قیژ، در اتاق را که میبندد ناله میکند در. تا برسد، صدای قدمهای محکمش، تالاپ تالاپ، زودتر از رسیدنش میلرزاندم، ترس برم میدارد. خیلی آدم میآید توی این حیاط و از روی ما رد میشود و بعد میرود داخل این اتاق، البته فقط زنهاشان. اما این فرق داشت. مرد بود و وقت رفتن نرسیده به درِ اتاق هم ایستاد روی موزاییک کناریام و چند بار پای راستش را پشت سر هم کوبید رویش. فحش هم داد که «خوبه این خونه کون ننشسته و...»
خودم را آماده میکنم. از اولش هم آماده بودم برای هر تکان و از جا در آمدنی. اینطور وقتها فرق نمیکند، همه موزاییکها آمادهاند، مگر آن ردیفِ آخری که به پیِ دیوار محکم شده از اول. این بار حتماً نوبت من است. نزدیک میشود، تختِ کفشهاش اسقاط است. تمام دقدلیهاش را با همان تخت کفشش دوباره میکوبد روی موزاییک کناریام. لرزهها و صدای تخت کفش قاتی هم میشوند. محکمتر میایستد و باز هم میکوبد روی همان موزاییک. رعشههاش تا موزاییکهای بعد از من را هم میلرزاند. تسبیح را چند دور میپیچاند دور مچش. غرغر میکند و سرپا مینشیند. هر دو موزاییک زیر پاهاش لق میزنند. چاقوی ضامنداری از جیبش درمیآورد، ماهرانه چاقو را لای درز گشادشدهام میاندازد. بد و بیراه میگوید. سوگل آن طرفتر ایستاده نزدیک باغچه و نمیشنود. پسر اوسکاظم میداند که خرابکاری کارِ زن خانه است. خود سوگل هم میداند. این خانه که مرد ندارد. از بیمردیِ این خانه به این روز افتادهایم.
ملاطی نمانده دور و کنار هیچکداممان تا نگهمان دارد سرِ جا. آبِ رسوخکرده به آهک ترکاند همهچیز را. طبله کرده و از جا بیرون زده بودیم همان شب اول. ملاط که نبود، آهک را زندهزنده همین که تَر شده بود ریخته بود کف حیاط. آخر، زن را چه به ملاط و موزاییک! ناچار بود آن شب و هول برش داشته بود و ماها تقاص این هول شدن را چه جورها که پس ندادیم. لقلق زدیم و همیشه لرزیدیم و از زیر و رو سابیدیم و سابیدیم و...
رو در رو میشوم با مردی بعد از سالها. چشمهای پسر اوسکاظم پر از اشک است. از اتاق که میآید بیرون بغض دارد. حالا که صورتش خیلی نزدیک است پیداست، اما نزدیک هم اگر نبود از قدمهاش میشد فهمید که این مرد بغض دارد. غیظ مردها زور میشود به بدنشان. جاری میشود توی اندامشان و قدرت قدمهاشان. خوب است که به زمین میرسانندش تا خلاص شوند ازش و گاهی هم میرسانند به بازوهاشان. مثل همین حالا که غرولند میکند «مرد که گریه نمیکنه» و چاقو را بیشتر جا میاندازد زیر تنهام.
مرد نباید گریه کند. از این مرامها میان موزاییکها هم زیاد است. اما مردهای زیادی را دیدهام روی این پله آهنی کنار حیاط که گریه کردهاند، شاید از بلاتکلیفی. زور بازوهاش را بیشتر حواله چاقو میکند. کمکش میکنم و زودتر از آنکه حدسش را بزند میآیم بالا همراه تیغه چاقوش. نک و نال و آخ و واخ نمیکنم. تقدیر ما پر است از این چیزها، مخصوصاً حالا که همه موزاییکهای ازجادرآمده کنارم منتظرند ببینند که من با تیغه چاقو چه میکنم.