فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب امروز متفاوت خواهد بود

کتاب امروز متفاوت خواهد بود

نسخه الکترونیک کتاب امروز متفاوت خواهد بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب امروز متفاوت خواهد بود

سال ۲۰۰۳ بود. قرار بود لوپر واش تا یک ماه دیگر روی آنتن برود. اما پویانماها دو سال بود که کار می‌کردند، در اتاق زیر شیروانی ساختمانی واقع در انتهای خیابان بروم؛ جایی پرخطر و عاری از هر گونه صداقت. النور دفتر کار خودش را داشت، اما اتاق کار بزرگ و جدا‌نشده را ترجیح می‌داد. دوست داشت پهلوبه‌پهلو در کنار گروه نیویورکی‌اش کار کند؛ این گروه نیویورکی‌اش از کل هنرمندهای مجارستان هم بیش‌تر بودند، هنرمندانی که با دست طراحی می‌کردند. النور پرسید: «این دوستت... همین باکی... یه صفتی داره که آدم خوشش بیاد؟» لستر مجبور شد در این‌ باره فکر کند. «اون وفاداره.» النور گفت: «ولی تو نمی‌تونی صادقانه دوستش داشته باشی.» و پلک‌های پایینی خانم میلی‌سنت را بالا برد تا حالتی خندان به چشم‌هایش بدهد. لستر داد زد: «ما دوست‌های صمیمی هستیم. هر روز با هم حرف می‌زنیم.» «اون می‌دونه پشت سرش مسخره‌اش می‌کنی؟» لستر شاد و خوشحال گفت: «من جلوی خودش مسخره‌اش می‌کنم!» اعضای گروه النور رنگ‌ها را تصحیح می‌کردند، تغییرهای لحظه‌ی آخر را اعمال می‌کردند و شوخی‌های مد روز را اضافه می‌کردند: پس این شد فصل یک. بعد برای فصل دوم یادداشت‌های مربوط به پویانمایی را گیر می‌آوردند؛ و برای فصل سوم هم فیلم‌نامه‌ی مصور را تنظیم می‌کردند. کاری سراسر اضطراب و سرشار از یک‌جا‌نشینی؛ چهارده ساعت کار روزانه به‌صورت قوز‌کرده روی میزهای طراحی. مرخصی‌ها لغو می‌شد. تعطیلات بی‌تعطیلات. والدین پویانماها در رستوران‌های شیک بیرون شهر منتظر فرزندان‌شان می‌شدند، انتظاری بی‌نتیجه. مراسم ازدواج به تعویق می‌افتاد. ضمن این‌که اصلاً باردار نمی‌شدند تا فرزندی به دنیا بیاورند. در تنگنای ضرب‌العجل‌ها ذهنیتی شکل گرفت که مثل یک سنگر حفاظتی بود. پویانماها با شبکه‌ی احمقانه‌ی مدیران اجرایی ضدیت ورزیدند، با نویسنده‌های دمدمی‌مزاجی که دستمزد زیادی دریافت می‌کردند، با مجارستانی‌های نالایق و قابل تطمیع. لحظه‌های امیدواری پویانماها بعد از ناهار اتفاق می‌افتاد، یعنی وقتی که لستر بعد از تلفن روزانه‌اش با باکی برمی‌گشت و نکته‌های مهم گفت‌وگوی‌شان را بازگو می‌‌کرد، با جزئیاتی شیرین و دلنشین. بعد به مدت یک ساعت آرامش در کارگاه برقرار می‌شد، درحالی‌که پویانماها باکی را با دقت بررسی می‌کردند. کجا؟ روی میز نورشان. آیا آن‌ها باکی را دوست داشتند؟ آیا آن‌ها از باکی متنفر بودند؟ پویانماها از این موضوع خیلی لذت می‌بردند و با حالتی ذوق‌زده در این ‌باره بحث می‌کردند. ای کاش راهی وجود داشت تا صدای باکی را بشوند! النور به آن‌ها پیشنهاد داد که شماره تلفن او را گیر بیاورند و خط لستر را به تلفن گروهی دفتر کار خودش اضافه کنند تا همگی در آن‌جا جمع بشوند و به حرف‌های لستر و باکی گوش بدهند. النور از لستر درخواست کرد و گفت: «لطفاً؟ اون کل چیزیه که ما داریم.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب امروز متفاوت خواهد بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من گفتم: «آهای! تو از کِی تا حالا می تونی یوکه للی کوک کنی؟»
جو گفت: «من یه مرد پررمزورازم.» و ضربه ی تلنگروار نهایی را به سیم ها وارد آورد، ضربه ای خوش نوا.
ما فیله ی خوک و نان برشته ی فرانسوی را با ولع خوردیم و اسموتی مان را سر کشیدیم. تیمبی مجله ی آرچی دابل دایجست(۳۸) به دست داشت و کاملاً محو آن بود. تکلیف لبخند من هم معلوم نبود، نه به صورت کامل لبخند می زدم، نه به صورت کامل لبخند نمی زدم.
دو سال قبل که مجبور بودم هر روز صبحانه درست کنم، به شدت رنج می کشیدم، به حدی که می توانستم شهید بشوم و مجسمه ی یادبودم را بسازند. در آن ایام، جو گفت: «پول این سیرکه با من. می شه لطفاً صلیبت رو به دوش نکشی و بیاریش پایین، بعد صبحانه رو بدون این که همه اش آه بکشی، درست کنی؟»
می دانم شما می خواهید چه حرفی بزنید: عجب کودنی! عجب رذلی که جاذبه ی جنسی اش هم از همه بیش تر است! اما جو یک هدف داشت. خیلی از زن ها با حالتی شاد و خوشحال کارهای بدتری را هم انجام می دهند تا کمدشان به خودِ بندر آنتورپِ بلژیک تبدیل بشود. از آن لحظه به بعد، آن کارم را به صورت خدمتی همراه با لبخند انجام دادم. من فهمیدم کمکی که می کردم خیلی ضعیف بوده.
جو روزنامه را به تیمبی نشان داد. «نمایشگاه پین بال(۳۹) داره برمی گرده شهر. می خوای بری؟»
«به نظرت دستگاه ایوِل کنیوِل(۴۰) هنوز خرابه؟»
جو گفت: «صددرصد.»
من کاغذ شعری را به دست آن ها نزدیک کردم. آن را با دستگاه چاپگر چاپ کرده بودم. کلی توضیح اضافی هم کنار بیت ها نوشته بودم.
بعد پرسیدم: «خب، کی می خواد کمکم کنه؟»
تیمبی سرش را از روی مجله ی آرچی اش بلند نکرد.
جو کاغذ شعر را گرفت. «اوه، رابرت لاول(۴۱).»





من شروع کردم و شعر را از حفظ خواندم. «راهبه ی وارث و عزلت نشین جزیره ی نُتیلِس، در زمستان هنوز در کلبه ی ساده و زاهدانه اش زندگی می کند، گوسفندانش هنوز بالای دریا می چرند، پسرش اسقف است. و کشاورزش، مرد برگزیده ی روستامونه...»
جو گفت: «کشاورزش مرد برگزیده ی روستای مان است.»
«اَه. کشاورزش مرد برگزیده ی روستای مان است.»
«مامان!»
من هیس هیس گویان تیمبی را دعوت به سکوت کردم و با چشمان بسته به شعرخوانی ام ادامه دادم. «روستای مان؛ آن پیرزن خرفت عقل چندانی ندارد. او که تشنه ی خلوت سلسله مراتبی قرن ملکه ویکتوریاست، همه ی منظره های نازیبای جلوی ساحلش را می خرد، و نابود می کند. فصل بیمار است ـ ما میلیونر تابستان را از دست دادیم که گویی از دفترچه راهنمای شرکت اِل . اِل. بین بیرون پریده بود.»
«مامان، یویو رو ببین. می بینی چه طوری چونه اش رو روی پنجه هاش گذاشته؟»
یویو آب نبات صورتی اش را می مکید تا بتواند با دقت به خوراکی اش نگاه کند که روی زمین می ریخت. او پنجه های کوچک و سفیدش را به گونه ی خیلی ظریفی روی هم دیگر گذاشته بود.
من با حالتی حاکی از مخالفت و دلسوزی گفتم: «ای بابا!»
تیمبی پرسید: «می تونم تلفنت رو بردارم؟»
من گفتم: «فقط با حیوون خونگیت حال کن. قضیه رو الکترونیکی نکن.»
جو به تیمبی گفت: «کار مامانت خیلی باحاله. یادگیری همیشگی.»
من گفتم: «یادگیری و فراموشی. ولی ازت متشکرم.»
جو یک بوسه ی هوایی برایم فرستاد.
من با جدیت به کارم ادامه دادم. «قایق بادبانی دو دکله و نُه گره دریایی او را برای صیادان خرچنگ...»
تیمبی پرسید: «مگه ما یویو رو دوست نداریم؟»
«بله که دوستش داریم.» حقیقت محض. یویو جذاب ترین سگ دنیا است؛ سگی با یک تیره ی تری یرِ(۴۲) بوستونی(۴۳)، یک تیره ی پاگ(۴۴) و... یک تیره ی دیگر هم دارد. حالا بقیه ی مشخصات یویو؛ رنگ: سفید و ابرشی. یک لکه ی سیاه روی چشم . گوش های دراز و نوک تیز خفاشی. صورتی له ولورده مانند. و یک دم پرپیچ و تاب. قبل از هجوم ماهی های آمازون که فقط من و روسپی ها در خیابان بودیم، یک نفر به این صورت اظهار نظر کرد: «مثل اینه که انگار باربی(۴۵) سگ پیت بول(۴۶) داشته باشه.»
تیمبی گفت: «بابا، تو یویو رو دوست نداری؟»
جو به یویو نگاه کرد و با دقت به سوال تیمبی فکر کرد (گواه دیگری حاکی از برتری جو: قبل از این که حرف بزند، همیشه فکر می کند). «یویو یه موجود کوچولوی عجیب غریبه.» جو این را گفت و دوباره به کاغذ شعر نگاه کرد. تیمبی چنگالش را انداخت. دهان من هم ناخودآگاه باز شد.
تیمبی فریادزنان گفت: «عجیب غریب؟»
جو به طرف بالا نگاه کرد. «آره. چیه مگه؟»
«اوه، بابا! چه طوری می تونی همچین حرفی بزنی؟»
جو گفت: «آخه کل روز می گیره می شینه اون جا، انگار افسرده است. وقتی می آییم خونه هم نمی آد دم در استقبال مون که بهمون سلام بده. وقتی هم این جاییم، یا همه اش می خوابه یا منتظر می شه غذاش رو بریزه یا به در خونه زل می زنه، انگار میگرن شدید داره.»
من و تیمبی هم هیچ حرفی نداشتیم که بزنیم. به همین سادگی.
جو گفت: «من می دونم اون چه بهره ای از ما می بره، ولی اصلاً نمی دونم ما چه بهره ای از اون می بریم.»
تیمبی از صندلی اش بیرون پرید و جلوی یویو دراز کشید؛ وجهی از تیمبی که مایل به آغوش و نوازش بود. «اوه، یویو! من دوستت دارم.»
جو ضربه ی آرام و سریعی به کاغذ شعر زد و گفت: «ادامه بده. کارِت محشره. فصل بیمار است...»
من گفتم: «فصل بیمار است... ما میلیونر تابستان را از دست دادیم که گویی از دفترچه راهنمای شرکت اِل. اِل. بین بیرون پریده بود...» و رو به تیمبی ادامه دادم: «تو. آماده شو.»
«با ماشین می ریم یا پیاده من رو می بری؟»
«ماشین. هشت و نیم با آلونزو(۴۷) قرار دارم.»
ما صبحانه مان را تمام کردیم، یویو از روی بالشش بلند شد. من و جو به سگ مان نگاه کردیم که به طرف در ورودی رفت و به آن زل زد.
جو گفت: «نمی دونستم جنجالی ام... فصل بیمار است...»

