فیدیبو نماینده قانونی نشر نفیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زیگورات

کتاب زیگورات

نسخه الکترونیک کتاب زیگورات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زیگورات

کسی؟! چه کسی؟ چه کسی می‌خواهد مشتی خاطره‌ی بی‌ارزش روان در زندگی دو انسان معمولی را بداند؟ روزهای بی‌هیجان، گاه تند، گاه آهسته، گاه سرد و خاموش، گاه گرم اما بی‌حادثه‌ای شنیدنی؟ چه کسی دوست دارد زیروبم چنین رابطه‌ای را بشنود؟ رابطه‌ای چون رابطه‌ی کودکی تهیدست در خانواده‌ای شلوغ و پرکودک با دیگر اعضای خانواده. برای چه کسی حتی بودن او اهمیت دارد؟ آمدنش، رفتنش، خوردنش و بزرگ شدنش؟

ادامه...
  • ناشر نشر نفیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زیگورات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

چون قایق روان بر هادسنِ مه آلود، پا به پای رودخانه به سوی اقیانوس پیش می رفتم و بی باک از ریزه های شبنم بر سر و رویم در دل مه خزنده ناپدید می شدم و رها در اندوه آهنگ مهتاب کلود دبوسی، آخرین قطعه ای که اویتا برایم نواخته بود، از تلخی ناباورترین خبری که ساعتی پیش خوانده بودم، می گریختم.

مانی عزیزم،
باید بروم. رفتنم نه به هوای دور شدن از توست که شاید بیشتر برای فرار از چیزی ست که می تواند رابطه ی من و تو را نابسامان تر کند. اما بدان که این خانه تنها سرایی ست که در زندگی  پس از کودکی ام بیش از هر جای دیگر در آن مانده ام. زیرا نوجوانی ام را در گریز از شکل ناممکن زندگی  آشفته ی پدر و مادر گذراندم و سال های جوانی پیش از تو را در گریخت گاه های ناپایدار دیگر. این را نیز بگویم که در این خانه آهنگ خاطره های شادمانه، زیبا، طرب انگیز و گاهی ملال آور بسیاری نواخته شده. خاطره های رنگارنگی که خواهم کوشید در ضمیر جانم نگه دارم تا شاید روزی برای کسی تعریفشان کنم.

مواظب خودت باش
اویتا

کسی؟! چه کسی؟ چه کسی می خواهد مشتی خاطره ی بی ارزش روان در زندگی دو انسان معمولی را بداند؟ روزهای بی هیجان، گاه تند، گاه آهسته، گاه سرد و خاموش، گاه گرم اما بی حادثه ای شنیدنی؟ چه کسی دوست دارد زیروبم چنین رابطه ای را بشنود؟ رابطه ای چون رابطه ی کودکی تهیدست در خانواده ای شلوغ و پرکودک با دیگر اعضای خانواده. برای چه کسی حتی بودن او اهمیت دارد؟ آمدنش، رفتنش، خوردنش و بزرگ شدنش؟
اویتا ناباورانه رفت و با خود همه ی هیاهوها و هیجان ها، تنش ها و گاه ناسازگاری ها را برد. تنها چیزی که گذاشت، آن پاره کاغذ منتظر بود که در میان خطوطش حتی به کجا و چگونه رفتنش هم اشاره نکرده بود، و این گربه ی پیر، که خاموش از گوشه ای به گوشه ی دیگر می لولید و چون خود من نمی دانست چه می جوید، و «مشتی خاطره». خاطره هایی که او خواهد کوشید تا فراموش نکند و من با کوشش تمام هم نخواهم توانست فراموششان کنم. آسان از یاد بردن کار من نیست، به خصوص از یاد بردن اویتا. شتابان در جایی از وجودت جای می گیرد، همه ی هماهنگی هایت را به هم می زند و خانه ای از نو بنیاد می کند با تعادلی دیگر. باورهایت را برهنه می کند، ریشه هایش را درمی آورد و خشکی بسترش را می نمایاند. فروکشیدن  فتیله ی جانت را به موقع درمی یابد و با تلاشی پیگیر سر سوخته اش را می تراشد و به زندگی بازش می گرداند. چنین آدمی حتی سال ها پس از رفتن ماندنی ست.
