فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نظریه‌پردازی درباره ارتباطات میان فرهنگی

کتاب نظریه‌پردازی درباره ارتباطات میان فرهنگی
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب نظریه‌پردازی درباره ارتباطات میان فرهنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نظریه‌پردازی درباره ارتباطات میان فرهنگی

هدف‌های نظریه در دیدگاه‌های عین‌گرا و ذهن‌گرا از یکدیگر متفاوتند. برای مثال، عین‌گرایان چنین استدلال می‌کنند که نظریه باید به تبیین و پیش‌بینی پدیده‌های مورد مطالعه بپردازد. هر دو گروه از نظریه‌پردازان ممکن است در این امر با یکدیگر هم‌رأی باشند که نظریه باید اکتشافی باشد؛ یعنی اینکه زمینه را برای پژوهش‌های آتی فراهم کند. هنگام ارزشیابی نظریه ما باید فرضیات نظریه‌پردازان را بپذیریم و نظریه‌ها را به لحاظ انسجام منطقی و ارزش اکتشافی آن مورد بررسی قرار دهیم. نظریه‌ها به ندرت برای توصیف یا تبیین یک چیز طراحی و تدوین می‌شوند. آن‌ها به‌طور مستقیم قا‌بل قیاس با یکدیگر نیستند، مگر اینکه چنین طراحی شده باشند. درک فرضیات فرانظری نظریه‌پردازان از اهمیت زیادی برخوردار است. گزاره‌های نظری در نظریه‌ها باید به‌طور منطقی با فرضیات فرانظری که نظریه‌ها بر پایه آن‌ها استوار شده‌اند، همخوانی داشته باشند. روش‌های مورد استفاده برای آزمون نظریه‌ها نیز باید با فرضیات فرانظری همخوانی داشته باشند. ما می‌توانیم فرضیات فرانظری یک نظریه را مورد سؤال قرار دهیم، اما هنگامی که به ارزیابی نظریه می‌پردازیم باید فرضیات را بپذیریم و دیگر فرضیات فرانظری را در نقد خود وارد نسازیم. همچنین لازم است در ارزیابی نظریه، نگاهی به انسجام منطقی داشته باشیم. آیا فرضیات فرانظری و احکام نظری به لحاظ منطقی با یکدیگر همخوانی دارند؟ آیا احکام نظری با یکدیگر به لحاظ منطقی دارای همخوانی هستند؟ ما باید همچنین به شرایط مربوط به قلمرو و حد و مرزی که نظریه‌پردازان آن‌ها را مشخص می‌سازند، هنگام ارزیابی نظریه‌هایشان توجه نشان دهیم. برای مثال، آیا نظریه‌پردازان نظریه‌های خود را به بعضی انواع موقعیت‌ها محدود کرده‌اند؟ اگر نظریه‌پردازان نظریه‌های خود را به تعاملات اولیه محدود کنند، آنگاه داده‌های مربوط به روابط رمانتیک که با نظریه همخوانی ندارند، نظریه را به زیر سؤال نمی‌برند؟ نباید به این دلیل از نظریه انتقاد کرد که چرا چیزی را که فراتر از حوزه مشخص شده توسط نظریه‌پرداز قرار دارد، تبیین نکرده است. نظریه‌پردازان ممکن است نظریه‌های کامل را به شرایط خاص محدود سازند و یا بعضی ادعاهای نظری را تنها منحصر به شرایط خاصی نمایند. اگر یک نظریه‌پرداز ادعا کند که یک حکم تنها در مورد افرادی مصداق دارد که احساس امنیت هویتی می‌کنند، در این صورت داده‌های اخذ شده از پاسخگویانی که از این لحاظ احساس امنیت نمی‌کنند، نمی‌توانند در آزمون ادعای مورد نظر نقشی داشته باشند. هدف ما در این فصل ارائه مروری بر نظریه‌های مطرح شده در ارتباطات میان‌‌فرهنگی است، چه اینکه نظریه‌پردازان آن‌ها در این کتاب مطرح شده باشد و چه آنانکه مطرح نشده باشند. هدف ما در این کتاب قرار دادن نظریه‌های ارائه شده در بافت خود می‌باشد. خوانندگان با درک تفاوت، رویکردهای مورد استفاده برای ایجاد نظریه‌ها در موقعیت خوبی برای فهم و مورد سؤال قرار دادن انتخاب‌های نظریه‌پردازان در این کتاب قرار می‌گیرند.

ادامه...

بخشی از کتاب نظریه‌پردازی درباره ارتباطات میان فرهنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول: مقدمه

فصل اول: مقدمه ای بر نظریه پردازی درباره ارتباطات میان فرهنگی[۸۷]

نوشته: ویلیام بی. گادیکانست؛ کارمن ام. لی؛ تسوکاسا نیشیدا، نائوتو اوگاوا[۸۸]
در ۲۰ سال گذشته، نظریه پردازی درباره ارتباطات میان فرهنگی، به پیشرفت های بزرگی دست یافته است. زمانی که دو تن از نویسندگان این کتاب یعنی (گادیکانست و نیشیدا) رساله دکتری خود را به پایان رساندند، نظریه ای درباره ارتباطات میان فرهنگی وجود نداشت.۱ تلاش های اولیه برای نظریه پردازی درباره ارتباطات میان فردی[۸۹] در میان افراد فرهنگ های متفاوت در جلد نخست «سالنامه ارتباطات بین الملل و میان فرهنگی[۹۰]» که توسط انتشارات «سیج[۹۱]» منتشر گردید، گنجانده شده بود (Gudykunst, ۱۹۸۳)۲. هنگامی که جلد دوم «سالنامه» در باب نظریه مزبور منتشر گردید (Kim & Gudykunst, ۱۹۸۸)، نظریه پردازی از پیچیدگی بیشتری برخوردار شده بود و نظریاتی پدید آمده بودند که از پشتیبانی پژوهشی بیشتری بهره می بردند. جهش دیگری که در کیفیت نظریه پردازی رخ داد، زمانی بود که آخرین جلد «سالنامه» در باب این نظریه منتشر گردید .Wiseman, ۱۹۹۵)۳)
چندین رویکرد در مورد گنجاندن فرهنگ در نظریه های ارتباطات وجود دارد.۴ نخست، فرهنگ را می توان با فرآیند ارتباطی در نظریه های ارتباطات ادغام کرد (به عنوان مثال: Applegate & Sypher, ۱۹۸۳, ۱۹۸۸) (به عنوان مثال: آپلگیت و سایفر[۹۲]، ۱۹۸۳، ۱۹۸۸ فرهنگ را در نظریه سازه گرایی[۹۳] ادغام کرده اند. ۵ کرونن، چن و پیرس[۹۴]، ۱۹۸۸ فرهنگ را در نظریه مدیریت هماهنگ معنی[۹۵] وارد ساخته اند، ر.ک به: پییرس[۹۶]، فصل ۲ این کتاب؛ ارتباطات فرهنگی، ر.ک به: فیلیپسن، کوتو و کوواروبیاس[۹۷]، فصل ۳ این کتاب). به عبارت دیگر، فرهنگ در چارچوب نظریه به ارتباطات متصل می شود. دوم، اینکه نظریه هایی را می توان برای توصیف یا تبیین نحوه تفاوت ارتباطات میان فرهنگ ها طراحی کرد.۶ سوم، نظریه هایی را می توان برای توصیف یا تبیین ارتباطات بین مردم متعلق به فرهنگ های گوناگون به وجود آورد. تا کنون، بیشتر نظریه پردازی ها در دسته بندی سوم قرار دارند.
بسیاری از نظریه پردازانی که تلاش می کنند به توصیف یا تبیین ارتباطات بین افراد فرهنگ های مختلف بپردازند، بیشتر بر ارتباطات بین گروهی به طور اعم، تا ارتباطات میان فرهنگی به طور اخص، تمرکز می کنند. نظریه پردازان با استفاده از رویکرد بین گروهی چنین فرض می کنند که فرهنگ تنها یکی از چند ویژگی اعضاء گروه است که بر ارتباطات تاثیر می گذارد. همچنین این نظریه پردازان فرض می کنند که فرآیندهایی که در ارتباطات میان فرهنگی، بین قومی و بین نسلی رخ می دهند، مشابه یکدیگرند. ما نظریه های بین گروهی و میان فرهنگی را به پنج گروه تقسیم می کنیم که مانعه الجمع نیستند: نظریه هایی که بر پیامدهای موثر تمرکز دارند[۹۸]؛ نظریه هایی که بر همسازی و انطباق تمرکز دارند[۹۹]؛ نظریه هایی که بر مدیریت هویت تمرکز دارند[۱۰۰]؛ نظریه هایی که بر شبکه های ارتباطاتی تمرکز دارند[۱۰۱] و نظریه هایی که بر سازگاری و انطباق با محیط های فرهنگی جدید تمرکز دارند.[۱۰۲] صرف نظر از رهیافت مورد استفاده برای ایجاد نظریه ها، این نظریه ها مبتنی بر مجموعه ای از فرضیات فرانظری[۱۰۳] هستند. گادیکانست و نیشیدا[۱۰۴] (۱۹۸۹) از تمایز بارل و مورگان[۱۰۵] (۱۹۷۹) بین رویکردهای عین گرا و ذهن گرا[۱۰۶] نسبت به نظریه استفاده می کنند تا به مقایسه نظریه ها در ارتباطات میان فرهنگی بپردازند (ر.ک به جدول ۱ـ۱). برای مثال، عین گرایان قائل به یک جهان واقعی[۱۰۷] هستند که نسبت به افراد جنبه بیرونی دارد، در جست وجوی قاعده مندی در رفتارها هستند و عامل تعیین کننده ارتباطات را موقعیت ها و محیط ها می دانند. برعکس، ذهن گرایان استدلال می کنند که هیچ گونه «جهان واقعی» خارج از افراد وجود ندارد، تلاش می کنند دیدگاه های هر یک از ارتباط گران را دریابند و ارتباطات را تابع «اراده آزاد[۱۰۸]» می دانند. گادیکانست و نیشیدا بر این اعتقادند که دیدگاه های افراطی ذهن گرا و عین گرا قابل دفاع نیستند. آنان چنین استدلال می کنند که هر دو رویکرد برای درک ارتباطات میان فرهنگی ضروری است و کمال مطلوب آن است که نهایتاً این دو دیدگاه را در هم ادغام کرد.
هدف های نظریه در دیدگاه های عین گرا و ذهن گرا از یکدیگر متفاوتند. برای مثال، عین گرایان چنین استدلال می کنند که نظریه باید به تبیین و پیش بینی پدیده های مورد مطالعه بپردازد. هر دو گروه از نظریه پردازان ممکن است در این امر با یکدیگر هم رای باشند که نظریه باید اکتشافی باشد؛ یعنی اینکه زمینه را برای پژوهش های آتی فراهم کند. هنگام ارزشیابی نظریه ما باید فرضیات نظریه پردازان را بپذیریم و نظریه ها را به لحاظ انسجام منطقی و ارزش اکتشافی آن مورد بررسی قرار دهیم. نظریه ها به ندرت برای توصیف یا تبیین یک چیز طراحی و تدوین می شوند. آن ها به طور مستقیم قا بل قیاس با یکدیگر نیستند، مگر اینکه چنین طراحی شده باشند.
درک فرضیات فرانظری نظریه پردازان از اهمیت زیادی برخوردار است. گزاره های نظری در نظریه ها باید به طور منطقی با فرضیات فرانظری که نظریه ها بر پایه آن ها استوار شده اند، همخوانی داشته باشند. روش های مورد استفاده برای آزمون نظریه ها نیز باید با فرضیات فرانظری همخوانی داشته باشند. ما می توانیم فرضیات فرانظری یک نظریه را مورد سوال قرار دهیم، اما هنگامی که به ارزیابی نظریه می پردازیم باید فرضیات را بپذیریم و دیگر فرضیات فرانظری را در نقد خود وارد نسازیم.
همچنین لازم است در ارزیابی نظریه، نگاهی به انسجام منطقی داشته باشیم. آیا فرضیات فرانظری و احکام نظری به لحاظ منطقی با یکدیگر همخوانی دارند؟ آیا احکام نظری با یکدیگر به لحاظ منطقی دارای همخوانی هستند؟ ما باید همچنین به شرایط مربوط به قلمرو و حد و مرزی که نظریه پردازان آن ها را مشخص می سازند، هنگام ارزیابی نظریه هایشان توجه نشان دهیم (ر.ک به: Walker & Cohen, ۱۹۸۵). برای مثال، آیا نظریه پردازان نظریه های خود را به بعضی انواع موقعیت ها (مثلاً تعاملات اولیه بین بیگانگان) محدود کرده اند؟ اگر نظریه پردازان نظریه های خود را به تعاملات اولیه محدود کنند، آنگاه داده های مربوط به روابط رمانتیک که با نظریه همخوانی ندارند، نظریه را به زیر سوال نمی برند؟ نباید به این دلیل از نظریه انتقاد کرد که چرا چیزی را که فراتر از حوزه مشخص شده توسط نظریه پرداز قرار دارد، تبیین نکرده است. نظریه پردازان ممکن است نظریه های کامل را به شرایط خاص محدود سازند و یا بعضی ادعاهای نظری را تنها منحصر به شرایط خاصی نمایند. اگر یک نظریه پرداز ادعا کند که یک حکم تنها در مورد افرادی مصداق دارد که احساس امنیت هویتی می کنند، در این صورت داده های اخذ شده از پاسخگویانی که از این لحاظ احساس امنیت نمی کنند، نمی توانند در آزمون ادعای مورد نظر نقشی داشته باشند.
هدف ما در این فصل ارائه مروری بر نظریه های مطرح شده در ارتباطات میان فرهنگی است، چه اینکه نظریه پردازان آن ها در این کتاب مطرح شده باشد و چه آنانکه مطرح نشده باشند. هدف ما در این کتاب قرار دادن نظریه های ارائه شده در بافت خود می باشد. خوانندگان با درک تفاوت، رویکردهای مورد استفاده برای ایجاد نظریه ها در موقعیت خوبی برای فهم و مورد سوال قرار دادن انتخاب های نظریه پردازان در این کتاب قرار می گیرند.
ما نظریه ها را به هفت گروه تقسیم می کنیم که لزوماً مانعه الجمع نیستند: ۱) نظریه هایی که فرهنگ را در فرآیندهای ارتباطات ادغام می کند[۱۰۹]؛ ۲) نظریه هایی که به تبیین تفاوت های فرهنگی در ارتباطات[۱۱۰] می پردازند؛ ۷ ۳) نظریه های بین گروهی/ میان فرهنگی که بر پیامدهای موثر[۱۱۱] تاکید می کنند؛ ۸ ۴) نظریه های بین گروهی/ میان فرهنگی که بر همسازی و انطباق تمرکز دارند[۱۱۲]؛ ۵) نظریه های بین گروهی یا میان فرهنگی که بر مدیریت هویت یا مذاکره درباره هویت تاکید می کنند[۱۱۳]؛ ۶) نظریه های بین گروهی/ میان فرهنگی که بر شبکه های ارتباطاتی تمرکز می کنند[۱۱۴]؛ و ۷) نظریه های میان فرهنگی که بر فرهنگ پذیری و سازگاری تاکید دارند.[۱۱۵]
برای نظریه های موجود در این کتاب، ما بر نظریه هایی جدیدی تاکید خواهیم کرد که قبل از انتشار این کتاب وجود داشتند. هر دو رویکرد عینیت و ذهنیت در این نظریات گنجانده شده است. اکثر نظریه های به دست آمده یا آن هایی که در کتاب مطرح شده اند، عمدتاً عینی گرا هستند. تعداد بسیار کمی از نظریه پردازان تلاش می کنند تا مفروضات عینی را با ذهنی ادغام نمایند.

