فیدیبو نماینده قانونی موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گام به گام با امام

کتاب گام به گام با امام
۱۱

نسخه الکترونیک کتاب گام به گام با امام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۲۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گام به گام با امام

گام به گام با امام، مجموعۀ گفتارها و مصاحبه‌ها و مقالاتِ سیدموسی صدر، ترجمۀ مجموعۀ دوازده جلدی مسیره الإمام السید موسی صدر است. این اثر از نوع کتاب‌های مرجع است که ترجمه و تکمیل آن به زبان فارسی نیازمند مقدمات و اقدامات متعدد و متنوع بوده است. فرآیند آماده‌سازی این مجموعه، از جمله انتخاب و گزینش مترجمان و ویراستاران و مدیریت ترجمه و ویراستاری‌های مکرر زبانی و فنی و محتوایی و نمونه‌خوانی‌های متعدد و طــراحی و صفـحه‌آرایی و چـاپ و مآلاً، ساماندهی گروه پنجاه نفـری تولید این اثر حتی‌المقدور با دقت و وسواس صورت گرفته است. دغدغۀ عمدۀ ما آن بوده است که گام به گام با امام، درعین برخورداری از زبانی شـیوا و امروزین، با کمـترین نقص و خطا و بیشترین امانتداری‌ و وفاداری به متن اصلی عرضه گردد.

ادامه...

بخشی از کتاب گام به گام با امام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

