فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نظریه سیاست بین‌الملل

کتاب نظریه سیاست بین‌الملل

نسخه الکترونیک کتاب نظریه سیاست بین‌الملل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۸,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نظریه سیاست بین‌الملل

کتاب نظریه‌ی سیاست بین‌الملل در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ منتشر شد، درست زمانی که نشانه‌های ضعف و فتور اتحاد جماهیر شوروی بسیاری از اهل نظر را به این باور رسانده بود که جهان دوقطبی به پایان رسیده است، و البته بعضی با استناد به عواملی مانند تسلیحات هسته‌ای و توانایی ضربه‌ی اول و ضربه‌ی دوم اتحاد شوروی، آن را همچنان پابرجا می‌دانستند. کنت والتس با رویکردی سیستمی به سیاست بین‌الملل می‌پردازد و نشان می‌دهد که چرا نه باور دسته‌ی نخست درست است و نه حتی باور دسته‌ی دوم؛ هر دو فاقد تعریف دوقطبی‌اند. والتس سیاست بین‌الملل را به‌مثابه‌ی سیستمی آنارشیک تعریف می‌کند و نظریه‌ی سیاست بین‌الملل او تعریف ثبات ساختاری این سیستم آنارشیک است. نظریه‌ی والتس به جهان دوقطبی محدود نیست. او سیاست بین‌الملل را نه‌فقط در دوره‌ی پس از جنگ جهانی دوم، که در طول سه قرن گذشته رصد می‌کند و ثبات ساختاری این سیستم آنارشیک را براساس توزیع سیستمی توانمندی‌ها شرح می‌دهد. او براساس این تعریف نشان می‌دهد که پس از جنگ جهانی دوم ثبات ساختاری چندقطبی سیستم سیاست بین‌الملل بر هم خورده و ثبات ساختاری دوقطبی شکل گرفته که تا اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ نیز تداوم یافته است. نظریه‌ی والتس به پیش و پس از جنگ جهانی دوم یا فروپاشی شوروی محدود نیست. ثبات ساختاری سیستم آنارشیک سیاست بین‌الملل امروز هم قابل تعریف است. عجیب است که از مواضعی مثل لیبرالیسم به والتس ایراد می‌گیرند که اقتصاد و تجارت و نهادهای بین‌المللی و... را نادیده گرفته است یا او را همراه کسانی دیگر رئالیست می‌نامند؛ والتس از توانمندی‌ها حرف می‌زند، آن هم با رویکردی سیستمی.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۷۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نظریه سیاست بین‌الملل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت نویسنده

نظریه بنیاد علم است و نظریه ها خود ریشه در ایده ها دارند. بنیاد ملی علوم اصرار داشت که خطر کند و روی ایده ای شرط ببندد که هنوز به خوبی تبیین نشده بود. امیدوارم صفحات پیش رو موید این حسن نظر بنیاد باشد. موسساتی دیگر نیز مرا در راه بی پایان شناخت نظریه یاری رسانیده اند. در سال های اخیر موسسه مطالعات بین الملل و کمیته پژوهش دانشگاه برکلی کالیفرنیا سرمایه مالی کار من را فراهم کرده اند، کاری که پیشتر بر عهده مرکز امور بین الملل دانشگاه هاروارد بود. کمک هزینه تحقیقاتی بنیاد گوگنهایم و نیز انجمن مطالعات سیاست جهانی به من یاری رساند تا طرح پیش نویسم را تکمیل کنم و مسائل نظریه سیاسی ـ بین المللی را به مباحث گسترده تری در فلسفه علم پیوند بزنم. گروه فلسفه مدرسه عالی اقتصاد لندن در جهت رسیدن به هدف اخیر محیطی جذاب و دوستانه را برایم فراهم کرد.
رابرت جرویس و جان راگی تمام دست نوشته های مرا از اول تا آخر با چنان دقت و بصیرتی خواندند که برای هرکه با طبع مشکل پسند و روحیه انتقادی شان آشنا نباشد، مایه حیرت است. رابرت آرت و گلن اسنایدر نیز دیدگاه هاشان را ابراز کردند. جان کاوانا انبوهی از داده های اولیه را گرد آورد؛ استیون پیترسن جدول هایی که در ضمیمه می بینید رسم کرد؛ هَری هانسون کتاب شناسی را تدوین کرد و نادین زلینسکی با مهارت تمام از عهده مکتوب سازی و تدوین خیل بی وقفه نوارهای صوتی برآمد. شماری از نکات کتاب در خلال گفت وگوهای مداوم با همسرم و دانشجویان کارشناسی ارشدم در براندیس و برکلی شکل گرفتند.
بیشتر قسمت های فصل های ۲ و ۳ و بخشی از فصل های ۱ و ۶ را پیشتر در مقاله سال ۱۹۷۵ خود آورده ام که در واقع پاره هایی از طرح اولیه این کتاب بودند. گه گاه نکاتی را از مقاله ها و یکی از کتاب های قبلی ام برگرفته ام. همه این ها و منابع دیگری که در کتاب شناسی پایانی از آن ها یاد شده، کتاب را به سرانجام رسانیده اند.
از آن جا که یک نظریه هیچ گاه کامل و بی نقص نیست، تردید داشتم که نسخه تکمیل شده را منتشر کنم. به هر روی اینک این کار را می کنم، البته نه با احساس و دعوی کمال بلکه با حس سپاس و قدرشناسی عمیق از سازمان ها و اشخاصی که در این راه یاری ام دادند.

کنت والتس
جولای ۱۹۷۸

مقدمه مترجم

این کتاب را در سال ۱۳۸۷ ترجمه کردم. آن طور که مطلع شده ام، در اثنای خواب گران ده ساله اش در آغوش نه چندان گرم دو ناشر، چند ترجمه دیگر از آن منتشر شده است. این خواب ناخواسته را به فال نیک می گیرم. تا ترجمه اندر خم کوچه انتشار بود من به راه آمدم؛ ریاضی مسیر فکر کردن را بر من هموار کرد، اگر ریاضی را روش فکر کردن بدانیم، روش تعریف شده فکر کردن.
کنت والتس در چهار فصل اول این کتاب نشان می دهد که چرا با وجود نظریه های مختلف روابط بین الملل و مشخصاً نظریه های موسوم به سیستمی این کتاب را نوشته است. هومئومورف های همان دلایل و عواملی که والتس را به نوشتن این کتاب واداشت مرا بر آن می دارد که ترجمه خود را با این مقدمه منتشر کنم. پیشتر می خواستم مقدمه ای با صورت ریاضی (formal) بنویسم، اما نظر صائب جناب آقای دکتر رکنی لموکی این بود که بیگانگی اهالی علوم انسانی با بیان صوری و فرمالیسم ریاضی سبب نقض غرض می شود. ولی مگر نه این است که والتس نظریه خود را غیر فرمال بیان کرده و با این حال، در ایران عموماً و در غرب غالباً، آنچه به این نظریه نسبت داده شده یا درباره آن گفته شده در خوش بینانه ترین حالت غلط است؟ بالاخره فرمال باید گفت یا غیر فرمال؟ نشاید گفت بیان صوری (formal) یا ساده نویسی، زیرا بیان صوری از ساده ترین صور بیان است. این یک معماست؛ من در آستانه قرار گرفته ام، در تکینگی (singularity). و شاید بهترین راه این باشد که از آستانه نگذرم و در تکینگی بمانم.
شروع در نوشتن انتخابی استراتژیک است. در کتاب پیش رو مکرراً به واژه های انتظار (expect) و مورد انتظار (expected) برمی خوریم. از همین جا شروع می کنم. بر چه اساسی انتظار چه چیزهایی را می توان داشت؟ وقتی جسمی را در میدان گرانش زمین رها می کنیم انتظار این است که سقوط کند، نه این که سمفونی بنویسد (البته شاید بتواند بنویسد، اما نوشتن سمفونی مورد انتظار نیست)؛ از ارگانیسمی مثل انسان انتظار می رود مخلوطی از گازهای اکسیژن و ازت و... را فرو دهد و دی اکسیدکربن و بخار آب باز پس دهد، نه این که تپ اختر شود یا جوانه بزند؛ از ارگانیسمی مثل بید مجنون انتظار می رود دی اکسیدکربن را بگیرد و اکسیژن باز پس دهد، نه این که شعر بسراید یا زایمان کند. شاید بی راه نباشد که توضیح انتظارها درباره سقوط آزاد و ساعت آونگی و خودرو و رایانه را در علم فیزیک بجوییم، توضیح انتظارها درباره ارگانیسم ها را در زیست شناسی بجوییم، توضیح انتظارها درباره جماعت ها و جوامع را در جامعه شناسی، و توضیح انتظارها درباره نظام(۱) بین الملل را در علم روابط بین الملل. اما این مقدمه را دقیقاً به این دلیل می نویسم که تبیین چنین انتظارها و موارد مورد انتظاری و منطقشان را جای دیگری یافته ام: «قاعده مندی»های (regularity) تعریف شده، ریاضی. گرچه به قول حافظ «غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد» که اولاً بدانم چنین مقالی مجال شرح ریاضیات مبسوط سیستم نیست و ثانیاً دعوی ریاضی دانی نکنم، تنها سعی خواهم کرد شمه ای از روشمندی تفکر را نشان دهم. باشد که از فروتنان باشیم و از آنچه نمی دانیم سخن نگوییم.
بسیار شنیده یا خوانده ایم که جهان یا جهان های انسانی با جهان یا جهان های مورد نظر در علوم طبیعی تفاوت دارند (لابد به علت تفاوت ماهیت موضوعاتشان (object))، اما سقوط آزاد و ساعت آونگی و خودرو و رایانه و ارگانیسم و جماعت و جامعه و بین الملل و گفتمان به رغم نااین همانی شان یک قاعده مندی تعریف شده مشترک دارند: «سیستم».