صدای شتاب آلود پنجه ی پاهای کوچک اما استوارش در هر سپیده دم و هر غروب بر چوب های نالان کف خانه تکرار می شد. آمدنش، رفتنش، نواختنش، حرف هایش، حرف هایش و از هر دری حرف هایش در ضمیر بیدار اما خاموش جانم می ماند، این جاوآن جا پرسه می زد، می خراشید، می آزرد و دِماغم را می فسرد. حالا دیگر نبود که فتیله ام را که پایین و پایین تر می سوخت، بالا بکشد و این گاه خوب بود و گاه کشنده.
خانه در تاریکی نامعمولی فرو رفته بود. پرده ها سراسر پنجره ها را پوشانده بود و اِزمی، گربه ی اویتا بی قرار می نمود. دستی به سروگوشش مالیدم و چراغ ها را یکی یکی روشن کردم. چشم هایم را بر جای خالی پیانوی پرشورش، که مثل بیابانی در چنگ باد به جانم چنگ می انداخت، بستم و کوشیدم رقص نرم انگشت هایش را بر کلیدهای پیانو بیافرینم و به هشت قطعه ی «کریسلریانا» ی او گوش بسپارم. آن شب بی آن که پرده از رفتن ناگهانی اش بردارد، این قطعه های افسون کننده را با تمام جانش برایم نواخت. باید وقتی چنان با اشتیاق وصفشان می کرد و از تغییرات خلقی شومان هنگام نوشتنشان برایم می گفت، از این که هر کدام از این قطعه های کوتاه دو روی افسرده و شیدای شخصیت قصه ی هافمن را می نمایاند، می دانستم که این آخرین بدرود اوست. وقتی زیروزبر شدن روحیه اش را هنگام رقصاندن نرم و تند انگشت هایش بر کلید های پیانو احساس کردم، باید می فهمیدم که او همان گونه که آمد خواهد رفت. با نوازش تارهای گیتارش به زندگی ام وارد شد و با نواختن نت های این جادوگر دنیای موسیقی پا از گستره ی زندگی ام بیرون گذاشت. شب پیش از رفتنش برای آخرین بار این هدیه ی زیبای «شومان» به «شوپن» را به من بخشید. دست هایش را که چون رقص نور بر سقف شب می لغزید و نت ها را می نواخت، هنوز در چشم انداز خیالم داشتم.
شب که به نیمه کشید از خانه و جای خالی او و نوازش پرده های سازهایش گریختم و به سوی هادسن مه آلود راندم و هم نوا با موج های آرام به راه افتادم. خاموش تر از رودخانه به دل مه خیس وارد می شدم و در شگفت بودم که چرا با رفتن اویتا این چنین سوت وکورم. تا این لحظه نمی دانستم که چون ستونی بر او تکیه زده ام؛ بااین همه تفاوت، مانند برگه های جورچین در او جفت شده ام؛ در جایی از تاروپودم تنیده شده، و نیز نمی توانستم باور کنم که در چنین شب سردی بر این ساحل بی پایان خواهم خزید و بی پروا از سروصدای سرسام آور اتومبیل های پرشتاب و از تندبادهای ناگهانی ای که ابرهای آب دار را به  دورم می پیچیدند و مرا در تیرگی شان فرو می بردند، با مرور همه ی لحظه های با او بودن بیش و بیش در خود فرو خواهم رفت.
مه اندوه زده حالم را بیشتر زیرورو می کرد و دیگر از هادسن و نرمه موج هایش هم دلم می گرفت و گریزی جز برگشت به خانه  نداشتم. یک راست به اتاق خالی اویتا رفتم و دریچه ی پنجره ی دل خواه او را گشودم. آسمان و زمین شهر لای مه سفید آلوده به غبار زردرنگ چراغ ها محو بود. روی صندلی کنار پنجره نشستم. انگشت های کشیده و موج دار اویتا بر پرده ها و نیم پرده های پیانو می لغزید و چون خزش ابرهای سرگردان مرا در هم  می پیچاند. خورشید در افق جان می داد و هم آوا با سوزوگداز نت های دردمند او بر پاره ابرهای سرگردان و سرشاخه های سپیدار آن سوی رودخانه ی شرقی خون می پاشید. واپسین پرتوهای نیمه جانش از شکاف دو پرده بر پیکر پرجنب وجوش اویتا می نشست و موهای قرمز روی دست هایش زیر پرتو نارنجی خورشید چون موجی از برگ های پاییزی به دست باد می لولید.
