فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مرد زنجبیلی

نسخه الکترونیک کتاب مرد زنجبیلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرد زنجبیلی

در سال ۱۹۴۶ دانلیوی جوان قدم به دوبلین گذاشت تا تحصیل در رشته‌ی میکروبیولوژی را در کالج ترینیتی آغاز نماید. در دوران نشاط پس از جنگ جهانی دوم، وی اوقاتش را به مصاحبت با چهره‌های فرهنگی ادبی نظیر برندان بیآن در میخانه‌های دابلین می‌گذراند و در همین جمع‌ها بود که نخستین بارقه‌های نویسندگی در ذهنش شکل گرفت. وی تحصیل در کالج را نیمه‌کاره رها کرد و فعالیت نویسندگی را با نگارش رمان «مرد زنجبیلی» در ایوان کلبه‌ی کوچکی در ناحیه‌ی روستایی ویک‌لو در ایرلند آغاز کرد. مرد زنجبیلی در همان ابتدا در ایرلند و امریکا قدغن و سوزانده شد، اما از قرار معلوم، با موفقیت نمی‌شود سر ناسازگاری گذاشت؛ این رمان جایگاه خود را در بین خوانندگان و به‌ویژه جوانان دوران پساجنگ یافت و برای دانلیوی همان چیزهایی را به ارمغان آورد که وی نویسندگی را با رویای آن آغاز نموده بود، ـ پول و شهرت. دانلیوی سبک نگارش مختص خودش را دارد که در تمامی آثارش به مثابه یک امضاء قابل شهود است، سبک روایت دوگانه: راوی سوم شخص برای روایت متن و راوی مونولوگ برای افکار جاری در ذهن شخصیت اصلی رمان. از مشهورترین آثار وی می‌توان به «مرد منحصربه‌فرد،» «قصه‌ی نیویورک،» «پیازخورها» و «سعادت ددمنشانه‌ی بالتازار بی» اشاره نمود. وی در تاریخ ۲۵ نوامبر ۲۰۱۵ جایزه‌ی یک عمر دستاورد هنری را هم‌رده‌ی چهره‌های ایرلندی شناخته‌شده‌ای چون برندگان جایزه‌ی نوبل سیموس هینی و جنیفر جانستون دریافت نمود. او هم‌اکنون در سن ۹۰ سالگی در ایرلند زندگی می‌کند.

اُکیف خیزی برداشت، به هوا پرید و کف اتاق پذیرایی فرود آمد. در گلخانه را باز کرد، نیشگونی از برگ یکی از گل‌های نیمه‌پژمرده گرفت و وارد باغچه شد. درحالی‌که روی چمن‌های انبوه باغچه ایستاده بود، سوتی کشید و به سنگ‌های تختی که همان‌طور سرسری کنار هم چیده شده و مسیری سنگ‌فرش را به سمت دریا شکل داده بودند، نگاه کرد. گشتی در حیاط کوچک پشت خانه زد و از پشت پنجره، نگاهی به داخل خانه انداخت. دنجرفیلد را داخل یکی از اتاق‌ها دید که روی زانو نشسته و با یک تبر در حال ضربه زدن به یک لحاف آبی‌رنگ بزرگ بود. با عجله داخل خانه بازگشت.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرد زنجبیلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱

امروز از معدود روزهای آفتابی بهار است. کالسکه ها راسته ی خیابان تارا را به سمت اسکله می روند و کودکان پابرهنه با صورت های سفیدشان جیغ می کشند.
اکیف از در وارد شده روی سه پایه کنار پیشخوان می نشیند. کوله را روی کولش جا به جا کرده، به سباستین دنجرفیلد نگاه می اندازد.
«عجب وانای بزرگی دارن اون جا. بعدِ دو ماه بالاخره حموم کردم. هرروز دارم بیش تر شبیه ایرلندیا می شم. عین متروسواری تو امریکا بود، باید قبلش از یه گیت گردون رد می شدی..»
«با درجه یک اومدی یا درجه سه کنِت؟»
«اول از همه پدر خود مو درآوردم تا شورتمو بشورم. توی اون اتاقای لعنتی خوابگاه ترینیتی(۱) هم که چیزی خشک نمی شه. آخرش مجبور شدم حوله مو بفرستم خشک شویی. اون وقتا که تو دانشگاه هاروارد بودم، هر وقت دلم می خواست تو یه حموم با کف کاشی کاری دوش می گرفتم و زودی یه شورت تمیز و باحال می کشیدم به تنم.»
«چی می خوری کنت؟»
«کی قراره حساب کنه؟»
«تازه از گروفروشی(۲) اومدم. یه بخاری برقی گرو گذاشتم.»
