج یافت و همچنان نیز، به رغم انواع انتقادها، رویکرد غالب پژوهشی، بویژه در حوزه پژوهش های کاربردی در این کشور، به شمار می رود. این سنت مطالعاتی را «اثبات گرایی ابزاری» نیز نامیده اند- ابزاری به این دلیل که پژوهش اجتماعی را تنها درخور پرسش هایی می داند که محدودیت های ابزارهای پژوهشی جاری را برمی تابد، و اثبات گرا زیرا پژوهشگر علوم اجتماعی را به سختگیری های نسبت داده شده به علوم طبیعی مقید می کند (براینت، ۱۹۸۲، ص۱۳۳).
از میان تمامی پژوهشگران آمریکایی شاید بتوان پال لازارسفلد(۲۷) را مهمترین سخنگوی جریان مذکور دانست که به طور خستگی ناپذیری کوشید پژوهشگران علوم اجتماعی را قانع کند که تنها به وسیله پژوهش های کمی، که اصل را بر عینی بودن و ضوابط سخت گیرانه روش شناختی به سبک علوم طبیعی می گذارد، می توانند علوم اجتماعی را به سطح علمی برسانند. مقالات و کتاب های هیوبرت بلیلاک(۲۸) درباره اصول پژوهش علمی در علوم اجتماعی به نوبه خود سهم مهمی در شکل گیری اثبات گرایی ابزاری آمریکا داشت. بلیلاک طرح های آزمایشی را مطلوب ترین شکل پژوهش علمی به شمار می آورد، اما از آنجا که می دانست در همه پژوهش های اجتماعی نمی توان از این الگو استفاده کرد، الگوهای نیمه آزمایشی و طرح های جایگزین دیگری را نیز برای علت کاوی مجاز می شمرد (بلیلاک، ۱۹۷۱).
چهره سرشناس دیگر در تداوم سنت اثبات گرایی ابزاری در آمریکا، آگ برن است که کتاب مشهور زمینه جامعه شناسی او سال ها در ایران به عنوان یکی از مهمترین کتب جامعه شناسی تدریس می شد. آگ برن آینده جامعه شناسی را چنین پیش بینی می کرد: اتخاذ روش های «علمی تر،» ارجح دانستن روش های کمی، توجه روزافزون به فنون گردآوری و تحلیل اطلاعات و رو آوردن به کار گروهی یا تیمی در پژوهش.
کریستوفر براینت (۱۹۸۵، صص ۱۴۳ ـ ۱۳۹) ویژگی های اثبات گرایی ابزاری آمریکا را چنین توضیح می دهد:

۱. دغدغه بهبود و بالا بردن دقت فنون آماری و سایر ابزارهای پژوهشی

روند عمومی در آن دسته از پژوهش های علوم اجتماعی آمریکا که اتکا به رویکرد اثبات گرا داشته اند تلاش هرچه بیشتر برای تدقیق روش ها و ابزارهای پژوهش ـ اعم از آماری و غیره ـ بوده است. در حال حاضر، انواع فنون بسیار پیچیده آماری به منظور تجزیه و تحلیل داده های کمی و آماری مورد استفاده قرار می گیرد و فنون بسیار دقیقی برای تنظیم پرسشنامه، تدوین برنامه مصاحبه، ترتیب دادن آزمایش با گروه های کوچک و غیره ابداع شده است.

۲. درک فردگرایانه از جامعه یا فردگرایی روش شناختی

مطابق این درک، ساختار همه گروه های اجتماعی در نهایت حاصل جمع افراد تشکیل دهنده آن است و پدیده های اجتماعی را می توان نهایتاً از انگیزه ها و اعمال این افراد دریافت. بنابراین مطالعاتی که صورت می گیرد اساساً معطوف به شناخت نگرش ها و رفتار افراد از زبان خودشان است و طبعاً روشی که به بهترین وجهی از عهده این امر برمی آید روش پیمایش است. این برداشت اثبات گرایان ابزاری کاملاً مغایر با برداشت اثبات گرایان اروپایی قدیمی تر مثل دورکیم است که اصرار داشتند پدیده های اجتماعی را در کلیت خود و مستقل از آحاد تشکیل دهنده اش بشناسند.

۳. اعتقاد به استقرا، صدق پذیری و انباشت یافته های علمی

الگوی متعارف علوم طبیعی که دانش ما را محصول تصدیق حقایقی می داند که با تجربه به دست آورده و به ذخیره علمی خود افزوده ایم، در اثبات گرایی ابزاری کاملاً رعایت می شود. تنها ادعاهایی را می توان درباره زندگی اجتماعی پذیرفت که به کمک پژوهش های صحیح و اصولی تصدیق شده باشند. این یافته ها سپس انباشته می شوند و امکان ارتقای هر چه بیشتر دانش ما را فراهم می آورند. اغلب «قوانینی» که از راه مشاهده علمی زندگی اجتماعی به دست می آیند از نوع آماری هستند. باید توجه داشت که انتقادات پوپر از مفهوم صدق پذیری، بسیاری از پژوهشگران آمریکایی را قانع کرده است که به جای روش استقرایی از روش فرضیه ای ـ قیاسی استفاده کنند، اما در عمل روش پوپر ماهیتاً با اهداف اثبات گرایی ابزاری ناسازگار نبوده است.

۴. دفاع از بی طرفی ارزشی

اثبات گرایان ابزاری آمریکا به معنی دقیق کلمه مدافع بی طرفی ارزشی در پژوهش های اجتماعی هستند و هیچ گونه ادعایی به سبک اثبات گرایان قدیم اروپا مثل کنت و اسپنسر در خصوص کمک علوم اجتماعی به اصلاح زندگی اجتماعی یا ترقی و تکامل جامعه ابراز نمی کنند. در مواردی که آنان متهم به خدمت به صاحبان قدرت و ثروت می شوند، معمولاً چنین پاسخ می دهند که انجام پژوهش های تجربی پرهزینه و دشوار است و بدون حمایت های مالی کارفرمایی سخاوتمند امکان پذیر نمی شود. آنها ورود ارزش ها به حیطه پژوهش را تنها در حد انتخاب موضوع پژوهش مجاز می دانند و پژوهشگر مجاز نیست بیش از آن، ارزش ها، ایدئولوژی ها و ترجیحات خود را در پژوهش دخالت دهد.

۵. رواج پژوهش های گروهی و گسترش مراکز و موسسه های تخصصی در حوزه پژوهش های اجتماعی کاربردی

ابعاد گوناگون پژوهش تجربی نیاز به تخصص های مختلفی دارد که از عهده تنها یک پژوهشگر برنمی آید، از این رو پژوهش های اجتماعی در حال حاضر اغلب به صورت گروهی انجام می شود. از سوی دیگر، لازم است به منظور تامین منابع مالی پژوهش ها، پژوهشگران خود مراکز و موسسات پژوهشی ایجاد کنند، زیرا تنها چنین موسساتی قادرند از عهده انواع پژوهش های کاربردی برآیند و منابع مالی را به سوی خود جلب کنند.
امروزه به دلیل نقد گسترده ای که از رویکرد اثبات گرا به عمل آمده و برخی تعدیل مواضع که در آن صورت گرفته، واژه های دیگری جایگزین آن شده است و خود واژه با بار منفی بیشتر از سوی منتقدان استفاده می شود. پژوهشگران تجربی معمولاً از رویکرد خود با عناوینی چون رویکرد علمی، نظر متعارف(۲۹)، رویکرد تجربی، رویکرد جریان اصلی(۳۰) و غیره یاد می کنند. در نتیجه، رویکردهای دیگر به طور غیرمستقیم، غیرمتعارف، شبه علمی یا غیرعلمی، غیرتجربی و تجدید نظرطلبانه معرفی می شوند. رویکرد اثبات گرا در اغلب مقاله های منتشر شده در نشریات تخصصی جامعه شناسی و علوم سیاسی آمریکا، انگلستان، کانادا و اسکاندیناوی در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ترجیح داده می شد، ولیکن از دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ شاهد افول چشمگیر این رویکرد در نشریات تخصصی اروپایی بوده ایم، اگرچه در آمریکای شمالی (آمریکا و کانادا) هنوز بیشتر مقالات علوم اجتماعی زمینه فلسفی اثبات گرایانه دارند.
با مرور کوتاهی که بر شاخه های گوناگون رویکرد اثبات گرا داشتیم، اکنون می توان پاسخ اثبات گرایان به پرسش های هشت گانه ای را که در مقدمه این بخش مطرح شد، دریافت.(۳۱)

۱. هدف از پژوهش در علوم اجتماعی چیست؟

هدف از پژوهش های علوم اجتماعی کشف و بیان قانونمندی های حاکم بر زندگی اجتماعی انسان و رفتار آدمی است. درک درست این قانونمندی ها ما را قادر به پیش بینی و احیاناً کنترل رویدادها می کند. چنین برداشتی از پژوهش در علوم اجتماعی را گاه جهت گیری ابزاری نیز می نامند، زیرا فرض را بر آن می گذارد که از دانش به دست آمده از پژوهش می توان برای برآوردن نیازهای انسان یا مهندسی اجتماعی بهره گرفت. پس از آنکه به کشف قوانین حاکم بر زندگی اجتماعی واقف شدیم، می توانیم از این دانش به منظور اصلاح یا تغییر روابط اجتماعی استفاده کنیم. مثلاً می توان با مطالعه دقیق چگونگی واکنش رای دهندگان به آگهی های انتخاباتی، آگهی های مذکور را طوری طراحی کرد که بیشترین اثر را بر رفتار رای دهندگان بگذارد و آنان را به نفع یکی از نامزدهای انتخاباتی ترغیب کند. مطالعه مذکور باید قوانین علی مربوط به تاثیر پیام های اقناعی بر رفتار رای دهندگان را کشف کند و پس از آن، اطلاعات علمی لازم را در اختیار طراحان تبلیغات انتخاباتی قرار دهد.
البته پژوهشگران معتقد به رویکرد اثبات گرا فعالیت علمی را در اصل فعالیتی به منظور ارتقای سطح دانش بشر عنوان می کنند و تلاش خستگی ناپذیر برای دانش علمی را توجیه اصلی فعالیت خود می دانند، اما به هر حال تاکید آنان بر الگومند بودن زندگی اجتماعی انسان و توانایی پژوهشگر در پیش بینی رویدادها به این استنتاج منطقی می انجامد که می توان از یافته های علمی برای برنامه ریزی های اجتماعی، تصمیم گیری های سیاسی و غیره بهره گیری های مطلوبی کرد. این امر دقیقاً نظیر الگویی است که در علوم طبیعی و فیزیکی نیز مشاهده می شود: یافته های تایید شده علمی به ابداع فنون رو به گسترشی می انجامد که در حوزه های گوناگون زندگی انسان انواع کاربردها را دارند.