این قاب عکس تنها چیزی بود که اویتا با خود نبرده بود و در نیمه ی بالایی آن عکسی بود که با دلش پیوند داشت. مادرش با پیراهن بلند ابریشمی سراپا سفید روی صحنه ی خاکستری تالار تئاتر برادوی، در نقش اوا براون، نمایش نامه ی «اویتا» را بازی می کرد و پدرش در گوشه ی همان صحنه ی تیره گیتار به  دست آهنگ «در این شب هزار ستاره» را می نواخت. اویتا این داستان را بارها برایم تعریف کرده و هر بار می گفت، «این تنها باری ست که همه ی اعضای خانواده  با هم روی یک صحنه ایم،» و سپس انگشتش را روی شکم مادرش می گذاشت و لب هایش را غنچه می کرد، «من هم در این سلولم. مادرم به رغم بارداری سخت بسیار کوشید و بهترین اجرا را ارائه داد و پس از این نمایش سال ها بازی نکرد.»
به اندام سفیدپوش و ریزنقش مادرش در تاریکی صحنه خیره شده بودم و هنوز این پرسشم بی پاسخ مانده بود که چرا اویتا این عکس را با همه ی اهمیتش در این خانه ی پرخاطره اش جا گذاشت. آن را بالای سرش گذاشته بود و گاه پیش از بیرون آمدن از رختخواب، دستش را دراز می کرد، عکس را برمی داشت و خیره به صحنه، آهنگ «باید دوستم داشته باشی» را زمزمه می کرد.
گوشه ی سمت راست قاب، عکسی بود که در آن اویتای بسیار جوان پیراهن آبی دریایی پوشیده بود. چهره اش در این نور کم غمگین می نمود. چشم هایش از تندی روشنایی تابستان جمع شده و پلک های پایینی اش چون موجی نرم بالا آمده بود. ابروهای نازک و سرخ فامش را درهم کشیده و لب های صورتی رنگش را مثل غنچه ی نوشکفته به سمت جلو داده، داشت برای جمعی دیگر حرف می زد. درست مثل نخستین روزی که او را جلو کتابخانه ی قدیمی دانشگاه کلمبیا دیدم؛ در غروبی پاییزی، کنار مجسمه ی آلما می تر ایستاده بود و با بلندگوی دستی  سفیدی برای گروهی از جوان هایی که روی صندلی های آبی رنگ بین دو راه پله نشسته بودند پرشور حرف می زد. موهای روشن مایل به قرمزش را از بالای سر بسته بود و دم آزاد گیسوی گریزانش با حرکت تند سر و گردن به راست و چپ تاب می خورد.
بی توجه به صدای او از لابه لای آن هایی که ایستاده بودند، راهی باز کردم و از آخرین ردیف پله ها به سمت کتابخانه رفتم. نمی دانم درباره ی چه چیزی چنان با آب وتاب حرف می زد که دیگر دانشجوها برایش به هیجان می آمدند و پی درپی دست می زدند، و به رغم حس برانگیخته ی کنجکاوی ام نمی توانستم بمانم. قرار بود در یکی از اتاق های چوبی و نیمه تاریک کتابخانه با پروفسور لینگستون و چند دانشجوی انسان شناسی درباره ی هم گونی ژنتیکی مردم آسیا و آفریقای باستان گفت و گو کنیم.
وقتی همایشمان به پایان آمد و به پشت در کتابخانه رسیدم، همه رفته بودند، به جز اویتا و پسری که از خود او جوان تر می نمود و دسته های کاغذها و اعلامیه ها را جمع می کرد. پسرک بلندگو و مشتی خرت وپرت دیگر را برداشت، با اویتا خداحافظی کرد و رفت. غروب سردی بود. باد جسته و گریخته می وزید. کنار یکی از ستون های بلند ایستادم و شال گردنم را از کیفم بیرون کشیدم و دور سروسینه ام پیچیدم. اویتا هم شال بنفش رنگی دور گردنش انداخته بود. این را پیش از ورود به کتابخانه دیده بودم. با همه ی بی توجهی به سروصدا و حرف هایش ظاهرش را خوب پاییده بودم و همه ی ریزه کاری هایش در ذهنم مانده بود.