«اگه این طوریه یه شراب سیب برام بگیر. ماریوُن می دونه بخاری برقی رو گرو گذاشتی؟»
«خونه نیست. رفته یه سر به پدر و مادرش بزنه، فلیسیتی رو هم با خودش برده. رفتن به دشتای اسکاتلند. گمونم زندگی توی بالسْکادون داشت افسرده ش می کرد. منظورم صداهاییه که از اتاق زیرشیروونی و زیرزمین می اومد.»
«خونه ت چه شکلیه؟ ببینم، سرد که نیست؟»
«آخر هفته رو بیا اون جا بمون. خیلی از غذا مَذا خبری نیست ولی هرچی رو که بود، با هم می خوریم.»
«هر چی که بود، یعنی همون هیچی دیگه.»
«من جات بودم اون طوری تعبیرش نمی کردم.»
«ولی من بودم می کردم. از وقتی رسیدم این جا، همه چیز دلگیر بوده. اون آدمای تو ترینیتی هم که به خیال شون من رو گنج نشستم. فکر می کنن جی.آی.بیل(۳) معنیش اینه که من دلار می رینم یا مثلاً پول خُرد اسهال می کنم. ببینم، تو که چک کمک هزینه تو مرتب می گیری، هان؟»
«دوشنبه دارم می رم ببینم چطور می شه.»
«مال من که اگه به دستم نرسه به قارقار می افتم. تو هم که بدجور گیر زن و بچه ت هستی. وای خدا! اما حداقل تو مرتب بهت«می رسه».
منم که اصلاً هیچی گیرم نمیاد. ببینم اون جا تو هوث(۴) خانوم مانوم
اهلِ دل هست؟»
«حواسم هست، اگه چیزی دیدم.»
«ببین، من باید برم یه سری به استادم بزنم ببینم کلاس زبان یونانی کجا تشکیل می شه. هیشکی نمی دونه کجاست. اینا همه چیزشون سرّیه. برا من دیگه نریز. آخر هفته میام پیشت.»
«کنت! شاید اولین خانم عمرتو واسه ت جور کردم.»
«ایول!»

«دیگه دیر شده بود. قضیه مال شب قبلِ عروسی بود. حتی دعوت به مشروبشو هم رد کردم. البته پنج دقیقه ی تمام صبر کرد تا پیشخدمت از اتاق بره بیرون تا بتونه از نداریش عرض حال بده.»
اوکیف درحالی که مرغ را از پا نگه داشته، روی پاشنه می چرخد.
«می بینی؟ طرف زرنگه. دویست وپنجاه چوق به نفع خودش کار کرده. اگه حواست جمع بود باید بهش می گفتی ماریون بارداره و با داشتن یه بچه توی راه، نیاز به یه کم پول و پله داری. حالا یه نگاه به خودت بنداز. کافیه تو آزمون وکالت گند بزنی تا فاتحه ت خونده بشه.»
«من اوضام خوبه کنت. یه کم پول جور کنم همه چی حل می شه. یه خونه دارم، یه زن، و یه دختر.»
«منظورت این خونه ی اجاره ایه؟ دو ماه پول اجاره رو نده تا ببینی که خونه بی خونه.»
«بذار یه مشروب دیگه بریزم کنت. فکر کنم واقعاً لازمته.»
اُکیف در حال پر کردن قابلمه با تکه های نان است. شب فرا رسیده، صدای موج های دریا و ضربه های ناقوس کلیسا، مکث ی طراوت بخش بین ضربات.
«دنجرفیلد، ببین کی بهت گفتم. آخرش خونواده ت به خونت تشنه می شن و می فرستنت گداخونه. بهتر بود کار خودتو راحت می کردی و به شرط پول ازدواج می کردی. کافیه یه شب مست بیای خونه و بیفتی توی تختخواب تا زِرتی یه بچه ی دیگه پس بندازی که باید شکم اونم سیر کنی. مجبور می شید ـ همون جور که من تو بچگیم مجبور بودم ـ اون قدر اسپاگتی بخورید که از چشماتون اسپاگتی بزنه بیرون. یا این که مجبور می شی اون زن انگلیسیت و اون بچه های انگلیسیتو برداری و کاسه کوزه تو جمع کنی بری امریکا.»
اُکیف مرغ تمیزشده را با احترام فراوان داخل تابه قرار داد و درحالی که با لب هایش صدای ملچ ملوچ درمی آورد، تابه را به داخل اجاق هل داد.
«وقتی غذا آماده بشه، چیکِن لا بالسکادون(۷) می خوریم دنجرفیلد می دونی، هوا که تاریک می شه این خونه ت شبیه خونه ی ارواح می شه. ولی من هنوز صدایی نشنیدم، غیر از صدای دریا.»
