فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خواب پلنگ

نسخه الکترونیک کتاب خواب پلنگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خواب پلنگ

لقمه توی گلوی پدرم ماند.افتاد به سرفه و در حالی که مادرم شتابزده به گرده اش می کوبید، من هم دویدم تا از بغل دیوار کوزه آب را بیاورم. آن قدر عجله کردم که موقع برگشتن و در تاریکی پاهایم را صاف گذاشتم توی کاسه اشکنه خودم که پر و دست نخورده مانده بود. پدرم لقمه را که فرو برد کلی سرفه کرد. به چادر شب لحاف هایمان که گوشه اتاق بود تکیه داد و گفت: «حالا تا صبح! اگر قرار باشد فردا رفتنی باشم برای تو هم فکری میکنم.»
دل توی دلم نبود. مادر چراغ پیه سوز را فوت کرد و خواست بخوابد. در حالی که چارقدش را از دور سرش باز می کرد گفت: «خیالت راحت باشه ننه! حالا که اینجوری گفت حتمی میبردت. خودم صبح زود بیدارت میکنم.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خواب پلنگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

قزاق ها شش تا بودند، همگی سبیلو با کلاه هایی که رویشان نشان شیر و خورشید بود. یکهو تنگِ غروب ریختند توی غریب خانه و صاف آمدند جلوی اتاق ما. پدرم به زحمت از جا بلند شد. به دیوار تکیه کرد و نشست. بعد آب خواست. توی یک کاسه ی مسی برایش آب بردم.
نسبت به روزهای قبل، حالش بدتر شده بود؛ رنگ صورتش به زردی می زد و چشم هایش بی حال بودند. چند روز بود میلی به غذا نداشت. آب را هم نتوانست بخورد. دستش لرزید و نصف آبِ توی کاسه را ریخت روی لباس هایش.
می خواستم توی اتاق بمانم، اما سردسته ی قزاق ها که صورت استخوانی داشت و از بقیه درازتر بود اجازه نداد. همین طور که سبیلش را با دست می تاباند، چشم غره ای به من رفت و با حالتی عصبانی اشاره کرد که: «برو بیرون!» بعد درحالی که وسط اتاق روی یک چهارپایه ی چوبی می نشست، رو به پدرم شروع کرد به پرس وجو.
زن کولی چند نفر را گوشه ی حیاط دور خودش جمع کرده بود و فال می گرفت. حسینعلی جلوی بچه ی او نشسته بود و برایش زبان درمی آورد و بچه غش غش می خندید.
بقیه ی قزاق ها قدری به آدم های توی حیاط هارت و پورت کردند و بساط فال گیری زن کولی را به هم زدند. وقتی هم خیال شان راحت شد و از همه زَهرچشم گرفتند، دسته جمعی راه افتادند و توی همه ی سوراخ سنبه ها سرک کشیدند؛ از دالان تا اتاق های آن طرف حیاط، زیرزمین و حتی مستراح را هم گشتند. یکی شان که زاغ بود به زن کولی گفت: «برو یه قلیون چاق کن!»
زن کولی ایستاده بود و نگاه می کرد. قزاقِ زاغ این بار قمه به دست و با حالت تهدید گفت: «می ری یا بزنم این بچه ت رو از وسط دو نیم کنم؟!»
بچه که توی بغل حسینعلی بود، انگار فهمیده باشد مرافعه به خاطر اوست، بنا کرد به گریه کردن. کولی که رنگ به رخسار نداشت پیش آمد. بچه اش را از حسینعلی گرفت و رفت تا قلیان چاق کند.
قزاق ها دور هم ایستاده بودند؛ بیش تر مرا و گاهی هم حسینعلی را نشان هم می دادند و درِ گوش هم پچ پچ می کردند. سردسته شان اما توی اتاق بود و بلندبلند حرف می زد، طوری که از حیاط هم می شد صدایش را شنید.