باور به غیب

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
هفته گذشته، برخی از برادران نظرشان را درباره موضوع این جلسه بیان کردند و پس از تشکر از مضمون سخنرانی و شکل آن و پس از اظهار لطف گفتند: ترجیح می دهیم که موضوع سخنرانی ها با زندگی معاصر و امروزی در ابعاد گوناگون آن، ارتباط بیشتری داشته باشد. پیشنهاد کردند که: درباره عقب ماندگی ما، به عنوان مسلمان یا عرب یا ملت لبنان، صحبت شود؛ علل این عقب ماندگی چیست؟ برای رهایی از آنچه باید کرد؟ وظیفه ما جوانان در برابر خود و در برابر امتمان چیست و چگونه می توانیم راه حل هایی را که برای رفع عقب ماندگی و حرکت به سوی پیشرفت و ترقی پیشنهاد می کنید، به اجرا درآوریم؟ سپس گفتند: مشکلی که در محافل اسلامی خود بدان مبتلاییم، مشکل غیب باوری است که جوانان را و همه کسانی را که خواهان زندگی هستند، از هماهنگی در انجام دادن امور دینی و رفتارهای دینی و تلاش در جهت آن، دور می کند.
این پیشنهاد گروهی از برادران عزیز بود که باید به آن احترام گذاشت و ان شاءالله تلاش خواهم کرد تا این سلسله از مباحث و مشکلات را که بیشتر با زندگی معاصر در ارتباط اند، مطرح کنم و در حد توان راه حل های مورد نظر اسلام برای آن ها را ارائه کنم، البته به صورت مبانی و مبادی کلی.
اجازه دهید امشب حداقل به بخش نخست این بحث، یعنی مبدا و مبنای غیب باوری، بپردازیم. دوست دارم امشب برداشت و فهم خود را از این مسئله بر اساس مطالعاتی که کرده ام، بیان کنم. غیب باوری چیست؟ و چه تاثیری در حیات دینی و مسائل گوناگون زندگی دارد؟ در پایان این بحث، ان شاءالله درباره موضوعی مرتبط با زندگی مان، یعنی موضوع «ارزش کار در اسلام» که با سلسله مباحث ارائه شده نیز مرتبط است، صحبت خواهیم کرد. بنابراین، موضوع بحث ما در این جلسه، مفهوم غیب باوری و تفسیر و تاثیر آن و چارچوب آن است.
در حقیقت، غیب باوری نخستین رکن اسلام و هر دینی است. قرآن کریم در ابتدای سوره بقره به توصیف پرهیزکاران پرداخته است: «الم. ذَلِک الْکتَابُ لاَ رَیبَ فِیهِ هُدًی لِّلمُتَّقِینَ.» (۱۱) و در ادامه پنج صفت برای آنان برشمرده است: ۱. «آنان که به غیب ایمان می آورند؛» ۲. «و نماز می گزارند؛» ۳. «و از آنچه روزی شان داده ایم انفاق می کنند؛» ۴. «و آنان که به آنچه بر تو و بر پیامبران پیش از تو نازل شده است، ایمان می آورند؛» ۵. «و به آخرت یقین دارند.»
نخستین رکن اسلام، ایمان به غیب است. در واقع تفاوت اساسی میان دین و هرچیز دیگری، یعنی تفاوت میان دین و دانش، تفاوت میان دین و فلسفه، تفاوت میان دین و اخلاق، تفاوت میان دین و تجربه های اجتماعی و نظام ها و قوانین موضوعه، و در یک کلمه تفاوت میان دین و هرآنچه ساخته دست بشر است، در ایمان به غیب است. دین دارای احکام و قوانینی است، همان گونه که هر حزب یا موسسه یا دولت یا حتی هر علمی نیز قوانین خاص خود را دارد. تفاوت میان دین و هرچیز دیگری در غیب باوری است. برای نمونه، تفاوت اصلی میان حکومت دینی، یعنی حکومت احکام دین با دیگر حکومت ها، اعم از دموکراسی و دیکتاتوری و نظام سوسیالیستی و سرمایه داری و جمهوری، در این است که منبع قدرت و حاکمیت در حکومت دینی خداوند است، یعنی حاکمیت از خداوند سرچشمه می گیرد؛ درحالی که مثلاً در دموکراسی، حاکمیت برگرفته از مردم است. چه بسا دموکراسی نیز با بسیاری از احکام دینی سازگار و همسو باشد، ولی از نظر پایه و اساس، در حکومت دینی همه چیز به دین برمی گردد و برخاسته از ایمان به غیب است؛ یعنی احکام از غیب سرچشمه می گیرند، هرچند که منطقی باشند و بتوانند انسان ها را از نظر عقلی نیز قانع کنند. تفاوت میان دین و همه محصولات بشری در غیب باوری است. من بر این عقیده ام که غیب باوری ضرورتی مهم در زندگی انسان است. خواهش می کنم به این بخش توجه کنید. هرچیزی، هر اندازه هم بزرگ و والا و برجسته و متعالی شود... مثلاً علم امروزه به جایگاه بالایی رسیده و مثلاً می گویند به کره ماه رسیده اند. صنعت و فن آوری در این عصر، به درجه شگفت آوری از نظم و ترقی و پیشرفت رسیده است. در واقع وقتی می بینیم موسسه ای پانزده میلیون کارمند و کارگر دارد و همه آن ها با برنامه و به طور دقیق و حساب شده مشغول کار هستند، در برابر دستاوردهای بشری در زمینه نظم و برنامه شگفت زده می شویم. اما این دستاوردهای بشری، به هر درجه ای که برسد، نمی تواند جانشین غیب باوری، یا آنچه مطلق می نامیم، شود. تولیدات بشری طبیعتاً متکامل است. مثلاً درمورد دانش، ما امروز چیزهایی درباره سود و زیان اشیا می دانیم، ولی فردا دانسته های ما تغییر می کند. یعنی چیزهای تازه ای یاد می گیریم و درمی یابیم که چه بسا آنچه دیروز زیان آور می دانستیم، سودمند بوده یا آنچه سودمند می دانستیم، زیان بار بوده است، زیرا علم همواره در حال تکامل است. همین مسئله درمورد فن آوری و کارهای تشکیلاتی و تجربه های حکومتی و اخلاق و فلسفه وجود دارد. حتی فلسفه ماورایی (متافیزیک) نیز دستاورد بشر و زاییده فکر اوست.
بنابراین، هر دستاورد بشری طبیعتاً متکامل است و هر متکاملی طبیعتاً در حال تحول و تغییر است و هر متغیری ناپایدار و متزلزل است و ممکن نیست مایه آرامش و ثبات باشد. آرامش تنها در پرتو ایمان به مطلق به دست می آید. قرآن کریم، با اشاره به این حقیقت، می گوید: «اَلا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ الْقُلُوبُ.»(۱۲) آرامش روحی تنها وقتی به دست می آید که انسان در همه حالت ها و شرایط به دیواری محکم و استوار تکیه داده باشد؛ یعنی وجود مطلقی که در هیچ حالت و زمان و وضعیتی انسان را به خود وانمی گذارد. این احساس برای تقویت شخصیت انسان و تکیه او بر یک نقطه ثابت و پایدار، امری ضروری است، درحالی که تکیه بر دانش نسبی است نه مطلق، زیرا همان گونه که گفتیم دانش در حال تحول و تغییر است. در زندگی انسان برخورداری از ایمان به غیب است که می تواند آرامش او را تضمین کند.
در این مجال کوتاه تنها می خواهیم بر این نکته تاکید کنیم که غیب باوری رکن اساسی دین است و نمی توان از آن بی نیاز بود. درباره فواید و نتایج این باور و اینکه امید پایدار تنها در پرتو غیب باوری به دست می آید، ان شاءالله در آینده سخن خواهیم گفت.
نکته دوم: پس از آنکه گفتیم غیب باوری از ارکان اسلام است، باید اعتراف کنیم که این باور از مسیر اصلی خود منحرف شده است. من معتقدم آنچه جوانان را ناراحت کرده و بر آن داشته است تا به من و دیگران پیشنهاد دهند که دیگر غیب باوری بس است و می خواهیم زندگی کنیم، همین برداشت نادرست از مفهوم غیب باوری است. آنچه ما را می آزارد، غیب باوری نیست، بلکه نگرش تجریدی و انتزاعی ماست. اسلام قایل به غیب و شهود است و هر دو را در کنار یکدیگر می پذیرد. غیب در مقابل شهود است. ولی مسلمانان دچار انحراف شدند و غیب باوری صرف و به دور از زندگی را در پیش گرفتند. من در اینجا تصویری از اینکه اسلام چگونه بود و ما چگونه شده ایم، ارائه می کنم. غیب باوری، به مفهوم درست آن، نه بیم آور است و نه آزاردهنده. نمونه هایی از اصول تا فروع در اینجا مطرح می کنیم.
اول. وقتی پیامبر مردم را به اسلام فراخواند، نخستین سخنی که در دعوت عمومی خود گفت، این بود که: من بی پرده شما را بیم می دهم. سپس گفت: کسی را نمی شناسم که چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده ام، برای امت خود آورده باشد؛ من برای شما خیر و سعادت دنیا و آخرت را آورده ام. روی این نکته، کمی درنگ می کنم. دعوت اسلام دعوت به سعادت دنیا، یعنی آنچه می بینیم و لمس می کنیم ، و سعادت آخرت، یعنی آنچه نمی بینیم است. موضوع دوم چیست؟ درباره آن نیز بحث خواهیم کرد. موضوع این است که این مسئله نسبی است، یعنی هر شهودی، در ورای خود، درجه و مرتبه ای از غیب دارد. ولی اکنون می خواهم بر این نکته تاکید کنم که اساس دعوت اسلام، دعوت به دنیا و آخرت است. از این رو، هرگز در قرآن کریم نمی بینیم که تنها بر دنیا تاکید شده باشد؛ برعکس تورات، که بنابر بررسی یکی از پژوهشگران، از آغاز تا پایانِ آن نامی از آخرت وجود ندارد، به جز در دو مورد، آن هم به طور کنایه و اشاره. ولی در قرآن کریم هرجا کلمه دنیا آمده، در کنار آن کلمه آخرت نیز آمده است. «برای شما خیر و سعادت دنیا و آخرت را آورده ام.» در قرآن کریم در چندین مورد عبارت «مَن عَمِلََ صالِحاً» آمده است، ازجمله در «مَن عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکرٍ اَو اُنثَی وَهُوَ مُومِنٌ فَلَنُحیِیَنَّهُ حَیَاهً طَیِّبَهً وَلَنَجزِیَنَّهُم اَجرَهُم بِاَحسَنِ مَا کانُوا یَعمَلُونَ.»(۱۳) یعنی همواره در دعوت اسلام، در نتایج و اهداف آن دعوت به دنیا و آخرت [هر دو] مورد نظر است.
