فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سالار مگس‌ها

کتاب سالار مگس‌ها

نسخه الکترونیک کتاب سالار مگس‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۱۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سالار مگس‌ها

سالار مگس‌ها را نمی‌توان صرفا یک اثر دهه ی پنجاه قلمداد کرد زیرا که این اثر در کنار مطرح کردن دغدغه‌های زمان خود، به نوعی فرازمانی اسطوره‌ای دست می‌یابد. در تقلیدی خلاقانه از سبک ماجراجویی رابرت لویی استیونسن(۱۲) و طرح داستانیِ اثر معروف رابرت مایکل بلنتاین، جزیره مرجانی، گلدینگ دیدگاهی متفاوت از این آثار را در مورد ماهیت انسان به تصویر می‌کشد. وی که مانند بسیاری دیگر از ادیبان و هنرمندان وحشت و قساوت را در جریان جنگ جهانی لمس کرده و تحت تأثیر این وقایع قرار گرفته است، نمی‌تواند شرارت و توحشی که انسان قادر است به هم‌نوع خود روا دارد نادیده بگیرد. خطراتی که در این رمان متوجه نوجوانان می‌شود، از میان خود آن‌ها سرچشمه می‌گیرد. گلدینگ چنان در نتیجه حوادث جنگ به شرارت ذاتی انسان اعتقاد پیدا کرده است که نمی‌تواند مانند بلنتاین قهرمانان داستان خود را با این پیام که شرارت در دیگری نهفته است، توجیه کند.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سالار مگس‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: صدای صدف

پسرک مو بور چند قدم مانده به تخته سنگ خودش را کمی خم کرد و مسیر مرداب را در پیش گرفت. روپوش مدرسه اش را درآورده بود و با یک دست به دنبال خود می کشید ولی هنوز پیراهن خاکستری را به تن داشت و موهایش روی پیشانی اش چسبیده بود. هوا در شکافِ طولانی کوه که پایین تر به جنگلی منتهی می شد، از شدت گرما مثل حمام بود. او داشت به سختی از میان تنه ی شکسته ی درختان و گیاهان خزنده چهار دست و پا بالا می رفت که پرنده ای زرد و قرمز با صدایی سحرآمیز از بالای سرش رد شد. انعکاس صدا با بانگی دیگر درآمیخت:
«هی! یه دقیقه صبر کن!»
بوته های کنارِ شکاف تکانی خورد و قطره های باران به زمین پاشیده شد.
صدا گفت: «یه دقیقه صبر کن. گیر افتادم.»
پسر موبور ایستاد و جوراب های بلندش را چنان سریع و عادی بالا کشید که انگار برای لحظه ای به جای آن جنگل در یکی از شهرک های حومه ی لندن بود.
صدا دوباره به حرف درآمد:
«به سختی می تونم از لای این گیاهای خزنده حرکت کنم.»
صاحب صدا در حالی که شاخ و برگ ها، بادگیر چرب و کثیفش را می خراشیدند، عقب عقب از میان بوته ها بیرون آمد. زانوهای برهنه و گوشتالودش از خار بوته ها خراش برداشته بود. خم شد و به دقت خارها را از پاهایش برداشت و بعد چرخید. کوتاه تر و خیلی چاق تر از پسر موبور بود.
همان طور که دنبال جای پا می گشت، جلوتر آمد و از پشت شیشه های کلفت عینکش بالا را نگاه کرد.
«مردی که بلندگو داشت کو؟»
پسر موبور سرش را تکان داد.
«این جا یه جزیره ست. من که این طور فکر می کنم. تپه ای درست وسط دریا. شاید هیچ جاش آدم بزرگی نباشه.»
پسر چاق گیج و مبهوت به نظر می رسید.
«خلبانه بود. اما توی قسمت مسافرها نبود. توی اون کابین جلو بود.»
پسر موبور با نگاهی نگران و عصبی تپه را به دقت از نظر گذراند.
پسر چاق ادامه داد: «همه ی اون بچه های دیگه، بعضی هاشون باید در رفته باشن. آره. مگه نه؟»
پسر موبور تا جایی که ممکن بود با حالتی عادی به سمت آب راه افتاد. سعی کرد بی میل و در عین حال نه خیلی بی علاقه رفتار کند ولی پسر چاق با عجله به دنبالش رفت.
«اصلاً هیچ آدم بزرگی نیست؟»
«فکر نکنم.»
پسر موبور موقرانه این را گفت ولی بعد لذت یک جاه طلبی تحقق یافته به سراغش آمد. وسط شکاف روی سرش ایستاد و نیشخندی به تصویر برعکس پسر چاق زد.
«هیچ آدم بزرگی!»
پسر چاق لحظه ای فکر کرد.
«اون خلبانه.»
پسر موبور پاهایش را پایین آورد و روی زمین بخار کرده نشست.
«باید بعد از پایین انداختن ما رفته باشه. نمی تونست این جا فرود بیاد، روی چرخ های هواپیما.»
«بهمون حمله شد!»
«اون حتما برمی گرده.»
پسر چاق سرش را تکان داد.
«وقتی داشتیم پایین می اومدیم از یکی از پنجره ها نگاه کردم. اون طرفِ هواپیما رو دیدم. شعله های آتیش ازش بیرون می اومد.»
شکاف را برانداز کرد.
«این جا رو هم بدنه ی هواپیما به این روز درآورده.»
پسر موبور دستش را دراز کرد و لبه ی زبر و تیزِ تنه ی درخت را لمس کرد. برای لحظه ای چهره اش علاقه مند به نظر رسید.
پرسید: «چه بلایی سرش اومد؟ الان سر از کجا درآورده؟»
«طوفان به داخل دریا کشیدش. با اون همه تنه ی درخت که داشتن می افتادن کم خطرناک نبود. حتما هنوز چند تا بچه ی دیگه اون تو بودن.»
لحظه ای مکث کرد و بعد دوباره به حرف درآمد.
«اسمت چیه؟»
«رالف.»
پسر چاق صبر کرد تا متقابلاً اسمش پرسیده شود ولی چنین پیشنهادی برای آشنایی انجام نشد. پسر بور که رالف نام داشت لبخند مبهمی زد و بلند شد و دوباره به سمت مرداب راه افتاد. پسرک چاق پا به پایش حرکت می کرد.
«فکر کنم خیلی از ما این دور و بر پخش و پلا باشیم. کس دیگه ای رو ندیدی؟»
رالف سرش را تکان داد و سرعتش را بیشتر کرد. پایش به شاخه ای گیر کرد و زمین خورد.
پسر چاق نفس زنان کنارش ایستاد.
«خاله ام بهم گفته به خاطر آسمم بدو بدو نکنم.»
«آس ـ مار؟»(۱۵)
پسر چاق با کمی غرور گفت: «درسته. نفسم می گیره. من تنها بچه تو مدرسه بودم که آسم داشت. از سه سالگی هم عینکی بودم.»
لبخندزنان عینکش را درآورد و با چشمکی به طرف رالف گرفت و بعد هم شروع به پاک کردن شیشه های عینک با بادگیر کثیفش کرد. حالتی از درد و گرفتگی خطوط چهره ی رنگ پریده اش را تغییر داد. عرق روی گونه هایش را پاک کرد و فوری عینک را روی بینی اش قرار داد.
«اون میوه ها.»
نگاهی به دور و اطرافِ شکاف کوه انداخت.
«اون میوه ها. باید...»
عینکش را به چشم زد، قدم زنان از رالف دور شد و میان شاخ و برگ های درهم تنیده چمباتمه زد.
«یه دقیقه ای میام...»
رالف با احتیاط خودش را از شر شاخه ها خلاص کرد و یواشکی از میانشان رد شد. در عرض چند ثانیه صدای خس خس نفس های پسرک را پشت سر گذاشته و با شتاب به سمتی راه افتاد که به مرداب منتهی می شد. از تنه ی شکسته ی درختی بالا رفت و از جنگل خارج شد.
