فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جامعه شناسی سیاسی

کتاب جامعه شناسی سیاسی

نسخه الکترونیک کتاب جامعه شناسی سیاسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جامعه شناسی سیاسی

سیاست و زندگی سیاسی چیست؟ گرایش ایدئولوژیک رژیم‌های سیاسی چه تأثیری بر تقسیم قدرت میان نیروهای اجتماعی دارد؟ اصولاً دولت چیست؟ منشأ آن کدام است؟ نقش دولت‌ها در حیات اجتماعی و زندگی سیاسی چیست؟ گروه‌ها و نیروهای اجتماعی چه رابطه‌ای با دولت دارند؟ جامعه‌شناسی سیاسی سعی دارد به این سؤالات و سؤال‌های مشابه آن که ممکن است ذهن هر دانشجوی رشته‌های علوم سیاسی و جامعه‌شناسی و حتی افراد علاقه‌مند به امور سیاسی را به خود مشغول داشته پاسخ گوید. مؤلف در این کتاب وظیفه‌ی اصلی جامعه‌شناسی سیاسی را به بررسی روابط میان قدرت دولتی و گروه‌ها و نیروهای اجتماعی محدود کرده است تا «دیسیپلین» جامعه‌شناسی سیاسی به‌معنی دقیق آن از دیگر شاخه‌های علوم سیاسی متمایز گردد. وی جوانب مختلف مسائل جامعه‌شناسی سیاسی را هم در عرصه‌ی نظریه به محک تجربه زده است و هم در عرصه‌ی عمل. مؤلف همچنین با دیدگاهی تاریخ‌نگر نظریه‌ها و عملکرد نیروهای مختلف اجتماعی را بررسی کرده است و جای‌جای با ذکر شواهد و مستندات تاریخی آن‌ها را آزموده است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جامعه شناسی سیاسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. پیشینه، سرشت و خاستگاه جامعه شناسی سیاسی