آسان است بفهمیم چه کسی به مدرسه ی کاتولیک رفته وقتی سوار ماشین از تپه ی کویین آن(۴۸) بالا می رود و به مدرسه ی گَلِر استریت(۴۹) نگاه می کند. من نرفتم. درنتیجه، به نظر من این مدرسه فقط ساختمان آجری مجللی است که حیاط بسیار بزرگی دارد، هم چنین چشم اندازی به نام پیجِت ساوند(۵۰) که خیلی محشر است. جو به این مدرسه رفته. بنابراین، وقتی به گذشته فکر می کند و راهبه ها را به خاطر می آورد، سفیدِ سفید می شود، راهبه هایی که با خط کش شترقی روی دستش می زدند و کشیش هایی که به واسطه ی خشم خدا تهدیدش می کردند؛ و بچه قلدرهایی که از یک فرصت تماشایی نهایت استفاده را می بردند و در راهروهای بدون مراقب پرسه می زدند.
وقتی وارد سرازیری شدیم، من دیگر شعرم را دو بار کامل خوانده بودم، از حفظ. و داشتم برای سومین بار آن را می خواندم، به خاطر افسونش. «یک شب تاریک با فورد تودورم از سر تپه بالا رفتم... صبر کن ببینم، درسته؟»
سکوت بدشگونی صندلی عقب را در بر گرفته بود. من پرسیدم: «آهای! تو داری شعرم رو پیگیری می کنی یا نه؟»
«آره، مامان. کارِت محشری.»
«کارِت محشره. ه نه ی.» تیمبی را در آینه عقب ندیدم. بعد آینه را به حدی فشار دادم که تقریباً از وسط مچاله شد؛ و بالاخره موفق شدم پسرم را ببینم که روی شیئی قوز کرده بود. «تو داری چه کار می کنی؟»
«هیچی.» و دوباره همان تلق وتولوق پلاستیکی گوش خراش را شنیدم.
«آهای! آرایش، نه.»
«پس چرا سانتا اون رو توی جوراب ساق بلندم گذاشت؟»
من برگشتم تا به عقب نگاه کنم، اما تیمبی در ماشین را باز کرده و بسته بود. و من او را دیدم که ورجه وورجه کنان از پله های ورودی بالا می پرید. وقتی انعکاس تصویر تیمبی را روی در ورودی مدرسه دیدم، متوجه شدم که پلک هایش رنگی اند. شیشه ی ماشین را پایین کشیدم.
«توی نامرد کوچولو، برگرد این جا ببینم!»
راننده ی ماشین پشت سرم بوق زد. آه، خب حالا دیگر پسرم مشکل مدرسه بود.
من به سرعت از خیابان گلر خارج شدم؛ یعنی هفت ساعتِ بدون بچه در راه بود؟ نشانه ی موسیقی بانجوی(۵۱) الفرار.

«من خودم جهنم هستم؛ هیچ کس این جا نیست... به غیر از راسوهایی که زیر نور ماه دنبال یک لقمه غذا می گردند. آن ها روی کف پاهای شان رژه می روند، و از خیابان اصلی بالا می آیند: راسوهایی با راه راه های سفید و چشمان قرمز آتشین ماه زده، راسوهایی زیر مناره ی نوک تیز کلیسای ترینیتارین که مثل گچِ خشکْ سفید است. من بالای پله های عقبی خانه مان می ایستم و هوای خوب را نفس می کشم... راسوی مادر همراه با گروهان توله هایش آشغال های سطل را می خورند. راسوی مادر سر سه گوش نوک تیزش را داخل فنجانی فرو می برد که خامه ی ترش دارد، بعد دم شترمرغی اش را می اندازد و کسی را نمی ترساند.»
شعر خوانی ام را موفقیت آمیز انجام داده بودم، هجابه هجا.
آلونزو دستش را دراز کرد. «تبریک.»

شما می دانید مغز آدم چگونه مختل می شود؟ می دانید این حالت در دوران بارداری چگونه شروع می شود؟ شما می خندید. وجودتان سرشار از حیرت و دسیسه است و خودتان را سرزنش می کنید، من و مغز دوران حاملگی ام! بعد وضع حمل می کنید و مغزتان برنمی گردد؟ اما شیر خودتان را به فرزندتان می دهید. بنابراین، می خندید، گویی عضو یک باشگاه خصوصی هستید؟ من و مغز دوران شیردهی من! اما وقتی شیردهی را تمام می کنید حقیقت وحشتناکی پایین می آید: مغز سلیم تان هرگز نمی خواهد برگردد. شما واژگان، دانش، طرز تفکر روشن و حافظه تان را با مادر بودن معامله کرده اید. و یک روز وقتی جمله تان را نصفه ونیمه ادا کرده اید، ناگهان می فهمید که باید لغت معینی را پیدا کنید و نگران می شوید که نتوانید این کار را بکنید، اما دیگر متعهد شده اید که کارتان را پرشتاب ادامه دهید. بعد مکث می کنید، چون جمله تان تمام شده، اما هنوز کلمه ی مد نظرتان را پیدا نکرده اید؟ و این در حالی است که حتی دنبال واژه ی خیلی سختی هم نمی گشتید، کلمه هایی هم چون جدلی یا اسم شب؛ بلکه در پی کلمه ی ساده ای بودید، کلمه ای مثل برجسته. درنتیجه، عاقبت کارتان به این جا می رسد که بگویید: شگفت انگیزه؟
و این جوری به گروه احمق هایی ملحق می شوید که همه چیز را در قالب شگفت انگیزی توصیف می کنند.
خب، این موضوع باعث می شود که من بدجوری داد بزنم. من داشتم خاطره نگاری می کردم. بله. و قرار بود برای خیلی از صفحه ها تصویرسازی هم بکنم. مشکل تصویرسازی نیست. مشکل کلمه ها بودند. من نمی توانستم در یک کتاب همین طوری پشت سر هم پرگویی کنم، آن هم فقط به خاطر این که عادت دارم. صرفه جویی همه چیز است. و مغز بدِ فوق الذکر نمی توانست صرفه جویی را خلق کند.
بعد ایده ی معرکه ای به ذهنم خطور کرد و تصمیم گرفتم ابزارم را تیز کنم. چگونه؟ شعرهایم را حفظ کردم. مادرم بازیگر بود؛ او عادت داشت قبلِ از خواب تک گویی های شکسپیر را از بر بخواند. شگفت انگیز بود (ایناهاش! شگفت انگیز! اگر مغزم به این حد افتضاح نبود، شاید می گفتم: این موضوع اثبات می کند مادرم زن منضبطی بوده، آموزش های درستی دیده و شاید درک کمی از تقدیر وحشتناکش داشته). بنابراین، من کاری را کردم که هر کس دیگری می کرد: گوشی را برداشتم، به دانشگاه واشنگتون تلفن زدم و بهترین معلم شعرشان را درخواست کردم.
و الان یک سال است که پنجشنبه صبح ها آلونزو ورِن(۵۲) را می بینم، برای تدریس خصوصی در لولا. او به من تکلیف درسی می دهد، یک شعر. من هم شعرم را از بر می خوانم و گفت و گوی مان به سرعت پیش می رود، تا آخرین حد ممکن. من پنجاه دلار به او می دهم، پول صبحانه را هم من می پردازم. آلونزو می تواند برای من صبحانه بخرد، همان طور که عشق محشری به شعر و شاعری دارد، اما اراده ی من قوی تر است. بنابراین، او با لطف و منت یک شاعر این صبحانه را قبول می کند، همراه با اسکناسی صاف و کاغذی.