«صبر داشته باش.»
«خب راستش، ارواح وقتی شکمم سیر باشه خیلی اذیتم نمی کنن و اگه عشق و حالمم به راه باشه که دیگه عمراً سراغم بیان. می دونستی تو هاروارد که بودم، دست آخر کُنستانس کِلی رو تحت سلطه ی خودم درآوردم؟ یه دختری بود که منو دو سال آزگار علاف خودش کرد، تا این که فهمیدم جامعه ی زنای امریکا چه شیادایی هستن، و آخر کار مثل یه حشره زیر انگشت شستم لهش کردم. ولی آخرش از یه چیز سر در نیاوردم. اون هر کاری برام می کرد غیر از این که باهام ازدواج کنه. نشسته بود تا یکی از اون مایه دارای بِیکِن هیل بیاد ازش خواستگاری کنه. من حاضر بودم باهاش ازدواج کنم، ولی اون دلش نمی خواست رو پایین ترین پله از نردبون اجتماع، پاگیر من بشه. یکی از قماش خودشو می خواست. خدا جونم. اون حق داشت، ولی می دونی قصد دارم چی کار کنم؟ وقتی برگردم امریکا، وقتی چَپم حسابی پر شد، یه دست کت وشلوار ساویل رُو تنم می کنم. یه پیپ مشکی، یه ماشین اِم. جی و یه راننده. لهجه ی بریتانیایی مو روی حالت تخته گاز تنظیم می کنم و می رم سمت یه آلونک تو حومه ی شهر، جایی که اون دختره درحالی که حتی پیرمردای بوستونم روشو زمین انداختن با شوهر آسمون جُلش زندگی می کنه. راننده رو می ذارم پشت فرمون بشینه و خودم به سمت خونه قدم می زنم و همون طور که راه می رم، اسباب بازیای بچه هاشو با نوک عصام از سر راه کنار می زنم و چند تا تقّه به در خونه می زنم. طرف درو باز می کنه، درحالی که روی لُپش یه لکه آرد باقی مونده و از آشپزخونه ش بوی کلم آب پز میاد. من در کمال تعجب نیگاش می کنم و بعد از چند لحظه خودمو جمع وجور می کنم و با بهترین لهجه ی بریتانیایی ممکن و یه طنین ویرانگر توی صدام بهش می گم «کنستانس... کارت دقیقاً کشیده به همون جایی... که فکرشو می کردم.» بعد رو پاشنه م می چرخم تا دوخت کت وشلوارو تو تنم درست و حسابی نشونش بدم، یه اسباب بازی دیگه رو با عصام پرت می کنم یه گوشه و خرامان خرامان از آلونک دور می شم.»
دنجرفیلد با موجی از شعف در چهره اش، داخل صندلی ننویی سبزرنگ به عقب و جلو تاب می خورد و سرش را به نشانه ی صدها بار تایید به آرامی تکان می داد.
اُکیف روی کاشی های قرمز کف آشپزخانه راه می رود و در همان حال چنگالی را در دستش تکان تکان می دهد. تک چشم سالمش در کاسه ی سرش برق می زند. ظاهرش بدون ذره ای تردید، مردکی دیوانه را تداعی می کند. کسی چه می داند اُکیف؟ شاید پایت می رفت روی یکی از همان اسباب بازی هایی که با نوک عصایت پرتشان می کردی و استخوان ماتحتت خُرد و خمیر می شد.
«و مادر کنستانس چشم دیدنمو نداشت. فکر می کرد من شان اجتماعی شونو پایین می آرم. تمام نامه هایی رو که به دخترش می نوشتم باز می کرد، اون وقت من تو کتابخونه ی ویدنر می نشستم و مبتذل ترین چیزایی رو که به ذهنم می رسید تو نامه ها می نوشتم. فکر کنم اون پیره سگ از خوندن نوشته هام خوش خوشانش می شد. همیشه از فکر این که نامه ها رو می خونده و بعد می سوزونده ریسه می رفتم. خدا جونم. من واقعاً دافع زَنا هستم. تف به این شانس! حتی همین زمستون پارسال که رفته بودم دیدن چندتا از آشناهای قدیمیم تو کونِه مارا، دختر عموم ـ که ریختش عین ماتحت گاو می مونه ـ حتی از نیم متریم رد نمی شد. منم منتظر موندم تا واسه آوردن شیر از خونه بره بیرون تا همراش برم. آخر مزرعه که رسیدیم، سعی کردم با یه تَنه بندازمش تو چاله و... اگه موفق می شدم سرحال بیارمش، حتماً بهم می گفت حاضره هر کاری بکنه که من با خودم ببرمش امریکا و باهاش ازدواج کنم. سه شب پشت سر هم سعی کردم بندازمش تو چاله. زیر بارون توی گِل و تاپاله ی گاو درحالی که آب تا قوزک پامون می رسید، هی من زور می زدم بندازمش توی چاله، هی اون زور می زد که نیفته. منتها زورش خیلی زیاد بود. آخرسر بهش گفتم که اون یه تغار چربی بیش تر نیست و عمراً با خودم ببرمش دورآباد(۸). خلاصه که اول باید براشون ویزای امریکا بگیری تا بعد شاید بتونی بهشون دست بزنی.»