سوال هایش جورواجور بود... چندوقته طهرانین؟! برای چه کاری اومده ین؟! میرزارضا رو از کجا می شناسین؟! خلاصه یک ریز سوال می کرد، اما پدرم نمی توانست جواب بدهد. بی وقفه سرفه می کرد. یک آن فکر کردم دارد خفه می شود. با عجله دویدم طرف اتاق، اما قزاق طاسی که دم درگاه اتاق ایستاده و کلاهش را برداشته بود نگذاشت بروم تو. پسِ گردنم را گرفت و پرتم کرد طرف حیاط.
سردسته ی قزاق ها که انگار از پدرم ناامید شده بود از روی چهارپایه بلند شد و شلاق به دست آمد توی حیاط. بیخ گوش رفیق هایش قدری پچ پچ کرد، بعد آمد طرف حوض و اول حسینعلی را کشید کنار: «بگو ببینم بچه! روزی که شاه رو کشتن، تو کجا بودی؟!»
حسینعلی همان طور که کله ی کچلش را می خاراند جواب داد: «من تو ماشین دودی کار می کنم، قربان! اون روز هم توی ماشین دودی بودم. اگه باور نمی کنین، می تونین از شوفر ماشین دودی و شاگردش بپرسین. اون ها که دیگه دروغ نمی گن.»
حسینعلی با این جواب خودش را خلاص کرد و رفت آن طرفِ حیاط. سردسته ی قزاق ها آمد سمت من: «تو، بچه! اسمت چی بود؟!»
با احتیاط یک قدم سمت او رفتم: «کوچیک! اصل اسمم کوچک علیه، اما همه بهم می گن کوچیک.»
سردسته ی قزاق ها لب حوض نشست. یک مشت آب خنک به صورتش زد و ادامه داد: «روزی که شاه رو کشتن، کجا بودی؟!»
«توی صحن بودم، جلوی حرم شاه عبدالعظیم.»
سردسته ی قزاق ها توی صورتم دقیق شد: «اون جا چی کار می کردی؟!»
همان طور که این پا و آن پا می کردم، جواب دادم: «کاری نمی کردم... فقط وایساده بودم... همون جا که برای کفترها دونه می ریزن.»
این بار قزاق طاس پرسید: «منظور ایشون اینه که رفته بودی چه کار... آدم که الکی جایی نمی ره!»
خیلی سریع گفتم: «الکی نرفته بودم... من هم مثل باقیِ مردم رفته بودم برای دیدن شاه و صدراعظم.»
سردسته ی قزاق ها دستش را به درختچه ی خشک کنار باغچه گرفت: «غیر از شاه و صدراعظم، میرزارضا هم اون جا بود. اون رو هم دیدی یا نه؟!»
«آره، دیدم.»
قزاق طاس خوشحال پرسید: «خب، با هم صحبت هم کردین؟!»
جواب دادم: «نه، چون فراش ها داشتن می بردنش... یعنی همین جور که می زدن و بهش فحش می دادن، می بردنش طرف کالسکه.»
دربان غریب خانه همراه چند نفر دیگر جمع شده بودند گوشه ی حیاط و با ترس نگاه می کردند که سردسته ی قزاق ها پرسید: «قبل از این که میرزارضا بره توی حرم و بخواد شاه رو بکشه، تو ندیدی ش؟!»
این بار به جای «نه»گفتن، فقط سرم را تکان دادم و قزاق طاس، ناراحت، آمد طرفم: «اگه چیزی می دونی، بگو! هم به نفع خودته، هم به نفع پدرت. فهمیدی؟!»
نگاهم چرخید سمت اتاق و پدرم را دیدم که دستش را به دیوار گرفته و به زحمت خودش را وسط درگاه نگه داشته بود. حسینعلی، انگار هول کرده باشد، از آن طرفِ حیاط داد زد: «عمویدالله! این ها می خوان کوچیک رو ببرن، عمویدالله!»
