فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریخچه زنبورها

کتاب تاریخچه زنبورها

نسخه الکترونیک کتاب تاریخچه زنبورها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۵,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تاریخچه زنبورها

«تاریخچۀ زنبورها» رمانی‌ست که به فاجعۀ از بین رفتن زنبورها در آیندۀ انسان و روابط خانوادگی انسان‌ها، که به‌نوعی مثل زندگی زنبورها پیچیده و وابسته به کل است، می‌پردازد. داستانِ سه‌نسل زنبوردار با دغدغه‌های مشترک انسانی و روابط آنها با فرزند‌انشان. این کتاب درواقع سرگذشت انسان‌هاست که همواره بقای خود را در رشد و موفقیت فرزند‌ان‌شان جستجو می‌کنند و آنها را مایۀ امید و ناامیدی خود می‌دانند. «تاریخچۀ زنبورها» که اولین کتاب از چهارگانۀ مایا لونده در حوزۀ ادبیات اقلیمی است، ضمن موفقیت چشمگیر در نروژ، در سال ۲۰۱۵، جایزۀ معتبرِ کتاب‌فروشانِ نروژ را دریافت کرد،‌ در بیش از ۳۲ کشور جهان ترجمه و منتشر گردید و درسال ۲۰۱۷ به عنوان پرفروش‌ترین کتاب آلمان در تمام ژانرها معرفی شد.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تاریخچه زنبورها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای پدر و مادرم
مترجم

تائو(۱)