اساس دعوت اسلام همین است، یعنی دعوت به غیب و شهود در کنار هم. غیب در کنار شهود است و دنیا در کنار آخرت. این اصل دعوت است و در مرحله بعد، باید این دعوت به اجرا درآید. در مرحله اجرا نیز همین گونه است. در طول اسلام به هر تلاش و اقدامی رنگ غیبی داده شده است، مثلاً در تشویق به جهاد؛ جهاد یک عنوان است؛ یا مثلاً شهادت، اینکه [گفته می شود] فلانی شهید شد. شهید یعنی چه؟ معنای آن بسیار غیب گرایانه است. غیب و شهود همراه و در کنار یکدیگرند. شهید یعنی کسی که خداوند را مشاهده کرده است. رحمت الهی و بهشت را مشاهده کرده است. اسلام کسی را که در جنگ کشته می شود، «میت» نخوانده و به جای آن کلمه «شهید» را به کار برده است، از این لحاظ که او زنده است. به کدامین زندگی؟ مسلماً زندگی غیبی. قرآن تاکید می کند: «وَلاَ تَحسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ اَموَاتًا بَل اَحیَاء.»(۱۴) منظور زندگی غیبی است، نه زندگی شهودی که ما با آن سر و کار داریم و مشاهده می کنیم؛ «بَل اَحیَاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُونَ. فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ وَیَستَبشِرُونَ بِالَّذِینَ لَم یَلحَقُوا بِهِم.»(۱۵) بنابراین، قرآن اسلوب غیبی همراه با اسلوب شهودی را به کار برده است.
مسلمانان در هنگام جنگ می گفتند: «هَل تَرَبَّصُونَ بِنَا الا اِحدَی الحُسنَیَینِ.»(۱۶) شعار مسلمانان در هنگام نبرد و پیروزی، این جمله بود. منظور از دو نیکی (حسنیین) چیست؟ یعنی یا پیروز می شویم و به دنیا و حکومت و قدرت و مال و ثروت می رسیم و یا کشته می َشویم و از آخرت بهره مند می شویم و به بهشت می رویم. یعنی چه بکشیم و چه کشته شویم، پیروزیم؛ یعنی در راه جهاد شکست و خواری وجود ندارد. آنچه هست پیروزی مطلق است. شیوه اسلامی چنین است. آنان خطاب به دشمن می گفتند: شما دو حالت در پیش دارید؛ یا ما را بکشید و بر ما پیروز شوید که سرانجام وارد جهنم می شوید و ناکامی و شکست برای شماست، یا ما شما را بکشیم که در نتیجه شکست خورده اید. بنابراین، پیش روی شما یا آتش جهنم است یا شکست؛ ولی پیش روی ما یا بهشت است یا پیروزی.
این منطقی غیبی    شهودی است، یعنی هر دو در کنار یکدیگرند. اسلام در همه احکام خود، قانون پاداش و عقاب را قرار داده است. من نمی خواهم بگویم بحث پاداش و عقاب در بین مسلمانان به انحراف کشیده نشده است؛ بله، مسلمانان پنداشتند که تمام وعده های قرآن درباره ثواب و پاداش به آخرت موکول است، به گونه ای که گویا دنیا برای ما نیست. ولی در عین حال باید توجه داشت که اسلام قایل به کیفر و پاداش و تعزیر و تشویق این دنیایی نیز شده، ولی همواره بر این نکته تاکید کرده است که پاداش آخرت تمام تر و کامل تر است و عذاب آن رسواکننده تر و خفت بارتر. قرآن همواره جنبه غیبی را حفظ می کند و در نظام پاداش و مجازات خود، به هیچ وجه بعد غیبی و آخرتی را کنار نمی گذارد.
...اما درمورد فعالیت های اجتماعی و اقتصادی، می دانیم که بحث ارزش ها و فضیلت ها یا به تعبیر معاصر، ایدئولوژی اخلاقی، زیربنای همه فعالیت های اقتصادی است. ان شاءالله به طور مفصل به این موضوع خواهیم پرداخت. اگر احکام اسلامی مربوط به تجارت و کسب و کار و کشاورزی را ملاحظه کنید، درمی یابید که همواره در همه زمینه ها بر محور اخلاق و ارزش ها می چرخد. این بحث طبیعتاً بحثی مفصل است و به آن خواهیم پرداخت.
در زندگی انسان باید بین آرمان های نامتناهی و محدود بودن این دنیا توازن وجود داشته باشد و این مشکل را جز از راه غیب باوری نمی توان حل کرد.
خواهش می کنم به این نکته توجه کنید: آرمان انسان نامتناهی است زیرا انسان هرچیزی به دست آورد، باز بیش از آن را می خواهد. ثروت می خواهد. وقتی به آن رسید، ثروت بیشتری می خواهد. مقام و اعتبار می خواهد. وقتی به آن رسید، بالاتر از آن را می خواهد. همسر می خواهد، شوهر می خواهد، املاک می خواهد، حکومت می خواهد، ماشین می خواهد، خانه می خواهد، دانش می خواهد، هرچیزی و هر هدفی که انسان دنبال می کند، وقتی به آن رسید، بیش از آن را می طلبد. طبیعت انسان این گونه است. آرمان بشری نامتناهی است.
خب! آرمان نامتناهی است و امکانات متناهی و محدود. روستای ما کوچک است. اگر نیمی از آن را به من و نیمی دیگر را به برادرم بدهند، نه من قانع می شوم نه او. من کمی از نیمه او می خواهم و او نیز کمی از نیمه من می خواهد و سرانجام اختلاف پیدا خواهیم کرد. نزاع و درگیری که در مکتب فکری دیالکتیک مطرح است، ناخواسته برگرفته از همین نزاع طبیعی است زیرا انسانی که تنها بُعد مادی را برآورنده آرمان خود می بیند، ناگزیر دچار اختلاف می شود؛ نزاع درون یک خانواده کوچک، میان برادران خردسال بر سر اسباب بازی و حتی بین ابرقدرت هایی که بر سرنوشت جهان حکمرانی می کنند. خاستگاه همه این نزاع ها همین است: آرمان نامحدود و امکانات محدود. بین این دو، برخورد رخ می دهد و این یعنی فرق بین آنچه می خواستیم و آنچه شد؛ فرق بین اندیشه و واقعیت یا به اصطلاح بین «idée» و «réel»... چطور می توان این مشکل را حل کرد؟
دو راه حل وجود دارد: یکی اینکه مورد اول را حل کنی، یعنی آرمان انسان را محدود کنی. آرمان انسان بی نهایت است. به او می گویی: تو در اشتباهی، تو در خیالات زندگی می کنی، در اوهام به سر می بری. تو مقداری محدود نیاز داری. بنابراین یا مشکل را با محدود کردن آرمان حل می کنی، یا مورد دوم را حل می کنی و امکانات بشری و واقعیت ها را نامتناهی می کنی. این راه حل، از رهگذر غیب باوری امکان پذیر است.
اگر دنیا را ظاهر و صورت به حساب آوردی، یعنی گفتی: این دنیایی که می بینیم، این گل ها و دریاها و سرسبزی ها و این مال و زندگی دنیا، این ها، همه چیز نیست، در ورای دنیا، آخرتی نیز هست که گسترده تر است: «وَ جَنّهٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ و الْارْضُ.»(۱۷) حال تو چگونه می خواهی باشی؟
وقتی گفتی: کل دنیا یک نمونه است و چیزهای دیگری نیز وجود دارد و آنچه هست، راس هرم است و اولِ خط است، در این صورت به واقعیت بُعدی نامتناهی داده ای که می تواند آرمان بی نهایت انسان را برآورد. بنابراین غیب باوری، تنها راه حل برای تبدیل جنبه منفی نزاع بشری به جنبه مثبت است، بدون آنکه آرمان خواهی نامتناهی بشری که امری بزرگ است، محدود شود. پیامبران بسیار تلاش کرده اند که انسان آرمان خواه باشد. به نظر من، به تصویر کشیدن عظمت آفریدگار برای انسان، اساساً برای آن است که آرمان انسان بالا رود. آرمان خواهی یک سرمایه است. آرمان خواهی است که انسان را به حرکت درمی آورد، نه دانش. دانش، همان طور که گفتیم، نوری است که تاریخ را روشن می کند ولی آنچه مرا به حرکت وامی دارد، آرمان است، اگر آرمان را از انسان بگیریم، بُعد حقیقی او را کاسته ایم. بنابراین اسلام بر غیب باوری تکیه دارد.
نکته سوم بحث ما این است که مسلمانان، غیب باوری را به امری تجریدی تبدیل کردند یعنی ایمان به غیب، ایمان به خدا، ایمان به معاد، ایمان به ارزش ها، هریک از این ها را از زندگی جدا کردند. آنان وارد زندگی شدند ولی نه بر اساس ایمان به غیب، یعنی خدا را در مسجد و در اوقات نماز رها کردند و از مسجد بیرون آمدند و در را به روی خدا قفل کردند و بدون خدا وارد زندگی شدند. به عنوان افرادی مادی گرا وارد زندگی شدند. دین را توشه ای برای آخرت به شمار آوردند. معروف است که دین توشه آخرت است. بنابراین کسی که می خواهد به سفر مرگ برود باید توشه برگیرد. باید چمدان مرگ را بردارد و در آن حج و کفن و وصیت نامه و اندکی زیارت و ذکر بگذارد و وقتی چمدان را بست به سوی مرگ حرکت کند. ولی جوان یا فردی که دارای ثروت و قدرت و مقام است و مشتاق زندگی کردن است، از چنین دینی چه می خواهد؟ او می خواهد زندگی کند، بنابراین چنین دینی را نمی خواهد. این دین توشه آخرت است. دیدید چطور امر تجریدی شکل گرفت؟! این دو را از یکدیگر جدا کردند و این خطرناک ترین توطئه بر ضد دین است. غیب باوری را از زندگی جدا کردند.
می خواهید مثال های ملموس تری برایتان بگویم. به شما گفتند: باید به خدای یکتا و یگانه ایمان بیاوری، از آنان می پرسی چرا؟ اگر به خدای یکتا و یگانه ایمان بیاورم چه تاثیری بر زندگی من دارد؟ اگر به خدای یکتا و یگانه ایمان بیاورم، آیا نوشیدنم فرق می کند؟ خوردنم فرق می کند؟ خوابیدنم فرق می کند؟ جنگیدنم فرق می کند؟ کشت و کارم فرق می کند؟ داد و ستدم فرق می کند؟ به تو می گویند: این ها یک چیز است و دین چیزی دیگر. این حرف نادرست است.
اسلام برعکس این حرف ما، می خواهد غیب باوری و ایمان به خدا را وارد متن زندگی انسان کند. چرا به تو می گوید همواره باید بگویی: بسم الله الرحمن الرحیم؟ هر کار مهمی با نام خدا آغاز نشود، ناتمام می ماند. هر کاری... می خواهی بخوانی، باید بگویی بسم الله الرحمن الرحیم. ربط آن به بسم الله الرحمن الرحیم چیست؟ تنها برای برکت آن؟ اصلاً برکت یعنی چه؟ ربط آن چیست؟ من می خواهم غذا بخورم. چرا بگویم بسم الله الرحمن الرحیم؟ از اساس [دین را از زندگی] جدا کردند تا جایی که انسان گویا به امور عجیبی گوش می دهد.
چرا به من می گویند در هر کاری باید بگویی بسم الله؟ یعنی باید کارهایت را به نمایندگی از خدای رحمان و رحیم انجام دهی. خدای پروردگار جهانیان، چه ربطی به کشاورزی یا تجارت یا جنگ یا صلح من دارد؟
