فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوستان دم کلفت

کتاب دوستان دم کلفت
کاوشگری‌های کمیسر برونتی

نسخه الکترونیک کتاب دوستان دم کلفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۶۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دوستان دم کلفت

دوستان دم‌كلفت نهمين رمان دانا لئون است كه در آن شخصيت محبوب «كميسر برونتي» نقش اصلي داستان را به عهده دارد. يك روز تعطيل كه كميسر برونتي روي كاناپه دراز كشيده و كتاب مي‌خواند، كارمندي جوان از طرف اداره ثبت املاك ونيز سرزده به ديدنش مي‌آيد تا به او بگويد مدارك مجوز ساخت خانه‌ او در بايگاني اداره‌شان نيست، يا به عبارت ديگر از ديد اين اداره، خانه او اصلا وجود خارجي ندارد! اما با ماجراهاي عجيبي كه پيش مي‌آيد، كميسر برونتي متو جه مي‌شود كه قضيه فقط به خانه او ختم نمي‌شود. برونتي تحقيقاتش را آغاز مي‌كند و مي‌رود در دل زواياي مخفي و مخوف زندگي ونيزي‌ها تا بار ديگر به او ثابت شود داشتن دوستان دم‌كلفت در ونيز چه اهميتي دارد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دوستان دم کلفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

وقتی صدای زنگ آمد، برونتی طاق باز روی کاناپه ی اتاق نشیمن دراز کشیده و کتابی روی شکمش بود. در خانه تنها بود، بنابراین می دانست خودش باید بلند شود و برود. اما می خواست قبل از این که بلند شود آخرین پاراگراف فصل هشتم کتاب آناباسیس(۱) را تمام کند. کنجکاو بود بداند چه بلایی سر یونانیانی می آید که عقب نشینی کرده اند. دوباره زنگ به صدا درآمد، دو صدای کوتاه و پشت سر هم. کتاب را همان طور باز پایین گذاشت، عینکش را از چشمش برداشت، آن را روی دسته ی کاناپه گذاشت و بلند شد. بدون توجه به صدای ممتد زنگ، آرام به سمت در رفت. صبح روز شنبه، فارغ از کار، تنها در خانه. پائولا رفته بود ریالتو(۲) خرچنگ نرم پوسته پیدا کند. در این اوضاع زنگ آیفون هم باید به صدا دربیاید.
فکر کرد شاید یکی از دوستان بچه هایش است و آمده دنبال کیارا یا رافی. شاید هم بدتر، یکی از آن خشکه مذهب های مزاحم که از به هم زدن آرامش و استراحت مردم سخت کوش لذت می برند. برونتی از زندگی چیزی نمی خواست جز این که دراز بکشد و کتاب گزنفون را بخواند و منتظر بماند همسرش خرچنگ نرم پوسته بخرد و بیاورد.
گوشی آیفون را برداشت و پرسید: «کیه؟» صدایش را خشن کرده بود تا بچه های ویلان یا هر کس دیگری را که بود از آمدن شان پشیمان کند.
صدای مردی گفت: «گوئیدو برونتی؟»
«خودمم. چی شده؟»
«از طرف اداره ی ثبت املاک اومدم. در رابطه با آپارتمان تون.» وقتی دید برونتی جواب نداد، پرسید: «نامه مون به دست تون رسیده؟»
برونتی با شنیدن این سوال یادش آمد حدود یک ماه پیش نامه ای دریافت کرده بود، کاغذی پر از اصطلاحات اداری. چیزهایی درباره ی سند آپارتمان یا جواز ساخت بود که مربوط به سند می شد. دقیقاً یادش نبود. فقط نگاهی به آن انداخته بود و با دیدن زبان زرگری اش آن را دوباره در پاکت گذاشته بود و انداخته بود توی ظرف سرامیکی بزرگی که روی میز سمت راست در بود.
آن مرد دوباره پرسید: «نامه مون به دست تون رسیده؟»
برونتی گفت: «آها، بله.»
«اومده م درباره ش باهاتون صحبت کنم.»
برونتی گوشی آیفون را زیر گوش چپش گذاشت و خم شد تا دستش به انبوه کاغذها و نامه های توی ظرف برسد. در همین حین پرسید: «درباره ی چی؟»
مرد گفت: «آپارتمان تون. درباره ی همون چیزی که توی نامه نوشتیم.»