سال ۲۰۹۸، شیرونگ(۲)، سیچوانگ(۳)، منطقه ۲۴۲
مثل پرنده های بزرگ روی شاخه های مخصوص به خود ایستاده بودیم، در دست هرکداممان یک ظرف پلاستیکی بود و در دست دیگرمان یک گردگیر دستی.
آهسته بالا می رفتم و تا جایی که می توانستم احتیاط می کردم. من مثل خیلی از زن های دیگر گروه نبودم، برای این کار ساخته نشده بودم و حرکاتم غالباً ناشیانه بودند. مهارت های حرکتی لازم و دقت کافی نداشتم. برای آن کار ساخته نشده بودم، بااین وجود مجبور بودم، هرروز، دوازده ساعت اینجا باشم.
سن درختان به اندازه یک عمر بود. شاخه ها مثل شیشه نازک' شکننده بودند و زیر سنگینی وزن ما ترق تروق می کردند. پای راستم را روی شاخه بالاتر که تراز بود، گذاشتم و پای چپم را هم بااحتیاط بعدازآن بالا گذاشتم. بالاخره توانستم یک وضعیت امن برای کار کردن پیدا کنم، جای راحتی نبود، اما محکم و قابل اعتماد بود. ازاینجا دستم به بلندترین گل ها می رسید.
ظرف پلاستیکی کوچک پر از گرده طلایی بود که با دقت اندازه گیری شده بود. سعی می کردم مقادیر بسیار کمی از آن را از ظرف بیرون بیاورم و روی درخت ها بگذارم. باید هرکدام از شکوفه ها را با برس نازکی از جنس پر مرغ هایی که به روشی علمی، دقیقاً به همین منظور، پرورش داده شده بودند، می پوشاندیم. تاثیر هیچ پر مصنوعی تا این اندازه نبود. بارها و بارها آزمایش شده بود، چون زمان زیادی در اختیار داشتیم ـ در منطقه من سُنت گرده افشانیِ دستی قدمتی صدساله داشت. زنبورهای اینجا در دهه ۱۹۸۰، مدت زیادی قبل از فروپاشی، از بین رفته بودند؛ حشره کش ها آن ها را نابود کرده بودند. چند سال بعد که دیگر از حشره کش ها استفاده نشد، زنبورها برگشتند، اما تا آن موقع از گرده افشانی دستی استفاده می شد. گرچه تعداد زیادی انسان و دست لازم بود، اما نتایج بهتری داشت. بنابراین وقتی فروپاشی فرارسید، منطقه من نسبت به سایر رقبا موفق تر بود. منطقه من موفق شده بود جزء آلاینده ترین ها قرار بگیرد. ما در آلودگی پیشرو بودیم و بنابراین در گرده افشانی هم پیشرو شدیم. یک تعارض ما را نجات داد.
تا جایی که توانستم خودم را کشیدم، اما دستم کاملاً به بالاترین غنچه نرسید. می خواستم تسلیم شوم، اما می دانستم که ممکن است تنبیه شوم و بنابراین یک بار دیگر تلاش کردم. اگر گرده زود تمام می شد، از دستمزدمان کم می شد، همچنین اگر خیلی کم از گرده استفاده می کردیم. این کار نامرئی بود. وقتی در پایان هرروز از درختان پایین می آمدیم، به جز علامت ضربدری که در وضعیت مطلوب، با گچ قرمز، روزانه روی تنه چهل درخت زده می شد، هیچ اثر دیگری از کار ما دیده نمی شد. تا قبل از آمدن پاییز و پر شدن درخت ها از میوه نمی دانستیم که کدام یک از ما موفق شده است و تا آن موقع معمولاً فراموش می کردیم که هر درخت را چه کسی گرده افشانی کرده است.
امروز کار مزرعه ۷۴۸ به من واگذار شد. از بین چند نفر؟ نمی دانم. گروه من یکی از صدها گروه بود. با آن یونیفرم های کار که پوشیده بودیم، مثل درخت ها ناشناس بودیم. و دقیقاً مثل گل ها به هم نزدیک بودیم. هیچ وقت تنها نبودیم، همیشه باهم، این بالا، در میان درخت ها و یا آن پایین در جاده ها از مزرعه ای به مزرعه دیگر پرسه می زدیم. فقط پشت دیوار آپارتمان های کوچک خودمان می توانستیم تنها باشیم، فقط ساعت های کمی در روز. تمام زندگی ما این بیرون بود.
همه جا ساکت بود. وقتی کار می کردیم، اجازه نداشتیم صحبت کنیم. تنها صدایی که شنیده می شد، صدای حرکات دقیق ما در میان درخت ها بود، صدای آرام صاف کردن گلو، چند خمیازه و صدای کشیده شدن یونیفرم هایمان به تنه درخت ها. گاهی صدایی شنیده می شد که همه ما یاد گرفته بودیم که آن را دوست نداشته باشیم ـ صدای غژغژ یک شاخه، و در بدترین حالت، صدای شکستن آن. معنی یک شاخه شکسته' میوه کمتر و بازهم کم شدن دستمزد ما بود.
در غیر این صورت فقط صدای باد شنیده می شد که از میان درخت ها عبور می کرد، با غنچه ها تماس پیدا می کرد و آرام از روی علف های روی زمین رد می شد.
به ندرت صدای وزوز حشره ای در هوا شنیده می شد. از آخرین باری که یک پرنده را دیده بودم، روزها می گذشت. تعداد آن ها هم کم شده بود. آن ها حشرات کمی را که وجود داشت، شکار می کردند و مانند بقیه دنیا از گرسنگی رنج می کشیدند.
اما بعد صدایی آزاردهنده این سکوت را می شکست. صدای سوت ساختمان مدیریت که علامت دومین و آخرین استراحت روز بود. من بلافاصله متوجه می شدم که چقدر دهانم خشک شده است.
با دقت زیادی پایین می آمدم. من و همکارهایم از درخت ها به زمین می خزیدیم. زن های دیگر صحبتشان را شروع کرده بودند، انگار به محض آنکه اجازه پیدا می کردند، کلید وراجی پر سروصدایشان روشن می شد.