همان گونه که می دانیم، مسئله غیب باوری جنبه تجریدی پیدا کرده و چنین مشهور شده است که دین برای خداست و میهن برای همه. ما نیز آن را تکرار کردیم، غافل از آنکه مفهوم آن جمله این است که دین مسئله ای میان فرد و خداست و این یعنی غیب گرایی جدا از زندگی؛ درحالی که نظر اسلام عکس این است و غیب باوری منشا و خاستگاه زندگی آخرت است. آخرت چیست؟ آخرت در مفهوم اسلامی خود، یعنی نتیجه حتمی تعامل میان انسان و زندگی؛ یعنی «الدُّنیا مَزرَعَهُ الآخِرَه.» (دنیا مزرعه آخرت است.) یعنی آنچه در اینجا انجام دادی، نتیجه اش را آنجا می ّبینی. معنای غیب باوری این است، نه اینکه آخرت از دنیا جداست؛ اینکه بگوییم گاه به زندگی دنیا بپردازیم و گاه به آخرت درست نیست. پرداختن به آخرت یعنی چه؟ یعنی اعتکاف کنی؟ این معنا، اسلامی نیست. در اسلام رهبانیت و دنیاگریزی وجود ندارد. آخرت چیزی جز تعامل میان انسان و زندگی دنیا نیست. قرآن کریم آشکارا می گوید: «وَمَن کانَ فِی هَذِهِ اَعمَی فَهُوَ فِی الاخِرَهِ اَعْمَی وَاَضَلُّ سَبِیلاً»(۱۸) مفهوم اسلامی دنیا و آخرت این است، نه غیب گرایی تجریدی و صرف ایمان به خدای یکتا و یگانه. اسلام می گوید به خدای یکتا و یگانه ایمان داشته باش تا بازتاب این ایمان بر روح و روان تو و منش و رفتار تو در زندگی پدیدار شود. ایمان به خدا اگر در رفتار من نمود نیابد، ایمان مورد نظر اسلام نیست. دنیا و آخرت، جسم و روح، زمین و آسمان، همه این مسائل، عمیقاً در هم تنیده اند و پیوندی تنگاتنگ با یکدیگر دارند؛ ولی مسلمانان این مفهوم را تخریب کردند و معنای آن ها را تحریف کردند و گفتند: دنیا امری پست و بی ارزش است و نباید به آن پرداخت. یعنی درست برخلاف اسلام موضع گیری کردند و رهبانیت در پیش گرفتند، درحالی که قرآن حتی دین مسیحیت را نیز از رهبانیت و دنیاگریزی به دور می داند و می گوید: «رَهبَانِیّهً ابتَدَعُوهَا مَا کتَبنَاهَا عَلَیهِم.»(۱۹) بدین ترتیب ما رهبانیت را وارد اسلام کردیم و در نتیجه دنیا برای اهل دنیا شد و آخرت برای اهل آخرت. مردم و شغل ها و همه چیز را به دو دسته تقسیم کردیم. غیب باوری نیز به غیب باوری تجریدی تبدیل شد، یعنی غیب باوری بی ارتباط با زندگی. روشن است که این رویکرد بسیار خطرناک و تحریف آمیز است و توطئه ای بر ضد اسلام است و صحیح نیست.
حقیقت غیب باوری در اسلام، چه از نظر مفهوم معاصر آن، چه از لحاظ گرایش های آن، چه در عرصه اجرا، چه در زمینه ارزش ها و به طور کلی در همه فعالیت های زندگی، همراه با شهود و زندگی دنیاست. غیب و شهود دو چهره از یک موجود واحدند. جسم و روح دو بعد وجود انسان هستند. دنیا و آخرت دو روی یک حقیقت واحدند. زمین و آسمان دو تکه از یک پیکره و یک جهان اند و در همه امور نیز همین گونه است.
ما اعتراف می کنیم که مسلمانان، پیام اسلام را تحریف کردند و غیب باوری را از زندگی جدا کردند. حقیقت این است که همه احکام غیبی اسلام در زندگی مادی تاثیرگذار است. ما معتقدیم که ایمان، حتی اصول دین، یعنی توحید و عدل و نبوت و امامت و معاد نیست؛ آن گونه که ما می گوییم. (البته اصول اساسی دین توحید و نبوت و معاد است.)
چرا به ما دستور داده اند به این امور ایمان داشته باشیم؟ من معتقدم که عللی دارد، ازجمله اینکه ایمان به این امور بر زندگی ما بازتاب دارد. هدفِ دین، انسان سازی است. و انسان نیز موجودی واحد است، نه دو موجود: جسم و روح. بنابراین، غیب باوری رکن اساسی زندگی ما به شمار می آید.
این ها مباحث کوتاهی بود که به صورت مبنایی مطرح کردیم و نمی خواهیم وارد مباحث مربوط به متن زندگی شویم تا مبادا به عکس العمل یکی از علما و اندیشمندان و مفسران بزرگ اسلامی در قرن اخیر، یعنی آقای محمد عبده (رحمه الله علیه)، دچار شویم. او می گوید: اگر در جهان اسلام گرایشی وجود دارد، گرایش عاطفی و نشئت گرفته از موضع غیب باوری تجریدی در گذشته است. عکس العمل در برابر این گرایش بر همه فعالیت ها و سخنان و حتی بر تفسیر او سایه افکنده است. شاگردان او نیز واکنش خاصی در برابر مسئله غیب باوری دارند. اگر به تفسیر محمد عبده بنگرید، می بینید که تلاش کرده است تا همه امور غیبی را با نگاه مادی تفسیر کند. مثالی می زنم و سخنانم را به پایان می برم و مجال سخن گفتن را به شما می سپارم. در سوره فیل آمده است: «اَلَم تَرَ کَیفَ فَعَلَ رَبُّک بِاَصحابِ الفیلِ. اَلَم یَجعَلِ کَیدَهُم فی تَضلیلِ. وَ اَرسَلَ عَلَیهِم طَیراً اَبابیلَ. تَرمیهِم بِحِجارَهٍ مِن سَجیلٍ. فَجَعَلَهُم کَعَصفٍ مَاکُولٍ.»(۲۰) جناب عبده درباره «تَرمیهِم بِحِجارَهٍ مِن سِجّیل» می گوید: منظور میکروب های وباست که در فضا پراکنده بودند و موجب بیماری لشکر نجاشی شدند، که به قصد تخریب کعبه به مکه حمله کرده بودند. سپاه نجاشی مبتلا به وبا شدند و مردند و چون کاه جویده شده و پس مانده در آخور شدند. خوب، آیا می توان گفت منظور از پرنده در «وَاَرسَلَ عَلَیهم طَیراً» میکروب های پراکنده در هواست؟ آیا می توان کلمه سنگ را در «تَرمیهِم بِحِجارَهٍ مِن سِجّیل» از مفهوم سنگ جدا کرد و به مفهوم میکروب یا بیماری تغییر داد؟ چنین کاری بسیار دشوار است. البته محمد عبده حق دارد، زیرا در زمان او غیب باوری به اندازه ای تجریدی شده بود که مردم، اسلام را به طور کلی از زندگی جدا کرده بودند و آن را مختص مساجد و گورستان ها می دانستند و مساجد و اماکن دینی خود را در کنار گورستان ها می ساختند و قرآن را مخصوص مردگان می پنداشتند.
مسلماً برخورد محمد عبده، نوعی واکنش است. ما نباید دچار واکنش و عکس العمل شویم. درست است که نباید برای هرچیزی تفسیر غیبی به دست داد و نباید غیب را از شهود و دنیا را از آخرت جدا دانست، ولی از سوی دیگر، نباید تنها با دید مادی به همه امور نگاه کرد. باید هر پدیده و هر مشکلی را در پرتو مفاهیم درست زندگی که پیوند بین دنیا و آخرت است، بررسی کرد. پیش از اینکه از بحث بگذرم، دوست دارم به تفسیر درست این آیات اشاره کنم تا ببینید که دارای یک مفهوم مهم و اعجازآور، ولی قرین به حیات مادی است. در تفسیر این سوره گفته اند هنگامی که پیامبر این آیات را برای عرب خواند، عمرش کمتر از ۵۳ سال بود. همان گونه که می دانید این آیات در مکه نازل شده است و تولد پیامبر در همان سالی بود که واقعه اصحاب فیل رخ داده بود (عام الفیل). پس هنگامی که پیامبر این آیات را برای مردم می خواند، بین مردم صدها نفر از کسانی که در آن سال زندگی می کردند و آن ماجرا را دیده بودند، حضور داشتند. بنابراین، اگر پرندگان ابابیل در کار نبودند و کلمه طیر به همان مفهومی که عرب امی در ابتدای اسلام درک می کرد، نبود، بلکه میکروب های وبا باعث آن ماجرا شده بودند، مردم پیامبر را تکذیب می کردند. یعنی اگر ماجرا به شکلی که قرآن توصیف کرده است، نبود، و مثلاً وبا یا عامل دیگری در کار بود، صدها نفر از کسانی که شاهد آن ماجرا بودند، می گفتند: ای رسول خدا! ای محمد! سخن تو درست نیست. ما نه پرنده ای دیدیم، نه ابابیلی، نه پرتاب شدن سنگ هایی از «سجیل» و آن گونه که تو می گویی نشد. بنابراین، سکوت و تایید مردم نشانه روشنی است بر اینکه ماجرا همان گونه که قرآن توصیف کرده، رخ داده است. اما اینکه چگونه چنین حادثه ای اتفاق افتاده است، من تصور می کنم هریک از ما شاهد حمله موج ملخ ها بوده ایم. وقتی میلیون ها ملخ کوچک هجوم می آورند و از یک باغ می گذرند و پس از عبور آنان می بینیم که هیچ اثری از آن باغ و درختانش باقی نمانده است، جای تعجب نیست «حجارهٍ من سجیل» یعنی سنگ های آمیخته با گل. این کلمه ای فارسی است و معرب سنگ و گل است. این پرندگان از مناطقی در نزدیکی جده که خاک های مرطوب داشت، عبور کردند و هنگامی که روی زمین نشستند با چنگال هایشان ذره های خاک مخلوط با سنگریزه را برداشتند و همگی آمدند و هنگام عبور از بالای سر سپاه که در منطقه ای بین جده و مکه بود، این سنگ ها را بر سر آن ها انداختند و بدین ترتیب، آن ها نابود شدند. این پدیده در جهان طبیعت بسیار ساده است و به هیچ وجه نیاز نیست که بگوییم منظور از طیر، میکروب یا وبا بوده است. پیامبر(ص) همان حادثه ای را که عملاً رخ داده بود، در برابر مردم و کسانی که در آن سال زندگی می کردند و تا زمان نزول آیه زنده مانده بودند، شرح داده است.
ما در آینده و از هفته بعد، مسائل روز را بر اساس پیشنهاد جوانان عزیز مطرح و راه حل اسلامی آن ها را، بنابر پیوستگی موجود میان غیب و شهود، بررسی خواهیم کرد. امیدوارم راه حل هایی که به دست داده می شود، آنان را خشنود و قانع کند و به هرحال در این موضوع با آنان همکاری می کنیم. می خواستم در پایان سخنانم بحثی درباره ارزش کار و تلاش مطرح کنم، ولی وقت من تمام شده و حتی حدود ده دقیقه از وقت شما را نیز گرفته ام. از این رو، این بحث را به هفته آینده موکول می کنم و اکنون در انتظار پرسش های برادران هستم. والسلام علیکم.