برونتی کاغذها و نامه ها را زیرورو می کرد. گفت: «آها، بله، بله.»
«اگر امکان داره می خواستم بیام بالا باهاتون صحبت کنم.»
برونتی با شنیدن این درخواست غافلگیر شد اما پذیرفت. گفت: «باشه.» و دکمه ای را فشار داد که درِ چهار طبقه پایین تر را باز می کرد. «طبقه ی آخر.»
مرد جواب داد: «بله، می دونم.»
برونتی گوشی را گذاشت و چند نامه از زیر انبوه کاغذها بیرون کشید. در میان آن ها یک قبض برق بود و یک کارت پستال از مالدیو که قبلاً ندیده بودش. مکث کرد تا رویش را بخواند. در نهایت پاکت نامه ای را یافت که اسم اداره ی ارسال کننده اش با حروف آبی گوشه ی چپ بالای پاکت نقش بسته بود. کاغذ داخلش را درآورد، بازش کرد و کمی دورتر بردش تا بتواند حروفش را بخواند. نگاهی سریع به محتویاتش انداخت.
باز همان عبارات نامفهوم به چشمش خورد: «پیرو مصوبه ی شماره ی ۱۶۸۴ب کمیسیون هنرهای زیبا»، «عطف به بخش ۲۷۸۴ بند ۱۲۷ قانون مدنی مصوبه ی ۲۴ ژوئن ۱۹۴۸»، «ارزش محاسبه شده طبق بند الحاقی ۳۴۲۸ حکم ۲۱ مارس ۱۹۴۷.» به سرعت تا پایین صفحه ی اول را نگاه کرد و بعد به صفحه ی دوم رفت اما هم چنان چیزی جز اعداد و ارقام و جمله هایی به زبان اداری نمی دید. مدت ها در اداره های ونیز کار کرده بود و می دانست ممکن است در پاراگراف آخر چیزی پنهان شده باشد. به همین خاطر پاراگراف آخر را نگاه کرد و دید نوشته شده از طرف اداره ی ثبت املاک با او تماس خواهند گرفت. دوباره به صفحه ی اول نامه برگشت، اما هم چنان معنای نهفته ی پشت کلمه ها را متوجه نمی شد.
نزدیک در بود و صدای پای کسی را می شنید که از آخرین پله ها بالا می آید. قبل از این که زنگ در به صدا دربیاید، در را باز کرد. مرد هنوز داشت از پله ها بالا می آمد. دستش را برای زنگ زدن بالا آورده بود. در نتیجه برونتی دستی بالاآمده دید و مرد متواضع صاحب آن را. مرد جوان از باز شدن ناگهانی در یکه خورد. صورتش کشیده بود و بینی اش مثل همه ی ونیزی ها تیغه ی باریکی داشت. چشم هایش قهوه ای تیره بود و موهای قهوه ای اش طوری بود که انگار مدت هاست اصلاح نشده باشند. کت وشلوارش آبی بود یا شاید بیش تر به رنگ خاکستری می زد. کراواتش تیره بود و نقش و نگار کوچک و نامشخصی رویش حک شده بود. در دست راستش کیف قهوه ای کهنه ای داشت. درست مثل همان کارمندهای اداری کسل کننده ای که برونتی همیشه با آن ها سروکله می زد. انگار در دوره ی کارآموزی به آن ها یاد داده بودند توی چشم نباشند.
کیف را به دست چپش داد، دست راستش را دراز کرد و گفت: «فرانکو رُسی.»
برونتی با او دست داد، کمی دستش را نگه داشت و بعد کنار رفت تا وارد شود.
رُسی مودبانه اجازه گرفت و وارد آپارتمان شد. مکث کرد و منتظر ماند تا برونتی به او بگوید کدام طرف برود.
برونتی او را به سمت اتاقی که در آن مشغول مطالعه بود راهنمایی کرد و گفت: «بفرمایید این جا.» خودش به سمت کاناپه رفت، بلیت تاریخ گذشته ی اتوبوس رودپیما را لای کتابش و کتاب را روی میز گذاشت. به رُسی اشاره کرد روبه رویش بنشیند و خودش هم روی کاناپه نشست.