بی شک ریشه همه شاخه های دانش سیاسی نوین و از آن جمله جامعه شناسی سیاسی را می توان در فلسفه سیاسی قدیم یافت. اگر جامعه شناسی سیاسی را به طور کلی به عنوان کوشش فکری در جهت توضیح و تبیین پدیده ها و رفتارها و ساختهای سیاسی به وسیله عوامل اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی تعریف کنیم، در آن صورت نمونه های بسیاری از چنین کوشش در اندیشه فلسفی پیشتازان تفکر سیاسی یافت می شود. به عنوان نمونه می توان از کوشش افلاطون و ارسطو در تبیین دگرگونی نظامهای سیاسی و اسباب وقوع انقلابها نام برد. فلاسفه سیاسی قدیم گرچه اساسا در پی ترسیم جامعه آرمانی بودند، لیکن به کشف قواعد و قوانین حاکم بر زندگی سیاسی نیز نظر داشتند. در اعصار بعد وقتی اندیشه سیاسی در غرب در تفکر اندیشمندانی چون ماکیاولی و هابز گرایشی علمی تر و عینی تر یافت، خصلت جامعه شناختی آن نیز نیرومندتر شد. مثلاً اندرزهایی که ماکیاولی به شهریاران می داد، مبتنی بر این بینش جامعه شناسانه بود که اساس تداوم قدرت حکام ترس اتباع از ایشان است. چنین دیدگاهی در توضیح مبانی نظم و عوامل بی ثباتی سیاسی، از طریق مراجعه به آنچه خارج از حیطه اراده حکام قرار می گیرد، دانش سیاسی را هر چه بیشتر به سوی جامعه شناسی سیاسی گرایش داد. اظهارنظر دو تن از جامعه شناسان سیاسی غربی معاصر یعنی راینهارد بندیکس و سیمور مارتین لیپست؟ درباره پیشینه جامعه شناسی سیاسی در اینجا شایسته نقل است. به گفته آنها «عنوان جامعه شناسی سیاسی تازه تر از محتوای آن است زیرا بسیاری از مطالعات کلاسیک در زمینه جامعه شناسی سیاسی مانند تتبعات توکویل، برایس، میخلز و وبر قبل از تخصصی شدن این حوزه انجام شده بود.»(۱)
به رغم پیشینه دیرینه بینش جامعه شناسی سیاسی در فلسفه سیاسی قدیم، ریشه جامعه شناسی سیاسی به عنوان شاخه ای از دانشهای سیاسی امروزی را باید در تحولات فکری قرن نوزدهم یافت. در آن قرن کاربرد روشهای علوم طبیعی در علوم اجتماعی در قالب مکتب اصالت اثبات(۲) تحولی اساسی در کل این علوم به وجود آورد و به ویژه علاقه به ایجاد علم جامعه و سیاست را افزایش داد. گرچه حاصل این تحول پیدایش مبادی علم نوین جامعه شناسی بود لیکن همین خود به تکوین مبانی جامعه شناسی سیاسی نیز مدد رساند. سن سیمون و اگوست کنت به عنوان پیشتازان مکتب اصالت اثبات بر آن بودند که می توان سیاست را به صورت علمی اثباتی در آورد که اعتبار احکام آن بر شواهد عینی قابل اثبات استوار باشد. مکتب اصالت اثبات تاثیر عمده ای بر گسترش علوم اجتماعی و جامعه شناسی در قرن بیستم گذاشت. اما جامعه شناسی سیاسی به مفهوم نوین خود حاصل تحولات سیاسی و اجتماعی عصر جدید است. به طور کلی می توان گفت که موضوع جامعه شناسی سیاسی بررسی رابطه میان دولت، قدرت سیاسی و قدرت دولتی از یک سو و جامعه و قدرت اجتماعی یا نیروها و گروههای اجتماعی از سوی دیگر است. از این دیدگاه قدرت سیاسی شامل قدرت دولتی و قدرت اجتماعی است و در کل پیکره جامعه پراکنده است. جامعه شناسی سیاسی می کوشد رابطه میان قدرت دولتی و قدرت اجتماعی را دریابد. به این معنی دولت تنها عالی ترین نوع رابطه قدرت در جامعه است (و حکومت مجموعه نهادها و موسسات اعمال قدرت دولتی است)، حال آنکه انواعی از رابطه قدرت در درون جامعه نیز وجود دارد. موضوع اصلی جامعه شناسی سیاسی توضیح جایگاه دولت در درون شبکه پیچیده علایق و منافع اجتماعی و اقتصادی و روابط حاصل از آنها است. به عبارت دیگر جامعه شناسی سیاسی با ساخت درونی دولت و حکومت که اغلب موضوع اصلی «علم سیاست» به مفهوم اخص کلمه تلقی می شود سروکار ندارد. اگر سیاست را به معنی «روابط میان جامعه، اقتصاد و دولت»(۳) تلقی کنیم در آن صورت وظیفه جامعه شناسی سیاسی فهم این روابط است، نه توضیح کامل اجزایی مانند جامعه و دولت، به صورتی پراکنده. علوم اجتماعی امروز مانند جامعه شناسی و علم سیاست معمولاً در پی عرضه مجموعه ای از اطلاعات درباره «نظام اجتماعی» و «نظام سیاسی» به صورت جداگانه به عنوان حوزه های مستقل از یکدیگر بوده اند. در نتیجه فهم روابط میان این حوزه ها که واقعیت عینی و انضمامی (نه علمی و انتزاعی) زندگی سیاسی را تشکیل می دهد، مورد بی اعتنایی قرار گرفته است.
رابطه میان دولت و جامعه به عنوان موضوع اصلی جامعه شناسی سیاسی یکی از مهمترین و شاید بتوان گفت مهمترین موضوع نظریه پردازی سیاسی و اجتماعی در طی قرون اخیر بوده است. تامل درباره این رابطه با تکوین دولت مدرن آغاز گردید. پیدایش ساخت دولت مدرن در همه جا محصول حل منازعه میان شهریاران و قدرتهای محلی، گسترش روابط اقتصاد بازاری و پایان یافتن نزاع میان دولت و مذهب به سود شهریاران بود. دولت مدرن کم وبیش در همه جا نخست در هیئت دولت مطلقه پدیدار شد و چنین دولتی مقدمات لازم برای یکپارچگی و وحدت ملی را فراهم آورد. از دیدگاه «فلسفه سیاسی»، دولت مدرن «نوعی قدرت عمومی مستقل از حاکم و اتباع او و واجد اقتدار عالیه در کشور»(۴) تلقی می شد. برعکس، تردید در خصلت عمومی دولت مدرن و تامل درباره رابطه میان «قدرت دولتی» و منافع و علایق حکام و جامعه نقطه تکوین جامعه شناسی سیاسی به معنی مدرن را تشکیل داد. به عبارت روشن تر پس از تکوین دولت مدرن دو نوع برداشت درباره رابطه آن با جامعه پیدا شد: یکی برداشت فلسفی که محتوای اصلی فلسفه سیاسی جدید را تشکیل می دهد و دیگر برداشت غیرفلسفی یا «علمی» و جامعه شناختی که زمینه اصلی تکوین جامعه شناسی سیاسی جدید به شمار می رود. پرسش