فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نامه‌ای به خدا

کتاب نامه‌ای به خدا
گلچینی از داستانهای کوتاه ادبیات جهان

نسخه الکترونیک کتاب نامه‌ای به خدا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نامه‌ای به خدا

داستان کوتاه بخشی از ادبیات تخیلی تلقی می‌شود که بیشتر موارد مربوط به رمان، نظیر تجزیه و تحلیل بخش‌های تشکیل‌دهنده، انواع، و تکنیک‌های روایی گوناگون بر آن نیز اطلاق می‌شود. طرح داستان می‌تواند کمدی، تراژدی، رمانتیک، طنزآمیز یا انتقادی باشد؛ روایت داستان می‌تواند یکی از انواع دیدگاه‌ها باشد و می‌تواند به سبک فانتزی (= خنده‌دار)، رئالیسم (=واقع‌گرایی) یا ناتورالیسم (= طبیعت‌گرایی) نوشته شود. بسیاری بر این عقیده‌اند که اجداد داستان کوتاه، اسطوره، افسانه، حکایت، قصه پریان و داستان منظوم است. با نگاهی به تاریخ گذشته می‌توان نمونه‌های بسیار از داستان کوتاه را در ادبیات کلاسیک مشاهده نمود. برای مثال داستان‌های هابیل و قابل، طوفان نوح، روت، ابراهیم، موسی و... نمونه‌هایی از داستان کوتاه در انجیل و پر نقش قرآن در قرآن می‌باشند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نامه‌ای به خدا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ترجمه این اثر را به پدر و مادر عزیزمان تقدیم می کنیم که هرچه هستیم از وجود پر برکت ایشان است.
مژگان منصوری
کورش منصوری

سپاس نامه

سپاس خداوند یگانه را که عنایت خود را شامل ما کرد تا بتوانیم کاری اندک و در حد توان خود به دوستداران کتاب ارزانی بداریم.
از مدیر محترم و سخت کوش نشرقطره جناب مهندس فیاضی برای سعه صدر و صبرشان صمیمانه سپاسگزاریم. و از کلیه عزیزان انتشارات جناب آقای صادق نژاد (ویراستار)، سرکار خانم پی سخن (حروفچین)، گرافیک، چاپ و... کمال تشکر را داریم.