ساحل پر از درختان نخلی بود که در تابش نور قد کشیده یا خم شده و یا به سمتی متمایل شده بودند و برگ های سبز مثل پرِشان سر به فلک کشیده بود. بستر نخلستان پوشیده از علف های زبری بود که از شکستن و به زمین افتادن درختان زخمی شده بود و نارگیل های پوسیده و نهال نخل ها همه جا پراکنده بودند. پشت نخلستان به معنای واقعی کلمه جنگلی تاریک بود و فضای باز و عریض شکاف. رالف ایستاد، دستش را بر روی تنه ی خاکستری درختی گذاشت و چشم هایش را از درخشش آب جمع کرد. در روی آب، شاید بیش از یک و نیم کیلومتر دورتر، خیزاب های سپید به تپه ی مرجانی می خوردند و در پس آن دریای آزاد به رنگ آبی تیره بود. در قوس نامنظم مرجان ها، مرداب با آن سایه های رنگ به رنگ آبی و سبز و بنفش همچون دریاچه ای کوهستانی بی حرکت بود. ساحل در میان آب و دامنه ی پلکانیِ پر از نخل همچون کمان نازک بی پایانی به نظر می رسید؛ در سمت چپ رالف چشم انداز نخل ها و آب و ساحل به نقطه ای در بی نهایت می رسید و گرمای تقریبا نامرئی همیشگی بود.
رالف از دامنه نخلستان پایین پرید. غباری از ماسه روی کفش های سیاهش نشست و هُرم گرما به بدنش خورد. لباس هایش بر تنش سنگینی می کرد، کفش هایش را با حرص از پاها کند و با کشیدن بندجوراب های ساقه بلندش هر کدام را با یک حرکت درآورد. از راه پلکانی کنار تپه به بالا برگشت، پیراهنش را درآورد و آن جا در میان نارگیل های بر زمین ریخته و جمجمه ای شکل ایستاد. سایه های سبزِ جنگل و درختان نخل روی پوستش می لغزیدند. قلاب کمربندِ ماری شکلش را باز کرد و شلوار و زیرشلواری اش را درآورد. همان جا برهنه ایستاد و به ساحلِ خیره کننده و به آب چشم دوخت.
دوازده سال و چند ماهش بود، آن قدر بزرگ شده بود که شکم کوچک بچگانه اش از بین رفته باشد ولی نه آن قدرکه حالت خامی و بی دست و پایی نوجوانانه پیدا کرده باشد. تا جایی که به شانه های عریض و وزینش مربوط می شد، مشت زن خوبی از آب درمی آمد ولی حالت چشم ها و دهانش ملایمتی داشت که شرارت از آن برنمی آمد. با ملایمت دستی به تنه ی نخل زد؛ بالاخره مجبور بود حقیقت جزیره را باور کند. دوباره با خوشحالی خنده ای کرد و کله معلق زد. بعد روی پاهایش برگشت و به سمت ساحل پرید، زانو زد و ماسه ها را با بازوهایش به سمت سینه خود کشید. بعد عقب نشست و با چشم های براق و هیجان زده به آن نگاه کرد.
«رالف.»
پسر چاق خود را از دامنه ی نخلستان پایین کشید و با دقت روی لبه ی پله مانندی نشست.
«ببخشید کلی طول کشید. اون میوه ها.»
شیشه های عینکش را پاک کرد و آن را نوک بینی اش گذاشت. قاب عینک روی بینی اش خطِ هشتی صورتی انداخته بود. نگاهی منتقدانه به بدن طلایی رالف انداخت و بعد به لباس های خودش نگاه کرد. دستش را روی زیپ لباسش گذاشت که از روی سینه اش به پایین امتداد داشت.
«عمه ام...»
بعد مصممانه زیپ را پایین کشید و بادگیر را از سرش درآورد.
«این از این!»
رالف یک وری نگاهش کرد و چیزی نگفت. پسر چاق گفت: «به نظرم بخوایم اسم همشون رو بدونیم و یادداشت کنیم. باید جلسه داشته باشیم.»
رالف نکته را نگرفت و پسر چاق مجبور شد ادامه دهد.
با اعتماد به نفس گفت: «فقط با اسمی که تو مدرسه روم گذاشته بودن صدام نکنن، دیگه اهمیت نمیدم بهم چی می گن.»
رالف اندک علاقه ای نشان داد.
«اسمت چی بود؟»
پسر چاق از روی شانه اش نگاهی به عقب انداخت و به سمت رالف خم شد.
زمزمه کرد: «بهم می گفتن "پیگی(۱۶)."»
رالف بالا پرید و با صدای بلند خندید.
«پیگی! پیگی.»
«خواهش می کنم رالف!»
دستهایش را با دلهره به هم قلاب کرد.
«گفتم که نمی خوام...»
«پیگی! پیگی!»
رالف در هوای گرم ساحلی به رقص درآمد و بعد مثل یک هواپیمای جنگی که بال هایش عقب و آماده حمله است، برای به رگبار بستن به سمت پیگی برگشت.
«ووویژژژژ! تتتق تق تق تق تق تق!»
روی ماسه ها در جلوی پای پیگی شیرجه رفت و خنده کنان همان جا پخش زمین شد.
«پیگی!»
پیگی به زور نیشخندی زد. بر خلاف میل باطنی اش از همین قدر به رسمیت شناخته شدن هم راضی بود.
«به شرطی که به بقیه نگی...»
رالف سرش روی شن ها بود و بریده بریده می خندید. حالت درد و عذاب به چهره پیگی برگشت.
«نیم ثانیه.»
با شتاب به سمت جنگل برگشت. رالف بلند شد و با قدم های کوتاه و سریع به سمت راست رفت.
در این قسمت چشم انداز ساحل یک مرتبه با سطح چهارگوشی متلاقی می شد؛ سکوی بزرگی از گرانیت صورتی که ناسازگارانه در میان جنگل، دامنه ی پلکانی، مرداب و ماسه های ساحلی رخنه کرده و باراندازی به ارتفاع حدود یک و نیم متر به وجود آورده بود. سطح بالایی آن را لایه ی نازکی از خاک و علف های زبر در زیر سایه ی نخل های جوان پوشانده بود. خاک برای قد کشیدن نخل ها کافی نبود و وقتی نخل ها به ارتفاع حدود شش متر می رسیدند، خشک شده و می افتادند و تنه ی آن ها حالت موربی شکلی به خود می گرفت که برای نشستن راحت و مناسب بود. نخل هایی که سرپا بودند سقف سبزی درست کرده بودند که دور تا دورش را بازتاب های لرزان مرداب احاطه کرده بود. رالف خودش را روی سکو کشاند و متوجه سایه و خنکی آن جا شد، یک چشمش را بست و نتیجه گیری کرد که سایه های روی بدنش واقعا سبز بودند. به سمت لبه ی سکو رو به دریا جلو رفت و ایستاد و از آن بالا آب را نگاه کرد،تا ته آن شفاف و روشن بود و خزه های هرز استوایی و مرجان دیده می شدند. یک دسته ماهی ریز براق این ور و آن ور می رفتند. رالف با خودش چیزی با طنین دلنشین تارهای گیتار باس زمزمه می کرد.
«بوم بوم بوم!»
آن سوی سکو سحرانگیزتر بود. دست خداوند، شاید به شکل گردباد و یا طوفانی که خود را تا به آن جا کشیده بود، ماسه ها را نیز در مرداب روی هم انباشته بود و آبگیر بزرگ و عمیقی با لبه ی بلندی از گرانیت صورتی در ساحل بوجود آورده بود. پیش از این هم رالف از نمای فراخ آبگیرِ ساحلی فریب عمیق بودن آن را خورده بود و آماده برای ناامید شدن و سرخوردگی به این یکی نزدیک شد. اما جزیره به آن چه ظاهرش نشان می داد صادق بود و آبگیر که تنها مورد هجوم امواج بلند دریا بود، به شکل غیر قابل باوری چنان در یک طرفش عمیق می شد که آب به رنگ سبز تیره بود. رالف با دقت عمق تقریبا سی متری را وارسی کرد و به درون آن شیرجه زد. آب گرم تر از خونی بود که در بدنش جریان داشت، انگار در حمام خیلی بزرگی شنا می کرد.
پیگی دوباره ظاهر شد و روی لبه ی سنگی نشست و بدن سبز و سفید رالف را با حسادت تماشا کرد.
«تو خیلی خوب شنا می کنی.»
«پیگی.»
پیگی کفش و جورابش را درآورد و مرتب روی لبه ی سنگی گذاشت و انگشتان پایش را برای امتحان درآب فرو برد.