از پله ها پایین آمدم و با لبخندی گفتم: «انگار سوز برف است. قرار است تا شنبه هوا سرد باشد.» بساطم را روی سنگ پایه ی مجسمه گذاشتم و از جیب کتم پاکت سیگارم را بیرون آوردم.
اویتا کوله پشتی گنده اش را برداشت و بند کیف گیتارش را روی شانه اش گذاشت. لرزی به اندام نازکش داد و با صدای سرمازده گفت: «خوش  به حال قهوه فروش ها. کاسبی شان سکه است. البته منظورم قهوه کارها نیست. آن ها فقط زحمتش را می کشند.» از پله ها به سمت پایین آمدیم و به سوی در خروجی به راه افتادیم. او هنوز حرف می زد. با اشاره  به سوی قهوه خانه ی استارباکس گفت: «و این ها سودهای بی پایان به جیب می زنند.»
بی گمان سرمای نشسته در تنش او را به یاد گرمای قهوه انداخته بود. گفتم: «حالا که حرف قهوه شد، با یک فنجان قهوه چطوری؟» دنبال هم سخنی می گشتم تا چند دقیقه ای را که قهوه ای می نوشم تنها نباشم. البته تردید داشتم که او بتواند هم سخن موافقی باشد. این جور آدم ها هر فرصتی که می جویند سیاست مدارها را سرزنش می کنند. گناه همه چیز را به گردن آن ها می اندازند. این را هم می دانستم که در هم نشینی با آن ها بهترین راه این است که رشته ی سخن را به دست بگیری و درباره ی روزمرگی های بی خطر حرف بزنی، یا چون من تن به هیچ گونه جروبحثی ندهی.
شاید هم آن توان سخنوری او و گرد آوردن جمعی که با اشتیاق به او گوش می دادند، مرا به سوی او می کشاند و دلم می خواست چنین آدمی را از نزدیک بشناسم.
از کنار باغچه های خزان زده  به سرعت پیش می رفت و با همان شور حرف می زد، «از پیشنهادت ممنونم. خیلی وقت ندارم.» به گیتارش دست زد و گفت: «ساعت هشت شاگرد دارم.»
«معلم گیتاری؟»
«آره. گیتار، پیانو... باید از راهی خرجم را دربیاورم. اجاره ی سوراخ موشم را بپردازم. پول کتاب و خوراک و کفش و کلاه و هزار کوفت و مرگ دیگر را بدهم. شهریه ها را که دیگر حرفش را نزن. می بینی که چطور سرسام آور بالا می برند. فکر کنم تا بازنشستگی ام هم باید وام این شهریه ها را بپردازم. حالا اگر در این نظام آموزشی چیز به دردخوری یاد می گرفتیم، از پرداختن این همه پول شکایتی نداشتیم.»
در پیاده روی خیابان برادوی رو به روی شیشه های مه آلود یکی از رستوران ها، جایی که تا چند روز پیش هنوز دست فروش ها بساطشان را روی چرخ ها پهن می کردند و به دانشجوها و و رهگذرهای گرسنه و مشتاق، سوپ و غذاهای گرم، میوه های بومی یا گل می فروختند، ایستاد. گیتار را روی پایش تکیه داد و از جیب شلوارش دستمالی بیرون آورد و آب بینی اش را در آن خالی کرد. سپس انگشتش را به کوله پشتی اش گذاشت، «خروارخروار نوشته های مزخرف و بی پایه به شیوه ای پوچ و نادرست به خوردمان می دهند و از ما آن آدم های ماشینی  و بی احساسی که می خواهند می سازند. هیچ کدام از چیزهایی که به ما یاد می دهند به نیازهای اساسی بشر توجه ندارد. چیزهایی که نه تنها به بهبود وضع و زندگی آدم کمک نمی کند که زندگی اش را روزبه روز بیشتر به گرداب نابودی می کشاند. مغزش را مثل خزه های گنداب ها می پوساند. توان فکر کردن را از او می گیرد. یک مشت مزخرف را دست کاری می کنند و در قالب نیازی ضروری به ما می خورانند. به همین دلیل تعادل و هماهنگی انسان را با جامعه اش به هم زده اند و رابطه های خوب انسانی و احساس نجیب دوست داشتن و عشق ورزیدن دستخوش بحران است.»