سیستم

شاید کسانی در جست وجوی سرآغاز و لحظه ظهور سیستم، اصل و منشا آن را به اسحاق نیوتن، ژان بُدن، فرانسیس بیکن، و حتی اعصار باستان بازگردانند. اما نظریه سیستمی که والتس طرح کرده بر پایه ریاضیاتی است که در قرن بیستم در دسترس او بوده است و من نیز به آن می پردازم.
در دوره متوسطه برای تقریب ذهن تابع را چنین تصویر می کردند:



نظایر همین تصویر را (شاید با جزئیات بیشتری مثل «بازخورد») در نوشته های علوم اجتماعی به عنوان مدل های مختلف سیستم دیده ایم. مشکل غلط بودن این تصاویر نیست. مشکل این جاست که این ها در حد تصور (notion) و شِما (schema) باقی می مانند، و تصور نه درست است نه غلط ــ شاید این همان پوزیتیویسم منطقی یا مثلاً ابطال پذیری پوپر به نظر برسد، اما این همانی در کار نیست، حتی اگر اصول موضوعه و قضایایی مشترک در میان باشد. مشخصاً در علوم اجتماعی و انسانی تلاش ها برای گذشتن از حد تصور معمولاً وضع را بدتر کرده است. اگر بتوان گفت ریاضی درگذشتن از حد تصور و به تعریف درآوردن قاعده مندی هاست، پس می توان هر آنچه در هر حوزه ای (اثباتاً و یا نفیاً) به نام سیستم ها مطرح می شود، به محک قاعده مندی تعریف شده سیستم زد تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.
سیستم یک سه گانه است: توپولوژی، (نیم)گروه توپولوژیک، تابع (function):
S: (T, G, F)
F: G × T → T
کارکرد و ساختار در رویکرد سیستمی علوم اجتماعی و انسانی چنان برجسته شده اند که گویی این رویکرد بی نام این دو ناشناس یا ناتمام است: سیستمی ـ کارکردی، سیستمی ـ ساختاری. در این میان کمتر نشانی از توپولوژی می یابیم. حال آن که ساختار فقط می تواند حالت خاص بعضی سیستم ها باشد و چنان که سه گانه (T, G, E) نشان می دهد، کارکرد (Function) تنها یکی از اجزای سیستم است. و البته وقتی سیستم را یک سه گانه تعریف می کنیم، نه به طور ضمنی، بلکه آشکارا می گوییم که این سه گانه تجزیه ناپذیر است و سیستم مناسبات تعریف شده میان اجزای این سه گانه است:
F: G × T → T
تعریف کارکرد (تابع) سیستم در مناسبات یک توپولوژی و یک (نیم)گروه توپولوژیک نشان می دهد که توپولوژی اساس بینش (insight) سیستمی است. یک سیستم در یک توپولوژی قابلیت تعریف می یابد. کارکرد، عمل (operation)، درون دادها، برون دادها، بازخورد، ثبات، ساختار و... در این توپولوژی جای دارند و قابل تعریف می شوند. انتظارهایی که می توان و یا نمی توان از یک سیستم داشت، پیش از هر چیز توپولوژی آن مشخص می کند. بدون بینش توپولوژیک، سیستم هایی که طرح می شوند و آنچه درباره سیستم ها گفته می شود در خوش بینانه ترین حالت خیالی هستند، و به احتمال بسیار قوی خیالی نازیبا و بد ریخت، خواه خیال پارسونز و هابرماس و رزکرانس و هافمن و کاپلان باشد خواه خیال فردی در خاورمیانه که اثباتاً یا نفیاً و ایجاباً یا سلباً مدعی سیستم است. چشم اسفندیارِ رویکرد سیستمی توپولوژی است.

توپوس ـ جا(۲)

ایران در ۳۲.۵ درجه عرض شمالی و ۵۳.۷ درجه طول شرقی قرار دارد؛ ایران در فلات ایران قرار دارد؛ ایران در همسایگی شرقی عراق است؛ ایران در خاورمیانه است؛ ایران از کشورهای جهان سوم است؛ ایران عضو جنبش عدم تعهد است؛ ایران عضو اپک است. در همه این گفته ها (statement) سخن از «جا» است: ایران در ۳۲.۵ عرض شمالی و ۵۳.۷ طول شرقی جای دارد، ایران در فلات ایران جای دارد. گرچه رایج نیست بگوییم «ایران در اپک (یا در جنبش عدم تعهد) جای دارد»، اما کاملاً درست است. مانند گفته های بالا، «صندلی پشت میز جای دارد» و «رهبر یک کشور در راس هرم قدرت جای دارد» را واقعی و احیاناً علمی می دانند، «مادرم در قلب من جای دارد» و «امام علی (ع) سرور ماست» را خیالی و فانتزی. جای داشتن مادر در قلب و جای داشتن امام علی (ع) بر سر(۳) از بسیاری گزاره های علمی و فلسفی مشهور محکم تر است، اگر توپوس قلب و مادر و توپوس سر و امام علی (ع) تعریف شوند. بسیاری از مشهورترین و مقبول ترین گزاره های علمی و فلسفی بی مایه و موهوم اند، اگر توپوسشان تعریف نشده باشد. در چگونه توپوسی، در چگونه فضایی، در چگونه جایی مادر در قلب است و امام علی (ع) بر سر؟ در چگونه توپوسی، در چگونه فضایی، در چگونه جایی صندلی پشت میز جای دارد، پروتون ها و الکترون ها در اتم و یا رهبر در راس هرم قدرت؟ توپولوژی چنین پرسش هایی را پاسخ می دهد، تعریف جاست.
جای ایران در ۳۲.۵ و ۵۳.۷ عرض و طول جغرافیایی همان قدر واضح و در عین حال غامض است که جای مادر در دل. همین ایران (کدام ایران؟) را در نظر بگیرید. توپوس ایران در جانب شرقی عراق نه فقط با توپوس ایران در اپک فرق دارد، بلکه با توپوس ایران در ۵۳.۷ طول شرقی و ۳۲.۵ عرض شمالی، توپوس ایران در خاورمیانه، و توپوس ایران در جنبش عدم تعهد نیز فرق دارد، مگر همگی را در یک توپولوژی تعریف کنیم. بنا بر تفاوت توپوس ها و توپولوژی ها چنین نیست که ایران در همه این گفته ها ضرورتاً این همان باشد. در عوض ایران نه فقط با عراق، که با بریتانیا و ایالات متحده و نیوزیلند هم توپوس است (توپولوژی جغرافیای سیاسی)؛ ایرانِ فلات ایران با ژاپن و گالاپاگوس هم توپوس است (توپولوژی زمین شناسی)؛ ایران با عربستان و قطر و نیجریه هم توپوس است (توپولوژی اپک)؛ با سوریه و لبنان هم توپوس است (توپولوژی منطقه (خاورمیانه)). ایران نه فقط با هند و مصر و مالزی (جنبش عدم تعهد) هم توپوس است، بلکه می تواند با لهستان و اسپانیای متعهد نیز هم توپوس باشد. ایران نه فقط با شیلی هم توپوس است (جهان سوم)، بلکه می تواند با آلمان و کانادا (جهان سوم و جهان اول) نیز هم توپوس باشد. حتی اکنون (کرونولوژیک) که جهان دومی (بلوک شرق) در کار نیست، ایران می تواند با شوروی و یوگوسلاوی هم، که هر دو فروپاشیده اند، هم توپوس باشد. ایران نه فقط با روم هم توپوس است، بلکه می تواند با توران و هاماوران و چین و ماچین نیز هم توپوس باشد (توپولوژی جغرافیای سیاسی باستان یا توپولوژی اسطوره یا توپولوژی افسانه). چنین نیست که در همه این گفته ها از یک ایران سخن رفته باشد. ایران در این گفته ها این همان نیست، چون در همسایگی واحدی جای ندارد، در توپوس های متفاوتی است؛ با تغییر توپوس این همانی از دست می رود. احتمالاً این ها تصوری از توپوس (جا) ایجاد خواهند کرد، اما تا وقتی قاعده مندی های کره زمین و جغرافیای سیاسی و زمین شناسی و منطقه خاورمیانه و اپک و عدم تعهد/ تعهد و جهان سوم / جهان دوم/جهان اول و اسطوره و افسانه را تعریف نکرده باشیم، این توپوس ها در حد تصور باقی خواهند ماند.

توپولوژی

توپولوژی قاعده مندی تعریف شده پیوستگی (continuity) است، قاعده مندی تعریف شده جا، قاعده مندی تعریف شده فضاست. مجموعه ناتهی و بازی مانند M را در نظر بگیرید که زیرمجموعه هایی مانند u۳، u۲، u۱... و un و... دارد که همگی مجموعه هایی بازند و Ƭ گردایه ای از زیرمجموعه های M. Ƭ توپولوژی فضای M است، اگر:
  • مجموعه های Ø و M هر دو عضو Ƭ باشند؛
  • هر تعداد متناهی از زیرمجموعه های M مانند u۳، u۲، u۱... و un که عضو Ƭ باشند، اشتراکشان نیز عضو Ƭ باشد؛
  • هر تعداد دلخواه (متناهی یا نامتناهی) از زیرمجموعه های باز M که عضو Ƭ باشند، اجتماعشان هم عضو Ƭ باشد.
توپولوژی به ما می گوید از هر عضو M به سایر اعضا مسیری وجود دارد؛ M پیوسته است، یک فضاست. پیش از هر چیز توپولوژی سیستم است که تعیین می کند چه چیزهایی درون داد و برون داد سیستم باشند. سربسته می توان تفاوت گردایه با مجموعه را نیز گفت. اعضای گردایه فقط از جنس مجموعه اند و فقط مجموعه می تواند عضو گردایه باشد.
همچنان که می توان توپولوژی کره زمین را تعریف کرد، می توان توپولوژی هایی را تعریف کرد که در یکی مادر در قلب و در دیگری امام علی (ع) سرور باشد، یا حتی هر دو را در یک توپولوژی تعریف کرد. حتی می توان توپولوژی هایی را تعریف کرد که جن و ملک و دیو و پری و عفریت و نور و ظلمت و خدایان و شمن ها همراه جمادات و نباتات و حیوانات و آدم ها در آن ها جای داشته باشند. طرفه طنزی است، اگر از نظام بین الملل یا منطقه یا جامعه یا سیاست یا فیزیک یا زیست شناسی یا حتی ریاضی چیزی جز تصور نداشته باشیم و بگوییم این ها خرافه یا پوچ یا حتی غیرواقعی اند. طرفه طنزی است، اگر این را دستاویز توجیه رندی خود، یا مضامینی مثل علم دینی و دین علمی کنیم.