رسی روی لبه ی صندلی نشست و کیفش را روی زانوهایش گذاشت. «می دونم روز تعطیله، آقای برونتی. نمی خوام زیاد وقت تون رو بگیرم.» به برونتی نگاه کرد و لبخند زد. «نامه مون رو که دریافت کردید، درسته؟ امیدوارم وقت کرده باشید یه نگاهی بهش بندازید، آقا.» دوباره لبخند محوی زد، بعد سرش را پایین آورد و کیفش را باز کرد. پرونده ی آبی کلفتی از آن بیرون کشید. با دقت آن را روی کیفش گذاشت و کاغذی را که داشت از زیرش می افتاد دوباره به داخل پرونده برگرداند.
برونتی نامه ای را که در جیبش چپانده بود بیرون آورد و گفت: «راستش، همین الان داشتم می خوندمش و باید بگم متنش یه کم گنگه.»
رسی سرش را بالا آورد و برونتی تعجب را در صورتش دید. «واقعاً؟ فکر می کردم خیلی واضح باشه.»
برونتی لبخندزنان گفت: «حتماً برای شما که هر روز با این متن ها سروکار دارید واضحه. اما برای اونایی که با زبون خاص اداری و اصطلاحات شما آشنا نیستند، خب، یه کم سخته فهمیدنش.» وقتی رسی چیزی نگفت، برونتی ادامه داد: «مطمئناً همه مون با زبون اداری این جا آشناییم. شاید وقتی می خوایم به یه زبون اداری دیگه حرف بزنیم قضیه پیچیده می شه.» دوباره لبخند زد.
رسی پرسید: «شما با کدوم زبون اداری آشنایید، آقای برونتی؟»
برونتی عادت نداشت همه جا جار بزند پلیس است، در نتیجه فقط گفت: «من حقوق خوندم.»
رسی جواب داد: «بسیار عالی. فکر نمی کنم اصطلاحاتی که ما به کار می بریم با اصطلاحات شما خیلی فرق داشته باشه.»
برونتی با ملایمت گفت: «شاید دلیلش اینه که من با قوانین مدنی ای که توی نامه تون بهش اشاره کردید آشنا نیستم.»
رسی یک لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت: «بله، احتمالش زیاده. خب چه چیزش رو متوجه نشدید؟»
برونتی که اصلاً نمی خواست وانمود کند منظور نامه را فهمیده بدون رودربایستی گفت: «منظورش رو.»
دوباره همان نگاه مبهوت بی غل وغشی که رسی را شبیه به پسربچه ها می کرد. «ببخشید؟»
«منظورش رو نفهمیدم. خوندمش، اما همون طور که گفتم قانون هایی رو که بهشون ارجاع می داد نمی شناختم. در نتیجه نفهمیدم منظورش چیه و در مورد چیه.»
رسی بلافاصله جواب داد: «البته که در مورد آپارتمان تون.»
برونتی با لحنی که انگار دارد صبوری به خرج می دهد، گفت: «بله، تا این حد رو فهمیدم. چون از اداره ی شما ارسال شده بود متوجه این موضوع شدم. چیزی که متوجه نشدم اینه که اداره ی شما چه کار به آپارتمان من داره.» البته این را هم متوجه نشده بود که چرا یکی از کارمندان آن اداره باید روز تعطیل را برای ملاقات با او انتخاب کند.
رسی سرش را پایین انداخت و به پرونده ی روی زانویش نگاه کرد و بعد دوباره سرش را بلند کرد و به برونتی چشم دوخت. برونتی ناگهان متوجه شد مژه های آن مرد، درست مثل مژه ی زن ها، بلند و مشکی است. تعجب کرد. رسی سر تکان داد و گفت: «بسیار خب.» و دوباره به پرونده نگاه کرد. آن را باز کرد و پوشه ی کوچک تری از داخلش بیرون آورد. لحظه ای نگاهی به برچسب رویش انداخت و بعد آن را به برونتی داد و گفت: «شاید این بتونه کمک کنه قضیه روشن بشه.» قبل از این که پرونده ی روی زانویش را ببندد با دقت کاغذهای داخلش را مرتب کرد.