نظریه هایی که فرهنگ و ارتباطات را در هم ادغام کرده اند

چندین نظریه پرداز، فرهنگ را با فرآیند ارتباطات ادغام نموده اند: ۱) نظریه سازه گرا[۱۱۶] (Applegate & Sypher, ۱۹۸۳, ۱۹۸۸) ۲) مدیریت هماهنگ معنی[۱۱۷] (کرونن و دیگران[۱۱۸]، ۱۹۸۸، ر ک: به پیرس[۱۱۹]، فصل ۲ این کتاب)؛ و ۳) ارتباطات فرهنگی[۱۲۰] (برای مثال، فیلیپسن[۱۲۱]، ۱۹۹۲؛ ر ک: به فیلیپسن، کوتو و کوواراپیاس[۱۲۲]، فصل ۳ این کتاب).

جدول ۱ـ۱. فرضیاتی درباره نظریه



* اینها بیان «غایی» فرضیات هستند که توسط گادیکانست و نیشیدا[۱۳۹] (۱۹۸۹) از زبان بارل و مورگان[۱۴۰] (صص ۷ـ۳/۱۹۷۹) اخذ شده اند.

نظریه سازه گرا[۱۴۱]

آپلگیت و سایفر[۱۴۲] (۱۹۸۳، ۱۹۸۸) فرهنگ را در نظریه سازه گرا وارد ساخته اند (برای مثال کلیز[۱۴۳]، ۱۹۵۵ نظریه سازه فردی[۱۴۴]؛ رک به: دلیا[۱۴۵] ۱۹۷۷). آنان چندین فرض را مطرح نموده اند از جمله اینکه «نظریه باید تفسیری باشد»، «شرح فشرده و مفصل تعاملات روزمره ضرورت دارد»، «تمرکز مطالعه باید بر رابطه میان فرهنگ و ارتباطات باشد»، «داوری های ارزشی باید صورت پذیرد» و «نظریه و آموزش باید پیوند نزدیکی با یکدیگر داشته باشند» (Applegate & Sypher, ۱۹۸۳, ۱۹۸۸: ۴۴).
آپلگیت و سایفر (۱۹۸۸) خاطرنشان می سازند که در نظریه سازه گرا ارتباط هنگامی برقرار می شود که افراد برای مبادله پیام ها در تعامل با یکدیگر قرار گیرند؛ تعاملی که به طور متقابل به رسمیت شناخته شده باشد (ص ۴۵). این فرآیند هدف محور است و افراد به انجام کاری می پردازند که تصور می کنند به تحقق اهدافشان کمک می کند. آپلگیت و سایفر رفتار پیچیده پیام رسانی (تابعی از تعداد اهداف و عوامل موقعیتی مندرج در پیام ها) را زمینه ساز ارتباطات «فرد ـ محور» می دانند (که به میزان درجه انطباق افراد با شرکای تعاملاتشان ارتباط پیدا می کند). سازه های افراد تولیدکننده «ارتباطات و عقاید مرتبط با هدفی» هستند که بر تعریف موقعیت تاثیر می گذارند و راهنمای «رفتار استراتژیک» آن ها هستند (ص ۴۸).
آپلگیت و سایفر (۱۹۸۸) معتقدند که «فرهنگ منطق ارتباطات را تعیین می کند» (ص ۵۹). و فرهنگ های مختلف بر اهداف و روش های متفاوتی برای دستیابی به این اهداف تاکید می کنند. آنان در ادامه چنین استدلال می کنند که «نظریه های ارتباطات فرهنگی چگونگی قرار دادن و سازماندهی رویدادها در بافت های وسیع تر معنی و تفسیر را مشخص می سازند» (ص ۵۹). هونگ و دیگران[۱۴۶] (۲۰۰۳) چنین استدلال می کنند که فعال سازی سازه ها عامل مهمی است که بر تفاوت های فرهنگی در برداشت اجتماعی تاثیر می گذارد (آنان همچنین به مرور کردن شواهد مربوط به رویکرد سازه گرایی پویا می پردازند). آپلگیت و سایفر نتیجه می گیرند که آموزش ارتباطات میان فرهنگی «باید بر ایجاد روش های استراتژیک انعطاف پذیر و جامع برای تحقق اهداف» تمرکز کند (ص ۵۹).

مدیریت هماهنگ معنی[۱۴۷]

کرونن و دیگران[۱۴۸] (۱۹۸۸) به بررسی نقش فرهنگ در مدیریت هماهنگ معنی می پردازند (مدیریت هماهنگ معنی (CMM) برای مثال، پیرس و کرونن، ۱۹۸۰؛ ر ک به: پیرس، فصل ۲ این کتاب). آنان سه هدف مدیریت هماهنگ معنی را مشخص می سازند:
۱. «مدیریت هماهنگ معنی در پی درک این امر است که ما که هستیم، زندگی چه معنایی دارد و این ها چه ارتباطی با موارد خاص ارتباطات دارند» (ص ۶۷)؛
۲. «مدیریت هماهنگ معنی به دنبال این است که به مقایسه فرهنگ ها بپردازد و در همان حال بر قیاس ناپذیری[۱۴۹] آن ها اذعان می کند» (ص ۶۷)؛
۳. مدیریت هماهنگ معنی می کوشد نقدی روشن گر از اعمال فرهنگی از جمله اعمال خود پژوهش گر به دست دهد» (ص ۶۸).
کرونن و دیگران (۱۹۸۸) چندین گزاره را در خصوص مدیریت هماهنگ معنی مطرح می سازند. برای نمونه آنان این گونه استدلال می کنند که «کلیه ارتباطات» هم جنبه فردی و هم جنبه اجتماعی دارند» (ص ۷۲). «ارتباطات انسانی ذاتاً ناقص هستند» (ص ۷۴)، «دستورات اخلاقی به عنوان جنبه هایی از ارتباطات ظهور پیدا می کنند» (ص ۷۶) و «گوناگونی برای تفسیر و تاویل از طریق ارتباطات ضروری است» (ص ۷۸).
کرون و دیگران (۱۹۸۸) سه نتیجه فرعی ارائه می دهند که فرهنگ در آن ها دخیل است: «فرهنگ ها الگوی ساختارها و کنش هایی هستند که همراه با یکدیگر تکامل می یابند» (ص ۷۸)؛ «فرهنگ ها چندصدایی هستند» (ص ۷۹) و «فعالیت پژوهشی بخشی از عمل اجتماعی است» (ص ۸۰). آنان معتقدند که اگر بنا باشد ما به درک ارتباطات در داخل فرهنگ ها و یا در میان آن ها بپردازیم، لازم است به توصیف بافت فرهنگی اقدام کنیم. همچنین ضروری است به درک تفاسیر افراد از ارتباطاتشان مبادرت ورزیم.
مدیریت هماهنگ معنی را معمولاً به عنوان نظریه «قواعد / قضایا» در نظر می گیرند (برای مثال، کاشفن و ساندرز[۱۵۰]، ۱۹۸۲) که مبتنی بر عمل گرایی آمریکایی است (برای مثال، دیویی[۱۵۱]، ۱۹۲۰). مدیریت هماهنگ معنی برای تحلیل قواعدی مورد استفاده قرار می گیرد که به عنوان وقایع اجتماعی به کار گرفته می شوند (برای مثال، ارتباطاتی که بر سر میز شام برقرار می شود؛ کرونن و دیگران، ۱۹۸۸). توصیف این وقایع «کانونی انتقادی[۱۵۲]» برای موقعیتی پدید می آورد که مورد تشریح قرار می گیرد.

ارتباطات فرهنگی[۱۵۳]

فیلیپسن[۱۵۴] (۱۹۸۱) شالوده مطالعه ارتباطات فرهنگی را پی می ریزد. فیلیپسن این گونه استدلال می کند که:
«کارکرد ارتباطات در ارتباطات فرهنگی عبارت است از حفظ موازنه سالم بین نیروهای فردگرایی و اجتماع و ایجاد احساس هویت مشترک که حافظ منزلت، آزادی و خلاقیت فردی است. این کارکرد از طریق حفظ موازنه یا تعادل بین دو فرآیند فرعی ارتباطات فرهنگی یعنی (۱) آفرینش، و (۲) تایید هویت مشترک انجام می پذیرد» (ص ۵).
بنابراین، ارتباطات فرهنگی دربردارنده مکالمات است. مکالمات جمعی فرآیندهایی ارتباطی هستند که از طریق آن ها افراد در این مورد به مذاکره می پردازند که چگونه با یکدیگر زندگی کنند.
فیلیپسن (۱۹۹۲) نظریه رمزگان گفتار[۱۵۵] را ارائه می دهد که در واقع نظریه «رمزگان به لحاظ فرهنگی متمایز رفتار ارتباطاتی است» (ص ۵۶). نظریه رمزگان گفتار فرض را بر این می گیرد که مکالمات جمعی به طور ضمنی بر رمزگان متمایز ارتباطات دلالت دارند. او می گوید که «رمزگان گفتار به نظامی از اصطلاحات، معانی، مفروضات و قواعد مربوط به رفتار ارتباطی اشاره دارد» (ص ۵۶).
فیلیپسن (۲۰۰۲) دو اصل را برای ارتباطات فرهنگی برمی شمرد. اصل اول بیان می دارد که «هر مکالمه جمعی ردپای روش ها و معانی متمایز رفتار ارتباطی را در بردارد» (ص ۵۳).
فیلیپسن معتقد است که این مفهوم که اعضاء گروه وارد مکالمه جمعی با یکدیگر شوند، در زمره اصول جمعی زندگی بشری قرار دارد، اما هر مکالمه جمعی واجد جنبه های فرهنگ ـ ویژه است. اصل دوم ارتباطات فرهنگی این است که «ارتباطات منبعی اکتشافی و کنش مند برای انجام کارکرد فرهنگی در زندگی افراد و اجتماعات است» (ص ۵۹). کارکرد جمعی متضمن این است که «افراد چگونه به عنوان اعضاء اجتماع باید زندگی کنند» (ص ۵۹). ارتباطات به این دلیل ماهیت «اکتشافی[۱۵۶]» دارد که از این طریق است که خردسالان و تازه واردان به اجتماع، روش ها و معانی خاص اجتماعی را می آموزند. ارتباطات به این دلیل کنش مند[۱۵۷] است که به افراد اجازه می دهد در مکالمه جمعی مشارکت کنند.