(نیم)گروه توپولوژیک

احتمالاً شنیده و یا خوانده ایم که «علوم اجتماعی ـ انسانی دو دوتا چارتا نیست». و اگر از گویندگان این گفته بپرسیم?=۲×۲، پاسخشان به احتمال بسیار قوی ۴ است. اما آیا می دانند در یک توپولوژی تعریف شده می توان ۲ را در ۲ ضرب کرد، طوری که حاصل آن ۴ باشد؟ ضرب عملی است که در یک گروه یا نیم گروه توپولوژیک (topological grope or H-grope) تعریف می شود. گروه متشکل است از یک مجموعه (set) و یک عمل، مثلاً مجموعه اعداد طبیعی و عمل ضرب. و همان طور که اشاره شد، (نیم)گروه توپولوژیک یکی از سه گانه سیستم است. به همان راحتی که مدعی علمِ به ۴ = ۲ × ۲ می شویم و حتی آن را قضاوت می کنیم، درباره نظام اجتماعی و نظام بین الملل و... نیز حرف می زنیم، آن هم در مقام متخصص.
به زبان فرمال می توان گفت گروه G از این قرار است:
*: G × G → G
که مقصود از × ضرب دکارتی مجموعه هاست. یعنی حاصل عمل * میان اعضای گروه G عضو گروه G است. یک مجموعه و عمل گروه اند، اگر به ازای هر x و y و z که عضو G باشند:
* (x, y) = x * y
و در G عضوی مانند e وجود داشته باشد که
e * x = x * e = x
x * x-۱ = x-۱ * x = e
که x-۱ وارون x است. نیم گروه توپولوژیک فاقد وارون است. و شرط سوم توپولوژیک بودن یک گروه:
x * (y * z) = (x * y) * z
اگر تابع σ را در G تعریف کنیم و g نیز مانند x عضو G باشد، طوری که
σg: G → G
σg = g * x
و اگر تابعی مثل γ در G تعریف شود، پیوسته باشد، یعنی:
γ (x) = x-¹
اگر x * y = w باشد که البته می دانیم w نیز عضو G است و 'x در همسایگی نزدیک x باشد، آن گاه x' * y نیز در همسایگی نزدیک w خواهد بود. همگرایی و واگرایی برون دادهای سیستم یا به عبارت دیگر ثبات (stability) سیستم به این خصلت گروه توپولوژیک مرتبط است.

تابع

تابع رابطه ای است که اعضای یک مجموعه (دامنه) را به مجموعه ای دیگر (برد) پیوند می زند، اما به این شرط که هر عضو دامنه فقط به یک عضو برد مرتبط شود. این شرط منافاتی ندارد با این که بیش از یک عضو دامنه به عضوی واحد از برد مرتبط شود.
پیوستگی را با توپولوژی تعریف کردیم. بر همین اساس پیوستگی تابع را نیز می توان تعریف کرد. تابع f پیوسته است، اگر دامنه اش فضای توپولوژیک (Mʹ, Ƭ ) و بردش فضای توپولوژیک (Nʹ, Ƭ) باشد که ʹƬ توپولوژی فضای N است. معکوس هر مجموعه باز باید مجموعه ای باز باشد. پس به عبارت دیگر f تابعی پیوسته است، اگر به ازای هر مجموعه v که عضو ʹƬ و به طریق اولی زیرمجموعه باز N است، (f (vعضو Ƭ باشد.
تابعی مانند f را در نظر بگیرید:
f: R → R ∀ f(x)=x
این تابع را همانی می نامند، چرا که مثلاً در f (۱) =۱تساوی ۱ با (f (۱ را فقط به این شرط می توان این همانی ۱ و ۱ دانست که مجموعه دامنه تابع f و مجموعه برد آن توپولوژی یکسانی داشته باشند. براساس تعریف توپولوژی و پیوستگی تابع و آنچه از توپوس گفتیم، اگر ۱ عضو مشترک دامنه و برد تابعی مثل p باشد و p:M→N، طوری که توپولوژی M و N متفاوت باشد، آن گاه ۱ ∈ M با ۱ ∈ N این همان نیست، ۱ همان ۱ نیست، گرچه ۱ باشد. با تغییر توپولوژی این همانی منقطع می شود. بر همین اساس نظام بین الملل رایج در ادبیات فارسی زبانان عموماً با International System و مشخصاً با آنچه در این نوشته و کتاب سیستم نامیده شده این همان نیست. البته چنین نیست که با ترجمه system به نظام ضرورتاً این همانی از دست برود. این نااین همانی اثر نااین همانی توپولوژیک است؛ سیستم شکل گیری گفتمانی.
اگر تعاریفی که تا این جا مطرح شدند به نظرمان نامربوط اند، مشکل در تصور ما از سیستم است. باید مشکل را رفع کرد و چون تصور غلط (یا درست) نیست تا تصحیح پذیر باشد، باید از حد تصور گذشت، البته نه از راهی که هافمن و کاپلان و رزکرانس رفته اند یا از راه هایی بس بی راه تر از آن ها. همین ها اساس انتظارها از سقوط آزاد و بدن آدمی و بید مجنون اند. معضلی مهم است که این تعاریف و به طور کلی ریاضی را محدود به حوزه اعداد تصور کنیم. گروه و عمل و تابع در مجموعه های اعداد نیز قابل تعریف اند، اما نه مجموعه از جنس عدد است و نه مجموعه ها به مجموعه های اعداد منحصرند.
این تعاریف غریب نیستند؛ وقتی در بهار در کنار برگ های نورس یک درخت، برگ خشکیده ای می بینیم که از سال قبل باقی مانده است، می گوییم سال دیگر این برگ های نورس مثل این برگِ خشکیده خواهند بود یا پارسال این برگ خشکیده مثل این برگ ها نورس بوده است. بعید است این پیش بینی و پس بینی مان را غیب گویی بدانیم، چرا که براساس (نوعی) شهود است. آنچه پیشتر آمد، قاعده مندی های تعریف شده این پیش بینی و پس بینی است. قاعده مندی این پیش بینی و پس بینی همان قاعده مندی انتظارهایی است که از گرانش و ماشین مکانیکی و ارگانیسم داریم؛ وقتی راه می رویم یک توپوس را شهود می کنیم، بی آن که توپولوژی اش را بدانیم. اما این توپولوژی نادانسته مفروض ماست که به ما می گوید پیوستگی در کار است و می توان مسیری (connection) را در پیش گرفت و قدم از قدم برداشت. برگ درخت و راه رفتن و سقوط آزاد و ساعت آونگی و خودرو و رایانه و ارگانیسم و جماعت و جامعه و نظام بین الملل و گفتمان نااین همان هستند، اما قاعده مندی شان همان است. اجتماع، جامعه، منطقه، فضای اجتماعی، فضای جامعه، فضای منطقه ای، و فضای بین المللی مانند نظام اجتماعی و نظام بین الملل ورد زبان ها هستند و در کتاب ها و مقاله ها و سخنرانی ها و مناظره ها و کلاس های درس تکرار می شوند. اما به راستی این فضاها بی توپولوژی چگونه چیزهایی می توانند باشند؟ شاید بتوان تصور کرد(!) چنین تصوراتی از فضا، خواه یک (پاره) خط باشد خواه اتم هیدروژن باشد خواه جماعت یا جامعه یا گفتمان یا نظام بین الملل، چه مایه بدریخت است.
در نوشته های نامورِ نامورانی خوانده ام، و شاید شما نیز خوانده باشید، که مثلاً جامعه مجموعه ای است از...؛ فرهنگ مجموعه ای است از...؛ حکومت مجموعه ای است از...؛ دولت مجموعه ای است از...؛ روابط بین الملل مجموعه ای است از.... مجموعه را باید تعریف کرد. حتی در این صورت هم یک مجموعه فقط یک مجموعه است. مجموعه اعداد حقیقی فقط مجموعه اعداد حقیقی است. در صورت تعریف یک توپولوژی برای این مجموعه، جایی و فضایی تعریف کرده ایم که مثلاً ۱ می تواند در آن جای داشته باشد. یک خط راست یک توپولوژی تعریف شده روی مجموعه اعداد حقیقی است. جامعه، فرهنگ، حکومت، دولت، منطقه و سیاست بین الملل را هم باید به مثابه یک جا، یک فضا یا در یک جا، در یک فضا یا در پیوند با یک فضا تعریف کرد.

فصل اول: قانون ها و نظریه ها

این کتاب را به سودای سه هدف می نویسم: نخست، بررسی نظریه های موجود درباره سیاست بین الملل و آن دسته از رویکرد(۴)ها به این موضوع مایه(۵) که دعوی اعتبار نظری دارند؛ دوم، برساختن(۶) نظریه ای درباره سیاست بین الملل که نارسایی های نظریه های موجود را چاره سازد؛ و سوم، بررسی بعضی از کاربردهای این نظریه . برای انجام گرفتن این سه کار پیش از هر چیز لازم است بگوییم که در حوزه سیاست بین الملل چه نظریه هایی وجود دارند و نیز لوازم آزمایش هر یک را برشماریم.