۲. ماهیت بنیادین واقعیت اجتماعی چیست؟

هستی شناسی اثبات گرایی واقع گرایانه است. آنان دنیای اجتماعی را نیز همچون دنیای فیزیکی، واقعی و مستقل از ذهن انسان می دانند. روشن است که موضوعات هستی شناختی را نمی توان از مسائل معرفت شناختی جدا کرد. آنچه که در عالم هستی مدعی وجودش می شویم به ناگزیر به این موضوع ربط می یابد که چگونه می توان آنچه را هست مورد شناسایی قرار داد (هیوز، ۱۹۹۵، ص۵). بنابراین اگر دنیای اجتماعی به گونه ای قانونمند و مستقل از ذهن انسان موجودیت بیرونی دارد، وظیفه اصلی پژوهش نیز کشف آن واقعیت بدون هر نوع دخل و تصرفی است. به گفته یکی از سخنگویان اثبات گرایی، کشف یک قانون اجتماعی درست مثل کشف قاره آمریکاست، زیرا هر دو منتظرند تا روزی خود را به یک مکتشف بنمایانند. البته برای آن دسته از اثبات گرایان که خود را درگیر پرسش های فلسفی درباره ماهیت وجود نمی کنند (مثلاً لاادریونی چون هیوم) وظیفه علم محدود به بررسی آن پدیده هایی می شود که با حواس پنج گانه ما قابل مشاهده باشد. به زعم ایشان، ممکن است رویکردهای غیرعلمی جهان را مملو از انواع ذوات مرموز و غیرقابل مشاهده بدانند، اما صرف نظر از بود و نبود آنها، وظیفه علم بررسی اشیا و امور مشاهده پذیر است و کاری به غیر آن ندارد.
اثبات گرایان معتقدند اصولاً هر نوع علمی باید جهان بیرون از ذهن را واقعی و قابل شناخته شدن بداند. یک دانشمند نمی تواند منکر وجود طبیعت و هر آنچه در آن هست، شود. ممکن نیست در شرایطی که مدعی هستیم هرگونه تلاش برای شناختن جهان، اقدامی مصنوعی و اساساً ناکام برای تحمیل نظمی فکری بر جهانی عاری از نظم است، بتوانیم کار علمی انجام دهیم. دانشمندان می کوشند تا مجموعه ای از گزاره های به طور منطقی مربوط را بیان کنند که با دقت زیاد، نظم و ترتیب حاکم بر جهان را بازتاب می دهد. بنابراین باید با این فرض کار بررسی علمی را آغاز کرد که جهان بیرونی واقعاً هست و بین جهان واقعی و آنچه ما درباره آن می پنداریم تفاوت وجود دارد. وظیفه علم این است که دیدگاه ما را با آنچه در جهان واقعی وجود دارد تا جای ممکن هماهنگ سازد (میل،(۳۲) ۱۹۸۶، ص۳۲۲).

۳. سرشت انسان چیست؟

درک اثبات گرایان از سرشت انسان این است که انسان موجودی عاقل، حسابگر و سودجوست. همه انسان ها در برابر محرک های بیرونی خاص رفتار کم و بیش مشابهی از خود بروز می دهند. می توان با مشاهده رفتار مردم و آنچه در واقعیت بیرونی انجام می دهند، آنان را مورد مطالعه قرار داد. در این میان، دسترسی به آنچه در واقعیت درونی یا ذهنی آنان می گذرد، نمی تواند مبنای بررسی های پژوهشگر باشد. این برداشت را گاه الگوی مکانیکی از انسان یا رویکرد رفتارگرا نیز می نامند. دورکیم پدیدار های اجتماعی را همچون شیء در نظر می گرفت و معتقد بود این پدیدارها باید به مثابه اشیا مطالعه شوند. گرایش حزبی مجموعه ای از افراد جامعه را می توان از طریق رجوع به متغیرهایی چون طبقه، درآمد، منطقه جغرافیایی و غیره با دقت نسبتاً زیادی تعیین کرد و کاری به برداشت های تک تک افراد نداشت.
باید توجه داشت اثبات گرایان معدودی هستند که کاملاً جبرگرا باشند و نقش اراده یا اختیار انسان را کاملاً نادیده بگیرند. اغلب کسانی که چارچوب های اثبات گرایانه مطالعه رفتار را می پذیرند قوانین حاکم بر رفتار را به گونه ای آماری یا احتمالاتی(۳۳) در نظر می گیرند، یعنی معتقدند شکل خاصی از رفتار تحت شرایط معینی برای بیشتر مردم صادق است یا احتمال وقوع بیشتر دارد، نه این که الزاماً هر فرد آن رفتار را بروز خواهد داد. بنابراین وظیفه پژوهشگر تخمین احتمال وقوع رفتاری خاص تحت شرایط معین یا در واکنش به محرک های خاص است. قوانین آماری پیش بینی نسبتاً دقیق احتمال وقوع یک رفتار یا رویداد اجتماعی مشخص در گروه بزرگی از افراد را ممکن می کند. قوانین علی علوم اجتماعی نمی تواند رفتار مشخص فردی خاص در هر وضعیت مشخص را پیش بینی کند، اما شناخت این قوانین به ما امکان می دهد تا با اطمینان نسبتاً زیادی ادعا کنیم که اگر شرایط الف، ب، ج و د، فراهم باشد، ۹۰ درصد احتمال دارد که نیمی از افراد مورد نظر رفتار معینی از خود بروز دهند. مثلاً پژوهشگران نمی توانند پیش بینی کنند آقای الف در انتخابات آینده مجلس به چه کسانی رای خواهد داد، اما پس از گردآوری انواع داده ها درباره پیشینه اجتماعی، میزان تحصیلات، سن، محل سکونت و غیره و با استفاده از اطلاعاتی که در مورد الگوی رفتار رای دهی از بقیه شهروندان دارند، می توانند به طور نسبتاً دقیق بگویند که ۸۵ درصد احتمال دارد که او (یا افرادی نظیر او با همان مشخصات اجتماعی) در انتخابات آتی به فلان نامزد رای دهد. به عبارت دیگر، رفتار انتخاباتی او تحت تاثیر نیروهای عینی بیرونی شکل گرفته و الگوی خاصی یافته که قابل پیش بینی است.

۴. علم چه نسبتی با شعور متعارف دارد؟

اثبات گرایان مرزبندی روشنی میان علم و غیرعلم به عمل می آورند. علم از میان شیوه های گوناگون مدعی کشف حقیقت، بهترین و درست ترین شیوه محسوب می شود. دانش علمی بر روش های دیگر و اغلب نامعتبر کسب شناخت ـ از قبیل تجربه شخصی، بینش شهودی، عرفان، سنت، جادو، طالع بینی و غیره ـ برتری آشکار دارد و در نهایت جایگزین چنین دانش هایی خواهد شد. حتی اگر به لحاظ تاریخی بپذیریم که روش های گوناگونی برای شناخت وجود دارد، علم در نقطه فوقانی سلسله مراتب دانش ها قرار می گیرد. از این رو، نمی توان شعور متعارف(۳۴) و باورهای مرسوم درباره پدیده های اجتماعی را جدی تلقی کرد. این گونه باورها معمولاً بسیار سطحی، پر از تضاد منطقی، غیرمنظم و مشحون از انواع پیشداوری ها و اغراض گوناگون است. جامعه علمی می کوشد تا با هنجارهای خاص خود و بهره گیری از روش ها و فنون آزموده شده خویش به دانش حقیقی دست یابد. کسب این دانش بر پایه سایر به اصطلاح روش های شناخت امکان پذیر نیست، یا اگر هم صورت پذیرد تصادفی است.

۵. یک تبیین یا نظریه اجتماعی قابل قبول چیست؟

تبیین علمی مورد نظر اثبات گرایان از نوع تعمیمی(۳۵) یا قانونمند است و بر قوانین عام یا جهانشمول اتکا دارد. تبیین علمی به صورت زیر است: الف در اثر ب رخ می دهد، زیرا الف و ب اجزای قانون علّی ج محسوب می شوند. علم اثبات گرایی معطوف به آن نوع تبیین یا پیش بینی است که با مشاهده پدیده های قابل مشاهده و کشف نظم یا الگوی حاکم بر آن به دست آمده باشد. تبیین علمی، چه قیاسی باشد و چه احتمالی، عوامل پیشینی را که در وضعیتی خاص موجب وقوع پدیده مشخصی است توضیح می دهد. معمولاً پس از آنکه معلوم شد بین دو متغیر الف و ب همبستگی وجود دارد، متغیر دیگری نیست که سبب رابطه مذکور شده باشد (یعنی معلوم شد که همبستگی مذکور ناسره یا کاذب نیست) و ترتیب زمانی وقوع هر یک مشخص شد، می توان تبیینی علمی ارائه داد. (نکمیاس و نکمیاس، ۱۹۷۶، ص۸).
تبیین های اثبات گرایانه در حوزه علوم اجتماعی معمولاً از نوع احتمالاتی است، به این معنا که رابطه میان متغیرها برحسب میزانی از احتمال آماری توضیح داده می شود. ما نمی توانیم رفتار تک تک افراد را در وضعیتی خاص (مثلاً در یک تظاهرات سیاسی) تبیین کنیم، اما قادریم تبیین هایی درباره رفتار گروهی آنان به دست دهیم، مثلاً مشخص کنیم که بروز رفتار خشن از سوی نیروهای ضدشورش بر احتمال اقدامات خشونت بار تظاهرکنندگان می افزاید. ولیکن این تبیین قاعدتاً باید در همه مواردی که تظاهرات سیاسی صورت می گیرد صادق باشد، مگر آنکه علل یا عوامل دیگری باشد که به نحوی این قانون کلی را تعدیل کند یا تغییر دهد، که در آن صورت وظیفه نظریه پرداز توضیح نقش این علل یا عوامل دیگر و ارتقا تبیین به سطحی پیچیده تر و کامل تر است.
از دید اثبات گرایان علم سیاست درنهایت تلاشی است برای تبیین چرایی وقوع یک پدیده و نه صرفاً توضیح آنچه اتفاق می افتد یا اندازه گیری میزان آن. در نتیجه، با وجود اینکه برخی دانشمندان بخشی از کار پژوهشی خود را به مشاهده و سنجش اختصاص می دهند، پیشرفت واقعی و علمی زمانی رخ می دهد که بتوانیم یافته های خود را به پرسش های عام تر نظری درباره سیاست ربط دهیم (اتریج، ۲۰۰۲، ص ۹). از این رو مطلوب تر است تبیین های سیاسی برپایه ارزشیابی فرضیه هایی شکل گیرد که از بطن نظریه های عام تر اخذ شده باشند، گرچه در عمل این کار صورت نمی گیرد و بهره گیری از «نظریه های میان برد»(۳۶) در طرح های پژوهش تجربی بسیار متداول است.