آلونزو پرسید: «تو درباره اش به چی فکر کردی؟»
آلونزو درشت هیکل و جوان تر از من است. او موهای پرپشت و ژولیده ای به رنگ قهوه ای ـ خاکستری روشن دارد. اوج مهربانی در چهره اش موج می زند. آلونزو همیشه کت و شلوار می پوشد، تابستان ها کتانی، زمستان ها پشمی. آن روز، کت وشلوار شکلاتی براق به تن داشت؛ حتماً خیلی مرغوب و باکیفیت بوده. پیراهن زیر کتش هم به رنگ کاغذپوستی بود. کراواتش طرح های موجی شکل داشت و دستمال جیب کتش هم سفید و آهاردار بود (مادر جو همسرم را مجبور می کرد که کت وشلوار بپوشد و کراوات بزند و به مطب دندان پزشکی برود تا احترام به شغل را نشان بدهد. جو کوچولوی کراواتی در صندلی دندان پزشکی = عاشق شدن به صورت تمام وکمال).
من از آلونزو پرسیدم: «می تونیم با چیزی شروع کنیم که واقعاً داره توی شعر اتفاق می افته؟ اصطلاحش چیه؟ اتفاق منفصل؟»
«اتفاق هوشمندانه ی ثانویه.»
من گفتم: «اتفاق هوشمندانه ی ثانویه! بهتر بود این رو بگذاری عنوان زندگی نامه ی خودنوشتت باشه.»
«من احتمالاً اتفاق منفصل رو ترجیح می دادم.»
من تای کاغذ شعرم را باز کردم، کاغذی پر از یادداشت و علامت. و با حالتی پرشوروهیجان حرف هایم را شروع کردم. «شعره با راهبه ی وارثی شروع می شه که حدوداً یه ساله توی یه جزیره ی تابستونی زندگی می کنه. من مِین(۵۳) رو تصور کردم.»
آلونزو سرش را به بالا و پایین تکان داد، به نشانه ی تایید. و اجازه داد که من این نظر خودم را داشته باشم. بعد نظرم را به عنوان یک احتمال بررسی کرد.
من گفتم: «کشاورزش... این شوهرشه؟»
«بیش تر مثل کسیه که استخدامش کرده تا روی زمین هاش کشاورزی کنه.»
«همون طور که مثلاً تو شاعر منی.»
«همون طور که مثلاً من شاعر تواَم.»
من گفتم: «کلی نارنجی توی شعر هست. اما قرمز هم هست. رنگ تپه ی آبی عوض می شه و قرمز روباهی می شه. قرمز بعداً برمی گرده، با سلول های خونی و چشم های راسوها. خدایا، تو دلت نمی شکنه؟ به خاطر پری تزیین گر؟ نمی خوای درجا بری از فروشگاه اون مرده یه چیزی بخری؟ نمی خوای درجا اون مرده رو برای راهبه ی وارث جور کنی؟»
آلونزو خنده کنان گفت: «الان که تو گفتی، چرا می خوام.»
«بعد شاعر از سایه ها بیرون می آد. تا حالا همه اش می گفته: مال ما؛ بعدش می گه: من. اون داره شاعر رو خطاب می کنه یا راوی رو؟»
آلونزو گفت: «راوی رو.»
«راوی ظاهر می شه. این یه شوک واقعیه. وقتی که شعر مثل دم تمساح این ور و اون ور تکون می خوره و می گه: ذهنم درست کار نمی کند.»
آلونزو پرسید: «از رابرت لاول چی می دونی؟»
«همون چیزی که قراره تو الان بهم بگی.»
غذای مان رسید. آلونزو همیشه صبحانه ی تامز بیگ(۵۴) سفارش می داد. هشت پا و فیله ی خوک. و من هم همیشه خاگینه ی سفیده ی تخم مرغ با میوه سفارش می دادم. خدایا، من خودم را افسرده می کنم.
من گفتم: «می تونم فیله ی خوکت رو بخورم؟»
آلونزو گفت: «رابرت لاول توی یه طبقه ی بالای فرهنگی دنیا اومده، توی بوستون.» و باریکه های گوشت خوک را روی یک نعلبکی گذاشت. «اون کل زندگیش با بیماری ذهنی جنگید؛ و هِی می رفت تیمارستان، هِی می اومد بیرون.»
«اوه!» ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. و دستم را بالا بردم و برای خانم پیشخدمت تکان دادم. «می دونی باید چه طوری کلوچه و آب نبات نعنایی و سس سیر بخرم؟ می تونی یه سبد هدیه برام درست کنی؟»
برای سیدنی مدسن. او همیشه با هدیه های کوچک به سراغم می آمد. یکی دیگر از عادت های کسالت آورش. بنابراین، نظر به موضوع امروز متفاوت خواهد بود من هم می خواستم با یک هدیه سراغش بروم.
آلونزو ادامه داد: «جان بِری منِ(۵۵) شاعر پیشنهاد می ده: ساعت راسو لحظه ای رو آشکار می کنه که منِ شعر...»
«منِ شعر؟» مجبور شدم بخندم. «تو توی جمع دوست هاتی. پس فقط بگو: رابرت لاول.»
«که رابرت لاول می فهمه داره افسرده می شه و باید توی تیمارستان بستری بشه. بری من به این شعره این جوری لقب داده: یه جور تصویر ذهنی از روان گسیختگی بیش فعالی یا کم فعالی ذهنی که از شدت وحشت میخکوب شده.»
ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد و گفتم: «من خودم جهنم هستم؛ هیچ کس این جا نیست... به غیر از راسوهایی که... به غیر از. یکی دیگر از شعرهامون به کلمه ی به غیر از پیوند خورده.»
آلونزو اخم کرد.
«ساحل دُوِر(۵۶)!» من عملاً فریاد زدم! چگونه این اسم در مغزم جرقه زد؟ من که حتی نمی توانم به یاد بیاورم امسال چه سالی است چه طور ناگهان این شعر را به خاطر آوردم؟ چگونه ممکن بود چنین اتفاقی بیفتد؟ «نزدیک پنجره بیا، هوای شب دل انگیز است! به غیر از افشانه ی دنباله داری که... این جا شعر محور فرضیش هم روشن می کنه.»
آلونزو به نسخه ی چاپی من اشاره کرد. «می تونم بگیرمش؟»
«بیا.»
او گوشه ی کاغذ را پاره کرد و نوشت: به غیر از.
من گفتم: «ببین چه مطلب های جالبی برای چاپ جور می کنم! می خوای توی یکی از شعرهات ازش استفاده کنی؟»
آلونزو با حالت اسرارآمیزی یکی از ابروهایش را کج کرد و کیف پولش را بیرون آورد و باز کرد. ناگهان کلی کاغذ شبیه هم و کارت اعتباری به صورت انفجاری بیرون ریختند، یکی از کارت ها نوار آبی باریک و حرف های انگلیسی بزرگ و سیاهی داشت...
من بدون این که به نتیجه ی حرفم فکر کنم، ناگهان گفتم: «آهای. چرا گواهی نامه ی رانندگیت مال لوییزیانا(۵۷) است؟»
«من اون جا بزرگ شدم.» آلونزو عکس دوران موبلند ی اش را به دست من داد. «نیواورلینز(۵۸).»
نیواورلینز... این کلمه مثل یک ضربه ی غیرمنتظره بود.
او پرسید: «حالت خوبه؟»
«من هیچ وقت لوییزیانا نبودم.» این کلمه ها از دهان من بیرون آمدند. جوابی نامناسب و عجیب وغریب... و دروغ. پس باید یک حرف واقعی هم می زدم. «من هیچ ارتباطی با نیواورلینز ندارم.»
وقتی صدای خودم را شنیدم که این کلمه را به زبان آوردم، ناگهان چنگال از دستم رها شد و داخل صبحانه ام افتاد.
خانم پیشخدمت جست وخیزکنان برگشت، یک سبد هدیه هم دستش بود. سبدی به اندازه ی صندلی کودک ماشین. او گفت: «امروز قراره یه نفر خوشحال بشه!» و وقتی حالت چهره ام را دید به سرعت افزود: «یا این که... قراره خوشحال نشه. این جا همه چیز روبه راهه؟»
آلونزو گفت: «من که حالم خوبه.»
«من هم خوبم.» و برای اثبات حرفم چنگالم را از بین تخم مرغ ها بالا بردم و با حالتی سرسختانه دسته اش را لیسیدم.
خانم پیشخدمت روی پاشنه ی پایش چرخید و به سرعت رفت.
من گفتم: «یه سوال.» و کورمال کورمال دنبال کاغذ شعرم گشتم. باید صبح آن روز را به مسیر قبلی اش برمی گرداندم، مسیری که طراحی شده بود. «مناره ی نوک تیز همون میله ی مناره است؟»
آلونزو گفت: «دکل کشتیه. پس احتمالاً...»
ناگهان تلفنم زنده شد. مدرسه ی گلر استریت.
من گفتم: «اصلاً...»
«النور، تویی؟ من لی لا(۵۹) هستم، گلر استریت. همه چیز روبه راهه. فقط انگار تیمبی دل درد داره.»
در عرض دو هفته ی گذشته، مجبور شده بودم سه بار زودتر دنبال پسرم بروم! و هر سه دفعه هم او هیچ مشکلی نداشت.
پرسیدم: «تب داره؟»
«نه، ولی طفلک بیچاره این جا توی دفتر دراز کشیده.»
«لطفاً بهش بگو تمومش کنه و برگرده کلاس.»
لی لا گفت: «اوووه. اما اگه مریض باشه و...»
«قضیه همینه که دارم بهت می گم...» جای هیچ گونه بحثی نبود. «باشه، الان می آم اون جا.» من به سرعت از روی نیمکت کنار دیوار بلند شدم. «امان از این پسره... و من ترس از مشتی خاک را نشانش خواهم داد.»(۶۰)
من با آلونزو خداحافظی کردم. و سبد هدیه را برداشتم و به طرف در کافه رفتم. وقتی داشتم در را باز می کردم، نگاه کوتاهی به عقب انداختم. آلونزو ـ که خدا خیرش بدهد ـ خیلی غمگین تر و ناامیدتر از من به نظر می رسید: بابت این که کلاس شعر و شاعری مان به صورت ناگهانی و غیرمنتظره تمام شده بود.
من از پله ها بالا رفتم. از بین قطورترین ستون ها گذشتم. و وارد تالار انتظار مدرسه ی گلر استریت شدم، تالاری تاثیرگذار و تحسین برانگیز. آن جا خنک و کم نور بود، درست مثل هر کلیسای جامعی. عکس های قاب دار داستان تغییرهای آن ساختمان را بازگو می کردند: از خانه ای برای دختران یاغی گرفته تا یک منزل مسکونی فقط برای یک خانواده (!) و بعد مدرسه ی خصوصی امروزی که به طرز خانمان براندازی گران بود.
حالا مختصری درباره ی بازسازی این ساختمان. خاتم کاری کف زمین: چراکه سخت گیری دروازه است و محدودیت مسیری رهنمون به سوی زندگی؛ و اندک شمارند کسانی که این را دریابند. به تاریخ ۱۹۰۶. صد و پنجاه قالب تکراری و مشابهِ کائوچویی گچ کاری های ظریف و در هم پیچیده ای را خلق کرده بودند. قسمت بالاییِ نمای بیرونی ساختمان پوشیده از سنگ های نازکی بود که به صنایع گچ و مرمر سفید ـ صورتی کلرادو تعلق داشتند. موزاییک عیسی مسیح که به کودکان نماز می آموخت: صددرصد در وجود هنرمند هفتاد ساله ای وجود داشته که از راونای(۶۱) ایتالیا پرواز کرده. سال ۲۰۱۲ که کار بازسازی را شروع کردند، راز بزرگ این بود که چه بلایی سر چلچراغ آمده، چلچراغ برنجی بزرگی به سبک دکو(۶۲) ـ مطابق با عکس های خیلی قدیمی. مردهایی آن را پیدا کردند که داشتند ساقه های تمشک را لحیم کاری می کردند تا آن ها را از زیرزمین بیرون ببرند. چشم خوک های بزرگ را بستند و آن ها را پایین آوردند تا چلچراغ را بجوند که آزاد شود.
حالا احتمالاً من این اطلاعات را از کجا می دانم؟ وقتی وارد تالار شدم، معماری را دیدم که لباس های شیک و مد روزی به تن داشت و مسئول بازسازی بود. او به طور اتفاقی داشت یک گروه گردشگر را هدایت می کرد.
من داشتم به طرف دفترهای سرپرستی و مدیریت می رفتم که صدایی را شنیدم: «النور!»
و برگشتم. در ماه گذشته اتاق کنفرانس به اتاق اصلی مزایده تبدیل شده بود، اتاقی شلوغ و پرقیل وقال با کلی از پدر و مادرهای داوطلب .
آن زن گفت: «تو درست همون آدمی هستی که ما لازم داریم.» او یک مادر جوان بود.
من؟ این کلمه را بی صدا به زبان آوردم؛ یعنی فقط لب هایم را حرکت دادم. و با حالتی گیج و آشفته به خودم اشاره کردم.
یک مادر جوان دیگر گفت: «بله، تو! ما یه سوال داریم!» انگار من یک غاز احمق بودم.

وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد که کار نکنم. زن ها به همین دلیل به دانشگاه می روند دیگر، برای این که شغل پیدا کنند. ما شغل پیدا کردیم، مثل خر هم کار کردیم، از شما خیلی متشکرم، تا این که فهمیدیم زمان را پاک فراموش کرد ه ایم، بعد با حالتی پرشتاب و جنون آمیز چهاردست وپا جلو رفتیم تا حامله بشویم. من به گونه ی خطرناکی بارداری را تا آخرین لحظه ی ممکن به تعویق انداختم (بدون شک، به خاطر جوی کاتولیک؛ پیرترین کودک هفت ساله که خودش اصلاً عجله نداشت، چون یک عمر پوشکش را عوض کرده بودند). من تیمبی کوچولو را به دنیا آوردم. و بنابراین به حالت مسری همه ی زن های رنجور و مریضی ملحق شدم که مثل من در دهه ی چهل سالگی شان بودند. من هم مثل آن ها اسیر دام زمین های بازی شدم و تالاپی روی کفش دوزک های پرسروصدایی افتادم که ناخودآگاه قوطی های پلاستیکی برشتوک چی ری یُز(۶۳) را در گلوی شان می ریختند، زن هایی که دو سال بعد از زایمان هنوز شلوار جین دوران بارداری را به تن داشتند و راه راه های راسویی شکل با حالت منصفانه ای از وسط موهای شان پایین می آمد... و آن ها تاب ها را هل می دادند (مگر دیگر کسی احتیاج داشت که خوب به نظر برسد؟ ما دیگر بچه داریم!).
آیا تصویر ما خیلی وحشتناک بود که کل نسل بعدیِ زنان فارغ التحصیل اعلام کردند «هر کاری به غیر از این!» و بعد دسته جمعی شغل شان را رها کردند تا بدون فکر در دهه ی بیست سالگی شان بچه پس بیندازند؟ با نگاهی به مامان های مدرسه ی گلر استریت، پاسخ این بود: ظاهراً بله.
امیدوار بودم این کارشان برای شان نتیجه بخش باشد.