۱

پژوهندگان سیاست بین الملل واژه «نظریه» را گشاده دستانه به کار می برند و به هر کاری که توصیف محض نباشد اطلاق می کنند. ایشان به ندرت این واژه را برای ارجاع دقیق به آثار حائز شرایط و معیارهای فلسفه علم به کار می برند. برای رسیدن به اهدافی که برشمردم باید در انتخاب تعریف کلیدواژه های نظریه و قانون دقیق بود. برای نظریه دو تعریف رقیب وجود دارد، حال آن که از یک تعریف ساده قانون اقبالی گسترده شده است. قانون ها میان متغیرها رابطه هایی برقرار می کنند و متغیر به مفاهیمی گفته می شود که می توان به آن ها ارزش های متفاوتی بخشید. بیان صوری قانون چنین است: a → b، اگر وضعیت a برقرار باشد آن گاه وضعیت b نیز برقرار خواهد بود، طوری که a معرف یک یا چند متغیر مستقل و b معرف متغیر وابسته است. این صورتِ قانون در محکم ترین حالت است(۷)، یعنی اگر رابطه میان a و b ثابت باشد، قانون حاکم بر آن ها مطلق است. چنان چه ثبات رابطه چشمگیر باشد و در عین حال حدی از ناپایداری در آن مشاهده شود، آن گاه قانون حاکم این گونه بیان می شود: اگر وضعیت a برقرار باشد، آن گاه وضعیت b با احتمال x برقرار خواهد بود. ولی قانون به همین راحتی و براساس هر رابطه ای بنیاد نمی شود، بلکه رابطه باید مکرراً دیده شود. تکرار به این انتظار دامن می زند که اگر در آینده هم با a مواجه شویم، آن گاه به احتمال معینی b را نیز خواهیم یافت. در علوم طبیعی حتی قوانین محتمل(۸) نیز متضمن میزان زیادی از ضرورت اند. اشخاصی که سطح درآمد خاصی دارند با احتمالی معین به حزب دموکرات رای می دهند. چنین گزاره ای در علوم اجتماعی به منزله طرح گزاره ای شبه قانونی(۹) است. پیشوند شبه معنایی کمتر از ضرورت را افاده می کند. اما این گزاره حتی شبه قانون هم نخواهد بود، مگر رابطه مذکور در گذشته با چنان وفوری دیده شده باشد که انتظار وقوع احتمالی اش در آینده نیز به نسبت زیاد باشد.(۱۰)
بنا بر یک تعریف، نظریه گردایه(۱۱) یا مجموعه ای(۱۲) از قوانین است که همگی با رفتار یا پدیده خاصی در ارتباط اند. مثلاً شاید علاوه بر سطح درآمد، بتوان تعلیم و تربیت، تحصیلات و مذهب رای دهندگان و وابستگی های سیاسی والدین آن ها را نیز با نوع رایشان در پیوند(۱۳) قرار داد.(۱۴) اگر تمام قوانین محتملی که به این ترتیب وضع شده اند با هم در نظر گرفته شوند همبستگی(۱۵) بالاتری بین مشخصه (۱۶) های رای دهندگان (متغیرهای مستقل) و حزب منتخبشان (متغیر وابسته) به دست می آید. از این دیدگاه هیچ تفاوتی میان نظریه و قانون نیست، جز این که نظریه ها صرفاً از حیث کمّی پیچیده ترند.
این تعریف اول از نظریه است که آرزوی آن دسته از عالمان علوم اجتماعی را تحقق می بخشد که می خواهند با گردآوردن فرضیه (۱۷) های به هم پیوسته به دقت اثبات شده نظریه «بنا کنند». داستانی که در ادامه می آید نگرش اکثر عالمان سیاست را به نظریه نشان می دهد.
آن طور که هومر شهر تروآ(۱۸) را وصف می کند، حصار گرد آن هشت پا ضخامت داشته است. اگر برآورد او درست باشد، باید بتوان بقایای آن دیوار را حتی پس از گذشت چند هزار سال با جست وجوی دقیق پیدا کرد. این موضوع ذهن هاینریش اشلیمان را در ایام کودکی به خود مشغول کرده بود. پس وقتی بزرگ شد نظریه اش را به محک آزمون و تجربه زد. کارل دویچ از این داستان کوتاه استفاده می کند تا نشان دهد نظریه های تازه چگونه آزموده می شوند (۱۹۶۶، صص ۱۶۸-۱۶۹). نظریه از حدس و گمان زاده و در صورتی پذیرفته می شود که این گمانه ها تایید شوند. دویچ نظریه هایی از نوع قضایای شرطیه ساده (اگرـ آن گاه) را «نظریه های خاص» می نامد که ممکن است «بعدها در نظریه ای کلان جای گیرند». او سپس مثال های دیگری می زند و با این کار «از پرسش هایی با پاسخ بلی یا خیر» به «پرسش هایی کمی» روی می آورد. ما باید سعی کنیم بفهمیم چه مقدار از ترکیب «متغیرهای مختلف» [یعنی از هر متغیر چه مقدار] به نتیجه مورد نظر می انجامد (۱۹۶۶، صص ۲۱۹-۲۲۱ ).
در چنین الگوی تفکری چه چیزی می تواند مفید باشد و چه چیزی نمی تواند؟ همه می دانند که ضریب همبستگی(۱۹) هر قدر هم که بالا باشد، نمی تواند دلیلی قانع کننده بر وجود یک رابطه علّی باشد. با این حال مربع سازی(۲۰) ضریب همبستگی از حیث فنی به ما اجازه می دهد که بگوییم علت درصد مشخصی از انحراف از معیار(۲۱) را توضیح داده ایم. پس خیلی راحت می شود به این باور رسید که رابطه ای واقعی را شناسایی و اندازه گیری کرده ایم، در صورتی که فکر کنیم میان یک متغیر مستقل و یک متغیر وابسته رابطه برقرار کرده ایم، و از یاد ببریم که همه آنچه گفته شده صرفاً درباره مجموعه نقاطی بر روی کاغذ و خطی است که این نقطه ها را به هم می پیوندد. پس آیا همبستگی کاذب است؟ این پرسشی سرراست است، اما واقعاً پاسخی روشن ندارد. همبستگی نه کاذب است و نه صادق؛ صرفاً عددی است که هر کس می تواند با عملیات ساده ریاضی به آن دست یابد. همبستگی نه صادق است نه کاذب، اما رابطه ای که از همبستگی استنباط می کنیم می تواند صادق یا کاذب باشد. مثلاً فرض کنید کسی با برقرارکردن رابطه ای دقیق میان مقدار فشارِ واردشده بر یک گاری و مقدار جابه جایی آن یک قانون وضع کند. اگر شرایط ثابت نگاه داشته شوند و مقادیر دقیق باشند، رابطه برقرارشده یک واقعیت مشاهدتی است و قانون به دست آمده همواره معتبر خواهد بود. اما تبیین رابطه فشار و حرکت، بسته به این که مرجع ما ارسطو باشد یا گالیله یا نیوتن فرق خواهد کرد. اولین خطری که باید جداً از آن پرهیز کرد پذیرش بی قیدوشرط یک رقم به عنوان شاخص وجود یک پیوند(۲۲) است. این اجتناب کار نسبتاً آسانی است. اما مسئله بعدی مهم تر و حل آن نیز دشوارتر است.
حتی اگر به هر نحوی خود را قانع کرده باشیم که همبستگی از یک پیوند قطعی حکایت می کند، هنوز تعلیلی به دست نداده ایم که به معنای تبیین(۲۳) این پیوند باشد. فقط آن را به شیوه طبیعه(۲۴) ارسطویی ــ فقط و فقط به این شیوه ــ تعلیل کرده ایم؛ یعنی به همان شیوه ای که ارسطو رابطه فشار و حرکت را توضیح داده است. از منظر عملی، آگاهی از همبستگی بالای فشار و حرکت بسیار سودمند است. این شناخت توصیفی می تواند سرنخ هایی درباره اصول حرکت به دست دهد، که البته این شناخت همان طور که در عمل نشان داده می تواند به شدت گمراه کننده باشد. شاید اعداد و ارقام بتوانند آنچه را در جهان می گذرد توصیف کنند، اما هر قدر هم که دقت و صحت توصیف عددی زیاد باشد باز هم فقط توصیف است نه تبیین. آمار نشان نمی دهد که چیزها چگونه کار می کنند و با یکدیگر سازگار می شوند. آمار فقط توصیفی ساده است در قالب عدد. این قالب مقرون به صرفه(۲۵) است، زیرا آمار یک جهان را با نمونه برداری از آن و بازی با این نمونه ها توصیف می کند. آمارها به دلیل عملیات(۲۶) خلاقانه متنوعی که می توان با آن ها اجرا کرد مفیدند، چنان که بعضی از آمار ها را می توان برای وارسی اعتبار بعضی دیگر به کار برد. اما حاصل همه این ها فقط توصیف پاره هایی از جهان است، نه تبیین آن. عملیات آماری نمی تواند شکاف میان توصیف و تبیین را التیام بخشد. تجویز کارل دویچ این است: «تدوین یا اصلاح یک قضیه در چارچوبی احتمالاتی و معلوم ساختن این که چه میزان از برآمد را می توان براساس یک عنصر توضیح داد، و چه میزان از عناصر دیگر ناشی می شود یا خودبه خودی و مستقل است» (۱۹۶۶، ص ۲۲۰). اگر این توصیه را آویزه گوش کنیم، همانند طبیعی دان های ارسطویی رفتار خواهیم کرد. به هر مسئله ای چنان می پردازیم که گویی قرار است معلوم کنیم چه مقدار از حرکت گاری کذایی ناشی از فشار و شیب است و اصطکاک چقدر از آن جلوگیری می کند. با این شیوه تفکرمان همچنان در چارچوب همبستگی و تسلسل اسیر خواهد ماند. البته با این رویه دست کم شاید در عمل نتایجی مفید به دست آید. گرچه متاسفانه پژوهندگان سیاست بین الملل چنین تکاپوهایی را، حتی در حیطه های عملی، کمتر از خود بروز داده اند. حتی اگر اطلاعاتی مفید فراهم شود باز کارِ دشوارتر، یعنی فهم نظری آن ها، معطل می ماند.