۶. درستی یا نادرستی یک تبیین را چگونه می توان معین کرد؟

اثبات گرایی در بطن عصر روشنگری در تاریخ اندیشه مغرب زمین متولد شد و طبعاً در این باور مهم دوران مذکور سهیم است که با کاربرد عقل می توان حقیقت را دریافت. اما همان گونه که در علوم طبیعی و فیزیکی برای تعیین صحت و سقم نظریه ها باید دست به بررسی های تجربی نظیر آزمایش زد، در علوم اجتماعی نیز پژوهشگر نمی تواند تنها متکی به عقل باشد و باید تجربه را ملاک تشخیص مدعیات درست از اظهارات باطل قرار دهد، بنابراین هر تبیین یا نظریه اجتماعی باید دو شرط لازم را ت‍امین کند تا در جامعه علمی مورد قبول واقع شود: اولاً باید تضاد منطقی در آن مشاهده نشود، ثانیاً با واقعیت های عینی مشاهده شده یا داده هایی که به طور تجربی گردآوری کرده ایم سازگار باشد. اما این شروط کافی نیست، یک تبیین مناسب باید در موارد مشابه هم صادق باشد، یعنی با تکرار یا تجدید پژوهش بتوان دوباره به صدق همان تبیین پی برد. بنابراین تکرارپذیری(۳۷) یک پژوهش این امکان را می دهد که تبیین های علمی به طور مکرر در پرتو شواهد و داده های جدید سنجیده شود.
تاکید اثبات گرایان بر تصدیق فرضیه ها و اصرار پوپر بر امکان نداشتن آن و قرار دادن اصل ابطال گرایی به جای تصدیق فرضیه ها در واقع تاثیر چندانی بر نحوه ارزیابی فرضیه ها در رویکرد اثبات گرایی نداشته است، زیرا در هرحال تبیین های علمی باید در پرتو شواهد تجربی و به مدد منطق آزمون شوند. بنابراین اصل آزمون پذیر بودن تبیین های علمی این فرصت را به دست می دهد تا درستی یا نادرستی آن تبیین ها مشخص شود. در عین حال، همان طور که نمی توانیم به طور مطلق ادعاهای خود نسبت به دانش را درست بپنداریم، باید علیه «رد نسنجیده آرای هوشمندانه» نیز هشیار باشیم. دانشمندان موفق در دفاع از آرای خود در مقابل تلاش هایی که برای رد آنها صورت می گیرد، مقاومت می کنند. نیاز به آزمون ادعاهای علمی ضمن انجام برخی مصالحه ها مبین مقتضیات گاه متناقض عقل، شواهد، تعهد به پژوهشی که پژوهشگر عمری را صرف آن کرده و شوق فردی در تلاش برای یافتن نظمی قابل بیان در جهان بیرون است (زوکرمن، ۱۹۹۱، صص۱۶۲ ـ ۱۶۱).
امروزه پژوهشگران ملتزم به اثبات گرایی الزاماً معیارهای بسیار سختگیرانه مورد اعای خود درباره علمیت را مراعات نمی کنند. آنها می دانند که عقل، استدلال و شواهد باید مرجع تصمیم گیری درباره صحت و سقم ادعاهای علمی باشد، ولیکن هنگامی که دانشمندان عملاً با مساله پذیرش یا رد تبیین های علمی رو به رو می شوند، نه شواهد به طور مطلق تعیین کننده است، نه استدلال های معقول داور نهایی. معمولاً برای هر پدیده اجتماعی یا سیاسی بیش از یک تبیین ممکن و احیاناً قابل قبول است. اذعان به این مطلب به معنای آن نیست که هر نوع تبیین به اندازه دیگری قابل قبول است و هر نوع ادعایی را می توان مطرح ساخت و روی آن نیز پافشاری کرد. دانشمندان معمولاً ناگزیرند تا حدودی دست به مصالحه بزنند و راه حلی میانه در بین دو حد افراطی، یعنی تنها پاسخ یا تبیین ممکن در قبال یک مساله پژوهشی، از یک سو، و انواع تبیین های ممکن ولو بدون اتکا به شواهد و عقل، از سوی دیگر، بیابند (هال، ۱۹۸۸، ص۲۸۸). ابطال گرایی نیز به طور عملی مشکلاتی را ایجاد می کند که مهمترین آن، احتمال خطا در ابطال زود هنگام آرای درست است. تنها در صورتی که به طور قطعی مطمئن باشیم مشاهده ما صحیح و دقیق بوده و هیچ نوع تغییر یا تعدیلی را نمی توان برای حفظ یک فرضیه به کار بست، می توان ابطال آن را موجه دانست. اما در دنیای واقعی، پژوهشگران ناچارند میان موارد تایید و موارد رد فرضیه های خود موازنه ای برقرار و تصمیم نهایی در مورد پذیرش یا رد تبیین ها را منوط به آن کنند (صص، ۳۴۳ ـ ۳۴۲).

۷. مقصود از شواهد و داده های برگرفته از واقعیت چیست؟

اثبات گرایان معتقدند که علم بر پایه قواعد منطق و شواهدی که خارج از اختیار پژوهشگر است و بلندپردازی های نظری او را محدود می کند پدید می آید. دانشمندان باید ادعاهای خود را در پرتو شواهدی که به طور عینی و مستقل از ذهن و درک آنان وجود دارد محک بزنند. آنان گرچه پژوهش خود را در خلوت انجام می دهند، باید یافته های خود را در معرض عموم قرار دهند، لذا نیک می دانند که حدس ها، رویاها و ادعاهایشان درباره دانش تنها زمانی برای دیگران در جامعه علمی و غیر آن پذیرفته خواهد شد که آنچه می گویند با عقل و شواهد سازگار باشد (زوکرمن، ۱۹۹۱، ص۱۵۷).
فاکت ها یا واقعیت های عینی برای همه ناظرانی که پیشداوری های خود را کنار گذاشته و به طور اصولی دست به تجربه زده اند، به وسیله حواس قابل دسترسی خواهد بود. البته دانشمندان برای تقویت حواس پنجگانه خود می توانند از انواع ابزارهایی که تقویت کننده این حواس است، بهره گیرند. مثلاً از میکروسکوپ برای تقویت دید خود و رویت موجودات بسیار ریزی که چشمان غیرمسلح انسان قادر به دیدن آنها نیست، استفاده کنند. منزلت ممتاز مشاهده تجربی با این رای همراه است که در فهم جهان تجربی نوعی اشتراک ذهنی وجود دارد و مشاهده گران گوناگون، در صورتی که به طور صحیح از حواس خود بهره گیرند، همواره یک چیز را خواهند دید و به نتایج مشاهداتی یکسانی دست خواهند یافت. شناخت پدیده های طبیعی و اجتماعی مطلقاً امری خصوصی و فردی نیست که تنها برای فرد واحدی ممکن باشد؛ هر نوع شناخت علمی باید قابل انتقال به دیگران باشد و آنها بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند. درنتیجه، همه افرادی که راه های درست کسب شناخت را می پیمایند باید به شناختی مشترک؛ یا وحدتی «بین ذهنی»(۳۸) برسند.
پوپر در خصوص وضعیت فاکت ها یا واقعیت های عینی به شدت با اثبات گرایان منطقی مخالف بود و اظهار می داشت که گزاره های مشاهداتی مستقل از نظریه اصولاً وجود خارجی ندارد و هر نوع مشاهده ای مسبوق به یک نظریه است، ولیکن نقد پوپر درهرصورت به گونه ای نیست که منکر ضرورت استفاده از شواهد عینی ـ ولو مسبوق به نظریه ـ برای ارزشیابی فرضیه ها شود. تنها تفاوت در قیاسی بودن روش وی در مقایسه با روش استقرایی اثبات گرایان است. پوپر، همان گونه که قبلاً توضیح داده شد، معتقد به راهبرد فرضیه ای ـ قیاسی است و امروزه نیز اغلب طرح های پژوهشی اثبات گرایانه از این راهبرد استفاده می کنند بنابراین نقد پوپر تاثیر عمده ای بر حقانیت شواهد عینی به عنوان ملاک اصلی ارزشیابی فرضیه ها برجا نگذاشته است.

۸. ارزش های پژوهشگر چه ربطی به فعالیت علمی دارند؟

یکی از اصول مسلم روش های اثبات گرا تلاش برای حفظ عینیت در پژوهش و احتراز از هرگونه داوری ارزشی له یا علیه ادعاهای مربوط به شناخت است. آنان معتقدند داده های عینی و مستقل از ذهینیت ها و داوری های پژوهشگر باید در نهایت تعیین کننده درستی یا نادرستی ادعاهای علمی باشد. بنابراین لازم است هر نوع پژوهش علمی به گونه ای صورت گیرد که ارزش های سیاسی، اجتماعی، یا ایدئولوژیکی پژوهشگر تاثیری بر نتایج آن نداشته باشد.
محیطی که پژوهش علمی در آن صورت می گیرد نیز باید به اندازه کافی باز و آزاد باشد تا دانشمند، تحت فشار عوامل بیرونی از قبیل فشارهای سیاسی یا فرهنگی و غیره، ناچار از کتمان حقایق علمی یا تحریف آنها نشود. ماکس وبر، به رغم اختلاف نظرهای اصولی با اثبات گرایان، در این اصل مورد قبول آنها سهیم است که دانشمند مجاز نیست در کسوت علم، ارزش های سیاسی و اجتماعی خود را در امر پژوهش دخالت دهد. او نیز بیرون از حوزه فعالیت علمی مانند هر شهروند دیگری می تواند مسلک سیاسی یا عقیدتی خود را به هر شیوه ای که تمایل دارد و با شور وافر دنبال کند. وبر میان بیان مواضع سیاسی در بیرون از قلمروی پژوهش علمی و تحلیل علمی ساختار ها و فرآیندهای سیاسی به وضوح تمایز می گذارد. دفاع از این یا آن نظام سیاسی یا جنبش اجتماعی در زندگی خصوصی فرد نه تنها مجاز، بلکه حق او به عنوان یک شهروند است، ولیکن تکرار آن مطالب در کلاس درس یا پیشبرد پژوهش سیاسی به گونه ای که در خدمت اثبات مواضع سیاسی فرد قرار گیرد، کاملاً مغایر با وظایف یک دانشمند است. (وبر، ۱۳۷۰، صص ۹۰ ـ ۸۲).
خودداری پژوهشگر از دخالت ارزش ها در حوزه ای چون علوم سیاسی کار بسیار دشواری است، زیرا در این حوزه که هرکس درباره موضوع مورد بررسی عقیده ای دارد و نظریه های علمی و داده های قابل اتکا نیز محدود است، احتمال دارد پژوهشگر به سهولت تحت تاثیر رویاها و آرزوهای خویش قرار گیرد و از استدلال و استناد به شواهد خودداری کند. لذا پژوهشگران ملهم از اثبات گرایی مدام باید بکوشند تا ترجیحات سیاسی خود را کنترل کنند و اجازه ندهند بر نتایج پژوهش آنها اثر گذارد. افزودن بر بار نظری مطالعه وانجام مشاهدات بیشتر از جمله اقداماتی است که به زعم اثبات گرایان عینیت پژوهش را افزایش می دهد.