اصلی در برداشت اول این است که بهترین نوع رابطه میان دولت و جامعه چیست و یا میان دولت و جامعه چه رابطه ای باید برقرار باشد. اما پرسش اساسی در برداشت دوم این است که چه نوع رابطه ای میان دولت و جامعه در واقع وجود دارد. فلسفه سیاسی جدید با تصور جدایی دو حوزه دولت و جامعه در پی تعریف حوزه خصوصی مستقل از حوزه قدرت دولتی و تعیین حدود اقتدار دولت مدرن بود و از حقوق و آزادیهای جامعه مدنی در مقابل قدرت دولت حمایت می کرد. مثلاً براساس مفهوم قرارداد اجتماعی که مهمترین نظریه در فلسفه سیاسی جدید بوده است وقتی افراد جامعه برخی از حقوق خود را به قدرتی برتر واگذار می کنند، در آن صورت حوزه عمومی (دولت) و حوزه خصوصی زندگی (جامعه مدنی) به صورتی مشخص نمودار می گردند. با این حال در اندیشه فلسفی دولت بازتاب جامعه نیست. به طور کلی در فلسفه سیاسی دولت مظهر قدرت عمومی و نماینده مصالح عامه تلقی شده است. فلسفه سیاسی در زمینه رابطه میان دولت و جامعه دیدگاهی تجویزی داشته است نه تحلیلی و از موضوعاتی چون حدود مطلوب قدرت دولت و حقوق افراد در جامعه، ضرورت دفاع از عرصه زندگی خصوصی، تلقی دولت به عنوان قدرت عمومی، حدود مطلوب دخالت دولت در علایق جامعه و جز آن سخن گفته است. بنابراین نخستین اندیشه ها در زمینه رابطه دولت و جامعه پس از تکوین ساخت دولت مدرن به صورتی فلسفی، تجویزی یا «نرماتیو» مطرح شد. در مقابل، جامعه شناسی سیاسی رابطه میان دولت و جامعه را از دیدگاهی تحلیلی می نگرد.
موضوع اصلی جامعه شناسی سیاسی به طور کلی بررسی روابط دولت و جامعه و به ویژه تاثیرات جامعه بر روی دولت است. از این رو در جامعه شناسی سیاسی شناخت جامعه و پیچیدگیهای آن نقطه عزیمت شناخت زندگی سیاسی به شمار می رود. با این همه در جامعه شناسی سیاسی، زندگی سیاسی صرفا سایه و بازتاب فرایندهای اجتماعی به شمار نمی رود. دولت به عنوان محل اعمال عالیترین اراده در جامعه سیاسی گرچه به وسیله عوامل اجتماعی «تعیین» می شود، لیکن عملاً مهمترین نیروی فعال است. به عبارت دیگر دولت تنها عرصه کشاکش نیروهای اجتماعی نیست، هر چند در جامعه شناسی سیاسی ما بیشتر با این وجه از آن سروکار داریم.
به طور خلاصه جامعه شناسی سیاسی به بررسی محیط اجتماعی سیاست می پردازد.بررسی تاثیرات جامعه به طور کلی اعم از حوزه روابط تولیدی و اقتصاد، لایه بندیهای اجتماعی و فرهنگ بر ساخت و فرایند و رفتار سیاسی جوهر جامعه شناسی سیاسی را تشکیل می دهد. به عبارت ساده تر در جامعه شناسی سیاسی، زندگی سیاسی به وسیله متغیرهای اجتماعی توضیح داده می شود. بی شک در واقع امر همواره میان دولت و جامعه تعامل و تاثیرات متقابل وجود دارد لیکن جامعه شناسی سیاسی به آن وجه از این روابط نظر دارد که محیط اجتماعی سیاست و حکومت را تشکیل می دهند. از این دیدگاه جامعه شناسی با علم سیاست به معنای نوین و محدود آن تفاوت دارد. این تفاوت البته اعتباری است و به نقطه عزیمت بحث مربوط می شود.
تفاوت اصلی میان جامعه شناسی سیاسی و علم سیاست را باید در تاکیدی جستجو کرد که بر جامعه و یا دولت گذاشته می شود. جامعه شناسی سیاسی بیشتر نگرشی است از «پایین به بالا»، یعنی اینکه بیشتر تاثیرات جامعه بر سیاست را بررسی می کند، حال آنکه «علم سیاست» بیشتر نگرشی است از «بالا به پایین»، به این معنا که بیشتر به بررسی ساختار قدرت و فرایند سیاست و تصمیم گیری و تاثیرات آنها بر روابط اجتماعی می پردازد. با این حال چنین تفکیکی تنها از ضرورت تقسیم کار علمی میان شاخه های دانش اجتماعی برنمی خیزد و برخی تفاوتهای ماهوی میان موضوعات این دو شاخه وجود دارد؛ به این معنی که تاثیرات دولت بر جامعه را نمی توان با تاثیرات جامعه بر دولت از یک سنخ شمرد. دولت به عنوان مظهر اراده مستولی در درون یک کشور بر روی جامعه اعمال قدرت می کند و ممکن است زندگی و فرایندهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی را از طریق عمل خود دگرگون کند. بدین سان دولت مظهر سلطه، قدرت و اراده عمل کننده است. در مقابل جامعه واجد قدرت به مفهوم دولتی آن نیست. قدرت اجتماعی برعکس قدرت دولتی، پشتوانه اجرایی اجبارآمیز ندارد. رابطه جامعه نسبت به دولت در ذیل مفهوم «تعیین کنندگی» قابل بررسی است نه تحت عنوان «اعمال قدرت». جامعه و نیروهای اجتماعی از یک نظر به عنوان بستر و زمینه عمل دولت، حدود و ماهیت آن را تعیین می کنند. از نظر دیگر، حکام سیاسی نیز به عنوان بخشی از جامعه تحت تاثیر ویژگیهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه خود عمل می کنند. بدین سان باید از لحاظ نظری دو مفهوم سلطه سیاسی و تعیین کنندگی را از یکدیگر تمیز داد.(۵) به طور کلی در حالی که علم سیاست با نظام سیاسی و چگونگی اعمال قدرت سروکار دارد، جامعه شناسی سیاسی به مبانی اجتماعی قدرت سیاسی می پردازد. البته به نظر دو جامعه شناس سیاسی نام برده در بالا: «این تقسیم کار میان دو حوزه مطالعه [ یعنی جامعه شناسی سیاسی و علم سیاست] در قرن نوزدهم بسیار روشن تر بود. امروزه از یک سو علمای سیاسی به این پرسش علاقه مند شده اند که چه کسی، چه چیزی را در چه زمانی و چگونه به دست می آورد` و از سوی دیگر جامعه شناسان سیاسی به تحلیل سازمانهای رسمی سیاسی نیز علاقه مند شده اند؛ در نتیجه مرز میان آن دو نامشخص شده است.»(۶) با این حال خلط بحث به وسیله نویسندگان را نباید بهانه ای برای در هم ریختن مرزهای شعب گوناگون علم سیاسی قرار داد. این مرزها را می توان به صورت زیر نشان داد.