برونتی پوشه را از دستش گرفت و کاغذهای داخلش را بیرون آورد. حروف درهمِ روی کاغذها را که دید، به سمت چپ خم شد تا عینکش را بردارد. بالای صفحه نشانی ساختمان شان درج شده بود. زیرش نقشه ی آپارتمان های طبقه ی پایین بود. در صفحه ی بعد فهرست تمام مالکان قبلی این آپارتمان ها، از انباری های طبقه ی همکف گرفته تا طبقات بالا، نوشته شده بود. در دو صفحه ی بعدی چکیده ی سابقه ی بازسازی تمام آپارتمان های ساختمان از سال ۱۹۴۷ آمده بود، از جمله تاریخ درخواست و دریافت مجوز بازسازی، تاریخ شروع کار و تاریخ پایان کار. هیچ اشاره ای به آپارتمان او نشده بود. برونتی نتیجه گرفت اطلاعات مربوط به آپارتمانش باید در کاغذهایی باشد که هنوز دست رسی است.
برونتی با نگاهی به آن نوشته ها متوجه شد واحدی که دقیقاً زیر آن هاست آخرین بار سال ۱۹۷۷ بازسازی شده، یعنی هم زمان با آمدن مالکان فعلی آن. در واقع آخرین بازسازی قانونی. قبلاً چند بار برای صرف شام به آپارتمان خانواده ی کالیستا رفته بودند و از چشم انداز پشت پنجره ی اتاق نشیمن شان لذت برده بودند. اما پنجره های داخل نقشه به ظاهر کوچک تر بود و انگار تعدادشان چهار تا بود، نه شش تا. برونتی متوجه شد دستشویی کوچکی که سمت چپ راهروی ورودی بود در نقشه نیست. نمی دانست چه طور این اتفاق افتاده، اما مسلماً رسی کسی نبود که بخواهد سوالش را از او بپرسد. برای ساکنان آن آپارتمان بهتر بود اداره ی ثبت املاک از اضافه شدن یا جابه جایی قسمت های مختلف بویی نبرد.
برونتی نگاهی به رسی کرد و گفت: «این اسناد خیلی قدیمی اند. می دونید این ساختمون چه قدر قدمت داره؟»
رسی به نشانه ی نفی سر تکان داد. «دقیقاً نمی دونم. اما از روی مکان این ساختمون و پنجره های طبقه ی همکف حدس می زنم حداکثر اواخر قرن پونزده ساخته شده باشه.» کمی مکث کرد و به فکر فرو رفت. بعد ادامه داد: «فکر کنم طبقه ی آخر اواخر قرن نوزده بهش اضافه شده باشه.»
برونتی با تعجب سرش را از روی کاغذها بالا آورد. «نه، خیلی بعدتر بود. بعد از جنگ.» وقتی رسی جوابی نداد، برونتی اضافه کرد: «جنگ جهانی دوم.»
وقتی برونتی دید باز هم رُسی جوابی نمی دهد پرسید: «درست نمی گم؟»
رسی بعد از چند لحظه تامل گفت: «من درباره ی طبقه ی آخر حرف می زنم.»
برونتی با ترش رویی گفت: «منم همین طور.» ناراحت شده بود از این که می دید کارمندی اداری که همیشه سروکارش با جواز ساختمان بوده این نکته ی ساده را متوجه نشده. لحنش را ملایم تر کرد و در ادامه گفت: «وقتی این واحد رو خریدم، به من گفتند بعد از جنگ به ساختمون اضافه شده، نه قرن نوزده.»
رسی به جای این که جواب این حرفش را بدهد، به کاغذهای توی دست برونتی اشاره کرد و گفت: «شاید بهتر باشه صفحه ی آخر رو دوباره بخونید، آقای برونتی.»
برونتی که گیج شده بود دوباره آخرین پاراگراف ها را خواند، اما تا آن جا که می دید فقط به دو واحد پایینی شان اشاره شده بود. سر بلند کرد، عینکش را برداشت و گفت: «نمی دونم چی رو می خواید بخونم، جناب رسی. این ها مربوطند به واحدهای پایینی، نه این واحد. هیچ اشاره ای به این طبقه نشده.» پشت کاغذ را هم نگاه کرد، شاید آن جا چیزی نوشته شده باشد، اما سفید بود.
رسی روی صندلی اش صاف نشست و گفت: «به همین خاطر من الان این جام.» خم شد و کیفش را روی زمین، کنار پای چپش گذاشت. پرونده را هنوز روی زانویش نگه داشته بود.
برونتی خم شد و پوشه ی کوچک تر را به او پس داد و گفت: «خب؟»
رسی پوشه را از دستش گرفت و پرونده ی بزرگ تر را باز کرد. پوشه ی کوچک تر را با دقت داخلش گذاشت و آن را بست. «متاسفانه وضعیت حقوقی آپارتمان شما مشخص نیست.»
