فیدیبو نماینده قانونی نشر فرمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنده‌باد قانون و داستان‌های دیگر

کتاب زنده‌باد قانون و داستان‌های دیگر

نسخه الکترونیک کتاب زنده‌باد قانون و داستان‌های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زنده‌باد قانون و داستان‌های دیگر

آثار بدیع صمد همچون ماهی سیاه کوچولو، کچل کفترباز، بیست‌وچهار ساعت در خواب و بیداری و... تاکنون بیشتر دیده و خوانده شده، اما سایر آثار وی ازجمله ترجمه‌ها یا کمتر در دسترس بوده و یا کمتر خوانده شده‌اند، به‌جز تعداد معدودی مثل ما الاغ‌ها، خرابکار، کلاغ سیاهه، پسرک روزنامه‌فروش و غیره. صمد در زمان حیات‌اش بیش از سی داستان کوتاه از داستان‌نویسان مطرح ترکیه و جمهوری آذربایجان شوروی را ترجمه و در نشریات زمان خود به چاپ رسانده بود. در مجموعه حاضر سعی شده تمامی ترجمه‌های صمد به‌زبان فارسی با رعایت تقدم و تأخّر، شیوه نگارش و به تفکیک پدیدآورنده در اختیار خواننده گذاشته شود.

ادامه...
  • ناشر نشر فرمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنده‌باد قانون و داستان‌های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مجموعه داستان «رنگین کمان»

موش کوچولو

موش کوچولویی از سوراخش بیرون آمد. کمی که گردش کرد پیش مادرش برگشت و گفت: مادر، دوتا حیوان دیدم. یکی خیلی ترسناک بود اما دیگری نمی دانی چقدر دوست داشتنی بود...
مادرش پرسید: چه جوری بودند، مادرجان؟
موش کوچولو گفت: یکی لنگ لنگان این ور و آن ور می رفت و می ایستاد، کله سرخی داشت و پاهاش و بینی اش عین چنگال بود. می خواستم از کنارش رد بشوم که یکهو دهنش را یک وجب باز کرد، بال هایش را برهم زد و چنان نعره زد که از ترس موهایم سیخ شد و دست وپام را گم کردم.
مادرش گفت: این خروس بوده، بچه جان. به هیچ کس بدی نمی کند. ازش نباید بترسی. خوب، آن یکی چی بود؟
موش کوچولو گفت: آن یکی هم تو آفتاب خوابیده بود. موهای خال خالی داشت. حیوان تروتمیزی بود. با زبان نرم و سفیدش موهای سفید سینه اش را می لیسید و دمش را نرم نرمک بازی می داد. این قدر شیرین شیرین به ام نگاه می کرد که نگو!...
مادرش گفت: بچه، تو گربه را نشناخته ای! او بزرگ ترین دشمن ماست. گول او را نخوری!...

منجوق و مادرش

منجوق بچه گربه ای بود که خیلی زرنگ و خیلی دوست داشتنی بود. روزی پاهایش را به مادرش نشان داد و گفت: مادر، من با این چهارتا پام چه کار می توانم بکنم؟
مادرش گفت: بچه جان، تاپ تاپ می دوی و یکهو خیز برمی داری. منجوق دوست داشتنی دوید و خیز برداشت، دوید و خیز برداشت. روزی هم چشم های سبزش را نشان داد و گفت: مادرجان، اینها به چه دردی می خورند؟
مادرش گفت: بچه جان، با چشم هات می توانی گوشت و جگر و موش های ریزه را ببینی.
منجوق چشم هاش را به راست و چپ چرخ داد و چرخ داد.
روزی دیگر منجوق گوش هایش را نشان داد و گفت: مادرجان، با این یکی ها چه کار می توانم بکنم؟
مادرش گفت: صدای من، عوعوی سگه، و تیک تیک موش ها را می شنوی.
منجوق گوش های ریزه اش را پس وپیش تکان داد و تکان داد.
روزی هم بینی اش را نشان داد و گفت: مادرجان، با اینها چه کار می توانم بکنم؟
مادرش گفت: بوی گوشت و جگر و موش ها را می شنوی.
منجوق دوروبرش را بو کرد و بو کرد.
روز دیگر دمش را نشان داد و گفت: مادرجان، با این یکی چه کار می توانم بکنم؟
مادرش گفت: هروقت که سرحال باشی دمت را به راست و چپ تکان می دهی.
منجوق دمش را راست گرفت و به راست و چپ تکان داد و تکان داد.
نگو که در آن دوروبرها توی آشپزخانه موشی ول می گشت، منجوق گوش هاش را سیخ گرفت و صداش را شنید. بینی اش را دراز کرد و پیش خود گفت: اوه مثل اینکه بوی موش می شنوم!
بعد چشم های سبزش را به طرف شکاف در کشاند و نگاه کرد و پیش خود گفت: این هم موش پ!... شکاری درست مناسب حال من.
چهاردست وپا تاپ تاپ دوید و خیز برداشت و موش ریزه را گرفتار کرد و پیش مادرش آورد و از شادی دمش را راست گرفت و درحالی که به راست و چپ تکانش می داد به مادرش گفت: میومیو، دیدی مادرجان، هرچه به ام گفتی چه خوب یاد گرفتم!