از نظر خاستگاه تاریخی، پیدایش شاخه جامعه شناسی سیاسی که متضمن مفهوم جدایی حوزه دولت از جامعه است، خود معلول دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی بوده است. در طی قرن نوزدهم اندیشمندان اجتماعی هر چه بیشتر مفهوم جدایی دولت از جامعه را پیش کشیدند. پیشتر در اندیشه سیاسی قدیم «جامعه» اساسا سیاسی تلقی می شد و بنابراین خط فاصلی میان دولت و جامعه متصور نبود. سرشت نظامهای سیاسی پیش از پیدایش لیبرالیزم و سرمایه داری خود پشتوانه مادی ترکیب آن دو مفهوم بود. تصور جدایی میان دو حوزه دولت و جامعه حاصل تحولات تاریخی عمده ای بود که در قرن نوزدهم به اوج خود رسیدند. نخست با از میان رفتن دولت مطلقه و پیدایش نظام سیاسی لیبرالی، دخالت حکومتها در اقتصاد کاهش یافت و «جامعه مدنی» به عنوان حریم آزادیهای اقتصادی و اجتماعی فرد در مقابل قدرت سیاسی قوت گرفت. با فروپاشی دولت مطلقه و تجزیه آن به «قدرت سیاسی» و «جامعه مدنی» تصور جدایی دو حوزه سیاست و جامعه آسان تر می شد. دومین تحول عمده ای که زمینه تجزیه دو مفهوم جامعه و دولت را فراهم ساخت، جدایی تدریجی دین و دولت بود؛ در نتیجه دین و نهادهای اجتماعی آن در حوزه جامعه قرار گرفتند. براساس تمیزی که میان دولت و جامعه پیدا شد دولت بازتابی از علائق جامعه به شمار آمد. در فلسفه سیاسی به طور کلی دولت عرضه «خیرعام» یا منافع همگانی تلقی می شد. همین مفهوم اساس نظریه مصلحت دولتی)raison detat(را تشکیل می داد. برعکس، اندیشه سیاسی عصر جدید خصلت عمومی دولت را مورد تردید قرار داده است: «نفع که کانون کلیه مراودات انسانی و کل حیات اجتماعی است، اصل جامعه` را تشکیل می دهد».(۷) جرمی بنتام فیلسوف معروف قرن نوزدهم در انگلیس، دولت را به عنوان مجموعه ای متشکل از منافع عمومی، مفهومی موهوم می دانست و معتقد بود که منافع آن را می توان با تجزیه منافع گروههای تشکیل دهنده اش شناخت: «منفعت جماعت صرفا مجموعه منافع اعضای تشکیل دهنده آن است.»(۸)
امروزه جامعه شناسی سیاسی بر حول موضوع اصلی آن یعنی روابط دولت و جامعه در حوزه های پژوهشی گوناگون توسعه یافته است. این گوناگونی در حوزه های پژوهشی به طور عمده نتیجه کاربرد چارچوبهای نظری گوناگونی است که در گفتار آینده به تفصیل درباره آنها سخن خواهیم گفت. به طور کلی می توان از سه گرایش رفتاری، گرایش تاثیر نیروهای اجتماعی بر زندگی سیاسی، و گرایش ساختاری نام برد. از نقطه نظری دیگر این سه گرایش به سه سطح تحلیل در جامعه شناسی سیاسی اشاره دارند: یک سطح تحلیل فرد و رفتارهای او، دوم سطح تحلیل گروهها و نیروهای اجتماعی و تاثیر آنها بر سیاست، و سوم سطح تحلیل ساختار دولت و عوامل تعیین کننده آن. در گرایش و یا سطح تحلیل نخست که عموما امروزه از آن به «رفتارشناسی سیاسی»(۹) تعبیر می شود بررسی و توضیح رفتارهای سیاسی فرد در هر حوزه از کل جامعه سیاسی، خواه در درون حوزه قدرت سیاسی و یا خارج از آن، موضوع اصلی جامعه شناسی سیاسی را تشکیل می دهد. مثلاً گرایشهای مختلف سیاسی و ایدئولوژیک فرد، براساس تاثیر متغیرهای گوناگونی چون پایگاه اجتماعی ـ اقتصادی، شان اجتماعی، سطح آموزش، جنسیت، قومیت، گرایشهای مذهبی و جز آن توضیح داده می شود. در این زمینه بررسی گرایشهای حزبی و رفتار انتخاباتی موضوع اصلی جامعه شناسی سیاسی در کشورهای دموکراتیک غرب به شمار می رود. ضعف نگرش رفتاری در جامعه شناسی سیاسی در این است که معمولاً با کشاندن بحث از علل رفتار به فرایندهای جامعه پذیری و فرهنگ یا کاراکتر ملی و تاثیرات خانواده موجب خلط دو دیسیپلین روانشناسی اجتماعی و جامعه شناسی سیاسی می گردد؛ از این گذشته، به هر حال موضوع اصلی جامعه شناسی سیاسی (با تاکید بر دو عنصر جامعه و سیاست در این عنوان) تبیین و توضیح رفتار فرد نیست. فرد و رفتار فردی واحد اصلی و مستقیم تحلیل زندگی سیاسی در سطح دولت نیست. در مقابل، سطح دوم تحلیل، یعنی سطح نیروها و گروههای اجتماعی و تاثیر آنها بر حیات سیاسی، به بررسی روابط میان دولت و جامعه به عنوان حوزه ای که در آن زندگی سیاسی به معنای واقعی و ملموس و انضمامی آن جریان دارد مدد بیشتری می رساند. در گرایش یا سطح گروهی، نقش و عملکرد و تاثیرات تعیین کننده گروهها و نیروهای اجتماعی بر وجوه گوناگون حیات سیاسی (مانند خصلت اجتماعی ساخت سیاسی، ایدئولوژی و سیاستگذاری دولتی و غیره) بررسی می شود. سطح سوم، یعنی سطح تحلیل ساختاری، از جهتی دیگر نگرشی انتزاعی در جامعه شناسی نوین است. چنانکه در گفتار بعد خواهیم دید، کاربرد این نگرش محدود به چارچوب نظری خاصی در مکاتب جامعه شناسی سیاسی نیست. در نگرش ساختاری به جای بحث از نقش گروهها و نیروهای اجتماعی در زندگی سیاسی، از تاثیر ساختهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بر روی ساخت سیاسی سخن گفته می شود. نگرش ساختاری اغلب جریان زندگی سیاسی در وجه انضمامی آن را از دیده به دور می دارد و با فرض وجود ساختها (به عنوان اموری مجزای از عمل) به بررسی روابط آنها می پردازد. نگرش ما در این نوشته نگرشی است که جامعه را مجموعه ای از اعمال می شمارد و ساختها را نیز محصول عمل به حساب می آورد. در توجیه این نگرش در پایان گفتار دوم دلایلی خواهیم آورد.