من وارد اتاق کنفرانس شدم. اتاقی با پنجره های بسیار بزرگ و شیب دار رو به زمین بازی و خلیج الیوت(۶۴). روی یک میز خیلی بزرگ کلی جاپرونده ای و پوشه ی زرد کلفت را پشت سر هم چیده بودند (گویی میز را از وسط درخت افرا بریده و از دارایی یک نفر نجات داده بودند، یک نفر معمولی یا یک آدم مدپرست؛ یک چنین چرندی مطابق با نظرهای معمار). من از بین کلی جعبه مقوایی ضخیم به زور راهم را پیدا کردم و جلو رفتم. ارتفاع این جعبه ها به باسنم می رسید. پیراهن های آستین کوتاه و یقه گرد مدرسه ی خیابان گلر از جعبه ها بیرون زده بودند، مثل زبان های قرمز. اوج کارآمدی و هدفمندی در فضای اتاق موج می زد.
مامان جوان زیرلبی گفت: «کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟»
من گفتم: «این جا؟»
یک مامان جوان دیگر گفت: «باید عدد جنس رو پیدا کنی، بعد به اسمش ارجاع بدی.»
من یک بار به ژاپن سفر کردم. و راهنمای ما ادعا کرد که همه ی آمریکایی ها مثل هم دیگر هستند. آن موقع، فکر کردم اوه، تو فقط به این دلیل این حرف را می زنی که ما هم همین را درباره ی شما می گوییم. اما وقتی صف آرایی مامان های جوان و درخشان و خوش هیکل را دیدم به ذهنم خطور کرد که ناسلامتی بالاخره هر چه باشد شاید فومیکوی(۶۵) راهنما نسبت به من بی ادبی نکرده باشد.
اولین مامان جوان گفت: «مزخرف شدم؟»
یک بابای جوان (چون همیشه یک بابا وجود داشت) پوشه ای را بالا نگه داشت. «من بردم و من بردم!»
«اسپرسو رو تو خوردی، اسپرسو رو تو خوردی.» این آوازی بود که اولین یا دومین یا سومین یا چهارمین مامان جوان زمزمه کرد.
اگر این پدرها و مادرها را در اتاقی بگذارید و هیچ گونه نظارتی هم بر آن ها نباشد، مثل برنده های آشفته در یک تبلیغ قمارخانه ی سرخ پوستی رفتار می کنند.
بالاخره، یک نفر حضور من را به رسمیت شناخت و گفت: «تو یه پرتره ی طراحی با دست رو اهدا کردی که پیروزی رو مدل لوپر واش تقدیم می کنه.»
یک نفر دیگر پرسید: «تویی؟»
همه شان مثل شترمرغ سرجای شان ایستادند و سرشان را به طرف من کج کردند.
یک نفر به من توجه کرد و من را داخل جمع برد و گفت: «شنیدم از این جا رفتی.»
شخص دیگری با لحنی کارشناسانه گفت: «مامان تیمبی.»
از آن جا که سیاتل کمبود ستاره داشت، تصمیم گرفت یک پویانمای قبل ـ از ـ این موفق و یک پزشک قبل ـ از ـ این تیم فوتبال آمریکایی سی هُکس(۶۶) را به من و جو تبدیل کند تا معادل پوش(۶۷) و بکز(۶۸) مدرسه ی گلر استریت بشویم.(۶۹)
یک نفر گفت: «من یه ویوین هستم.»
و فرد دیگری جمله ی او را اصلاح کرد. «تو عین سرخسی.»
شخصی با عجله مستقیماً از من پرسید: «الان داری چه کار می کنی؟»
من گفتم: «خاطراتم رو می نویسم.» و احساس کردم گونه هایم به طور عجیب وغریبی گرم شده اند. «یه زندگی نامه ی مصوره.» این موضوع هیچ ربطی به آن ها نداشت، اما من به حرف هایم ادامه دادم. «یه ناشر پیش پرداخت و این ها هم بهم داده.»
شترمرغ ها با حالت اسرارآمیزی لبخند زدند. موفق نشدم احساس حقیقی زیر لبخندشان را کشف کنم.
من دسته کلیدی را روی میز دیدم. بالای هر کلید یک نشانه ی رنگی لاستیکی بود. به عمرم کلی از این اشیای لعنتی خریدم، اما همیشه بی خیال شان شدم. چون چه کسی می تواند از آن ها استفاده کند و ناخنش خم نشود؟ در حلقه ی دسته کلید یک بادبزن مرتب و منظم هم وجود داشت با کلی برچسب بارکددار از Breathe Hot Yoga، Core de Ballet، Spin Cycle و... ضمن این که این مامان جوان و خوش هیکل در یک حرکت کاملاً شخصی ریسمان کوتاهی را به دسته کلید وصل کرده بود، ریسمان مکعب های اسم کودک.
من سرم را کج کردم. چه اسمی بود؟
د ـ ل ـ ف ـ ی ـ ن.(۷۰)
سر جایم میخکوب شدم.
یک مامان جوان با صدای بلند گفت: «یوووهووو.»
یک نفر دیگر گفت: «یادت رفت قیمت تعیین کنی، برای یه سری اطلاعات.»
من با عصبانیت حرف او را قطع کردم و فوراً گفتم: «یه سری اطلاعات چیه؟»
شخص دیگری حرف من را قطع کرد و گفت: «جنس مزایده ات. برای هدف های مالیاتی.»
«اوه. نمی دونم.»
اولین مامان جوان گفت: «باید یه چیزی پایین بگذاریم.»
نفسم بند آمده بود. «فقط چند ساعت از وقتم.» چرا باید آن کلیدهای لعنتی را می دیدم؟
بابای جوان کنترل اوضاع را به دست گرفت. «وقتت چه قدر می ارزه؟»
من گفتم: «دقیقاً؟ ساعتی؟»
آیا منظور آن بابای جوان ساعت هایی بود که من در تختخوابم دراز می کشیدم و با عزم جزم قسم می خوردم که تغییر کنم؟ ساعت های خرید انواع و اقسام وسیله های تنظیم گری که همیشه در ساک ها باقی می ماندند؟ ساعت های تحقیق درباره ی کلاس های خودآگاهی از ذهن و بدن و حضور در لحظه برای کسب آرامش؟ و ثبت نام در این کلاس ها؟ من مسافت خیلی زیادی را طی می کردم تا به پارکینگ کارگاه یوگا ـ هنر برسم و شاگردان خوش نیتی را تماشا کنم که داخل کارگاه صف کشیده بودند، آن هم فقط برای این که بی اعصاب بشوم و درجا بروم... یا ساعت های نقشه کشی برای مراسم شام به عنوان یک خانواده؟ فقط برای این که آخرسر هر کسی جلوی صفحه تصویر خودش قوز کند... ساعت های غرق در شرم و افسوس بابت این که هیچ توجیهی برای هیچ کدام شان نداشتم؟
ناگهان جیغ های بلندی به گوشم رسید.
کلاس اولی ها بودند که با حالتی انفجاری وارد محوطه ی چمن می شدند. بال های پروانه ای شان پر از زرورق های کوچک و براق بود. مامان های جوان (و آن یک نفر بابای جوان) برگشتند و پشت به من ایستادند و عمیقاً از هوایی لذت بردند که پشت فرزندان پروانه ای شان در جریان بود و آن ها را به جلو هل می داد؛ که اوج حالت های خودجوشی و لذت کودکان در این جریان پرفشار هوا موج می زد. انرژی موجود در اتاق تغییر کرد و از خوش مشربی حباب گونه به احترامی خاموش تبدیل شد. کل انتخاب هایی که این مامان های جوان (و آن یک نفر بابای جوان) در تلاش بودند داشته باشند ـ کار کردن یا نکردن، ازدواج در جوانی یا منتظر شدن، اول بچه دار شدن یا دنیادیدگی ـ به تصمیم های سختی رهنمون شده بودند. و پیامد تصمیم های سخت هم افسوس و حسرت است. هم چنین، بی خوابی های شبانه، اتهام های متقابل، مشاجره با شوهر (و مشاجره با زن برای آن یک نفر بابای جوان) و تلفن های مضحک و جنون آمیز و خسته کننده به پزشک برای دارو. به قول شاعر، روان گسیختگی بیش فعالی یا کم فعالی ذهنی، لحظه های شک وجودی یا یقین وجودی؟ کدامش درست بود؟ تشخیص آن سخت بود. اما حالا که پدرها و مادرها فرزندان شان را می دیدند، به یقین می دانستند که تصمیم های شان درست بوده.
بنابراین، من همراه با سرفه ای که زمان بندی اش حرف نداشت، دسته کلید آن مامان جوان را چنگ زدم و داخل کیفم انداختم و به سرعت بیرون رفتم.
درست است، من کلیدها را دزدیدم.

تیمبی در گوشه ای از دفتر مدیر روی تختخواب تاشوی باریکی دراز کشیده بود. چشم های آموزش دیده ام به من گفتند که پسرک لعنتی خیلی از خودش خرسند است.
من گفتم: «پا شو. از این کپه تپاله ی مزخرف گاو رسماً استفراغم می گیره.»
با علم به ضررهایش این حرف را زدم. و با علم به منفعت هایش واقعاً خیلی بد بود که لی لا و بقیه ی مدیرها و سرپرست ها وانمود کنند که حرفم را نشنیده اند؛ حقیقتاً خیلی بد بود، به گونه ای بسیار غیرضروری. تیمبی ناراحت و عصبانی شد و دنبال من از اتاق بیرون آمد.
من صبر کردم تا به ماشین برسیم. «الان یک راست می ریم پیش دکتر. تو هم بهتره دعا کنی که واقعاً یه چیزیت باشه.»
«نمی شه فقط بریم خونه؟»
«که بشینی آبجو زنجبیلی بخوری و برنامه ی دکتر هو(۷۱) ببینی؟ نه. من دیگه به خاطر دل دردهای الکیت بهت جایزه نمی دم. الان یک راست می ریم دکتر، بعدش هم یک راست برمی گردیم مدرسه.» من خم شدم و به او نزدیک شدم. «کل چیزی هم که می دونم اینه: وقتشه که آمپول بزنی.»
«تو رذلی.»
ما سوار ماشین شدیم.
تیمبی وقتی سبد هدیه را دید چشم هایش درشت شدند و پرسید: «این دیگه چیه؟»
«مال تو نیست. نوک انگشت های پاهات رو هم بهش نزدیک نکن.»
تیمبی دیگر تقریباً داشت گریه می کرد. «چون مریض شدم، از دستم عصبانی شدی.»
ما در سکوت محض به طرف مطب پزشک اطفال رفتیم. من از دست تیمبی عصبانی بودم، هم چنین از دست خودم عصبانی بودم، چون از دست تیمبی عصبانی بودم. من از دست تیمبی عصبانی بودم، هم چنین از دست خودم عصبانی بودم، چون از دست تیمبی عصبانی بودم.
بعد صدای آهسته ی او را شنیدم. «مامان، دوستت دارم.»
«من هم دوستت دارم.»