نظریه های تفاوت های فرهنگی در ارتباطات[۱۵۸]

تعداد اندکی از نظریه پردازان تلاش کرده اند تا به تبیین تفاوت های میان فرهنگی در ارتباطات با استفاده از ابعاد مرتبط با سطوح فرهنگی و فردی بپردازند. این نظریه ها شامل نظریه چهره ـ مذاکره (نظریه چهره ـ مذاکره[۱۵۹]، تینگ ـ تومی[۱۶۰]، ۱۹۸۸؛ تینگ ـ تومی و کوروگی[۱۶۱]، ۱۹۸۸)، نظریه محدودیت های مکالمه (نظریه محدودیت های مکالمه[۱۶۲]؛ کیم[۱۶۳] ۱۹۹۳ـ ۱۹۹۵)، و نظریه نقض پیش بینی[۱۶۴] (نظریه نقض پیش بینی؛ بارگون[۱۶۵]، ۱۹۹۲، ۱۹۹۵) می شوند. با این حال، نظریه نقض پیش بینی نظریه رسمی ارتباطات بین فرهنگی[۱۶۶] محسوب نمی شود بلکه تمرکز آن بر تفاوت های بین فرهنگی در نظریه ای است که در ایالات متحده طراحی شده است. هر یک از این نظریه ها از ابعاد مربوط به تفاوت های فرهنگی که توسط هافستد[۱۶۷] (۱۹۸۰، ۱۹۹۱، ۲۰۰۱) ارائه شده، بهره می گیرند. از این رو، ما مقدمه ای مختصر از این ابعاد را در اینجا ارائه می دهیم.

ابعاد مربوط به تفاوت های فرهنگی ارائه شده توسط هافستد[۱۶۸]

هافستد (۱۹۸۰، ۱۹۹۱، ۲۰۰۱) چهار بُعد برای تفاوت های فرهنگی برمی شمرد: فردگرایی[۱۶۹] ـ جمع گرایی[۱۷۰]، اجتناب از عدم قطعیت کم ـ زیاد[۱۷۱]، فاصله قدرت کم ـ زیاد[۱۷۲] و مردانگی ـ زنانگی[۱۷۳]. هر دو سر هر یک از این ابعاد در همه فرهنگ ها وجود دارند، اما یکی از آن ها در هر فرهنگ جنبه مسلط دارد. هر فرد متعلق به یک فرهنگ به درجات گوناگون گرایش های مسلط در فرهنگ خود را می آموزد. بنابراین، ضروری است هنگام تبیین شباهت ها و تفاوت ها در ارتباطات بین فرهنگ ها، عواملی را که در سطوح فرهنگی و فردی دخالت دارند، مدّنظر قرار داد.
در فرهنگ های فردگرا بر اهداف فرد بیش از اهداف گروه تاکید می شود. برعکس، در فرهنگ های جمع گرا اهداف گروه بر اهداف فرد اولویت دارد. در فرهنگ های فردگرا، «تصور بر این است که افراد تنها دغدغه خود و خانواده خود را دارند» و در فرهنگ های جمع گرا، «افراد به گروه های خودی یا جمعیت هایی تعلق دارند که تصور می رود در ازای وفاداری از آن ها مراقبت کنند» (Hofstede & Bond, ۱۹۸۴, p. ۴۱۹).
ترایاندیس[۱۷۴] (۱۹۹۵) چنین استدلال می کند که اهمیت نسبی گروه های خودی، عامل اصلی ایجاد تمایز میان فرهنگ های فردگرا و جمع گراست. گروه های خودی[۱۷۵]، گروه هایی هستند که برای اعضاء خود مهم هستند و اعضاء برای آن ها دست به فداکاری می زنند. اعضاء فرهنگ های فردگرا دارای گروه های خودی خاص متعددی هستند که ممکن است بر رفتار آنان در موقعیت های اجتماعی خاص تاثیر بگذارد. از آنجا که گروه های خودی متعددی وجود دارند، گروه های خودی خاص نفوذ نسبتاً اندکی بر رفتار افراد دارند. اعضاء فرهنگ های جمع گرا تنها دارای گروه های خودی عام اندکی هستند که بر رفتار آنان در موقعیت های گوناگون تاثیر می گذارند.
فردگرایی ـ جمع گرایی فرهنگی بر ارتباطات در یک فرهنگ از طریق هنجارها و قواعد فرهنگی مرتبط با گرایش فرهنگی عمده تاثیر می گذارد (برای مثال، در ایالات متحده هنجارها/ قواعد فردگرایانه حاکم است در حالی که در فرهنگ های آسیایی هنجارها/ قواعد جمع گرایانه رواج دارد). همچنین فردگرایی ـ جمع گرایی فرهنگی بر ارتباطات از طریق ویژگی هایی تاثیر می گذارد که افراد هنگام جامعه پذیری می آموزند. دست کم سه ویژگی افراد سبب تاثیر فردگرایی ـ جمع گرایی فرهنگی بر ارتباطات می شود: شخصیت[۱۷۶]، ارزش های فردی[۱۷۷] و خودتعبیری[۱۷۸] (رک به گادیکانست و لی[۱۷۹]، ۲۰۰۲).
فردگرایی ـ جمع گرایی چارچوبی تبیینی برای درک شباهت ها و تفاوت های فرهنگی در رفتار فرد در گروه خودی فراهم می آورد. تفکیک صورت گرفته توسط هال[۱۸۰] (۱۹۷۶) بین ارتباطات پربافت و کم بافت[۱۸۱] می تواند برای تبیین تفاوت های فرهنگی در ارتباطات مورد استفاده قرار گیرد.۱۰ ارتباطات پربافت هنگامی برقرار می شود که «قسمت اعظم اطلاعات یا در بافت فیزیکی قرار داشته باشد و یا در خود فرد درونی شده باشد، در همین حال، اطلاعات بسیار اندکی در بخش رمزگذاری شده، صریح و منتشر شده پیام وجود دارد» (Hall, ۱۹۷۶, p. ۷۹). برعکس، ارتباطات کم بافت هنگامی برقرار می شود که «توده اطلاعات در رمزگان صریح قرار داشته باشد» (ص ۷۰). از ارتباطات کم بافت و پربافت در همه فرهنگ ها استفاده می شود. با اینحال، یکی از این اشکال، جنبه مسلط پیدا می کند. اعضاء فرهنگ های فردگرا، به استفاده از ارتباطات کم بافت و برقراری ارتباط به شیوه مستقیم تمایل دارند. برعکس، اعضاء فرهنگ های جمع گرا، به استفاده از پیا م های پربافت در شرایطی گرایش دارند که حفظ هماهنگی گروه خودی از اهمیت برخوردار است و برقراری ارتباط به شیوه غیرمستقیم صورت می گیرد (Gudykunst & Ting-Toomey, ۱۹۸۸).
فرهنگ هایی که به شدت از عدم قطعیت اجتناب می ورزند، دارای هنجارها و قواعد روشنی برای هدایت رفتار در همه موقعیت ها هستند (Hofstede, ۱۹۸۰). هنجارها و قواعد در فرهنگ هایی که به میزان اندکی از عدم قطعیت اجتناب می ورزند، مانند فرهنگ هایی که شدیداً از عدم قطعیت اجتناب می کنند، روشن و سخت نیستند. در فرهنگ هایی که به شدت از عدم قطعیت اجتناب می ورزند، رفتار پرخاش گرانه قابل پذیرش است، اما افراد ترجیح می دهند با اجتناب از منازعه و رقابت، از پرخاش گری خودداری کنند (Hofstede, ۱۹۸۰). همچنین در این فرهنگ ها تمایل شدیدی برای دستیابی به اجماع وجود دارد و رفتار منحرف قابل پذیرش نیست. جهت گیری هایی نظیر تساهل در خصوص ابهام و ردّ هرگونه عدم قطعیت دو عامل در سطح فردی به حساب می آیند که سبب تاثیرگذاری فرهنگ اجتناب از عدم قطعیت بر ارتباطات می شود (رک به: گادیکانست و لی[۱۸۲]، ۲۰۰۲).
فاصله قدرت[۱۸۳] عبارت از «میزانی است که اعضاء ضعیف تر نهادها و سازمان ها می پذیرند که قدرت به صورت نابرابر توزیع شده است» (Hofstede & Bond, ۱۹۸۴, p. ۴۱۹). اعضاء فرهنگ هایی که در آن ها فاصله قدرت زیاد است، قدرت را به عنوان بخشی از جامعه می پذیرند (برای مثال، فرادستان تصور می کنند زیردستانشان از آن ها متفاوتند و برعکس). اعضاء این فرهنگ ها قدرت را عاملی اساسی در جامعه می دانند و بر قدرت قهری و مرجع تاکید می کنند. برعکس اعضاء فرهنگ هایی که در آن ها فاصله قدرت اندک است، معتقدند که قدرت تنها باید هنگامی مورد استفاده قرار گیرد که مشروع باشد و قدرت کارشناسی یا مشروع را ترجیح می دهند. جهت گیری هایی نظیر مساوات گرایی و سلطه اجتماعی دو عامل در سطح فردی هستند که سبب تاثیرگذاری فرهنگ فاصله قدرت بر ارتباطات می شوند (ر ک به: گادیکانست و لی، ۲۰۰۰).
تفاوت عمده بین فرهنگ های مردانه و زنانه در چگونگی توزیع نقش های جنسیتی در یک فرهنگ نهفته است.
مردانگی به جوامعی تعلق دارد که در آن ها نقش های جنسیتی اجتماعی به روشنی از یکدیگر متمایزند (یعنی تصور بر آن است که مردان جسور، خشن و متمرکز بر کسب موفقیت های مادی هستند، در حالی که زنان بیشتر حالت فروتنانه و ملایم داشته و توجه شان معطوف به افزایش کیفیت زندگی است)؛ زنانگی به جوامعی تعلق دارد که در آن ها نقش های جنسیتی اجتماعی همپوشی دارند (یعنی تصور می رود که هم مردان و هم زنان فروتن و ملایم بوده و توجه شان را به افزایش کیفیت زندگی معطوف می سازند) (Hofstede, ۱۹۹۱, pp. ۸۲-۸۳).
اعضاء فرهنگ هایی که مردانگی در آن ها جایگاه والاتری دارد برای نمایش عملکرد، بلندپروازی، ایستا، قدرت و جسارت ارزش قائل می شوند (Hofstede, ۱۹۸۰). اعضاء فرهنگ هایی که زنانگی در آن ها جایگاه والاتری دارد، برای کیفیت زندگی، خدمت رسانی، توجه به دیگران و امور تربیتی ارزش قائل می شوند. نقش های جنسی روان شناختی عواملی در سطح فردی هستند که سبب تاثیرگذاری فرهنگ های مردانگی یا زنانگی بر ارتباطات می شوند (ر ک به: گادیکانست و لی، ۲۰۰۲).

نظریه چهره ـ مذاکره[۱۸۴]