از قیافه ی پدرم معلوم بود که می خواهد چیزی بگوید، اما نتوانست. پشتِ هم سرفه می کرد. یکهو محکم به زمین خورد و بنا کرد به خون بالاآوردن. با عجله و گریه کنان دویدم سمت پدرم. دربان و چند نفر دیگر هم به کمک آمدند.
در این گیرودار، قزاق طاس پیله کرده بود که من و پدرم را با خودشان ببرند، اما سردسته شان با بی حوصلگی گفت: «آخه یه مرد علیل و یه بچه به چه کارمون می آن؟!»
قزاق طاس دوباره چشم گرداند دور حیاط و این بار انگشتش را دراز کرد سمت حسینعلی: «پس اون کچله رو ببریم... به نظرم چیزهایی می دونه، بالاخره دست خالی که نمی شه رفت.»
حسینعلی که طرف راه پله ی پشت بام می دوید داد زد: «هوی! کچل خودتی! تازه شم من با صدراعظم رفیقم، اصلاً با خود قبله ی عالم هم رفیق بودم! حالا هم اگه بهم دست بزنی، خودت می دونی!»
قزاق طاس که ناراحت شده بود دوید سمت پله ها و می خواست برود پشت بام دنبال حسینعلی، اما سردسته شان صداش زد که: «ولش کن!»
زن کولی قلیان آورده بود و همین طور که دانه های اسفند را روی آتش می ریخت گفت: «بفرمایین آقایون! بفرمایین خستگی درکنین.»
قزاق زاغ رفت طرف او، اما قبل از این که قلیان را از دستش بگیرد، سردسته شان صدا بلند کرد: «فرصت این کارها نیس دیگه... بریم تا شب نشده.»
دربان غریب خانه با مردهای دیگر پدرم را بردند در جایش خواباندند و کمی دوا توی حلقش ریختند. حالا پدر مثل هر روز باید استراحت می کرد. قدری پهلوی پدرم نشستم تا خوابش برد. بعد رفتم پشت بام. از آن بالا، همه ی شهر پیدا بود. حسینعلی لب بام روی یک گلیم کهنه نشسته بود و مرا که دید، نیم خیز شد طرفم: «دیدی کوچیک؟! دیدی چه مصیبتی درست کردی؟!» پهلوش نشستم و گفتم: «به من چه؟!» و حسینعلی، که انگار لجش گرفته بود، زل زد توی چشم هام: «به تو چه؟‍! مگه نگفتی ششلول رو برای میرزارضا بردی توی حرم؟!»
بی حوصله جواب دادم: «خب آره... ولی من که نمی دونستم می خواد تیر درکنه!»
حسینعلی با تندی جواب داد: «آخه خنگِ خدا! با ششلول که کسی رو ناز نمی کنن، باهاش تیر درمی کنن دیگه!»
زل زدم به صورت حسینعلی: «حالا می گی چی کار کنم؟! تازه قزاق ها هم که رفتن.»
حسینعلی بهم نگاه کرد: «رفتن؟! زِکی! به همین خیال باش! برمی گردن بچه! این آدم هایی که من دیدم برمی گردن... این ها تا از کار میرزارضا و تو سردرنیارن ول کن نیستن.»
همین جور که نگاهم به گنبد طلایی شاه عبدالعظیم بود، جواب دادم: «خب، به تو چه؟! اگه کسی رو هم بگیرن، منم و بابام. با تو که کاری ندارن.»
حسینعلی با دست راست محکم به گُرده ام کوبید: «همین دیگه... مصیبت اینه که با من هم کار دارن. این ها اول میرزارضا رو گرفتن بعد اومدن سراغ رفیق هاش که تو باشی و بابات. شما دو تا رو هم که گرفتن، حتماً می آن سراغ رفیق هاتون. تنها رفیق شما توی این شهر کیه؟! حسینعلی خانِ خاک به سر.»