«باهاش ازدواج کن کنت.»
«خودمو تا آخر عمر بندازم تو هچل؟ اگه می تونستم با زنجیر ببندمش به اجاق تا برام آشپزی کنه خوب می شد، ولی ازدواج با یه دختر ایرلندی مثل اینه که با پای خودت بدوی دنبال فقر و فلاکت. اگه می خواستم خود مو بدبخت کنم، با کنستانس کِلی ازدواج می کردم.»
«من ستون مطالب زناشویی روزنامه رو بهت پیشنهاد می دم. خودتو توی قیدوبند نذار. درست مثل اون مایه دارایی که با کلی ملک و املاک، زنای استخون درشتو ترجیح می دن. با اون پولا و ماشیناشون، از این قاره به اون قاره سفر می کنن. کار دیگه ای هم نیاز ندارن که بکنن.»
«بیا غذا رو شروع کنیم. ترجیح می دم مشکلاتمو خیلی پیچیده نکنم.»
«کنت، این واقعاً عالیه»
مرغ بریان شده روی میز سبزرنگ قرار گرفت. اُکیف چنگالش را در سینه ی مرغ فرو و ران ها را از بدن مرغ جدا می کند. صدای لرزیدن قابلمه ی رهاشده روی کابینت به گوش می رسد. پرده ی خال خال قرمز به آرامی تکان می خورد. بیرون از خانه، باد شدیدی وزیدن گرفته.حالا که فکر می کنم، اُکیف واقعاً آشپزی بلد است. از زمانی که نیویورک را ترک کرده ام این اولین بار است که مرغ می خورم. پیشخدمت رستوران از من پرسید که آیا دوست دارم منوی رستوران را به عنوان یادگاری نگه دارم یا نه. و من در آن اتاق زیبا با فرش های آبی رنگ نشستم و گفتم «بله.» کمی آن طرف تر توی بار، مردی با کت و شلوار قهوه ای، خواست به یک نوشیدنی مهمانم کند. دستش را روی پایم گذاشت و گفت که عاشق نیویورک است و پرسید آیا دلم می خواهد به جایی دور از هیاهوی بار برویم و کمی اختلاط کنیم؟ «بیا کمی با هم باشیم، پسر خوب، پسر باکلاس.» و من او را درحالی که کراوات قرمز، سفید و آبی رنگش از بین دکمه های کتش بیرون زده بود، همان جا روی صندلی رها کردم و به یورک تاون رفتم. در آن جا با دختری با لباس گُل گُلی که می گفت تفریحی ندارد و کسی دور و برش نیست رقصیدم. اسمش جین بود و اندام خوبی داشت و من در حال رقصیدن با او به ماریون فکر می کردم. همسر قدبلند، بلوند و لاغراندامم با آن دندان های خرگوشی اش. به زمان پس از پایان جنگ که تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم فکر می کردم. زمانی که عرض اقیانوس را با هواپیما طی کردم. اولین بار که او را دیدم، ژاکتی به رنگ آبی آسمانی به تن داشت. لندن، میخانه ی آنتِلوپ. با یک بطری جین روی میزم نشسته بودم و از بودن در میان آن جماعت که مو لای درز کارشان نمی رفت، لذت می بردم. او کمی آن طرف تر نشسته و یک سیگار بلند بین انگشتانش نگه داشته بود. زمانی که لندن را بمباران می کردند. شنیدم او درخواست سیگار کرد و آن جا توی بار سیگار نداشتند. من با یونیفورم نیروی دریایی، خوش تیپ و خوش هیکل، سمت او خم شدم، «خواهش می کنم از سیگارای من بردارید.» «اوه، واقعاً نمی تونم، ممنون.» و من اصرار کردم، «خواهش می کنم، بردارید.» «واقعاً لطف کردید.» «حرفشم نزنید.» و سیگار از دستش افتاد و من برای برداشتن آن خم شدم، در حالی که به قوزک پایش خیره شده بودم.
«موضوع چیه کنت؟ رنگت مثل گچ دیوار سفید شده.»