پرستار گفت: «تیمبی؟ چه اسم عجیب غریبی.»
تیمبی درحالی که دماسنج داخل دهانش بود به خانم پرستار جواب داد: «یه گوشی آیفون این اسم رو روی من گذاشته.»
من گفتم: «من این اسم رو روی تو گذاشتم.»
تیمبی با عصبانیت به من زل زد. «نه.»
من هم به نوبه ی خودم با عصبانیت به او زل زدم. «چرا.»
در دوران بارداری ام فهمیدیم که فرزندمان پسر است. من و جو هم ازخودبی خود شدیم و کلی اسم برای هم دیگر ارسال کردیم. یک روز من اسم تیموتی(۷۲) را برای جو پیامک زدم که تصحیح خودکار آن را به تیمبی تبدیل کرد. چه طور ما نتوانستیم این کار را بکنیم؟
پرستار دماسنج را بیرون آورد. «طبیعیه. الان دکتر می آد.»
بعد از این که خانم پرستار از اتاق بیرون رفت، من به تیمبی گفتم: «چه کار خوبی کردی ها! یه جوری رفتار کردی که من مثل آدم بدها بشم.»
تیمبی گفت: «راسته دیگه. تازه، چرا یه آیفون یه اسم معمولی رو اصلاحِ خودکار می کنه تا به یه اسمی تبدیل بشه که هیچ کس به عمرش نشنیده؟»
من گفتم: «اون یه جور خطای نرم افزاری بود. اون اولین آیفونی بود که... اوه خدایا!» و درجا موضوع را فهمیدم. «به نظرم به آلونزو توهین کردم.»
«چه طور؟» تیمبی بسیار عزیز و دوست داشتنی به نظر می رسید، اما من می دانستم که او فقط می خواهد من را اغوا کند تا مهمات مورد نیازش را به دست بیاورد و از آن ها علیه خودم استفاده کند.
من جواب دادم: «هیچی.»
حالت چهره ی آلونزو وقتی که من از رستوران خارج می شدم... شاید او از رفتنم غمگین نبود. به آلونزو گفته بودم که شاعر من است، پس شاید احساس می کرد که با این جمله ام به او توهین کرده ام.
تیمبی از جا پرید و از میز دور شد و در را باز کرد.
من پرسیدم: «کجا داری می ری؟»
«می رم مجله بردارم.» تیمبی این را گفت و در را محکم بست.
تلفنم زنگ خورد: جویس پریم.(۷۳) طبق معمول ساعت ده و پانزده دقیقه ی صبح، دقیقاً سر وقت. من صدای زنگ را خاموش کردم و به این اسم زل زدم.

شما من را از لوپر واش می شناسید. و بله، من باعث شدم که این برنامه به گونه ی خشنی دوباره پربیننده بشود و زیبایی شناسی شربتی اش را پررنگ تر کردم (من مدت های مدیدی تسخیرشده ی یک هنرمند خارجی به نام هنری دارگِر(۷۴) بودم. و خوش اقبال بودم، چون یکی از تابلوهایش را خریدم، زمانی که هنوز استطاعت مالی اش را داشتم). حتی به رغم میل باطنی ام، می پذیرم که در فیلم نامه ی آزمایشی جهت معرفی به تلویزیون چهار دختر نقش اصلی فیلم نامه به گونه ی یک نواختی عاری از هر گونه هیجان و جذابیت بودند. طراحی لباس من برای دخترها سارافون های بی آستین دهه ی شصت میلادی بود، با گیسوانی ژولیده؛ ضمن این که برای تفریح و سرگرمی آن ها را سوار چند راس اسبچه ی کسالت آور کردم؛ و نویسنده ای به نام وایلت پری(۷۵) که فهمیده بود برنامه می تواند چه چیزی بشود فیلم نامه را بازنویسی کرد تا شوروحال و هیجانی به آن بدهد. او به دخترها شخصیتی شیطان و بازیگوش و محافظه کار داد و کل داستان به لوپر فور(۷۶) افسانه ای تبدیل شد، افسانه ای که به صورت نادرست ترس از بلوغ ناخودآگاه دخترها را به نفرتِ اتفاقی هیپی ها هدایت کرد، صاحبان سگ های اصیل و بچه هایی به نام استیو(۷۷). و کل این کارها به این معنی بود که لوپر واش مال من نبود. هیچ کس چیزی درباره ی النور فلاد نشنید، هرگز.
من نیمچه شاغل نیمچه مفلس بودم و در نیویورک زندگی می کردم. قبلاً دفترچه را برای کودکان تصویرسازی کرده بودم؛ این دفترچه نظر وایلت را جلب کرد و درنتیجه او شدیداً خطر کرد و به من گفت که کارگردان پویانمایی اش باشم.
و اولین چیزی که درباره ی تلویزیون یاد گرفتم: تقریباً کلش ضرب العجلی است. یک برنامه آماده ی پخش نباشد؟ چنین اتفاقی نمی افتاد، حتی یک بار. توافق اجباری و نه چندان رضایت مندانه برای زاویه های بدون الهام، حرکت های دست غیرحرفه ای، تطابق نداشتن کلمه ها با حرکت لب ها، چشم ضعیف غیرحرفه ای، چرخش های اضافی پس زمینه ها، علامت هایی با املای اشتباه توسط پویانماهای خارجی و اشتباه های رنگی؟ اوه، چنین اتفاق هایی خیلی رخ می داد. اما هیچ وقت به ذهن کارگردان ها خطور نمی کرد که برنامه را به موقع تحویل ندهند، حتی تنبل ترین و دیوانه ترین کارگردان ها.
و از طرف دیگر چاپ و نشر...
درست است که اسم من هیچ معنی خاصی نداشت، اما سبکم را درجا تشخیص می دادند. و برای مدتی لوپر واش همه جا را در بر گرفت. یک ویراستار ستاره پرور به نام جویس پریم (درست است، جویس پریم که مدام دور خودش می چرخد، راهی به سوی دیوانگی) بعضی از طراحی هایم را دید که بر اساس خاطره های دوران کودکی ام خلق کرده بودم. و پیش پرداختی به من داد تا به تعداد طراحی ها اضافه کنم و آن ها را به یک کتاب خاطرات تبدیل کنم.
کمی از ضرب العجل من گذشته.
مدت های مدیدی هیچ خبری از جویس نشنیدم. اما آن زن این جا بود و کل هفته ی گذشته با صدای بلند اسمم را صدا می زد.

تلفنم دیگر زنگ نخورد. و پست صوتی آن زن هم به قبرستان بقیه ی پست های صوتی ملحق شد.

جویس پریم
جویس پریم
جویس پریم
جویس پریم
جویس پریم

کل شان با نقطه های کوچک آبی. جرئت نکردم به هیچ کدام شان گوش بدهم.
تیمبی با مجله ی پیپل(۷۸) برگشت. روی جلد عکس کسی بود که من نمی شناختم، بدون شک ستاره ای از بین آدم های معمولی که هنرپیشه ی تلویزیون نبوده.
من گفتم: «باید اسم مجله رو عوض کنن بگذارن این آدم ها کیست اند؟»
تیمبی گفت: «من راجع بهش شنیدم.» گویی به نیابت از آن آدم مشهور رنجیده خاطر شده بود.
من جواب دادم: «این که آدم رو افسرده تر می کنه.»
«تَق تَق!» پزشک اطفال بود، دکتر سابا(۷۹). او از خانم پرستار هم مهربان تر بود.
دکتر سابا درحالی که دست هایش را ضدعفونی می کرد به تیمبی گفت: «خب پس، تیمبی، شنیدم دل درد داری.»
«توی دو هفته ی گذشته، این سومین باره که مجبور شدم برم از مدرسه برش دارم...»
خانم دکتر با لبخندی حاکی از عفو و بخشش گفت: «بیا این قضیه رو از خود تیمبی بشنویم.»
تیمبی خطاب به کف زمین گفت: «دل درد دارم.»
خانم دکتر پرسید: «همیشه یا فقط بعضی وقت ها؟»
«بعضی وقت ها.»
«کلاس سومی؟»
«بله.»
«کدوم مدرسه می ری؟»
«گلر استریت.»
«از اون جا خوشت می آد؟»
«آره، به نظرم.»
«دوست و رفیق هم داری؟»
«آره، به نظرم.»
«معلم هات رو دوست داری؟»
«آره، به نظرم.»
دکتر سابا چهارپایه ی چرخ دارش را حرکت داد و جلوتر آمد. «تیمبی، خیلی وقت ها که آدم ها دل درد دارن، دلیلش میکروب نیست. احساس هایی که دارن باعث می شه حالت تهوع داشته باشن.»
نگاه تیمبی هنوز به طرف پایین بود.
«نمی دونم توی مدرسه یا خونه چیزی هست که باعث می شه تو حالت تهوع داشته باشی؟»
من دلم خنک شد و با خودم فکر کردم تیمبی، موفق باشی بهت خوش بگذره. تیمبی، شاهِ آدم های بدون جواب درست و حسابی.
«پایپِر ویل.»(۸۰)
(!!!)
خانم دکتر پرسید: «پایپر ویل کیه؟»
«یه دختره است که تازه به کلاس مون اومده.»
خانواده ی پایپر تازه از سفر برگشته بودند، سفر یک ساله شان دور دنیا. این کار نه یک رسم غیرعادی بلکه کسالت آورترین رسم است، مگر نه؟ خانواده ها دور دنیا سفر می کنند تا خودشان را جدا کنند و در فرهنگ های خارجی غرق بشوند، بعد والدین با حالتی جنون آمیز برای شما ایمیل می فرستند که لطفاً نظرهای تان را درباره ی بلاگ های فرزندان شان ارسال کنید تا بچه ها فکر نکنند که هیچ کس اصلاً به آن ها توجه نمی کند (ای بابا، بی خیال، نیویورک تایمز(۸۱)، آیا باید همه ی مقاله هایی را پیشنهاد بدهم که از طریق ایمیل خیلی ارسال کرده اید؟).
دکتر سابا پرسید: «پایپر چه کار می کنه؟»
تیمبی گفت: «برای من قلدری می کنه.» صدای پسرم می لرزید.
زندگی من در نقطه ی کانونی وحشتناکی بزرگ نمایی شد.
این جا، حالا، تیمبی.
نرمی و مهربانی، شایعه ی آدم های معروف، هویت برداری شخصیت گستون(۸۲) از اثر پویانمایی Beauty and the Beast. آیا تیمبی هم جنس گرا بود؟ یقیناً این نکته به ذهنم خطور کرده بود. اما بازی های مدار برقی، برنامه ی علمی میت باسترز(۸۳) و دل مشغولی های مداوم با پله برقی ها هم وجود داشت. البته که علاقه ی پسرم به آرایش اثبات جرم بود، اما آرایش واکنش پاولوفی تیمبی به این حالت بود که جذاب های حرم سرای نوردستروم او را دوست بدارند. شاید هم این موضوع اثبات می کرد که تیمبی مرد بزرگی شده. یک مادر این حالت را می فهمید. یا این که مادری در موقعیت من پسرش را به رغم همه ی این مسائل، دوست می داشت و اجازه می داد که این اتفاق به هر صورتی که می خواهد رخ بدهد و پیش برود.
یعنی اتفاقی بیش تر از آن چیزی که می توانم برای مدرسه ی گلر استریت بگویم.