برونتی نگاهی به سمت چپ رسی، به دیوار و بعد به سقف انداخت و گفت: «"وضعیت حقوقی"؟ متوجه منظورتون نمی شم.»
رسی با لبخندی که از نظر برونتی کمی عصبی به نظر می رسید، گفت: «وضعیت واحد شما نامعلومه.» قبل از این که برونتی دوباره از او بخواهد منظورش را روشن تر بیان کند، رسی ادامه داد: «به عبارت دیگه، هیچ مدرکی در اداره ی ثبت املاک وجود نداره که نشون بده جواز ساخت این طبقه داده شده، یا موقع ساخت این ساختمون چنین جوازی داده شده باشه یا...» باز هم لبخند زد «... این که اصلاً ساخته شده باشه.» صدایش را صاف کرد و در ادامه گفت: «طبق مدارک ما طبقه ی زیر شما طبقه ی آخره.»
برونتی اول فکر کرد رسی شوخی می کند اما بعد که دید لبخندِ روی صورتش محو شده متوجه شد جدی می گوید. برونتی گفت: «اما همه ی نقشه ها توی مدارکی که موقع خرید این جا تحویل مون دادند هست.»
«می تونم ببینم شون؟»
برونتی گفت: «بله، حتماً.» بلند شد. بدون معذرت خواهی به دفتر کار پائولا رفت و چند لحظه به عطف کتاب هایی نگاه کرد که سه دیوار اتاق را پوشانده بود. در نهایت دستش را به قفسه ی بالایی برد و یک پاکت بزرگ پر از کاغذ را برداشت و به سمت اتاق دیگر رفت. در آستانه ی در ایستاد تا پاکت را باز کند. یک پوشه ی خاکستری را بیرون کشید. حدود بیست سال پیش از دفتردار مسئول خرید خانه تحویلش گرفته بودند. به سمت رسی برگشت و پوشه را به او داد.
رسی بازش کرد و شروع کرد به خواندن. انگشتش روی هر خط آرام حرکت می کرد. برگه را برگرداند، صفحه ی بعد را خواند و تا آخر به همین ترتیب. صدای گنگ «اوهوم» از لب هایش خارج می شد، اما چیزی نمی گفت. کلش را خواند، بستش و گذاشتش روی زانوهایش.
رسی پرسید: «فقط همین اسناد رو دارید؟»
«فقط همین ها این جا هستند.»
«نقشه ای؟ جواز ساختی؟»
برونتی سر تکان داد. «نه، همچین چیزی یادم نیست. موقع خرید فقط همین اسناد رو به ما دادند. از همون موقع هم دیگه نگاه شون نکردم.»
رسی در نهایت پرسید: «گفتید حقوق خوندید، جناب برونتی؟»
«بله.»
«کار وکالت هم می کنید؟»
برونتی فقط گفت: «نه، نمی کنم.»
«اگر موقع امضای این اسناد وکیل بودید، تعجب می کردم چرا متوجه این پاراگراف از صفحه ی سوم سند نشدید. این پاراگراف می گه شما آپارتمانی رو می خرید که چه به لحاظ حقوقی و چه به لحاظ ظاهری وضعیتش به همان صورتی است که در روز انتقال سند مشاهده کردید.»
برونتی گفت: «فکر کنم این دقیقاً بر اساس زبان معیار همه ی اسناد انتقال املاک باشه.» خاطره ای محو از کلاس های قانون مدنی از ذهنش گذشت و امیدوار بود حرفش اشتباه نباشد.
رسی گفت: «درباره ی وضعیت ظاهری صحیح می فرمایید، اما در مورد وضعیت حقوقی این طور نیست. و همین طور این جمله...» پوشه را باز کرد و بعد از جست وجو، جمله ی مورد نظرش را یافت. «"در صورت عدم پرداخت جریمه ی ساخت، پس از اتمام مهلت قانونی کلیه ی مسئولیت ها بر عهده ی خریدار بوده و به موجب آن در قبال هر گونه عواقب ناشی از وضعیت حقوقی واحد مذکور یا عدم پرداخت جریمه از فروشندگان سلب مسئولیت می گردد."» رسی سر بلند کرد. برونتی حس کرد با دیدن کسی که پای چنین چیزی را امضا می کند ناراحتی عمیقی در چشمان رسی موج زد.