حواسم به آن بود که موقع پایین آمدن شاخه ای را نشکنم و چیزی نمی گفتم. موفق می شدم، کاملاً تصادفی. من بی نهایت بی دست وپا بودم و آن قدر این بیرون کار کرده بودم که بدانم هرگز در این کار به معنای واقعی ماهر نخواهم شد.
روی زمین، کنار درخت، یک بطری آبِ فلزی و درب وداغان بود. آن را برداشتم و به سرعت نوشیدم. آب' ولرم بود و مزه آلومینیوم می داد. طعمش باعث می شد که کمتر از نیازم بنوشم.
دو پسر جوان از کمیسیون تجارت که لباس سفید پوشیده بودند، با عجله قوطی های چندبار مصرف حلبی را که حاوی دومین وعده غذایی روز بود، بین ما توزیع کردند. من تنها روی زمین نشستم، پشتم را به تنه درخت تکیه دادم و قوطی خودم را باز کردم. امروز مخلوط برنج و ذرت بود. با سرعت غذایم را خوردم. مثل همیشه کمی شور بود و فلفل تند و سویای مصنوعی داشت. از آخرین باری که گوشت خورده بودم، زمان زیادی می گذشت. برای تغذیه حیوانات' زمین زراعی زیادی لازم بود. و بخش زیادی از تغذیه سنتی حیوانات مستلزم گرده افشانی بود. حیوانات ارزش کار یدی طاقت فرسای ما را نداشتند.
قبل از آنکه سیر شوم، قوطی حلبی خالی شد. از جایم بلند شدم و آن را در سبدِ برگشت به کمیسیون تجارت گذاشتم و درجا زدم. پاهایم خسته شده بودند، اما درعین حال به خاطر ثابت ایستادن در آن وضعیت' خشک بودند و سوزن سوزن می شدند.
بی فایده بود. نگاهی به اطرافم انداختم. هیچ کس از بخش مدیریت حواسش نبود. سریع روی زمین دراز کشیدم تا کمرم را بکشم. به خاطر خم شدن در یک وضعیت، در ساعات طولانی، درد می کرد.
چشم هایم را برای یک لحظه بستم و سعی کردم با گوش کردن به نحوه اوج و فرود صدای وراجی ها مکالمات آن ها را نشنوم. این نیاز آن ها برای صحبت کردنِ هم زمان از کجا می آمد؟ زنانِ دیگر از وقتی که دختربچه بودند، این کار را می کردند. ساعت ها بحث جمعی در مورد موضوعی که همیشه جزئی ترین نقطه مشترک بود و هیچ کس نمی توانست هیچ جنبه ای از هیچ چیز را بررسی کند. البته به جز مواقعی که در مورد کسی صحبت می کردند که غایب بود.
من شخصاً مکالمه دونفری را ترجیح می دهم یا مکالمه با خودم را. موقع کار' اغلب دومی را ترجیح می دهم. در خانه' کوان(۴)، همسرم، را داشتم. البته مکالمات ما جزء طولانی ترین مکالمه ها نبود، به علاوه چیزی که ما را کنار یکدیگر نگه می داشت، صحبت کردن نبود. صحبت های کوان در مورد زمانِ حال بود، منطقی بود و به علاوه تشنه علم و یا چیز بیشتری نبود. اما من در آغوشش آرامش پیدا می کردم. بعد وی ـ وِن(۵) پسر سه ساله مان به دنیا آمد و ما می توانستیم در موردش صحبت کنیم.
درست همان موقع که سروصداها برایم مثل لالایی شد و داشت خوابم می برد، ناگهان همه جا ساکت شد. همه ساکت بودند.
من بلند شدم و نشستم. بقیه گروه رویشان به سمت جاده بود.
یک گروه از جاده به سمت ما می آمدند.
سنشان بیشتر از هشت یا نه سال نبود. چندتای آن ها را که در مدرسه وی ـ وِن دیده بودم، شناختم. به همه آن ها لباس مخصوص کار داده بودند، همان لباس های کرم رنگ و از جنس الیاف مصنوعی که ما پوشیده بودیم و با نهایت سرعتی که پاهای کوچکشان به آن ها اجازه می داد، به سمت ما آمدند. دو راهنمای بزرگ سال همراهشان بودند، که آن ها را به صف کرده بود. یک نفر جلوی آن ها و دیگری پشت سرشان. هردوی آن ها صداهای قدرتمندی داشتند که باعث می شد اشکالات بچه ها را مدام اصلاح کنند، اما درعین حال سرزنششان نمی کردند و با مهر و محبت آن ها را راهنمایی می کردند، چون بچه ها هنوز کاملاً متوجه نبودند که دارند آن ها را کجا می برند، اما بزرگ ترها می دانستند.
بچه ها دست در دست همدیگر به صورت جفت های نامتناسب، کوتاه ترین با بلندترین، راه می رفتند، بچه های بزرگ تر از کوچک ترها مراقبت می کردند. قدم هایشان نامتقارن و بی نظم بود، اما چنان دست های یکدیگر را محکم گرفته بودند که انگار آن ها را به هم چسبانده بودند. شاید به آن ها دستور اکید داده بودند که نباید همدیگر را رها کنند.
به ما و درخت ها نگاه می کردند. با کنجکاوی بینی هایشان را جمع می کردند و سرشان را یک ور می دادند. باوجودآنکه در همان منطقه بزرگ شده بودند، انگار اولین باری بود که به آنجا می آمدند و از طبیعت به جز ردیف های بی پایان درخت های میوه، در مقابل سایه جنگل انبوه در جنوب، چیزی نمی دانستند. دختری کوتاه قد، با چشم هایی درشت و نزدیک به هم مدت زیادی به من خیره مانده بود. چند بار پلک زد و بینی اش را بالا کشید. دست پسرک نحیفی را گرفته بود. پسرک با صدایی بلند و بدون خجالت خمیازه می کشید، دست آزادش را بالا نمی آورد که بگذارد روی دهانش، و حتی نمی دانست که صورتش آن قدر کش آمده که شبیه یک گودال شده. خمیازه کشیدنش حالت بی حوصلگی نداشت. خیلی جوان تر از این حرف ها بود. خستگی اش به خاطر کمبود غذا بود. یک دختر قدبلند و لاغر دست پسرکی را گرفته بود. پسرک با بینی گرفته و دهانی باز به سختی نفس می کشید، هر دو دندان جلویی اش افتاده بودند. دختر قدبلند درحالی که رویش به طرف خورشید بود و چشم هایش را ریز و بینی اش را جمع کرده بود، او را پشت سر خودش می کشید، اما سرش را به همان شکل نگه داشته بود، انگار می خواست کمی رنگ بگیرد و یا شاید قدرتی به دست بیاورد.