اولین ملاقات ما. یک راست از نوردستورم آمده بودیم، جایی که دخترها تیمبی را آرایش کرده بودند؛ یک خال زیبایی و ریمل خیلی ملایم... عزیزم! به محض این که در اتاق کنفرانس راه رفتیم، عملاً موفق شدم صدای مدیر را بشنوم که فریاد می زد: «یافتم! ما یه تغییر جنسیتی داریم!» آن شب، من و جو در این باره شوخی کردیم. آن ها بعد از این که ما را پذیرفتند، بدون این که به ما بگویند، طبق نظر خودشان کل سرویس های بهداشتی پسران و دختران را به یک سرویس بهداشتی تبدیل کردند، سرویس بهداشتی با جنسیت خنثی. من به گوئِن(۸۴) یعنی رئیس مدرسه گفتم: «امیدوارم به خاطر تیمبی این کار رو نکرده باشی.» آن زن گفت: «اوه، نه. ما به خاطر همه ی جنسیت های کوچولوی عجیب غریب مون این کار رو کردیم.»
این موضوع فقط می توانست یک واکنش را پدید بیاورد: خنده ی شدید از ته دل. اما عقل سلیم من تصمیم گرفت که منتظر بشوم و بیرون بروم.
آیا داشتم انکار می کردم؟ آیا درون حالت ازخودراضی ام آرام گرفته بودم؟ یعنی واکنشی علیه آغوش سوزان مدرسه ی گلر استریت که برای همه چیز باز بود؟ آن هم فقط به خاطر این که سرپرست ها و مدیرها درباره ی انگشت شست صورتی بردبار بودند ـ اتفاقی که بعضی وقت ها رخ می داد؟ که البته شاید این حرف برای بچه هایی که در زمین بازی هستند هیچ وقت گفته نشود...

دکتر سابا پرسید: «راجع به پایپر با مامانت حرف زدی؟»
تیمبی گفت: «نه.»
لازم نبود دکتر سابا نگاه ناامیدانه اش را به طرفم شلیک کند؛ می توانستم این حالت را در درخشش پشت جمجمه اش احساس کنم.
«به معلم هات گفتی؟»
«نه.»
«پایپر چه جور کارهایی می کنه؟»
تیمبی گفت: «نمی دونم.»
دکتر سابا پرسید: «به بدنت صدمه می زنه؟»
تیمبی گفت: «نه.» دهانش پر از بزاق بود.
«پایپر چه کار کرده؟»
من در صندلی ام به خودم پیچیدم و نفسم را حبس کردم.
«بهم گفت من لباسم رو از اِچ اَند اِم(۸۵) خریدم.»
اوه.
خانم دکتر تکرار کرد: «تو لباست رو از اِچ اَند اِم خریدی؟»
«وقتی پایپر بنگلادش بوده، با یه گروه گردشگری رفته کارخونه، با بچه هایی که باید کار کنن و خرج خودشون و خانواده شون رو دربیارن، بعد اون ها داشتن برای اِچ اَند اِم لباس درست می کردن.»
دکتر سابا گفت: «که این طور. تیمبی، از کلاس سوم به بعد کم کم همه چیز با دوست ها پیچیده می شه. بعد بعضی وقت ها احساس ها اون قدر بزرگ می شن که به دل درد تبدیل می شن.»
بالاخره، تیمبی به بالا نگاه کرد و به اعماق چشمان دکتر سابا خیره شد.
خانم دکتر پرسید: «می دونی بهترین داروش چیه؟»
«چیه؟»
«با بزرگ ترت حرف بزنی. با مامانت. اما اگه مامانت نیست...»
من گفتم: «مامانش هست.»
«... با بابات حرف بزن یا مامان بزرگت یا معلمی که دوستش داری. بهشون بگو چه احساسی داری. شاید اون ها نتونن این قضیه رو راست وریس کنن، ولی بعضی وقت ها فقط کافیه آدم حرف بزنه.»
تیمبی لبخند زد.
«انگار الان احساس بهتری داری.»
«آره.»
دکتر سابا از روی صندلی اش بلند شد و ایستاد. «خوشم می آد این رو بشنوم.»
من گفتم: «خوبه. حالا می تونیم برگردیم مدرسه.»
تیمبی از جا پرید و از میز دور شد و در را باز کرد.
من پرسیدم: «آهای، اون کجا داره می ره؟»
تیمبی در را بست. فقط من بودم، دکتر سابا و نقاشی دیواریِ لمورهایی با چشمان زامبی مانند.
دکتر سابا پرسید: «تو باید زود برگردی سر کارت؟ آخه تیمبی واقعاً به وقت مامانی احتیاج داره.»
«بعضی از کارهام رو جابه جا می کنم.»
دکتر سابا همان جا ایستاد تا لاف زنی ام را ثابت کنم، چون به من اعتماد نداشت. من به سیدنی تلفن زدم و پیغام صوتی گذاشتم. «سیدنی، باید دوباره برنامه ریزی کنم. یه کاری درباره ی تیمبی پیش اومده.»
دکتر سابا نگاه تایید آمیزی به من انداخت و از اتاق بیرون رفت.
تیمبی در جایگاه پرستارها بود. او سوت زنان جعبه مقوایی کلفتی را برانداز می کرد که کادوپیچی شده بود.
یکی از پرستارها پرسید: «مداد واش یُر هَندز(۸۶) می خواهی یا خال کوبی گود جاب(۸۷)؟»
تیمبی جواب داد: «می تونم هر دو تاش رو داشته باشم؟» او هم چنان جعبه را بررسی می کرد. «اوه، این آدامسه؟» و بسته ای را بالا آورد. اما فوراً آن را انداخت، چون فهمید که گچ است.
همین. تیمبی به مدرسه برمی گشت. و من هم می رفتم که ناهار سیدنی مدسن را به دستش برسانم، همان ناهارش که پشت سرم بود. چیزی که اصلاً دوست نداشتم با آن مواجه شوم دور جدید سرفصل های انفعالی ـ تهاجمی بود: «من رو یادته؟»، «سلام، غریبه!»، «ناهار با یه دوست؟»
(اوج نیازمندی! تا جایی که به من مربوط می شود، تنها چیزی که شیرین تر از دیدار یک دوست به نظر می رسد این است که آن دوست قرار ملاقاتم را لغو کند.)
من شماره ی سیدنی را گرفتم. «سلام! پیغام آخرم رو فراموش کن. ظهر می بینمت...»
یک جورهایی دکتر سابا آن جا ایستاده بود.
«... یه روز دیگه. فقط می خوام مطمئن بشم پیغامم رو گرفتی.»
تیمبی پرسید: «من قراره برگردم مدرسه یا نه؟»
نور صحنه روی من بود.
من گفتم: «قراره یه کمی وقت مامانی داشته باشیم!»
پسرم با حالتی وحشت زده گفت: «وقت مامانی؟»

ما از مطب دکتر سابا بیرون آمدیم و در خیابان های مرکز شهر راه رفتیم. ذهنم گیج و آشفته بود. چیزی که در آن لحظه نیاز داشتم جو بود. جو می توانست آشفتگی من را برطرف کند. جو شمشیر بود.

امروز متفاوت خواهد بود

امروز متفاوت خواهد بود. امروز من در لحظه حضور خواهم داشت. امروز با هر کسی صحبت می کنم عمیقاً به چشم هایش نگاه می کنم و با دقت به حرف هایش گوش می دهم. امروز من با تیمبی تخته بازی می کنم. امروز من با جو عشق بازی می کنم. امروز من به ظاهرم افتخار می کنم. امروز دوش می گیرم و لباس های مناسبی می پوشم. بعد برای کلاس یوگا لباس هایم را عوض می کنم تا لباس مخصوص یوگا را بپوشم. لباس یوگا فقط برای کلاس یوگا. امروز حتماً به کلاس یوگا خواهم رفت. امروز ناسزا نخواهم گفت. امروز درباره ی پول حرف نخواهم زد. امروز وجودم در آسایش خواهد بود. امروز آرامش در چهره ام موج خواهد زد، هم چون آرامگاهی برای یک لبخند. امروز موج های آرامش از وجودم ساطع خواهم کرد. و وجودم سرشار از مهربانی و خود ـ مهاری خواهد بود. امروز از فروشگاه محلی خرید می کنم. امروز بهترین وجه درونی ام خواهم بود، درست همان چیزی که می توانم باشم. امروز متفاوت خواهد بود.

فریب

چراکه آن روشِ دیگر نتیجه بخش نبود. از خواب بیدار بشوم تا فقط روزم را به شب برسانم و دوباره بخوابم. همین کار تکراری، بارها و بارها. چه قدر کسالت آور و افتضاح است. انگار غرور آدم جریحه دار می شود. آدم حتی به زور احساس می کند که زنده است. مثل روح راه بروم، اصلاً در لحظه حضور نداشته باشم، گیج و بداخلاق باشم و ذهن آشفته ام مثل غباری باشد که به سرعت حرکت می کند (البته من همه ی این حالت ها را فقط دارم تصور می کنم، چون اصلاً نمی دانم چه طوری می توانم با آن ها روبه رو بشوم، ضمیر هوشیارم زیر زمین است، مثل وزغی در زمستان) و این که حضورم در دنیا باعث بشود آن جا به مکان بدتری تبدیل بشود. هم چون نابینایی که در زمان بیداری اش به سوی نابودی می رود. مثل آقای ماگو(۴) که نه آگاهانه بلکه به طور اتفاقی موفق می شود.
من مجبورم رک و صریح باشم، این گزارش کار من است؛ درباره ی این که هفته ی گذشته جهانم را چگونه سپری کردم: بدتر، بدتر، بهتر، بدتر، همان، بدتر، همان. فهرستی نیست که باعث بشود آدم به خودش ببالد. لزوماً هم مجبور نیستم دنیا را به جای بهتری تبدیل کنم؛ بی خیال، خیلی درباره اش فکر نکنید. امروز من مطابق با سوگند بقراطی دانشجویان پزشکی زندگی خواهم کرد: اول، آسیب نزنید.
این روند چه قدر می تواند دشوار باشد؟ تیمبی را می رسانم، کلاس شعرم را دارم (بخش دلخواه زندگی!)، به کلاس یوگا می روم، با سیدنی مدسن(۵) ناهار می خورم، البته نمی توانم تحملش کنم، اما حداقل می توانم در فهرست کارهایم کنار اسمش علامت بزنم، به نشانه ی این که این کار را انجام دادم (بعداً بیش تر در باره اش حرف می زنم)، بعد دنبال تیمبی می روم، او را سوار می کنم و دوباره می روم دنبال جو، یعنی مامور بیمه ی کل این فراوانیِ جنون آمیز.
حتماً در تلاشید بفهمید که چرا اضطراب و سوزش معده یک روز عادی و سراسر مشکل سفیدپوست ها را احاطه کرده؟ زیرا چیزی به نام من وجود دارد، بعد چیزی هم به نام حیوان وحشی در این من وجود دارد. اگر حیوان وحشی درون من روی بوم نقاشی بسیار بزرگی تجلی می یافت، به اثر بسیار باشکوهی تبدیل می شد و طوری همه را شوکه می کرد که مجبور می شدند با ترسی آمیخته به احترام به آن نگاه کنند. و نوعی تباهی افسانه ای را پدید می آورد که همگان تا ابد درباره اش حرف می زدند. اگر می توانستم حیوان وحشی درونم را با موسیقی اجرا کنم، شاید صحنه به حدی درخشان و تماشایی می شد که خودم را نابود می کردم. به خاطر یک حقیقت غم انگیز؟ حیوان وحشی درون من به گونه ی دردناکی دایره ی فعالیت محدودی دارد: بده بستان ناچیز و تاسف باری که معمولاً فقط با تیمبی، دوستانم یا جو است. وقتی با آن ها هستم، زود عصبانی می شوم و تشویش وجودم را می خورد؛ وقتی با آن ها نیستم، احساساتی می شوم و گریه می کنم و بدوبیراه می گویم. هاها! آیا شما خوشحال نیستید که از من دور هستید و امنیت دارید؟ درها قفل، شیشه ها بالا؟ ای بابا، بی خیال. من خوب و مهربانم. فقط دارم کمی غلو می کنم که تاثیرگذار باشم. واقعاً این جوری ها هم نیست.