هنجارها و ارزش های فرهنگی بر چگونگی حفظ وجهه اعضاء فرهنگ ها و مدیریت منازعات تاثیر می گذارند و در واقع شکل دهنده رفتار آن ها در چنین موقعیت هایی هستند. نظریه چهره ـ مذاکره که در اصل نظریه ای بود که بر منازعه تمرکز داشت (Ting­-Toomey, ۱۹۸۵) گسترش یافت تا ابعاد در سطح فرهنگی و خصوصیات در سطح فردی را برای تبیین مسائل مربوط به حفظ چهره ، سبک های منازعه و رفتارهای مرتبط با چهره در هم ادغام کند، برای مثال ( در فصل ۴ این کتاب Ting-Toomey, ۱۹۸۸; Ting-Toomey & Kurogi, ۱۹۹۸; see Ting­Toomey,). تینگ ـ تومی (۱۹۸۵) چنین استدلال می کند که منازعه فرآیند چهره ـ مذاکره است که به موجب آن افرادی که درگیر منازعه می شوند دارای هویت های مبتنی بر موقعیت بوده و یا حفظ آبرویشان تهدید شده یا زیر سوال رفته است (Ting­-Toomey, ۱۹۸۸). چهره یا آبرو «احساس برخورداری از ارزش اجتماعی مطلوبی است که فرد از دیگران در مورد خود انتظار دارد» (Ting-Toomey & Kurogi, ۱۹۹۸, p. ۱۸۷). اگر چه مفهوم چهره یا آبرو تنها به طور مختصر در نسخه سال ۱۹۸۸ نظریه ذکر شده بود، ولی جزء لاینفک آخرین نسخه این نظریه است (Ting-Toomey & Kurogi, ۱۹۹۸).
تینگ ـ تومی و کوروگی (۱۹۹۸) چنین استدلال می کنند که اعضاء فرهنگ های جمع گرا از استراتژی های حفظ آبروی غیرگرا بیش از فرهنگ های فردگرا استفاده می کنند. برعکس، اعضاء فرهنگ های فردگرا از استراتژی های حفظ آبروی خودگرا بیش از اعضاء فرهنگ های جمع گرا بهره می گیرند. اعضاء فرهنگ های دارای فاصله قدرت کم، بیش از اعضاء فرهنگ های دارای فاصله قدرت زیاد، از حقوق فردی خود دفاع و آن را مطالبه می کنند. برعکس، اعضاء فرهنگ های دارای فاصله قدرت زیاد وظایف محوله خود را به شکلی مسئولانه تر از اعضاء فرهنگ های دارای فاصله قدرت کم انجام می دهند. اعضاء فرهنگ های دارای فاصله قدرت کم سعی در به حداقل رساندن فاصله اقدام ـ تمکین از طریق تعاملات مبتنی بر اطلاعات بیش از اعضاء فرهنگ های دارای فاصله قدرت زیاد دارند. اعضاء فرهنگ های دارای فاصله قدرت زیاد به تعاملات حفظ آبروی جایگاه خود بیش از اعضاء فرهنگ های دارای فاصله قدرت کم علاقه مندند.
تینگ تومی و کوروگی (۱۹۹۸) استدلال می کنند که اعضاء فرهنگ های جمع گرا از استراتژی های منازعه رابطه ای و فرآیند ـ محور بیش از اعضاء فرهنگ های فردگرا استفاده می کنند. برعکس، اعضاء فرهنگ های فردگرا بیش از اعضاء فرهنگ های جمع گرا تمایل به استفاده از استراتژی های منازعه اصولی تر و پیامد ـ محور دارند. اعضاء بالا مرتبه فرهنگ های دارای فاصله قدرت زیاد از استراتژی های حفظ آبروی غیرمستقیم کلامی بیش از اعضاء پائین مرتبه فرهنگ های دارای فاصله زیاد استفاده می کنند. اعضاء بالامرتبه فرهنگ های دارای فاصله قدرت کم از استراتژی های مستقیم کلامی بیش از اعضاء بالامرتبه فرهنگ های دارای فاصله قدرت زیاد بهره می برند.
تینگ ـ تومی و کوروگی (۱۹۹۸) همچنین عوامل واسطه ای در سطح فردی ابعاد مختلف تفاوت های فرهنگی را به رفتارهای مربوط به حفظ آبرو و شیوه های منازعه مرتبط می سازند. تاکید بر حفظ آبروی خود به استفاده از شیوه های منازعه سلطه آمیز و رقابت آمیز و روش های اصولی حل منازعه منجر می گردد. تاکید بر حفظ آبروی دیگری، به استفاده از شیوه های منازعه اجتناب آمیز و اجبارآمیز و روش های رابطه ای حل منازعه منجر می شود. انواع خودتعبیری به هم وابسته از شیوه های منازعه اجتناب آمیز و اجبارآمیز و روش های رابطه ای حل منازعه استفاده می کنند. انواع تعبیری دو جانبه (خود تعبیری با درجه بالا از هر دو طرف) از روش های اصولی و رابطه ای حل منازعه استفاده می کنند و انواع دمدمی مزاج (خودتعبیری با درجه پائین از هر دو طرف) از هیچ یک از این روش ها بهره نمی گیرند.

نظریه محدودیت های مکالمه[۱۸۵]

مکالمات هدف ـ محور هستند و نیاز به هماهنگی میان ارتباط گران براساس نظریه محدودیت های مکالمه دارند (Kim, ۱۹۹۵؛ ر ک به: ام.اس کیم، فصل ۵ این کتاب). کیم (۱۹۹۳) دو نوع محدودیت در مکالمه را تشخیص می دهد: اجتماعی ـ رابطه ای و وظیفه ـ مدار. محدودیت های اجتماعی ـ رابطه ای بر ملاحظه دیگران تاکید می کنند و بر اجتناب از جریحه دار کردن احساسات شنوندگان و به حداقل رساندن تحمیل بر آنان تمرکز دارند. محدودیت وظیفه ـ مدار به روشنی و شفافیت توجه نشان می دهد (یعنی میزان انتقال صریح مقاصد پیام؛ کیم، ۱۹۹۵).
کیم (۱۹۹۳) تفاوت های بین فرهنگی در انتخابات استراتژی های ارتباطی را تبیین می کند. اعضاء فرهنگ های جمع گرا رفتار حمایت از چهره (برای مثال، اجتناب از جریحه دار کردن احساسات دیگران، به حداقل رساندن تحمیل و اجتناب از ارزیابی منفی شنونده) را مهم تر از اعضاء فرهنگ های فردگرا به هنگام تعقیب اهداف می دانند. برعکس، اعضاء فرهنگ های فردگرا، روشنی و شفافیت را هنگام تعقیب اهداف، مهم تر از اعضاء فرهنگ های جمع گرا تصور می کنند.
کیم (۱۹۹۵) چنین استدلال می کند افرادی که دچار خودتعبیری به هم وابسته هستند، جریحه دار نکردن احساسات شنوندگان و به حداقل رساندن تحمیل را در تعقیب اهداف خود مهم تر از افرادی می دانند که خودتعبیری مستقل را پیشه خود ساخته اند. افرادی که به هر دو نوع خودتعبیری پایبند هستند. به محدودیت های رابطه ای و روشنی توجه دارند. کیم (۱۹۹۵) همچنین استدلال می کند که هرچه افراد به تایید نیاز بیشتری داشته باشند، توجه به احساسات شنوندگان و به حداقل رساندن تحمیل به شنوندگان را مهم تر تلقی می کنند. هرچه افراد نیاز بیشتری به سلطه گری داشته باشند، اهمیت بیشتری برای روشنی قائل می شوند. نقش جنسی روان شناختی افراد هرچه مردانه تر باشد، برای روشنی بیشتر اهمیت قائل می شوند. نقش جنسی روان شناختی افراد هرچه زنانه تر باشد، آنان برای جریحه دار نکردن احساسات شنوندگان و عدم تحمیل مسائل به دیگران اهمیت بیشتری قائل می شوند.

نظریه نقض انتظارات (پیش بینی)[۱۸۶]

هر فرهنگی دارای رهنمودهایی جهت رفتار انسان هاست که پیش بینی هایی در مورد نحوه رفتار دیگران فراهم می کند (Burgoon, ۱۹۷۸). نظریه نقض پیش بینی، ارتباطات بین فردی را در بافت پیش بینی هایی قرار می دهد که افراد صورت می دهند و همزمان به نحوه واکنش افراد به نقض این پیش بینی ها توجه نشان می دهد (نظریه نقض پیش بینی در نظریه انطباق بین فردی[۱۸۷] گنجانده شده است؛ بارگون، استم و دیلمن[۱۸۸]، ۱۹۹۵؛ ر ک به: بارگون و هابارد[۱۸۹]، فصل ۷ این کتاب).
پیش بینی ها مبتنی بر هنجارها و قواعد اجتماعی و نیز الگوهای فرد، ویژه رفتار منحصر به فرد هستند (Burgoon, ۱۹۹۵). انحراف فرد نسبت به رفتار پیش بینی شده، باعث تحریک دیگران و به صدا در آمدن زنگ خطر برای آنان می شود. اینکه رفتار منحرف مثبت یا منفی تلقی شود به ظرفیت های ارتباط گران بستگی دارد. ظرفیت ارتباط گران به ویژگی های افراد اشاره دارد (برای مثال، اینکه چقدر این ویژگی ها جذاب و آشنا تلقی می شوند). بارگون (۱۹۹۵) چنین استدلال می کند که «فرض بر این است که ویژگی های مثبت یا منفی ارتباط گران بر چگونگی تفسیر و ارزشیابی موارد نقض پیش بینی ها تاثیر می گذارد» (ص ۲۰۱).
بارگون (۱۹۹۲) می گوید «محتوای» پیش بینی های هر فرهنگی در طول ابعاد تفاوت های فرهنگی هافستد (۱۹۸۰) تغییر می کند.۱۲ به طور مشخص، اعضاء فرهنگ های جمع گرا در مقایسه با اعضاء فرهنگ های فردگرا، انتظار کلام غیرمستقیم، ادب و عدم فوریت بیشتری را دارند. اجتناب از عدم قطعیت تا آنجا به پیش بینی مربوط می شود که رفتار ارتباطی توسط قواعد و هنجارهای اجتماعی تنظیم شود (Burgoon, ۱۹۹۵). فرهنگ هایی که از اجتناب از عدم قطعیت پایینی برخوردارند، دارای قواعد و هنجارهای تنظیم کننده رفتار کمتری در مقایسه با فرهنگ هایی هستند که درجه اجتناب از عدم قطعیت شان بالاست. اعضاء فرهنگ های برخوردار از اجتناب از عدم قطعیت بالا در مقایسه با اعضاء فرهنگ هایی که درجه اجتناب از عدم قطعیت شان پائین است، نسبت به رفتار منحرف دارای عدم تساهل بیشتری هستند. فاصله قدرت بر نحوه تفسیر نقض منزلت بالا و منزلت پائین تاثیر می گذارد (Burgoon, ۱۹۹۵). برای مثال، نقض پیش بینی (مثلاً نقض قرابت غیرکلامی[۱۹۰]) توسط یک فرد دارای منزلت بالا در فرهنگ دارای فاصله قدرت زیاد نقض رفتار نقشی نسبت داده شده تلقی می شود و چنین اقدامی ناگزیر به ایجاد تنش و اضطراب منجر می شود که پیامدی منفی است.

نظریه های متمرکز بر پیامدهای موثر[۱۹۱]

یکی از اهداف نظریه پردازی عبارت از تبیین پیامدهای خاص است. یکی از پیامدهایی که نظریه پردازان میان فرهنگی در تدوین نظریه ها مورد استفاده قرار داده اند، ارتباطات موثر و تصمیم های گروهی موثر است. چهار نظریه در این مقوله می گنجند: ۱. نظریه هم گرایی فرهنگی[۱۹۲] (برای مثال، بارنت و کینکید، ۱۹۸۳)؛ ۲. نظریه مدیریت اضطراب/ عدم قطعیت[۱۹۳] (برای مثال، گادیکانست[۱۹۴]، ۱۹۹۵)؛ ۳. نظریه تصمیم گیری گروهی موثر[۱۹۵] (برای مثال، اوتزل، ۱۹۹۵)؛ و ۴. نظریه جامعه ارتباطات بین قومی کیم[۱۹۶] (۱۹۹۷، ۲۰۰۴).

هم گرایی فرهنگی[۱۹۷]

نظریه «هم گرایی فرهنگی» (Barnett & Kincaid, ۱۹۸۳; Kincaid, ۱۹۸۸) بر مدل هم گرایی ارتباطات[۱۹۸] کینکید (۱۹۷۹؛ همچنین رک به: راجرز و کینکید[۱۹۹]، ۱۹۸۱) استوار است. کینکید۱۳ (۱۹۷۹) ارتباطات را به عنوان «فرآیندی تعریف می کند که در آن دو یا چند فرد یا گروه به مبادله اطلاعات به منظور دستیابی به تفاهم متقابل با یکدیگر و با جهانی می پردازند که در آن زندگی می کنند» (ص ۳۱). او چنین استدلال می کند که به تفاهم متقابل می توان نزدیک شد، اما هرگز به طور کامل نمی توان به آن دست یافت. «دو یا چند فرد ممکن است از طریق چندین بار تکرار مبادله اطلاعات به سمت تفاهم متقابل بیشتر در راستای درک منظور یکدیکر حرکت کنند» (ص ۳۲).
بارنت و کینکید[۲۰۰] (۱۹۸۳) از مدل هم گرایی ارتباطات برای تدوین نظریه ریاضی اثرات ارتباطات بر تفاوت های فرهنگی استفاده کرده اند. آنان چنین استدلال می کنند که «قوانین ترمودینامیک پیش بینی می کند که همه شرکت کنندگان در یک نظام بسته با گذشت زمان در صورتی که ارتباطات بتواند به طور نامحدود تداوم یابد، به یک الگوی تفکر جمعی میانه گرایش می یابند» (ص ۱۷۵). اطلاعاتی که از خارج وارد نظام می شود می تواند هم گرایی را به تاخیر بیندازد و یا روند آن را معکوس سازد (یعنی به واگرایی منجر شود). آنان مدلی ریاضی ارائه می دهند که هم گرایی حالات شناختی جمعی اعضاء دو فرهنگی را پیش بینی می کند که با یکدیگر تعامل دارند. مدل هم گرایی کینکید (۱۹۷۹) در مورد ارتباطات سطح فردی مصداق می یابد و مدل ریاضی بارنت و کینکید در مورد پدیده های سطح گروهی (برای مثال، فرهنگ) مصداق پیدا می کند.
کینکید[۲۰۱] (۱۹۸۷ ب، ۱۹۸۸) نظریه را در شکل کلامی ارائه می دهد. کینکید (۱۹۸۸) نظریه را در دو قضیه و سه فرضیه خلاصه می کند. برای مثال (قضیه ۱) بیان می کند که «در یک نظام اجتماعی نسبتاً بسته که در آن ارتباطات میان اعضاء نامحدود است، نظام در کل با گذشت زمان به سمت حالت هم گرایی فرهنگی بیشتری گرایش می یابد (ص ۲۸۹). هنگامی که ارتباطات محدود باشد نظام به سمت واگرایی تمایل پیدا می کند (قضیه ۲). فرضیات در مورد گروه های مهاجر و فرهنگ های بومی/ میزبان این قضیه ها را به کار می بندند.