اُکیف با یک ران مرغ نیم جویده در دستش، به سقف زل زده بود.
«صدا رو نشنیدی؟ اون صدای خش خشی که از سقف اومد. از یه جونوری چیزی بود.»
«کنت عزیز من. اگه دلت می خواد می تونی کل اتاق زیر شیروونی رو بگردی. این صدا از همه جای این خونه میاد. گاهی حتی صدای ناله هم میاد. و به شکل نگران کننده ای از این اتاق به اون اتاق تعقیبت می کنه.»
«یا عیسی مسیح. بس کن، داری می ترسونی م. چرا نمی ری اون بالا یه نگاهی بندازی؟»
«ترجیح می دم این کارو نکنم.»
«اون صدا توهم نیست، واقعیه.»
«شایدم تو دلت می خواد نگاهی بندازی کنت. دریچه ی اتاق زیر شیروونی، رو سقف هاله. یه تبر و یه چراغ قوه هم بهت می دم.»
«صبر کن غذام بره پایین. کم کم داشت بهم خوش می گذشت. اولش فکر کردم داری سر به سرم می ذاری.»
اُکیف درحالی که یک سر نردبان را نگه داشته بود، سمت هال حرکت کرد. دقایقی بعد، تبر به دست از پله های نردبان بالا رفت. دنجرفیلد از پایین نردبان، به او قوت قلب می داد. اُکیف دریچه را به بالا هل داد و از درز آن به داخل سرک کشید. هیچ صدایی به گوش نمی رسید، کمی به شهامتش افزوده شد.
«انگار تا حد مرگ ترسیدی دنجرفیلد. فکرشو بکن تو می اومدی این بالا. احتمالاً صدای چند تا ورق پاره بوده که باد رو کف اتاق زیرشیروونی می کشوند شون.»
«راحت باش کنت. فقط وقتی با چنگالش گردنتو گرفت، سوت بزن. برو بالا.»
اُکیف در پسِ دریچه ناپدید شد و دنجرفیلد در میان گردوخاکی که روی سرش می ریخت، ایستاد و به بالا نگاه کرد. صدای قدم های اُکیف روی سقف به سمت اتاق پذیرایی حرکت کرد. صدای یک ناله و پس از آن صدای جیغ اُکیف.
«یا مسیح مصلوب! نردبونو نیگه دار. دارم می آم پایین.»
دریچه با صدایی پشت سر اُکیف بسته شد.
«تو رو خدا بگو کنت. چی اون بالاست؟»
«یه گربه ی یه چشم. جای اون یکی چشمش یه سوراخ گنده بود. عجب منظره ای! جونور چطور رفته اون بالا؟»
«هیچ نمی دونم. از قرار معلوم تمام این مدت اون بالا بوده. احتمالاً مال آقای گیلهولیه که سابق این جا زندگی می کرد. می گن بیچاره یه شب از اون صخره ها می افته پایین و سه ماه بعد، آب جسدشو می بره به ساحل جزیره ی مَن. به نظرت این خونه سابقه ی مرگ ومیر داره؟»
«من قراره شب کجا بخوابم؟»
«خودتو جمع وجور کن کنت. نکنه ترسیدی؟ نباید بذاری یه چیز کوچولو مثل گربه این طوری ناراحتت کنه. هر جا دلت خواست می تونی بخوابی.»
«این خونه مورمورم می کنه. بیا یه آتیشی چیزی روشن کنیم.»
«بیا توی اتاق پذیرایی و یه کم واسه م پیانو بزن.»
آن دو از هال مفروش با کاشی های قرمز به اتاق پذیرایی رفتند. کنار پنجره ای پیش آمده یک تلسکوپ برنجی بزرگ، روی سه پایه سمت دریا تنظیم شده بود. در گوشه ی اتاق یک پیانوی دیواری آنتیک به چشم می خورد که رویش با قوطی های خالی کنسرو و پلاستیک بسته بندی پنیر، پوشیده شده بود و سه صندلی دسته دار جادار با تشک هایی پر از برآمدگی، فنرهای بیرون زده و بدنه های کج ومعوج در گوشه ای دیگر. دنجرفیلد خودش را روی یکی از صندلی ها انداخت و اُکیف جلو پیانو نشست. آکوردی نواخت و شروع به خواندن کرد.