گفتار دوم

چارچوبهای نظری در جامعه شناسی سیاسی

پیشگفتار


کارل دویچ در کتاب اعصاب حکومت(۱۷) نشان داده است که اساس نظریه پردازی در علوم اجتماعی به کارگیری تمثیلهایی از حوزه ای برای توضیح حوزه دیگری است. انسان از طبیعت برای توضیح جامعه و از جامعه برای توضیح طبیعت «الگوبرداری» کرده است. در طی تاریخ هر چه خلاقیت انسان در صناعت افزایش یافته و وسایل و دستگاههای پیچیده تری ساخته شده است، تمثیلهای زیربنایی نظریه ها نیز پیچیده تر شده اند. مهمترین تمثیلهایی که در علوم اجتماعی مبنای نظریه پردازی بوده اند، تمثیلهای صناعی یا مکانیکی (مثل ساعت و ماشین) و تمثیلهای انداموار یا ارگانیکی هستند. به همین قیاس می توان گفت که نظریه های عمده جامعه شناسی سیاسی نیز مبتنی بر چند تمثیل اساسی هستند، که می توان از آن جمله به تمثیل زیربنا و روبنا (تمثیل ساختمان) در جامعه شناسی سیاسی مارکسیستی (و متفرعات آن تمثیل اساسی)، تمثیل گردش خون در نظریه الیتیسم و تمثیلهای ارگانیکی و مکانیکی در نظریات اصالت کارکردی اشاره کرد. در این گفتار از دیدگاهی تطبیقی مهمترین الگوپردازیهای نظری در باب جامعه شناسی سیاسی را طرح می کنیم. طبعا مفاهیم و چشم اندازهای هر یک از این دستگاههای فکری متفاوت اند و مقصود از عرضه آنها هم بیان نظریات مختلف درباره ماهیت علم جامعه شناسی سیاسی و هم کوشش برای دستیابی به الگو یا چشم اندازی جامعتر است.

۱: الگوی اولیه جامعه شناسی سیاسی در اندیشه مارکس

رابطه دولت و جامعه نخستین بار از دیدگاهی جامعه شناسانه به وسیله کارل مارکس مورد بررسی قرار گرفت. چنانکه در بالا گفتیم فلسفه سیاسی قرون جدید رابطه دولت و جامعه را بر حسب افراد و حقوق و آزادیهای فردی و آن هم از دیدگاهی تجویزی در نظر می گرفت. اما مارکس اعتقاد داشت که نقطه عزیمت تحلیل دولت مدرن را نمی توان در فرد یا رابطه او با دولت جستجو کرد. البته این برداشت به معنی نفی اراده و اهمیت فرد در تاریخ نیست لیکن مارکس تعبیر دیگری از فرد داشت. به گفته او «انسان موجودی انتزاعی نیست که در خارج از جهان منزل کرده باشد بلکه انسان همان جهان اجتماعی، دولت و جامعه است»(۱۸). بدین سان افراد تنها در ارتباط با یکدیگر اهمیت و معنی می یابند. بنابراین در صحنه زندگی سیاسی و تاریخی همواره مجموعه ای از افراد که دارای روابط ساختاری و عینی معینی با یکدیگر هستند فعالیت می کنند؛ چنین افرادی طبقات اجتماعی را تشکیل می دهند. بنابراین موضوع جامعه شناسی سیاسی بررسی رابطه دولت با ساخت طبقات اجتماعی است. از این نظر درک ماهیت دولت مدرن بدون شناخت رابطه آن با طبقات اجتماعی ناممکن است.
برای فهم نظریه مارکس درباره رابطه دولت و جامعه باید به زمینه کلی اندیشه او اشاره ای بکنیم. از دیدگاه مارکس که در مقابل دیدگاه ایده آلیستی هگل و دیدگاه ماتریالیست هایی چون فویرباخ قرار دارد، «پراکسیس» یا کار انسان در تاریخ به عنوان ترکیب عین و ذهن مهمترین عامل تعیین کننده و خلاق در جامعه و تاریخ است. بدین سان مارکس در عین حال ذهن گرایی هگلی و ماده گرایی فویر باخی را مردود شمرد. کار انسان در تاریخ یعنی «پراکسیس»، تولیدکننده و سازنده همه اشکال و نهادهای تاریخی و اجتماعی (ابزارهای تولید، کالاها، نهادها و نظام اقتصادی، مظاهر فرهنگی، ایدئولوژی، دولت و غیره) است. جهان نهادها و نمودها بازتاب پراکسیس یا عمل انسان در تاریخ است. تاریخ و جامعه چیزی جز مجموعه اعمال و کنشها و کارهای آدمی نیست. لیکن انسان از این واقعیت آگاهی کامل ندارد. در هر مرحله از تکامل تاریخی مصنوعات و مخلوقات کار انسان یعنی روابط تولید، نهادهای اجتماعی و اشکال آگاهی تبلور و تجسم یا عینیت پیدا می کنند. بدین سان کار انسان عینیت خارجی می یابد. انسان جهان نهادها و اشکال اجتماعی را می سازد و لیکن کاملاً نسبت به محصول کار خود آگاه نیست. هرگاه جهان نهادهای اجتماعی بیش از آنکه مقتضی فرایند تکامل کار در هر مرحله است تداوم یابد، وضعیت شی ءگشتگی (Reification) پدید می آید. در این وضعیت انسان مصنوعات خود را از خود برتر و ازلی و ابدی تلقی می کند و بدین سان وضعیت شی ءگشتگی به وضعیت از خود بیگانگی انسان از حاصل کار خویش می انجامد. جهان کالاها یکی از مظاهر اصلی شی ءگشتگی و از خود بیگانگی از کار خویش است. در هر مرحله ای از تاریخ اوج تواناییهای انسان در کار و خلاقیت و سازندگی در بخشی از جامعه یا در طبقه ای ظاهر می شود. مثلاً در عصر تکوین طبقه بورژوا به عنوان طبقه انقلابی جدید، بورژوازی مظهر کمال توانایی انسان در کار و خلاقیت بود و جهان عینی صنعت و تجارت و دولت لیبرالی و ایدئولوژی فردانگاری و جز آن را آفرید. در اینجا بورژوازی به عنوان مظهر کار انسان نیروی محرک یا نیروی مولد و عامل حرکت تاریخ بود که پوسته جهان شی ء شده فئودالی (شامل روابط تولید و ساخت قدرت سیاسی و ایدئولوژی فئودالی) را سرانجام درهم شکست و از هم پاشید و از درون ویرانه های آن پوسته قدیم، جهان شی ءگونه مطلوب خود را (شامل روابط تولید و ساخت دولت بورژوایی و ایدئولوژی لیبرالیسم) آفرید. این آفرینش کار ذهنی جمعی بورژوازی بود. جهان عینی و ملموس بورژوایی تا زمانی که بجز خود بورژوازی نیروی کار خلاق دیگری موجود نباشد تامین کننده خواستها و علایق آن طبقه خواهد بود. اما جهان عینی برخلاف آنچه به نظر طبقات حاکمه می رسد پدیده ای ازلی و ابدی و ساختاری نیست بلکه پدیده ای است چون مایع منجمد شده ای که در زیر پوسته متصلب آن کار انسان به عنوان ماده اصلی تشکیل دهنده کل پدیده های اجتماعی ساری و جاری است. میان فرایند پراکسیس تاریخی و جهان شی ءگونه و یا به عبارت رایج تر، میان نیروها و روابط تولید وقتی تضاد پیش می آید که فرایند پراکسیس تاریخی پیشرفته تر باشد در حالی که جهان متصلب اشیاء و نهادها در مقابل آن پیشرفت مقاومت کند. حوزه پراکسیس یا نیروهای تولید حوزه حرکت و حوزه جهان شی ء گشته یا روبناها حوزه مقاومت است. سرانجام زمانی فرامی رسد که عامل حرکت در تاریخ، یعنی پراکسیس پوسته خشکیده را درهم می شکند و از درون آن بار دیگر فرماسیون اجتماعی جدیدی خلق می گردد که اینک حاصل کار نیروی جدیدی است. در جامعه سرمایه داری پیشرفته به نظر مارکس با تسلط بورژوازی، جهان یکسره شی ءگونه می نماید. اما چنانکه منطق تحول تاریخی حکم می کند اگر جهان بورژوازی پایان تاریخ نباشد و امکان زایش جهان دیگری از طریق تغییر و دگرگونی موجود باشد در آن صورت باید طبقه دیگری به عنوان مغز حرکت پراکسیس تاریخی پوسته جهان بورژوازی را درهم بشکند. به نظر مارکس از بین طبقات جامعه سرمایه داری تنها طبقه پرولتاریاست که می تواند تصویر جهان دیگری را برحسب علایق مادی خود در نظر بیاورد. بورژوازی با جهان نهادهای مستقر مانوس است و آن را خانه خود احساس می کند. طبقات ماقبل سرمایه داری در صورتی که فعال شوند تنها تصویر جهانهای منسوخ را احیاء می کنند. اما طبقه پرولتاریا و همه گروههایی که به شیوه پرولتاریا جهان نوین دیگری را براساس علایق خود تصور می کنند، نیروی خلاق و کارگر عصر سرمایه داری هستند. وقتی خصلت جمعی تولید کاملاً گسترش بیابد نیروی کار و تولید پرولتاریایی پوسته مالکیت خصوصی و ایدئولوژی فردانگار بورژوازی را درهم می شکند. اما میان پرولتاریا و طبقات خلاق ادوار گذشته یک تفاوت اساسی هست و آن اینکه طبقات بالنده در شیوه های تولید ماقبل سوسیالیستی فاقد وحدت عین و ذهن بودند. مثلاً در جامعه فئودالی دهقانان، مولدین مادی یعنی تولیدکنندگان کالاها، و اشرافیت، مولدین معنوی یعنی تولیدکنندگان فرهنگ و ایدئولوژی به شمار می آمدند. بنابراین ذهن و عین در آن وحدتی نداشت. در جهان بورژوایی نیز کارگران صنعتی مولدین مادی یعنی تولیدکنندگان ارزش اضافی هستند در حالی که بورژوازی مولد فرهنگ و ایدئولوژی است و باز هم میان ذهن و عین وحدت نیست. اما وقتی پرولتاریا به خودآگاهی می رسد و ایدئولوژی کاذب آن رفع می گردد، در می یابد که جهان اجتماعی پدیده ای مصنوع است و سهم خود را در این صناعت باز می شناسد. در طبقه پرولتاریا پس از بحران سرمایه داری و فروپاشی آن، ذهن و عین وحدت می یابند زیرا پرولتاریا تولیدکننده محصولات عینی و ذهنی جامعه ــ هر دو ــ خواهد بود. به طور کلی زیربنا در اندیشه مارکس فرایند کار و پراکسیس انسان در تاریخ است و روبنا مجموعه محصولات عینیت یافته کار است. از لحاظ تحلیل انقلاب مسئله به صورت تعارض میان نیروهای تولید و روابط تولید ظاهر می شود و از لحاظ تحلیل دولت یعنی در جامعه شناسی سیاسی مسئله به صورت ارتباط میان دولت و جامعه به عنوان مجموعه نیروهای اجتماعی (یعنی طبقات اجتماعی) عنوان می شود. به عبارت دیگر حوزه جامعه به عنوان حوزه زیربنایی پراکسیس یا عمل نیروهای اجتماعی، حوزه دولت به عنوان حوزه روبنایی را تعیین می کند. بنابراین اندیشه ارتباط میان طبقات اجتماعی و قدرت سیاسی یا دولت جزیی اساسی از نظریه عمومی زیربنا و روبنا در افکار مارکس است.