اسلام شناسی

بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع بحث و عنوان سلسله سخنرانی های ما «اسلام شناسی» است. چگونه می توانیم اسلام را بهتر بشناسیم؟ این مشکلی ریشه ای است که ما از آن رنج می بریم. ما دینی به نام اسلام داریم و مذهب ما (مذهب یعنی راهی به سوی دین) تشیع است. ما با این دین زندگی می کنیم، ولی آن را نمی شناسیم. من مطمئنم که بیشتر ما حقیقت اسلام را نمی شناسیم. بسیاری از مبانی و اصول دیگر را بهتر می شناسیم تا اسلام. بسیاری از ما نیز تا حد بسیاری با مسیحیت آشنایی داریم، چراکه برخی از ما در مدرسه های مسیحی درس خوانده ایم و چه بسا از مسیحیت بیشتر از اسلام بدانیم. من در بسیاری از برخوردهایی که با جوانان داشته ام، به این نکته پی برده ام. پس بیاییم اسلام را بشناسیم.

نکته اول: اسلام چیست؟

اسلام همان طور که از لفظ آن پیداست، به معنای تسلیم شدن است. تسلیم شدن در برابر چه کسی؟ روشن است که در برابر خدا، یعنی ما در برابر خدایی که پروردگار جهانیان است، تسلیم و فرمانبردار هستیم و در برابر او سر فرو می آوریم. اسلام آوردن، با قلب و عقل و جسم است. اسلام آوردن با عقل یعنی اینکه ما در نتیجه مطالعات و مشاهدات خود به این باور برسیم که خدا وجود دارد و عقل ما نیز آن را تصدیق کند. قلب و عاطفه ما نیز تصدیق و احساس کند که خدا موجود است و خدا را دوست بدارد و از او اطاعت کند. جسم ما نیز در برابر خداوند، پروردگار جهانیان تسلیم می شود، یعنی فرمان خدا را انجام می دهد. ما نماز می گزاریم، روزه می گیریم، [به مردم] خدمت می کنیم و کمک می رسانیم، کار خیر انجام می دهیم، مجاهدت می کنیم و مانند آن. آنچه مهم است، این است که ما در برابر قوانین الهی سر فرو آوریم.
ما خدا را آفریدگار هستی می دانیم و به این آفریدگار ایمان داریم و با عقل و قلب و جسم خود در برابر او سر فرو می آوریم. بنابراین، اسلام یعنی تسلیم شدن. در برابر چه کسی؟ در برابر خداوند. چگونه در برابر خدا تسلیم باشیم؟ با عقلمان، یعنی جست وجو کنیم، مطالعه کنیم و به این باور برسیم که خدا موجود است؛ با قلب و عاطفه مان، یعنی احساس کنیم که خدا خیر است و حق است و ما را یاری می رساند. در عمل نیز از خدا فرمانبری کنیم، یعنی دستورهای او را انجام دهیم.
مثالی می زنم: شخصی می خواهد در کشوری زندگی کند، مثلاً می خواهد در لبنان زندگی کند. در لبنان نظام وجود دارد. وقتی این نظام، سودمند و خدمتگزار مردم باشد، ما با جسم خود قوانین را اجرا می کنیم، مالیات می دهیم، از نافرمانی می پرهیزیم، وظایفمان را ادا می کنیم و... این درمورد جسممان. درمورد عقل و قلبمان نیز ما نسبت به میهن خود وفاداریم، یعنی آن را دوست می داریم و با جسم و قلب و عقل خود از آن دفاع می کنیم. بنابراین، می توانیم بر این تعریف تاکید کنیم که اسلام به معنای تسلیم بودن در برابر خدا با عقل و قلب و جسم است.
از سویی اسلام دین خدای یگانه است، یعنی همه پیامبران از «آدم(ع)» تا «محمد بن عبدالله(ص)» همگی فرستادگان یک پروردگارند؛ یعنی ادیان گوناگون وجود ندارد. شاید این حرف به نظرتان تازه باشد ولی واقعیت همین است. دین، یکی است یعنی آدم(ع) پیامبر نخستین و نوح و ابراهیم و اسماعیل و موسی و عیسی و محمد(ص) همگی فرستادگان یک پروردگارند. آن ها امانتی را از سوی خدای واحد و در قالب دینی واحد به مردم رساندند. فرق میان آن ها در شیوه و شریعت است.
مثالی می زنم: شما امروز، در مدارس درس شیمی دارید. در کلاس اول اندکی درباره آن به شما می گویند. در کلاس دوم مقداری بیشتر. در کلاس سوم بیشتر، در دوره راهنمایی بیشتر، در دوره دبیرستان بیشتر و در دانشگاه بیشتر. همه این ها شیمی است؛ همه این ها علمی واحد است و تنها فرق میان آن ها در حجم مطالب و شیوه ارائه آن هاست. روشن است که دانش آموز کلاس اول نمی تواند به اندازه دانشجو از شیمی بداند. باید در حد فهم و آگاهی و به اندازه استعدادش به او آموزش داده شود.
پیامبران نیز همین طور بودند. دین خدا یکی است و همه پیامبران همین دین را بشارت داده و ابلاغ کرده اند. همه پیامبران از آدم تا محمد بن عبدالله(ص) یک دین را تبلیغ کرده اند ولی هریک، در حد عصر خود و به شیوه ای خاص. وقتی دین به محمد بن عبدالله(ص) که به سوی ما فرستاده شده، رسید، تمام دین را ابلاغ کرد، یعنی هیچ چیز پنهانی باقی نماند. همه چیز را گفت، مانند دانشجویی که در بالاترین سطح دانشگاه درس می خواند و همه چیز را به او آموزش می دهند و همه چیز برای او روشن می شود.
بنابراین، هر پیامبری همان چیزی را می گوید که پیامبری دیگر می گوید یا به گفته قرآن، هر پیامبری، پیامبران پیشین را تصدیق می کند و به پیامبرانی که خواهند آمد، بشارت می دهد. هر پیامبری استادی از سوی خدا برای آموزش درسی مشخص است که همان درس دین است و دین نیز واحد است و فرقی میان پیامبران وجود ندارد. پس بین این ادیانی که می بینیم، چه فرقی وجود دارد؟
فرق آن ها در شیوه و کمیت است، مانند فرقی که در ارائه درس شیمی در کلاس اول و در دانشگاه وجود دارد، یعنی روش و نوع نگاه و ابزارهای یادگیری متفاوت است، ولی جوهر همه آن ها یکی است.
طبیعتاً اکنون که ما به کامل ترین شیوه دست یافته ایم و در قرونی زندگی می کنیم که بشر به بالنده ترین مراحل اندیشه رسیده است، به دین خود افتخار می کنیم و آن را کامل ترین مرحله از دین داری می دانیم. این نکته دوم بود.
بنابراین، اسلام همان تسلیم شدن در برابر خدا و فرمانبری از اوست. اسلام دین خدای یگانه است که همه پیامبران آن را ابلاغ کرده اند و هیچ فرقی در حقیقتِ دین، میان پیامبران متعدد وجود ندارد. دین، یکی است و هر پیامبری مقداری از آموزه ها را با شیوه ای معین تبلیغ کرده تا اینکه به محمد بن عبدالله(ص) رسیده است. او تمامی دین را ابلاغ کرد و رسالت را پایان بخشید.
بنابراین، اسلامی که همان دین واحد است، پیوند انسان با خدا و تنها ابزار برای سعادتمند کردن انسان در جهان هستی است: «اِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللهِ الْاِسْلاَمُ.»(۱)
دین چه می کند؟ این سومین نکته ای است که برایتان می گویم و سپس وارد اصل بحث می شویم. دین برای انسان چه می کند؟ مثالی می زنم: وقتی انسان یخچال یا چرخ خیاطی یا خودرو می خرد، شرکت سازنده سفارش هایی به او می کند. درمورد خودرو می گوید: خودرو نیازمند آب بندی شدن است. [تا مدتی] در مسیرهای کوهستانی حرکت نکن. با سرعت مشخصی رانندگی کن. هر پنجاه کیلومتر باید روغن عوض شود، یا مثلاً می گوید وقتی خواستی خودرو را متوقف کنی، باید پدال ترمز را فشار دهی یا اگر خواستی خودرو با سرعت بیشتری حرکت کند، باید پدال گاز را فشار دهی. این ها سفارش هایی است که کارخانه سازنده خودرو ارائه می کند. کارخانه سازنده یخچال نیز سفارش هایی درباره چگونگی به کارگیری آن ارائه می کند: وقتی می خواهی دمای یخچال خیلی سرد باشد، آن را روی فلان درجه بگذار یا وقتی جریان برق ضعیف است، یخچال نباید روشن باشد. باید از محافظ یا کنتور خاصی استفاده کرد. این ها دستورهایی است که شرکت سازنده می دهد. اگر انسان خودرویی بخرد و بگوید سفارش های کارخانه برای من مهم نیست، من آزاد هستم، می خواهم همان ابتدا خودرو خود را بردارم و به کوهستان بروم، چه می شود؟ طبیعتاً خودرو خراب می شود. در اینجا چه کسی زیان می کند؟ من زیان می کنم و خودرو من آسیب می بیند. یا وقتی می خواهم خودرو را نگه دارم، اگر به جای آنکه پدال ترمز را فشار دهم، پدال گاز را فشار دهم، طبیعتاً خودرو متوقف نخواهد شد و تصادف رخ می دهد. اینجا چه کسی زیان می بیند؟ من. خب! چرا شرکت این دستورها را به من می دهد؟ به چه حقی؟ زیرا شرکت می داند این خودرو چگونه و از چه قطعاتی ساخته شده است. می داند که در درون این دستگاه چه وجود دارد؟ از سویی شناخت کامل این خودرو یا دستگاه نیازمند مطالعه ای گسترده است و ممکن نیست که مصرف کننده با برق و مباحث فنی آشنا باشد و همه علوم خاص را بداند. الان فرصت نیست که شرکت همه این مسائل را به من آموزش دهد. از این رو، اطلاعاتی عمومی به من می دهد و می گوید وقتی خواستی این ضبط صوت را روشن کنی، این دکمه را فشار بده.
این مثال کوچک، اطلاعاتی درباره دین به ما می دهد. دین چیست؟ حقیقت دین کدام است؟ حقیقت دین، آموزه هایی است که خداوند متعال به ما ارائه می کند تا در این دستگاه بزرگی که نام آن جهان هستی است، زندگی کنیم. خداوند متعال کره زمین را آفریده است، آسمان را آفریده است، درخت و گیاه را آفریده است، همه چیز را آفریده است و از این رو، حقیقتِ همه چیز را می داند.
خدا انسان را نیز آفریده است و می داند حقیقت انسان چیست، در قلب او چیست، چه نیازهایی دارد، راه سعادت او کدام است، چگونه رشد می کند، چگونه شکست می خورد و چگونه رنج می برد. خداوند برای روابط ما با جهان هستی، برنامه ها و مسیرهایی قرار داده است. گفته است: اگر می خواهی خوشبخت زندگی کنی، از این راه برو. درست مانند دستورهایی که شرکت سازنده به مصرف کنندگان می دهد. اگر این آموزه ها را به کار ببندی، رشد می کنی و به سعادت می رسی و راحت زندگی می کنی و اگر با آن ها مخالفت کنی، مانند شخصی هستی که به دستورالعمل کارخانه برای استفاده از خودرو عمل نمی کند.
بنابراین، دین به معنای سامان دهی روابط میان انسان و جهانی است که در آن زندگی می کند. بر این اساس، تا زمانی که انسان یکی باشد و جهان هستی یکی باشد، دین خدا نیز باید یکی باشد. ولی در عین حال این دین با توجه به بالا رفتن آگاهی و شعور انسان تکامل پیدا می کند و ارتقا می یابد و بهتر می شود، زیرا انسان همان گونه که در زمینه علمی پیشرفت می کند و هر روز چیزی تازه از این جهان می فهمد، در عرصه دین نیز پیشرفت می کند و هر روز چیزی تازه از دین می فهمد. بر این اساس، ما این سه نکته را توضیح دادیم: اسلام دین خداست و دین خدا سبب سعادت انسان در این زندگی و سبب سامان دهی روابط انسان با جهان هستی می شود. این اولاً.