در این اتاق ملعون
در این ظلمت محزون
گیر افتادیم چو حیوون

صدای کشیده شدن لنگه ی پنجره روی رف فرسوده و نُت های درهم و برهم اُکیف. این هم از تو اُکیف، روی چارپایه نشسته ای، فرسنگ ها به دور از کمبریج و ماساچوست. با کک ومک های روی صورتت و بدنی فربه از اسپاگتی. و من، اهل سنت لوئیس میزوری این جا کنار تو. تنها به این دلیل که آن شب، ماریون را به شام دعوت کردم و او صورت حساب را پرداخت کرد، و آخر هفته ی بعد در اتاق یک هتل، شب را با هم گذراندیم و همین طور باقی آخر هفته ها، تا زمانی که جنگ تمام شد. بعد با بمب ها خداحافظی کردم و به امریکا بازگشتم. تنها چیزی که در امریکا نصیبم شد، ماتم و تنهایی بود. کم کم احساس کردم بریتانیا را برای من ساخته اند. تنها چیزی که موفق شدم از پدر زنم ـ ویلتونِ پیر ـ تیغ بزنم، کرایه ی تاکسی برای ماه عسل مان بود. وقتی به یورک شایر رسیدیم، من یک عصا خریدم تا در تپه ماهورهای آن جا قدم بزنم. اواخر تابستان بود و پنجره ی اتاق هتل ما، به روی یک نهر باز می شد. خدمتکار، یک زن دیوانه بود که تختخواب مان را پر از گُل کرد. آن شب ماریون چند تا از گل ها را توی موهایش گذاشت و طرّه ای از موهایش را بر لباس خواب آبی رنگش رها کرد. من و ماریون. سیگار و جین. آن شب ماریون دندان نیش مصنوعی اش را پشت بوفه لباس گم کرد و یک ملحفه دور خودش پیچیده و توی صندلی کز کرده، زارزار گریه کرد. به او گفتم که غصه نخورد، چون چنین چیزهایی معمولاً در ماه عسل اتفاق می افتد، و این که به زودی به ایرلند می رویم که در آن جا بِیکِن و کره ی محلی هست و غروب ها را کنار آتش شومینه سپری می کنیم. من کتاب های حقوق را مطالعه می کنم و شب ها را کنار شومینه روی گلیم پشمی، صبح می کنیم.
صدای آواز و لهجه ی بوستونی اُکیف، آدم را به یاد صدای جیرجیرک می اندازد. نور زرد از پنجره وارد اتاق می شود. باد بر صخره های سیاه و مرغزار می وزد و از پله های نم زده ی پشت خانه و بوته های سرو کوهی و خَلَنگ می گذرد و به ردّ داغی آب بر دیواره ی صخره ها می رسد و علف های دریایی در آب های خلیج بالسکادون با حرکت امواج به رقص درمی آیند.

تقدیم به نجیب زادگان و نجیب زادگی
ر. الف.آذر

فصل ۲

راه رسیدن به بالسکادون گذر از سراشیبی تند یک تپه بود. مسیر با فاصله ی کمی از خانه ها تاب برمی داشت و همسایه ها پیوسته از گوشه ی چشم، نیم نگاهی به رهگذران داشتند. مه بر سطح بی تلاطم دریا آرام گرفته و سایه ی رهگذری به سوی بالای جاده در حرکت بود. بالای تپه، زمین مسطح می شد و پای دیواری بتنی، در سبزرنگی خودنمایی می کرد.
سباستین با لبخندی بر لب، کفش های گلف و شلواری به رنگ قهوه ای مایل به زرد که با دو تکه سیم از شانه هایش آویزان بود، در آستانه ی درب ایستاده بود.
«همین فرمون بیا تو کنت.»
«عجب خونه ایه. چی سرپا نگه ش داشته؟»
«ایمان!»
اُکیف گشتی در خانه زد. در اتاق ها، کشوی لباس ها و در پستو را باز کرد. سیفون توالت را کشید، درپوش آن را بالا داد، یک بار دیگر سیفون را کشید و توی هال سرک کشید: «می گم این توالتت خوب کار می کنه، منتها اگه چیزی واسه خوردن داشتیم، اون وقت می شد ازش استفاده هم بکنیم. پایین تپه یکی از اون فروشگاه های بزرگ هست. چرا یه تُک پا با اون لهجه ی ایرلندی ت نمیری پایین چند قلم جنس نسیه بگیری؟ مصاحبت با تو رو واقعاً دوست دارم دنجرفیلد، منتها ترجیح می دم با شکم پُر باشه.»
«من که همین تازه تا خرخره خوردم.»
«درضمن یه وقت فکر نکنی با اون لباسات خیلی خوش تیپ شدی.»