مدیریت اضطراب/ عدم قطعیت[۲۰۲]

گادیکانست[۲۰۳] (۱۹۸۵ الف) نظریه کاهش عدم قطعیت برگر و کالا بریز[۲۰۴] (۱۹۷۵) را به برخوردهای بین گروهی به عنوان نخستین گام در ایجاد نظریه مدیریت اضطراب/ عدم قطعیت تعمیم می دهد (رک به: گادیکانست، فصول ۱۳ و ۱۸ این کتاب)، گادیکانست و هامر[۲۰۵] (۱۹۸۸) از عدم قطعیت (برای مثال، ناتوانی در پیش بینی یا توضیح نگرش، رفتار و احساسات دیگران) و اضطراب (برای مثال، احساس ناراحتی، تنش، نگرانی یا هراس) برای تبیین سازگاری میان فرهنگی[۲۰۶] (ر ک به: بخش سازگاری در پایین) استفاده کرده اند.
گادیکانست (۱۹۸۸) نظریه ای عمومی را با استفاده از کاهش عدم قطعیت و اضطراب برای تبیین ارتباطات بین فردی و بین گروهی موثر (یعنی به حداقل رساندن سوءتفاهم به این نظریه مدیریت اضطراب/ عدم قطعیت خوانده نمی شود) ارائه داد. ارتباطات میان فرهنگی یکی از انواع ارتباطات بین گروهی در نظریه مدیریت اضطراب/ عدم قطعیت است. گادیکانست (۱۹۸۸) از مفهوم «بیگانه[۲۰۷]» (برای مثال، افرادی که در یک موقعیت حضور دارند، اما عضو گروه خودی به حساب نمی آیند) زیمل[۲۰۸] (۱۹۵۰/ ۱۹۰۸) به عنوان یک مفهوم سازمان دهنده مرکزی استفاده کرده است. گادیکانست (۱۹۹۰) اصول بدیهی نسخه ۱۹۸۸ این نظریه را در مورد دیپلماسی به کار می برد که یک مورد خاص ارتباطات بین گروهی است.
گادیکانست (۱۹۹۳) نظریه را با استفاده از چارچوب شایستگی[۲۰۹] گسترش داد (توجه کنید که مدیریت اضطراب/ عدم قطعیت نخستین بار در این نسخه به کار گرفته شد). گادیکانست فرضیات فرانظری نظریه را در این نسخه مشخص کرد. فرضیات زیربنایی این نظریه از مواضع افراطی عین گرا یا ذهن گرا اجتناب می کنند (برای مثال، او چنین فرض می کند که ارتباطات افراد تحت تاثیر فرهنگ و عضویت آن ها در گروه قرار می گیرد، اما آن ها همچنین هنگامی که آگاه هستند، می توانند چگونگی ارتباط خود را نیز انتخاب کنند). این امر مبین آن است که تحت برخی شرایط فرضیات عین گرا و در سایر شرایط فرضیات ذهن گرا مصداق پیدا می کنند، علاوه بر این، گادیکانست تعداد اصول بدیهی در نظریه را گسترش داد تا درک نظریه (ر ک به: رینولدز[۲۱۰]، ۱۹۷۱) و کاربرد آن را آسان تر سازد.۱۴ این نسخه از نظریه همچنین دربرگیرنده آستانه های حداقل و حداکثر برای عدم قطعیت و اضطراب است. سرانجام اینکه گادیکانست مفهوم آگاهی لانگر[۲۱۱] (۱۹۸۹) را به عنوان فرآیندی تسهیل گر بین مدیریت اضطراب/ عدم قطعیت و ارتباطات موثر در این نسخه وارد می کند.
به دنبال لیبرسون[۲۱۲] (۱۹۸۵)، گادیکانست (۱۹۹۵) چنین استدلال می کند که علل «بنیادی» و «سطحی» برای ارتباطات موثر وجود دارند. او می گوید: «مدیریت اضطراب و عدم قطعیت (از جمله آگاهی) علل بنیادی ارتباطات موثر هستند و تاثیر دیگر متغیرهای «سطحی» (برای مثال، توانایی همدلی با بیگانگان و ایجاد جاذبه برای آن ها) بر ارتباطات موثر از طریق مدیریت اضطراب و عدم قطعیت صورت می گیرد». میزان آگاهی افراد از رفتار خود تاثیر مدیریت اضطراب و عدم قطعیت شان را بر اثر بخشی ارتباطات آن ها تسهیل می کند. گادیکانست (۱۹۹۵) می گوید: «فرآیندهای دیالکتیکی در مدیریت اضطراب/ عدم قطعیت دخالت دارند (برای مثال، دیالکتیک عدم قطعیت شامل بدیع بودن و پیش بینی پذیری می شود)، اما این فرآیندها به تفصیل شرح داده نشده اند».

تصمیم گیری موثر[۲۱۳]

اوتزل[۲۱۴] (۱۹۹۵) نظریه تصمیم گیری موثر را در گروه های بین فرهنگی پیشنهاد می کند. اوتزل نظریه تعامل هشیارانه[۲۱۵] هیروکاوا و روست[۲۱۶] (۱۹۹۲) و نظریه بین فرهنگی چهره ـ مذاکره[۲۱۷] و مدیریت منازعه[۲۱۸] تینگ ـ تومی (۱۹۸۸) را در هم ادغام می کند.
هیروکاوا و روست (۱۹۹۲) فرض می کنند که روش هایی که اعضاء گروه به واسطه آن ها درباره امور (برای مثال، مسائل) مربوط به تصمیم های گروهی صحبت می کنند، بر نحوه تفکر آنان درباره امور مربوط به تصمیم هایی که باید اتخاذ کنند، تاثیر می گذارد. اینکه چگونه اعضاء گروه در مورد مسائل مربوط به تصمیم هایی که می گیرند، فکر می کنند بر کیفیت تصمیم گیری آن ها تاثیر می گذارد. تصمیم نهایی گروه نتیجه «یک رشته تصمیم های فرعی به هم مرتبط است» (ص ۲۷۰).
اوتزل (۱۹۹۵) می گوید نظریه تعامل هشیارانه ممکن است به گروه های تک فرهنگی در ایالات متحده محدود باشد به این دلیل که پیامدهای گوناگونی در فرهنگ های فردگرا و جمع گرا مورد تاکید قرار می گیرند. از این رو، او اثربخشی تصمیم ها را بر حسب کیفیت و تناسب تعریف می کند.
نظریه اوتزل (۱۹۹۵) شامل ۱۴ گزاره است، مجموعه اولیه گزاره ها بر گروه های همگن[۲۱۹] (برای مثال، تک فرهنگی[۲۲۰]) و گروه های ناهمگن[۲۲۱] (برای مثال، بین فرهنگی) تمرکز دارد. او می گوید: «هنگامی که اعضاء گروه های همگن خود تعبیری مستقل را پیشه خود می سازند، بر نتایج و پیامدهای وظیفه تاکید می کنند؛ هنگامی که آنان خود تعبیری به هم وابسته را اتخاذ می کنند، بر پیامدهای رابطه ای تاکید می کنند. اعضاء گروه های همگن که خود تعبیری مستقل را پیشه خود می سازند، کمتر احتمال می رود که به اجماع دست یابند و بیشتر درگیر منازعه هستند و آن را در مقایسه با اعضاء گروه های همگن که خود تعبیری به هم وابسته را اتخاذ می کنند با همکاری کمتری مدیریت می کنند. سهم اعضاء در گروه های همگن برابرتر است و اعضاء در مقایسه با اعضاء گروه های ناهمگن به گروه، تعهد بیشتری دارند».
اوتزل (۱۹۹۵) می گوید: هنگامی که اکثر اعضاء خود تعبیری مستقل را پیشه خود می سازند، از استراتژی های منازعه سلطه آمیز استفاده می کنند. برعکس، هنگامی که اکثر اعضاء خود تعبیری به هم وابسته را اتخاذ می کنند، از استراتژی های منازعه اجتناب آمیز، مصالحه آمیز یا اجبارآمیز استفاده می کنند. گروه هایی که از شیوه های مبتنی بر همکاری برای مدیریت منازعه استفاده می کنند، در مقایسه با گروه هایی که از شیوه های رقابت آمیز یا اجتناب آمیز بهره می جویند، تصمیم های موثرتری اتخاذ می کنند. گروه هایی که در آن ها اعضاء هویت های فردی را فعال می سازند، نسبت به گروه هایی که اعضاء آن ها هویت های اجتماعی را فعال می سازند، تصمیم های بهتری می گیرند.
نظریه اوتزل (۱۹۹۵) بر این باور است که هر چه سهم اعضاء برابرتر باشد و هر چه اعضاء گروه تعهد بیشتری به گروه و تصمیم آن داشته باشند، تصمیم ها موثرتر خواهند بود. سرانجام اینکه اوتزل معتقد است که «مقتضیات بنیادی[۲۲۲]» نظریه تعامل هشیارانه در مورد گروه های بین فرهنگی مصداق می یابد: گروه هایی که مسئله را درک می کنند، معیارهای «خوبی» وضع می کنند، بدیل های متعددی به وجود می آورند و پیامدهای مثبت/ منفی بدیل ها را بررسی می کنند، تصمیم های موثرتری نسبت به گروه هایی که این اعمال را انجام نمی دهند، اتخاذ می کنند.

نظریه جامع ارتباطات بین قومی[۲۲۳]

کیم (۱۹۹۷) زمینه نظریه جامع ارتباطات بین قومی را که در این کتاب ارائه می دهد، پی می ریزد (همچنین ر ک به: کیم، ۲۰۰۲). او از نظریه سیستم های عمومی (سیستم های باز) به عنوان چارچوب سازمان دهنده استفاده می کند. طرح سازمان دهنده او شامل مجموعه ای متشکل از چهار دایره است: یک دایره برای رفتار در مرکز که توسط سه دایره که نمایانگر بافت هستند، احاطه شده اند (از مرکز به دوایر بیرونی): ۱. رفتار[۲۲۴] (رمزگذاری/ رمزشکنی[۲۲۵])؛ ۲. ارتباط گر[۲۲۶]؛ ۳. موقعیت[۲۲۷]؛ و ۴. محیط[۲۲۸].
کیم (۱۹۹۷) جنبه های گوناگون رمزگذاری و رمزشکنی را با استفاده از پیوستار رفتاری پیوندجویانه و غیرپیوندجویانه[۲۲۹] سازمان دهی می کند. او چنین استدلال می کند که «رفتارهایی که به انتهای پیوند جویانه این پیوستار نزدیک ترند، فرآیند ارتباطات را با افزایش احتمال تفاهم متقابل، همکاری،... تسهیل می کنند. رفتارهایی که در انتهای غیرپیوندجویانه قرار دارند، به سوءتفاهم و رقابت کمک می کنند» (ص ۲۷۰).
به عنوان نمونه، رفتارهای رمزشکن پیوندجویانه شامل فرآیندهایی نظیر توصیف جزء به جزء[۲۳۰]، کلی گویی[۲۳۱]، شخصی سازی[۲۳۲] و آگاهی[۲۳۳] می شوند. رفتارهای رمزشکن غیرپیوند جویانه[۲۳۴]، فرآیندهایی مانند طبقه بندی، کلیشه سازی، فاصله ارتباطی و خطای استناد نهایی را در برمی گیرند. رفتارهای رمزگذار پیوند جویانه شامل فرآیندهایی نظیر هم گرایی، پیام های شخص ـ محور و ارتباطات شخصی شده می شوند. رفتارهای رمزگذار غیرپیوندجویانه[۲۳۵] نیز، فرآیندهایی مانند واگرایی[۲۳۶]، صحبت های تعصب آمیز[۲۳۷] و کاربرد پست انگاری سایر اقوام[۲۳۸] را شامل می شوند.
کیم (۱۹۹۷) به بررسی ارتباط گر بر حسب «خصوصیات روان شناختی نسبتاً پایدار» می پردازد (ص ۲۷۱). او عواملی نظیر ساختارهای شناختی[۲۳۹] (برای مثال، پیچیدگی شناختی[۲۴۰]، وسعت طبقه[۲۴۱])، قدرت هویتی[۲۴۲] (برای مثال، هویت قومی[۲۴۳]، هویت قومی ـ زبانی[۲۴۴]، وفاداری گروه خودی[۲۴۵])، سوگیری های گروهی[۲۴۶] (برای مثال، عزیز پروری گروه خودی[۲۴۷]، قوم مداری[۲۴۸])، و مفاهیم مربوطه (برای مثال، هویت بین فرهنگی[۲۴۹]، شمول اخلاقی[۲۵۰]) را وارد بحث می کند.
خانم کیم (۱۹۹۷) موقعیت را آن گونه که توسط محیط فیزیکی تعریف شده در نظر می گیرد. او ناهمگنی بین قومی، برجستگی بین قومی و اهداف تعامل (برای مثال، هدف ها) را به عنوان عوامل بسیار مهم موقعیت برمی شمرد. محیط شامل نیروهای ملی و بین المللی هستند که بر ارتباطات بین قومی نظیر برابری/ نابرابری نهادی[۲۵۱] (برای مثال، تاریخ اسارت[۲۵۲]، قشربندی قومی[۲۵۳])، قدرت گروه قومی[۲۵۴] (نشاط قومی ـ زبانی[۲۵۵]) و تماس بین قومی[۲۵۶] (برای مثال، استعداد تعامل محیط[۲۵۷]) تاثیر می گذارند.
کیم (۱۹۹۷) چنین استدلال می کند که مدل سازمان دهنده، چارچوبی برای ادغام تحقیق در رشته های گوناگون فراهم می سازد. این مدل همچنین «چارچوبی برای کنش مصلحت گرایانه فراهم می کند.... برای مثال، می توان از این مدل چنین استنتاج کرد که با تغییر برخی شرایط موجود در محیط، می توان رفتارهای ارتباطی پیوندجویانه را تسهیل کرد» (ص ۲۸۱).

