فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلاید و نمایشگاه حیوانات خانگی

کتاب کلاید و نمایشگاه حیوانات خانگی
وقتی میمون می‌شوم - ۲

نسخه الکترونیک کتاب کلاید و نمایشگاه حیوانات خانگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کلاید و نمایشگاه حیوانات خانگی

همه چیز، از هفته‌ی گذشته در موزه شروع شد. دکتر والی گفته بود که آزمایشش موز را تغییر داده است، و موز هم بدن مرا تغییر داده است. حالا هم هر وقت هیجان‌زده می‌شوم، به شکل میمون درمی‌آیم. اتفاقی که زیاد هم برایم پیش می‌آید. کلودیا گفت: «بنابر این تو باید احتیاط کنی، کلاید!» گفتم: «احتیاط می‌کنم.» و بعد شروع به راه رفتن کردم. خواهرم گفت: «و آرام بمانی.» گفتم: «چشم.» اما می‌دانستم که کار راحتی نخواهد بود. روز گرفتن عکس دسته جمعی کلاس بود! و من هیجان‌زده بودم!

ادامه...

بخشی از کتاب کلاید و نمایشگاه حیوانات خانگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اما فکر کردن به عکس دسته جمعی امسالمان باعث می شد که نتوانم آرام بنشینم. آخر خیلی دلم می خواست ببینم چه کسی عکس امسال را خراب می کند.
یاد سال های پیش افتادم؛ در مهدکودک، وقتی عکاس داشت عکس می گرفت، دوقلوی های دورنی زبانشان را در آوردند.



در کلاس اول، رز یک کرم خاکی پشت یقه ی سندی انداخت. سندی هم درست وقتی که عکاس داشت عکس می گرفت جیغ زد.



از خودم پرسیدم: چه کسی قرار است عکس دسته جمعی امسال را خراب کند؟ آن قدر برای دانستن جواب این سوال کنجکاو بودم که نمی توانستم سر جایم بند شوم.
سر انجام، در پایان روز، خانم پلام ما را با خود به ناهارخوری مدرسه برد.
او ما را جلوی عکاس در چند ردیف به صف کرد. به من هم گفت که در ردیف آخر کنار خواهرم بایستم.
همان طور که به تک تک بچه ها نگاه می کردم، شروع کردم به ورجه ورجه.
کلودیا زیر گوشم پچ پچ کرد: «آرام بگیر، کلاید!»
من هم زیر لب گفتم: «نمی توانم!»



عکاس گفت: «لبخند بزنید!»
کلودیا هم گفت: «و بی حرکت باشید!»
درحالی که بالاتر ورجه ورجه می کردم، گفتم: «خیلی هیجان زده ام!»
موجی از انرژی روی من ریخته شد.
سرم شروع کرد به گیج رفتن. ضربان قلبم تندتر و تندتر شد.
بعد عطسه کردم: «هاپچه!»



فصل ۲. آرواره

کلودیا شانه هایم را گرفت و بعد روبه رویم ایستاد.
به او گفتم: «نگران نباش! دیگر نمی دوم و آرام می گیرم!»
اما خواهرم چیزی را پشت سرم دیده بود. او با چشمان گشاد شده فریاد زد: «نه کلاید! بدو!»



احساس کردم پیاده رو پشت سرم می لرزد.
اول صدای واق واق سگ را شنیدم،
بعد صدای خنده.
برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم.



فریاد زدم: «خدای من، نه!» بعد تا جایی که می توانستم با سرعت در خلاف مسیر صدا شروع به دویدن کردم.
به طرف نزدیک ترین درخت دویدم، دستم را دراز کردم، شاخه ای را گرفتم و خودم را بالا کشیدم.
نفسم بند آمده بود. زیر پایم را نگاه کردم و رُز، قلدر کلاسمان و سگ بولداگش، آرواره، را دیدم.
رز گفت: «ببین چی گیرمان افتاده!» بعد به من اشاره کرد و خندید.
آرواره واق واق کرد.
من محکم تر به تنه ی درخت چسبیدم.
رز همکلاسی ام است و همیشه اذیتم می کند. حالا هم به سگش یاد داده بود تا او هم سر به سرم بگذارد.



آرواره دور درخت می چرخید و من هم از ترس زانوهایم می لرزید.
سگ غرغر کرد، خرناس کشید و بعد طوری به بالای سرش نگاه کرد و دندان هایش را نشان داد انگار که قرار است من صبحانه اش بشوم.
کلودیا فریاد زد: «دست از سر کلاید بردار.» و بعد جلوی رز ایستاد.
رز پرسید: «وگرنه چی می شود؟»
کلودیا گفت: «وگرنه مدرسه مان دیر می شود.» و بعد به رز چشم غره رفت.
رز هم به او چشم غره رفت.
بعد رز به من نگاهی انداخت، خندید و گفت: «بیا برویم، آرواره!» بعد قلاده ی سگش را به گردن او انداخت و آن را کشید.
من همان طور به سگ وحشی که دور می شد نگاه می کردم و زانوهایم می لرزید.
من از آرواره می ترسیدم.



رز سرش را برگرداند، به من نگاه کرد و گفت: «بعداً می بینمت، پشه ی کوچولو!»
من از رز هم می ترسیدم.

فصل ۴. خرابکاری!











فصل ۳.عکس دسته جمعی

کلودیا کمکم کرد تا از درخت پایین بیایم.



او گفت: «بهتر است عجله کنی، وگرنه مدرسه مان دیر می شود!»
گفتم: «ممکن است به عکس دسته جمعی کلاسمان هم نرسیم.» و شروع به دویدن کردم.
داشتم دوان دوان از زمین بازی مدرسه می گذشتم که صدای خوردن زنگ را شنیدم.
من از کلودیا جلو زدم و داخل ساختمان مدرسه دویدم. داشتم در راهرو می دویدم که مدیرمان، خانم مورفی، را دیدم.
ـ ای وای! این که خانم مورفی است!
سعی کردم ترمز بگیرم، اما لیز خوردم.
مدیرمان شانه هایم را گرفت و گفت: «یواش تر، کلاید!» او مرا خوب می شناخت. مرا بارها به دفترش فرستاده بودند.



خانم مورفی گفت: «دویدن در راهروی مدرسه ممنوع است! متوجه شدی؟»
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
خانم مدیر با خودش یک تور بزرگ داشت. دلیلش را می دانستم. او امیدوار بود بتواند میمونی را که روزهای قبل در مدرسه دیده بود، بگیرد.
البته آن میمون من بودم.
خوشبختانه او راز مرا نمی دانست.
خانم مورفی زیرچشمی نگاهی به من انداخت و به دنبال جست وجویش برای گرفتن میمون رفت.
وقتی که از نظر دور شد، من هم دوباره شروع به دویدن کردم.
با عجله وارد کلاس شلوغمان شدم و سر جایم نشستم.



معلممان، خانم پِلام، گفت: «ساکت باشید بچه ها!»
بچه ها ساکت شدند.
خانم معلم گفت: «امیدوارم تا آخر وقت امروز که عکس دستی جمعی کلاسمان را می گیریم همین طور خوب و مودب بمانید.»
فریاد زدم: «نمی توانم برایش صبر کنم!»
خانم پلام به من زل زد و گفت: «کلاید!»



گفتم: «ببخشید، خانم پلام.»

نظرات کاربران درباره کتاب کلاید و نمایشگاه حیوانات خانگی