«توهم استقرایی»(۲۷)، به قول لوی استراوس مردم شناس ساختارگرا، عبارت است از اعتقاد به این که حقیقت و تبیین آن با گردآوردن داده هایی هرچه بیشتر و بررسی موارد هرچه زیاد تر به دست می آید. اما هرچه داده های بیشتری را گرد آوریم و پیوندهای بیشتری را برقرار کنیم، باز هم خود را در موقعیتی نخواهیم یافت که چیزی دانسته باشیم. دست آخر ما خواهیم ماند و انبوهی از داده ها و کوهی از همبستگی ها. داده ها هرگز لب به سخن نمی گشایند و از خود چیزی نمی گویند. هیچ گاه مشاهده و تجربه مستقیماً به شناخت علت ها راه نمی برد. همان گونه که پراگماتیست امریکایی، پیرس(۲۸)، در جایی می گوید، «تجربه بی واسطه نه قطعی است و نه مردود، چون چیزی را ثابت نمی کند فقط وجود دارد. متضمن خطایی نیست، چرا که بر هیچ چیز جز خودش گواه نیست. به همین دلیل هیچ قطعیتی در اختیار نمی گذارد» (به نقل از نِیگل، ۱۹۵۶، ص ۱۵۰). داده ها، فاکت های ظاهری، و پیوندهای آشکار شناخت قطعی هیچ چیز نیستند. شاید معماهایی باشند که بالاخره روزی حل شوند؛ شاید هم جزئیات پیش پاافتاده ای باشند که اصلاً نیازی به تبیین ندارند.
اگر راه استقراباوری را در پیش بگیریم فقط می توانیم به بخش هایی از مسائل بپردازیم. خوش باوری محض است که خیال کنیم می توان این بخش ها را تجمیع کرد و آن ها را متغیرهای مستقلی در نظر گرفت که سرجمع تاثیراتشان بخش معینی از تغییرات متغیر وابسته را توضیح دهد. ما نمی دانیم چه چیزهایی را با هم جمع کنیم و آیا اصلاً تجمیع آن ها عملی مناسب است. شمار قطعاتی که می توان به عنوان اجزای یک مسئله در نظر گرفت نامتناهی است، همچنان که شمار روش هایی که می توان این بخش ها را با هم ترکیب کرد نامتناهی است. چه از حیث تجربی و چه از حیث شهودی هیچ کس قادر نیست با چیزها و ترکیب هایی نامتناهی کار کند. در مثال پیش رو راس اشبی(۲۹) هشداری بجا می دهد. اخترشناس ها در پی تبیین رفتار خوشه های ۲۰۰۰۰ عضوی ستارگان اند. یک مبتدی «به سادگی می گوید که می خواهد بداند این خوشه ها چگونه رفتار می کنند. به عبارت دیگر، به دنبال مسیر حرکت تک تک ستاره هاست. حتی اگر این کار را درست انجام دهد حاصل چیزی جز طوماری بلندبالا از نمودارهای عددی نخواهد بود. و تازه می فهمد که این چیزی نیست که از اول می خواسته است».(۳۰) اشبی نتیجه می گیرد که مسئله این است که بدانیم چه چیزی را می خواهیم بدانیم، بی آن که «در جزئیات بی فایده سردرگم شویم» (۱۹۵۶، ص ۱۱۳). شعار قدیمی «شناخت برای شناخت» جذاب و فریباست، شاید چون ضمن سرگرم کردن، ما را از شر مسئله دشوار هدف شناخت (شناخت چه؟ و برای چه؟) راحت می کند. اما چون فاکت ها خودشان لب به سخن نمی گشایند و پیوندها نیز هیچ گاه متضمن تبیینی قانع کننده درباره خود نیستند، لاجرم باید با این پرسش مواجه شد و به آن پاسخ گفت. همین که دریابیم ابژه های ممکن شناخت نامتناهی اند، ایده «شناخت برای شناخت» جذابیت خود را از دست می دهد و رنگ می بازد.
با وجود این، پژوهندگان امروزی سیاست بین الملل پایبندی بسیاری به استقرا نشان می دهند. آن ها موارد بسیاری را بررسی می کنند، به این امید که بالاخره پیوندها و الگوهای نظام مندی ظاهر شوند که «واقعیت بیرونی» را که زیاد هم از آن دم می زنند، بازنمایی کنند. این امید ظاهراً مبتنی بر این عقیده است که شناخت با قطعیات آغاز می شود و از راه استقرا می توان این قطعیات را کشف کرد. اما هرگز نمی توان با یقین گفت که وضعی از امور که با استقرا بدان می رسیم [گزاره حاصل از استقرا] با واقعیت عینی متناظر است. آنچه واقعیت می انگاریم مفهومی پیچیده است که در درازنای زمان ها و اعصار برساخته و بازساخته(۳۱) شده است.(۳۲) واقعیت از دل انتخاب ما و سازماندهی موادی ظاهر می شود که به صورت نامتناهی در دسترسمان قرار دارند. حال چگونه می توانیم تصمیم بگیریم که کدام را انتخاب و به چه صورتی مرتب کنیم؟ هیچ را هکار استقرایی نمی تواند پاسخگو باشد، چرا که مسئله دقیقاً تعیین ملاک و معیارهایی است که بتوان با آن ها استقرا را به طور مفید پیش برد.
کسانی که به طرزی اعجاب آور معتقدند که شناخت با قطعیات آغاز می شود، نظریه ها را کاخ هایی بناشده از خشت و ساروجِ حقیقت و استقرا می پندارند. ایشان نظریه ها را فرضیه هایی اثبات شده و به هم پیوندیافته تعریف می کنند. اما شناخت تجربی همواره مسئله دار(۳۳) است. تجربه اغلب ما را گمراه می کند. به گفته هاینریش هرتس(۳۴)، «آنچه از تجربه به دست می آید می تواند با تجربه هم ابطال شود» (۱۸۹۴، ص ۳۵۷). هیچ چیز نمی تواند تجربی و در عین حال مطلقاً صادق باشد: این حکمی است که امانوئل کانت وضع کرد و تا امروز هم، دست کم نزد عالمان علوم طبیعی، مورد اقبال گسترده ای است. از آن جا که گستره شناخت تجربی بالقوه نامتناهی است، بدون رهنمود [نظری] نه می توان دانست که چه اطلاعاتی را باید گرد آورد و نه این که چگونه باید آن ها را کنار هم قرار داد تا قابل فهم شوند. اگر می توانستیم جهانی را که به سوی خود می خواندمان بی واسطه درک کنیم، به نظریه حاجتی نبود. دریغ که نمی توانیم! فقط با هدایت نظریه، آن هم به معنای دوم آن، می توان به نحو قابل اعتمادی راه خود را از میان داده های بی شمار پیدا کرد.(۳۵)
نظریه ها نه صرفاً مجموعه هایی از قوانین، بلکه احکام و گزاره های تبیین کننده قوانین اند (ن.ک.: نیگل ۱۹۶۱، صص ۸۰-۸۱؛ آیزاک ۱۹۶۹، صص ۱۳۸-۱۳۹). نظریه از حیث کیفی با قانون تفاوت دارد. قوانین پیوندهای نامتغیر یا محتمل را شناسایی می کنند؛ نظریه ها نشان می دهند چرا این پیوندها برقرارند. هر اصطلاح توصیفی در یک قانون مستقیماً به رویه های مشاهدتی یا آزمایشگاهی گره خورده است و قوانین تنها در صورتی پذیرفته می شوند که آزمون های مشاهدتی و تجربی را با موفقیت از سر بگذرانند. نظریه ها علاوه بر اصطلاحات توصیفی، شامل تصورات نظری نیز می شوند. نظریه ها را نمی توان تنها از طریق استقرا ساخت، زیرا تصورات نظری را فقط می توان ابداع کرد نه کشف. ارسطو با حرکت واقعی سروکار داشت که همانا عبارت بود از نسبت های کوشش با جنبش که مواد تجربه عام اند. گالیله با گام هایی بلند از جهان واقعی فاصله گرفت تا آن را تبیین کند. ارسطو معتقد بود اشیا برحسب طبیعت خود به سکون تمایل دارند و کوشش لازم است تا به جنبش درآیند؛ گالیله می انگاشت که سکون و حرکتِ دوریِ یکنواخت هر دو ذاتی اشیا هستند و هر شیئی اگر در معرض نیروهای خارجی قرار نگیرد در هر یک از این دو حالت که باشد باقی خواهد ماند. نیوتن [به جای حرکتِ دوری یکنواخت در غیاب نیروی خارجی] حرکت در امتداد خط مستقیم را در سر پروراند. نظریه ای که او برای تبیین این حرکت بسط داد تصوراتی نظری از قبیل مرکز ثقل، شتاب لحظه ای، نیرو، فضای مطلق و زمان را مطرح ساخت که هیچ یک را نه می توان دید و نه به صورت تجربی تعیین کرد. مفاهیم(۳۶) نظری از ارسطو تا گالیله و سپس تا نیوتن برجسته تر شدند(۳۷) که این همانا دورشدن از آن چیزی است که ما تجربه حسی تلقی می کنیم.
تصور نظری می تواند یک مفهوم باشد، مثل نیرو؛ یا یک انگاشت باشد، مثل این فرض که جرم هر جسم در یک نقطه از آن جسم [مرکز ثقل] متمرکز است. تصور نظری چیزی را تبیین یا پیش بینی نمی کند. ما می دانیم، نیوتن هم می دانست، که جرم در یک نقطه جسم متمرکز نمی شود. اما این فرض منافی شان علمی نیوتن نبود، چرا که فرض ها و انگاشت ها اصراری ندارند که خودِ واقعیت باشند. آن ها نه صادق اند نه کاذب. تصورات نظری وجاهت خود را از موفقیت نظریه ها کسب می کنند. در مورد قانون های مطرح شده می پرسیم «آیا صادق اند؟»؛ در مورد نظریه ها می پرسیم «قدرت تبیین گری شان چقدر است؟». نظریه گرانش کیهانی نیوتن در مورد پدیده های خاکی و افلاکی تبیینی واحد به دست می دهد. قدرت تبیین گری این نظریه به تعمیم (۳۸) ها و قوانین تجربی ای متکی است که قبلاً ناهمگن و قیاس ناپذیر بوده و حال در سیستم تبیین گری واحدی گنجانیده شده اند، و نیز متکی است به سلسله ای از فرضیه های جدید که از این نظریه مشتق یا به واسطه آن مطرح شده اند، فرضیه هایی که خود به قوانین تجربی تازه ای رهنمون می شوند.
ارسطو در چارچوبی محدود به این نتیجه رسید که «هر جسم معینی می تواند در یک بازه زمانی، در طول یک فاصله، متناسب با کوششی که می شود جابه جا گردد» (تولمین، ۱۹۶۱، ص ۴۹). چه در طبیعه قدیم و چه در مکانیک جدید همبستگی بالای فشار و حرکت تصدیق می شود. اما این همبستگی چگونه تبیین می شود؟ فاکت هایی مثل همبستگی حرکت و فشار همچنان ثابت مانده اند؛ نظریه هایی که به عنوان تبیین کننده این فاکت ها پذیرفته شده بودند، از اساس تغییر کرده اند. قانون ها «امور مشاهدتی»اند؛ نظریه ها «فرایندهایی حدس ـ بنیاد(۳۹) هستند که برای تبیین امور مشاهدتی [مانند قوانین] طرح می شوند». نتایج تجربی پایدارند؛ نظریه ها هرقدر هم که تقویت و تحکیم شوند، باز هم نمی توان آن ها را فصل الخطاب دانست و حرف آخر را نمی زنند (اَندرِید، ۱۹۵۷، صص ۲۹، ۲۴۲). قانون ها سنگ اند و می مانند؛ نظریه ها آب اند و می روند.(۴۰)