بچه های جدید هرسال بهار می آمدند. اما معمولاً همین قدر کوچک بودند؟ آیا این بار سنشان کمتر بود؟
نه. آن ها هشت ساله بودند. مثل همیشه. تحصیلشان تمام شده بود. یا... خب، اعداد و بعضی از حروف را یاد گرفته بودند، اما بعدازآن' مدرسه فقط یک نوع سیستم ذخیره اطلاعاتی منظم بود. ذخیره اطلاعات و آمادگی برای زندگیِ این بیرون. تمرین ساکت نشستن برای مدتی طولانی. بی حرکت بنشینید. کاملاً بی حرکت، همین درسته. و تمرین هایی برای بهبود مهارت های حرکتیِ درست. آن ها از سه سالگی فرش می بافتند. انگشت های کوچکشان کاملاً برای کار با نقشه های پیچیده متناسب بود. برای کار کردن این بیرون هم' همان قدر مناسب بودند.
بچه ها از کنار ما رد شدند، رویشان به سمت جلو بود، به طرف درخت های دیگر. بعد به راه رفتن ادامه دادند و به طرف مزرعه دیگری رفتند. پسرکِ بی دندان کمی تلوتلو می خورد، اما دختر قدبلند دست او را محکم گرفته بود و به همین خاطر زمین نمی خورد. والدین اینجا نبودند، اما آن ها از همدیگر مراقبت می کردند.
بچه ها در امتداد جاده محو شدند و لابه لای درخت ها فرو رفتند.
یکی از زن های گروه من پرسید: «کجا می رن؟»
زن دیگری جواب داد: «نمی دونم.»
زن سوم گفت: «شاید می رن سمت چهل ونه یا پنجاه. هنوز کسی اونجا رو راه ننداخته.»
دل شوره داشتم. اینکه آن ها کجا می رفتند، عازم کدام مزرعه بودند، اهمیتی نداشت. مسئله' کاری بود که قرار بود انجام بدهند.
صدای سوت از ساختمان مدیریت بلند شد. ما دوباره بالا رفتیم. با آنکه نفس نفس نمی زدم، قلبم تند می زد. برای بچه هایی که کوچک تر بودند. وی ـ وِن... پنج سال دیگر هشت ساله می شد. فقط تا پنج سال دیگر. بعد نوبتِ او بود. اینجا دست های سخت کوش بیشتر از هر جای دیگری ارزش داشتند. انگشت های کوچکی که از قبل به بافتن فرش عادت کرده بودند، هرروز در مدرسه برای مهارت های حرکتیِ درست آموزش دیده بودند و از قبل برای این نوع کار تنظیم شده بودند.
هشت ساله ها این بیرون، هرروز، بدن های کوچک را در میان درخت ها محکم تر می کردند. هیچ توجیهی برای کودکی مثل من و هم سن وسال هایم نداشتند. ما تا پانزده سالگی به مدرسه رفته بودیم.
خالی از زندگی.
وقتی دستم را که گرده گران قیمت را در آن نگه داشته بودم، بالا می بردم، هر دو دستم می لرزیدند. می گفتند ما مجبور بودیم برای به دست آوردن غذا کار کنیم، برای به دست آوردن غذایی که خودمان می خوردیم. همه مجبور بودند شرکت کنند، حتی کودکان. چون وقتی ذخایر گندم در حال کم شدن است، چه کسی به تحصیلات نیاز دارد؟ وقتی هرماه که می گذرد، جیره غذایی کوچک تر و کوچک تر می شود؟ وقتی یک نفر شب ها باید گرسنه به رختخواب برود؟
چرخیدم تا دستم به شکوفه های پشت سرم برسد، اما این بار حرکاتم زیادی منقطع بود. به شاخه ای خوردم که متوجه آن نشده بودم و ناگهان تعادلم را از دست دادم و به شدت به طرف دیگر کج شدم.
و همین باعثش شد. صدای ترق تروقی که برایمان نفرت انگیز بود. صدای شکستنِ شاخه.
سرکارگر به سرعت به طرف من آمد. سرش را بالا آورد و به درخت نگاه کرد و بدون این که چیزی بگوید خسارت را برآورد کرد. به سرعت چیزی در یک دفترچه کاغذی نوشت و دوباره رفت.
شاخه نه بزرگ بود و نه محکم، بااین حال می دانستم که کل اضافه کاری این ماه از بین رفته است. قرار بود این پول در قوطی حلبی ای ریخته شود که در کابینت آشپزخانه بود و هر یِنی را که ممکن بود به هدر بدهیم، در آن می ریختیم.
یک لحظه مکث کردم و نفس کشیدم. نمی توانستم در مورد آن فکر کنم. چاره ای نداشتم جز این که به کارم ادامه بدهم. دستم را بلند کردم، برس را در گرده فرو بردم و آن را با دقت به طرف شکوفه ها حرکت دادم، برس را روی آن ها درست مثل حرکت یک زنبور تکان دادم.
از نگاه کردن به ساعتم اجتناب می کردم. می دانستم که بی فایده است. فقط می دانستم که با هر شکوفه ای که برس را روی آن حرکت دهم، شب کمی نزدیک تر خواهد شد. و همین طور یک ساعتی که هرروز با فرزندم می گذراندم. آن زمانِ کوتاه تنها دارایی ما بود، و شاید در آن زمانِ کوتاه می توانستم کاری انجام بدهم که فرقی داشته باشد. می شد دانه ای بکارم که به او فرصتی را بدهد که من هرگز نداشتم.