به همین آسانی دوباره وارد بحث شد. فکر کنم پشت آن بلندگوی کوچکش هم درباره ی همین موضوع حرف می زد. آنی ایستاد. گیتارش را روی شانه اش جابجا کرد. گفتم: «باید دانشجوی هنر باشی. بگذار حدس بزنم؛ موسیقی می خوانی؟»
برای نخستین بار لبخند زد و زود لب های کلفت و صورتی اش را که با خندیدن گوشت زیر آن ها بیرون می زد و درشت تر می نمود، جمع کرد، «همه اول این طوری فکر می کنند. شاید بعد از این هم می خواهی بگویی، فلسفه می خوانم.»
گفتم: «نه، فکر کنم دانشجوی رشته ی ژنتیکی.» خواستم از روی ظاهرش حدس نزده باشم.
دوباره خندید، «ژنتیک مولکولی سیاسی می خوانم!» اگر مرا گیج نکرده بود، حدس بعدی ام این بود که دانشجوی علوم سیاسی ست. نزدیک قهوه خانه که رسیدیم سرش را روی شیشه ی کفاشی چسبیده به قهوه خانه گذاشت و با دستش دور چشم هایش سایبانی درست کرد و گفت: «مثل این که دوباره دیر رسیدم و کفاش بسته و رفته.» سپس به سمت من آمد و گفت: «از بهار چکمه هایم را داده ام تعمیر کند و یادم رفته بیایم بگیرم.»
«از بهار؟!»
خندید و گفت: «شاید هم از بهار پارسال!»
جلو در قهوه خانه ایستادم و با اشاره ی دست از او خواستم وارد شود. لحظه ای این پا و آن پا کرد و گفت: «باشد، ولی باید خیلی زود بروم.»
هوای قهوه خانه گرم و دل چسب بود. بوی گیرای قهوه و رفت وآمد مردم برایم خوشایند می آمد؛ دیدن آن صورت های سرمازده ی توی صف که از حال وهوای دلپذیر قهوه خانه شاد می نمودند و آهنگی که در زمینه پخش می شد؛ سروصدای دو دختر دانشجویی که دور میز دونفره ی پشت پنجره نشسته بودند و خیره به عکس خودشان در آن سوی  پنجره ی رو به شب، یک ریز در موهایشان چنگ می زدند و چیزهایی درباره ی آزمایشگاه و استادها و درس زبان فرانسه می گفتند؛ شکیبایی دختر قهوه فروش که با سازهای جورواجور مشتری ها می رقصید و خم به ابرو نمی آورد و به قول اویتا «بیچاره همه ی نان و قوتش به همین لبخندهای دروغین و صبر بی پایانش بسته است وگرنه باید گوشه ی خیابان بخوابد و نان خشک سق بزند» و از همه بیشتر خود اویتا که حتی دردها را با شور و حرارت وصف می کرد، همه به گونه ای در دلم شوقی نو می آفرید.
قهوه هایمان را با شیر و شکر مخلوط کردیم و دور میز خالی کنار پنجره، پشت شیشه های غبار آلود نشستیم. اویتا نمی دانست که این قهوه خانه و این میز پناهگاه هر شب من است و برای فرار از کسی که روزی از بودنش در خانه آرام می شدم، ساعت های بسیاری را در این جا و پشت این میز می گذرانم.
فنجان قهوه اش را که روی میز می گذاشت، دستش لرزید و چند قطره  از آن ریخت. کمی دستپاچه شد. گیتارش را به دیوار کنار پنجره تکیه داد و کت و شال گردنش را روی یکی از صندلی ها انداخت و خودش روی صندلی رو به روی من نشست. چشم هایش را که از آسمان ظهر تابستان و دریای پسینِ آفتابی پاییز آبی تر بود، به دوروبر چرخاند و سرانجام روی نگاه من نگه داشت. دستش را به سویم دراز کرد و گفت: «راستی، من اویتا هستم.»