اُکیف خیزی برداشت، به هوا پرید و کف اتاق پذیرایی فرود آمد. در گلخانه را باز کرد، نیشگونی از برگ یکی از گل های نیمه پژمرده گرفت و وارد باغچه شد. درحالی که روی چمن های انبوه باغچه ایستاده بود، سوتی کشید و به سنگ های تختی که همان طور سرسری کنار هم چیده شده و مسیری سنگ فرش را به سمت دریا شکل داده بودند، نگاه کرد. گشتی در حیاط کوچک پشت خانه زد و از پشت پنجره، نگاهی به داخل خانه انداخت. دنجرفیلد را داخل یکی از اتاق ها دید که روی زانو نشسته و با یک تبر در حال ضربه زدن به یک لحاف آبی رنگ بزرگ بود. با عجله داخل خانه بازگشت.
«یا مسیح مصلوب! دنجرفیلد چه کار داری می کنی؟ وحشی شدی؟»
«صبر داشته باش.»
«این که لحاف خوبیه. اگه می خوای تیکه تیکه ش کنی، خب بده ش به من.»
«خب کنت. حالا خوب تماشا کن. می بینی؟ اینو این طوری می ندازم دور گردنم، لبه ی ریش ریش شده شو این طوری می ذارم داخل و... بفرما! حالا من لباس تیم قایقرانی ترینیتی رو پوشیدم. وقتایی که می خوای واسه مردم کلاس بذاری،بهتره تیپ آدمای بی خیالو بزنی. حالا می رم ببینم جنس نسیه رو چیکار می شه کرد.»
«ای ناکِس کلک. واقعاً خوب به نظر میاد.»
«اجاقو روشن کن. زودی برمی گردم.»
«یه مرغی چیزی واسه مون بگیر.»
«حالا تا ببینم.»
دنجرفیلد قدم در جاده ی متروک بالسکادون گذاشت.
پیشخوان مغازه پر بود از تکه های بیکن و سبدهای حصیری پر از تخم مرغ های رنگ روشن. فروشندگان با پیش بندهای سفید، در سمت دیگر پیشخوان. خوشه های موز سبز وارداتی از جزایر قناری از سقف مغازه شکوفه زده بود. دنجرفیلد روبه روی یکی از فروشندگان ایستاد که با موهای جوگندمی و چشمانی مشتاق روی پیشخوان خم شده بود.
«روز به خیر آقا. می تونم کمک تون کنم؟»
دنجرفیلد، با حالتی مردد و لب هایی به هم فشرده.
«روز به خیر. بله. می خواستم یه حساب دفتری باز کنم.»
«بسیار خوب آقا. می شه لطفاً از این طرف تشریف بیارید؟»
فروشنده درحالی که دفتر بزرگی را روی پیشخوان باز می کرد، اسم و آدرس دنجرفیلد را پرسید.
«تمایل دارید حسابتونو ماهانه پرداخت کنید یا فصلی قربان؟»
«گمونم... فصلی.»
«میل دارید امروز چیزی از مغازه خرید کنید؟»
دنجرفیلد دندان هایش را آرام به هم می سایید، نگاهش بین قفسه ها می دوید.
«نوشیدنی جین مارکِ کُرک دارید؟»
«البته آقا. بزرگ یا کوچیک؟»
«فکر کنم بزرگ بهتر باشه.»
«چیز دیگه قربان؟»
«نوشیدنی اِسکاچ مارکِ هِیگ اَند هِیگ چطور؟»
فروشنده کسی را در انتهای فروشگاه صدا زد. پسرک کم سن وسالی به پستوی فروشگاه دوید و با یک بطری در دست بازگشت. دنجرفیلد با انگشت به شقّه ای ران خوک اشاره کرد.
«چند پوند(۵) براتون بکشم آقا؟»
«همه شو می برم، به علاوه ی دو پوند پنیر و یه مرغِ کامل.»
فروشنده با لبخندی بر لب اضافه کرد.
«عجب هوایی شده. مه غلیظی یه. واسه کسایی که توی دریا هستن روز جالبی نیست، و البته واسه بقیه.»
و درحالی که کف دستانش را به هم می زد رو به پسربچه گفت: «بدو بیا این جا و بسته های این آقا رو براشون ببر. روز خوبی داشته باشید قربان.»
بالای تپه، داخل خانه، اُکیف بسته های خرید را که بغل کرده بود روی میز گذاشت.
«نمی دونم چطور این کارو می کنی دنجرفیلد. بار اولی که من رفتم نسیه بگیرم، بهم گفتن برم با یه توصیه نامه از طرف مدیر بانک برگردم.»
«این تو خونِ ما نجیب زاده هاست کنت. حالا می خوام یه تیکه از این پنیرو ببُرم و بدم به اون پسربچه.»
دنجرفیلد درحالی که کف دست هایش را به هم می مالید، به آشپزخانه برگشت.
«حالا چی شد این هوا آب شنگولی گرفتی؟»
«گرم مون می کنه. فکر کنم یه جبهه هوای سرد داره از سمت آرکِتیک(۶) میاد این طرف.»