ویلیام(۶)

۱۸۵۱، انگلیس، هرتفوردشایر(۷)، مریویل(۸)
همه چیز در اطراف من زرد بود. بی نهایت زرد. بالای سرم، زیر پایم، اطرافم. داشت کورم می کرد. این رنگ زرد' کاملاً واقعی بود، نه آنکه من بخواهم تصور کنم. از گوبلن زربافتی بود که همسرم، تیلدا، وقتی چند سال پیش به اینجا اسباب کشی کرده بودیم، به دیوار زده بود، آن موقع جای زیادی داشتیم. مغازه کوچک بذرفروشی من در خیابان اصلی مریویل پررونق بود. هنوز با انگیزه بودم، هنوز فکر می کردم می توانم این کسب وکار را با آنچه مهم بود، با تحقیقاتم در علوم طبیعی ترکیب کنم. اما این مربوط به خیلی وقت پیش بود. خیلی قبل از آنکه ما والدینِ تعدادِ بی شماری دختر بشویم. و خیلی قبل از آخرین گفت وگو با پروفسور رام(۹). اگر می دانستم که این گوبلن طلایی باعث چه زجری می شود، هرگز با آن موافقت نمی کردم. این رنگ زرد قرار نبود روی گوبلن باقی بماند. فرقی نداشت چشم هایم باز باشد یا بسته، همان جا بود، به همان شدت. در خواب هم دنبالم می آمد و رهایم نمی کرد، مثل نقاط نورانی شاخ وبرگ های جنگل بود. این رنگ همیشه وادارم می کرد به آنجا برگردم، به جنگل کودکی ام. من آنجا از بقیه دنیا غافل می شدم.
به زور چشم هایم را باز می کردم، نمی خواستم دوباره به آنجا بروم. خودم را وادار می کردم حضور داشته باشم. گوش بدهم.
اواخر عصر بود؛ از آشپزخانه صدای به هم خوردن قابلمه ها می آمد و می شد صدای حرکت شعله های روی اجاق را شنید. شاید صدای غذایی بود که داشت می پخت و معده ام را تحریک می کرد، آن را درهم می پیچید. خودم را به حالت جنینی جمع کردم.
اطرافم را نگاه کردم. یک تکه نان دست نخورده و یک تکه ژامبونِ نمک سودِ خشک در بشقاب، کنار لیوانِ نیمه پر، بود. آخرین باری را که غذا خورده بودم، به یاد نمی آوردم.
نصفه نیمه نشستم. لیوان آب را برداشتم. گذاشتم در دهانم جاری شود و از گلویم پایین برود تا طعم پیری را از بین ببرد.
شوری ژامبون روی زبانم ناخوشایند بود؛ نان' تیره و سنگین بود. غذا راهش را به معده ام پیدا کرد و معده ام آرام گرفت.
اما هنوز نمی توانستم وضعیت راحتم را در رختخواب پیدا کنم. کمرم تاول بزرگی بود، به خاطر خوابیدن روی پهلو کفلم تا مغز استخوان کوفته شده بود.
پاهایم ناآرام بودند، یک جور سوزش.
خانه ناگهان ساکت شده بود. همه آن ها رفته بودند؟ هیچ چیز به جز صدای ترق تروق سوختن کُک در شومینه. اما بعد، ناگهان، صدای آواز خواندن. صداهای واضحی از باغ می آمد.

گوش کن! فرشته هایِ مبشر آواز می خوانند
ستایش باد پادشاه تازه متولد شده را
به زودی کریسمس می شد؟

در سال های اخیر گروه های کُر مختلف منطقه در جشن ظهور جلوی درِ خانه مردم آواز می خواندند، نه برای پول یا هدیه، بلکه به خاطر روح کریسمس، فقط برای شاد کردن دیگران. زمانی به نظرم زیبا بود، وقتی که این اجراهای کوچک می توانستند شعله ای در من روشن کنند، منی که دیگر وجود نداشتم. انگار خیلی وقت پیش بود.
صداهای شاد مثل یخ و برفِ ذوب شده به طرف من جاری می شدند:

صلح و بخشش فروتنانه در زمین برقرار است
خدا و گناهکاران آشتی کردند.