نقد رویکرد اثبات گرا

در طول تاریخ علوم اجتماعی، رویکرد اثبات گرا مدام در معرض انواع انتقادات بوده است. در پاسخ به انتقادها، بویژه در چند دهه اخیر، شاهد انواع تعدیل ها و تجدید نظرها در برخی ادعاهای فراگیر و مطلق اثبات گرایانه بوده ایم، اما این رویکرد با برخی تغییرات همچنان مهمترین رویکرد پژوهشی در همه شاخه های علوم اجتماعی و راهنمای بیشتر پژوهشگران تجربی به شمار می آید.
قدیمی ترین نقد دیدگاه اثبات گرا متوجه ادعای اصلی این رویکرد بود که در همه شاخه های علوم نوعی وحدت روش شناختی وجود دارد و توسعه علوم اجتماعی منوط به نسخه برداری کامل از روش های آزمون شده و قدیمی علوم طبیعی است. ویلهلم دیلتای، فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم، را شاید بتوان یکی از شاخص ترین مخالفان اثبات گرایی دانست که نظیر فیلسوفان دیگری چون هردر(۳۹) و ویکو(۴۰) سرسختانه میان علوم طبیعی(۴۱) و علوم اجتماعی(۴۲) تمایز می گذاشت. به اعتقاد او، علوم طبیعی با اتکا به روش های مرسوم تجربی مثل مشاهده و آزمایش ممکن می شود، لیکن در حوزه فرهنگ و جامعه که مختص انسان است تنها علم تفسیری (هرمنوتیک) به کار می آید، زیرا در اینجا پژوهشگر با پدیدارهای بی جان چون سنگ یا با دنیای غریزی موجودات زنده سروکار ندارد و باید وارد «روح» زندگی جمعی شود. ماکس وبر نیز به رغم اذعان به سودمندی کاربرد برخی روش های مرسوم علوم طبیعی در علوم اجتماعی، معتقد است که قاصد بودن انسان، پژوهشگر را مکلف می کند تا قصد و منظور کنشگر را از دید خود او دریابد، بنابراین روش تفاهمی دیلتای را در عرصه علوم اجتماعی اجتناب ناپذیر می داند و بر این باور است که پژوهشگر باید به «فهم همدلانه»(۴۳) سوژه های خود برسد.
بنابراین نقد اثبات گرایی از منظر هرمنوتیک در شدیدترین حالت به این صورت است که موضوع خاص «مطالعات انسانی» هر نوع تعمیمی را در این قلمرو غیرممکن می کند و وظیفه پژوهشگر صرفاً مطالعه ای از نوع تفریدی یا خواندن اندیشه عاملان اجتماعی در هر وضعیت خاص است. نوع ملایم تر این انتقاد این است که حتی درصورتی که برخی تعمیم ها در حوزه مطالعات انسانی جایز باشد، تلاش پژوهشگر باید اساساً صرف فهم و نه تبیین (علت کاوی) پدیدارها و روابط انسانی شود و تحلیل علی را اساساً به علوم طبیعی وانهد (کوپر و کوپر، ۱۹۹۶، ص۶۵۰).
از سوی دیگر، اهل فلسفه داعیه جدایی علوم اجتماعی از تفکر و تحلیل فلسفی را که اثبات گرایان اعلام داشتند هرگز نپذیرفتند و بویژه آن دسته از فلاسفه که شناخت را بر پایه نگاهی جامع، یکپارچه و عاری از تناقض به کل واقعیت هستی یا درکی متافیزیکی از جهان میسر می دیدند، تلاش پژوهشگر تجربی برای شناخت جداگانه پدیدارها بدون درنظرگرفتن مجموعه یا کلیت را مردود می دانستند.
انواع مکاتب و نحله های جامعه شناختی متاثر از سنت های تفسیری ـ هرمنوتیکی یا سایر سنت های فلسفی مثل پدیدار شناسی،(۴۴) روش شناسی مردمی(۴۵) و کنش متقابل نمادین بر لزوم توجه به دنیای معانی کنشگران و نقش مداوم عمل تفسیر در هر نوع کنش متقابل اجتماعی و نیز ساخته شدن دنیای اجتماعی انسان ها تاکید ورزیده و اثبات گرایی را ناتوان از ورود به ذهنیات و اغراض واقعی افرادی که موضوع بررسی پژوهشگر است، دانسته اند. هرگونه عمل اجتماعی یا هر نهادی که به وسیله انسان ها ساخته شده است هویت خود را بر حسب معنایی که به طور اجتماعی بر آن اطلاق شده یا عاملان به آن نسبت داده اند، کسب می کند. بنابراین مقایسه رفتار اجتماعی عملاً غیرممکن است، چرا که اعمال به ظاهر مشابه یا قابل طبقه بندی ذیل مقوله ای خاص الزاماً مفهوم یکسانی برای عاملان ندارد بنابراین هدف مطالعه اجتماعی اساساً درک معنایی است که انسان ها به عمل خود نسبت می دهند، نه تبیین رفتاری که پژوهشگر برای آن عینیتی مستقل از دنیای ذهنی سوژه ها قائل شده است. فهم عمل معنادار در چارچوب یک ذخیره معنایی مشخص (فرهنگ) و در روش های خاصی که مردم برای تفسیر و معنادار کردن عمل دیگران و خود قائلند، کاری نیست که از عهده مشاهده عینی و صرفاً از جایگاه ناظری بیرونی بر پایه آنچه از رفتار افراد مشاهده می شود، برآید. در نتیجه، حتی دسته بندی و مقایسه میان افعال، نهادها، فرهنگ ها و سایر پدیدارهای انسانی به شیوه مرسوم علوم طبیعی جایز نیست و سبب تحریف معانی نهفته و نادیده گرفتن تفاوت های اساسی میان پدیدارهای به ظاهر مشابه می شود.
برخی از انتقادها علیه اثبات گرایی که در مواردی سبب تعدیل آن و برخی تجدید نظرها در این نحله نیز شده به طور اختصاصی در مباحث جاری میان فلاسفه علم، بویژه تحت تاثیر افکار کسانی چون پوپر، کوهن، لاکاتوش، فایرابند و دیگران مطرح بوده است. برای نمونه، پوپر نشان داده است که به دلیل اتکای شواهد تایید کننده گزاره های برگرفته از نظریه بر نمونه گیری آماری و اصول استقرا، منطق آزمون فرضیه باید بر ابطال پذیری و نه صدق پذیری استوار باشد. پوپر درضمن تاکید کرده که هرگونه مشاهده ای مبتنی بر یک نظریه است و به سختی می توان «بار نظری» مشاهده را نادیده گرفت. دانشی که پژوهشگر از پیش درباره پدیده های مورد بررسی خود دارد قویاً بر آنچه مشاهده می کند، تاثیر می گذارد. لذا پوپر روش متعارف همه علوم را روشی قیاسی می داند که طی آن، فرضیه های ابطال پذیر به مثابه تنها فرضیه های قابل بررسی در علم، در پرتو شواهد سنجیده می شوند و ابطال نشدن آنها این امکان را به جامعه علمی می دهد که آنها را به عنوان فرضیه هایی فعلاً معتبر بپذیرند و تا زمانی که به طور قطعی ابطال نشده اند، به عنوان دانش معتبر مورد استفاده قرار دهند. در واقع، بیشتر طرح های پژوهشی اثبات گر با توجه به نقد پوپر، علاوه بر اینکه داعیه صدق پذیری یا اثبات پذیری خود را کنار گذاشته اند، به جای اتکا به روش استقرایی مورد ادعای اثبات گرایان اولیه، کم و بیش به راهبرد فرضیه ای ـ قیاسی مورد نظر پوپر روی آورده اند. جالب اینجاست که روش استقرایی از سوی شماری از پژوهشگران کیفی کار و منتقد اثبات گرایی با عنوان «نظریه معطوف به داده ها»(۴۶) به مثابه جایگزینی برای بی تفاوتی روش متعارف فرضیه ای ـ قیاسی به زیست جهان ذهنی سوژه ها توصیه شده است. در این روش، پژوهشگر با شروع از خود «داده ها»، یعنی آنچه سوژه ها در زیست جهان خود می بینند و تجربه می کنند، اقدام به بنا کردن نظریه های جامع تر می کند (ر. ک: بارلت و پین، ۱۹۹۷).
کوهن نیز بر ماهیت تاریخی تمامی علوم تاکید ورزیده و از این رو ادعای اثبات گرایان که علم مورد نظر خود را تنها راه کشف حقیقت در هر زمان و مکان می دانند، باطل اعلام کرده است. جوهر بحث او این است که هرگونه درکی از جهان مستلزم «مفاهیم» است و مفاهیم کلیدی یک علم و قواعد روش شناختی جاری در آن بستگی به چارچوب مورد تفاهم گسترده تر یا پارادایمی دارد که پژوهشگر با اتکا به آن، مبادرت به پژوهش می کند. هنگامی که پارادایمی تغییر می کند، مفاهیم و قواعد قدیمی نیز اعتبار خود را از دست می دهند. در نتیجه، در هر حوزه خاص از علوم، دانشی که در قالب پارادایم ویژه ای در هر مقطع زمانی انباشته شده است نمی تواند واقعاً معرف دانش مطلق یا «حقیقت» باشد، زیرا این دانش الزاماً نسبی است و در صورت وقوع تغییر در پارادایم،(۴۷) دگرگون می شود.
پارادایم های فکری مورد بحث کوهن و محدودیت های شناختی دانشمندان به آن عناصر غیرعقلایی اشاره می کنند که همواره در پژوهش مشاهده می شوند، لذا انواع عوامل اجتماعی و سیاسی در تولید دانش و دفاع از مدعیات علم نقش دارند. پال فایرابند (۱۳۷۳ و ۱۳۷۵) پا را از این هم فراتر می گذارد و مدعی می شود که عوامل مذکور می توانند کندکننده یا حتی بازدارنده تلاش های ما برای فهم بهتر جهان باشند. نتیجه منطقی دیدگاه کوهن و بویژه فایرابند این است که دانش علمی در نهایت آن چیزی است که مجموعه ای از دانشمندان، بویژه دانشمندانی که از نظر کرسی های استادی، نشریات تخصصی و منابع مالی برای طرح های پژوهشی در مواضع قدرت قرار دارند، آن را چنان تعریف می کنند. نه موازین مطلق و عینی ای برای تفکیک علم از غیرعلم وجود دارد، نه حقایق عینی و نه قواعد مسلم منطق (زوکرمن، ۱۹۹۱، ص۱۶۶). البته اگر این ادعای افراطی را جدی هم نگیریم، دست کم باید بپذیریم که شناخت علمی الزاماً در خلا و مستقل از شرایط اجتماعی و سیاسی ـ آن گونه که اثبات گرایان مدعی اند ـ صورت نمی گیرد و عوامل مختلف بیرونی نیز بر تولید علم تاثیر می گذارند. اثبات گرایانی که تاحدودی چنین نقدی را می پذیرند امید دارند که، به رغم وجود و تاثیرگذاری این گونه عوامل غیرعقلایی و فراعلمی، نقش عقل و شواهد تجربی در تولید علم همچنان محفوظ بماند.
تاکید بیش از حد اثبات گرایان بر تجربه گرایی و توجه یک سویه به ابزارهای پژوهشی و ضرورت تدقیق آنها زمینه ساز انتقادات دیگری علیه آنان بوده است. مثلاً در علوم سیاسی آمریکا، تمرکز یک جانبه پژوهشگران رفتارگرا بر روش و بویژه بر اندازه گیری های هر چه دقیق تر رفتار سیاسی کنشگران و کمیت بخشی به مفاهیمی که به دشواری قابل سنجش با معیارهای کمی هستند منتقدان را بر آن داشته تا این گونه پژوهش ها را فاقد توجیه و پشتوانه ضروری نظری بدانند. البته توجه روزافزون به نظریه های «میان برد» و امتناع از کاربرد نظریه های فراگیر و کلان که در گذشته در هر دو حوزه جامعه شناسی و علوم سیاسی مرسوم بود، مفری برای این گونه پژوهشگران ایجاد کرده است، ولی در هر صورت اصل این انتقاد که پژوهش های اثبات گرایانه به روش بیشتر از نظریه اهمیت می دهند بر جای خود باقی است.
از سوی دیگر تردیدی که در حوزه اندیشه فلسفی همواره درباره تجربه گرایی وجود داشته در دیدگاه طرفداران «نظریه انتخاب عاقلانه»(۴۸) متبلور شده است. در این نظریه بر اهمیت منطق قیاسی صحه گذاشته می شود و از بازی ها، شبیه سازی ها و منطق ریاضی برای تحلیل سیاسی و چگونگی اقدام بازیگران مختلف در عرصه رقابت و ائتلاف های سیاسی استفاده می شود. طرفداران نظریه انتخاب عاقلانه از شواهد تجربی برای تشریح تحلیل های خود استفاده می کنند، ولیکن ضرورت تکیه بر شواهد تجربی برای آزمون نظریه های خود را منکر می شوند و ترجیح می دهند به جای اتکا بر این شواهد و انواع خطاهای احتمالی ممکن در آن، ادعاهای خود درباره دانش را با تکیه بر استدلال عقلی و قدرت منطق ریاضی بسنجند (زوکرمن، ۱۹۹۱، ص۱۶۰).
در دو فصل پایانی این بخش و معرفی رویکردهای تفسیری و انتقادی، جوانب بیشتری از نقد اثبات گرایی از منظر این رویکردها برای خواننده تشریح می شود.