«داغه!»
«چه انتظاری داشتی؟»
«هیچ انتظاری نداشتم. عمه ی من...»
«بی خیال عمه ات!»
رالف شیرجه ای زد و با چشم های باز زیر آب رفت. کناره های ماسه ای آبگیر مثل دامنه های تپه جلوه می کرد. در حالی که بینی اش را گرفته بود، چرخی زد. نورِ طلایی رنگ روی صورتش رقصی کرد و پخش شد. پیگی شروع به درآوردن شلوارکش کرد. مصمم به نظر می رسید. بدن برهنه اش چاق و رنگ پریده بود. روی نوک انگشتانش از کناره ی ماسه ای پایین آمد و در حالی که لبخند پرغروری به رالف می زد، تا گردن در آب فرو رفت و همان جا نشست.
«نمی خوای شنا کنی؟»
پیگی سرش را تکان داد.
«شنا بلد نیستم. اجازه نداشتم. آسم...»
«بی خیال آس ـ مارِت.»
پیگی با شکیبایی و فروتنی این را تحمل کرد.
«تو خیلی خوب شنا می کنی.»
رالف در سراشیبی رو به عقب دست و پا زد، دهانش را در آب فرو برد و آب دهانش را به هوا پرتاب کرد. بعد سرش را بالا آورد و صحبت کرد.
«پنج سالگی شنا کردن یاد گرفتم. بابام بهم یاد داد. فرمانده نیروی دریائیه. مرخصی بگیره میاد و نجاتمون می ده. پدر تو چه کاره ست؟»
پیگی یکدفعه سرخ شد.
سریع گفت: «بابام مرده. مامانم هم...»
عینکش را درآورد و بی فایده دنبال چیزی گشت که با آن پاکش کند.
«با عمه ام زندگی می کردم. یه مغازه شیرینی فروشی داشت. هر چقدر شیرینی می خواستم بهم می داد. بابات کی میاد نجاتمون بده؟»
«به محض این که بتونه.»
پیگی در حالی که آب از بدنش می چکید، بلند شد و برهنه ایستاد و شیشه های عینکش را با جورابی پاک کرد. تنها صدایی که در آن گرمای صبحگاهی به گوششان می رسید غرش امواجی بود که به صخره می خوردند.
«از کجا می دونه ما اینجاییم؟»
رالف در آب لمیده بود. خواب همچون سرابی فرو برنده که با درخشش مرداب در کشمکش باشد، او را در بر گرفته بود.
«از کجا می دونه ما اینجاییم؟»
رالف فکر کرد چون، چون، چون. غرش آب بر روی صخره، دور به نظر می رسید.
«تو فرودگاه بهش می گن.»
پیگی سرش را تکان داد، عینک براقش را به چشم زد و رالف را آن پایین نگاه کرد.
«اونا نه. نشنیدی خلبان چی گفت؟ درباره ی بمب اتم؟ همه شون مردن.»
رالف خودش را از آب بیرون کشید، روبروی پیگی ایستاد و به این مشکل غیرعادی فکر کرد.
پیگی سماجت کرد.
«این جا یه جزیره ست، مگه نه؟»
رالف شمرده شمرده گفت: «من از یه تخته سنگ بالا رفتم. فکر می کنم یه جزیره ست.»
پیگی گفت: «همه شون مردن. اینم یه جزیره ست. هیچکی نمی دونه ما این جاییم. بابات هم نمی دونه. هیچکی نمی دونه...»
لب هایش لرزید. عینکش از بخار تار شده بود.
«شاید تا موقع مرگمون این جا بمونیم.»
با این حرف انگار گرما هم به حدی شدت گرفت که نگران کننده و مخاطره آمیز شد و مرداب با درخششی کورکننده به آن ها هجوم آورد.
رالف زیر لب گفت: «می رم لباسامو بردارم. اون طرف.»
تابش نامهربان خورشید را تحمل کرد و با قدم های سریع و کوتاه پا بر روی ماسه ها گذاشت، از سکو رد شد و لباس هایش را از این ور و آن ور پیدا کرد. دوباره پوشیدن پیراهن خاکستری به طرز عجیبی لذت بخش بود. بعد از لبه ی سکو بالا رفت و در سایه ی سبز راحت روی تنه ی درختی نشست. پیگی که بیشتر لباس هایش را زیر بغلش گرفته بود، خود را بالا کشید. بعد با دقت روی تنه ی افتاده ای نشست که نزدیک تخته سنگِ کوچکی روبروی مرداب بود. بازتاب درهم پیچیده ی نور، لرزان رویش لغزید.
فوری شروع به حرف زدن کرد.
«باید بقیه رو پیدا کنیم. باید یه کاری بکنیم.»
رالف چیزی نگفت. این جا جزیره ای مرجانی بود. حالا که از نور خورشید در امان بود، حرف های بدشگون پیگی را نادیده گرفت و با لذت خیال پردازی کرد.
پیگی پافشاری کرد.
«چند نفر این جاییم؟»
رالف جلو آمد و کنار پیگی ایستاد.
«نمی دونم.»
این جا و آن جا اندک نسیمی در هوای گرم و بخار کرده بر روی آب های صیقلی می وزید. وقتی نسیم به سکو می رسید، ساقه های نخل ها خش خش می کردند و نقطه های محو نور یا بر تنه ی نخل ها می لغزیدند و یا مانند اشیایی بالدار در میان سایه ها می چرخیدند.
پیگی به رالف نگاه کرد. سایه ها روی صورت رالف برعکس شده بودند؛ بالا سبزِ تیره تر و پایین از رنگ مرداب روشن تر. لکه های نور در میان موهایش می چرخید.
«باید یه کاری کنیم.»
رالف با بی توجهی او را نگاه کرد. مکانی خیالی که هرگز به طور کامل به حقیقت نپیوسته بود، سرانجام داشت به واقعیت درمی آمد. لب های رالف به لبخندی مسرت بخش باز شدو پیگی که آن را به مفهوم مورد توجه واقع شدن گرفته بود، با خوشحالی خندید.
«اگه واقعا یه جزیره باشه...»
«اون چیه؟»
لبخند از روی لب های رالف محو شده و به سمت مرداب اشاره می کرد. چیزِ کرم رنگی میان خزه های سرخسی بود.
«سنگه.»
«نه. صدفه.»
یک مرتبه پیگی پر از ذوق و هیجان شد.
«درسته. یه صدفه. یکی مثلش قبلاً دیده بودم. روی دیوار پشتی خونه ی کسی. بهش می گفت صدف حلزونی. توش فوت می کرد. بعد مامانش می اومد. کلی می ارزه.»
نزدیک بازوی رالف، نخل جوانی به سمت مرداب خم شده بود. در واقع سنگینی اش همین حالا هم تکه ای از خاک بینوا را از جا درآورده بود. به زودی می افتاد. رالف ساقه را کند و در ازدحامِ این ور و آن ور رفتن ماهی های براق شروع به کندوکاو در آب کرد. پیگی با حالت خطرناکی خم شد.
«مواظب باش. می شکنیش.»
«دهنتو ببند.»
حواس رالف به حرف زدنش نبود. صدفِ جالب و قشنگی بود و ارزش بازی کردن را داشت. اشباح زنده ی خیالش هنوز میان او و پیگی که مزاحم خیال پردازیش بود، قرار داشتند. نخل جوان با خم شدنش صدف را به میان خزه ها می کشاند. رالف یک دستش را اهرم کرد و با دست دیگرش نخل را به پایین فشار داد تا صدف که آب از آن می چکید بالاتر آمد و پیگی توانست آن را قاپ بزند.
حالا دیگر صدف نه فقط دیدنی بلکه قابل لمس نیز بود، رالف هم هیجان زده شد. پیگی پرت و پلا می گفت:
«یه صدف حلزونی، خیلی هم پولشه. مطمئنم اگه می خواستی یکی بخری باید کلی پوند(۱۷) خرج می کردی ـ اون صدفو روی دیوار باغش گذاشته بود و عمه من...»
رالف صدف را از پیگی گرفت و اندکی آب از بازویش به پایین راه گرفت. رنگ صدف کرم تیره بود و چند جایش هم لکه های صورتی کمرنگ داشت. بین سرش که ساییده شده و سوراخ کوچکی در آن بوجود آمده بود و لبه های صورتی دهانه اش اندکی کمتر از نیم متر بود، حالت مارپیچی داشت و طرح ظریف برجسته ای آن را پوشانده بود. رالف ماسه ها را از لوله ی گود آن بیرون تکاند.