از آن جا که دلیلی نمی بینم تا با تعریف نظریه به عنوان مجموعه دو یا چند قانون این واژه را ضایع کنم، با معنای دوم آن دمساز خواهم بود: نظریه ها قانون ها را تبیین می کنند. این معنا با کاربرد معمول واژه نظریه در بسیاری از نظریه های سیاسی سنتی، که بیشتر به تفسیر فلسفی توجه دارند تا به تبیین نظری، سازگار نیست. معنای دوم نظریه بیشتر با تعریف آن در علوم طبیعی و بعضی از علوم اجتماعی، به ویژه اقتصاد، همخوانی دارد. این تعریف همچنین پاسخ گوی نیاز ما به اصطلاحی است که بتواند متضمن کار همیشگی مان، یعنی فعالیت تبیین گری، باشد. برای فرارفتن از «فاکت های مبتنی بر مشاهده»، که مصرانه خواستار آن هستیم، باید پنجه در پنجه مسئله تبیین بیفکنیم. شوق تبیین تنها از کنجکاوی بیهوده آب نمی خورد، بلکه از میل به کنترل کردن، یا دست کم از آگاهی به امکان پذیری کنترل کردن نیز ناشی می شود و فقط نتیجه میلِ به پیش بینی نیست. پیش بینی تالی شناخت قاعده مندی(۴۱) پیوندهایی است که به قالب قانون درآمده اند. می توان طلوع و غروب خورشید را تنها براساس یافته های تجربی به طور کاملاً قابل اعتمادی پیش بینی کرد، بدون استفاده از نظریه ای که روی دادن آن را تبیین کند. پیش بینی قطعاً می تواند سودمند باشد: شاید نیروهای پیش راننده دو جسمی که در آستانه برخورد با یکدیگرند خارج از دسترس و کنترل ما باشند، اما اگر بتوانیم برخورد را پیش بینی کنیم، دست کم خواهیم توانست خود را از آسیب های ناشی از آن دور کنیم. با این همه، غالباً باز هم میل داریم که بتوانیم تا حدودی اعمال کنترل کنیم. قانون چون اصلاً نمی گوید که چرا یک پیوند خاص برقرار است، نمی تواند بگوید که آیا قادریم اعمال کنترل کنیم یا نه، و اگر آری، چگونه. برای نیل به این مقصود محتاج نظریه ایم.
اگرچه نظریه به جهان تبیین خواه مربوط است، اما همواره از آن متمایز می ماند. «واقعیت» با نظریه یا مدلی که احیاناً نظریه را بازنمایی می کند در تجانس نخواهد بود. از آن جا که عالمان سیاست اغلب می پندارند بهترین مدل آن است که واقعیت را با بیشترین دقت و جزئیات منعکس کند، باید در این باره بیشتر بحث کرد.
از مدل به دو شیوه اصلی استفاده می شود. مدل به یک معنا نظریه را بازنمایی می کند و در معنای دیگر واقعیت را، ضمن ساده سازی، مثلاً با حذف جزئیات یا کاهش مقیاس، مجسم می کند.(۴۲) این مدل اگر خیلی از واقعیت فاصله بگیرد بی فایده خواهد شد. مدل یک هواپیما باید مثل هواپیمای واقعی به نظر بیاید. اما قدرت تبیین گری با فاصله گرفتن از واقعیت به دست می آید نه با نزدیک شدن به آن. یک توصیف کامل کمترین قدرت تبیین گری را دارد؛ یک نظریه دقیق بیشترین قدرت تبیین گری را. دومی تا حد زیادی از واقعیت فاصله می گیرد، مثل علم فیزیک. چنین نیست که بریدن از واقعیت لزوماً خوب باشد، اما بدون این کار هر قدر هم که باهوش باشیم فقط می توانیم توصیف کنیم، نه تبیین. بر همین اساس جیمز کوننت(۴۳) در جایی علم را «تعهدی پویا به کاهش میزان تجربه باوری(۴۴) دخیل در حل مسائل» تعریف می کند (۱۹۵۲، ص ۶۲). مدل یک نظریه نیز به اندازه نظریه از واقعیت فاصله خواهد داشت. در مدل سازی یک نظریه به دنبال شیوه ای برای نمایش آن نظریه ایم، نه نمایش واقعیت مورد نظر. پس مدلْ نظریه را بازنمایی می کند، در حالی که تصورات نظری آن لزوماً از قلم می افتند، خواه این مدل مکانیکی باشد خواه ارگانیکی، ریاضیاتی یا هر نوع دیگر.
برخی عالمان سیاست درباره مدل های نظری چنان می نویسند که گویی از مدل هواپیما حرف می زنند. مثلاً ابتدا از مدل دولت محور(۴۵) سیاست بین الملل ایراد می گیرند که چرا از واقعیت دور افتاده است. سپس جهد می کنند مدل هایی بسازند که حتی الامکان آینه تمام نمای واقعیت باشند. موفقیت از نگاه ایشان این است که مدل و جهان واقعی عین یکدیگر و طابق النعل بالنعل باشند. خطایی که در این جا اتفاق می افتد درست نقطه مقابل خطایی است که امانوئل کانت از آن بیم داشت و در موردش هشدار می داد: ممکن است آنچه در نظریه درست است در عمل درست نباشد. اما همان گونه که کانت خود به درستی می دانست، این گفته به معنای این همانی نظریه و عمل نیست. نظریه بخش هایی از واقعیت را تبیین می کند و بر همین اساس از واقعیتی که تبیین می کند متمایز است. اگر این تمایز(۴۶) حفظ شود، روشن خواهد شد که استقرای برآمده از امر مشاهده پذیر نمی تواند به خودی خود نظریه تبیین کننده آن امر مشاهدتی را به دست دهد. آن گونه که آلبرت اینشتین در جایی گفته است، «می توان نظریه را با تجربه آزمود، اما به هیچ وجه نمی توان از تجربه به نظریه رسید» (به نقل از هریس، ۱۹۷۰، ص ۱۲۱). اگر ادعا کنیم که می توان از راه استقرا به نظریه رسید، مثل این است که ادعا کنیم پیش از مهیاشدن راه و ابزاری برای تبیین پدیده ها می توان آن ها را فهمید.
مسئله انکار و رد استقرا نیست، مسئله این است که استقرا چه کاری را می تواند انجام دهد و چه کاری را نمی تواند. استقرا در سطح فرضیات و قوانین به کار می رود نه در سطح نظریه ها. قانون با نظریه تفاوت دارد و این تفاوت در شیوه کشف قوانین و نحوه برساخته شدن نظریه ها منعکس است. فرضیه ها را می توان از نظریه ها استنباط کرد. اگر این فرضیه ها با قطعیت کافی اثبات شوند، قانون نام می گیرند. فرضیه ها به شیوه استقرایی نیز به دست می آیند. در این صورت نیز اگر با قطعیت کافی تایید شوند، جامه قانون به تن می کنند. بابلیان باستان زمان جزر و مد را با چنان دقتی پیش بینی می کردند که روششان تا اواخر سده نوزدهم همچنان بی رقیب بود. [اما] شناخت شبه قانون حرکت جذر و مد، هر قدر هم که این شبه قانون معتبر باشد، به کسی قدرت تبیین جذر و مد را نخواهد داد. از فرضیه پردازی درباره رابطه فلان چیز با بهمان چیز، فارغ از این که فرضیه چقدر خوب اثبات شده باشد، نظریه ای زاده نمی شود. پیوندها هیچ گاه تبیینی از خود ندارند، یا تبیینی قاطع از خود به دست نمی دهند.
اگرچه استقرا به خودی خود به بن بست نظری منجر می شود، با این حال پیش از اقدام به برساختن نظریه لازم است از خط و ربط ها و پیوندهای پیچیده چیزها و رویدادها درکی داشته باشیم. همزمان یک یا چند نظریه لازم است تا بدانیم باید دنبال چه نوع داده ها و روابطی باشیم. به نظر می رسد شناخت باید بر نظریه مقدم باشد، اما در عین حال، شناخت را فقط از راه نظریه می توان به دست آورد. این وضعیت خیلی شبیه معما(۴۷)ی این قضیه افلاطونی است که می گوید تا همه چیز را ندانیم، نمی توانیم چیزی بدانیم. پذیرش معنای تحت اللفظی این نظر همانا و افتادن در ورطه یاس از امکان شناخت همانا. بهتر است این گزاره را صورتی از مسئله استراتژیک تحصیل شناخت تلقی کنیم. در این صورت گزاره بالا چیزی نیست مگر یادآوری دشواری هایی که در هر حوزه ای برای درپیش گرفتن مسیر عقلانی نویدبخشِ پیشرفت وجود دارد.
اگر راه درستِ گام نهادن در این مسیر استقرا نیست، پس چیست؟ با تلقی اطلاعات به مثابه شواهد، و جمع آوری هرچه بیشتر این اطلاعات نمی توان از سطح قانون به سطح نظریه و از فرضیه پردازی به تبیین فرضیه جهش کرد. این جهش نه با تداوم جست وجوی پیوندها، بلکه با سعی در پاسخ گفتن به پرسش هایی از این دست میسر می شود: چرا چنین چیزی رخ می دهد؟ فلان چیز چگونه عمل می کند؟ کدام علت کدام است؟ این چیزها چگونه با هم جور می شوند؟
اگر نظریه کاخی ساخته شده از حقیقت و بازآفرینی واقعیت نباشد پس چیست؟ نظریه تصویری(۴۸) از یک ساحت(۴۹) یا بخش مشخص و محدود کنش است که به صورت ذهنی نقش می بندد؛ نمایش سازمان یک ساحت و پیوندهای میان اجزای آن است (ن.ک.: بولتسمن، ۱۹۰۵). مواد بی شمار هر بخش را می توان به بی نهایت صورت مختلف سازمان داد. یک نظریه نشان می دهد که بعضی عوامل(۵۰) از بقیه مهم ترند و روابط میان بقیه را تعیین می کنند. در واقعیت، هر چیزی به همه چیزهای دیگر ربط دارد و نمی توان یک ساحت را از دیگر ساحت ها تفکیک کرد. نظریه یک بخش را از بخش های دیگر جدا می کند تا به گونه ای عقلانی به آن بپردازد. مجزاکردن یک عرصه پیش شرط وضع و بسط یک نظریه است، نظریه ای که آنچه را در آن عرصه می گذرد تبیین می کند. اگر نتوان این پیش شرط را فراهم کرد، که البته امکانش هم وجود دارد، آن گاه برساختن نظریه برای موادی که در دست داریم غیرممکن می شود. همان طور که همواره معیار نظریه ها مفیدبودنشان است، در مجزاکردن یک بخش نیز مسئله واقعی بودن یا نبودن نیست ، بلکه مسئله مفیدبودن است. و معیار مفید بودن قدرت تبیین گری و پیش بینی نظریه ای است که احتمالاً برساخته خواهد شد.