گفتار نخست

دیباچه

انسانها خود تاریخ خویش را می سازند اما نه به شیوه ای که دلخواه آنهاست و نه تحت شرایطی که خود برگزیده اند.
سیاست مشغله ای یک نفره و یک جانبه نیست؛ بازی سیاست نیازمند دوستان و دشمنان است. هر جامعه سیاسی مرکب از گروهها و نیروهایی است که کم وبیش در زندگی سیاسی نقش دارند. دولت خود در همه جا از گروههای اجتماعی خاصی تشکیل شده است و بر پشتیبانی گروهها و نیروهای خاصی تکیه می کند. با دست به دست شدن قدرت دولتی در میان نیروهای اجتماعی سرشت و گرایش ایدئولوژیک رژیمهای سیاسی دگرگون می شود. موضوع اصلی جامعه شناسی سیاسی بررسی روابط متقابل میان قدرت دولتی و نیروهای اجتماعی است. نیروهای اجتماعی ممکن است در مقابل ساخت قدرت بپاخیزند و یا در آن شرکت و اعمال نفوذ کنند و یا دچار انفعال سیاسی شوند. از سوی دیگر دولتها ممکن است نیروهای اجتماعی خارج از عرصه قدرت را سرکوب کنند، یا در خانه قدرت راه دهند و یا بسیج کنند. دولت نیز خود به عنوان مهمترین نهاد سیاسی از نظر اجتماعی معلق در هوا نیست بلکه در متن شبکه پیچیده ای از منافع و علایق اجتماعی قرار دارد و نمی توان بدون شناخت این منافع و علایق، سرشت آن را به درستی فهم کرد. دولت گرچه عالیترین مظهر قدرت سیاسی است لیکن خود فارغ از سلطه نیروهای اجتماعی نیست. دولت هم عرصه کشمکش نیروهای اجتماعی و هم مظهر سلطه بخشی از آنها بر بخشهای دیگر است. دولتها گرچه کار ویژه های عمومی انجام می دهند اما چهره ای خصوصی هم دارند. به طور کلی دولتها دارای چهار پایه یا چهره متفاوت هستند: یکی پایه اجبار و چهره اجبارآمیز، دوم پایه عقیدتی و چهره ایدئولوژیک، سوم چهره عمومی یا تامین خدمات و کارویژه های عمومی و چهارم پایه منافع مادی یا چهره خصوصی. داشتن حداقلی از این پایه ها و کارویژه ها برای همه رژیمهای سیاسی ضروری است. حکومتی که توان اعمال زور را از دست بدهد و دستگاههای سرکوب آن ضعیف شوند، حکومتی ناپایدار خواهد بود. معمولاً مخالفان و دشمنان رژیمهای سیاسی با چهره اجبارآمیز آنها آشنا هستند. گرچه سلطه و زور مهمترین عنصر جامعه سیاسی است لیکن حکومتها نیازمند جلب حمایت و رضایت مردم نیز هستند تا قدرت خویش را مشروع جلوه دهند. وقتی اطاعت و تابعیت مردم از حکومت مبتنی بر دلایل و اصول کلی و اخلاقی باشد قدرت و اجبار دولتی با سهولت بیشتری پذیرفته می شود. ترغیب مردم به پذیرش قدرت در قالب عقاید و افسانه ها و ایدئولوژیها یکی از مبانی و چهره های دیرین نهاد دولت به شمار می رود. توده های مردم معمولاً با چهره ایدئولوژیک دولت آشنا هستند. همچنین دولتها از دیرباز وظایف و کارویژه های عمومی داشته اند. دفاع در مقابل حملات خارجی، حل منازعات داخلی، انجام خدمات عام المنفعه و تامین دستگاهی برای داوری و دادرسی و دادگستری از دیرینه ترین وجوه نهاد دولت است. اما مهمترین وجهی که مورد بررسی جامعه شناسی سیاسی است چهره خصوصی دولت و رابطه قدرت دولتی با منافع گروهها و نیروهای اجتماعی است. گرچه ممکن است تحت تاثیر بحرانها و شرایط بحرانی پایه قدرت و چهره دولت دگرگون شود و حکومتها گرایش بیشتری به اجبار و سرکوب یا تبلیغ ایدئولوژی و یا تامین رفاه اقتصادی پیدا کنند، لیکن ساخت قدرت هیچگاه از منافع گروههای خصوصی استقلال کامل حاصل نمی کند. معمولاً صاحبان مال و مکنت بیشتر با چهره خصوصی دولتها آشنا هستند. در این کتاب ما وظیفه اصلی جامعه شناسی سیاسی را به بررسی روابط میان قدرت دولتی و گروهها و نیروهای اجتماعی محدود کرده ایم تا «دیسیپلین» جامعه شناسی سیاسی به معنی دقیق آن از دیگر شاخه های علوم سیاسی به روشنی متمایز گردد. چنین برداشتی از جامعه شناسی سیاسی شناخت زندگی سیاسی به مفهوم انضمامی و همه جانبه آن را ممکن می سازد. زندگی سیاسی مجموعه روابط پویایی است که میان کل اجزاء جامعه برقرار است. بررسی روابط میان ساخت اقتصادی، ساخت اجتماعی و ساخت سیاسی به این معنا موضوع اصلی جامعه شناسی سیاسی است. این برداشت عینی و انضمامی از زندگی سیاسی در مقابل برداشتهای انتزاعی گوناگونی قرار می گیرد که امروزه در جامعه شناسی سیاسی در غرب متداول شده است. برداشتهای ساختگرایانه و کارکردگرایانه با انتزاع بخشهایی از واقعیت، کل حیات سیاسی را نادیده باقی می گذارند. همین گرایشهای انتزاعی به علاوه موجب خلط حوزه های مختلف جامعه شناسی سیاسی، روانشناسی اجتماعی، انسان شناسی سیاسی و جز آن شده و در نتیجه موضوعاتی مانند روند جامعه پذیری، ساخت خانواده، تیپهای شخصیتی و کاراکتر ملی که ظروف عمومی عمل نیروهای اجتماعی در هر کشوری هستند، به خطا به عنوان بخشی از حوزه جامعه شناسی سیاسی تلقی شده اند. چنین خلط مباحثی عرصه را بر کانون اصلی جامعه شناسی سیاسی یعنی رابطه قدرت دولتی و نیروهای اجتماعی تنگ می کند.
نکته دیگری که باید در دفاع از سبک برخورد این کتاب با موضوع جامعه شناسی سیاسی ذکر شود، برداشت تاریخی آن است. شکی نیست که تاریخ محتوای اصلی و ماده خام همه علوم اجتماعی را تشکیل می دهد و از ترکیب تاریخ با نظریه است که علم اجتماعی پدید می آید. گرایشهای صرفا نظری و انتزاعی و غیرتاریخی در جامعه شناسی سیاسی میان تهی و کسالت بارند. موضوع واقعی علوم اجتماعی به طور کلی فرایند همه جانبه و انضمامی پراکسیس تاریخی است و از همین رو انسانها و نیروهای اجتماعی واقعی می باید نقطه عزیمت چنین علومی می باشند. در پرتو چنین گرایشی در این کتاب تاریخ پیدایش و تحول و عملکرد نیروهای اجتماعی مختلف مورد بررسی مفصل قرار گرفته است.
در این کتاب همچنین اشارات مفصلی به تاریخ عملکرد نیروهای اجتماعی در ایران شده است. در توجیه این اشارت مفصل تاریخی باید گفت که طبعا در هر کشوری جامعه شناسان سیاسی جامعه شناسی سیاسی را با تاکید بر جوامع خودشان می نویسند تا موضوعات نظری را برای خوانندگان خود مانوس و آشنا سازند. طرح مباحث جامعه شناسی سیاسی نظری در ایران هم باید سرانجام زمینه جامعه شناسی سیاسی ایران را فراهم آورد. اشارات ما به جامعه ایران به همین دلیل انجام شده است.
این کتاب در برگیرنده پنج گفتار است. در گفتار اول سرشت و پیشینه و تاریخچه پیدایش جامعه شناسی سیاسی بررسی شده است. گفتار دوم در برگیرنده مروری کلی بر الگوهای نظری جامعه شناسی سیاسی است. طبعا در جامعه شناسی سیاسی نیز، مانند دیگر شاخه های علوم اجتماعی درباره حوزه و موضوع مطالعه و نیز ماهیت موضوع اختلاف نظر بسیار است. هدف از بررسی الگوهای نظری در گفتار دوم صرفا بیان تاریخ نظریات در جامعه شناسی سیاسی نیست بلکه نقد قوت و ضعف این الگوها و همچنین نزدیک سازی آنها در حد امکان به یکدیگر در یک الگوی کلی تر به نحوی که موجب بروز تعارضات منطقی نگردد، مورد نظر بوده است. در گفتار سوم در پرتو مباحث نظری گفتار دوم، الگویی کلی از جامعه شناسی سیاسی هم در سطح کلان و هم در سطح خرد عرضه شده است. در این گفتار سطح تحلیل در جامعه شناسی سیاسی و رابطه نیروهای اجتماعی با زندگی سیاسی از لحاظ نظری بررسی شده است. در گفتار چهارم که هسته اصلی این کتاب را تشکیل می دهد، نقش نیروهای اجتماعی عمده در زندگی سیاسی بررسی شده است. گرایش اصلی در این گفتار گرایشی تاریخی است و در مورد نقش سیاسی هر نیروی اجتماعی مثالهای تاریخی از کشورهای مختلف ذکر شده است. در حالی که هدف اصلی گفتار چهارم «تجزیه» جامعه سیاسی به نیروهای تشکیل دهنده آن بوده است، موضوع اصلی گفتار پنجم نحوه «ترکیب» این نیروها در رژیمهای سیاسی مشخص و همچنین در انواع مثالی جامعه سیاسی است. (این کتاب به تناسب موضوعات و مطالب مورد نیاز در درس «جامعه شناسی سیاسی» که در رشته علوم سیاسی تدریس می شود، نوشته شده است.)
* * *
در اینجا از زحمات خانم زهرا زاده حسین دانشجوی رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران که دستنوشته های این کتاب را پاکنویس کردند، صمیمانه سپاسگزاری می کنم.
* * *
در چاپ دوم این کتاب فهرست اعلام اضافه شده است. این فهرست توسط آقای جواد تقوی زاده دانشجوی رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران تهیه شده است؛ بدین وسیله از زحمات ایشان سپاسگزاری می کنم.