پاهایم را روی زمین گذاشتم. زیر پاهایم به شکل غیرمعمولی سفت است. من خودم آن نوزاد بودم، همان که تازه متولد شده بود، همان که پاهایش هنوز به زمین عادت نکرده بود، اما در عوض هنوز هم برای رقصیدن روی نوکِ انگشت ها به درد می خوردند. پاهای ادماند(۱۰) را به همین شکل به خاطر داشتم، با روی پایی بلند و زیر آن که درست مثل روی آن نرم و قوس دار بود. می توانستم بایستم و آن ها را در دست هایم بگیرم، نگاه کنم و حس کنم، درست همان کاری که یک نفر با اولین فرزندش می کرد. فکر می کردم برای او با دیگران فرق خواهم داشت، برای تو با دیگران فرق می کنم، کاملاً متفاوت با اونی که پدرم برای من بود. همین طور کنارش می ماندم، تا وقتی که تیلدا به بهانه غذا دادن و یا تعویض پوشک' او را از من می ربود. پاهای نوزاد آرام به طرف پنجره رفتند. هر قدمی درد داشت. پنجره' مقابل من سفید و عظیم شد.
بعد آن ها را دیدم.
هر هفت نفر آن ها را. چون آن ها گروه کر غریبه های روستایی نبودند. دخترهای خودم بودند.
چهارتای آن ها که قدبلندتر بودند، عقب، و سه تای آن ها که کوتاه تر بودند، جلو ایستاده بودند. لباس های تیره زمستانی شان را پوشیده بودند. پالتوهای پشمی، یا خیلی کوتاه و تنگ و یا خیلی بزرگ و با وصله های همیشگی، ذات نخ نمای آن ها پشت روبان های ارزان و جیب هایی که در جاهای غیرمعمول بودند، پنهان شده بود. کلاه های پشمی سیاه، آبیِ تیره و یا قهوه ای بنددار و سفیدی که مثل قابی دور صورت های لاغر و سرمازده آن ها را گرفته بود. آواز در هوای مقابل آن ها یخ می زد.
چقدر لاغر شده بودند، همه آن ها.
مسیری نشان می داد که آن ها کجا راه رفته بودند، جای پاهایی که در برفِ سنگین مانده بود. حتماً تا بالای زانو در آن رفته بودند و قطعاً خیس شده بودند. می توانستم حس پشم خیسی را که به پوست می چسبید، تصور کنم، و سرمایی را که از زمین به کف کفش های آن ها نفوذ می کرد ـ هیچ کدام از آن ها چیزی به جز همین یک جفت پوتین نداشتند. به پنجره نزدیک تر شدم. حدسم این بود که دیگران را هم در باغ ببینم، یک تماشاچی برای سرود، تیلدا، یا احتمالاً بعضی از همسایگان را. اما باغ خالی بود. آن ها برای کسی آواز نمی خواندند. آن ها برای من می خواندند.

نور و حیات بر تمام چیزهایی باد که او مسبب آن است
به مقامی رسیده که شال او شفابخش است

نگاه های خیره همه آن ها با دقت به پنجره من دوخته شده بود، اما هنوز متوجه من نشده بودند. من در سایه ها ایستادم، ته اتاق و خورشید به شیشه پنجره می تابید. احتمالاً آن ها فقط می توانستند انعکاس آسمان و درخت ها را در شیشه ببینند.

متولد شده تا فرزندان زمین را پرورش دهد
متولد شده تا به آن ها حیاتی دوباره ببخشد

یک قدم نزدیک تر رفتم.
شارلوت(۱۱)، چهارده ساله، بزرگ ترین دخترم، آن ته ایستاده بود. به پنجره نگاه می کرد، اما با تمام وجودش می خواند. قفسه سینه اش هم زمان با آواز بالا و پایین می رفت. احتمالاً این ایده او بود، تمام آن. او همیشه آواز می خواند، دوران کودکی اش زمزمه می کرد، وقتی سرگرم تکالیف مدرسه بود، یا وقتی برای شستن ظرف ها خم شده بود، یک زمزمه خوش آهنگ، انگار نُت های آرام جزئی از حرکات او بودند.
او اولین کسی بود که کشفم کرد. نوری از صورتش گذشت. به دوروتیا(۱۲)، دختر باهوش دوازده ساله، سقلمه زد. او سریع با سر به اولیویای(۱۳) یازده ساله اشاره کرد و اولیویا با چشم های گردشده به خواهر دوقلویش نگاه کرد. آن دوتا از هیچ نظر به یکدیگر شباهت ظاهری نداشتند، فقط خلق وخویشان به هم شبیه بود. هردو آرام و مهربان بودند، و بسیار کودن ـ اصلاً حساب را نمی فهمیدند، حتی اگر با دقت برایشان توضیح می دادی. روبه روی آن ها یک جور ناآرامی در گروه شروع شد. بچه های کوچک هم داشتند متوجه من می شدند. مارتای(۱۴) نه ساله، بازوی کَرولاین(۱۵) هفت ساله را فشار داد. و کرولاین که همیشه به خاطر اینکه واقعاً دلش می خواست از همه کوچک تر باشد، اخم می کرد، به جورجیانای(۱۶) کوچولو که دلش می خواست از ته تقاری بودن فرار کند، تنه محکمی زد. در کمال تعجب از خودشان خوشحالی چندانی نشان ندادند، به خودشان هنوز اجازه این کار را نداده بودند. کوچک ترین بی نظمی در خواندنشان نشان می داد که مرا دیده بودند. همین، و لبخندهای کمرنگی که دهان گرد و آوازخوانشان اجازه می داد.
بغضی کودکانه در سینه ام بود. آن ها بد نمی خواندند، اصلاً. صورت هایِ لاغرِ آن ها برق می زد، چشم هایشان می درخشید. تمام آن کارها را به خاطر من ترتیب داده بودند. و حالا فکر می کردند موفق شده اند. پیروز شده بودند ـ که کاری کنند پدر از رختخواب بیرون بیاید. وقتی آواز تمام می شد، شادی شان را نشان می دادند. با خوشحالی در میان برفی که تازه بر خانه باریده بود، می دویدند و در مورد معجزه بی غل وغش و ساده شان با من حرف می زدند. فریاد می زدند: حالِ پدر با آواز ما خوب شد. حالِ پدر با آواز ما خوب شد!
سروصدای دخترها در راهرو می پیچید و از دیوارها منعکس می شد: اون زودی برمی گرده. اون خیلی زود بازم پیش ماست. ما خدا را به او نشان دادیم، مسیح دوباره متولد شده. گوش کنید. فرشتگانِ مبشر آواز می خوانند، ستایش پادشاه تازه متولد شده.چه فوق العاده، آره، واقعاً چه ایده زیرکانه ای بود که براش آواز بخونیم، قشنگی و پیغام کریسمس رو یادش بیاریم، و همه چیزایی رو که وقتی زمین گیر شده بود، یادش رفته بود، به خاطر چیزی که ما بهش می گیم مریضی، اما همه می دونن که موضوع یه چیز دیگه ست، گرچه مادر گفته نباید در موردش حرف بزنیم. پدرِ بیچاره، حالِش خوب نیست، اون از لاغری مثل روح شده، ما دیدیم، وقتی که یواشکی رد می شدیم، از لای در دیدیم، بله، مثل یه روح، فقط پوست و استخون، و ریشش که بلند شده، مثل مسیحِ مصلوبه. دیگه نمی شه اونو شناخت. اما حالا اون به زودی می تونه با ما باشه، به زودی دوباره می تونه کار کنه. و ما دوباره می تونیم کره روی نونمون بمالیم و پالتوهای زمستونی جدید بخریم. این واقعاً یه هدیه کریسمسه. مسیح در بیت الحم(۱۷) متولد می شه! اما دروغ بود. من نمی توانستم چنین هدیه ای به آن ها بدهم. من مستحق شادی آن ها نبودم. تختخواب مرا به طرف خودش می کشید. پاهایم می لرزیدند، پاهای نوزادم دیگر نمی توانستند ایستادنم را تحمل کنند. معده ام دوباره به هم می پیچید. دندان هایم را به هم می فشردم، می خواستم فشاری را که در گلویم بود، از بین ببرم. برای همین آرام از پنجره دور شدم.
و صدای آوازی که از بیرون می آمد، فروکش کرد. امروز معجزه ای در کار نخواهد بود.