بزهای دایی علی

دایی علی دوتا بز داشت که صبح تا شام دعوا می کردند و به همدیگر شاخ وشانه می کشیدند. کم مانده بود که شاخ هاشان خرد بشود و بریزد. از قدیم گفته اند که بز اگر لجش بگیرد دیگر دست بردار نمی شود. اینها هم مثل همه بزها هی کله به کله یکدیگر می زدند و گرم دعوا می شدند. دایی علی از پنجره نگاه شان می کرد و پیش خود می گفت: دیگر نخواهم آمد که میانجیگری کنم. هر اداواطواری دارید درآرید.
روزی باز بزهای دایی علی سر هیچ، دعواشان شد. در باغچه سر یک مشت علف بگومگو میان شان درگرفت:
ــ علف را اول من دیدم!
ــ خیر، خودم دیدم!
ــ نمی گذارم علف را ازم بگیری!
ــ من اصلاً نمی گذارم تو ازم بگیری!
ــ حالا که اینطور شد، پس بگیر: چات!...
ــ پس تو هم بگیر: پات!...
چه کله های سفت وسختی هم داشتند... روی پاهای عقب شان بلند می شدند و دعوا می کردند.
ــ چات!...
ــ پات!...
دعوا رفته رفته گرم شد. بزها یکدیگر را کشان کشان تا ته باغ بردند. دایی علی کندوهاش را اینجا چیده بود روی هم. بزها سرگرم دعوا بودند که ناگهان زدند یکی از کندوها را بر زمین انداختند. زنبورها هول شدند و بیرون ریختند و در یک چشم به هم زدن روی سر و صورت و بینی بزها نشستند و شروع کردند به نیش زدن و وزوز کردن. دعوا و سروصدا زودی خوابید. دعواکنندگان هرکدام از طرفی دررفتند. اما زنبورها هم دست بردار نبودند. دنبال شان کردند. کمی بعد که بزها به خود آمدند، دیدند سر و صورت و بینی شان جابه جا باد کرده و یک جوری شده.
دایی علی همه چیز را از پنجره دید و دلش هیچ به حال بزهاش نسوخت. پیش خود گفت: بد نشد، جزای عمل شان را دیدند.

بچه خرگوش عاقل

بچه خرگوشی بینی اش را از لانه اش درآورده بود که هوایی تازه بکند و پیش خود می گفت: من هم روزی بزرگ خواهم شد و خواهم رفت توی صحرا گردش خواهم کرد. آه، کاشکی زودتر بزرگ می شدم!... اگر بزرگ بودم هرجا دلم می خواست می رفتم و بهترین خوردنی ها را برای خودم پیدا می کردم و می خوردم.
در این وقت سگی شکاری پاورچین پاورچین نزدیک به لانه شد و گفت: خرگوش مامانی، بیا ترا به یک جای زیبایی ببرم. آنجا آن قدر زردک ها و کلم های خوشمزه پیدا می کنی می خوری که سیر سیر بشوی.
خرگوش گفت: آنجا که می گویی خیلی دور است؟
سگ شکاری گفت: نه بابا، همین نزدیکی هاست.
بچه خرگوش حرف های سگ را باور نکرد و بینی اش را تو کشید و گفت: ما تو لانه مان خوردنی های خوشمزه تری داریم. بهتر است تو هویج ها و کلم هایت را به کسی دیگری بدهی.
سگ شکاری وقتی دید بچه خرگوش گول نمی خورد، راهش را کشید و رفت.