فصل دوم: رویکرد تفسیری

رویکرد تفسیری در مطالعات سیاسی، با کمی تاخیر در مقایسه با جامعه شناسی و مردم شناسی، از دهه ۱۹۸۰ به طور جدی به عنوان جایگزینی برای روش های اثباتی رایج در علم سیاست مطرح شد و این علم نیز به پیروی از دیگر شاخه های علوم اجتماعی گام در مسیر «چرخش تفسیری» گذاشت. به طور کلی، اصحاب تاویل (تفسیر) خاطرنشان می کنند که علوم اجتماعی به واسطه زبان تحقق می یابند و زبان «دریچه ای» شفاف بر روی «حقایق» جهان عینی نیست. علم سیاست نیز همچون سایر علوم اجتماعی نمی تواند ورا ـ گفتمانی(۴۹) باشد و با اتکا به مفاهیم عاری از بار ارزشی یا معادلات ریاضی به دست آمده از داده های آماری، ابعاد گوناگون زندگی سیاسی را بکاود. دنیای سیاست مانند هر بخش دیگری از فرهنگ، قلمروی معانی ای است که انسان ها خلق کرده اند و با اتکا به آن معانی، روابط «سیاسی» میان خود را فهم پذیر می کنند. پژوهشگری که چشمان خود را بر این معانی ببندد و بکوشد با نگاهی از بیرون، از جایگاه نگرنده ای عینی،(۵۰) روابط علّی و قانونمند موجود در عرصه عمل سیاسی را «کشف» کند، عملاً تصاویر ذهنی خود را بر واقعیت تحمیل خواهد کرد و متوجه ظرافت های کنش و تعامل سیاسی نخواهد شد.
در چرخش تفسیری، تاکید بر قرائت(۵۱) است، قرائتی که ما به عنوان کنشگری سیاسی از وضعیت خود، از رفتار سیاسی دیگران و از رویدادهای گوناگونی که دنیای سیاست را شکل می دهد داریم. به همین منوال، پژوهشگر سیاسی نیز در نهایت با تاویل هایی از رفتارها و پدیدارهایی که موضوعات مورد علاقه علم سیاست را تشکیل می دهند سر و کار دارد. همان گونه که در زندگی روزمره انواع تصاویر، فیلم ها، معماری ها و غیره را تفسیر می کنیم، ناچاریم آنچه را در عرصه سیاست روی می دهد نیز تاویل کنیم و تفسیر شرکت کنندگان و تماشاگران آن عرصه را نیز در جای خود به حساب آوریم. بازیگران عرصه سیاست، اعم از سیاستمداران و افراد صاحب قدرت، مدام در حال خلق معنا و استفاده از انواع منابع زبانی و سایر منابع نمادین برای تاثیرگذاری بر یکدیگرند. نمی توان سخنرانی ها و نحوه حضور سیاستمداران در ملا عام را صرفاً بر حسب مقوله های تاریخی یا ضوابط عام هنجاری توضیح داد. به مجرد آنکه بر توانایی یک کنشگر سیاسی در سخن گفتن یا بهره گیری از دیگر نمادها و ذخایر معنایی تمرکز کنیم، متوجه توان بالقوه خلاقیت در سیاست ورزی خواهیم شد(کارور و هایورینن، ۱۹۹۷، ص۶).
تاکید بر ماهیت تفسیری علوم اجتماعی امر جدیدی در تاریخ این علوم نیست و همان گونه که در فصل پیش نیز گفته شد، از همان ابتدا منتقدانی چون دیلتای در برابر ادعاهای اثبات گرایانه اگوست کنت و دیگران بر ماهیت تفسیری علوم اجتماعی تاکید داشتند. علوم سیاسی بویژه در چند دهه اخیر، به دنبال مردم شناسی و جامعه شناسی، وجود «بحرانی» را که پدیدارشناسانی چون هوسرل و هایدگر در علوم انسانی اعلام کرده بودند در قلمروی کندوکاو خویش پذیرفت و تامل و بازاندیشی در روش های جاافتاده خود را آغاز کرد. بحران مذکور را دست کم در این حقیقت می توان دید که در طول مدتی که پژوهشگران علم سیاست دست به پژوهش های سازمان یافته و به زعم خود بسیار دقیق کمّی زده بودند، جز برخی پیش بینی های انتخاباتی حاصل از نظر سنجی ها، کمتر رویداد مهمی را در عالم سیاست پیش بینی کرده بودند؛ نه انقلاب ایران به گونه ای که رخ داد پیش بینی شده بود و نه واقعه مهمی چون فروریختن دیوار برلین و پایان جنگ سرد. در جهان سیاست، گذشته الزاماً راهنمای خوبی برای آینده نیست و «پیش بینی علمی» آینده بر پایه ترتیبات «قانون گونه» رویدادهای گذشته نه تنها الزاماً بر فهم ما نمی افزاید، بلکه ممکن است ما را از تحلیل درست رویدادها نیز غافل کند (کارور و هایورینن، ۱۹۹۷، ص ۱۶).
پژوهشگر تفسیری قبل از هر چیز مدعی «فهم» است، فهمی که از راه همدلی با موضوع شناسایی یا افراد مورد بررسی به دست آمده باشد. مفهوم کلیدی «فهم»(۵۲) را نه تنها در روش پیشنهادی اصحاب تاویل همچون دیلتای، بلکه در روش شناسی ماکس وبر نیز مشاهده می کنیم. این مفهوم در تقابل با تبیین تجریدی اثبات گرایان قرار می گیرد که سعی دارند علل بروز واقعه یا رفتاری را توضیح دهند و نوعی نظم و قاعده قانونمند در عالم سیاست و رفتار سیاسی بیابند. رویکرد تفسیری در مطالعه سیاست مبنا را بر آن می گذارد که رفتار انسان ها را باید به گونه ای متفاوت از سایر موضوعات مورد علاقه علم درک کرد، زیرا آنان از هر عملی قصد و نیتی را دنبال می کنند، دستخوش احساسات و عواطف می شوند، با طرح و نقشه عمل می کنند و آن را در صورت لزوم تغیییر می دهند و بر پایه تفسیری که از هنجارها و ارزش های جامعه دارند عمل می کنند. بنابراین وظیفه اصلی پژوهشگر فهم معنای رفتار آدمی در مضمون های اجتماعی خاص است.
طیف متنوعی از برداشت های معرفت شناختی، مکاتب فلسفی و جامعه شناختی از نظر نگاهی که به نحوه پژوهش در علوم انسانی دارند در چارچوب کلی رویکرد تفسیری قرار می گیرند، اما فصل حاضر تنها به برخی از آنها اکتفا می کند. شکی نیست که هرمنوتیک مهمترین و قدیمی ترین مکتب تفسیری نه تنها در هنر، ادبیات، معماری و الهیات، بلکه در علوم اجتماعی بوده است. نظریه ها و مکاتب دیگری که در این فصل ذیل رویکرد تفسیری قرار گرفته اند عبارتند از: پدیدار شناسی،(۵۳) کنش متقابل نمادین،(۵۴) نشانه شناسی(۵۵) و روش شناسی مردمی.(۵۶)
طرفداران رویکرد تفسیری در علوم اجتماعی از تحولاتی که در چند دهه اخیر در قلمروی فلسفه علم رخ داده و به موجب آن دستیابی به پارادایمی مشترک در هر شاخه از علوم اجتماعی از سوی متفکرانی چون تاماس کوهن عملاً ناممکن اعلام شده است، خرسندند. به اعتقاد کوهن، علوم طبیعی این توانایی را دارند که فراتر از بحث های روش شناختی بی پایان بروند و پارادایم های مشترکی را که مسائل و رویه های این علوم در چارچوب آنها تعریف می شوند بنا کنند، اما علوم اجتماعی هرگز نتوانسته اند از مرحله جدال های پیش پارادایمی رها شوند و به سطحی از وفاق که ویژگی علوم طبیعی مدرن ـ دست کم در مقطع تاریخی خاصی ـ است، برسند. البته در شاخه های گوناگون علوم اجتماعی نامزد هایی برای پارادایم شدن وجود داشته است، مثل کارکردگرایی ساختاری در جامعه شناسی، کینزگرایی در اقتصاد و رفتارگرایی در علوم سیاسی، ولیکن هیچ یک از این نحله ها هرگز نتوانسته اند رقیبان را کنار زنند و علم مربوطه را به مرحله پارادایمی برسانند. بر این اساس تفسیرگرایان نتیجه می گیرند که در علوم اجتماعی هرگز چنان مرحله ای تحقق نخواهد یافت و باید پذیرفت که ناکامی در دستیابی به پارادایمی مشترک در این علوم صرفاً بیانگر ناپختگی روش شناختی آنها نیست، بلکه نشانگر موضوعی بس اساسی تر، یعنی تفاوت ماهوی علوم انسانی (اجتماعی) با سایر علوم است (رابینو و سالیوان، ۱۹۸۶، صص ۵ـ۳). البته در دیدی عمیق تر، طرفداران رویکرد تفسیری تفاوت خود با پیروان اثبات گرایی را تنها در روش های اتخاذ شده خود در مقایسه با آنان نمی بینند بلکه در کردارهای کسب شناخت به طور کلی، یعنی در معرفت شناسی های متفاوت دو نحله می دانند، و تولید دانش را، حتی در علوم طبیعی، نه به آن صورت که اثبات گرایان مایلند ترسیم کنند، بلکه به گونه ای ماهیتاً متفاوت بیان می دارند.
در علوم انسانی هم موضوع بررسی ـ یعنی شبکه متشکل از نمادها، زبان و نهادهایی که امر دلالت گری(۵۷) را بر عهده دارند ـ و هم ابزارهایی که به وسیله آنها کار بررسی صورت می گیرد به طور گریزناپذیری در مضمون همه جاگستری که جهان آدمی است سهیمند، بنابراین تقابل عینیت و ذهنیت از ابتدا در رویکرد تفسیری مردود شناخته می شود. از آنجا که شبکه معانی تشکیل دهنده وجود انسانی است و نمی توان آن را به اجزای ساده تر و عناصر مشخص از قبل تعریف شده تقلیل داد، هر نوع شناختی در نهایت نوعی تاویل خواهد بود. معنا تنها برای یک سوژه و در وضعیتی مشخص وجود دارد. ما انسان ها از بنیاد، موجوداتی خودتاویل گر و خودتعریف کننده هستیم و همواره در محیطی فرهنگی، یعنی درون شبکه ای از دلالت ها که خود تنیده ایم، به سر می بریم. هیچ جایگاه دیگری برای گردآوری و ارائه داده های خام و شفاف وجود ندارد. بنابراین همواره یکی از ارکان گریزناپذیر علوم انسانی جنبه تاویلی یا هرمنوتیکی آن است (تیلور، ۱۹۸۶، صص۴۲ـ۳۳). در رویکرد تفسیری، فهم هر کنشی که از سوی انسان ها سرمی زند شبیه تفسیر متون است، به این معنی که درک هر عمل مستلزم ارجاع آن به مضمونی وسیع تر یعنی دنیای فرهنگی ای است که عمل مذکور در آن رخ می دهد. مثلاً روشی که کلیفورد گیرتز(۵۸) (۱۹۸۶) برای فهم جنگ خروس در جزیره بالی به کار می برد در واقع قرار دادن تدریجی عمل مذکور در مضمون فرهنگی خاص مردمان جزیره مذکور است. بدون فهم مضمون کلی تر، هرگونه فهمی از مراسم جنگ خروس بی معنا خواهد بود.هدف او کشف قوانین عام یا جهانشمول نیست، بلکه توضیح جهان فرهنگی ای است که عمل مذکور در چارچوب آن فهمیده می شود.
رویکرد تفسیری با روش های کیفی ملازمت دارد و این روش ها از دیرباز در علوم اجتماعی کاربرد داشته است. پژوهش های کیفی رسالت خود را در فهم معانی، مفاهیم، تعاریف، تمثیل ها، نمادها و خلاصه هر آنچه دنیای اجتماعی را می سازد، می بینند. پژوهشگر کیفی می کوشد تا آنچه را در جهان آکنده از معانی انسانی رخ می دهد به خواننده منتقل کند. بعید است که بتوان با شیوه های متعارف اثبات گرایی مانند مقیاس پذیر کردن و شمارش معنای جو روحی ـ روانی حاکم بر یک جلسه را که با حضور جمعی از مذاکره کنندگان تشکیل شده است، انتقال داد. زیست جهان انسان ها را تنها می توان بر پایه معانی ای که آنان در بین خود خلق کرده اند و مدام تفسیر و باز تفسیر می کنند و به اعمال و کردار خویش نسبت می دهند درک کرد. در این زیست جهان انواع احساسات، انگیزه ها، نمادها و معنای آنها، همدلی و سایر جنبه های «ذهنی» مربوط به زندگی افراد و گروه ها، که به طور طبیعی تکوین یافته، وجود دارد و تبیین «قانونمند» آنها عملاً میسر نیست و تنها از عهده روش های کیفی بر می آید.
تلاش هایی که در چارچوب رویکرد تفسیری برای فهم پدیدارهای انسانی و اجتماعی به عمل می آید معمولاً تحلیل های کل گرایی است که در آن، پژوهشگر کیفی درباره جوانب گوناگون مضمون یا محیط مورد بررسی خود اطلاعاتی را گردآوری می کند تا تصویری کامل و جامع از موضوع مورد بررسی به دست آورد. هنگام گردآوری داده ها، هر مورد، رویداد، یا پدیداری که بررسی می شود، گرچه به مثابه مقوله ای منحصر به فرد با معنای ویژه و با منظومه روابط خاص خود با مضمونی که در آن روی می دهد مورد مطالعه قرار می گیرد، اما در عین حال به عنوان دریچه ای به سوی کلیتی انسانی یا انسان زیسته که در آن، انواع مناسبات انسانی و تاریخی قرار دارد نیز تلقی می شود (کویین پتن، ۲۰۰۲، صص ۶۰ـ۵۹).