نظریه های متمرکز بر همسازی یا انطباق[۲۵۸]

هدف دیگری که نظریه پردازان بر آن تمرکز دارند چگونگی برقراری همسازی یا انطباق بین ارتباط گران است. سه نظریه وجود دارند که در این مقوله می گنجند. ۱. نظریه همسازی ارتباطات[۲۵۹] (برای مثال، گالوا، گایلز، جونز، کارگیل و اوتا[۲۶۰]، ۱۹۹۵)؛ ۲. نظریه انطباق بین فرهنگی[۲۶۱] (برای مثال، الینگزورث[۲۶۲]، ۱۹۸۸)؛ و ۳. نظریه هم فرهنگی[۲۶۳] (برای مثال، اوربه[۲۶۴]، ۱۹۹۸ ب).

همسازی ارتباطات[۲۶۵]

نظریه همسازی ارتباطات از اثر گایلز (۱۹۷۳) در مورد تحرک لهجه ناشی می شود (ر ک به: گالوا، اوگی و گایلز[۲۶۶]، فصل ۶ این کتاب). این نظریه به عنوان نظریه همسازی گفتار[۲۶۷] (نظریه همسازی گفتار؛ برای مثال، گایلز و اسمیت[۲۶۸]، ۱۹۷۹) آغاز شد. نظریه همسازی گفتار بر این باور بود که گویشوران از استراتژی های زبانی برای کسب تایید و یا نشان دادن تمایز در تعاملاتشان با دیگران استفاده می کنند. استراتژی های عمده ای که ارتباط گران براساس این انگیزه ها مورد استفاده قرار می دهند، عبارتند از هم گرایی یا واگرایی گفتار. این ها «حرکات زبان شناختی» به ترتیب برای کاهش یا افزایش فاصله ارتباطی هستند.
گایلز و دیگران (۱۹۸۷) نظریه همسازی گفتار را برحسب گستره پدیده هایی پوشش داده شده و مجدداً برچسب گذاری شده در نظریه همسازی ارتباطات گسترش دادند. کوپلند و دیگران[۲۶۹] (۱۹۸۸) نظریه همسازی ارتباطات را با ارتباطات بین نسلی[۲۷۰] انطباق دادند و تغییرات بیشتری در نظریه صورت دادند (برای مثال، مفهوم بندی استراتژی های گویشور بر اساس «تمرکز بر مخاطب» و گنجاندن استنادات مخاطبان درباره رفتار گویشوران). گالوا و دیگران[۲۷۱] (۱۹۸۸) مدل کوپلند و دیگران (۱۹۸۸) را با ارتباطات بین فرهنگی انطباق دادند. این تغییرات، پیش بینی های برگرفته از نظریه هویت زبان شناسی قومی[۲۷۲] (نظریه هویت زبان شناسی قومی؛ برای مثال، گایلز و جانسون[۲۷۳]، ۱۹۸۷) را وارد ساختند و بر نفوذ موقعیت ها بر ارتباطات بین فرهنگی تاکید کردند. گالوا و دیگران (۱۹۹۵) نسخه ۱۹۸۸ نظریه را روزآمد کردند و پژوهش های صورت گرفته و تفاوت های میان فرهنگی را در فرآیند همسازی گنجاندند.
نظریه همسازی ارتباطات با «بافت اجتماعی ـ تاریخی» تعاملات آغاز می شود. این امر شامل روابط بین گروه های دارای تماس با یکدیگر و هنجارهای اجتماعی در ارتباط با تماس می شود (تماس بین فرهنگی[۲۷۴] یکی از انواع تماس بین گروهی در نظریه همسازی ارتباطات است). این بخش تفاوت های فرهنگی را نیز در برمی گیرد.
دومین بخش نظریه همسازی ارتباطات «جهت گیری معطوف به همسازی[۲۷۵]» ارتباط گران است یعنی گرایش آنان به درک برخورد با اعضاء خارج از گروه به صورت بین فردی، بین گروهی یا ترکیبی از هر دو، سه جنبه از جهت گیری معطوف به همسازی به شرح زیر است: ۱. «عوامل درون فردی» (برای مثال، هویت های اجتماعی و فردی)، ۲. «عوامل بین گروهی» (برای مثال، عواملی که بازتاب جهت گیری ارتباط گران با افراد خارج از گروه هستند، مانند سرزندگی و نشاط مشهود در گروه، خودی) و «جهت گیری اولیه[۲۷۶]» (برای مثال، استعداد مشهود برای منازعه، انگیزش معطوف به همسازی بلندمدت نسبت به افراد خارج از گروه).
روابط مشهود بین گروه ها بر گرایش ارتباط گران به درک برخوردها به صورت بین فردی یا بین گروهی تاثیر می نهد. به همین شکل، اعضاء گروه های مسلط که دارای هویت های اجتماعی ناامن هستند و افراد خارج از گروه را تهدید تلقی می کنند، هم گرایی اعضاء گروه های زیردست را امری منفی می دانند. همچنین افرادی که به گروه های خود وابسته اند و با آن ها احساس همبستگی می کنند، برخورد را به صورت بین گروهی می بینند و بر نشان گرهای زبانی گروه هایشان تاکید می ورزند.
سومین بخش در نظریه همسازی ارتباطات «موقعیت بلافصل[۲۷۷]» است. این موقعیت بلافصل دارای پنج جنبه است: ۱. «حالات اجتماعی ـ روانی[۲۷۸]» (برای مثال، جهت گیری بین فردی و بین گروهی ارتباط گران در موقعیت)، ۲. «اهداف و تمرکز بر مخاطب[۲۷۹]» (برای مثال، انگیزش ها در برخورد، نیاز به مکالمه، نیاز به رابطه)، ۳. استراتژی های جامعه شناسی زبان[۲۸۰] (برای مثال، تقرب، مدیریت گفتمان)، ۴. «رفتار و تاکتیک ها[۲۸۱]» (برای مثال، زبان، لهجه، موضوع)، و ۵. «برچسب گذاری و نسبت دادن[۲۸۲]». این پنج جنبه موقعیت بلافصل مرتبط با یکدیگرند.
بخش آخر نظریه همسازی ارتباطات «ارزشیابی و نیات آتی» است. در اینجا، گزاره ها بر برداشت ارتباط گران از رفتار مخاطب در تعامل تمرکز دارند. رفتار هم گرا که گمان می رود بر «نیت خیر» مبتنی باشد، برای مثال، به شکل مثبت ارزشیابی می شود. هنگامی که مخاطبانی که اعضاء متعارف گروه تلقی می شوند به طور مثبت ارزشیابی شوند، افراد انگیزه پیدا می کنند با مخاطبان و سایر اعضاء گروهشان در آینده ارتباط برقرار کنند.

انطباق بین فرهنگی[۲۸۳]

الینگزورث[۲۸۴] (۱۹۸۳) فرض می کند همه ارتباطات دارای درجه ای از تفاوت های فرهنگی اند. بنابراین، او چنین استدلال می کند که تبیین ارتباطات میان فرهنگی باید از ارتباطات بین فردی آغاز شود و عوامل فرهنگی نیز در این میان دخالت داده شوند.۱۵ نظریه الینگزورث (۱۹۸۳) برای تبیین نحوه انطباق ارتباط گران با یکدیگر در «برخوردهای مرتبط با مقصود» طراحی شده است. او هشت «قانون» (یعنی روابط جاری که به واسطه آن واحدها بر یکدیگر تاثیر می گذارند، ص ۲۰۱) را برمی شمرد. نمونه های قوانین الینگزورث عبارتند از: «انطباق سبک ارتباطات بر توسل به تفاوت های اعتقادی مبتنی بر فرهنگ تاثیر می گذارد» (ص ۲۰۲) و «با رفتار انطباقی تحت تاثیر میزان مساعد بودن محیط برای شرکت کنندگان قرار دارد» (ص ۲۰۲).
الینگزورث (۱۹۸۳) چنین استدلال می کند که ارتباطاتی که به لحاظ کارکردی انطباقی باشد ـ برابری در انطباق ـ انجام وظیفه را تسهیل می کند. ارتباطات انطباقی غیرکارکردی به توسل به تفاوت های فرهنگی و کند شدن انجام وظیفه منجر می شود. هنگامی که ارتباط گران باید به همکاری با یکدیگر بپردازند، در زمینه انطباق ارتباطات برابری وجود دارد. کاربرد استراتژی های اقناعی به انطباق ارتباطات منتهی می شود. هنگامی که موقعیت برای یک ارتباط گر مساعد است و یا یک ارتباط گر قدرت بیشتری دارد، ارتباط گر دیگر باید بار انطباق را به دوش کشد. هرچه ارتباط گران رفتار انطباقی بیشتری از خود بروز دهند، اعتقادات فرهنگی شان بیشتر تغییر خواهد یافت. الینگزورث (۱۹۸۸) این نظریه را با گسترش بحث قوانین و گزاره ها در نظریه روزآمد کرد. با اینحال، نظریه اساساً تغییری پیدا نکرده است.

نظریه هم فرهنگی[۲۸۵]

اوربه[۲۸۶] (۱۹۹۸ الف، ۱۹۹۸ ب) از رویکردی پدیدارشناسانه برای تدوین نظریه هم فرهنگی بهره می جوید (ر ک به: اوربه و اسپلینگ[۲۸۷]، فصل ۸ این کتاب). نظریه هم فرهنگی مبتنی بر نظریه «گروه خاموش[۲۸۸]» (برای مثال، سلسله مراتب اجتماعی در جامعه برای بعضی گروه ها نسبت به گروه های دیگر امتیاز قائل می شود)؛ آردنر[۲۸۹]، ۱۹۷۵؛ کرامارائه[۲۹۰]، ۱۹۸۱ و نظریه «نقطه نظر[۲۹۱]» (برای مثال، جایگاه های مشخص در جامعه روش های ذهنی به دست می دهد که افراد براساس آن ها به جهان می نگرند؛ اسمیت[۲۹۲] ۱۹۸۷) است. هم فرهنگ ها شامل غیرسفیدپوستان، زنان، معلولان، همجنس گرایان و افرادی می شود که در طبقات اجتماعی پائین قرار دارند اما محدود به این ها نمی شوند.
اوربه (۱۹۹۸ ب) خاطرنشان می سازد که ارتباطات هم فرهنگی «در کلی ترین شکل خود به تعاملات میان اعضاء کم نفوذ و اعضاء مسلط گروه اشاره دارد» (ص ۳). تمرکز نظریه هم فرهنگی بر ارائه یک چارچوب استوار است «که براساس آن اعضاء گروه هم فرهنگ به مذاکره درباره تلاش هایی می پردازند که از سوی دیگران برای خاموش کردن صدای آن ها در ساختارهای اجتماعی مسلط صورت می گیرد» (ص ۴). دو فرض راهنمای نظریه هم فرهنگی است: ۱. اعضاء گروه هم فرهنگ در ساختارهای اجتماعی مسلط به حاشیه کشیده می شوند، و ۲. اعضاء گروه هم فرهنگ از برخی سبک های ارتباطاتی برای دستیابی به موفقیت هنگام مواجهه با «ساختارهای مسلط سرکوبگر» بهره می جویند.
اوربه (۱۹۹۸ ب) چنین استدلال می کند که اعضاء گروه هم فرهنگ معمولاً برای تعاملات خود با اعضاء گروه مسلط سه هدف را دنبال می کنند: ۱. همسان سازی[۲۹۳] (برای مثال، تبدیل شدن به بخشی از جریان اصلی فرهنگ)، ۲. همسازی[۲۹۴] (برای مثال، سعی در قبولاندن اعضاء گروه هم فرهنگ به اعضاء گروه مسلط) و ۳. جداسازی[۲۹۵] (برای مثال عدم پذیرش امکان ایجاد پیوندهای مشترک با اعضاء گروه مسلط). سایر عواملی که بر ارتباطات اعضاء گروه هم فرهنگ تاثیر می گذارند عبارت اند از: «حوزه تجربیات» (برای مثال، تجارب گذشته)، «توانایی ها» (برای مثال، توانایی افراد برای به مورد اجرا گذاشتن اعمال گوناگون)، «بافت موقعیتی» (برای مثال، آن ها کجا با اعضاء گروه مسلط به برقراری ارتباط می پردازند؟)، «هزینه ها و پاداش های مشهود» (برای مثال، طرفداران و مخالفان برخی اعمال) و «رویکرد ارتباطات» (یعنی پرخاش گر بودن، ابراز وجود کردن یا نکردن).
اوربه (۱۹۹۸ الف، ۱۹۹۸ ب) اعمالی را که اعضاء گروه هم فرهنگ (برای مثال، روش هایی که اعضاء گروه های به حاشیه رانده شده از آن ها برای مذاکره درباره عدم نفوذ گروه استفاده می کنند ، ۱۹۹۸ ب، ص ۸) برای تعامل با اعضاء گروه مسلط انجام می دهند، برمی شمرد. این اعمال تابع اهداف و رویکردهای ارتباطاتی اعضاء گروه هم فرهنگ هستند. ترکیب آن ها نُه جهت گیری ارتباطاتی به دست می دهد که در آن ها از شیوه ها و اعمال گوناگونی استفاده به عمل می آید:
۱. جداسازی غیرقاطعانه[۲۹۶] شامل شیوه های «اجتناب[۲۹۷]» و «حفظ موانع بین فردی[۲۹۸]»؛ ۲. همسازی غیرقاطعانه[۲۹۹] شامل شیوه های «قابل رویت بودن فزاینده[۳۰۰]» و «کلیشه های دفعی[۳۰۱]»؛ ۳. همسان سازی غیرقاطعانه[۳۰۲] شامل شیوه های «تاکید بر مشترکات[۳۰۳]»، «ارائه چهره مثبت[۳۰۴]»، «خودسانسوری[۳۰۵]» و «اجتناب از جاروجنجال[۳۰۶]»؛ ۴. جداسازی قاطعانه[۳۰۷] شامل شیوه های «ارتباط با خود[۳۰۸]»، «شبکه بندی درون گروهی[۳۰۹]»، «بزرگ نمایی نقاط قوت[۳۱۰]» و «پذیرفتن کلیشه ها[۳۱۱]»؛ ۵. همسازی قاطعانه[۳۱۲] شامل شیوه های «ارتباط با خود»، «شبکه بندی درون گروهی»، «استفاده از رابطین[۳۱۳]»، «آموزش دیگران[۳۱۴]» ۶. همسان سازی قاطعانه[۳۱۵] شامل شیوه های «آمادگی گسترده[۳۱۶]»، «جبران بیش از حد[۳۱۷]»، «دستکاری کلیشه ها[۳۱۸]» و «چانه زنی[۳۱۹]» ۷. جداسازی جسورانه[۳۲۰] شامل شیوه های «حمله[۳۲۱]» و «تخریب دیگران[۳۲۲]»؛ ۸. همسازی جسورانه[۳۲۳] شامل شیوه های «رویارویی[۳۲۴]» و «کسب امتیاز[۳۲۵]» و ۹. همسان سازی جسورانه[۳۲۶] شامل شیوه های «تفکیک[۳۲۷]»، «بازتاب[۳۲۸]»، «فاصله استراتژیک[۳۲۹]» و «تمسخر خود[۳۳۰]».