گفت: «... مثل یه گاو مع مع می کرد. چند تا سنگ سفید و یه قفس پرنده با یه طوطی سبز داشت. البته تو سنگ سفید فوت نمی کرد، می گفت...»
پیگی مکثی کرد تا نفس تازه کند و به جسم براقی که در دست های رالف بود، ضربه ی ملایمی زد.
«رالف!»
رالف سرش را بلند کرد.
«می تونیم با این بقیه رو خبر کنیم. همدیگه رو ببینیم. وقتی صدامون رو بشنون میان...»
با خوشحالی به رالف لبخند زد.
«منظور تو هم همین بود، مگه نه؟ برای همین صدف حلزونی رو از آب گرفتی؟»
رالف موهای بورش را عقب زد.
«دوستت چطوری تو صدف حلزونی فوت می کرد؟»
پیگی گفت: «یه جورایی انگار تف می کرد. به خاطر آسمم، عمه اجازه نمی داد من فوت کنم.» یک دستش را روی شکم برآمده اش گذاشت: «دوستم می گفت هوا از این جا بالا میاد. تو امتحان کن رالف. تو بقیه رو خبر کن.»
رالف با تردید طرف کوچک تر صدف را به دهانش گذاشت و فوت کرد. فقط صدایی از دهانه ی صدف بیرون آمد. رالف آب شور را از لب هایش پاک کرده و دوباره امتحان کرد اما صدایی از صدف در نیامد.
«اون انگار تقریبا تف می کرد.»
رالف لب هایش را جمع کرده و هوا را به درون صدف پرتاب کرد. صدف صدایی مانند خارج شدن هوا از بدن، از خود بیرون داد. آن قدر برای پسرها سرگرم کننده بود که میان کرکر خنده هایشان رالف چندین بار در آن دمید.
«از این پایین توش فوت می کرد.»
رالف نکته را گرفت و هوا را از دیافراگمش با فشار به درون صدف دمید و آن هم فوری صدا داد. صدای بم و زمختی در زیر نخل ها غرید و در جنگلِ پیچ در پیچ پخش شد و انعکاسش در برخورد با گرانیت صورتی تپه به سمتشان برگشت. پرنده ها دسته دسته از بالای درختان به پرواز درآمدند و از میان بوته هاصدای جیغ زدن و دویدن آمد.
رالف صدف را از دهانش کنار برد.
«اوف!»
پس از صدای زمختی که از صدف بیرون آمده بود، صدای او به نظر مثل زمزمه ای بود. صدف را روی لب هایش گذاشت و نفس عمیقی کشید و یک بار دیگر در آن دمید. صدا دوباره غرشی کرد و بعد با فشارِ بیشترِ هوا در صدف، صدا یک پرده بالاتر رفت و گوش خراش و نافذتر از پیش شد. پیگی داشت با فریاد چیزی می گفت، چهره اش خوشحال و راضی بود و عینکش برق می زد. سروصدای پرندگان بلند شده بود و حیوانات کوچک سراسیمه این ور و آن ور می دویدند. نفس رالف بند آمد؛ صدا اوج خود را از دست داد، ضعیف شد و فقط فشار هوا باقی ماند.
صدف حلزونی از صدا افتاد، بی صدا مانند عاجی درخشان. صورت رالف از تنگی نفس کبود شده بود و فضای جزیره پر بود از سرو صدای پرندگان و طنین صداها.
«مطمئنم صدا تا چندین کیلومتر شنیده می شه.»
رالف نفسش بالا آمد و چند تنفس کوتاه کرد.
پیگی با تعجب فریاد زد: «یکی اوناهاش.»
کمتر از یک کیلومتری آن ها، در امتداد ساحل، کودکی در میان نخل ها ظاهر شده بود. پسری شاید شش ساله، بور و خوش بنیه که لباس هایش پاره و صورتش از میوه چسبناک و کثیف بود. شلوارش به دلیل واضحی پایین و بعد نصف و نیمه بالا کشیده شده بود. او از دامنه ی پلکانی نخلستان به روی ماسه ها پرید و شلوارش روی زانوهایش افتاد. آن را از پایش درآورد و با قدم های کوتاه به سمت سکو آمد. پیگی کمکش کرد تا بالا بیاید. رالف به دمیدن در صدف ادامه داد تا این که صداهایی از درون جنگل شروع به فریاد زدن کردند. پسر کوچک جلوی رالف چمباتمه زد و هشیارانه به بالا نگاه کرد. وقتی اطمینان خاطر پیدا کرد که این حرکت هدفمند بود، چهره اش راضی و خوشحال شد و شست صورتی رنگش که تنها انگشت تمیزش بود، توی دهانش کرد.
پیگی به طرف او خم شد.
«اسمت چیه؟»
«جانی.»(۱۸)
پیگی اسم را زیر لب با خود گفت و به سمت رالف فریاد کرد. رالف که همچنان داشت در صدف می دمید، علاقه و توجهی نشان نداد. صورت رالف از شدت درآوردن این صدای شگفت انگیز سیاه شده بود. فریادها از داخل جنگل نزدیک تر می شدند.
حالا نشانه های حیات در ساحل دیده می شد. ماسه ها در گرمای بخارخیز اندام های زیادی را در امتداد چندین کیلومتری خود از نظر مخفی می کردند؛ پسرها روی ماسه های داغ و بی صدا به سمت سکو می آمدند. سه پسر بچه هم سن و سال جانی در کمال تعجب سر و کله اشان از جایی در همان نزدیکی سبز شد که با میوه های جنگلی شکم چرانی می کردند. پسر کوچک تیره پوستی، نه خیلی کم سن تر از پیگی، توده ای از بوته را از هم باز کرد و با لبخندی شاد روی سکو آمد. بقیه هم آمدند. به تقلید از حالت معصومانه ی جانی روی نخل های افتاده نشستند و منتظر شدند. رالف به فوت های بریده بریده و نافذش ادامه داد. پیگی به درون جمع رفته، اسم هایشان را می پرسید و برای به خاطر سپردنشان اخمی می کرد. بچه ها همان حالت ساده ی مطیعانه ای را داشتند که در برابر مردان بلندگو به دست از خود نشان داده بودند. بعضی ها برهنه بودند و لباس هایشان را به دنبال خود می کشیدند، بعضی دیگر نیمه برهنه بودند یا کمابیش لباسی به تن داشتند که یونیفورم خاکستری، آبی یا حنایی مدرسه با ژاکت و یا پیراهنی کشباف بود. نشان، نوشته و حتی نوارهای رنگی روی بلوزهای بافتنی و جوراب های بلندشان بود. درزیر سایه ی سبز و بر روی تنه ی نخل ها سرهایشان همه نزدیک به هم بود؛ سرهای قهوه ای، بور، سیاه، بلوطی، خاکستری و ماسه ای؛ سرهایی که زیر لب چیزی می گفتند، پچ پچ می کردند و یا سراپا چشم شده بودند و رالف را با نگاه شان ارزیابی می کردند. چیزی در حال انجام بود.
بچه هایی که تک به تک یا دوتایی در امتداد ساحل می آمدند، وقتی از گرمای بخارخیز رد شده و نزدیک تر می رسیدند، یک مرتبه در معرض دید قرار می گرفتند. اول از دور موجود سیاه خفاش مانندی به چشم می آمد که رقص کنان روی ماسه ها در حرکت بود و بعد از آن بود که اندامش مورد توجه واقع می شد. خفاش سایه ی بچه ای بود که در اثر تابش عمودی خورشید کوچک تر از حد معمول و تکه سایه ای در میان پاهای پرشتاب دیده می شد. حتی در حال دمیدن، رالف متوجه آخرین جفت اندامی شد که بالای سکو رسیدند، سایه های سیاه سراسیمه. دو پسر با کله های کوچک گرد و موهایی مثل طناب، پایین پریدند و مثل سگ ها نفس زنان و با ریشخندی به رالف آن جا نشستند. دوقلو بودند و چشم ها از چنین تکرار باورنکردنیِ با نشاطی از تعجب خیره می ماند. آن ها با هم نفس می کشیدند، با هم نیششان باز می شد، پر و قبراق و سرزنده بودند. لب های خیسشان رو به رالف از هم باز شدند؛ انگار پوست کافی روی صورتشان نبود به طوری که نیم رخشان مبهم و دهانشان باز مانده بود. پیگی عینک براقش را پایین آورد و می شد در خلال صدای صدف شنید که اسم آن ها را تکرار می کند.