حسینعلی پُر بیراه هم نمی گفت. اگر بنا بود من و پدرم را بگیرند، پای او هم گیر بود. روی گلیم دراز کشیدم و گفتم: «اصلاً اگه ما طهرون نمی اومدیم، اگه توی همون دهِ خودمون می موندیم، چی می شد، هان؟!» حسینعلی هم کنارم دراز کشید و گفت: «هیچ چی دیگه... تو و بابات الآن سرِ خونه و زندگی تون بودین، من پیش ننه م بودم، اون شاه گوربه گوری هم الآن توی کاخ گلستون داشت کباب بره می خورد.»
هوا تاریک می شد. ماه کم کم از انتهای افق بالا می آمد. به حسینعلی نگاه کردم. پرسید: «راستی، کوچیک! حالا که شاه مُرده، به نظرت اون همه کباب رو کی می خوره، هان؟!»
من با بی حالی جواب دادم: «خب، یکی می خوره دیگه... توی کاخ اون همه قزاق مفت خور هستن، می دن به اون ها.»
حسینعلی نیش خنده اش باز شد: «این چندروزه خوب دشمن قزاق ها شدی ها!»
نگاهم به سوسوزدنِ ستاره ای در آسمان بود. جواب دادم: «بس که فضولن... اصلاً به من چه میرزارضا تیر انداخته طرف شاه؟!» و بعد از کمی مکث، ادامه دادم: «ببین، یه وقت لوس بازی درنیاری بری به اون ها بگی ها!»
حسینعلی که انگار بهش برخورده بود گفت: «دستت درد نکنه، کوچیک! یعنی من این قدر نامردم؟! اگه تو و بابات گیر بیفتین که پای منم گیره، بی عقل!»
چشم هایم را بستم و یک لحظه صدای حسینعلی توی سرم پیچید: «حالا با میرزارضا چی کار می کنن؟!»
چیزی نگفتم. کمی بعد خودش جواب داد: «اون جوری که دم بازار می گفتن...» وسط حرفش پریدم که: «چی می گفتن؟!»
«می گفتن تو زندون نگهش می دارن تا مظفرالدین میرزا از تبریز بیاد.»
از جا پریدم و پرسیدم: «مظفرالدین میرزا دیگه کیه؟!»
حسینعلی، انگار حوصله ام را نداشته باشد، گفت: «ای بابا، پس این همه وقت توی این طهرونِ خراب شده چی کار می کنی تو؟!»
این عادت حسینعلی بود؛ همیشه آدم را جان به سر می کرد تا حرف بزند. با غیظ کوبیدم به پهلوش: «حالا می گی کیه یا نه؟!»
«ولیعهده، پسر همین ناصرالدین شاه که تیر خورد. صبر می کنن تا ولیعهد از تبریز بیاد، بعد اون می شینه جای پدرش.»
میان حرفش دویدم: «اون وقت میرزارضا رو ول می کنن دیگه؟!»
حسینعلی با تعجب نگاهم کرد: «بعد... بعد میرزارضا رو توی میدون مشق دار می زنن.»
هوا تاریکِ تاریک شده بود. ستاره ها ریخته بودند بالای سرمان. بچه ی زن کولی مثل هر شب ونگ می زد. از وسط حیاطِ غریب خانه صدای قُل قُل قلیان می آمد. برعکس شب های قبل، حسینعلی اصلاً دل و دماغ نداشت. معلوم بود او هم مثل من دلش گرفته. یک شهاب پرنور از بالای سرمان گذشت و حسینعلی، مثل کسی که حرف ناگفته ای داشته باشد، با آرنج زد به پهلوم: «خاموش شد، کوچیک. به نظرت این ستاره مال کی بود، هان؟!»
جواب ندادم. دوباره چشم دوختم به آسمان و هرجا را نگاه می کردم جلوی چشمم فقط قیافه ی میرزارضا بود، با همان لبخند همیشگی اش. بغض گلویم را گرفت و یاد اولین صبحی افتادم که میرزارضا را دیده بودم، یادِ آن صبح تابستان که با حسینعلی توی مزرعه مشغول دروکردن گندم ها بودیم.

نظرات کاربران درباره کتاب خواب پلنگ