نظریه های متمرکز بر هویت ـ مذاکره یا مدیریت[۳۳۱]

هدف دیگری که نظریه پردازان به عنوان کانون توجه کارشان مورد استفاده قرار می دهد، مذاکره درباره هویت ها در تعاملات بین فرهنگی است. این نظریه ها به انطباق هویت ها و نه رفتارهای ارتباطاتی خاص می پردازند (مانند بخش قبلی). چهار نظریه بر هویت تمرکز دارند: ۱. نظریه هویت فرهنگی[۳۳۲] (Collier & Thomas, ۱۹۸۸)، ۲. نظریه مدیریت هویت[۳۳۳] (Cupach & Imahori, ۱۹۹۳)، ۳. نظریه مذاکره بر سر هویت[۳۳۴] (Ting-Toomey, ۱۹۹۳) و ۴. نظریه ارتباطاتی هویت[۳۳۵] هکت[۳۳۶] (۱۹۹۳).

هویت فرهنگی[۳۳۷]

کولیر و توماس[۳۳۸] (۱۹۸۸) یک نظریه «تفسیری» درباره نحوه مدیریت هویت های فرهنگی در تعاملات بین فرهنگی ارائه می دهند (همچنین ر ک به: کولیر[۳۳۹]، ۱۹۹۸؛ رک به: کولیر، فصل ۱۱ کتاب). نظریه آن ها در قالب شش فرض[۳۴۰]، پنج اصل بدیهی[۳۴۱] و یک قضیه (قاعده)[۳۴۲] بیان شده است. فرض ها عبارتند از. ۱. افراد «به مذاکره درباره هویت های چندگانه در گفتمان می پردازند» (ص ۱۰۷)؛ ۲. ارتباطات میان فرهنگی «به واسطه فرض گفتمانی و ابراز هویت های فرهنگی گوناگون» رخ می دهد (ص ۱۰۷)؛ ۳. توانایی ارتباطات میان فرهنگی شامل مدیریت منسجم معانی[۳۴۳] و تبعیت از قواعد (یعنی مناسب) و پیامدهایی که مثبت هستند (یعنی موثر)؛ ۴. توانایی ارتباطات میان فرهنگی شامل مذاکره بر سر «معانی دوجانبه[۳۴۴]، قواعد و پیامدهای مثبت» (ص ۱۱۲)؛ ۵. توانایی ارتباطات میان فرهنگی شامل اعتبار بخشیدن به هویت های فرهنگی[۳۴۵] (یعنی همانندسازی با گروهی که دارای نظام های مشترک نمادها و معانی و نیز هنجارها/ قواعد رفتاری است و پذیرش مشهود در آن، ص ۱۱۳)؛ و ۶. هویت های فرهنگی به عنوان تابعی از قلمرو (برای مثال، هویت های عام چگونه هستند)، برجستگی (هویت های مهم چگونه هستند)، و شدّت (هویت ها با چه شدتی به دیگران انتقال داده می شوند).
با توجه به این شش فرض، کولیر و توماس (۱۹۸۸) پنج اصل بدیهی ارائه می دهند. نخستین اصل بدیهی بیان می دارد که: «هرچه هنجارها و معانی در گفتمان تفاوت بیشتری داشته باشند، تماس بین فرهنگی تر است» (ص ۱۱۲). اصل بدیهی دوم می گوید: «هرچه افراد بیشتری توانایی ارتباطات میان فرهنگی داشته باشند، بهتر می توانند به ایجاد و حفظ روابط میان فرهنگی بپردازند». اصل بدیهی سوم شبیه اصل اول است و بیان می دارد که: «هرچه هویت های فرهنگی در گفتمان تفاوت بیشتری داشته باشند، تماس بین فرهنگی تر خواهد بود» (ص ۱۱۵).
اصل بدیهی چهارم در نظریه کولیر و توماس[۳۴۶] (۱۹۸۸) می گوید که هرچه هویت فرهنگی نسبت داده شده توسط یک شخص به یک شخص دیگر با هویت فرهنگی ابراز شده توسط شخص دیگر سنخیت بیشتری داشته باشد، توانایی میان فرهنگی بیشتر خواهد شد. اصل بدیهی آخر می گوید که: «ارجاعات زبانی به هویت فرهنگی به طور نظام مند با عوامل اجتماعی ـ بافتی[۳۴۷] نظیر شرکت کنندگان، نوع رویداد و موضوع همبستگی دارند» (ص ۱۱۶). قضیه ادعا می کند که هرچه هویت های فرهنگی بیشتر ابراز شوند، رابطه آن ها با هویت های دیگر از اهمیت بیشتری برخوردار است.

مدیریت هویت[۳۴۸]

نظریه مدیریت هویت کوپاچ و ایماهوری[۳۴۹] (۱۹۹۳) بر توانش ارتباطاتی بین فردی استوار است (ر ک به: ایماهوری و کوپاچ، فصل ۹ این کتاب)۱۶. نظریه مدیریت هویت بر تحقیقات گافمن (۱۹۶۷) در مورد نمایش خود و حفظ چهره[۳۵۰] مبتنی است.
کوپاچ و ایماهوری (۱۹۹۳) هویت را «ارائه دهنده چارچوبی تفسیری برای تجربه» می دانند (ص ۱۳). هویت ها انتظاراتی برای رفتار به وجود می آورند و برای رفتار افراد انگیزه فراهم می کنند. افراد دارای هویت های چندگانه هستند، اما کوپاچ و ایماهوری هویت های فرهنگی (براساس کولیر و توماس، ۱۹۸۸) و رابطه ای (برای مثال، هویت هایی در روابط خاص) را برای مدیریت هویت، دارای اهمیت اساسی می دانند. کوپاچ و ایماهوری، همسو با کولیر و توماس، هویت را تابع قلمرو[۳۵۱] (برای مثال، تعداد افرادی که دارای یک هویت هستند)، برجستگی[۳۵۲] (برای مثال، اهمیت هویت)، و شدّت[۳۵۳] (برای مثال، قدرتی که با آن هویت به دیگران انتقال داده می شود) می دانند و آن را متغیر فرض می کنند. ارتباطات میان فرهنگی هنگامی رخ می دهد که مخاطبان دارای هویت های فرهنگی مختلف باشند و ارتباطات درون فرهنگی هنگامی رخ می دهد که مخاطبان دارای هویت های فرهنگی یکسان باشند.
کوپاچ و ایماهوری (۱۹۹۳) چنین استدلال می کنند که جنبه های گوناگون هویت افراد از طریق نمایش چهره (وجهه، آبرو) (برای مثال، هویت های موقعیتی که افراد ادعا می کنند) فاش می شوند. آنان می گویند: «حفظ آبرو» شرط طبیعی و اجتناب ناپذیر تعامل انسانی است» (ص ۱۱۶). در نظریه مدیریت هویت، «توانایی ارتباطات بین فردی باید شامل توان فرد در مذاکره موفق بر سرهویت های به طور متقابل قابل قبول در تعامل باشد» (ص ۱۱۸). توانایی حفظ آبرو در تعاملات، یکی از معرف های توانایی ارتباطات بین فردی افراد است. کوپاچ و ایماهوری معتقدند این امر به توانش ارتباطاتی میان فرهنگی نیز تعمیم می یابد.
کوپاچ و ایماهوری (۱۹۹۳) این گونه استدلال می کنند که در حالی که افراد اغلب چیزهای زیادی درباره فرهنگ دیگران نمی دانند، در برخوردهای میان فرهنگی با استفاده از کلیشه ها به مدیریت چهره می پردازند. با اینحال، کلیشه سازی از عوامل تهدیدکننده چهره است، چون بر هویت های تحمیلی از خارج مبتنی است. بنابراین، نتیجه عبارت است از نوعی تنش دیالکتیکی در ارتباط با این سه جنبه از چهره/وجهه می باشد.
۱. چهره دوستی در برابر چهره مستقل، ۲. چهره توانش در برابر چهره مستقل، و ۳. چهره مستقل در برابر چهره دوستی یا چهره توانش. توانش ارتباطاتی میان فرهنگی در برگیرنده مدیریت موفقیت آمیز چهره است که خود شامل مدیریت این سه تنش دیالکتیکی می شود.
کوپاچ و ایماهوری (۱۹۹۳) می گویند توانش توسعه روابط میان فرهنگی سه مرحله را طی می کند. نخستین مرحله در بردارنده فرآیندهای «آزمون و خطا» در خصوص یافتن هویت هایی است که ارتباط گران در آن ها مشابهت هایی دارند. مرحله دوم دربرگیرنده درهم گره خوردن هویت های مشارکت کنندگان و ایجاد «یک هویت رابطه ای هم گرا و متقابلاً قابل قبول، علی رغم این واقعیت است که هویت فرهنگی آنان همچنان واگراست» (ص ۱۲۵). مرحله سوم دربرگیرنده مذاکره مجدد برسر هویت هاست. «مخاطبان فرهنگی توانا از هویت رابطه ای در حال ظهور و به صورت محدود تعریف شده خود که در مرحله دوم شکل گرفته، به عنوان بنایی برای مذاکره مجدد درباره هویت های فرهنگی جداگانه خود استفاده می کنند» (ص ۱۲۷). کوپاچ و ایماهوری، این گونه استدلال می کنند که این سه مرحله «چرخه ای» هستند و افراد در روابط میان فرهنگی ممکن است برای هر یک از جنبه های هویت خود که به روابطشان ارتباط پیدا می کند، این سه مرحله را طی کنند.