نکته دوم: معنای اسلام چیست؟

اسلام به معنای اطاعت کردن با قلب و عقل و جسم است. همه پیامبران یک دین واحد آورده اند و تنها شریعت ها و روش های آنان متفاوت است. حال باید به جزئیات بپردازیم. جزئیات چیست؟
اولاً، باید با تکیه بر عقل خودمان به خدا ایمان بیاوریم نه از روی تقلید و میراث. ما، خدا را شکر، در خانه افرادی با ایمان به دنیا آمده ایم. ما ایمان را از پدر و مادرمان گرفته ایم، همان گونه که لباس هایمان را از آن ها گرفته ایم. ولی این برای دین داری کافی نیست. چرا؟ چون این گرفتنِ وراثتی، عقل ما را سیراب نمی کند. عقل ما باید نسبت به وجود خدا قانع شود. عقل ما چطور می تواند به وجود خدا قانع شود؟ طبیعتاً این قانع شدن نیازمند مطالعه و بررسی است. بنابراین، ما در آغاز مسیر درباره مسئله ایمان صحبت می کنیم. چطور به خدا ایمان بیاوریم؟ آیا خدا وجود دارد؟ آیا درست است که بگوییم پدر و مادر من به من گفته اند خدا وجود دارد؟ آن ها در بسیاری موارد اشتباه می کنند. چه بسا در این مورد نیز اشتباه کرده باشند! ما باید خودمان جست وجو کنیم و ببینیم آیا خدا وجود دارد یا نه.
این، بخش اول از بحث ماست. گفتیم که اسلام همان ایمان و اطاعت کردن با عقل است. اطاعت کردن با عقل یعنی چه؟ یعنی ما با عقل خود بپذیریم که خدا وجود دارد. باید بپذیریم و متقاعد شویم. اولین چیزی که باید در این زمینه باور کنیم، این است که خدا وجود دارد یا نه [بعد،] معاد، یعنی آیا جهان دیگر موجود است یا نه. آیا سخنان پیامبران درست است یا نه؟ ما این مسائل را ابتدا با عقل خودمان و با تکیه بر اندیشه و استدلال بررسی می کنیم.
ثانیاً، بعد از آن به سراغ ایمان قلبی می رویم.
ثالثاً، سپس به بحث احکام و اسلام عملی می پردازیم که همان اطاعت کردن و عمل به واجبات و دوری کردن از محرمات و مانند آن است.
بنابراین، ما امروز، مقدمه ای کوتاه و ساده مطرح کردیم و دریافتیم که اسلام به این معنا نیست که یک نفر نماز بخواند یا روزه بگیرد. معنای اسلام این نیست که در کارت شناسایی او نوشته باشند: مسلمان. اسلام به معنای این امور سنتی نیست. چنین اسلامی، اسلام جغرافیایی است. می دانید اسلام جغرافیایی چیست؟ یعنی همان طور که در دنیا مناطقی گرمسیر و مناطقی سردسیر است، مناطقی نیز مسلمان نشین است و مناطقی دیگر غیر مسلمان نشین. این نگاه هیچ امتیازی ندارد و هیچ چیزی در آن نیست. یعنی همان طور که انسان یا سفید است یا سیاه، به همین شکل یا مسلمان است یا غیر مسلمان. اسلام این گونه نیست. اسلام یک خط مشی است؛ یک مسیر است؛ یک مکتب و رسالت است. اسلام یعنی اطاعت کردن و تسلیم بودن در برابر خدا با عقل و قلب و جسم. اسلام دین خدای یگانه است که همه پیامبران آن را تبلیغ کرده اند و هر پیامبری تصدیق کننده پیامبران پیشین و بشارت دهنده به فرستاده پس از خود بوده است. ما همه پیامبران را تصدیق می کنیم: «لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ.»(۲)
این دین، روابط میان انسان و زندگی را سامان دهی می کند: «مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَکَرٍ اَوْ اُنْثَی وَ هُوَ مُوْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاهً طَیِّبَهً.»(۳) اگر می خواهی زندگی آسوده و همراه با خوشبختی داشته باشی، باید دین دار باشی. می گویی چرا انسان های دین دار خوشبخت نیستند؟ باید به دنبال علت آن باشیم و آن را بشناسیم. یکی می گوید به خدا سوگند من به خدا ایمان آوردم و نماز هم خواندم، با این حال پسرم مُرد یا بیمار شد یا خودم بیمار شده ام درحالی که من ایمان آورده بودم. خب! آیا این از بدشُگونی اسلام است؟ چرا؟ علت چیست؟ چرا مسلمانان امروز عقب مانده اند درحالی که اسلام راه و روش خوشبختی است؟ چرا؟ علت چیست؟ باید به دنبال پاسخ این سوال ها باشیم. در هفته های آینده به طور مفصل در زمینه ایمان، یعنی اسلام آوردن با عقل خود، بحث خواهیم کرد. عقل ما باید در برابر خداوند تسلیم شود. عقل ما چگونه در برابر خدا تسلیم می شود؟ از راه متقاعد شدن و با دلیل و برهان و تجربه. در این موضوع صحبت خواهم کرد. بنابراین، مباحثی که امروز مطرح کردیم مقدمه بود و ان شاء الله جمعه آینده در این باره بحث خواهم کرد که چگونه به خدا ایمان بیاوریم و چگونه بپذیریم که خدا وجود دارد و چگونه نسبت به آن متقاعد شویم به گونه ای که تردیدی درباره آن باقی نماند. ان شاء الله موضوع بحث هفته آینده این خواهد بود. والسلام علیکم.

عبادت و عبودیت

متن این سخنرانی در کتاب ادیان در خدمت انسان درج شده است.