و به این صورت بود که روز من شروع شد، لحظه ای که ملحفه هایم را کنار زدم. تَق تَق تَق. یویو(۶) بود که ناخن هایش را روی چوب در می کشید، چوب محکم درختان برگ ریز جنگلی. او بیرون اتاق خواب بود. چرا وقتی جو ملحفه هایش را کنار می زند یویو بی تابی نمی کند و مدام راه نمی رود و امیدوارانه منتظر نمی شود؟ درست مثل یک موجود بدبخت و قابل ترحم... یویو از آن سوی در بسته چگونه می تواند بفهمد که من داخل اتاق هستم، نه جو؟ یک بار یک پرورش دهنده ی سگ این موضوع را برایم توضیح داد، توضیحی که به شدت افسرده کننده بود: یویو بوی من را می شناسد و رد آن را می گیرد. به نظر سگ نر من، رستگاری و رهایی درونی مثل فک دریایی مرده ای است که به ساحل رسیده؛ نظرش باعث می شود از خودم بپرسم که آیا می توانم باز هم در تختخوابم بمانم؟ نه، من این کار را نمی کنم. امروز نه.

قصد نداشتم در مواجهه با سیدنی مدسن خجالتی و رازنگه دار باشم.
ده سال پیش که من و جو از نیویورک به سیاتل رسیدیم، درجا آماده بودیم که بچه دار بشویم. اولین بچه. پنج سال کامل برای برنامه ی پویانمایی لوپر واش(۷) کار کرده بودم، پنج سال به شدت خسته کننده. به هر جایی که نگاه می کردید، نشانه های لوپر واش را می دیدید، پیراهن های یقه گرد و آستین کوتاه، برچسب های سپر، صفحه های زیر موس. من یک ویوین(۸) هستم. من یک دات(۹) هستم.(۱۰) حتماً به خاطر دارید. اگر یادتان نیست، نزدیک ترین فروشگاه جنس های یک دلاری را بررسی کنید، سطل آشغال نصف قیمت؛ کمی قدیمی است.
جو جراح است، جراح ورم مفاصل دست. او بین همکارانش نمونه ا ی مثال زدنی و افسانه ای شد، چون دست آن فوتبالیست مشهور را به خوبی درمان کرد، همان دریافت کننده ای که انگشت شستش به طرف عقب خم شد و هیچ کس فکر نمی کرد دوباره بتواند بازی کند، اما سال بعد تیمش در مسابقه ی فوتبال آمریکایی لیگ قهرمان قهرمانان پیروز میدان شد (نمی توانم اسمش را به خاطر بیاورم، اما حتی اگر هم یادم می آمد، اصلاً نمی توانستم بگویم، به خاطر رازداری بین پزشک/ بیمار/ همسر فضول).
جو از همه جا پیشنهاد شغلی داشت. چرا سیاتل را انتخاب کرد؟ جو یک بچه کاتولیک خوب و اهل خارجِ بوفالو(۱۱) بود. درنتیجه، نمی توانست ببیند که بچه های خودش در منهتن(۱۲) بزرگ می شوند، شهری که انتخاب اول من بود. ما با هم دیگر توافق کردیم. قرار شد اول ده سال به مکان مورد نظر او اسباب کشی کنیم و بعد برگردیم و ده سال در نیویورک بمانیم؛ شهر او ده سال، شهر من ده سال، مدام در حال رفت و برگشت تا دم مرگ (توافقی که جو به راحتی فراموشش کرد؛ و من می توانم اضافه کنم که او وقتی دید به سال دهم نزدیک می شویم حتی اشاره ی کوچکی هم نکرد که وسیله های مان را جمع کنیم).
همان طور که همه می دانند، وقتی آدمی با هوش ناکافی با تربیت کاتولیکی بزرگ می شود، عاقبت وجود خدا را انکار می کند. یک بار داشتیم راجع به فلسفه ی شک اندیشی درباره ی مذهب بحث می کردیم (بله، اولین سال های زندگی ما حقیقتاً صرف چنین کارهایی شد که مثلاً با ماشین به فیلادلفیا(۱۳) برویم و پن ژیلت(۱۴) را ببینیم که با یک خاخام مناظره می کرد! اوه، دوباره بی فرزندی... یا نه) و جو شنیده بود که بین شهرهای آمریکا سیاتل کم ترین حالت مذهبی را دارد. سیاتل این جوری بود.
یکی از اعضای انجمن پزشکان بدون مرز من و جو را به یک مهمانی دعوت کرد، مهمانی خوشامدگویی به شهر. من داشتم در عمارت آن زن گشت وگذار می کردم و لذت می بردم، عمارت مجلل لیک واشنگتون(۱۵) که پر از نشانه های هنر نوگرا و دوستان آینده ام بود، دوستانی آماده ی دوستی. در کل زندگی ام دیگران از من استقبال کرد ه اند. بسیار خب، اصطلاحش را خواهم گفت: دیگران من را ستایش و تحسین کرده اند. نمی فهمم چرا؛ به خاطر شخصیت خیلی افتضاحم! اما این قضیه یک جورهایی نتیجه بخش است. جو می گوید دلیلش این است که من مردمانندترین زنی هستم که او به عمرش دیده، اما دارای جذابیت جنسی و فاقد پوسته ی عاطفی (یک تعریف و تمجید!). من از این اتاق به آن اتاق می رفتم و به زن های دیگری معرفی می شدم که شایسته بودند لطف و مهر و محبت شان را جبران کنم. ملاقات ما شبیه جمع هایی بود که در آن ها مثلاً یک نفر درباره ی علاقه اش به سفر حرف می زند و شما می گویید: «اوه، من همین الان داشتم با یه نفر حرف می زدم که می خواد بره سفر ده روزه و توی آب های خروشان رودخونه ی اسنیک(۱۶) قایق رانی کنه، تو باید با اون حرف بزنی.» و او می گوید: «اون که خودم بودم.»
من چه چیزی می توانم بگویم؟ در به خاطر سپردن چهره ها، اسم ها، عددها، زمان ها و تاریخ ها افتضاحم.
کل مهمانی تیره و تار و مبهم بود. هر کدام از زن ها مشتاق بودند جایی را به من نشان بدهند. فروشگاه های شیک و امروزی و عجیب وغریب. مسیرهای مخفی پیاده روی در حومه ی شهر. رستوران ایتالیایی پدر ماریو باتالی(۱۷) واقع در میدان پایونیر(۱۸). بهترین دندان پزشک شهر که تابلوی نقاشی درخشانی را روی سقف مطبش داشت، تابلویی از یک ببر چترباز. هرچند که یک نفر هم می خواست خدمتکارش را با من سهیم بشود. و یکی از زن ها به نام سیدنی مدسن از من دعوت کرد روز بعد با هم دیگر ناهار بخوریم. کجا؟ در رستوران تاماریند تری(۱۹) واقع در اینترنشنال دیستریکت(۲۰).
(جو کاری را انجام می دهد که این لقب را به آن داده: امتحان مجله، یعنی واکنش آدم در لحظه ای که در صندوق پست را باز می کند و مجله ای را بیرون می آورد. و آدم درجا می فهمد که با مشاهده ی مجله خوشحال شده یا ناراحت و ناامید. دقیقاً به همین دلیل است که من برای مجله ی نیویورکر(۲۱) اشتراک نمی گیرم اما مشترک مجله ی یو اِس ویکلی(۲۲) هستم. نکته ی توضیحی اضافه درباره ی امتحان مجله: سیدنی مدسن معادل بشری مجله ی تینیتوس تودی(۲۳) است.)
و اما اولین ناهار ما. سیدنی خیلی مراقب حرف هایش بود. در نگاه خیره اش اوج بی ریایی و صمیمیت موج می زد. لکه ی کوچکی را روی چنگالش دید و خیلی نگران شد، به حدی که وقتی از پیشخدمت چنگال جدیدی درخواست کرد، خودش هم می خواست به او کمک کند. چای کیسه ای خودش را آورده بود و آب داغ خواست. سیدنی گفت که خیلی گرسنه نیست و پیشنهاد داد که سالاد پاپایای سبز من را نصف کنیم. بعد نظرم را در این باره پرسید. سپس به من گفت که به عمرش لوپر واش را ندیده، اما به مسئول کتابخانه می گوید که لوح های فشرده ی آن را برایش در نوبت نگه دارد.
آیا من دارم حالت روشنی را از یک آدم ملالت آور و مقرراتی به تصویر می کشم، حالت گنگی از انسانی که خودخواه است، یعنی حالتی ترسناک و عجیب وغریب و بی ارزش؟ یک چنگال با لکه ی آب هیچ وقت کسی را نمی کشد! و درباره ی خریدن لوح های فشرده؟ غذا خوردن در رستوران؛ این جوری بعضی از آدم ها احساس می کنند که پرمشغله اند! و بدتر از همه این که سیدنی مدسن ثابت قدم و مشتاق و مصمم بود، بدون ذره ای شوخ طبعی. و... خیلی... آرام... حرف... می زد... انگار... که... حرف های... تکراری اش... سکه های... کوچک... طلا... بودند...
من شوکه شده بودم. زندگی خیلی طولانی در نیویورک باعث بروز چنین حالتی برای یک دختر می شود تا او به اشتباه احساس کند که دنیا پر از آدم های جالب است یا حداقل آدم هایی که به گونه ی جالبی دیوانه اند.
ناگهان من با حالتی کلافه و عصبی با حرکتی خشن در صندلی ام جابه جا شدم، طوری که سیدنی واقعاً پرسید: «باید بری سرویس بهداشتی بانوان؟» (سرویس بهداشتی بانوان؟ سرویس بهداشتی بانوان؟ بکشش!) بدترین بخش قضیه؟ کل زن هایی که من شاد و خوشحال موافقت کرده بودم همراه شان به پیاده روی در حومه ی شهر و خرید بروم؟ آن ها گروهی از زن ها نبودند. همه ی آن ها سیدنی مدسن بودند! لعنت به این ابهام! من کل نیرویم را لازم داشتم تا شیلنگ آتش نشانی دعوت های جدید سیدنی را بچرخانم: آخر هفته به خانه ی ساحلی او در وَشون آیلند(۲۴) بروم؛ مراسم معرفی من به زنی که همسر کسی بود، برای فلان کار؛ نمایش نامه نویسی برای بهمان کار.
من دوان دوان به سوی خانه فرار کردم و رو به جو فریاد کشیدم.
جو: تو باید شک می کردی که یه نفر این قدر مشتاقه باهات دوست شده، چون این یعنی این که احتمالاً اون یه دونه دوست هم نداره.
من: جو، برای همینه که دوستت دارم. چون حاشیه نمی ری و اصل مطلب رو می گی (جوی حاشیه نرو. یعنی ما فقط دوستش نداریم؟).