برونتی هیچ چیزی از آن جمله در خاطرش نبود. در واقع، هنگام خرید این آپارتمان آن قدر مشتاق بودند که هر کاری دفتردار می گفت انجام می داد و پای هر سندی که می آورد امضا می کرد.
رسی به جلد پوشه نگاه کرد و اسم دفترخانه ی رویش را دید. پرسید: «خودتون این دفترخونه رو انتخاب کردید؟»
برونتی حتی اسم آن دفترخانه را هم نمی دانست و مجبور بود جلد پوشه را نگاه کند. «نه. فروشنده پیشنهاد داد، ما هم قبول کردیم. چه طور؟»
رسی بلافاصله گفت: «هیچی. همین طوری پرسیدم.»
«چیزی درباره ی این دفتردار می دونید؟»
رسی با لحن ملایمی گفت: «فکر نمی کنم دیگه دفتردار باشه.»
در نهایت برونتی از سوال های رسی کلافه شد و گفت: «من هنوز متوجه منظورتون نشدم، آقای رسی. مالکیت ما زیر سوال رفته؟»
رسی دوباره همان خنده ی عصبی اش را تحویلش داد. «متاسفانه قضیه یه کم پیچیده تر از این حرف هاست، آقای برونتی.»
برونتی نمی دانست اوضاع تا چه حد وخیم است. «خب، موضوع چیه؟»
«متاسفانه باید بگم این آپارتمان اصلاً وجود خارجی نداره.»

این کتاب ترجمه ای است از:
Friends in High Places
Donna Leon

برای دوست و همراه همیشگی ام
عمید بهبودی

مرغ نیک اختر، هان!
به کجا چنین شتابان؟
تو مگر خبر نداری
که در این حصار محکم
تو دگر امان نداری

برگرفته از اپرای لوچو سیلا
اثر موتزارت

افق های دیگر

مجموعه ای که با نام «ادبیات پلیسی امروز جهان» عرضه می شود به مثابه ی تلاشی است برای آشنا کردن علاقه مندان جدی این ژانر با چشم انداز گسترده و متنوع آن در آغاز سده ی بیست و یکم و معرفی گونه های فرعی متعدد و متفاوتش که هر کدام جنبه ای از این ژانر پُرمخاطب را آشکار می سازند. مجموعه ی «ادبیات پلیسی امروز جهان» شامل چند زیرمجموعه است. «افق های دیگر» یکی از این زیرمجموعه هاست که می کوشد دریچه ای بگشاید بر قلمروهای جغرافیایی تازه، عرصه های اجتماعی نوین و بسترهای فرهنگی جدیدی که به ادبیات پلیسی امروز جهان راه یافته اند. آثاری که برای تحقق این مهم برگزیده شده اند در سه گروه می گنجند:
الف) نخست، رمان های پدید آمده در کشورهایی که سنت دیرین در ادبیاتِ جنایی/ معمایی را فاقدند، یا آن که در این زمینه نسبتاً یا کاملاً نوپا هستند. بی تردید، در حال حاضر، پویاترین کانونِ نوآوری در ادبیات پلیسی کشورهای اسکاندیناوی هستند که در دهه های اخیر موفق شده اند آثاری در این ژانر پدید بیاورند که از هویتی مستقل برخوردارند و از تنوع و جذابیت نیز به قدر کافی بهره برده اند. در میان این کشورها، جایگاه نخست مسلماً از آنِ سوئد است که هم پیشینه اش طولانی تر و پُربارتر است و هم تولیداتش از نظر کیفی و کمی بر دیگر کشورهای اسکاندیناوی برتری دارد. البته نروژ، دانمارک، فنلاند و ایسلند نیز در این عرصه حرف های زیادی برای گفتن دارند و همگی خاستگاهِ پلیسی نویسانِ برجسته ای بوده اند که آثارشان به زبان های مختلف ترجمه شده اند. ایتالیا، اسپانیا و آلمان نیز از جمله کشورهایی به شمار می آیند که در آن ها سنتِ ادبیاتِ پلیسی از سابقه ای مقبول برخوردار است و به نمونه های پراکنده محدود نمی شود، بلکه شکلی جریان وار دارد (از فرانسه نام نبردیم چرا که در کنار انگلستان و ایالات متحده، از طلایه داران ادبیات پلیسی قلمداد می شود که در پدیداری و تکوین