«سام، اریک، سام، اریک»
بعد گیج شد؛ دوقلوها سرشان را تکان دادند و به هم اشاره کردند و همه خندیدند.
سرانجام رالف دست از فوت کردن برداشت و آن جا نشست. صدف حلزونی در یک دستش بود و سرش روی زانوهایش خم شده بود. بازتاب صداها و صدای خنده ها هم زمان کم و کمتر شد و سکوت برقرار گشت.
در بخار گرم ساحلی که مثل الماس می درخشید، یک سیاهی بالا و پایین می رفت. اول رالف آن را دید و آن قدر به تماشا کردن ادامه داد تا حالت مصمم نگاهش همه ی چشم ها را به آن سمت کشید. بعد آن شبح از وهم سایه ها پا به درون روشنی گذاشت و معلوم شد بیشترِ سیاهی از لباس بود تا سایه ها. جمعی از پسرها که لباس های عجیب و غریبی به تن داشتند، در دو خط موازی رژه می رفتند. شلوارک، پیراهن آستین کوتاه و انواع و اقسام رخت و لباس هارا به دست گرفته بودند اما همه کلاه نقابدار چهارگوش سیاهی با نشان نقره ای به سر داشتند. سراپایشان را ردای سیاهی با صلیب نقره ای بر روی سمت چپ سینه پوشانده بود و بر روی همه ی رداها یقه ای چین دار قرار داشت. صورتشان از گرمای استوایی، فرود، جستجو برای غذا و حالا این رژه رفتن در ساحل سوزان مثل نخل های تازه شسته عرق کرده بود. پسری که گروه سرود را هدایت می کرد هم همان لباس را به تن داشت ولی نشان روی کلاهش طلایی رنگ بود. وقتی گروهش به فاصله ده متری سکو رسید، با فریاد فرمانی داد و آن ها نفس زنان و عرق ریزان از حرکت ایستادند. خود او جلو آمد، با حرکتی که ردایش را به هوا بلند کرد، روی دست هایش بر سکو پرید و به درون چیزی که به چشمش تاریکی مطلق می آمد، زل زد.
«مرد شیپورچی کو؟»
رالف که متوجه شده بود او از شدت نور خورشید چیزی نمی دید، جوابش را داد.
«مرد شیپورچی در کار نیست. منم.»
پسر جلو آمد و در حالی که صورتش را جمع کرده بود، به رالف زل زد. منظره ی پسری مو بور با صدف کرم رنگی بر روی زانویش به نظر او را راضی نکرده بود. به سرعت چرخید و ردایش دورش پیچید.
«پس کشتی در کار نیست؟»
پسر در ردایی که این ور آن ور می شد بلند قد، لاغر و استخوانی بود و موهای قرمزش از زیر کلاه لبه دار سیاه دیده می شد. کک و مک داشت و چهره اش از فرط ناامیدی درهم رفته و گریان و زشت به نظر می رسید، ولی ابلهانه نبود. چشم های آبی روشنش خیره و ناامیدانه نگاه می کردند و داشتند حالت خشم و عصبانیت به خود می گرفتند.
«مردی این جا نیست؟»
رالف از پشت سرش صحبت کرد.
«نه، ما یه گردهمایی داریم. بیاین و به ما ملحق بشین.»
گروه پسرهای رداپوش شروع به متفرق شدن از روی خطشان کردند. پسر قد بلند با فریاد به آن ها گفت:
«گروه سرود! سرِ جاتون بایستید.»
گروه با حالت بی حوصلگی تسلیم شده و در حالی که زیر نور خورشید این ور آن ور می شدند، به خط ایستادند. چند نفر از آن ها زیر لب شروع به اعتراض کردند.
«اما مریدو.(۱۹) خواهش می کنیم مریدو... نمی شه؟»
بعد یکی از پسرها با صورت به روی ماسه ها افتاد و خط به هم ریخت. آن ها پسری را که افتاده بود به سمت سکو کشیدند و گذاشتند دراز بکشد. مریدو با آن چشم های خیره، حال و روزش کمی بهتر از بقیه بود.
«بسیار خب. بشینین. ولش کنین.»
«اما مریدو.»
مریدو گفت: «همش از حال می ره. در گیب، در آدیس(۲۰) و صبح ها سر سرود مذهبی.»
این آخرین مکان با نیشخندِ گروه سرود همراه بود که مثل پرندگان سیاه روی تنه های متقاطع نخل ها پهن شده بودند و رالف را با علاقه ورانداز می کردند. پیگی اسم کسی را نپرسید. برتری گروه سرود با لباس های یکدست و قدرت بی اعتنایِ صدای مریدو او را ترسانده و عقب رانده بود. خود را کنار رالف کشید و با عینکش سرگرم کرد.
مریدو به سمت رالف چرخید.
«هیچ آدم بزرگی نیست؟»
«نه.»
مریدو روی تنه ای نشست و دوروبرش را نگاه کرد.
«پس باید مراقب خودمون باشیم.»
پیگی که در کنار رالف احساس امنیت می کرد، محجوبانه به حرف درآمد.
«برای همین رالف ترتیبِ گردهمایی رو داد تا تصمیم بگیریم چه کار کنیم. اسم ها را شنیدیم. این جانیه. اون دو تا، دوقلو هستن، سام و اریک. اریک کدومتونه؟ تو؟ نه، تو سامی.»
«من سامم.»
«منم اریک.»
رالف گفت: «بهتره همه اسمی داشته باشن. من رالفم.»
پیگی گفت: «بیشتر اسم ها رو می دونیم. همین حالا فهمیدیم.»
مریدو گفت: «اسم بچگونه ست. چرا من جک(۲۱) باشم؟ من مریدو هستم.»
رالف سریع به سمت او برگشت. این صدای کسی بود که می دونست تو مخ خودش چی می گذره.
پیگی ادامه داد: «خب، اون پسره... فراموش کردم...»
جک مریدو گفت: «تو زیادی حرف می زنی. دهنت رو ببند خپل.»
صدای خنده بلند شد.
رالف فریاد زد: «اون خپل نیست. اسم واقعیش پیگیه.»
«پیگی!»
«پیگی!»
«اوه، پیگی!»
فریاد خنده به هوا رفت و حتی کوچک ترین بچه هم به بقیه پیوست. برای لحظه ای پسرها حلقه ی پیوسته ای از همدلی و موافقت بودند و پیگی بیرون این حلقه، قرمز شده و سرش پایین بود و دوباره داشت عینکش را پاک می کرد.
سرانجام صدای خنده افتاد و نام گذاری ادامه یافت. بعد از جک دومین نفر گروه سرود از لحاظ قد و قواره موریس بود که البته چهارشانه تر بود و دائم لبخند می زد. پسرلاغر اندام مرموزی هم بود که کسی او را نمی شناخت و به شدت خویشتندارانه کناره گیر و مخفی کار بود. زیر لب گفت که اسمش راجر(۲۲) بود و دوباره سکوت کرد. بقیه گروه بیل، رابرت، هرولد و هنری(۲۳) بودند. پسری که غش کرده بود، نشست و به تنه ی نخلی تکیه داد، رنگ پریده لبخندی به رالف زد و گفت که اسمش سیمون(۲۴) بود.
جک صحبت کرد.
«باید برای نجات خودمون یه فکری بکنیم.»
صدای همهمه بلند شد. یکی از پسرهای کوچکتر، هنری، گفت که می خواست به خانه برود.
رالف با بی توجهی گفت: «دهنت رو ببند.» صدف حلزونی را بلند کرد و گفت: «به نظرم برای تصمیم گیری هامون باید یه رئیس داشته باشیم.»
«یه رئیس! یه رئیس!»
جک با غرور و گستاخی آشکار گفت: «من باید رئیس باشم چون خواننده گروه سرود هستم و می تونم نت سی رو با صدای بالا بخونم(۲۵).»