«وقتی ماریون برگرده چی می گه؟»
«چیزی نمی گه. این زنای انگلیسی حرف ندارن. جایگاه خودشونو می دونن. خودتم باید یکی شونو بگیری.»
«تنها چیزی که من می خوام یه تیکه ی باحاله. واسه این که آدم خودشو گرفتار زن و بچه کنه، وقت زیاده. حالا یه کم از اون اِسکاچ بهم بده و از جلو دست و پام برو کنار تا غذا رو آماده کنم. گاهی فکر می کنم آشپزی تنها چیزیه که من براش ساخته شدم. یه تابستون که توی نیوُپورت کار می کردم، به سرم زد دانشگاه هارواردو ول کنم. یه سرآشپز یونانی بود که فکر می کرد من آدم باحالی ام، چون بلد بودم به زبون یونانی اشرافی حرف بزنم. منتها آخرسر اخراجم کرد، چون چندتایی از بچه های هاروارد رو دعوت کرده بودم تو بار اون جا مشروبی بزنیم. خلاصه یارو مدیره سر رسید و درجا اخراجم کرد. گفت پرسنل حق ندارن با مهمونا اختلاط کنن.»
«بیراه هم نمی گفته.»
«حالا من مدرک ادبیات کلاسیک دارم و همچنان باید آشپزی کنم.»
«که حرفه ی نجیب زاده هاست.»
اُکیف قابلمه ها را سر دست می چرخاند و با فرزی تمام بین سینک و میز جابه جا می شد.
«کنت، تو فکر می کنی از لحاظ عشقی به بن بست رسیدی؟»
«آره.»
تو این ولایت زیبا فرصتای خوبی گیرت میاد.»
«آره. خیلی زیاد. البته با حیوونای مزرعه. خدا جون. تنها وقتی که بهش فکر نمی کنم وقتاییه که گرسنمه. ولی به محض این که شکمم سیر می شه، دوباره دیوونه می شم. تمام کتابای پزشکی کتابخونه ی ویدِنِر رو خوندم ولی هیچ افاقه نکرد. کلاً زنا از من فراری ان و کاریشم نمی شه کرد.»
«یعنی تا حالا کسی جذبت نشده؟»
«فقط یه بار. تو کالج بِلَک مانتِین تو کارولینای شمالی. طرف ازم خواست برم اتاقش تا با هم موزیک گوش بدیم. بعدشم سعی کرد بهم نزدیک بشه، منم زودی فلنگو بستم.»
«آخه واسه چی؟»
«چه می دونم، احتمالاً طرف خیلی زشت بوده. اینم یه مشکل دیگه ی منه. من فقط جذب زنای خوشگل می شم. تنها درمونش اینه که پیر بشم و فکرش از سرم بپره.»
«وقتی پیر بشی، بیش تر از همیشه دلت می خواد.»
«یا عیسی مسیح، این که حقیقت نداره، داره؟ اگه قراره کارم به اون جا بکشه همون بهتر برم خودمو توی اون باغچه ی حیاط پشتی ت خاک کنم. بگو ببینم، چه حسی داره این که همیشه یه زن دم دستت باشه؟»
«مثل خیلی چیزای دیگه برات عادی می شه.»
«من که هیچ وقت برام عادی نمی شه.»
«چرا، می شه.»
«حالا جریان این سر زدن ماریون به پدر و مادرش چیه؟ دعوا؟ مشروب خوردن تو؟»
«ماریون و بچه نیاز به استراحت داشتن.»
«به نظر من باباش از تو عاقل تره. چطور تونست دویست وپنجاه چوق رو هم ازت دریغ کنه؟ تعجبی نداره که تو هیچ وقت نتونستی چیزی ازش بگیری.»
«مردک منو برد توی اتاق مطالعه ش و گفت شرمنده پسرم. در حال حاضر اوضاع مالیم زیاد جالب نیست.»
«باید بهش می گفتی یا جهیزیه می دی یا عروسی بی عروسی. اون باید کلی پول و پَله داشته باشه، ناسلامتی طرف دریاداره. بهش می گفتی پولو واسه این می خوای که دخترشو مثل تو خونه ی باباش تامین کنی، بد نبود یکی دو تا از اون چشمه های درِ باغِ سبزت براش می اومدی.»

نظرات کاربران درباره کتاب مرد زنجبیلی

یک رمان خاص و عالی
در 3 روز پیش توسط
شاهکار محشری از نویسنده ایرلندی که خیلی دیر شناختیمش. پر از طنز، ولگردی و در عین حال بسیار عمیق. شدیدا توصیه می شه.
در 2 هفته پیش توسط