تاریخچه

رویکرد تفسیری طیفی از مکاتب فلسفی و معرفت شناختی را در بر می گیرد، بنابراین تبارشناسی آن با دشواری هایی همراه است. دو سنت فلسفی که بیش از همه بر شکل گیری علوم اجتماعی تفسیری موثر بوده عبارتند ازهرمنوتیک فلسفی و پدیدارشناسی. در عین حال مکاتب جامعه شناختی خاصی نیز در عصر معاصر وجود دارد که، بدون ارتباط مشخص با مکاتب فلسفی مذکور، مطالعه زندگی انسان را با روش هایی میسر می دانند که کم و بیش مشابه روش هایی برگرفته از سنت های فوق است، مانند مکتب کنش متقابل نمادین و روش شناسی مردمی که هر دو در جامعه شناسی آمریکایی تکوین یافته اند. در بحث کوتاهی که برای معرفی رویکرد تفسیری از نظر تاریخی در ادامه می آید، ابتدا هرمنوتیک یا مکتب تاویل مرور می شود و سپس نکات مشترک آن با مکتب پدیدارشناسی و تاثیر متقابل آنها بر یکدیگر در آثار هایدگر و گادامر بررسی خواهد شد. شرح کوتاهی درباره مکتب کنش متقابل نمادین و نشانه شناسی مرور دیدگاه های تفسیری را به پایان خواهد برد.
هرمنوتیک از نظر تاریخی به یونان باستان بازمی گردد و گفته می شود که از نام هرمس، خدای پیام آور از خدایان برای انسان، گرفته شده است. این فن در ابتدا به روش تاویل کتب مقدس مسیحی گفته می شد و سپس از طریق آثار فردریش شلایرماخر (۱۸۷۶ ـ ۱۷۶۷) و ویلهلم دیلتای (۱۹۱۱ ـ ۱۸۳۳) و بعدها از سوی مارتین هایدگر (۱۹۷۶ ـ ۱۸۸۹) و هانس گئورگ گادامر در فلسفه و در حوزه مطالعات علوم انسانی رواج یافت. هرمنوتیک علم یا نظریه تاویل است و از نظر لغوی ریشه در واژه یونانی hermeneuein دارد که به معنای تاویل کردن، به زبان خود ترجمه، روشن و قابل فهم کردن و شرح دادن است. در اسطوره های یونانی، هرمس پیام های رمزآلود خدایان را به زمینیان منتقل و برای آنان تاویل می کرد. روش هرمنوتیک در کلیسا به مثابه فقه اللغه و برای تاویل متون مقدس از دیرباز رواج داشته است. یکی از بحث های پردامنه میان اصلاح طلبان دینی و پیروان کلیسای سنتی مربوط به مخالفت اصلاح گرایان با انحصاری بود که اصحاب کلیسای کاتولیک در تاویل متون مقدس برای خود قائل بودند (احمدی و دیگران، ۱۳۷۹، ص ۹).
اولین متفکری که کوشید نظریه ای عام برای تاویل متون، اعم از دینی و غیره ارائه کند، عالم الهیات آلمانی، فریدریش شلایرماخر، بود. وی روشی را که به «دور هرمنوتیکی» معروف شده است به معنای فهم جزئی در چارچوب کل و فهم کل از اجزا به کار برد. در دور هرمنوتیکی معنای یک واژه به اعتبار جمله ای که آن واژه در آن قرار دارد معلوم می شود و آن جمله نیز تنها به اعتبار واژه های سازنده آن قابل فهم است. هر گونه فهمی مستلزم چنین «دوری» است. ویلهلم فون هومبولت نیز به واسطه پژوهش های زبان شناختی خود در شکل گیری هرمنوتیک معاصر تاثیرگذار بوده است. او معتقد بود که زبان فرد نگاه او به جهان را شکل می بخشد، بنابراین زبان و تاویل در شناخت فلسفی جایگاه ویژه ای دارد. اما بر نقش ویلهلم دیلتای در رواج هرمنوتیک در حوزه علوم اجتماعی بیش از هر متفکر دیگری باید صحه گذاشت. به باور وی، علوم انسانی به طور کلی درگیر مساله هرمنوتیکی تاویل کلام انسانی است. فهم انسان ها به معنای فهم کلام فرهنگی آنهاست ـ و این تنها متون نوشتاری را دربرنمی گیرد، بلکه آثار هنری، سایر مصنوعاتی که انسان می سازد و نیز انواع کنش های او را نیز شامل می شود. پژوهشگری که گام در وادی مطالعه انسان گذارده است، برخلاف پژوهشگر علوم طبیعی، تنها با اتکا به انسان بودن و از راه «همدلی» با موضوع شناسایی خود، یعنی یا فهم «تجربه زیسته» کنشگر، میسر می شود (احمدی و دیگران، ۱۳۷۹، صص۱۰ ـ ۹).
انسان ها قدرت فهم یکدیگر را دارند، زیرا نشانه هایی از وجود خود را در دیگری می بینند. فهمیدن این نشانه ها به معنای فهمیدن انسان است و این امر به کلی با شناختی که دانشمند علوم طبیعی در دنیای فیزیکی و طبیعی می یابد متفاوت است. نگارنده(۵۹) (پژوهشگر) با قرار دادن خود در جای نگریسته(۶۰) (فرد مورد بررسی) و با در نظر گرفتن وضعیت خاص محیطی و فرهنگی او می کوشد تا جهان ذهنی یا روانی او را بازشناسی و بازگو کند.
دیلتای رسالت اصلی خود را مقابله با اثبات گرایان زمان خود می دید. اینان با توجه به اعتباری که علوم طبیعی کسب کرده بود می خواستند علم الاجتماعی علمی که هم تراز با آن علوم باشد پایه ریزی کنند. دیلتای در پاسخ به این تلاش برای علمیت علوم اجتماعی، وظیفه تمهید معرفت شناسی و روان شناسی معتبر اما جداگانه ای را برای «علوم فرهنگی» برعهده گرفت. اما مشکل دیدگاه هرمنوتیکی او تقلیل روان شناختی اش بود، به گونه ای که متن از استقلال تهی می شد و تنها نیت مولف مدنظر قرار می گرفت (کوزنزهوی، ۱۳۷۱، ص۲۲). فهم متن در هرمنوتیک دیلتای به وسیله تلاش برای فهم شخصی که خود را در آن متن بیان کرده است، صورت می گیرد یعنی با ورود به دنیای روان شناختی او. تاویل گرایان بعدی کوشیدند تا این نقیصه را برطرف کنند و جایگاه مستقل متن و نیز تاویل گر را مورد توجه قرار دهند.
در شکل گیری انواع مکاتب تفسیری، ماکس وبر را می توان یکی از تاثیرگذارترین افراد دانست. او به منظور مطالعه زندگی اجتماعی هم برای برخی گرایش های اثبات گرایانه اهمیت قائل شد و هم به طور مشخص راه دیلتای را در تفکیک روش های خاص «علوم فرهنگی» ادامه داد. وبر از یک سو مایل بود معیارهای علمی هرچه بیشتری را در زمینه اثبات ادعاهای علمی بپذیرد و از سوی دیگر روش های متعارف علوم طبیعی را برای نیل به فهم علمی از زندگی روانی و اجتماعی انسان کافی نمی دانست. وی برای توسعه دانش تجربی از راه پژوهش های اجتماعی تجربی در اوان شکل گیری این روش ها در آلمان اهتمام بسیاری کرد. او علاوه بر مطالعات تاریخی و اسنادی گسترده ای که داشت، بحث های مفصلی درباره طراحی پرسشنامه برای مطالعات تجربی از نوع پیمایشی از خود به جا گذاشته است و در اوایل قرن بیستم نیز به عنوان مشاهده گر مشارکت کننده(۶۱) در میان فرقه های مذهبی پروتستان شرکت داشت. اما اهمیت آرای وبر برای نسل های بعدی پژوهشگران علاقه مند به روش های تفسیری نقش ویژه ای بود که او برای «فهم مستقیم» در علوم انسانی قائل می شد. به اعتقاد او، در علوم طبیعی شناخت به طور غیرمستقیم، یعنی به وسیله خواص قابل اندازه گیری پدیدارهای فیزیکی و طبیعی، به دست می آید، ولیکن در علوم اجتماعی پژوهشگر باید بتواند به فهم مستقیم نایل شود، یعنی گام به دنیای ذهنی کنشگر بگذارد و از راه همدلی با او عمل معنادار وی را درک کند. هر عملی که از کنشگر سرمی زند بر پایه هدفی صورت می گیرد و این عمل از نظر اجتماعی معنادار است. وظیفه پژوهشگر فهم معنای عمل اجتماعی است.
برداشتی که آلفرد شوتز(۶۲) از آرای روش شناختی وبر دارد او را در رده پژوهشگران تفسیری قرار می دهد. شوتز روش های تعمیمی و تجربه گرای اثبات گرایان را ناتوان از درک واقعیت اجتماعی تجربه شده افراد می داند و برای فهم این واقعیت، روش شناسی ماکس وبر و بویژه تاکید او بر خاص بودن علوم فرهنگی را نقطه آغازین مناسبی می پندارد. شوتز بر این باور است که وبر ابزارهای پژوهشی مشخصی را که پژوهشگران علوم اجتماعی بدان نیاز دارند کم و بیش معرفی کرده، ولیکن مساله اصلی، که همان فهم معنای ذهنی عمل اجتماعی از دید خود کنشگران است، همچنان به مبنایی فلسفی نیاز دارد. در جستجو برای یافتن مبنای فلسفی علوم اجتماعی تفسیری، شوتز به آثار هوسرل، که پدیدار شناسی مدرن با نام او عجین شده است، مراجعه می کند (الیسون، ۲۰۰۲، صص ۷۶ـ۷۵).