 و ما توفیقی اِلاّبالله
مژگان منصوری ـ کورش منصوری

در گورستان

یک بار مادرم ــ خدا رحمتش کند ــ به من گفت: «تصمیم دارم پدرت را در این فصل زیارت کنم.» و ما در آستانه ماه رجب بودیم. مادرم خیلی علاقه مند بود که در هر فرصتی به زیارت مرده ها برود؛ مخصوصا روزهای پنج شنبه و جمعه. هیچ کدام از مرده ها را هم از قلم نمی انداخت؛ همه را زیارت می کرد و برای آنها فاتحه می خواند.
...
من با لهجه و صدای کسی که سینه و گلویش گرفته باشد ــ گفتم: «چه طور می توانم وی را زیارت کنم، در حالی که مرده و زیر خاک است و من زنده و روی خاکم. نه مرا می بیند، نه حرفم را می شنود و نه درکم می کند!»
پس مادرم گفت: «تو به زندگی خیلی فریفته و دلبسته شده ای؛ دلم نمی خواهد به آن، این قدر مغرور بشوی.»
دیگر چیز بیشتری نگفت. من هم کوتاه آمدم. فهمیدم مادرم را با حماقت و سبکسری خودم ناراحت کرده ام.
روزگار سپری می شد و همان طور که هر زنده ای می میرد، مادر من هم مرد. دردناک تر از مرگ وی این بود که به خوبی می دانست به زیارت قبرش نخواهم رفت. چون می خواستم خودم را از ملامت وجدان رهایی بخشم، بنابراین گاهگاهی به زیارت قبر وی می رفتم و روزهایی غیر از روزهای مشهور ــ پنج شنبه و جمعه ــ را برای زیارتش انتخاب می کردم.
پس روزی که نمی دانم چه روزی بود، در شبی تاریک ــ ترسناک تر از سیاهی ــ به طرف قبر وی رفتم. درِ گورستان را باز کردم و وارد آن شدم و گفتم: «سلام به همگی!» گویی می خواستم خودم را از آن ترسی که بر من چیره شده بود، نجات دهم.
چیزی مرا نترساند، مگر صدایی که می گفت: «سلام علیک! تو کی هستی؟» از این صدا ترسیدم و خواستم فرار کنم، ولی شرم کردم و به خود جرات دادم و گفتم: «آقا، شما چه کسی هستید؟» پس صدا گفت: «این چه سوالی است؟ در هر صورت تو نمی توانی مرا بشناسی؛ من از آن مرده های قدیمی ام، لیکن بیا به من کمک کن و تشکرم را بدرقه راهت گردان.»
پس به طرف صدا نزدیک شدم و پرسیدم: «به خاطر چه چیزی می خواهید به شما کمک کنم؟» گفت: «برای بردن سنگ قبر.» گفتم: «چرا می خواهید این سنگ را ببرید؟ بگذارید سر جایش باشد؛ این سنگ متعلق به گورستان است.» گفت: «حق داری.» گفتم: «چه طور! منظورتان چیست؟» گفت: «این علامت من است و اسم مرا روی آن نوشته اند؛ اگر خواستی، می توانی بخوانی.»
از این که دیگر نمی ترسیدم شگفت زده شده بودم، چون نه به صدا پشت کرده بودم و نه فرار؛ بلکه به طرف صدا هم رفتم و با آن گفت وگو کردم.
پس گفت: «همه هجرت کردیم. دیگر جایی در این گورستان برایمان نمانده. در ضمن، چگونه می شود در گورستانی که ویران شده، ماند و زندگی کرد؟ روزی که به این گورستان آمدیم، خیلی نو بود. کسانی که در قید حیات بودند (خویشان و آشنایان) به گورستان توجه داشتند و سنگ قبر ما را با آب و گلاب می شستند و روی آن گل و ریاحین می گذاشتند و قاریان بر جنازه های ما قرآن می خواندند. پس جان و قلبمان، طراوت و آرامشی می گرفت. امّا اکنون...!
نه آقا، این گورستان دیگر جای ما نیست. بنابراین همه هجرت کردیم و کفن هایمان را بستیم ــ هرکسی که سنگ قبری داشت. در حالی که اینجا دیگر گورستان به شمار نمی آید. اینجا مکان زنده هاست که از این نقطه می بینم. پس آیا حقیقتا این گورستان است؟ مردم به آنجا یورش بردند و به ساختن خانه پرداختند و جور و ستم کردند. پس به خدا! ما چگونه با این زنده ها همسایه شویم؟ چگونه می توانیم صدای درهم و برهم و شیون این انسان ها را که تمام نشدنی است، تحمل کنیم؟ گویا ما اصلاً اینجا نمرده ایم و برای استراحت نیامده ایم!» و... خندید؛ در حالی که صدایی از خود در آورد که من فهمیدم دارد چیز خاصی می گوید. بدنم به لرزه افتاد. اجازه خواستم که برگردم.
پس گفت: «کمک نمی کنی؟ سنگ قبر خیلی سنگین است و من پیرم و به خاطر خواب طولانی ام، نیرویم از بین رفته.»
سنگ قبر را از یک طرف برداشتم و او هم از طرف دیگر؛ و با قدرت من و خودش، آن را پشت او گذاشتیم. در حالی که صدای ترق ترق و خرد شدن استخوان هایش می آمد، آهسته به راه افتاد.
زمانی که دم در رسیدم، پرسیدم: «از شما مرده ها کسی در اینجا نمانده؟» گفت: «نه، هرگز! ما اینجا چه کار داریم؟ تا زنده ها بیایند و هر وقت که خواستند، بر روی زمین ساختمان بسازند.»
گفتم: «کجا می روید؟ دوست داریم شماها را زیارت کنیم.» گفت: «در زمین خدا پراکنده می شویم.»
و به همین علت از تو می پرسم: «آیا تو در این روزگار نخواهی مرد؟» گفتم: «این چه سوالی است، چه طور نخواهم مرد!»
گفت: «پس این همه یورش به ما و تمام گورستان های مشهور آماده سکونت چیست؟»
پرسیدم: «همه مرده ها رفتند؟» گفت: «معلوم است همه رفتند؛ مگر امکان دارد گریه انسان ها را تحمل کنند؟ در حالی که مرده اند!» گفتم: «زنده ها تا این اندازه شماها را اذیت می کنند؟» گفت: «بله؛ همان طور که اسم مرگ شما را ناراحت می کند. هرکس که مرده باشد، هرگز نمی تواند تحمل زندگی را داشته باشد... و حالا شب بخیر دوست من! آیا افتخار می دهی امشب با من باشی؟ نه. مساله ای نیست! هرچیزی در گرو وقت خودش است؟»
دیگر بیشتر از این نتوانستم طاقت بیاورم؛ پس به دو، از گورستان بیرون رفتم.