مذاکره درباره هویت[۳۵۴]

تینگ ـ تومی (۱۹۹۳) این گونه استدلال می کند که توانش ارتباطاتی بین فرهنگی «فرآیند مذاکره موثر درباره هویت بین دو تعامل گر در یک رویداد ارتباطاتی جدید است» (ص ۷۳). خانم تینگ ـ تومی چندین فرض را برای ایجاد نظریه مذاکره درباره هویت مطرح می کند (نظریه مذاکره درباره هویت، رک به: تینگ ـ تومی، فصل ۱۰ کتاب): تفاوت های فرهنگی بر احساسی که هر فرد از خود دارد، تاثیر می گذارند، خودشناسایی[۳۵۵] دربردارنده امنیت و آسیب پذیری است. تنظیم مرز هویت برای رفتار انگیزه ایجاد می کند، تنظیم مرز هویت متضمن ایجاد تنش بین شمول و تفاوت گذاری است، مدیریت دیالکتیک شمول ـ تفاوت گذاری بر احساس منسجمی که فرد از خود دارد تاثیر می گذارد، و داشتن احساسی منسجم از خود بر غنای ارتباطات افراد تاثیر می گذارد (یعنی، «دانش و توانایی کاربرد منابع شناختی، عاطفی و رفتاری به طور مناسب، موثر و خلاق در موقعیت های تعاملی گوناگون» ص ۷۴).
تینگ ـ تومی (۱۹۹۳) این گونه استدلال می کند که هرچه خودشناسایی افراد به صورت امن تری انجام پذیرد، آنان بیشتر پذیرای تعامل با اعضاء سایر فرهنگ ها خواهند بود. هرچه افراد بیشتر احساس آسیب پذیری کنند، دچار اضطراب بیشتری در تعاملات خود خواهند شد. آسیب پذیری افراد تحت تاثیر نیاز آنان به امنیت قرار دارد. هرچه افراد نیاز بیشتری به شمول داشته باشند، بیشتر برای مرزهای گروه خودی و رابطه ای ارزش قائل خواهند شد. هرچه افراد نیاز بیشتری به تفاوت گذاری داشته باشند، فاصله بیشتری بین خود و دیگران می گذارند. کاردانی افراد در مذاکره برای هویت ها تحت تاثیر مدیریت موثر دیالکتیک امنیت ـ آسیب پذیری و شمول ـ تفاوت گذاری قرار می گیرد. هر چه خودشناسایی افراد به صورت امن تری انجام پذیرد، انسجام هویتی و عزت نفس کلی آنان بیشتر می شود. هرچه عزت نفس افراد و اقدامی که برای عضویت خود در جمع قائل اند، بیشتر باشد، هنگام تعامل با بیگانگان کاردانی و ابتکار بیشتری از خود بروز می دهند. انگیزه افراد برای ارتباط برقرار کردن با بیگانگان بر میزان جست وجوی آنان برای یافتن منابع ارتباطاتی تاثیر می گذارد. هر چه ابتکارات شناختی، عاطفی و رفتاری افراد بیشتر باشد، آنان در مذاکره درباره هویت کارآمدتر خواهند بود. هر چه منابع ارتباطاتی افراد گوناگون تر باشد، آنان در زمینه تایید، هماهنگی و تطبیق هویت تعاملی کارآمدترند. سرانجام اینکه هرچه منابع ارتباطاتی افراد متنوع تر باشد، آنان در «ایجاد اهداف تعاملی به طور مشترک» و «ایجاد معانی و قابلیت درک هویت متقابل» انعطاف پذیرترند (تینگ ـ تومی، ۱۹۹۳، ص ۱۱۰).

نظریه ارتباطاتی هویت[۳۵۶]

هکت (۱۹۹۳) بنیادهای نظریه ای را که او و همکارانش طرح کرده اند در این کتاب ارائه می دهد (ر ک به: فصل ۱۲).۱۷ او چنین استدلال می کند که «قطب بندی ها و تناقض هایی در کل حیات اجتماعی وجود دارد.... عناصر این قطب بندی ها در همه تعاملات موجودند» (ص ۷۶).
هکت این گونه استدلال می کند که هویت «فرآیندی ارتباطاتی» است و باید در بافت تبادل پیام ها مورد مطالعه قرار گیرد. او کار خود را با چندین فرض آغاز می کند:
۱. هویت ها دارای خصوصیات فردی، اجتماعی و گروهی اند؛
۲. هویت ها هم دیرپا و هم متغیرند؛
۳. هویت ها جنبه عاطفی، شناختی، رفتاری و معنوی دارند؛
۴. هویت ها دارای سطوح تفسیر محتوایی و رابطه ای هستند؛
۵. هویت ها دربردارنده معانی ذهنی و اسنادی هستند؛
۶. هویت ها رمزهایی هستند که در قالب مکالمات بیان می شوند و در اجتماعات تعیین کننده عضویت هستند؛
۷. هویت ها دارای خصوصیات معنایی هستند که در قالب نمادها، معانی و برچسب های اصلی بیان می شوند؛
۸. هویت ها شیوه های ارتباطات مناسب و موثر را تجویز می کنند (ص ۷۹).
هکت می گوید این فرض ها با نظریه دیالکتیکی همسو هستند.
هکت (۱۹۹۳) استدلال می کند که چار چاچوب هویتی وجود دارد: شخصی، اجرایی، رابطه ای و اجتماعی. چارچوب ها «ابزارهای تفسیر واقعیت هستند که دیدگاهی را برای فهم جهان ارائه می دهند» (ص ۸۱).
هویت به عنوان یک چارچوب شخصی شامل ویژگی های افراد است. هکت سه فرضیه را در مورد چارچوب شخص مطرح می کند:
۱- «هویت ها به صورت سلسله مراتبی معانی منظم می باشند».
۲- «هویت ها معانی نسبت داده شده به خود توسط دیگران است».
۳- «هویت ها منبعی از انتظار و انگیزه می باشند» (ص ۷۹).
از نظر هکت (۱۹۹۳) هویت ها در روابط با دیگران ظاهر می شوند و بخشی از این روابط هستند چون «به طور مشترک مورد مذاکره قرار می گیرند». او سه فرض را در خصوص چارچوب روابط برمی شمرد: «هویت ها در رابطه با افراد دیگر ظهور پیدا می کنند»، «هویت ها در روابط به منصه ظهور می رسند»، و «روابط سبب ایجاد هویت ها به عنوان پدیده های اجتماعی می شوند» (ص ۸۰).
هکت (۱۹۹۳) همچنین هویت ها را در چارچوبی گروهی در نظر می گیرد: «آنچه گروهی از افراد دارا هستند و سبب ایجاد پیوند بین آنان می شود» (ص ۸۰). او یک گزاره را مطرح می کند: «هویت ها برخاسته از گروه ها و شبکه ها هستند» (ص ۸۰).

نظریه های متمرکز بر شبکه های ارتباطاتی[۳۵۷]

نظریه های شبکه ای بر این فرض استوارند که رفتار افراد بیشتر تحت تاثیر روابط بین افراد قرار دارد تا خصوصیات آن ها. «در نظریه شبکه، تمرکز اصلی بیشتر بر مواضع و روابط اجتماعی است تا عقاید یا هنجارهای درونی شده. همچنین در این نظریه بیشتر بر رشته های روابط به هم پیوسته تاکید می شود تا بر گروه های ایستا و مقید» (یوم[۳۵۸]، ۱۹۸۸ ب، ص ۲۴۰). این نظریه ها بر تبیین پیوندها بین افراد دارای فرهنگ های مختلف تاکید دارند. ۱۸ سه نظریه بر شبکه ها تمرکز می کنند: ۱. نظریه توانش ارتباطاتی در رابطه با گروه غیرخودی[۳۵۹] (Kim, ۱۹۸۶)، ۲. نظریه شبکه های میان فرهنگی در برابر بین فرهنگی[۳۶۰]، (Yum, ۱۹۸۸b) و ۳. نظریه شبکه ها و فرهنگ پذیری[۳۶۱] (اسمیت، ۱۹۹۹).

شبکه ها و نظریه توانش ارتباطاتی در رابطه با گروه غیرخودی[۳۶۲]

خانم کیم (۱۹۸۶) از رویکرد شبکه شخصی برای تبیین توانش ارتباطاتی در رابطه با گروه غیرخودی استفاده می کند. شبکه های شخصی بر پیوند بین افراد تاکید می کنند. او چنین استدلال می کند که: «یکی از مهم ترین جنبه های یک شبکه شخصی اتکای آگاهانه و غیرآگاهانه خود بر اعضاء شبکه جهت درک و تفسیر ویژگی ها و اعمال گوناگون دیگران (و خود) است» (ص ۹۰).
کیم (۱۹۸۶) چنین فرض می کند که قرار دادن اعضاء گروه غیرخودی در شبکه های شخصی افراد و ماهیت پیوندها با اعضاء گروه غیرخودی بر توانش ارتباطاتی آن ها در رابطه با گروه غیرخودی تاثیر می گذارد. قضیه (۱) بیان می دارد که «سطح بالاتری از ناهمگنی یک شبکه شخصی با سطح بالاتری از توانش ارتباطاتی کلی خود در رابطه با گروه غیرخودی مرتبط است» (ص ۹۳). این قضیه می گوید حضور اعضاء گروه غیرخودی در شبکه های شخصی افراد، توانش ارتباطاتی در رابطه با گروه غیرخودی را تسهیل می کند.
قضیه (۲) در نظریه کیم (۱۹۸۶) پیشنهاد می کند که «سطح بالاتری از مرکزیت اعضاء گروه غیرخودی در یک شبکه شخصی با سطح بالاتری از توانش ارتباطاتی خود در رابطه با گروه غیرخودی مرتبط است» (ص ۹۳).
این قضیه می گوید حضور اعضاء گروه غیرخودی در جایگاه های اصلی در شبکه های شخصی افراد، توانش ارتباطاتی در رابطه با گروه غیرخودی را تسیهل می کند.
قضیه (۳) می گوید که «سطح بالاتری از استحکام پیوندهای خود با اعضاء گروه غیر خودی با سطح بالاتری از توانش ارتباطاتی خود او در رابطه با گروه غیرخودی مرتبط است» (ص ۹۴). این قضیه بیانگر آن است که هرچه تماسی که افراد با اعضاء گروه غیرخودی دارند بیشتر و پیوند بین آن ها نزدیک تر باشد، توانش ارتباطاتی آن ها در رابطه با گروه غیرخودی بیشتر است.

شبکه های درون فرهنگی در برابر شبکه های میان فرهنگی[۳۶۳]

نظریه یوم (۱۹۸۸ ب) برای تبیین تفاوت ها در شبکه های درون فرهنگی و میان فرهنگی افراد طراحی شده است. او کار خود را با این فرض آغاز می کند که در رفتار بین فرهنگ ها تفاوت بیشتری وجود دارد، تا در رفتار درون فرهنگ ها. شش قضیه در نظریه یوم وجود دارد.
قضیه نخست، یوم (۱۹۸۸ ب) چنین فرض می کند که شبکه های میان فرهنگی شعاع[۳۶۴] مانند هستند (برای مثال، افراد با دیگرانی ارتباط دارند که با یکدیگر در ارتباط نیستند) و شبکه های درون فرهنگی در هم گره خورده اند (برای مثال، افراد با دیگران ارتباط دارند که با یکدیگر در ارتباط هستند).
قضیه دوم، پیش بینی می کند که شبکه های درون فرهنگی فشرده تر از شبکه های میان فرهنگی هستند (برای مثال، نسبت پیوندهای مستقیم واقعی به تعداد پیوندهای احتمالی زیادتر است).
قضیه سوم، یوم (۱۹۸۸ ب) پیشنهاد می کند که شبکه های درون فرهنگی چندگانه تر از (برای مثال، پیام های چندگانه از طریق پیوندها جریان پیدا می کنند) شبکه های میان فرهنگی هستند.
قضیه چهارم، بیان می کند که «پیوندهای شبکه میان فرهنگی احتمال بیشتری دارد که ضعیف باشند تا قوی» (ص ۲۵۰). پیوندهای قوی، دربرگیرنده تماس های مکرر و نزدیک هستند (برای مثال، دوستی). پیوندهای بین آشنایان و افرادی که با آن ها روابط نقشی متناوب برقرار می شود (برای مثال، آرایشگران) ضعیف است.
قضیه پنجم، در نظریه یوم (۱۹۸۸ ب) بیان می دارد که «نقش های رابط و سرپل برای ارتباط شبکه در شبکه های میان فرهنگی رایج تر و مهم تر از شبکه های درون فرهنگی هستند» (ص ۲۵۱). رابط ها افرادی هستند که دستجات (برای مثال، گروهی از افراد مرتبط با یکدیگر) را به هم پیوند می دهند. سرپل ها افرادی هستند که دستجات را به هم پیوند می دهند و خود عضو یکی از دستجات هستند. هر دو این ها «واسطه» هستند و می توانند پیوندهای غیرمستقیم بین اعضاء گروه های مختلف برقرار کنند.
قضیه آخر، یوم (۱۹۸۸ ب) بیانگر آن است که «فراروندگی نقش بسیار کمتری در ایجاد شبکه های میان فرهنگی نسبت به شبکه های درون فرهنگی ایفا خواهد کرد»
(ص ۲۵۲). فراروندگی هنگامی رخ می دهد که «دوست دوست من دوست من باشد» (ص ۲۵۲). از آنجا که شبکه های میان فرهنگی تک وجهی هستند و دربرگیرنده پیوندهای ضعیفی اند، شکل گیری شبکه ها با دوستانی را که در زمره اعضاء گروه غیرخودی هستند ـ در شبکه ـ تسهیل می کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب نظریه‌پردازی درباره ارتباطات میان فرهنگی