پدیدار شناسی در اصل روشی فلسفی برای درک جوهر پدیدارهاست، یعنی «جوهری» که بدون آن پدیدار مذکور نمی توانست آن چه هست، باشد. در تاریخ پدیدارشناسی دست کم سه نحله ظهور کرده است: پدیدار شناسی استعلایی،(۶۳) پدیدار شناسی وجودی(۶۴) و پدیدار شناسی تاویلی(۶۵). هر یک از این نحله ها به ترتیب بر معانی جوهری تجربه شخصی، ساخت اجتماعی واقعیت گروهی و زبان و ساختار ارتباطات تاکید دارند. اما آنچه در تمامی برداشت های پدیدارشناختی مشترک است تمرکز بر کشف شیوه ای است که افراد چه به طور شخصی و چه گروهی تجربه های خود را درک کرده و آن را بخشی از آگاهی خود می کنند. از نظر روش شناختی، این امر مستلزم آن است که پژوهشگر به گونه ای دقیق و همه جانبه شیوه ای را که مردم به وسیله آن، پدیدار خاصی را تجربه می کنند فهم و بازگو کند؛ یعنی دریابد مردم چه درکی از آن پدیدار دارند، چگونه آن را توصیف می کنند، چه احساسی درباره آن دارند، چگونه در خصوص آن داوری می کنند، چگونه آن را به یاد می آورند، چگونه آن را برای خود قابل فهم و درباره آن با دیگران صحبت می کنند. تجربه برای هر فرد در وهله اول از راه های حسی به دست می آید، اما این تجربه برای اینکه برای شخص مفهوم شود باید توصیف و تفسیر شود؛ ولیکن توصیف تجربه ها و تفسیر آنها به قدری درهم تنیده است که اغلب یکی می شود. تفسیر برای فهم تجربه ضروری است، به گونه ای که می توان هر تجربه را دارای بعدی تفسیری و نه صرفاً حسی دانست. پدیدارشناسان می کوشند شیوه ای را که افراد برای کنار هم قرار دادن پدیدارهایی که تجربه کرده اند و برای فهم جهان پیرامون خود و درنهایت ایجاد یک جهان بینی به کار می برند، توضیح دهند. هیچ واقعیت مجزا یا «عینی ای» برای مردم وجود ندارد. آن چه هست چیزی است که افراد به عنوان تجربه خود و معنای آن می شناسند. در نتیجه، تمرکز پدیدارشناسان بر معناسازی به عنوان جوهر تجربه انسانی است. اما آنچه مطالعه پدیدارشناختی خالص را از انواع مطالعات تفسیری تفکیک می کند وجود این فرض است که تجربه های مشترک ما جوهره مشترکی دارند که از تجربه مشترک پدیدار واحدی به دست می آید؛ بنابراین تجربه های افراد مختلف تحلیل و مقایسه می شود تا جوهره پدیده هایی چون تنهایی، مادر بودن، شرکت کننده در تظاهراتی سیاسی و غیره مشخص شود. قائل بودن به یک جوهر برای هر پدیده نظیر فرض قوم نگار درباره وجود چیزی به نام «فرهنگ» است که بر اعمال و رفتار ما نظارت دارد (کویین پتن، ۲۰۰۲، صص۱۰۶ـ۱۰۴).
البته باید توجه داشت که معنای مرسوم پدیدار شناسی در مطالعات اجتماعی امروز، بویژه در آمریکای شمالی، با سنت اروپایی هوسرل و هایدگر تفاوت های اساسی یافته است. سنت اخیر تلاشی است برای راهیابی به اعماق یا پَسِ تجربه های ذهنی افراد برای آشکارسازی جوهر یا ماهیت واقعی و عینی اشیا و پدیدارها به منظور نقد معانی مفروض و نیز نقد ذهنی گرایی؛ ولیکن در پژوهش های کیفی مرسوم در علوم اجتماعی معاصر هدف از بررسی های پدیدارشناختی تشخیص و توصیف تجربه های ذهنی پاسخگویان به مصاحبه ایی عمیق یا موضوعات پژوهشی میدانی است. هدف در این نوع مطالعات درک تجربه های هر روزه افراد از دید خود آنهاست، نه ارزشیابی انتقادی زندگی اجتماعی جاری به سبکی که مورد نظر پدیدارشناسان اروپایی بود (شوانت، ۲۰۰۱، ص۷۹۲).
هرمنوتیک معاصر و نیز برخی رویکردهای جامعه شناختی که جهان اجتماعی را «برساخته ای»(۶۶) می دانند که انسان ها به طور مشترک آن را خلق می کنند مستقیماً از پدیدار شناسی هوسرل، شوتز و دیگران اثر پذیرفته اند. هرمنوتیک با مارتین هایدگر، شاگرد هوسرل، و اثر مشهور وی «هستی و زمان» وارد مرحله جدیدی می شود. او بر مکان مندی تمام و کمال ما در تاریخ و زبان تاکید دارد. مساله فهم در اندیشه هایدگر به کلی از تلاش برای یافتن نیات مولف یا جستجو در ذهن افراد گسسته می شود. ما در جهان زمانی زندگی می کنیم که معنای آن مسبوق بر ماست، یعنی همان چیزی که هوسرل آن را «زیست جهان» می نامد. ما از جهان زمانی خود فهمی قبلی داریم و آن را در گفتار، رفتار و تصمیم گیری های خود، درست مانند هرگونه اثر ادبی یا هنری یا «متنی» که از خود بر جا می گذاریم، بازتاب می دهیم. بنابراین هدف تاویل متن نه نیات مولف، یعنی حالات ذهنی و مقاصد خاص او، بلکه دستیابی به فهمی از خود متن است. هرمنوتیک به وسیله هایدگر به فلسفه عام فهم انسان تبدیل شد و در هر حوزه ای از علوم انسانی که با تاویل زبان، کنش یا آثار به جامانده از انسان سروکار داشت، کاربرد خاص خود را یافت (احمدی و دیگران، ۱۳۷۹، صص ۱۲ ـ ۹). هایدگر، بر خلاف تاویل گرایان کلاسیک، هرمنوتیک را به معنای «روش آن دسته از علوم انسانی که منش تاریخی دارند» نمی شناسد، بلکه آن را خود فلسفه یا نظریه و روش هرگونه تاویل می داند. او با این حکم نیچه موافق بود که «چیزی به عنوان حقایق غیرتاویلی وجود ندارد» و هرچه را که می شناسیم از راه تاویل دریافته ایم. کتاب هستی و زمان او تلاشی است برای حل مساله بنیادین نسبت زبان با هستی. البته مقصود او از زبان مجموعه و ترکیب واژگانی که انسان ها ساخته اند و به کار می برند نیست. زبان مورد نظر او تمامی آنچه را که معنا با آن روشن می شود دربرمی گیرد. کلامی یا جمله ای در یک گفتگو همان قدر روشنگر معناست (یا می تواند باشد) که قطعه ای موسیقی یا نهادی اجتماعی. انسان در زبان زندگی می کند و هستی ما «زبان گونه» است (احمدی، ۱۳۷۰، ص ۵۵۶). تعلق به سنت و تاریخ به وسیله زبان و نشانه ها صورت می گیرد و در واقع گشودگی به جهان، یا آنچه هایدگر «بودن ـ در ـ جهان» می نامد، از طریق زبان رخ می د هد.
در هرمنوتیک هایدگر تفکیک اثبات گرایانه میان «سوژه و ابژه» به کلی از میان می رود و این دو درهم می آمیزند. «هستی» وجودی عینی که در انتظار فهم از سوی سوژه یا ذهن شناسنده باشد تعریف نمی شود. در علوم انسانی سوژه و ابژه به طور متقابل دربرگیرنده یکدیگرند. سوژه در شناخت ابژه سهیم و موثر است و در عوض در ذهنیت (سوبژکتیویته) خود به وسیله آن تعیین می شود، زیرا ابژه، حتی پیش از آنکه سوژه به مرحله شناخت آن برسد، بر سوژه مسلط است (کوزنزهوی، ۱۳۷۱، ص ۳۲). در نتیجه هرمنوتیک هایدگر تنها بازتابی از فقه اللغه مسیحی نیست و فهمیدن یک متن را به منزله جستجو برای کشف معنایی منجمد و واحد در متن مذکور نمی پندارد، بلکه آن را اساساً به معنای گشودن امکانات وجودی ای که متن بدان اشاره دارد در نظر می گیرد.
دور یا حلقه هرمنوتیکی در نظریه های هرمنوتیکی مختلف شکل های گوناگون یافته، ولیکن در مجموع به آن معناست که در فرآیند فهم و تفسیر، جزء و کل به طور متقابل به یکدیگر مربوط هستند. فهم اجزا برای فهم کل ضروری است، در حالی که برای فهم اجزا بنا به ضرورت باید کل را درک کرد. «فلسفه هرمنوتیکی هایدگر و نیز شاگرد او، هانس گئورگ گادامر، این حلقه را به اصل بنیادین فهم بشر از ماهیت و وضعیت خود بدل می کنند» (ص ۵۱).
گادامر «علوم روح» یعنی علوم انسانی را دربرگیرنده نوع خاص و متفاوتی از شناخت می داند. علوم طبیعی و فیزیکی که به طور مستقیم درارتباط با فناوری ها قرار می گیرند سیری تکاملی پیموده اند، به گونه ای که اگر کتابی درباره فیزیک یا پزشکی بخوانیم که صد سال از عمر آن می گذرد دیگر عملاً قابل استفاده نیست. اما نمایشنامه های بزرگ ادبای یونان باستان یا شکسپیر را هنوز می توان اجرا کرد، از آنها لذت برد و آموخت. گویی آثار بزرگ ادبی و هنری هرگز کهنه نمی شوند و همواره حکمتی جاودانه برای انسان دربر دارند. گادامر، برخلاف هایدگر که از ورود به هر بحثی درباره روش های شناخت علوم انسانی می گریزد، اساساً طالب ارائه هستی شناسی ای بنیادین برای این علوم است و پرسش دیلتای در مورد روش خاص علوم اجتماعی را جدی می گیرد. گادامر اندیشه مدرن با پیشگامی دکارت را منشا اشتباهی اساسی در فهم پدیدارهای انسانی می داند و آن را به سبب «فاصله گذاری بیگانه ساز» در مسیری نادرست می بیند.