هرچند نظریه ها از عالم مشاهده و تجربه منفک نیستند، اما پیوند آن ها با این عالم غیرمستقیم است. از همین رو بسیاری این طور حکم می دهند که درستی یک نظریه را هرگز نمی توان به راستی اثبات کرد. اگر مسئله «حقیقت» باشد، پس در وادی قانونیم نه نظریه. بر همین اساس جیمز کوننت شیمی دان می گوید: «یک نظریه فقط با نظریه ای بهتر کنار زده می شود» (۱۹۴۷، ص ۴۸). همین طور جان رادر پلات(۵۱) فیزیکدان می گوید: «هنگامی که به سنتزهای یکپارچه بزرگ نزدیک می شویم قدرت جبرباوری(۵۲) علمی تضعیف و تعین به صُدفه(۵۳) تبدیل می شود، چرا که سنتزهای بزرگ فقط اکتشافِ محض نیستند، آفرینش هایی هنری اند که از قریحه و سبکی منحصربه فرد زاده می شوند» (۱۹۵۶، ص ۷۵). این گزاره های کوننت و پلات می توانند شرح و تعلیقی باشند بر برهان مشهور هانری پوئانکاره(۵۴) ریاضی دان، که می گوید اگر بتوان برای یک پدیده تبیینی مکانیکی به دست آورد، پس همین کار را بی هیچ محدودیتی برای پدیده های دیگر هم می توان انجام داد.(۵۵) البته نظریه ها یک واقعیت را برمی سازند، اما نمی توان گفت که این همان واقعیت ناب است.(۵۶) به این ترتیب ما هم با بی نهایت داده مواجهیم، هم با بی نهایت تبیین ممکن از این داده ها. مشکل ما مضاعف است. فاکت ها نظریه ها را تعیین نمی کنند؛ حتی ممکن است بیش از یک نظریه با مجموعه ای از فاکت ها جور دربیاید. هیچ نظریه ای تبیین کننده نهایی فاکت ها نیست؛ هیچ گاه نمی توان مطمئن بود که یک نظریه خوب جای خود را به نظریه ای بهتر ندهد.(۵۷)
من تا این جا گفته ام که نظریه چه هست و چه نیست، اما هنوز نگفته ام که نظریه چگونه درست می شود. واقعاً چطور درست می شود؟ بهترین جواب کوتاه این است: «از راه خلاقیت»؛ البته این جواب کمکی به ما نمی کند. این سخن مسئله را مطرح می کند بی آن که راه حل را بگوید. اما چگونه می توان میان مشاهدات و تجربیات و نظریه هایی که آن ها را تبیین می کنند مسیری را در پیش گرفت؟ حتی طولانی ترین فرایندهای طاقت فرسای آزمون و خطا نیز به برساخته شدن نظریه منتج نمی شوند، مگر آن که در یک آن بارقه شهود(۵۸) بدرخشد و ایده خلاقانه ای ذهن را روشن کند. هیچ کس نمی تواند بگوید شهود چگونه دست می دهد و ایده ها چگونه زاده می شوند. فقط می توان گفت که شهودها و ایده ها از چه چیزی سخن می گویند: آن ها درباره سازمان موضوع مایه ها صحبت می کنند و حامل دریافتی از روابط نامشهود میان چیزها هستند؛ همچنین به پیوندها و عللی می پردازند که درک ما از امور مشاهدتی از طریق آن ها شکل می گیرد. کار نظریه رویت رخدادها و ثبت پیوندها نیست، تبیین آن هاست. فرمول شتاب جسمِ در حال سقوطِ آزاد چگونگی سقوط آن جسم را تبیین نمی کند. تبیین این پدیده را باید در چارچوب فیزیک کلاسیک جست وجو کرد، یعنی در کلیت نظام نیوتنی مجموعه ای از مفاهیم مرتبط(۵۹)، سازمانی از جهان فیزیکی که در آن رخدادهای مرتبط با یکدیگر به رخدادهایی طبیعی یا ضروری تبدیل می شوند. هنگامی که سیستم فهم، و اصل سازمان یابی آن درک شود، پدیده ها تبیین می شوند. همه این ها در سخنانی که ورنر هایزنبرگ(۶۰) به ولفگانگ پائولی(۶۱) نسبت می دهد به خوبی خلاصه شده است: «‘فهمیدن’ احتمالاً معنایی غیر از این ندارد: در دست داشتن همه ایده ها و مفاهیم لازم برای تشخیص این که پدیده هایی متعدد و متنوع اجزای یک کل واحدند» (۱۹۷۱، ص ۳۳).
با نظریه است که امر مشاهدتی(۶۲) تعریف و اهمیت آن روشن می شود. نظریه پدیده ها را چنان آرایش می دهد که به نظر برسد متقابلاً به یکدیگر وابسته (۶۳)اند؛ فاکت هایی را که قبلاً نامرتبط بوده اند به شیوه ای دیگر به یکدیگر می پیوندد؛ نشان می دهد که چگونه تحولات بعضی پدیده ها ضرورتاً متضمن تحول پدیده های دیگر است. سرشتن یک نظریه نیازمند تجسم الگویی است که به هیچ وجه برای چشم سَر قابل رویت نیست. این الگو از جنس جهان روزمره ما نیست. فاکت های علمی در مقایسه با همه چیزهایی که می توان به صورت قابل درکی وارد سیستم تبیین گری کرد، بسیار خاص و اندک اند. پس نظریه را باید از طریق ساده سازی برساخت. ضرورت ساده سازی یا با تعمق در هر نظریه آشکار می شود، چه نظریه اسحاق نیوتن باشد و چه نظریه آدام اسمیت، و یا با تامل در شیوه بدیل شیوه ای که نه در جست وجوی تبیین از طریق ساده سازی، بلکه در صدد بازتولید دقیق [واقعیت] از طریق توصیف جزء به جزء است. با ساده سازی عناصر اصلی آشکار، و روابط ضروری علت و وابستگی های متقابل مشخص می شوند یا معلوم می شود که کجا باید دنبال آن ها بگردیم.
حتی خالقان نظریه ها هم نمی توانند چگونگی پیدایش نظریه ها را توصیف کنند، مگر به صورتی گنگ و تلویحی. اما، با این همه، می توان عناصر نظریه ها را شناسایی کرد. در هر حوزه ای عزیمت از حدس و گمان های علیِ مبتنی بر بررسی های عینی و رسیدن به صورت بندی های نظری، که فاکت ها را به شیوه هایی خاص روایت کنند، دشوار است. برای حل این دشواری، ساده سازی لازم است که عمدتاً به چهار شیوه انجام می شود: ۱) مجزاساختن(۶۴)، که مستلزم توجه به کنش ها و تعاملات(۶۵) شمار اندکی از عوامل و نیروهاست، چنان که گویی در این اثنا چیزهای دیگر ثابت باقی مانده اند؛ ۲) انتزاع (۶۶)، که مستلزم نادیده گرفتن بعضی از چیزها به منظور تمرکز بر بعضی دیگر است؛ ۳) انباشت(۶۷)، که مستلزم این است که براساس معیاری برآمده از یک هدف نظری عناصر ناهمگون را در کنار هم جمع آوری و یک کاسه کنیم؛ و ۴) ایده آلیدن(۶۸)، که مستلزم پیش رفتن به نحوی است که گویی امور در حد کمال یا نزدیک به کمال اند، ولو چنین نباشد. معنای ساده سازی هرچه باشد، هدف ما تلاش برای یافتن یک جهت محوری در میان کلاف سردرگمی از جهت گیری هاست؛ هدف ما تعیین و استخراج اصل هادی(۶۹) است، حتی اگر اصول دیگری هم در کار باشند، یعنی جست وجوی عامل های اساسی در جایی که عوامل زیادی دخیل اند.
نظریه ها علاوه بر ساده سازی ، یا به عنوان شکلی از ساده سازی، انگاشت (۷۰)های نظری را نیز شکل می دهند. تصور این که جرم در یک نقطه [از جسم] متمرکز می شود، ابداع ژن ها، مزون ها و نوترون ها، مفروض گرفتن منفعت ملی و تعریف ملت ها به عنوان کنشگران یکپارچه و هدفمند؛ همگی نمونه هایی از انگاشت های متداول اند. نظریه ها ترکیباتی از گزاره (۷۱)های نظری و توصیفی اند. گزاره های نظری عنصرهای غیرواقعیت مند(۷۲) یک نظریه اند که باری به هر جهت و از سر تفنن وارد کار نمی شوند. آن ها داستان هایی تخیلی نیستند که مانند عهد باستان و قرون وسطا برای نجات یک نظریه ابداع و در آن گنجانده شوند.(۷۳) گزاره های نظری تنها در صورتی مطرح می شوند که تبیین را ممکن کنند. ارزش و اعتبار یک تصور نظری براساس فایده مندی نظریه مربوط به آن سنجیده می شود. تصورات نظری ما را به درک مفهوم و معنای داده ها قادر می کنند؛ داده هایی که محدودکننده آزادی ای هستند که تصورات نظری به واسطه آن ابداع می شوند. نظریه پردازان انگاشت های خود را می آفرینند. قابل قبول بودن یا نبودن هر انگاشت به ارزش و شایستگی ساختار علمی ای بستگی دارد که انگاشت جزئی از آن است.