آن که قرآن را مطالعه می کند، پیوند و هماهنگی و تناسبی میان روزه و قرآن می یابد: «کتِبَ عَلَیکمُ الصِّیامُ کما کتِبَ عَلَی الَّذینَ مِن قَبلِکم لَعَلَّکم تَتَّقونَ»(۴)؛ «شَهرُ رَمَضانَ الَّذی اُنزِلَ فیهِ القُرآنُ»(۵) چرا قرآن کریم هنگامی که زمان روزه را بیان می کند و می گوید روزه باید در ماه رمضان باشد، می افزاید: «ماهی که قرآن در آن نازل شد»؟ در زبان عربی، این وصف به پیوندی میان روزه و قرآن اشاره دارد؛ قرآن کریم که سرچشمه و مصدر وحی الهی است. پس ما می توانیم ماه رمضان را ماهی متفاوت از دیگر ماه ها برشماریم. تمایز این ماه به علم و حکمت و مطالعه و تحقیق است. روزه باعث می شود آدمی در این ماه، بهتر بحث و مطالعه و تحقیق کند. در حدیث آمده است که برترین عمل در شب قدر، شبی که مخصوص دعاست، مباحثه علمی است.
سخن من، به مناسبت آغاز ماه روزه که از مهم ترین عبادات است، درباره عبادت و عبودیت است. برآنم تا در سخنانم به تمایلاتِ آزادی خواهانه انسانِ معاصر پاسخی دهم و پرتوی بر آن ها بیفکنم؛ به ویژه نسل آینده داری که آرزو دارد آزاد و رها باشد و از قیودش بکاهد.
آنچه مرا به بحث برمی انگیزاند، صورت مخدوشی است که به عبادات در اسلام داده شده است؛ گویی نماز و روزه مالیاتی است که مسلمان باید تقدیم خداوند کند. این صورتِ مخدوش از نماز که بار مسئولیت را سنگین می کند، میل و رغبتِ آزادی خواهانه انسان را به نماز از میان می برد، و نماز را کاری ناخوشایند جلوه می دهد. قرآن در این باره چنین می گوید: «وَ اِنَّها لَکبیرَه اِلّا عَلَی الخاشِعینَ.»(۶) این مسئله یکی از اسباب دوری مردم و جوانان از نماز است. به محض اینکه این فکر به زبان بیاید که ما بندگان خدا هستیم، مخالفت ها آشکار می شود که ما نمی خواهیم بنده باشیم. اگر بگویی که این بندگی استثنایی دارد، ما بنده بشر نیستیم بلکه بنده خدا هستیم، پاسخ این است که این استثناست یا اینکه این گونه اندیشیدن اجباری و غیرواقعی است.
من می خواهم بگویم که اساساً عبادتِ خداوند به معنای عبودیت و تقید نیست، بلکه عبادت خداوند دقیقاً برابر است با آزادی. عبادت خداوند یعنی آزادی مطلق. و هر اندازه عبادت فزونی یابد و در راه عبادت بیشتر گام نهی، آزادتر خواهی شد.
نمی دانم چرا عبادت و عبودیت با هم آمیخته شدند و به یک معنا به کار می روند، با اینکه این دو واژه با هم یکی نیستند. بنابر آنچه از زبان های دیگر می دانم، اساساً واژه عبادت، از نظر ماده و شکل آن، از ریشه ای غیر از عبودیت است. ازجمله در زبان فارسی عبادت به «پرستش» و عبودیت به «بندگی» ترجمه می شود. در زبان فرانسه دو واژه «adoration» و «esclavage» به کار می رود و همین طور در زبان های دیگر. چه اندازه میان این دو واژه تفاوت است! اگر نیک بنگریم، درخواهیم یافت که عبادت چیزی است و عبودیت چیز دیگر. نزدیکی این دو واژه (و هم ریشه بودنشان) باعث خَلط آن ها و باعث این شکلِ مخدوشِ عبادات شده است. عبادت به معنای عبودیت نیست، بلکه آزادی است. اما چرا و چگونه؟ این مسئله موضوع سخن امروز ماست.
اندکی ژرف و روشن درباره مفهوم عبادت در اسلام می اندیشیم. عبادت چیست؟ عبادت در اصطلاح فقهی، یعنی در اصطلاح اسلامی، هر عملی است که به قصد قربت صورت گیرد، یا هر عملی است که برای خداوند به جای آورده شود. این اصطلاح در مقابل اصطلاح «توصلی» است، و آن هر عملی است که نیازی به قصد قربت ندارد. فی المثل در واجباتِ نماز، وضو عمل تعبدی است، یعنی اگر کسی بدون قصد قربت وضو بگیرد، وضوی او باطل است. طهارت لباس نیز از شروط نماز است. اما اگر من لباسم را بدون قصد قربت پاک کردم، پذیرفته می شود و لباس پاک است، حتی اگر باد لباسم را اتفاقی در آبی بیندازد و لباس، خود به خود، در این آب پاک شود. اگر لباس را با آب غصبی هم بشویم، پاک است. اگر کسی را نیز وادار کنم که لباسم را بشوید، باز هم پاک است. پاکی لباس به هر شکلی ممکن است، اما وضو فقط باید به قصد قربت باشد.
فقه می گوید هر عملی که به قصد تقرب به خداوند و اطاعت امر او صورت می گیرد، عبادت است، و هر عملی که به غیر از این انگیزه باشد، عبادت نیست. بنابراین، اگر کسی بدون قصد تقرب به خداوند، بلکه برای جلب اعتماد مردم، نماز بگزارد، طبیعتاً نماز او عبادت نیست و اجرش نیز بر عهده خداوند نیست. فقه این نماز را از عبادات نمی شمارد. آیا اگر کسی از ترس پدر یا مادر نماز بخواند، خدا را عبادت کرده است؟ هرگز. این عبادت نیست. این رکوع و سجود و حرکتی بیش نیست. کسی که بنابر عادت نماز بخواند و نداند که چه کاری می کند، همچون کسی است که صبح ها، از روی عادت، کارها را در خانه انجام می دهد. چنین کسی برای نماز نیز حرکت می کند، اما عملش عبادت و نماز نیست.
اما عکس این مسئله درست است. یعنی هر عملی که برای تقرب به خداوند باشد، عبادت است، حتی اگر نماز و روزه نباشد. ازجمله تجارت و زراعت و ساختن خانه و راه سازی و دیدار دوست و سلام و احوالپرسی با دیدارکنندگان، و هر عملی اگر برای خداوند باشد، عبادت است، حتی خواب. آیا عملی آسان تر از خواب هست؟ ممکن است خواب هم عبادت باشد. ممکن است خوردن نیز عبادت باشد. ممکن است نشستن نیز عبادت باشد. همچنین، با هم بودن و شب نشینی و توجه به فرزندان و بازی با آن ها نیز ممکن است عبادت باشد.
پس نخستین نکته این است که عبادت، در اصطلاح اسلامی، هر عملی است که برای امتثال و اطاعت امر الهی و تقرب به خداوند، از انسان صادر می شود. بر این اساس، لختی در این مفهوم درنگ می کنیم، یعنی در هر عملی که برای تقرب به خداوند است. معنای تقرب به خداوند چیست؟ تقرب یعنی تلاش برای به دست آوردن قرب. من می خواهم به شما نزدیک شوم؛ بلند می شوم، حرکت می کنم و، سرانجام، به شما می رسم و به شما نزدیک می شوم. آیا منظور از تقرب به خداوند، نزدیکی مکانی است؟ طبعاً پاسخ منفی است، چراکه از نظر اسلام، خداوند مکان ندارد، بلکه خالق مکان است. امام(ع) می فرمایند: «لایُحَدُّ بِاینَ»(۷) یعنی خداوند مکان ندارد. پس تقرب به خداوند یعنی چه؟ بیایید اندکی بیندیشیم و مفاهیم کهنه ای را که از کودکی با ما بوده اند، از ذهن خارج کنیم. نزدیکی به خداوند یعنی چه؟ مکان خداوند کجاست تا بدان سو رویم و به او برسیم؟ نه، چنین چیزی نیست و ما نیز به چنین مفهومی اعتقاد نداریم.
تقرب به خداوند یعنی تقرب معنوی. دریافتن مفهوم تقرب معنوی آسان است. من در اینجا هستم، اما ممکن است کسی در اروپا یا هند نزدیک من باشد. او چگونه به من نزدیک است؟ آیا نزدیکی ای غیر از نزدیکی مکانی وجود دارد؟ اسباب نزدیکی غیرمکانی چیست؟ گاهی علتِ قرابتِ معنوی نسبت است، یعنی برادر، یا پسر عمو بودن. این را نمی توان به خدا نسبت داد، چراکه خداوند نه زاده شده و نه زاده است. نمی زاید، یعنی فرزندانی ندارد، و زاده نشده، یعنی پدر و مادر و عمو و دایی و... ندارد. خویشانی ندارد. به قبیله خاصی تعلق ندارد. پیوند نَسبی برای او وجود ندارد.