این ژانر نقش تعیین کننده داشته اند). در دیگر کشورهای اروپایی نظیر یونان، پرتغال، هلند، روسیه و سایر کشورهای اروپای شرقی، گرچه با جریان های پلیسی نویسی روبه رو نیستیم، اما به نویسندگان و آثاری قابل توجه و گاه فوق العاده جالب برمی خوریم که ارزش دارد معرفی شوند. در آمریکای لاتین نیز ادبیاتِ پلیسی نسبتاً نوپاست و هنوز بدنه ای استوار نیافته است، ولی چندین پلیسی نویس توانمند از کوبا و آرژانتین و مکزیک و... توانسته اند با تک رمان یا مجموعه رمان هایی ارزشمند مطرح شوند و به عرصه ی جهانی ادبیات جنایی/ معمایی راه بیابند. در آسیا، جز ژاپن، هیچ کشوری از سنتِ ادبیات پلیسی و جریانِ استوار این ژانر برخوردار نیست، اما نویسندگانی درخور توجه از چین، ترکیه، کشورهای خاورمیانه و... سربرآورده اند که بعضاً آثارشان به زبان های دیگر ترجمه شده اند و به نوبت، به معرفی رمان های شان می پردازیم. شایان ذکر است که نباید از پلیسی نویسان استرالیا و آفریقای جنوبی هم غافل ماند، چرا که صداهایی مستقل و منحصرند.
ب) رمان هایی که گرچه نویسندگان شان آنگلوساکسون یا فرانسوی اند، ولی ماجرای شان در کشورهایی می گذرد که سُنتِ پلیسی نویسی در آن ها کم رنگ یا ناموجود است و کاوشگرشان نیز از همان کشور است. مشخصاً به این دلیل، با رمان هایی که در آن ها کارآگاهی غربی گذرش به سرزمینی دور می افتد و عمدتاً جنبه های شگفت انگیز و نامتعارف مکانِ وقوعِ داستان به شکلی سطحی و باسمه ای برجسته می شوند، متفاوت اند. در بهترین نمونه های این دست رمان ها، نویسنده، خواه به دلیل اقامت درازمدت یا پژوهش های ژرف از جامعه، فرهنگ، آداب و رسوم و شرایطِ سیاسیِ کشورِ موردِ نظر شناختی عمیق و دقیق و واقع گرایانه دارد و به ورطه ی ساده اندیشی و ابتذال نمی افتد. جوامع و چشم اندازهای جغرافیایی بسیار متنوعی دست مایه ی این گونه رمان ها شده اند که هند، ترکیه، مغولستان، تبت، نوار غزه، لائوس، لَپلَند (یا لیپونی) و زیستگاه قبایل زولو از آن جمله اند.
ج) جریان هایی ادبی با محوریتِ ملتی واقع در چارچوب سیاسی/ جغرافیایی کشوری دیگر، به همت گروهی پلیسی نویسِ متعلق به همان ملت یا وابسته به آن یا عمیقاً آشنا با آن شکل گرفته اند. شاخص ترین نمونه اش جنبشی در ادبیاتِ جنایی / معمایی است که Tartan Noir («نوآر اسکاتلندی») نام گرفته است و پدیدآورندگانش گروهی پلیسی نویس اسکاتلندی هستند که آثارِ کارآگاهی شان را با الهام از سنت های ادبی این کشور و مشخصاً نوشته های رابرت لویی استیونسن و جیمز هاگ آفریده اند. «نوآر اسکاتلندی» که محل وقوع ماجراهایش عمدتاً ادینبورگ است، هویت و ماهیتی کاملاً متمایز و مجزا از ادبیات پلیسی بریتانیا دارد. دیگر نمونه ی شایانِ توجه، مجموعه رمان هایی را شامل می شود که ماجرای شان در زیستگاه های سرخ پوستانِ آمریکای شمالی می گذرد. نویسندگان آمریکایی یا کانادایی این آثار یا خود سرخ پوست تبارند یا، نظیر تونی هیلرمن، سال های دراز از عمرشان را در این زیستگاه ها سپری کرده اند. شخصِ اخیر پیوندش با سرخ پوستان چنان دیرپا و استوار بود که او را به برادری پذیرفتند. بعضی از این رمان ها، جدا از جذابیتِ روایی، در حد تک نگاری های قوم شناسی معتبر و سودمندند.

نظرات کاربران درباره کتاب دوستان دم کلفت