گویی شیشه ای پر از یخ به دستم داد. انگشت هایش از ساعت ها ایستادن در سرما منجمد شده بود. نوک بینی اش سرخ بود و گونه های کوچکش سرخ تر. اما هنوز از همه ی این ها بیشتر دریای آبی چشم هایش بود که زیر نورهای زردرنگ قهوه خانه نگاه ها را غرق می کرد.
دست هایش را دور فنجان قهوه اش گره کرد و نفس عمیقی کشید، به گونه ای که صدای سوتی از سینه اش بیرون داد. هنوز حرف می زد. برای حرف زدن به بهانه یا اشاره ای احتیاج نداشت. به راحتی ذهنش برای شروع سخن آماده بود. هر مطلب ساده را چنان با آب وتاب می گفت که به نظر مهم می آمد و چنان با حرارت حرف می زد که وادار می شدی با دقت گوش کنی. رشته ی سخن را به دست گرفته بود و به نرمی از موضوعی به موضوع دیگر می خزید. به رغم او من ساکت بودم؛ گاه به حرف هایش گوش می دادم و گاه در چهره اش مات می شدم. این عادت دیرینه ی من است. آغازگر خوبی نیستم و برای فرار از پرگویی سر و ته هر سخن را زود به هم می آورم. حتی حرف هایی را که از پیش مشخص می کنم، به جایش فراموش می کنم و همیشه راحت ترم خاموش بنشینم و به حرف ها گوش بسپارم، شاید همین باعث شد که اویتا بماند و از ساعت قرارش دیرتر برود.
سرم را تکان می دادم و از خود می پرسیدم چه چیزی سبب شد که او را به قهوه دعوت کنم و آیا او هم در میان حرف هایش از خودش می پرسد چرا باید با این آدم خاموش کم حرارت به این جا می آمدم؟ ماهیت شخصیتش را برانداز می کردم و نمی دانستم چرا این کار را می کنم. در پس این چهره ای که کم کم سرخی اش را از دست می داد و سفید می شد و آن نگاه های دریایی اما نه آرام، بلکه دلواپس، دنبال حساسیت، راستی و ظرافت روحیه اش می گشتم و یا می کوشیدم در آن بی مهری، خودمحوری و دورویی بیابم. اگر می فهمید که به شناخت نخستین نگاهم اعتماد ندارم، بی گمان می گفت این بی اعتمادی هم از پیامدهای دردناک دنیای سرمایه داری ست. او می گفت و من به چشم هایش خیره شده بودم. گویا خودش هم از زیبایی شان آگاه بود. چون نگاه های خیره ی مرا به آسانی هضم می کرد و اگر جایی از دل سپردن به حرف های سرد و سستی آورش جا می ماندم و در پستی  و بلندی های نگاه گرمش گیر می کردم باکی نداشت. واژه ها را با آب وتاب و هیجان ردیف می کرد و لبخند مرا که در برابر سخنش شاید نابجا می نمود و به حظ من از موج های نیلگون چشم های همیشه ترش پیوند داشت، نادیده می گرفت.
گرم سخن، نگاهش به روزنامه ی روی میز بزرگ کنارمان افتاد، نیویورک تایمز روز پیش. تصویر روی آن عکس همان مرد سیاه پوستی بود که در ایستگاه متروی گرند سنترال دختری را گروگان گرفته بود تا بدین ترتیب به دست پلیس ها خودکشی کند. حرف را در دهانش نگه داشت و با لب های باز به عکس خیره شد.
گفتم: «من دو سه دقیقه پیش از این حادثه آن جا بودم.»