قرابت دو نوع است: یکی قرابت عاطفی و دیگری قرابت از جهت هم صفت بودن. وقتی می گوییم فلانی به کسی نزدیک است، یعنی در صفات آن دو، نزدیکی و هماهنگی وجود دارد. نزدیکی بدین معنا مفهومی اسلامی است: «اِنَّ اَکرَمَکم عِندَالله اَتقاکم.»(۸)
میزان تقرب به خداوند، به اندازه اتصاف به صفات الهی و تخلق به اخلاق خداوندی است، زیرا خداوند مکانی ندارد تا من به او نزدیک شوم. و میان من و او پیوندی نیست تا خویشِ او باشم. نمی توان به خداوند نزدیک شد، مگر با اتصاف به اوصاف الهی. در حدیث آمده است: «تَخَلَّقوا بِاخلاقِ اللهِ.»(۹) (به اخلاق الهی متخلق شوید.) اما صفات خداوند کدام اند؟ علم؛ پس اتصاف به اوصاف خداوند یعنی کسب علم؛ و رحمت اگر آن را کسب کنیم؛ و قدرت اگر قدرت و عزت به دست آوریم؛ و آفرینندگی اگر بتوانیم چیزی بیافرینیم؛ و همین گونه است دیگر صفات الهی.
خدمت به مردم نیز اتصاف به صفتی الهی است، زیرا خداوند رب و راعی و خالق و رازق و رحیم است، و اگر من به مردم خدمت کنم، یعنی به آنان روزی دهم و مهربانی کنم و فرهنگ بیاموزم، متخلق به اخلاق الهی شده ام.
میان دو مفهوم تقرب به خداوند و عبادت پیوند برقرار می کنیم. تقرب به خداوند یعنی اتصاف به اوصاف الهی. عبادات نیز فعالیت ها و ورزش ها و کارهایی هستند که ثمره آن ها تخلق به اخلاق الهی است. می توانیم بگوییم کسی که نماز می گزارد، در نمازش خداوند را مخاطب می سازد و احساس می کند که او را ندا می دهد و از او یاری می جوید و همراه اوست. پس، از او صفت یا صفاتی کسب می کند یا آن صفات در او قوی تر می شود، و از صفات رذیله که نتیجه ضعف است، دور می شود. سرچشمه بیشتر صفات رذیله، ضعف است. چرا آدمی دروغ می گوید؟ یا از روی ترس دروغ می گوید یا طمع می ورزد. چرا اصرار داریم احساس فقر بکنیم؟ چرا نفاق؟ سبب این ها ناتوانی در ابراز حقیقت است. چرا فریب و ریا؟ سبب آن نیاز به کسب اعتماد دیگران است. منشا بسیاری از رذایل، ضعف و سستی است که با تقرب به خداوند زدوده می شود. بر این اساس، صفات نیکو صفات خداوند است، زیرا در اسلام، خداوند جامع همه صفات کمال است. پس هر گامی که در آن کسب صفتی از صفات خداوند باشد، ما را به او نزدیک می کند. این اصل کلی است.
دوباره به همان مبحث نخست بازمی گردیم. عبادت چیست؟ هر عملی که برای تقرب به خداوند صورت می گیرد، یا هر عملی که مرا به خداوند نزدیک می سازد. به دیگر سخن، عبادت یعنی هر عملی که مرا به صفتی از صفات خداوند متصف می کند. بنابراین، اگر چنین چیزی روی دهد، عبادت خواهد بود و اگر چنین نشود، عبادت نخواهد بود. پس اساس عبادتِ خداوند، یعنی گام نهادن در مسیر علم و آزادی و عزت؛ گام نهادن در راه کسب دیگر صفات حسنه الهی که ما آن را انسانیت و تعالی و تکامل می نامیم.
بر این اساس، می توانیم بگوییم عبادات، کارها و فعالیت هایی هستند همچون نماز و روزه و حج و زکات و... که خداوند آن ها را راه ها و اسباب و انگیزه هایی برای رساندن انسان به کمال قرار داده است.
پس هر نمازی که به شکل درست به جای آورده شود، رهایی و آزادی از یک قید است، زیرا هر نمازی، آدمی را گامی از جهل دور و به علم نزدیک می کند. آیا حرکت از جهل به سوی علم بندگی است؟ فرض بر این است که نماز، انسان را از فحشا و منکر دور می کند، پس نمازی که چنین نمی کند، عبادت شمرده نمی شود. هر عبادتی به تقرب می انجامد. تقرب نیز منجر به کمال می شود و کمال، آزادی است. نماز چگونه مرا از جهلْ دور و به علم نزدیک می کند؟ نماز مرا وامی دارد تا متصف به صفات الهی و متخلق به اخلاق الهی شوم.
مفهوم عبادت در اسلام، به کلی با مفهوم عبودیت بیگانه است. در اسلام عبودیت نیست. عبودیت خداوند یعنی آزادگی، بندگی خداوند یعنی حرکت به سوی علم و عدل و قدرت و رافت و صدق و بلندهمتی و همه کمالات. این است مفهوم عبادت در اسلام و چقدر این مفهوم با عبودیت فاصله دارد. آنچه بر این اصل تاکید می کند، این است که اخلاص شرط بنیادین عبادت است؛ نماز و روزه من فقط باید برای خداوند باشد. برای خداوند باشد یعنی چه؟ یعنی انگیزه الهی داشتن و جذب خداوند بودن. پس ما باید در بسیاری از کارهامان نظری دوباره بیفکنیم. وقتی گفته می شود «نیت»، برخی گمان می کنند نیت یعنی ایستادن در مقابل قبله و گفتن اینکه چهار رکعت نماز عشا می خوانم قربهً الی اللّه. این نیت نیست، بلکه این نیز لهو است. نیت یعنی انگیزه.
آیا امشب هنگامی که تصمیم گرفتید که به مجلس بیایید، در آستانه در ایستادید و گفتید می خواهم به مجلس اعلای شیعیان بروم؟ نه، هرگز چنین نمی کنید. اما اگر کسی بپرسد: «چه چیزی تو را به حرکت واداشت؟» پاسخ خواهیم داد: «نیت.» یعنی اینکه گام های شما به سبب رغبت به شرکت در این جلسه حرکت می کرد. عبادت هر عملی است که به انگیزه تقرب به خداوند صورت می گیرد و تقرب یعنی اتصاف به اوصاف الهی و اوصاف الهی، همگی، کمال اند.
پس عبادت یعنی تلاش برای رسیدن به کمال. عبادت آزادی است، زیرا حرکت به سوی کمال، قید و بند نیست، بلکه آزادی از قید و بند است و نزدیکی انسان به انسانیت، آزادی است. اما بندگی درست نقطه مقابل آن است. پس عبودیت و عبادت دو مفهوم کاملاً متمایزند. یکی از ثمراتِ عبادتِ خداوند، آزادی از هرچیزی است که غیرخدایی باشد. ما در طی نماز و روزه و حج و زکات، برای دقایقی حرکت به سوی خدا را تجربه و تمرین می کنیم، چراکه اگر برای غیرخدا نماز بگزاریم، نمازمان باطل است. همچنین است روزه و حج و.... پس اگر ما در زمانی اندک ورزش کنیم، تمرین کنیم و حتی دو دقیقه در روز برای خدا فعالیت کنیم و از خوردن و آشامیدن دوری کنیم، به سوی خدا حرکت می کنیم و به او نزدیک می شویم. پس ما در کارگاه عبادت برای آزادی موقت از غیرخدا می کوشیم. این تلاش ها ما را برای رهایی مطلق از غیرخدا یاری می کند. چنان که قرآن کریم می فرماید: «وَاستَعینوا بِالصَّبرِ وَالصَّلوه.»(۱۰) ما در نماز امکان آزادی را در عرصه های مختلف زندگی به دست می آوریم. این مسئله دوم است.
مسئله نخست و اصلی این است که مفهوم عبادت با عبودیت در اسلام متفاوت است. این ها اساساً دو مفهوم متفاوت اند. نکته دوم این است که عبادت خداوند مرا از غیرخدا آزاد و رها می کند.
خلاصه سخن این است که عبادت با عبودیت متفاوت است. عبادتِ خداوند با عبودیت مردم و حتی با عبودیت خداوند هم فرق می کند. برای شما معنای عبادت و عبودیت را در زبان های دیگر گفتم. پس امروز می توانیم این اصل را مدنظر قرار دهیم. دست کم من در برابر شما به آن پایبند می شوم تا بر اساس آنچه گفتم، مرا مواخذه کنید. من از این اصل کلی دفاع می کنم و می گویم همه عبادات، انسان را برای رسیدن به آزادی یاری می کنند، زیرا به انسان برای متخلق شدن به اخلاق الهی کمک می کنند. نیز انسان را به کمال نزدیک می سازند و به آزادی فرامی خوانند.

نظرات کاربران درباره کتاب گام به گام با امام