جورج(۱۸)

سال ۲۰۰۷، ایالات متحده امریکا، اوهایو، آتِم هیل(۱۹)
تام را در ایستگاهِ توی آتِم(۲۰) سوار کردم. از تابستانِ سال گذشته خانه نیامده بود. دلیلش را نمی دانستم، نپرسیده بودم. شاید تحمل شنیدن جوابش را نداشتم.
تا مزرعه نیم ساعت راه بود. زیاد صحبت نکردیم. وقتی داشتیم به خانه می رفتیم، دست هایش را دقیقاً روی پایش گذاشته بود. رنگ پریده، لاغر و ساکت. کیفش کنار پاهایش بود. کثیف شده بود. کف پیکاپ از وقتی که آن را خریده بودم، تمیز نشده بود. گردوغبارِ سال گذشته یا دو سال پیش' در زمستان روی کف ماشین تبدیل به خاک شده بود. و رطوبتِ برفِ درحال ذوبی که روی پوتین های تام بود، می چکید و با آن مخلوط می شد.
کیف نو بود، جنسش خشک بود، قطعاً آن را در شهر خریده بود، و سنگین بود. وقتی در ایستگاه اتوبوس آن را از روی زمین بلند کردم، متعجب شدم. تام می خواست خودش آن را بردارد، اما قبل از آنکه او فرصت این کار را پیدا کند، کیف را قاپیدم ـ به نظر نمی آمد که از آخرین باری که او را دیده بودم، زیاد ورزش کرده باشد. فکر نمی کردی به جز لباس به چیز دیگری احتیاج پیدا کند. قرار بود فقط یک هفته برای تعطیلات به خانه بیاید. و بیشترِ وسایلش روی قلاب راهروی خانه آویزان بودند. لباس های سرهمی اش، پوتین ها، کلاه روگوشی دارش. اما او به وضوح کتاب های زیادی با خودش آورده. ظاهراً فکر می کرد که برای این کارها وقت زیادی داشته باشد.
وقتی آمدم، منتظرم ایستاده بود. اتوبوس زود رسیده بود، یا شاید من دیر رسیده بودم. قبل از رفتن مجبور شدم برف های داخل حیاط را پارو کنم.
اِما(۲۱) که ایستاده بود و به من نگاه می کرد، می لرزید و دست به سینه بود، گفت: «مهم نیست جورج. اون به هرحال توی هپروت سیر می کنه.»
من جواب ندادم. باید برف ها را پارو می کردم. برف مثل آکاردئون جمع شده بود، سبک و تازه. حتی کمرم عرق نکرد.
اِما همچنان داشت به من نگاه می کرد.
«فکر کردی بوش(۲۲) قراره بیاد دیدنمون؟»
«یه نفر باید اینجا را پارو کنه. تو این کارو نمی کنی.»
سرم را از روی برف ها بالا آوردم و به او نگاه کردم. جلوی چشم هایم نقاط سفیدرنگی بود. به زور لبخند زد. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و من هم به او لبخند زدم. از دوران مدرسه همدیگر را می شناختیم و هیچ روزی را به یاد نمی آورم که بدون تبادلِ عین همین لبخند گذرانده باشیم.
اما او حق داشت. من داشتم در پارو کردن زیاده روی می کردم. این برف نمی ماند. پیش ازاین روزهای گرم زیادی داشتیم. خورشید بیرون آمد و همه چیز را در همه جا آب کرد. این برف' آخرین نفس زمستان بود و در مدت چند روز آب می شد. امروز وقتی داشتم مستراح را هم تمیز می کردم، اختیارم را از دست دادم. دقیق تر بگویم، دقیقاً پشت توالت. این اصلاً برای من رفتاری معمولی نبود. حالا که او بالاخره داشت به خانه می آمد، می خواستم همه چیز مرتب باشد. که فقط حیاط تازه پاروشده را ببیند، و مستراح تمیز، و متوجه نشود که رنگ دیوار جنوبی که نور شدید خورشید به آن می تابید، داشت پوسته می شد، و یا اینکه ناودان در باد شل وول شده بود.
وقتی او را به کالج بردیم، برنزه، قوی و مشتاق بود. برای یک بار مدتِ طولانی بغلم کرد، و وقتی در بغلش بودم، قدرت بازویش را حس می کردم. به دیگران فکر کردم که در مورد این صحبت می کردند که هربار فرزندانشان را می دیدند چقدر بزرگ و بزرگ تر می شدند، چقدر وقتی بعد از مدتی دوباره فرزندت را می بینی، متعجب می شوی. اما در مورد تام این طور نبود. حالا که آب رفته بود. بینی اش قرمز بود، گونه هایش سفید، عرض شانه هایش کم شده بود. اصلاً لازم نبود بلرزد یا قوز کند، تا این حد شبیه یک گلابی چروکیده بود. وقتی به سمت مزرعه می رفتیم، لرزشش آرام شد، اما او بااین وجود مثل یک موجود نحیف روی صندلی کنار من نشست.
پرسیدم: «غذا چطور بود؟»
«غذا؟ منظورت توی کالجه؟»
«نه، توی مریخ؟»
«ها؟»
«معلومه که توی کالج. مگه این اواخر جای دیگه ای هم بودی؟»
دوباره قوز کرد و خودش را جمع کرد.
گفتم: «فقط منظورم اینه که... یه کم به نظر می آد دچار سوتغذیه ای.»
«سوتغذیه؟ پدر، اصلاً می دونی معنی ش چیه؟»
«تا جایی که می دونم، آخرین بار من شهریه ت رو دادم، پس لزومی نداره این جوری جواب بدی.»
ساکت شد. برای مدت زیادی.
بالاخره گفتم: «پس، همه چیز روبه راهه؟»
«بله، همه چیز روبه راهه.»
«پس ارزش پولی رو که می دم، داره؟» سعی کردم بخندم، اما از گوشه چشمم دیدم که او نمی خندید. چرا نخندید؟ می توانست با آن شوخی همراهی کند، به حرف های ناجور بخندیم و شاید گپ خوبی در ادامه مسیر داشته باشیم.
جرئت به خرج دادم: «از اونجایی که پول غذات پرداخت می شه، شاید بتونی کاری کنی که یه کم بیشتر غذا بخوری.»
«بله.» تمام چیزی بود که گفت. اعصابم خرد شد. من فقط می خواستم او لبخند بزند، اما او فقط با آن جدیت سردش همان جا نشست. بهتر بود چیزی نگویم. جلوی زبانم را بگیرم. اما چیزی وادارم می کرد.
«برای فرار صبر نداشتی، نه؟»
الآن عصبانی بود؟ دوباره وارد ماجرا می شدیم؟
نه. فقط آه کشید.
«پدر.»
«بله. فقط شوخیه. بازم.»
باقی حرفم را خوردم. می دانستم اگر ادامه می دادم، احتمالاً حرف های زیادی می زدم که پشیمان می شدم. قرار نبود این طور شروع شود، نه وقتی که او بالاخره آمده بود.
گفتم: «فقط می خواستم بگم...» سعی کردم لحنم را ملایم کنم. «انگار وقتی رفتی از الآن خوشحال تر بودی.»
«من خوشحالم. خوبه؟»
«خوبه.»
پایان ماجرا. او خوشحال بود. خیلی خوشحال. آن قدر خوشحال بود که بالاوپایین می پرید. برای دیدن ما بی تاب بود، دیدن دوباره مزرعه. هفته ها به هیچ چیز دیگری فکر نکرده بود. مسلماً.
گلویم را صاف کردم، اگرچه خراشیده نبود. تام فقط آنجا نشست. با آن دست های بی حرکتش. بغضی را قورت دادم، اما یک چیزی آنجا بود، فشار می آورد. من به چه چیزی امیدوار بوده ام؟ اینکه چند ماه دوری از ما، ما را باهم رفیق کند؟
اِما تام را برای مدتی طولانی در آغوشش گرفت. مثل گذشته، او هنوز هم می توانست بی آنکه ناراحتش کند، او را در آغوش بگیرد و نوازش کند.