باز هم همهمه.
جک گفت: «خب من...»
مردد مانده بود تا این که بالاخره پسر تیره پوست، راجر، حرکتی کرد و حرف زد.
«بیاین رای بگیریم.»
«آره!»
«رای گیری برای رئیس!»
بازی رای گیری به دلنشینی بازی با صدف حلزونی بود. جک شروع به اعتراض کرد اما سرو صدا از یک خواسته ی جمعی برای داشتن یک رئیس به انتخاباتی با هلهله و فریاد به نفع رالف بدل شد. شاید هیچ کدام از پسرها دلیل خوبی برای این موضوع نداشت؛ حالت جک بیشتر از همه رئیس مَآبانه بود و پیگی هوش و درایت بیشتری نشان داده بود. رالف نشسته بود و سکون و آرامشی پیرامونش وجود داشت که او را متمایز می کرد؛ قد و قواره اش، ظاهر جذابش و به طور خیلی مبهم ولی مقتدرانه ای صدف حلزونی. کسی که در آن شی ء ظریف دمیده بود و حالا با آن شی ء به روی زانویش روی سکو منتظر آن ها و از بقیه جدا بود.
«اونی که صدف داره.»
«رالف! رالف!»
«اونی که چیزی مثل شیپور داره رئیس باشه.»
رالف دستش را به علامت سکوت بالا برد.
«بسیار خب. کی می خواد جک رئیس باشه؟»
گروه سرود از روی ترس با تسلیم دست هایشان را بالا بردند.
«کی منو می خواد؟»
همه ی دست ها به غیر از دست پیگی و گروه سرود بلافاصله بالا رفت. بعد پیگی هم با بی میلی دستش را بلند کرد.
رالف شمرد.
«پس من رئیسم.»
صدای کف زدن و هلهله از حلقه ی پسرها بلند شد. حتی گروه سرود هم کف زدند و صورت جک طوری از شرم و حقارت سرخ شده بود که کک و مک های روی پوستش دیده نمی شدند. مصمم از جا بلند شد و بعد تغییر نظر داد و در فضای پر صدا دوباره سر جایش نشست. رالف به او نگاه کرد، مشتاق بود چیزی پیشنهاد کند.
«البته گروه سرود متعلق به توست.»
«می شه اونا نیروی مسلح باشن.»
«یا شکارچی.»
«میشه.»
حالت برافروختگی چهره ی جک فروکش کرد. رالف دوباره دستش را به علامت سکوت تکان داد.
«جک رئیس گروه سرود هست. می شه اونها... می خوای اونا چه کاره باشن؟»
«شکارچی.»
جک و رالف با محبت خجالت آمیزی به هم لبخند زدند. بقیه با اشتیاق شروع به حرف زدن کردند.
جک بلند شد.
«بسیار خب، لباس مخصوص گروه سرود رو در بیارید.»
پسرها انگار که از کلاس درس خلاص شده باشند، از جا بلند شدند و تندتند شروع به حرف زدن کردند و رداهای سیاهشان را روی چمن ها به روی هم ریختند. جک ردایش را روی تنه ای کنار رالف گذاشت. شلوارک خاکستریش از عرق به تنش چسبیده بود. رالف نگاه ستایش آمیزی به آن ها انداخت و وقتی جک نگاهش را دید، توضیح داد:
«من سعی کردم روی اون تپه برم تا ببینم همه طرف آب هست. اما صدف تو ما رو این جا کشید.»
رالف لبخندی زد و صدف حلزونی را برای برقراری سکوت بالا گرفت.
«همه گوش کنید. من زمان لازم دارم تا راه حلی پیدا کنم. همین الان یکدفعه نمی تونم تصمیم بگیرم چه کار کنیم. اگه این جا یه جزیره نباشه، ممکنه خیلی زود نجات پیدا کنیم. پس لازمه بدونیم این جا جزیره هست یا نه. همه باید همین دوروبر بمونن و منتظر باشن و دور نشن. سه نفرمون ـ بیشتر باشیم، قاتی پاتی میشه و همدیگه رو گم می کنیم ـ سه نفرمون می ریم اکتشاف و متوجه می شیم. منو و جک و...»
به چهره های مشتاق دورش نگاه کرد. کلی مورد برای انتخاب کردن داشت.
«و سیمون.»
پسرهای دور و بر سیمون ریز ریز خندیدند و او با خنده از جا بلند شد. حالا که رنگ پریدگی ناشی از غش برطرف شده بود، سیمون پسر لاغر کوچکی بود با پوستی روشن و شفاف و نگاهی که از زیر انبوه موهای مجعد سیاهش دیده می شد.
سری به رالف تکان داد.
«میام.»
«و من.»
جک چاقوی ضامن دار بزرگی را از پشت سرش قاپ زد و به درون تنه ی نخل فرو کرد. صدای همهمه بلند شد و بعد از بین رفت.
پیگی تکانی خورد.
«من میام.»
رالف به سمت او چرخید.
«تو به درد این جور کارا نمی خوری.»
«به هر حال...»
جک صریح گفت: «ما تو رو نمی خوایم. سه نفر بسه.»
شیشه های عینک پیگی برق زد.
«وقتی صدف رو پیدا کرد من باهاش بودم. قبل از همه باهاش بودم.»
جک و بقیه توجهی نکردند و پراکنده شدند. رالف، جک و سیمون از سکو پایین پریدند و روی ماسه های ساحلی از کنار آبگیرِ بخار کرده گذشتند. پیگی گیج و سردرگم به دنبالشان رفت.
رالف گفت: «اگر سیمون وسط ما راه بره، می تونیم از بالای سرش با هم حرف بزنیم.»
هر سه ریتم قدم هایشان را با هم هماهنگ کردند، البته هر از گاهی سیمون باید دو قدم برمی داشت تا از آن ها عقب نماند. رالف ایستاد و به سمت پیگی برگشت.
«ببین.»
جک و سیمون وانمود کردند که متوجه چیزی نشدند و به راه رفتن ادامه دادند.
«نمی شه بیای.»
عینک پیگی دوباره تار شده بود، این بار از روی تحقیر.
«تو به اونا گفتی. بعد از چیزی که بهت گفته بودم.»
صورتش سرخ شد و لب هایش لرزید.
«بعد از این که بهت گفتم نمی خوام...»
«از چی داری حرف می زنی؟»
«این که بهم پیگی بگن. گفتم تا وقتی اونا پیگی صدام نکنن مهم نیست. گفتم نگی و تو یه راست رفتی و گفتی...»
سکوت میانشان حکمفرما شد. رالف با توجه بیشتری به پیگی نگاه کرد و دید که او آسیب دیده و خرد شده بود. بین عذرخواهی کردن و بیشتر اهانت کردن دست و پا زد.
بالاخره با صراحتی رئیس مآبانه گفت: «پیگی بودن بهتره از خپل بودنه. به هر حال اگه ناراحت شدی ببخشید. حالا برو و اسم ها رو بپرس پیگی. کارِ تو اینه. فعلاً.»
برگشت و به دنبال آن دو نفر دیگر دوید. پیگی بلند شد و بارقه های خشم و آزردگی کم کم از گونه هایش محو شد. به سمت سکو برگشت.
سه پسر با چالاکی روی ماسه ها راه می رفتند. جذر و مد کم بود و نوار باریک ساحلی پوشیده از علف های هرز و به سفتی یک جاده بود. جذابیتی دل انگیز این منظره و پسرها را در بر گرفته بود. آن ها متوجه جذابیت اطرافشان و خوشحال از آن بودند. همدیگر را نگاه می کردند، با هیجان می خندیدند و بدون این که به هم گوش کنند با هم صحبت می کردند. هوا آفتابی بود. رالف که ترجمان این حال و هوا را بر عهده خود تلقی می کرد، کله معلقی زد و افتاد. وقتی خندیدنشان تمام شد، سیمون با کمرویی به بازوی رالف ضربه ای زد و باز به خنده افتادند.
جک بلافاصله گفت: «زود باشین بریم! ما برای اکتشاف اومدیم.»
رالف گفت: «تا اونور جزیره می ریم و دور تا دورش رو نگاه می کنیم.»
«اگه جزیره باشه...»