برساخته شدن نظریه ها کاری فراتر از اجرای عملیات منطقاً جایز بر روی داده های مشاهدتی است. با قیاس(۷۴) نمی توان هیچ امری را تبیین کرد، چرا که نتایج قیاس و استدلال قیاسی منطقاً از پی مقدمات [صغری و کبری] می آیند. قیاس می تواند پاسخ های قطعی بدهد، اما نمی تواند چیز تازه ای به دست دهد. آنچه قیاس به دست می دهد پیشاپیش در مقدمات استدلال قیاسی [یعنی کبری] یا در مقدمه تجربی [یعنی صغری]، که به مواد قبلاً مشاهده شده مربوط است، وجود دارد. استقرا می تواند پاسخ های تازه بدهد، اما نمی تواند پاسخ قطعی بدهد: با افزایش و انباشت مشاهدات خاص نمی توان یک حکم عام و جهان شمول را ثابت کرد. ثمربخشی نظریه حاصل فرارفتن از رویکرد فرضیه ای ـ قیاسی(۷۵) است، چرا که این رویکرد ضرورتاً سترون است. هم استقرا و هم قیاس برای ساختن نظریه لازم اند، اما استفاده از ترکیب این دو فقط در صورتی به نظریه منتج می شود که ایده خلاقانه ای ظهور کند. پس برساختن نظریه و نیز اثبات آن هم پراهمیت تر و هم پیچیده تر از آنی است که تصور می شود. به همین ترتیب، رابطه نظریه با مشاهده، یا رابطه نظریه با واقعیت، هم غامض تر می شود.
مسئله تعریف اصطلاحات به کاررفته در یک نظریه را نمونه ای از این رابطه پیچیده در نظر بگیرید. به معانی متمایز فضا، انرژی، شتاب و زمان در نظریه های مختلف فیزیک فکر کنید. مسلماً تصوراتی از این دست خارج از نظریه ای که در آن به کار می روند هیچ معنایی ندارند (نیگل، ۱۹۶۱، صص ۱۷، ۱۲۷-۱۲۸). به راحتی می توان فهمید که تصورات نظری در بستر نظریه ای تعریف می شوند که در آن به کار رفته اند. تفکر در حوزه سیاست بین الملل معمولاً حول واژگانی از این دست می گردد: قدرت، زور، قطب(۷۶)، رابطه، بازیگر(۷۷)، ثبات(۷۸)، ساختار و سیستم. معنای این واژه ها بسته به رویکردی که به کارشان می برد فرق می کند. این وضعیت در هر حوزه ای که نظریه هایش متعارض و با یکدیگر ناسازگار باشند ضرورتاً برقرار است. این تعارض نظریه ها در معنای اصطلاحات به کاررفته در آن ها تفاوت ایجاد می کند. در سیاست بین الملل، و به طور کلی در علوم اجتماعی، نظریه ها ضعیف از کار درمی آیند. ضعف نظریه ها باعث عدم قطعیت معناها حتی در نظریه ای واحد می شود. در سیاست بین الملل، چه به علت ضعف نظریه ها و چه به سبب تعارض آن ها با یکدیگر، مناظره و مباحثه درباره موضوعات بسیار مهم میزان وابستگی متقابل در سطح ملی، ثبات پیکربندی (۷۹)های خاص قدرت، فایده مندی زور دشوار یا بی فایده می شود، زیرا طرف ها از موضوعات متفاوتی حرف می زنند، حال آن که واژه های یکسانی را برای آن ها به کار می برند. بی میلی به مواجهه با مسئله معنا که فقط از طریق مفصل بندی (۸۰) و پالایش نظریه ها می توان آن را حل کرد، مانع از حرکت به سوی علاج این درد می شود. در عوض گرایش غالب این است که مسئله معنا را به مسئله تکنیکی کاربردی ساختن اصطلاحات تبدیل کنند؛ کاری که البته هیچ کمکی نخواهد کرد. هر یک از اصطلاحاتی که در بالا یاد کردیم می توان در اکثر معناهایی که گفتمانمان به آن ها تخصیص می دهد کاربردی کرد. مثلاً اصطلاح «قطب ها» مرجع های تجربی واضحی دارد، چه به عنوان بلوک ها تعریف شود چه به عنوان قدرت های بزرگ. «قطب ها»، در هر دو تعریف، می تواند اصطلاحی توصیفی در گزاره قانون ها باشد. متاسفانه، کارآمدی تکنیکی معیار ضعیفی برای ارزیابی اصطلاحات است.
گرچه به راحتی می توان دید که تصورات نظری با نظریه مربوط به خود تعریف می شوند، به همان راحتی نیز می توان این نکته را نادیده گرفت که حتی واژگان توصیفی هم در روند تغییر نظریه ها معانی متفاوتی به خود می گیرند. استیون پِپر(۸۱) از «وابستگی متقابلِ تنگاتنگ واقعیت و نظریه» یاد می کند (۱۹۴۲، ص ۳۲۴). توماس کوهن(۸۲) آنچه را روی می دهد دقیقاً در چارچوب تحول «روابط مشابهت»(۸۳) در گذار از نظریه ای به نظریه بعدی تبیین می کند. ممکن است ابژه هایی که در یک نظریه به یک مجموعه یا مجموعه هایی متفاوت تعلق دارند، در نظریه ای دیگر به همان صورت یا به صورتی متفاوت طبقه بندی شوند، مثل خورشید، ماه، مریخ، و زمین در علم نجوم پیش و پس از کپرنیک. آن گونه که کوهن می گوید، اگر دو کس به نظریه های متفاوتی قائل باشند، «با هیچ اطمینانی نمی توان گفت که این دو چیز واحدی را مد نظر دارند، یا داده های مشابهی در اختیار دارند، اما آن ها را به دو روش متفاوت تفسیر یا شناسایی می کنند » (۱۹۷۰، صص ۲۶۶-۲۷۶ ). آیا ما تنها آنچه را می دانیم که می بینیم یا فقط آنچه را می بینیم که می دانیم؟ ذهن ما قادر نیست همه آنچه را که در آنِ واحد می بیند در خود ثبت و با آن کاری بکند. از همین رو است که تمایل پیدا می کنیم آنچه را ببینیم که می جوییم، آنچه را بیابیم که درکمان از علل امور ما را به اهمیت آن معتقد می کند.
تحولات نظریه ها در معنای واژگان، اعم از نظری و واقعیت مند، تغییر ایجاد می کنند. نظریه ها نه تنها معنای واژه ها را تعریف، بلکه عملیات مجاز و درست [بر روی داده ها] را نیز تعیین می کنند. مشکل عملیاتی(۸۴)، به معنایی که دمی پیش به کار بردیم، مسئله ای فرعی و صرفاً عملی است. اما معنای دیگر آن اهمیت اساسی دارد. نظریه ها نشان می دهند که چه چیز با چه چیز پیوند دارد و این پیوند چگونه برقرار می شود. نظریه ها دربردارنده معنا و درکی از چگونگی کارکردن چیزها و گردآمدن آن ها هستند و نیز این که ساختار یک حوزه تحقیق چه می تواند باشد. اگر سازمان یک بخش بر تعاملات متغیرهای درون آن اثر بگذارد، تا وقتی به سوال چگونگی پیوند آن متغیرها پاسخ نداده ایم دستکاری داده ها بی معناست. با وجود این، پژوهش های همبستگی محور(۸۵) طوری انجام می شوند که گویی در حوزه سیاست بین الملل متغیرها مستقیماً به هم پیوند خورده اند، بی آن که قیدوبندهای ساختاری بر آن ها اعمال شوند، چنان که گویی پدیده های مورد نظر همگی در یک سطح قرار دارند. ضریب های همبستگی روی هم تلنبار می شوند، بی آن که پرسیده شود چه نظریه یا نظریه هایی این انتظار را ایجاد می کنند که چه نوع پیوندی میان کدام متغیرها برقرار باشد.
کارهای پژوهشی بیهوده زیاد انجام می شود، چون اغلب سه پرسشی که در بدو کار و پیش از شروع هر پژوهش باید پاسخ داده شوند مغفول می مانند. آن پرسش ها از این قرارند:
  • آیا موضوع پژوهش به ما اجازه می دهد که از روش تحلیلی فیزیک کلاسیک استفاده کنیم، یعنی بررسی خصایص و تعاملات دو متغیر، در حالی که بقیه متغیرها ثابت نگه داشته می شوند؟
  • آیا موضوع پژوهش اجازه می دهد که در صورت کثرت متغیرها شیوه های آمارگیری متداول را به کار گیریم؟
  • آیا موضوع پژوهش هیچ رویکرد دیگری را برنمی تابد و به رویکرد سیستمی نیاز دارد؟
پاسخ پرسش اخیر در صورتی «مثبت» خواهد بود که موضوع مطالعه هم پیچیده و هم سازمان یافته باشد. پیچیدگی سازمان یافته(۸۶)، اصطلاحی که وارن ویوِر(۸۷) به کار می برد، مانع کاربرد شیوه های سنتی پژوهش می شود (۱۹۴۷، صص ۶-۷). باید رویکردی را برگزید که با موضوع مایه متناسب باشد. قواعد کار پژوهش در رویکردهای متفاوت فرق دارد. به گفته مارتین لَندو(۸۸)، «فرایند متناسب با تحقیق» مستلزم پیروی محقق از منطق و رویه ای است که روش شناسی او تجویز می کند (۱۹۷۲، صص ۲۱۹-۲۲۱). اکثر پژوهندگان سیاست بین الملل اساساً «فرایند متناسب با تحقیق» را رعایت نکرده اند. بدتر این که، آن ها اصلاً نتوانسته اند دریابند که فرایند متناسب با تحقیقشان چه می توانسته باشد. آن ها بیشتر در قید روش اند و کمتر به منطق استفاده از روش ها علاقه نشان می دهند. این باعث معکوس شدن اولویت مناسب [اولویت براساس میزان اهمیت] می شود، چون همین که یک روش شناسی اتخاذ می شود، انتخاب روش ها به مسئله ای صرفاً تاکتیکی تبدیل می شود. شروع سفری که به فهم پدیده ها ختم می شود بی معناست، اگر با این پرسش همراه نباشد که کدام مسیر روش شناختی ممکن است بتواند ما را به مقصد برساند. پیش از عزیمت، باید پرسید که با هر یک از طرح های نظریِ متفاوتی که از موضوع مایه در نظر داریم چه چیزی را می توان نشان داد. اگر فقط برای وقت گذرانی و بدون هرگونه ایده ای کار نمی کنیم، و خیال نمی کنیم که کار فقط یک عمل عضلانی است، پس باید در همان بدو تحقیق مسائل نظری را مطرح کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب نظریه سیاست بین‌الملل