فانوس دریایی و دو رفیقش

او فانوس دریایی بلندقامت و زیبایی بود. اول دفعه که روشن شد نگاهی به دوروبرش انداخت و هول شد. تک وتنها وسط دریای بیکران ایستاده بود. موج های کف آلود با خشم به او رو می آوردند و نعره می کشیدند. باد شدیدی می وزید و می ترساندش. فانوس دریایی به آسمان نگاه کرد که شاید یار و آشنایی ببیند. در آسمان آبی بی انتها نقطه های روشن فراوانی دید.
صدای خوش از میان ستارگان گفت: دست مریزاد، فانوس دریایی!... تو چنان پرنور هستی که اولش خیال کردم ستاره تازه ای درآمده.
فانوس دریایی شاد شد که از تنهایی درآمده. گفت: تو کیستی؟
صدا گفت: من ستاره قطبی هستم. من هم مثل تو به آدم های توی دریا راه نشان می دهم. البته کار تو خیلی مهم تر از کار من است. چون که تو هم راه نشان می دهی و هم نمی گذاری که کشتی ها به تخته سنگ های زیر دریا بخورند. آره، فانوس دریایی، ازت خیلی خوشم آمد.
فانوس دریایی از رفیق تازه اش تشکر کرد و گفت: از مهم بودن کارم خبر ندارم، اما می دانم که نور من پیش نور تو مثل سوسوی شمع است.
به هرحال، ستاره قطبی و فانوس دریایی دوست شدند و قرار گذاشتند که همیشه وقتی هوا ابری نیست با هم صحبت کنند.
چند سالی گذشت. در یک شب بهاری فانوس دریایی چشمش به روشنایی ضعیفی افتاد که در ساحل دریا سوسو می زد و می گفت، شب به خیر، فانوس دریایی!
فانوس دریایی پرسید: کی دارد حرف می زند.
روشنایی جواب داد: منم، چراغ نفتی. در خانه اسماعیل ماهیگیر می سوزم. هنوز ماهیگیر برنگشته. زن ماهیگیر بچه هایش را خوابانده و دارد در روشنایی من تورهای شوهرش را تعمیر می کند. من ترا دوست دارم، فانوس دریایی. می خواهم با تو رفیق بشوم.
بدین ترتیب فانوس دریایی رفیق دومش را هم پیدا کرد. از آن سرانه تا پنجره های خانه های ساحلی روشن می شد، چراغ نفتی، فانوس دریایی را صدا می کرد و دوتایی گرم صحبت می شدند. اما بیشتر وقت ها چراغ نفتی حرف می زد. برای اینکه فانوس دریایی زندگی آرام و یکنواختی داشت. چراغ دریایی پس از چند روزی یاد گرفت که خانواده اسماعیل چند نفر است، اسمشان چیست و حتی دانست که چندتا از دندان های احمد کوچولو درآمده.
زمستان شد. بارندگی و توفان درگرفت. ابر و مه چنان همه جا را می گرفت که فانوس دریایی و ستاره قطبی نمی توانستند از حال هم خبر داشته باشند. چراغ نفتی هم صداش درنمی آمد. فقط در یک شب توفانی اردیبهشت صدای ضعیف او از میان نعره های دریا شنیده شد:
ــ آهای فانوس دریایی، برادر بزرگم، خواهش می کنم دوروبرت را خوب نگاه کن ببین قایق اسماعیل کجا مانده. هنوز به خانه برنگشته. زن و بچه هاش بدجوری دل واپسند.
فانوس دریایی قایق اسماعیل را که اسمش «روزبه خیر» بود خوب می شناخت. به چراغ نفتی قول داد که اگر قایق را ببیند راهش را روشن کند.
اما «روزبه خیر» هیچ جا دیده نمی شد. فانوس دریایی ستاره قطبی را صدا کرد که پشت ابرها پنهان شده بود. گفت: آهای ستاره قطبی، برادر بزرگم، صدایم را می شنوی؟... دنبال قایقی می گردم به نام «روزبه خیر». مال صاحب چراغ نفتی است که یک وقتی حرفش را بهت می گفتم...
خانواده خوب و زحمتکشی هستند. جان مرد خانواده در خطر است، هرچه از دستت برمی آید بکن.
ستاره قطبی حرف رفیقش را از جان و دل قبول کرد. از آن بالا دوروبرش را خوب نگاه کرد و آخرش «روزبه خیر» را دید. جای آن را به فانوس دریایی گفت: فانوس دریایی با تمام نورش راه را روشن کرد. توفان آرام گرفته بود اما مه چنان همه جا را پوشانده بود که نمی شد جایی را دید.
فانوس دریایی باز رفیقش را صدا کرد و گفت: رفیق ستاره قطبی، خیال می کنم ابر و مه از تو حرف شنوی داشته باشند. ازشان خواهش کن کمی پراکنده شوند که من بتوانم نورم را به طرف قایق اسماعیل بفرستم. بیچاره در محل خطرناکی است.
ستاره قطبی از ابر و مه خواهش کرد که یک کمی پراکنده شوند. آن وقت دریا روشن شد و اسماعیل ستاره قطبی و فانوس دریایی را دید و قایق کوچکش را به طرف ساحل راند.
چراغ نفتی از هر دو رفیقش تشکر کرد.
اسماعیل پیش زن و بچه هاش برگشت و همه شاد شدند.
چراغ نفتی، فانوس دریایی و ستاره قطبی تا مدت ها بعد هم درباره آن شب حرف می زدند و ذوق می کردند.