۲. شجره نامه علمی جامعه شناسی سیاسی و سرچشمه های فکری آن

رشد و گسترش جامعه شناسی سیاسی نوین به عنوان جزیی از علوم سیاسی جدید نتیجه گسترش گرایش علم اثباتی یا پوزیتیویسم در علوم اجتماعی بوده است. علمای اجتماعی در قرن نوزدهم کوشیدند روشهای معمول در علوم رو به ترقی یعنی علوم طبیعی را برای شناخت بهتر جامعه و دولت به کار ببرند. اصالت تجربه و علم اثباتی سرچشمه معرفتی علوم اجتماعی جدید بود. جامعه شناسی جدید همراه با علم سیاست مدرن برخلاف دانش سیاسی قدیم (اعم از فلسفه سیاسی) از آغاز به شیوه علوم پوزیتیویستی از اتخاذ مواضع نقادانه، ارزش گذارانه و تجویزی پرهیز کرد و بیشتر از طریق توصیف پدیده ها و طبقه بندی آنها و استقراء در پی یافتن قواعد عام پدیده های اجتماعی برآمد. در غرب مبدا علم جامعه و سیاست به مفهوم اثباتی را باید در آثار سن سیمون و اگوست کنت جستجو کرد. سن سیمون بر آن بود که می توان با کاربرد روشهای علوم طبیعی، سیاست و جامعه شناسی را به صورت علوم «اثباتی» در آورد. علم اثباتی علمی است که اعتبار احکام آن مبتنی بر شواهد عینی و تجربی قابل اثبات باشد. آنها استدلال می کردند که دانش جامعه و سیاست را می توان به صورت «فیزیک اجتماعی» عرضه کرد. به نظر کنت هدف چنین علمی کشف قوانین تغییرناپذیر ترقی انسان در طی تاریخ بود. وی «قانون مراحل سه گانه ترقی» (گذر از مراحل مذهبی، متافیزیکی و نیل به مرحله علم اثباتی) را به عنوان یکی از یافته های مهم «فیزیک اجتماعی» تلقی می کرد. بنیاد معرفت شناختی مکتب اصالت اثبات اعتقاد به وحدت علم بود، به این معنی که همه رشته های علمی اعم از علوم طبیعی و اجتماعی را می توان تابع نظام شناخت شناسی و روش شناسی واحدی کرد. به نظر اثبات گرایان علوم به اعتبار موضوع وحدت دارند زیرا پدیده های اجتماعی هم مانند پدیده های طبیعی، خارجی، عینی و تجربی هستند. به اعتبار همین وحدت در موضوع بود که آنها استدلال می کردند که همه علوم باید از روشهای تحقیق یگانه ای هم بهره بگیرند. مکتب اصالت اثبات به عنوان بستر اصلی گسترش علوم اجتماعی تاثیر شایان توجهی بر گسترش علم جامعه و سیاست در طی قرن بیستم باقی گذاشت، و زمینه اصلی گسترش مکتب رفتاری به عنوان مکتب مسلط بر علم سیاست و جامعه شناسی سیاسی را فراهم کرد. در مکتب اصالت رفتار نیز ابعاد مشهود و آشکار فرایندها و رفتار سیاسی مورد مطالعه قرار می گیرند و در نتیجه مقولاتی مانند محیط ذهنی و ارزشی و معنوی پدیده های «عینی» نادیده گرفته می شوند. در پرتو گسترش علایق پوزیتیویستی در علم، در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شیوه های آیین اصالت اثبات برای علمی کردن مطالعات اجتماعی و سیاسی جدید به کار گرفته شد. گردآوری داده ها، مشاهده، اندازه گیری، طبقه بندی و سایر روشهای کمّی برای شناخت پدیده های اجتماعی و سیاسی معمول گردید. در سال ۱۸۸۰ با تاسیس مدرسه علوم سیاسی در دانشگاه کلمبیا به وسیله جان برگس(۱۰) نگرش پوزیتیویستی در جامعه شناسی سیاسی در آمریکا رونق گرفت. آرتور بنتلی(۱۱) از نخستین علمای سیاسی و جامعه شناسان سیاسی آمریکا در سال ۱۹۰۸ کتابی با عنوان روند حکومت منتشر کرد. در این کتاب بنتلی با نفی روشهای تجویزی و فلسفی و ارزش گذارانه و تاکید بر وحدت موضوع علوم، علم سیاست و جامعه را به عنوان مطالعه رفتار گروهی (به طور کلی اعم از سازمانهای سیاسی و دولت) تعریف کرد. گرایش اثباتی در مکتب شیکاگو که در دهه ۱۹۲۰ پدید آمد به اوج خود رسید. چارلز مریام(۱۲) در سال ۱۹۲۲ در کتابی با عنوان ابعاد جدید سیاست بار دیگر بر اهمیت کاربرد آمار و مشاهدات تجربی در علم سیاست و جامعه تاکید گذاشت. در همان سال والتر لیپمن(۱۳) یکی دیگر از نخستین علمای سیاست و جامعه شناسی سیاسی آمریکا کتابی با عنوان افکار عمومی منتشر ساخت. مسائل اصلی مورد علاقه مکتب شیکاگو عبارت بودند از: بحث تجربی از قدرت سیاسی و مبانی و روشهای اعمال آن، مطالعه رفتار سیاسی رای دهندگان، مطالعه انتخابات و دلایل گرایشهای ایدئولوژیک در رفتار سیاسی به طور کلی. پس از جنگ جهانی دوم نیز علمای سیاست و جامعه شناسی سیاسی در آمریکا همچنان گرایش اثباتی خود را حفظ کردند و به مطالعه پدیده هایی مانند گروههای فشار، رفتار احزاب سیاسی، افکار عمومی، انتخابات و غیره ادامه دادند.
دنباله گرایش پوزیتیویستی در علم سیاست و جامعه شناسی در غرب به شکل گرایش به فونکسیونالیسم در نظریات پارسونز و پیروان او ظاهر شده است. نظریه اصالت کارکرد با گرفتن مفاهیم اصلی خود از علوم مکانیکی، جامعه را همچون مجموعه ای ابزارگونه فرض می کند و به صورتی مکانیکی به بحث از روابط میان نظام اجتماعی و نظام سیاسی می پردازد. دیوید ایستون(۱۴) عالم سیاسی آمریکایی در کتاب سیستم سیاسی( ۱۹۵۳ ) نظام سیاسی را جزیی از کل نظام اجتماعی توصیف کرده است که به عنوان یک سیستم فرعی دارای فونکسیون «توزیع آمرانه ارزشها» در کل نظام اجتماعی است. نگرشهای اصالت کارکردی، سیستمی و سیبرنتیکی در مجموع دارای گرایش اثباتی و محافظه کارانه بوده اند و حتی بیش از گرایشهای پوزیتیویستی اولیه موضوع مطالعه خود را از محیط ارزشی آنها تجزیه کرده اند. به طور کلی گرایش پوزیتیویستی که گرایش غالب در جامعه شناسی سیاسی غرب بوده است معمولاً پدیده های مورد مطالعه خود را از متن کلیت آنها جدا می کند و به صورتی انتزاعی بررسی می کند. همچنین در این برداشت گرایش به صرف توصیف وضع موجود (که به نظر منتقدین خود متضمن توجیه وضع موجود نیز هست) غالب بوده و گرایش جامعه و دولت به تعارض، تضاد، بحران، گسست و فروپاشی چندان مورد توجه قرار نمی گیرد.