با نزدیک شدن عصر، بخار و مه وهم انگیز هوا کمتر می شد. آن ها به طرف دیگر جزیره رسیدند که شکلی واضح و مشخص و حال و هوایی عاری از افسون و جادو داشت. قطعه سنگ های هم سطح روی هم انباشته بودند و قطعه ی بزرگی به درون مرداب فرو نشسته بود که پرندگان دریایی روی آن لانه درست کرده بودند.
رالف گفت: «مثل خامه روی یه کیک صورتی.»
جک گفت: «نمی شه این جا رو دور بزنیم چون راه دور زدن نداره. یه پیچ کوچیک داره و معلومه که گذشتن از این تخته سنگ ها سخته.»
رالف دستش را سایه بان چشم هایش کرد و مسیر ناهموار پرتگاه را به سمت کوه دنبال کرد. این قسمت ساحل از همه ی قسمت هایی که دیده بودند به کوه نزدیک تر بود.
او گفت: «بیاین از این قسمت کوه بالا بریم. فکر می کنم راحت ترین راهه. گیاهای جنگلی کمتره و تخته سنگ های صورتی بیشتر. بجنبین.»
سه پسر شروع کردند به تقلا کردن و بالا رفتن. نیروی ناشناخته ای تکه سنگ ها را زیر و رو و خرد کرده بود، طوری که کج و ناموزون روی هم انباشته شده و یکدیگر را ساییده بودند. عادی ترین مشخصه ی صخره، تخته سنگ صورتی رنگی بود که بالایش سنگ کج و ناموزونی قرار گرفته بود و یکی دیگر بر بالای آن و باز هم، تا جایی که رنگ صورتی ردیف منظمی از تخته سنگ هایی شده بود که از میان پیچک های جنگلی خیال انگیز و درهم تنیده بیرون زده بودند. در جاهایی که سنگ های صورتی از زمین بیرون زده بودند، راه های باریک رو به بالایی شکل گرفته بود. می شد پسرها، رو به صخره از میان سنگ ها و از لابلای دنیای نباتی پیچک ها بالا بروند.
«این مسیر چطور درست شده؟»
جک مکثی کرد و عرق روی صورتش را پاک کرد. رالف که از نفس افتاده بود در کنارش توقف کرد.
«آدما؟»
جک سرش را تکان داد.
«حیوونا.»
رالف به فضای تاریک زیر درختان خیره شد. جنگل تکان کوچکی خورد.
«بجنبین.»
مشکل بالا رفتن از مسیر پر شیب در سینه کش صخره نبود، بلکه این فرورفتگی های نامعلوم میان بوته ها بود که رسیدن به مسیر بعدی را دشوار می کرد. ریشه و ساقه های پیچک ها طوری درهم تنیده بودند که پسرها مجبور شدند مانند سوزن صاف و کشیده ولی منعطف از میانشان رد شوند. تنها راهنمایشان به جز زمین قهوه ای رنگ و درخشش گاه و بیگاه نور از میان شاخ و برگ ها، جهت شیب بود که مثلاً مشخص می کرد این گودی پوشیده از پیچک از گودی بعدی بالاتر است یا نه.
به هر شکلی بود بالا رفتند.
شاید در سخت ترین لحظه ای که در طول مسیر گیرکرده بودند، رالف با چشم هایی که برق می زد برگشت و نگاهشان کرد.
«معرکه ست.»
«جادوییه.»
«محشره.»
دلیل لذت و خوشی شان معلوم نبود. هر سه کثیف و خسته بودند و گرمشان شده بود. رالف بدجوری خراش برداشته بود. پیچک ها به کلفتی ران پاهایشان بودند و در ادامه مسیر تنها اندک فضای تونل مانندی برای پیشروی وجود داشت. رالف برای امتحان فریادی کشید و آن ها به پژواک کم جان صدایش گوش دادند.
جک گفت: «این یه اکتشاف واقعیه. شک ندارم تا حالا کسی این جا نیومده بوده.»
رالف گفت: «باید یه نقشه بکشیم، فقط این که ورق کاغذ نداریم.»
سیمون گفت: «می تونیم تنه درخت رو خراش بدیم و بعد توش رو با یه چیزی سیاه کنیم.»
و باز تبادل جدی احساسات و افکار در درخشش چشم هایشان در تاریکی.
«معرکه ست.»
«جادوییه.»
جای کافی برای معلق زدن و روی سر ایستادن نبود. این بار رالف شدت احساساتش را با درآوردن ادایِ به زمین زدن سیمون ابراز کرد و بعد در تاریک و روشن هوا شادمانه به هم چسبیدند.
وقتی از هم جدا شدند، اول رالف شروع به صحبت کرد:
«بایداز پسش بربیایم.»
گرانیت صورتیِ صخره ی بعدی آن قدر از پیچک ها و درخت ها عقب تر بود که آن ها می توانستند مسیر را دوان دوان بالا بروند و فضای جنگل آن قدر بازتر شده بود که دریای پیش رویشان هم دیده می شد. فضای باز، نور خورشید را با خود به همراه آورد و نور خورشید لباس های خیس از عرقشان را در گرمای تاریک و نمناک خشک کرد. سرانجام راه قله مسیری پر افت و خیز بر روی سنگ صورتی بود که دیگر تاریکی هم آن را احاطه نکرده بود. پسرها راهشان را از میان گذرگاه ها و بر روی سنگریزه های ریز انتخاب کردند.
«نگاه کنین! نگاه کنین!»
در این سوی جزیره و در این ارتفاع تخته سنگ های خرد شده تیز و روزنه دار بودند. وقتی تخته سنگی را که جک به آن تکیه داده بود هل دادند، با صدای تیز و گوشخراشی حرکت کرد.
«بجنبین!»
اما منظورش از جنبیدن به سمت قله رفتن نبود. حالا که پسرها سرگرم حرکت دادن تخته سنگ بودند، یورش به بالای قله به تعویق می افتاد. تخته سنگ به بزرگی یک ماشین کوچک بود.
«بلند کنین!»
منظم و با ریتم سنگ را عقب و جلو می کشیدند.
«بلند کنین!»
حرکت نوسانی را بیشتر کردند، بیشتر و بیشتر با حفظ تعادل.
«بلند کنین!»
تخته سنگ بزرگ تکانی خورد، روی تیزی یک طرفش ایستاد، سرجایش برنگشت، حرکتی کرد، افتاد، ضربه زد، چرخی خورد، از جا جهید و با صدا راه افتاد و گودال عمیقی در دل جنگل به جا گذاشت. پژواک صداها و پرندگان به هوا برخاستند. غبار سپید و صورتی همه جا پخش شد. دورتر، گویی با عبور هیولای خشمناکی، جنگل به لرزه درآمد و سپس جزیره آرام شد.
«معرکه بود.»
«مثل یه بمب.»
«بوم، بوم، بوم!»
تا چندین دقیقه نمی توانستند از این پیروزی خود دل بِکنند و بروند. اما بالاخره راه افتادند.
حالا مسیر قله آسان به نظر می رسید. وقتی به آخرین قسمت راه رسیدند، رالف ایستاد.
«ای واااای!»
بر لبه ی گودی در کناره ی کوه بودند، نوعی صخره ی گیاهی پوشیده از گل های آبی که دستخوش جریان باد بودند و با سخاوتمندی به درون سایه بان جنگل سرازیر می شد. پروانه ها فضا را پر کرده و بال زنان روی گل ها می چرخیدند.
بالاتر از گودی، قله ی چهارگوش کوه بود که خیلی زود بر روی آن ایستاده بودند.
پیشتر هم حدس زده بودند که این جا یک جزیره بود؛ زمانی که در میان تخته سنگ های صورتی رنگ دست و پا می زد و در هر دو طرفشان دریا بود و هوای شفافِ ارتفاعات، به شکلی غریزی فهمیده بودند که همه طرفشان دریاست. اما به نظر به جا بود که این آخرین حرف باشد برای وقتی که بر بالای قله ایستاده بودند و می توانستند افق کمانی آب را ببینند.
رالف به سمت بقیه برگشت.
«این جا به ما تعلق داره.»