من را ببخشید که خیلی درباره ی سیدنی مدسن حرف زدم. هدفم این بود به شما بگویم که ده سال است نتوانسته ام از شرش خلاص بشوم. سیدنی یک دوست است که از او خوشم نمی آید. سیدنی یک دوست است که نمی دانم برای امرار معاشش چه کار می کند. اولِ دوستی به حدی بی دل و دماغ شدم که نتوانستم این سوال را بکنم و حالا هم که دیگر بی ادبی است از او بپرسم (آخر چون من بی ادب نیستم). سیدنی یک دوست است که نمی توانم در برابرش به اندازه ی کافی رذل باشم تا پیامم را دریافت کند (آخر چون من رذل نیستم). سیدنی یک دوست است که من هم چنان به او می گویم: نه، نه، نه. هرچند که سیدنی همواره دنبالم است. او به پارکینسون شباهت دارد که نمی توانید درمانش کنید، بلکه فقط می توانید نشانه هایش را کنترل کنید.
این هم صدای زنگ ناهار امروز.
لطفاً بدانید من متوجهم که صرف ناهار با یک آدم کسالت آور مثل مشکل انتخاب بوتیک است. وقتی می گویم مشکل دارم، منظورم سیدنی مدسن نیست.

یویو به آرامی در خیابان راه می رود، خیابانی که حکم شاهزاده ی بل تاون(۲۵) را دارد. اوه، یویو، جانور احمق و شاداب، جانور از خود بی خود که گوش های ضایعت با هر جست وخیز بالا و پایین می پرند، چه قدر غم انگیز است که وقتی کنار من راه می روی خیلی مغرور می شوی. کنار من، یعنی آدم شدیداً محبوب و جاودانت. اگر فقط می دانستی که...
عجب صحنه ی تماشایی دلسردکننده ای. یک ماه جدید، یک آپارتمان جدید، یک طبقه بالاتر از آپارتمان آخری؛ همه شان هم پر از ماهی های مرکب آمازونی با فلس های آبی که هر روز صبح هزار تایی آب می پاشند، از آپارتمان یک طبقه شان به طرف آپارتمان من. سرشان درون وسیله ها است و اصلاً به بالا نگاه نمی کنند (آن ها برای آمازون کار می کنند، پس شما می دانید که سرد و بی روح اند. و حالا فقط یک سوال: چگونه سرد و بی روح اند؟). این موضوع باعث می شود بدجوری دلتنگ بشوم. برای چه زمانی؟ برای روزهایی که در خیابان سوم فقط من جلوی مغازه ها بودم و یک نفر دیگر که نیشگون می گرفت و فریاد می زد: «تو املای آمریکا رو این طوری می نویسی!»
بیرون ساختمان ما دنیس(۲۶) کنار سطل آشغال چرخ دارش ایستاده بود و دوباره ماشین کیسه های آشغال را پر می کرد. «صبح به خیر، هر دو تاتون.»
«صبح به خیر، دنیس!» به جای این که طبق معمول مثل نسیم عبور کنم و بروم، درجا ایستادم و به چشم های او نگاه کردم. «امروزت چه طوری بوده؟ تا این جای کار؟»
او پاسخ داد: «اوه، نمی تونم شکایت کنم. تو چی؟»
«من می تونم شکایت کنم، اما نمی کنم.»
دنیس قاه قاه خندید.
امروز، یک روزِ از پیش پُردستاورد.

در ورودی آپارتمان مان را باز کردم و انتهای سرسرا جو را دیدم که صورتش را روی میز گذاشته بود. پیشانی اش روی روزنامه قرار داشت. و بازوهایش با آرنج های خمیده کاملاً باز بودند، طوری که انگار او در بازداشت بود.
چه صحنه ی تکان دهنده ای. یک جورهایی شکست محض. اصلاً دلم نمی خواست جو را در این حالت ببینم...
تِپ تِپ.
در را بستم و قلاده ی یویو را باز کردم. وقتی کمرم را راست کردم و ایستادم، دیگر شوهر مصدوم و دردمندم بیدار شده و در دفتر کارش ناپدید شده بود. قضیه هر چیزی که بود، جو نمی خواست درباره اش حرف بزند.
رویکرد من؟ برای من نتیجه بخش است!
یویو با عجله به طرف غذایش دوید. مثل یک سگ تازی گری هوند(۲۷) که پرش کنان پاهای عقبی اش را جلوی پاهای جلویی اش می گذارد؛ البته قبل از این که برود فهمید که خوراکی اش همان غذای خشک است. یویو حسابی آشفته شد و احساس خیانت در وجودش موج می زد. یک قدم جلو رفت و به نقطه ای روی زمین زل زد.
چراغ اتاق تیمبی روشن شد. خدا خیرش بدهد که قبل از زنگ ساعت بیدار شد. من به طرف حمام و دست شویی تیمبی رفتم و او را دیدم که روی چهارپایه ی کوچک و کم ارتفاعی نشسته بود. با پیژامه.
«صبح به خیر، عزیزم. خودت رو ببین، بیدار و سرِپا.»
تیمبی فوراً کاری را که داشت انجام می داد متوقف کرد. «می تونیم فیله ی خوک بخوریم؟»
تیمبی در آینه به من نگاه کرد و منتظر شد از آن جا بیرون بروم. من لحظه ای سرم را پایین انداختم، اما دوباره یک ثانیه نگاهش کردم. پسرم ـ که شبیه کویک درا مک گرای(۲۸) کوچولو بود ـ هم نگاه کوتاه من را دید و شیئی را داخل لگن دست شویی فشار داد، آن هم درست قبل از این که من بتوانم آن شیء را ببینم. تَق تَق تَق. بدون شک، صدای یک وسیله ی کم وزن پلاستیکی بود. رژ لب سفورا(۲۹)، شماره ی ۲۰۰!
تقصیر هیچ کس نبود جز خودم. سانتا(۳۰) یک وسیله ی آرایش در جوراب ساق بلند تیمبی گذاشته بود. من برای وقت اضافی ام در فروشگاه های زنجیره ای نوردستروم(۳۱) این طوری ارزش قایل می شدم که به تیمبی بگویم در غرفه های لوازم آرایش پرسه بزند. دخترهای آن فروشگاه ذات آرام و مهربان تیمبی را دوست داشتند، هم چنین بدن زیبا و صدای جیغ جیغی اش را. دخترها درجا پسرک را آرایش می کردند. نمی دانم تیمبی خوشش می آمد که کلی دختر موطلاییْ نقطه نقطه وار آرایشش کنند یا نه. من محض شوخی و تفریح یک کیف لوازم آرایش را برداشتم. کیفی به اندازه ی کتاب شومیز. وقتی آن کیف را باز کردم، شش طبقه ی روی هم دیگر ظاهر شدند (!). حدوداً دویست (!) تا سایه و رژ لب براق و رژ گونه و کلی لوازم دیگر روی این شش طبقه قرار داشتند. احتمالاً مبدع آن کیف یکی از کارکنان اصلی ناسا(۳۲) بوده، چون به روشی دست یافته بود تا آن همه وسیله را داخل محفظه ی بسیار کوچکی جا دهد؛ البته اگر ناسا هنوز از این طور کارها انجام بدهد.
من به پسرم گفتم: «حتماً می دونی که قرار نیست با آرایش بری مدرسه.»
«می دونم، مامان.» او آهی کشید و شانه اش را بالا و پایین انداخت، انگار درست از شبکه ی دیسنی(۳۳) بیرون آمده بود. باز هم تقصیر من بود که به او اجازه داده بودم غرق این قضیه بشود. بعد از مدرسه، بساط جورچین داشتیم!
من از اتاق تیمبی بیرون آمدم. یویو ایستاده بود و خیلی اضطراب داشت. ولی وقتی دید که من هنوز وجود دارم نفس راحتی کشید و آسوده خاطر شد. یویو وقتی فهمید من می خواهم به طرف آشپزخانه بروم تا صبحانه درست کنم، به سرعت دوید؛ انگار داشت با من مسابقه می داد. و با عجله به سمت کاسه ی غذایش رفت. این دفعه واقعاً می خواست کمی خوراکی بخورد، البته یک چشمش هم به من بود.
جو برگشته بود و داشت برای خودش چای درست می کرد.
پرسیدم: «اوضاع چه طوره؟»
جو گفت: «انگار خیلی سرحال نیستی.»
با توجه به همه ی ماجراهای آن روزِ من، حرف جو کاملاً درست بود. من دوش گرفته بودم و پیراهن و یک جفت کفش معمولی بنددار به تن داشتم. اگر شما کمدم را نگاه و بررسی می کردید، زنی را می دیدید که سبک خاص خودش را دارد. پیراهن های فرانسوی و بلژیکی، بدون برچسب قیمت ـ برچسب ها را قبل از ورود به منزل می کندم، چون جو سکته می کرد ـ و کلی کفش مشکی و بی پاشنه... باز هم لازم نیست درباره ی قیمت بحث کنم. اون ها رو خریدی؟ بله. اون ها رو می پوشی؟ بیش تر روزها خیلی بهم انرژی می دن.
من چشمکی زدم و گفتم: «امشب قراره اولیویا(۳۴) بیاد.» انگار داشتم پیشاپیش چندین نوع شراب و ریگاتونی(۳۵) را در رستوران تَوُلاتا(۳۶) می چشیدم.
«چه طوره اون تیمبی رو ببره بیرون تا ما بتونیم یه کم تنها باشیم؟» جو کمرم را محکم گرفت و من را به طرف خودش کشید، انگارنه انگار که ما یک زوج پنجاه ساله بودیم.
زن ها بعد از این که بچه دار می شوند عمل جنسی را کلاً قطع می کنند؛ انگار برای انجام این کار هیچ گونه نیازی به تکامل تدریجی نیست. ذهن و جسم ما از این موضوع آگاه است. زنی که کارهای پرمشقت مادرانه اش را انجام می دهد چگونه می تواند احساس کند که جذابیت جنسی دارد؟ کدام زن چنین حالتی دارد؟ زن میان سالی که چاق است و باسن پهنی هم دارد... کدام زن می خواهد یک نفر شکمش را نوازش کند؟ شکمی که مثل درخت نان حالت اسفنجی دارد... کدام زن می خواهد وانمود کند که از نظر جنسی کاملاً تحریک شده، آن هم وقتی ظرف عسلش خشک شده؟
من آن زن هستم، اگر نخواهم به مانکن جوان تری تبدیل بشوم.
من به جو گفتم: «آره، یه کم تنها باشیم.»
تیمبی با ساز یوکه للی اش (۳۷) وارد شد و گفت: «مامان، این خراب شده.» و سازش را با بی توجهی محکم روی پیشخان کوبید، نزدیک سطل آشغال. حالتی از شک و تردید در چهره اش دیده می شد. «همه ی صداهاش قاتی پاتیه.»
من پرسیدم: «پیشنهادت چیه؟ می گی چه کار کنیم؟» گویی به او جسارت می دادم تا بگوید: یه ساز جدید بخریم.
جو یوکه للی را برداشت و تلنگروار سیم هایش را نواخت. «فقط یه کم خارج از کوکه، همین.» و بعد سیم ها را تنظیم کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب امروز متفاوت خواهد بود

آرامش بخش
در 3 هفته پیش توسط