تام متوجه حیاط تازه پاروشده، نشد. در این مورد حق با اِما بود. اما او به رنگ پوسته شده دیوار هم توجهی نکرد، و این چیز خوبی بود...
نه. چون من واقعاً می خواستم که او متوجه هردو بشود. و حالا که او بالاخره به خانه آمده بود، آستین بالا می زد. مسئولیت به عهده می گرفت.
اِما میتْلوف(۲۳) و ذرت کشید، سهم هایی زیاد در بشقاب های سبز. ذرت زرد می درخشید و از سس خامه' بخار بلند می شد. غذا هیچ مشکلی نداشت، اما تام فقط نصف بشقابش را خورد، به گوشت دست نزد. ظاهراً او برای هیچ چیز اشتها نداشت. نبودن هوای تازه کافی؛ مشکل این بود. آن وقت در این مورد کاری می کردیم.
اِما پرسید و فضولی کرد. در مورد مدرسه. معلم ها. کلاس هایش. دوست ها. دخترها... در مورد سوال آخری جواب زیادی دست گیرش نشد، اصلاً. اما بااین حال گفت وگوی میان آن ها به آرامی جریان داشت، مثل همیشه. صمیمیتِ آن ها ظاهراً به هیچ تلاشی نیاز نداشت. خب، البته او مادرش بود.
اِما از این لذت می برد، گونه هایش سرخ شدند، تمام مدت به تام خیره شد، نمی توانست به او دست نزند، ماه ها دلش برای لمس او تنگ شده بود.
من بیشتر ساکت بودم، سعی می کردم وقتی آن ها لبخند زدند، لبخند بزنم و وقتی خندیدند، بخندم. بعد از شکست در گفت وگوی ماشین، ارزش نداشت ریسک کنم. در عوض مجبور بودم منتظر موقعیت مناسبی بمانم که بتوانم گفت وگوی به اصطلاح پدر ـ پسری را شروع کنم. این موقعیت پیش می آمد. او قرار بود یک هفته اینجا بماند.
فقط از غذا لذت بردم. غذایم را تا آخر خوردم، حداقل یک نفر اینجا می دانست چطور از غذای خوب قدردانی کند. ظرف سس را با یک تکه نان پاک کردم. قاشق و چنگال نقره ام را در بشقاب گذاشتم و بلند شدم.
اما بعد تام هم خواست بلند شود. گرچه نصف بشقابش هنوز پر بود. «ممنون.»
گفتم: «باید تمام غذایی رو که مادرت درست کرده، بخوری.» سعی کردم ملایم باشم، اما احتمالاً کمی تند گفتم.
اِما گفت: «زیاد خورده.»
گفتم: «اون ساعت ها براش وقت گذاشته که شامو آماده کنه.» این حرف واقعاً اغراق آمیز بود.
تام دوباره نشست. چنگالش را برداشت.
اِما گفت: «فقط یه میت لوف بود جورج. اونقدرا طول نکشید.»
می خواستم مخالفت کنم. اِما سخت کار کرده بود، هیچ شکی در این مورد وجود نداشت، و از دوباره در خانه بودن تام بسیار هیجان زده بود، اِما حق داشت که تام این موضوع را بداند.
تام رو به بشقابش گفت: «توی اتوبوس یه ساندویچ خوردم.»
«درست قبل از اینکه بیای خونه و غذای مادرتو بخوری شکمتو پر کردی؟ دلت براش تنگ نشده؟ جای دیگه ای میت لوف بهتری خوردی؟»
«درسته، پدر. موضوع فقط اینه که...» ساکت شد.
از نگاه کردن به طرف اِما اجتناب کردم، می دانستم که با لب های جمع شده به من خیره شده است و با چشم اشاره می کند که تمامش کنم.
«موضوع واقعاً چیه؟» تام کمی با غذایی که در بشقابش بود، بازی کرد.
«من دیگه گوشت نمی خورم.»
«چی!»
اِما سریع گفت: «خیلی خب دیگه.» و شروع کرد به تمیز کردن میز.
من همان طور نشستم. که این طور. «تعجبی نداره که این قدر لاغر مردنی هستی.»
تام گفت: «اگه همه گیاه خوار بودن، برای همه آدمای دنیا غذای زیادی وجود داشت.»
«اگه همه گیاه خوار بودن.» ادای او را درآوردم و از لبه لیوانم به او خیره شدم. «آدمیزاد همیشه گوشت خورده.»
اِما بشقاب ها و دیس را مثل یک کپه بلند روی هم گذاشته بود. به شکل خطرناکی می لرزیدند. گفت: «خواهش می کنم. مطمئنم تام در این مورد با دقت فکر کرده.»
«من قبول ندارم.»
تام گفت: «درواقع فقط من یه نفر که گیاه خوار نیستم.»
گفتم: «ما توی این مزرعه گوشت می خوریم.» آن قدر ناگهانی از جایم بلند شدم که صندلی افتاد.
اِما دوباره گفت: «خیلی خب دیگه.» و میز را با حرکات سریع تمیز کرد. بازهم از آن نگاه ها به من کرد. این بار معنی اش بس کن نبود. معنی اش خفه شو بود.
تام گفت: «به نظر نمی آد تو کار تولید گوشت خوک باشی.»
«چه ربطی به اون داره؟»
«برای تو چه فرقی داره که من گوشت نخورم؟ تا وقتی که به عسل خوردن ادامه می دم؟»
خنده ریزی کرد. دوستانه؟ نه. کمی با پررویی.
«اگه می دونستم که کالج رفتن' تو رو این جوری می کنه، نمی فرستادمت اونجا.» وقتی حرف می زدم، کلمات زیاد می شدند، اما بااین وجود نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم.
اِما گفت: «البته که این پسر باید بره مدرسه.»
البته، مثل اولین شب یخبندان مشخص بود. همه باید مدرسه می رفتند.
گفتم: «من هرچیزی رو که لازم بود، اونجا یاد گرفتم.» و دستم را کمی تکان دادم، سعی کردم به طرف شرق که مزرعه و چند کندوی عسل قرار داشت، اشاره کنم، اما خیلی دیر متوجه شدم که داشتم دستم را به طرف غرب تکان می دادم.
تام حتی نمی توانست به خودش زحمت جواب دادن بدهد.
بشقابش را به سرعت پاک کرد و برگشت طرف اِما. «ممنونم. منم بقیه شو انجام می دم. تو فقط برو و بشین.»
اِما به او لبخند زد. هیچ کس به من چیزی نگفت. هردوی آن ها از من دوری می کردند: اِما با یک روزنامه به اتاق نشیمن رفت، و تام پیش بند بست، واقعاً این کار را کرد و شروع کرد به سابیدن قابلمه ها.
زبانم خشک شده بود. یک قلپ آب خوردم. چندان فایده ای نداشت.
اطراف من قدم می زدند. من فیلِ در اتاق بودم، با این تفاوت که من فیل نبودم، ماموت بودم. یک گونه منقرض شده.

درباره کتاب

«تاریخچه زنبورها» رمانی ست که به فاجعه از بین رفتن زنبورها در آینده انسان و روابط خانوادگی انسان ها، که به نوعی مثل زندگی زنبورها پیچیده و وابسته به کل است، می پردازد. داستانِ سه نسل زنبوردار با دغدغه های مشترک انسانی و روابط آنها با فرزند انشان. این کتاب درواقع سرگذشت انسان هاست که همواره بقای خود را در رشد و موفقیت فرزند ان شان جستجو می کنند و آنها را مایه امید و ناامیدی خود می دانند. «تاریخچه زنبورها» که اولین کتاب از چهارگانه مایا لونده در حوزه ادبیات اقلیمی است، ضمن موفقیت چشمگیر در نروژ، در سال ۲۰۱۵، جایزه معتبرِ کتاب فروشانِ نروژ را دریافت کرد، در بیش از ۳۲ کشور جهان ترجمه و منتشر گردید و درسال ۲۰۱۷ به عنوان پرفروش ترین کتاب آلمان در تمام ژانرها معرفی شد.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریخچه زنبورها