جزیره شبیه یک قایق بود؛ این طرفش کوهانی شکل و برجسته بود و پشت سرشان شیبِ تپه به سمت ساحل به طور نامنظمی کم می شد. هر دو طرفشان تخته سنگ، صخره، قامت بلند درختان و شیب تند بود. جلوتر، طول قایق با شیبی ملایم تر و پوششی از درختان و تکه های پراکنده صورتی امتداد داشت. بعد هم فضای مسطح جزیره با جنگل سبز متراکم که البته در انتها به دم صورتی رنگش ختم می شد. این جا، جایی که جزیره به درون آب فرو می رفت و تمام می شد، جزیره ی دیگری بود؛ تخته سنگی تقریبا مجزا که مانند دژی در مقابل انبوه سبز با سنگرگاه یکپارچه صورتی رنگش ایستاده بود.
پسرها همه را از نظر گذراندند و سپس به دریا نگریستند. آن ها آن بالا بودند و بعد از ظهر در حال سپری شدن بود؛ سراب چیزی از تندی منظره نکاسته بود.
«اون یه تپه ی دریائیه. یه تپه ی مرجانی، عکسای این شکلی دیدم.»
تپه ی دریایی با امتدادی شاید یک و نیم کیلومتری، موازی با جایی که آن ها حالا ساحلشان می دانستند، بیش از یک سمت جزیره را احاطه کرده بود. تپه ی مرجانی طوری در دریا کشیده شده بود که گویی موجودی غول آسا روی دریا خم شده باشد تا خطی مواج و گچی دور تا دورِ جزیره ترسیم کند اما از خستگی نیمه کاره رهایش کرده باشد. آبِ محصور شده میان مرجان هاو ساحل به رنگ آبیِ پرهای طاووس بود و تخته سنگ ها و علف های هرز درون آب گویی در آکواریومی به تماشا گذاشته شده بودند. آن طرف تپه، آب دریا به رنگ آبی تیره بود. امواج دریا چنان در جوش و خروش بودند و لایه های طویل کف از تپه مرجانی دور می شد که بچه ها برای لحظه ای احساس کردند جزیره ی قایقی شکلشان دستخوش امواج دریا شده بود.
جک اشاره کرد:
«ما اونجا فرود اومدیم.»
پشت صخره ها و آبشارها، در میان درختان شکافی دیده می شد؛ تنه های شکسته درختان و بعد شیارهایی که تنها ردیف باریکی از نخل را میان دریا و شکاف باقی گذاشته بودند. آن جا هم سکوی سنگی با حشراتی که در حال گردش به دورش بودند، به درون مرداب پیش رفته بود.
رالف مسیری مارپیچ را از نقطه خالی از گیاهی که بر آن ایستاده بودند به پایین سراشیبی، در مسیر آبراه و از میان گلها تا تخته سنگی ترسیم کرد که شکاف از آن جا شروع می شد.
«این سریع ترین راهِ برگشته.»
پسرها با چشم هایی که برق می زدند و دهانی که باز مانده بود، پیروزمندانه طعم تسلط و برتری را چشیدند. بر بلندی ایستاده بودند و با هم دوست بودند.
رالف عاقلانه گفت: «قایق و یا دودِ دهی در کار نیست. بعدا مطمئن می شیم ولی به نظرم متروکه ست.»
جک با صدای بلند گفت: «غذا پیدا می کنیم، شکار می کنیم. یه چیزایی می گیریم تا بیان ببرنمون.»
سیمون به آن ها نگاه کرد و چیزی نگفت، اما سرش را تکان داد طوری که موهای سیاهش تکانی خورد. چهره اش برق می زد.
رالف پایین، سمتی را که تپه ی مرجانی نداشت از نظر گذراند.
جک گفت: «شیبش بیشتره.»
رالف دست هایش را به حالت فنجانی شکل درآورد.
«اون تیکه جنگل اون پایین... توی مشت این کوهه.»
تک تک سنگ های کوه، درخت ها ـ گل ها و درخت ها ـ را زیر انگشت خود داشتند. در این لحظه جنگل حرکتی کرد، به جوش و خروش درآمد و لرزید. گل های روی تخته سنگ های نزدیک تکانی خوردند و برای کمتر از یک دقیقه نسیم خنکی بر صورتشان وزید.
رالف بازوهایش را از هم گشود.
«همه ش واسه ماست.»
خندیدند و چرخی زدند و بر بالای کوه فریاد کشیدند.
«من گرسنمه.»
وقتی سیمون گرسنه بودنش را عنوان کرد، آن دو هم متوجه گرسنه بودنشان شدند.
رالف گفت: «بجنبین. چیزی که می خواستیم بدونیم، فهمیدیم.»
تقلاکنان از شیب تخته سنگی که به گل ها منتهی می شد، پایین آمدند و به سمت درختان راه افتادند. در این قسمت مکثی کرده و بوته های اطرافشان را با کنجکاوی وارسی کردند.
اول از همه سیمون حرف زد.
«مثل شمع، بوته های شمعی، جوانه های شمعی.»
بوته های همیشه سبز، خوشبو و به رنگ سبز تیره و پر از جوانه های سبز مومی شکلی بودند که در برابر نور جمع می شدند. جک یکی از جوانه ها را با چاقویش شکاف داد و رایحه آن، همه جا را پر کرد.
«جوانه های شمعی.»
رالف گفت: «نمی تونین روشنشون کنین. فقط شبیه شمع هستند.»
جک با تحقیر گفت: «شمع های سبز. خوردنی هم نیستند. بیاین بریم.»
آن ها در آستانه ی جنگل انبوه بودند و تازه پاهای خسته اشان را در مسیر تازه ای گذاشته بودند که صداهایی جیرجیر مانند و ضربه های سنگین سم ها به گوششان رسید. هر چه پیشتر رفتند صدای جیرجیر بیشتر و بیشتر شد، تا جایی که دیوانه کننده بود. بچه خوکی را پیدا کردند که در دیواره ای از پیچک ها گیر کرده بود و از شدت ترس دیوانه وار خود را در میان بوته ها این ور و آن ور می زد. صدایش نازک، تیز و سمج بود. هر سه به سمتش هجوم بردند و جک چاقویش را با حالتی اغراق آمیز و نمایشی درآورد. بازویش را به هوا بلند کرد و بعد لحظه ای مکث، اندکی درنگ و خوک که هم چنان سروصدا می کرد و پیچک ها که به شدت تکان می خوردند و تیغه ی چاقو که بر بالای بازویی لاغر و استخوانی برق می زد. وقفه به حد کافی طولانی بود که درک کنند حرکت رو به پایین چاقو چه اندازه شرارت آمیز می توانست باشد. بعد بچه خوک خودش را از پیچک ها خلاص کرد و تند و سریع به میان بوته ها رفت. پسرها همان جا ایستاده و به یکدیگر و به آن نقطه ی هراس و وحشت نگاه می کردند. صورت جک در زیر کک و مک هایش سفید شده بود. او متوجه شد که هنوز چاقو را بالا نگه داشته است. بازویش را پایین آورد و چاقو را در غلاف گذاشت. بعد هر سه با خجالت خندیدند و به سمت مسیر خود برگشتند.
جک گفت: «داشتم جاش رو انتخاب می کردم. فقط یه لحظه مکث کردم که تصمیم بگیرم کجاش بزنم.»
رالف با خشونت گفت: «باید خوک رو گیر بندازی. همه می گن باید گیرش بندازی.»
جک گفت: «گلوش رو باید ببری که خون بزنه بیرون وگرنه نمیشه گوشتش رو بخوری.»
«تو چرا نبریدی؟»
آن ها خوب می دانستند که چرا این کار را نکرده بود؛ پایین آمدن چاقو و فرو رفتنش در بدنی زنده شرارت آمیز و وقیح بود و بیرون زدن خون غیرقابل تحمل.
جک گفت: «قصد داشتم. داشتم جاش رو انتخاب می کردم. دفعه ی بعد...!» او جلوتر از آن ها بود و نمی توانستند صورتش را ببینند.چاقویش را از غلاف بیرون کشید و به شدت در تنه ی درختی فرو کرد. دفعه ی بعد رحم نمی کرد. با خشونت دورش را نگاه کرد و آن ها را با نگاهش به مخالفت طلبید. بعد به قسمتی رسیدند که از نور خورشید روشن بود و برای مدتی، هم چنان که از شکاف به سمت سکو و محل ملاقات سرازیر بودند، سرگرم پیدا کردن چیزهایی برای خوردن شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب سالار مگس‌ها