برگردان: کورش منصوری

نامه ای به خدا

گرگوریو لوپز ای فوئنتز

(Gregorio Lopez Y Fuentez)

فوئنتز در میان سرخپوستان مکزیک زاده شد و پرورش یافت. لوپز فوئنتز بینشی استثنایی به بافت زندگی روزمره سرخپوستان داشت. به همان اندازه که در داستان نویسی برجسته بود، شاعر و روزنامه نویس خوبی بود. وی در سال ۱۹۳۳ برای رمانش، جایزه مکزیک را از آنِ خود کرد.

خانه ــ تنها خانه در سراسر دره ــ بر نوک تپه کوتاه قرار داشت. انسان از آن بالا می توانست رودخانه، و پس از آن اصطبل، مزرعه ذرت رسیده خال خالی که با گل های گوناگون لوبیایی شکل خال خالی آرایش شده بود و همیشه محصول خوبی را نوید می داد، بنگرد.
تنها چیزی که زمین بدان نیاز داشت، باران یا دستکم رگبار بود. سراسر صبح، لنچو(۳) ــ که کاملاً مزرعه اش را می شناخت ــ هیچ کار دیگری نکرده بود، جز این که به دقت آسمان را در شمال شرقی بررسی کند.
«خب زن! حالا دیگر باران خوبی خواهیم داشت.»
زن که شام را آماده می کرد، پاسخ داد:
«بله، ان شاءالله.»
پسرهای بزرگ تر، در مدتی که کوچک ترها نزدیک خانه به بازی سرگرم بودند، در مزرعه کار می کردند، تا این که زن همگی شان را صدا زد.
«بیایید، شام حاضر است.»
هنگام غذاخوردن، درست زمانی که لنچو پیش بینی کرده بود، قطرات درشت باران شروع به بارش کرد. در شمال شرقی، توده های بزرگ ابر را که در حال نزدیک شدن بود دیده می شد. هوا تازه و با طراوت بود.
مرد بیرون رفت تا چیزی را در اصطبل بیابد، امّا دلیل اصلی آن این بود که لذت تماس قطرات باران را بر بدنش احساس کند؛ و زمانی که برگشت، با شگفتی گفت:
«آنها قطرات باران نیست که از آسمان می بارد، بلکه سکه های نو هست. قطرات درشت سکه های ده سنتاوُ(۴) و قطرات کوچک تر پنج سنتاوُ هست...»
مرد با چهره ای رضایتمند به مزرعه ذرت رسیده و گل های لوبیایی شکلش، که پشت پرده ای از باران قرار داشت، توجه نمود. امّا ناگهان، بادی سخت همراه با دانه های سترگ تگرگ شروع به وزیدن و باریدن کرد. حقیقتا آنها به سکه های نقره ای نو می مانست. پسرها خودشان را به باران سپردند، و برای جمع کردن مرواریدهای یخی به بیرون شتافتند. مرد به سختی اعتراض کرد: «حالا حقیقتا اوضاع بد می شود. امیدوارم به زودی تمام شود.» به سرعت تمام نشد، بلکه یک ساعت تمام بر روی رودخانه، باغ، کنار تپه، مزرعه ذرت و سراسر دره تگرگ بارید. مزرعه کاملاً سفیدپوش شد گویی با نمک پوشیده شده بود. هیچ برگی بر روی درختان نماند. مزرعه ذرت به کلی از بین رفت. گل های لوبیایی شکل همه بر روی زمین ریخت.
روح لنچو از اندوه لبریز گشت. زمانی که توفان سپری شد، وی در وسط مزرعه ایستاد و به پسرانش گفت: «بلای ملخ ها کمتر از این است و دست کم چیزی باقی می گذارد... امّا تگرگ هیچ چیز باقی نگذاشته است. امسال ما ذرت و لوبیا نخواهیم داشت...»
آن شب، شب اندوهباری بود:
«آن همه کار برای هیچی!»
«هیچ کس هم نیست که به ما کمک کند!»
«امسال همگی گرسنه می مانیم...»
امّا در قلب همه کسانی که در آن خانه پرت میان دره زندگی می کردند، امیدی یگانه موج می زد: یاری از خداوند.
«حتی اگر به نظر می رسد همه چیز را از دست داده ایم، زیاد ناراحت نباشید، به یاد داشته باشید، هیچ کس از گرسنگی نمی میرد!»
این چیزی است که دیگران می گویند: «هیچ کس از گرسنگی نمی میرد...»