پاپهن خانم

مرغ خال خالی کرچ خوابیده بود. تخم هاش را گرم می کرد و به جوجه هاش فکر می کرد.
صاحبش اشتباهی تخم دیگری هم زیر او گذاشته بود. سه هفته بعد جوجه ها از تخم درآمدند. همه شان زیبا و دوست داشتنی بودند. فقط یکی شان هیچ مثل آنها نبود، یک جوری بود. منقار پت وپهنی داشت و صداش عجیب بود. راه رفتنش مرغ خال خالی و جوجه های دیگر را به حیرت می انداخت. اسمش را گذاشتند «پاپهن خانم».
مرغ خال خالی پیش خود می گفت: نمی شود کاریش کرد، این یکی هم این جوری درآمده، دست خودم که نبوده!
جوجه ها رفته رفته بزرگ شدند. روزی مرغ خال خالی همه شان را دنبالش انداخت و برای گردش به صحرا برد. رفتند و رسیدند به استخری.
مرغ خال خالی فریاد زد: بچه ها، مبادا به آب نزدیک شوید که اگر پای تان بلغزد و توی آب بیفتید خفه می شوید.
همه جوجه ها از استخر دور شدند، اما پاپهن خانم تا آب را دید دوید و خودش را توی آب انداخت. مرغ خال خالی فریاد زد که: بچه ام از دست رفت، الآنه خفه می شود.
همه شان به طرف استخر دویدند و دیدند که پاپهن خانم شنگول ومنگول روی آب شنا می کند و این ور و آن ور می رود.
مرغ خال خالی و جوجه هاش تا آن وقت نفهمیده بودند که پاپهن خانم جوجه اردک است و جوجه مرغ نیست.

مهدی حسین

مهدی حسین در سال ۱۹۱۹ به دنیا آمد. داستان های او را می توان اوج رئالیسم اجتماعی ادبیات آذربایجان دانست. رمان های او ازجمله «آبشرون»، «سحر» به ۲۵ زبان ترجمه شده و نمایشنامه هایش بارها به روی صحنه آمده است.
قصه ای که می آید از مجموعه قصه های او به نام «شمشیر آتشین» ترجمه شده و نام اصلی قصه هوپ ـ هوپ (تخلص صابر) است. حوادث این قصه در حدود سال های ۱۹۰۷ـ ۱۹۰۸ در باکو اتفاق می افتد. زمانی که میرزا علی اکبر صابر به تازگی مجبور به ترک زادگاه خود «شماخی» شده بود.

پسرک روزنامه فروش

به کوه دیرسالی ماننده ام که در دریا می ایستد
«صابر»