گفت: «جدی؟» و بی درنگ گفت: «چرا باید آدم بخواهد این جوری خودکشی کند؟» دوباره ساکت شد. قلپی از قهوه اش را هورت کشید. هنوز داغ بود. چشم ها و لب هایش را جمع کرد و آن را از گلویش پایین فرستاد. سرش را به سوی پنجره برگرداند و چون از پشت غبار و مه به جز چهره ی درهم کشیده اش چیز دیگری ندید، با دستش شیشه را پاک کرد، «می دانی؟ طنز داستان در این است که کنار تابلوی تبلیغاتی شرکتی که بیش از بیست و هفت سال در آن کار کرده بود، کشته شد.»
فهمید که این بخش از ماجرا را نشنیده ام. «خبر نداری؟ از کار بیرونش کرده  بودند. پس از بیست وهفت سال. نه بیمه ی بیکاری، نه بازنشستگی، و نه اتحادیه، آن هم با چند سر عائله.»
گفتم: «این را می دانم که کُلتش خالی بوده و قصد کشتن کسی را نداشته. فقط می خواسته پلیس ها را تحریک کند تا او را بکشند.»
«از اول حرفم دارم همین را می گویم. این نظام انسانیت نمی شناسد و فقط به منافع گروه کوچکی فکر می کند...»
ناگهان به ساعتش نگاه کرد. از وقت رفتنش گذشته بود. سراسیمه شد. از کیفش قلمی بیرون آورد و روی یکی از دستمال کاغذی های روی میز که جای جایش با قطره های قهوه  مرطوب شده بود، شماره تلفن و اسمش را نوشت و به دستم داد. کتش را پوشید. کیف و گیتارش را برداشت و گفت: «اگر دوست داشتی می توانی با این شماره به من زنگ بزنی.»
من هم گوشه ای از همان دستمال کاغذی را پاره کردم و شماره  تلفن همراهم را روی آن نوشتم و به او برگرداندم. این را به پاس ادب انجام دادم و یقین داشتم که هیچ کداممان با این شماره ها تماس نخواهیم گرفت. پاره دستمال کاغذی را از دستم گرفت و توی جیب جلو کیفش، جایی که خرت وپرت های زیادی ریخته بود، فرو کرد. بدین سان فهمیدم که شماره ام از همین حالا گم شد. گیتارش را روی شانه اش گذاشت، اما آنی دیگر برداشت. نگاهی از سر مهر به من کرد و پس از درنگی کوتاه دایره ی زیپ کیف آن را باز کرد. پای راستش را روی لبه ی یکی از صندلی ها گذاشت. گیتار را از کیفش بیرون کشید و روی سینه ی راست و زانویش تکیه داد. انگشت هایش را از بندها تا کرد و نواختن آهنگ «بهتر است با هم باشیم» از جک جانسون را شروع کرد. جمله ها را هم آهسته و زیر لب می خواند. آن هایی که در هر گوشه وکنار قهوه خانه نشسته بودند، رو به او برگشتند و خیلی زود همه ی همهمه ها فروکش کرد. حتی دو دختر دانشجو هم که حالا درباره ی فروشگاه های خرید لباس و کفش و کلاه و سلیقه ها ی مادرشان حرف می زدند، ساکت شدند. صدای اویتا و گیتارش که بلندتر شد، صدای لویی آرمسترانگ که از استریوی قهوه خانه پخش می شد و آهنگ «چه دنیای شگفت انگیزی» را می خواند، پایین آمد و رفته رفته خاموش شد. سپس دختر پشت پیشخان هم با او همراه شد. اما اویتا به هیچ یک از آن ها توجهی نداشت. لبخند ملایمی روی لب های کلفتش بود و راست در چشم های من نگاه می کرد. بی گمان این را در ازای قهوه ای که مهمانش کرده بودم، نواخت و وقتی نواختنش تمام شد و همه برایش کف زدند، کیف و گیتارش را روی کولش گذاشت و بار دیگر دستش را به سویم دراز کرد و شتاب زده دستی داد و رفت. پوست نوک انگشت هایش از هم نشینی با تارهای فلزی سفت و خشن شده بود، چنان که مرا به یاد تندر های ناگهانی بهاری می انداخت که با همه ی درشتی و تندخویی شان، لطیف ترین باران ها را به سروروی طبیعت می ریزند. وقتی از در بیرون رفت و به سمت ایستگاه متروی رو به روی در دانشگاه برگشت و از پشت شیشه ی غبارآلود قهوه خانه  باری دیگر سرش را برایم تکان داد، شماره اش را از روی میز برداشتم و در جیب درونی کتم گذاشتم.