در طول شب، لنچو به یگانه امیدش می اندیشید، یاری خداوند، بدین دلیل که به وی آموخته شده بود چشمان خدا همه چیز را می بیند، حتی آنچه در ژرفای ضمیر انسان است.
لنچو قلچماق بود، مانند حیوان در مزرعه جان می کند و کار می کرد، امّا با وجود این نوشتن بلد بود. یکشنبه بعد، سپیده دمان، پس از متقاعد کردن خودش که روحی محافظ وجود دارد، شروع به نوشتن نامه ای کرد تا خود آن را به شهر ببرد و در پست بیندازد.
آن، چیزی جز نامه ای به خدا نبود.
وی نوشت: «خدایا، اگر تو به من کمک نکنی، من و خانواده ام امسال گرسنه می مانیم. من صد پزو نیاز دارم تا مزرعه را دوباره بکارم و زندگی کنم تا محصول برسد، زیرا تگرگ...»
وی بر روی پاکت نامه نوشت: «به خدا»، و نامه را درون آن گذاشت و با نگرانی، روانه شهر شد. در اداره پست، تمبری بر روی پاکت چسباند و آن را در صندوق پست انداخت.
یکی از کارکنانی که پستچی بود و در اداره پست هم کمک می کرد، با خنده ای از ته دل، پیش رئیس اش رفت و نامه ای به خدا را به وی نشان داد. هرگز در طول حرفه اش، این نشانی را نمی شناخت. رئیس پست هم ــ شخصی چاق و خوش قلب ــ زیر خنده زد، امّا فورا جدی شد و در حالی که نامه را به روی میز تحریرش می زد، اظهارنظر کرد:
«چه ایمانی! ای کاش ایمان مردی که این نامه را نوشته، داشتم. اعتقادی که او داشت، داشتم؛ امید داشتن همراه با اعتماد به نفس به این که می داند چگونه امیدوار باشد، و این که نامه نگاری با خداوند را شروع کند!»
پس بدین جهت که این پدیده خارق العاده ایمان را که با ظهور نامه ای که هرگز نخواهد رسید، از بین نبرد، فکری به ذهن رئیس رسید: پاسخ دادن به نامه. امّا زمانی که پاکت نامه را گشود، معلوم شد برای پاسخ به آن، به چیزی بیش از حسن نیت، قلم ــ دوات و کاغذ نیازمند است. امّا او عزم خود را جزم کرد: از کارمندانش تقاضای پول نمود، خودش نیز بخشی از حقوقش را کنار گذاشت، و چندین تن از دوستانش را هم مجبور نمود چیزی «برای کار خیر» بدهند.
برایش امکان نداشت یکدفعه یکصد پزو را جمع آوری کند، بنابراین تنها کمی بیش از نصف پول را برای کشاورز فرستاد. او اسکناس ها را در پاکت نامه که به نشانی لنچو بود گذاشت، به همراه نامه ای که تنها شامل کلمه ای یگانه به عنوان امضا بود: خدا.
یکشنبه بعد، لنچو کمی زودتر از معمول برای گرفتن پاسخ نامه ــ اگر نامه ای برایش رسیده باشد ــ آمد. پستچی خودش نامه را به دست لنچو داد، و رئیس پست با احساس رضایت بخش مردی که کار نیکی را به جا آورده باشد، از درگاه دفترش به وی نظر انداخت.
لنچو از دیدن پول ذره ای تعجب نکرده ــ چون خیلی ایمان داشت ــ امّا زمانی که اسکناس ها را شمرد، عصبانی شد... نمی توانست از خدا اشتباهی سرزده باشد یا آنچه لنچو درخواست کرده بود، از وی دریغ کند!
لنچو فورا به سوی پیشخوان روانه شد و تقاضای کاغذ و قلم ــ دوات کرد. بر روی میز نامه نگاری، به دلیل این که سعی می کرد عقایدش را بیان کند، با سگرمه های درهم شروع به نوشتن نمود. زمانی که نامه اش به پایان رسید، برای خرید تمبر، به سوی پیشخوان رفت و تمبر را زبان زد و با مشتی محکم بر روی پاکت نامه چسباند.
لحظه ای که نامه در صندوق پست افتاد، رئیس پست رفت تا آن را باز کند. در نامه آمده بود: «خدایا، از پولی که من درخواست کردم، تنها هفتاد پزو به دستم رسید. بقیه آن را برایم بفرست، چون به آن بسیار نیازمندم. امّا آن را از طریق پست نفرست، زیرا کارکنان اداره پست گروهی کلاه بردارند. لنچو.»