یکی دیگر از منابع فکری عمده جامعه شناسی سیاسی را باید در آراء کارل مارکس و سنت مارکسیسم به طور کلی جستجو کرد. بر اساس برخی تفسیرها جامعه شناسی سیاسی اصولاً محصول اندیشه مارکس بوده است.(۱۵) درست است که مارکس هیچگاه واژه «جامعه شناسی» را به کار نبرد و نسبت به اگوست کنت نظر تحقیرآمیزی داشت (چنانکه در یکی از نامه های خود می گوید: «موضع من کاملاً مخالف موضع کنت است و من برای او به عنوان اهل علم و دانش مرتبه بالایی قائل نیستم») لیکن در واقع منظور اصلی مارکس از «اقتصاد سیاسی»، جامعه شناسی اقتصادی و سیاسی بود. وی بر آن بود که جامعه شناسی اگوست کنت دارای خصلتی ایستا است و منازعه اجتماعی را نادیده می گیرد. در حقیقت، مارکس در مقابل الگوی جامعه شناسی پوزیتیویستی کنت چارچوب جامعه شناسی سیاسی دیگری را عرضه می داشت که موضوع اصلی آن بررسی کشمکش گروهها و طبقات اجتماعی بوده است. بنابراین روشن است که مارکس با نفی «جامعه شناسی» به مفهوم پوزیتیویستی آن، مخالف وجود جامعه شناسی نبود بلکه نوع دیگری از جامعه شناسی را که مبتنی بر معرفت شناسی و روش شناسی دیگری بود عرضه می کرد. بحث اصلی مارکس در این زمینه کشف ریشه های دولت در درون جامعه و طبقات اجتماعی بود. کتاب سرمایه نیز در حقیقت با نفی اندیشه انتزاعی «انسان اقتصادی» و «قوانین طبیعی اقتصاد» خود مبحثی اساسی در جامعه شناسی اقتصادی ـ سیاسی است. از این دیدگاه پدیده ها و فعالیتهای اقتصادی در صورتی که از جامعه به طور کلی منتزع شوند معنای خود را از دست می دهند. به این اعتبار، مارکس در واقع کل حیات اجتماعی را به حیات اقتصادی تقلیل نمی داد بلکه بر عکس بر آن بود که زندگی اقتصادی و مقولاتی مانند کالا و ارزش و قیمت تابعی از کلیت زندگی اجتماعی هستند. به همین ترتیب زندگی سیاسی مانند زندگی اقتصادی بر مبنای جامعه و گروههای اجتماعی قابل تبیین است. هدف تمام فعالیتهای انتقادی مارکس علیه هگل و هگلیان جوان تاکید بر ضرورت تاسیس اقتصاد سیاسی یا جامعه شناسی سیاسی بود. ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس و بحث از رابطه زیربنا و روبنا بحثی فلسفی یا معرفت شناختی و یا تاریخی نیست بلکه دقیقا بحثی جامعه شناختی است. دیالکتیک مارکس نیز برای تبیین حرکت و پویایی کلیت اجتماع و روابط پیچیده میان نیروهای تولیدی و روابط تولید و آگاهی و ایدئولوژی به کار گرفته شد. مارکس خود در مقدمه دیباچه ای بر نقد اقتصادی سیاسی اعلام داشت که اقتصاد سیاسی علمی غیرایدئولوژیک است. با این همه آنچه در سنت مارکسیسم در قرن بیستم به عنوان میراث عمده اندیشه مارکس تداوم یافت نه بعد جامعه شناختی یا اقتصاد سیاسی آن بلکه بعد ایدئولوژیک بود، به این معنی که بحث از بحران در جامعه سرمایه داری پیشرفته و شرایط انقلاب سوسیالیستی (به جای اقتصاد سیاسی) محور اصلی مباحث مارکسیستی شد. در واکنش به همین گرایش، چنانکه خواهیم دید، از دهه ۱۹۶۰ میلادی در کشورهای غربی کوششهای فکری عمده ای به منظور احیای جامعه شناسی مارکسیستی صورت گرفته است. جامعه شناسان سیاسی مارکسیستی جدید کوشیده اند در پرتو تحولات اجتماعی و سیاسی در قرن بیستم و به ویژه با توجه به پیچیده تر شدن ساخت اجتماع و ساخت قدرت سیاسی و روابط میان آن دو، «پارادایم» اولیه مارکس در خصوص زیربنا و روبنا و رابطه میان جامعه و دولت را مورد بازنگری قرار دهند. همچنین نمایندگان مختلف سنت جامعه شناسی سیاسی مارکسیستی به انتقاد از روشهای آیین اصالت اثبات در جامعه شناسی سیاسی پرداخته اند. به نظر آنها از دیدگاه دیالکتیکی، برخلاف تصور علمای اجتماعی پوزیتیویست، واقعیت اجتماعی امری پرتناقض، منقطع، و در حال دگرگونی است و هیچ گاه به وضعیت ثبات نهایی نمی رسد تا بتوان آن را به حکم آیین اصالت اثبات به موجب احکام کلی ثابت و مستقل از تاثیر زمان توضیح داد.
از لحاظ معرفت شناسی و روش شناسی سومین سرچشمه فکری جامعه شناسی سیاسی را باید در مکتب علوم فرهنگی آلمان جستجو کرد. این مکتب نیز همانند مارکسیسم به نحوی تداوم ایده آلیسم فلسفی آلمان بود و با غیرمتافیزیکی کردن مفاهیم ایده آلیستی، بنیاد دیگری برای جامعه شناسی و جامعه شناسی سیاسی به وجود آورد. مکتب علوم فرهنگی در آلمان حکم اصحاب اصالت اثبات در این خصوص را رد می کرد که علوم اجتماعی علم نیستند مگر آن که بر پایه روشهای علوم طبیعی استوار شوند. به نظر ویلهلم دیلتای و فریدریش ریکرت که مهمترین نمایندگان این مکتب بودند علوم اجتماعی و علوم طبیعی به اعتبار ماهیت موضوع دوگانه اند. آنها به جای وحدت علم از دوگانگی علم سخن می گفتند و موضوعات علوم اجتماعی را روحانی یا فرهنگی می دانستند. دیلتای که واژه «علوم روحانی»(۱۶) را وضع کرد، مفهوم روح را از معنای متافیزیکی آن در فلسفه ایده آلیستی آلمان جدا کرد و به عنوان مفهومی تجربی در طبقه بندی پدیده های اجتماعی به کار گرفت. بر اساس نظر او پدیده ها بر سه نوع هستند: یکی پدیده های طبیعی که موضوع علوم طبیعی هستند؛ دوم حالات و فرایندهای روانی فرد که موضوع روانشناسی را تشکیل می دهند؛ و سوم پدیده های روحانی مانند زبان، فرهنگ، ادبیات و همه نهادهای اجتماعی که موضوع علوم روحی یا فرهنگی هستند. پدیده های روحانی عینیت یافتگی ذهن انسان و جزیی از حوزه روح عینی یا فرهنگ اند. تفاوت زندگی اجتماعی از زندگی طبیعی را باید در همین مفهوم جست. جهان اجتماع مشحون از معنا، نظر، تعبیر، اندیشه و نیت و قصد است و بنابراین برخلاف طبیعت، جهانی فی نفسه با معناست. پس نمی توان همان روشهای رایج در علوم طبیعی را برای شناخت جهان اجتماع به کار گرفت. مرزبندی میان علوم اجتماعی هم درست نیست زیرا همه آنها با جهان یکپارچه و یگانه ای سروکار دارند. مظاهر روح را تنها می توان از طریق فرایند ادراکی مشخصی دریافت که دیلتای آن را «تفهم» یا «درون فهمی» می نامید. ماکس وبر نیز که یکی از بنیانگذاران جامعه شناسی و جامعه شناسی سیاسی به شمار می رود به پیروی از دیلتای و ریکرت بر آن بود که شناخت جهان اجتماع و رفتار اجتماعی بدون ملاحظه وجه معنا و ارزش و غایات انسانی به نحو کامل ممکن نیست. پدیده های اجتماعی و سیاسی حاوی محتوای ذهنی هستند و تفهم معطوف به ادراک این محتوا است. وبر همچنین بر پوزیتیویستها ایراد می گرفت که حوزه عوامل غیرعقلانی و تاثیرات آنها بر زندگی اجتماعی و سیاسی را نادیده گرفته و در مقابل فرض کرده اند که رفتارهای انسان اصولاً عقلانی و معطوف به هدف از پیش اندیشیده شده است.
به طور کلی جامعه شناسی سیاسی از آبشخورهای فکری گوناگونی سیراب شده است و شجرنامه پیچیده و در هم تنیده ای دارد. با توجه به مکاتبی که در این کتاب بررسی شده اند می توان شجرنامه علمی و معرفت شناختی آن را به صورت زیر نمایش داد.



نظرات کاربران درباره کتاب جامعه شناسی سیاسی

این کتاب گزینه ی مناسبی است برای آشنایی با مبانی جامعه شناسی سیاسی. بنظر من خط به خط این کتاب با طرح نظریه ها و مثالهای عالی جز بهترین آثار تألیفی زبان فارسی در حوزه جامعه شناسی سیاسی است.
در 3 هفته پیش توسط لیلی سلطانی