همه ی آن شب و حتی تا چند روز پی درپی مثل کوزه ای که جلو رویت به زمین بزنند و هزار پاره شود و هر آن بازتاب صدای انفجارش در سکوت جمجمه ات تکرار شود فکرم از اویتا پر بود. با گام های بلند و نرم که گاه ضربه های دودلش در صدای هولناک افتادن ورقه های سنگین آهنی در نزدیکی ها گم می شد، در برادوی بی پایان و شلوغ پیش می رفتم و ملول از یک نواختی و از همه ی آن هایی که برایم مانده بودند و یک نواخت تر از آهنگ زندگی دوروبرم پرسه می زدند، به چشم های اویتا زل زده بودم، به سایه روشن های پیچیده اش، به سفیدی ناب دست نخورده اش که آبی کودکی را تا زیر سقف پلک ها در خود نگه داشته بود. به مژه های بورش که جای جایشان زیر پرتوهای زرد قهوه خانه می درخشید. بی گمان در چهره ی سرخ و هیجان زده اش که با هر درنگ رنگ می باخت و سفید و سفیدتر می شد، تازگی و جوانی جا خوش کرده بود. اگر کک مک های نارنجی روی بینی و گونه هایش نبود، هیچ چیز نمی توانست از گوارایی نگاه لاجوردی اش بکاهد. استخوان چانه اش با زمزمه کردن بیت «بهتر است با هم باشیم. آره، با هم به ستاره ها نگاه کنیم» می لرزید و لبخند ساده و غیرهنری اش لب هایش را کلفت تر می نمود و همه ی دندان های صاف و رو به توی دهانش را آشکار می کرد. لبخندی که شرمی پنهان را می نمایاند و بر چهره ی او که بی پروا بر سر همه ی ناملایمات فریاد می کشید، غریب می نمود.
وقتی انگشت هایش را چنان نرم و هنرمندانه بر تارها می لغزاند، او را با اویتای چند دقیقه پیش که فنجان قهوه را به آن آسانی روی میز سرریز کرد، یا اویتای چند دقیقه بعد که فنجان خالی قهوه اش را روی میز جاگذاشت و رفت، بسیار متفاوت دیدم. در انگشت های کشیده و پیانونوازش نیرویی بود که سحر می کرد و مرا به یاد مادام تاشچیان، معلم پیانوی کودکی ام در تهران می انداخت. زن میانسال ارمنی که هر پنج شنبه، سر ساعت پنج بعدازظهر به خانه مان می آمد و بی درنگ پشت پیانو می نشست و پیش از آغاز درس قطعه ی کوتاهی از ادوارد گریگ می نواخت و با این کار مرا یا شاید خودش را به راه می انداخت. همیشه از رگ های برجسته  و کک مک های قهوه ای پشت دست ها و پشت انگشت های دراز و سفیدش که پراکنده تا روی بازوهایش کشیده شده بودند، و از صدای دورگه و قهقهه هایش می ترسیدم. هیچ گاه این را به مادرم نگفتم، اما آن صدای کلفت و رگ های برجسته ی دست هایش مرا به یاد مرده ها می انداخت. گاه گمان می کردم که دارد می میرد و مرگ او از دست هایش شروع شده و گاه کابوس شبانگاهی ام می شد. شاید به همین دلیل به نواختن پیانو علاقه مند نشدم و پس از آن که از ایران به این بخش از دنیا کوچیدیم، دیگر هرگز به سراغش نرفتم.
زیر آسمان صاف و وزش بادهای تلخ به سوی خانه می رفتم و آهنگ نواخته بر گیتار اویتا را با سوت می زدم و ناخواسته به درس ها و حرف های مادام تاشچیان فکر می کردم. بی گمان غرق اویتا بودم، چون وقتی به خانه رسیدم و میشل را کنار شومینه دیدم، تازه یادم آمد که قرار بود با میشل نسخه ای از خط میخی عیلام دشت را بخوانیم و نوع روابط مردم آن سرزمین را با بومیان شرقی بررسی کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب زیگورات