روش شناسی علوم اجتماعی مدرن مستلزم فاصله گرفتن از موضوع به بهانه احتراز از پیش داوری است، اما به اعتقاد هایدگر ما با آنچه در جهان وجود دارد و موضوع شناسایی ماست با ذهنی خالی رو به رو نمی شویم. فرآیند فهم همواره با فهمی که از پیش شکل گرفته و تعیین یافته است آغاز می شود. پیش داوری را نخست باید پذیرفت و به وجودش اذعان کرد تا سپس بتوان آن را با «ادغام افق ها»(۶۷) میان تاویل گر کنونی و سنت و تاریخی که تفسیر می شود به چالش کشید. سوژه یا ذهن شناسنده پیشاپیش در زبان و سنت واقع شده است. گادامر مانند هایدگر شناخت دکارتی را که شامل نوعی فلسفه اولی، یعنی معرفتی که بدون هرگونه پیش فرض باشد، نمی پذیرد و هر نوع فهمی را مستلزم گونه ای آشنایی و تسلط قبلی یا نوعی «پیش فهم» درباره کل می داند. برداشت ها و تصورات قبلی، دانش ما را مشروط می کند و سرکوب تمامی عوامل «ذهنی» اثرگذار بر فهم ناممکن است (ص ۶۰). گادامر به پیروی از هایدگر هدف تاویل متن را نه نیات مولف، بلکه خود متن می داند. هرمنوتیک تلاشی است برای غلبه بر «فاصله گذاری بیگانه ساز» یعنی حل این مساله که «چگونه یک اثر، جدا از فرهنگ اصلی و شرایط تاریخی اش، می تواند با مخاطب امروزی خود ارتباط برقرار کند و از سوی او فهمیده شود؟» این مساله نه تنها درباره فهم آثار هنری، بلکه برای فهم فرهنگ ها و اقوام دیگر نیز مطرح است. هدف فهم هرمنوتیکی پی بردن به معنای یک اثر نزد مولف یا حتی مخاطب اصلی آن اثر نیست، بلکه دریافت معنایی است که اثر مذکور برای ما و در حال حاضر دارد. البته این به آن معنا نیست که متن را به هر شکل می توان تاویل کرد. «فهم هرمنوتیکی نتیجه گفتگویی اصیل میان حال و گذشته است و این فهم هنگامی رخ می دهد که میان حال و گذشته ادغام افق ها وجود داشته باشد. در نهایت، این کنشی است مبتنی بر فهم خویشتن، فهم واقعیت تاریخی ما و پیوستگی آن با گذشته» (احمدی و دیگران، ۱۳۷۱، ص ۱۳).
گادامر فهم را با موضوع زبان نیز پیوند می زند. برخلاف نظریه های هرمنوتیکی پیشین که برای پر کردن شکاف میان متن و مفسر به مفاهیمی چون همدلی متوسل می شدند، گادامر می کوشد تا شکاف هرمنوتیکی را با اتکا به مفهوم زبان مندی(۶۸) حل کند. آنچه فهمیده می شود یعنی ابژه تاویل شده، از زبان تشکیل شده و علاوه بر آن، خود فهم نیز فرآیندی زبان شناختی است. فهمی که از تاویل به دست می آید مستلزم یافتن لغات و مفاهیمی است که بتوان با آن معنای متن یا رویدادی تاریخی را بیان کرد. لغاتی را که نخست می یابیم و برای تفسیر خود به کار می بریم، همان لغات و مفاهیم رایج در زبان کنونی است. زبان آشنای امروز گذشته را ناخودآگاه تحت الشعاع قرار می دهد. پیش داوری های پنهان زبان کنونی سبب می شود گذشته تاریخی تابع برداشت کنونی و به دنبال آن تحریف شود ولیکن پی بردن به این مساله و نامناسب بودن زبانمان برای فهم گذشته راهگشا نیست و سبب جایگزینی زبان امروز با زبان گذشته ها نمی شود. اتخاذ واژگان و مفاهیم گذشته و ترک مفاهیم حال به معنای کنار گذاشتن تلاش برای فهم خواهد بود. زبان کنونی تنها چارچوب زبانی قابل فهم برای ماست و بدون آن هیچ متنی از گذشته مفهوم نمی شود. بنابراین از یک سو تابع زمان حاضر کردن گذشته به بدفهمی می انجامد، اما از سوی دیگر بازگشت به گذشته نیز به هیچ فهمی منتهی نمی شود. راه حلی که گادامر ارائه می دهد ادغام افق های زبانی حال و گذشته است (واینسهایمر، ۱۹۸۵، صص ۲۲۴ـ۲۲۳).
دیدگاه نظری دیگری که از ابتدای شکل گیری تاکنون منشا انواع نوآوری ها در حوزه روش های تفسیری بوده مکتب «کنش متقابل نمادین» است. خاستگاه این مکتب، روان شناسی اجتماعی است، ضمن اینکه یکی از سه دیدگاه نظری اصلی جامعه شناسی معاصر آمریکایی در نیم قرن اخیر نیز محسوب می شود و در علوم سیاسی و علوم ارتباطات نیز از آن انواع بهره برداری ها به عمل آمده است. دیدگاه کنش متقابل نمادین ریشه در آثار جرج هربرت مید(۶۹) و هربرت بلومر(۷۰) در دهه ۱۹۳۰ و پس از آن دارد. در این دیدگاه بر اهمیت معنا و تاویل به مثابه پدیدارهای اساساً بشری در تقابل با رفتارگرایی و روان شناسی انگیزش و واکنش(۷۱) تاکید ویژه می شود. مردم به وسیله تعاملی که با هم دارند، معانی مشترکی خلق می کنند و این معانی «واقعیت» آنان را شکل می دهد. در هر تعامل فرآیندی از تفسیر، تعریف و خلق معانی و باز تعریف وجود دارد. برای فهم چگونگی درک و تفسیر مردم از وضعیت های اجتماعی و رفتارشان، مناسب ترین روش ارتباط نزدیک و تعامل مستقیم با آنها و ورود به دنیای معانی ایشان است (کویین پتن، ۲۰۰۲، ص۱۱۲).
پژوهشگران مکتب کنش متقابل نمادین در مورد اصول زیر کم و بیش اشتراک نظر دارند:
۱. تعاملی که انسان ها با یکدیگر دارند منبع اصلی داده های مورد نیاز پژوهشگر است؛
۲. دیدگاه کنشگران و توانایی آنها در عهده دار شدن نقشی دیگر موضوعات اساسی در هر نوع نظریه کنش متقابل نمادین محسوب می شوند؛
۳. چگونگی تعریف یک وضعیت از سوی افرادی که در آن قرار دارند ماهیت و معنای اعمال آنان و نیز خود وضعیت مذکور را تعیین می کند (برگ، ۱۹۹۵، ص۹).
انسان ها در جریان تعامل با دیگران، شیوه تفکر و اطلاق معنا به اشیا و امور پیرامون خود را فرا می گیرند. آنان بتدریج معانی و نشانه ها را در خلال تعاملی که با هم دارند خلق و، با توسل به آنها، کنش های خود نسبت به اشیا و امور را تعیین می کنند. زبان مجموعه ای از مهمترین نمادهاست، اگرچه انسان ها در برقراری روابط متقابل از نمادهای دیگری نیز بهره می گیرند. انسان بدون استفاده از نمادها قادر به هیچ گونه کنش با خود و دیگران نیست. تفکر کنش فرد با خود یعنی گونه ای از تعامل است، منتها تعاملی که فرد به صورت مکالمه درونی با خود دارد. انسان ها به کمک نمادها با دیگران کنش متقابل دارند و به وسیله این تعامل است که گروه ها و اجتماعات تشکیل می شوند. پس آنچه ساختارهای اجتماعی یا جامعه، به عنوان یک کل نامیده می شود، عملاً از کنش ها و واکنش های بشر تشکیل شده است. جامعه بشری، به قول بلومر، کلیتی است متشکل از اعمال انسان و زندگی گروهی مجموعه پیچیده ای از فعالیت های درهم تنیده انسان هاست (ریتزر، ۱۳۷۴، صص ۱۵۹ـ ۱۵۶).
نمادها و فرآیند تاویل از آنجا که مبنای تمامی تعاملات انسان ها را تشکیل می دهند برای فهم رفتار آدمی اساسی تلقی می شوند. طیف گسترده ای از مطالعات در حوزه جامعه شناسی سازمان ها، احزاب سیاسی، افکار عمومی، رفتار انتخاباتی و غیره را می توان با توسل به مکتب کنش متقابل نمادین انجام داد و از روش های متداول در این مکتب بهره گرفت. مثلاً در مطالعات کاربردی مربوط به توسعه سازمانی، پژوهشگر مایل به فهم این مطلب است که اعضای سازمان، بر پایه معانی مشترک و نمادهایی که حامل معنا برای آنان است، چه چیزهایی را برای خود مهم می دانند، کدام جنبه از فعالیت سازمانی آنها بیشتر از همه در برابر تغییر مقاوم است و اگر قرار است در سازمان اصلاحاتی صورت گیرد یا در مسیر تازه ای بیفتد، چه چیزهایی را باید تغییر داد (کویین پتن، ۲۰۰۲، ص۱۱۳).
در میان روش های تفسیری، نشانه شناسی نیز بتدریج از حوزه نقد ادبی و هنری به علوم اجتماعی و از جمله به علم سیاست راه یافته است. مهم ترین کاربرد نشانه شناسی تفسیر «متون» سیاسی، اعم از مقالات روزنامه ها، گزارش های خبری و سخنرانی های سیاستمداران و غیره به جای روش عمدتاً کمی و اثبات گرایانه تحلیل محتواست. پژوهشگرانی که از نشانه شناسی استفاده می کنند تلاش دارند تا پیچیدگی و عمق معنای مستتر در متن و نیز عمل «خواندن» یا تعبیر «نشانه »هایی را که در عالم سیاست اهمیت دارند مطالعه کنند. آنان به جای شمارش واژه ها و عبارت ها بر تفسیر اسناد تاکید می کنند و با استفاده از فنون کیفی می کوشند تا داده های غنی به لحاظ بار معنایی و عمیق از نظر میزان ورود به دنیای ذهنی خالقان متن را به دست آورند. نشانه شناسی ریشه در آثار رولان بارت(۷۲) و فردینان دوسوسور(۷۳) دارد. این افراد هرگز دستی در نظریه پردازی سیاسی نداشته اند، اما برخی از پژوهشگران تفسیری درحوزه علم سیاست با الهام از روش آنان توانسته اند روشی جایگزین برای تحلیل محتوای ساده و متداول بیابند.
تحلیل نشانه شناختی با جدا کردن مجموعه ای از کدها که پیرامون آن پیام ساخته می شود، آغاز می گردد. این کدها «قواعدی» را تشکیل می دهند که معانی گوناگون به وسیله آن خلق می شوند. شناسایی این کدها و توجه دقیق به آنها اساس تحلیل نشانه شناختی را تشکیل می دهد. در علوم سیاسی می توان از نشانه شناسی برای تحلیل متون رسانه های گروهی، سخنرانی شخصیت های سیاسی، شیوه مصاحبه یک سیاستمدار، نحوه لباس پوشیدن، حرکات و حالات چهره او و نظایر آن بهره گرفت (هریسون، ۲۰۰۱، ص۲۴۲).
اگرچه دسته بندی دیدگاه های فلسفی و جامعه شناختی مورد بحث در این فصل ذیل «رویکرد تفسیری» به معنای چشم پوشی از تفاوت های قابل ملاحظه آنهاست، در ادامه تا آنجا که مقدور بوده تلاش شده است تا نکات مشترک این دیدگاه ها در پاسخ به همان پرسش های هشت گانه ای که در فصل پیشین درباره رویکرد اثبات گرایی مطرح شد ارائه شود.

نظرات کاربران درباره کتاب پژوهش در علوم سیاسی