برگردان: کورش منصوری

درآمدی بر داستان کوتاه

داستان کوتاه بخشی از ادبیات تخیلی تلقی می شود که بیشتر موارد مربوط به رمان، نظیر تجزیه و تحلیل بخش های تشکیل دهنده، انواع، و تکنیک های روایی گوناگون بر آن نیز اطلاق می شود. طرح داستان می تواند کمدی، تراژدی، رمانتیک، طنزآمیز یا انتقادی باشد؛ روایت داستان می تواند یکی از انواع دیدگاه ها باشد و می تواند به سبک فانتزی (= خنده دار)، رئالیسم (=واقع گرایی) یا ناتورالیسم (= طبیعت گرایی) نوشته شود.
بسیاری بر این عقیده اند که اجداد داستان کوتاه، اسطوره، افسانه، حکایت، قصه پریان و داستان منظوم است. با نگاهی به تاریخ گذشته می توان نمونه های بسیار از داستان کوتاه را در ادبیات کلاسیک مشاهده نمود. برای مثال داستان های هابیل و قابل، طوفان نوح، روت(۱)، ابراهیم، موسی و... نمونه هایی از داستان کوتاه در انجیل و پر نقش قرآن در قرآن می باشند.
در نیمه دوم قرن هجدهم، داستان کوتاه در انگلستان توسعه و رواج پیدا کرد؛ بخشی به دلیل محبوبیت داستان های شرقی مانند افسانه های «هزار و یک شب» و دیگر به سبب محبوبیت رمان به سبک گوتیک. میل و اشتیاق برای داستان های هراس انگیز و «ادبیات وحشت» در حدود سال ۱۸۰۰ میلادی موجب انتشار داستان های کوتاه گوتیک بسیار شد.
تفاوت داستان کوتاه با رمان در اندازه آن است، چیزی که ارسطو آن را «بزرگی» می نامد و این محدودیت در تاثیرِ داستان کوتاه و انتخاب عوامل تاثیرگذار آن مشهود است.
اِدگار آلن پو(۲) که اغلب به عنوان پایه گذار داستان کوتاه به عنوان ژانری ویژه محسوب می شود، عقیده دارد: «داستان کوتاه نوشته ای منثور است که در یک نشست نیم تا دو ساعته خوانده و محدود به یک تاثیر واحد و یگانه مشخص شود و تمام جزئیاتش مربوط به آن اثر واحد باشد.» نظریه آلن پو در مورد اکثر داستان های کوتاه صادق است و به توانایی ایجاز در نویسنده که این نوع قالب ایجاب می کند، اشاره دارد. نویسنده داستان کوتاه تعداد محدودی شخصیت را معرفی می کند، فضای کافی برای شخصیت پردازی مطول ندارد و قادر به بسط و توسعه ویژگی ها و جزئیات یک طبقه اجتماعی ــ آن طور که نویسنده رمان انجام می دهد ــ نیست. او اغلب داستان را نزدیک به، یا حتی، در مرز اوج شروع می کند، شرح و توصیف جزئیات مکان را به حداقل می رساند و گاه در چند جمله پیچیدگی ها را کم و گره نهایی داستان را به سرعت باز می کند ــ رویداد اصلی به گونه ای انتخاب و بازگو می شود تا حد امکان کلیت شخصیت و زندگی قهرمان اصلی را آشکار سازد و جزئیات طوری استفاده می شوند تا بیشترین تاثیر را موجب شوند. کمال فن و هنر داستان نویسی به علت محدودیت جا در داستان کوتاه بیش از رمان هویدا می شود.
گرچه بسیاری از داستان های کوتاه برجسته از گونه های مختلف با این تعاریف تفاوت دارند، باید به یاد داشته باشیم داستان کوتاه شامل انواع گوناگونی از ادبیات تخیلی می باشد؛ مانند داستان کوتاهِ کوتاه که حکایتی است در حدود ۵۰۰ واژه، تا انواع بلند و پیچیده مانند بیلی باد اثر هرمان ملویل یا قلبِ تاریکی اثر کنراد که گاهی اوقات رمان کوتاه نامیده می شوند.
داستان کوتاه در آمریکا با نویسندگانی چون واشنگتن ایروینگ، هاتورن و پو آغاز شد و نویسندگانی چون ملویل، تواین، هارت، اوهنری، جک لندن و کرین و جیمز آن را ادامه دادند. در انگلستان سروالتر اسکات، طامس هاردی، اچ. جی. ولز، در آلمان هافمن و کافکا، در فرانسه بالزاک، فلوبر و گی دوموپاسان و در روسیه گوگول، ترگنف، تولستوی و چخوف از پایه گذاران و مروجین داستان کوتاه قلمداد می شوند.
متاسفانه با وجود تلاش بسیار، زندگی نامه ریچارد کانل و مک نایت مالمار به دست نیامد.

نظرات کاربران درباره کتاب نامه‌ای به خدا