پسرک روزنامه فروش وقتی جلو دکان های بقالی رسید گردن چون نخ گلابی خودش را سیخکی گرفته. با تمام زوری که داشت فریاد زد:
ــ ملانصرالدین، ملانصرالدین(۱)!
کربلایی ریش حنایی که روی چهارپایه دم در دکانش نشسته چرت می زد مثل اینکه به پهلویش سقلمه زده باشند چندشش شد. ترسیده چشم هایش را باز کرد. به پسرک که درست بیخ گوشش با صدای زیلی جیغ می زد، چپ چپ نگاه کرد. رویای کنونی اش از تمام نعمت های دنیا شیرین تر بود کربلایی در خواب با حوری ها لاس می زد. اگرچه حالا چشم هایش به پسرک خیره شده بود، خیالش در آن دنیا بود.
پسرک بعد از آن از روی قصد ــ تنها برای برخوردن به عزت نفس کربلایی ــ بازهم صدایش را پرزورتر می کرد و عطالت عنود حاکم بر دکان و سکوت مرگ حیات ازپاافتاده را برهم می زد:
ــ ملانصرالدین، ملانصرالدین!...
کربلایی از خواب شیرین پرید. دوروبرش را ورانداز کرد و خواست به این پسرک ننر که هر روز، آن هم در این وقت روز، جان به لبش می رساند درس عبرتی داده باشد. هرچه جستجو کرد سنگ و کلوخی نتوانست گیر بیاورد، بدن زارونزارش را، که تریاک مقوامانندش کرده بود، زورکی جمع وجور کرده هن وهن کنان پاشد با صدایی که گویی از ته چاه می آمد سر پسرک نعره کشید:
ــ تخم مول! چه طوق لعنتی شده و چسبیده بیخ خر من؟
پسرک با فریاد پرزورتر از اولی کربلایی را پاک به خر شیطان سوار کرد:
ــ ملانصرالدین!
ــ زهرمار ملانصرالدین، درد و مرض ملانصرالدین! آخه تخم سگ، من از کی روزنومه خون شده م؟ پسرک که قبلاً راه فراری درنظر گرفته بود، شروع کرد گفتار و رفتار کربلایی را با مهارت یک هنرمند تقلید بکند: مثل او پشتش را قوز کرد، گردنش را بازهم بیشتر کشید، چشم هاش را دراند، و درست مثل او با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت:
ــ زهرمار خودتی. درد و مرض خودتی! هیچ از آن ریش وپشمت خجالت نمی کشی؟
کربلایی تمام نیرویش را به یک جا جمع کرده به طرف پسر رفت. پس از چند قدم که فرارش داد خجالت کشید و ایستاد. پسرک انگار منتظر همین بود، تکیه اش را داد به دیوار.
دکاندارها که به تماشا بیرون آمده بودند، وضع خنده آور کربلایی را دیده قاه قاه می خندیدند. او هر روز با پیش آوردن چنین وضعی آلت خنده مردم می شد. دیگر پاک آبرویش رفته بود. گاه می شد که مشتری ها هم، عوض خرید، سبدهای شان را زمین می گذاشتند و خنده سیری می کردند. درست یک ماه می شد که پسرک روزنامه فروش هر روز همین وقت به دکان کربلایی نزدیک شده و داد می زد: «صدا»، «حقیقت» هفته ای یک بار روز انتشار «ملانصرالدین» عیدش بود. زودـ زود می گفت: کربلای، عمو ملا شکل ترا کشیده، بگیر نگاه کن. کربلایی بابات اینه و کربلایی ازخودبی خودشده دنبالش می گذاشت. گاه می شد که موقع هجوم بردن، یک لنگه کفشش این ور، یک لنگه اش آن ور می افتاد و پابرهنه دنبالش می کرد. نمی توانست بگیردش، پکرتر از پیش برمی گشت. در این وقت عده کسانی که دست روی شکم گذاشته می خندیدند بازهم زیادتر می شد. کربلایی پی فرصت می گشت که ازش انتقام بگیرد. هر روز دوزوکلکی جور کرده می خواست که پسرک را به تله بیندازد. آخرسر، بازهم خودش آلت خنده و مسخره می شد. بازار کربلایی روزبه روز کسادتر می شد. تاب همه چیز را داشت مگر این یکی. برای جان به در بردن از دست پسرک در فکر چاره بود. پسرک بازهم ازش دست بردار نیست، متلک بارش می کند و تا حد خستگی می خندد.
ــ کره خر، دست بردار از من!
ــ ازت نمی رنجم کربلایی، تو جای بابای منی.
ــ خوب اگر دستم بیفتی...
ــ کفشتو بپا! گمش می کنی کربلایی... هاها... هاها...
پسرک با تمام کسانی که به روزنامه ها و مجله هایش بی اعتنایی می کردند همین معامله را می کرد. انتقام می گرفت. کربلایی هم پاک به تنگ آمده از زور عصبانیت خون خونش را می خورد.
در همین آن دستی به شانه پسرک خورد. خنده اش یک دفعه پاک برید. مثل اینکه چیزی رد گلویش گیر کرد و ماند. از جا جست و به جلو پرید. پس از اینکه ده دوازده قدمی به جلو دوید و گردن کشید که پشت سرش را ببیند، صاحب دست را که نخست خیال می کرد از نزدیکان کربلایی است شناخت: مشهدی بیگ(۲) بود. او صحنه ای را که میان کربلایی و پسرک روی داده بود، از اول تماشا کرده بود. مشهدی بیگ در نبش ایستاده حرف ها را آشکارا می شنید و حرکت های خنده آور را به روشنی می دید.
پسرک، که قلبش سخت می زد و چشم های از ترس دریده خود را از دکان کربلایی برنمی گرفت به مشهدی بیگ که بازهم در همان جا ایستاده لبخند می زد، نزدیک شد. پسرک در میان این انسان ها که به جای نوازش و مرحمت با فحش از او استقبال می کردند، تنها دوستش را شناخت و شاد شد. از میان دسته روزنامه و مجله های زیر بغلش یکی را درآورد و فرز پیش برد.
ــ مشتری، بفرما. شماره تازه است: «و عمو ملا» نیکلا را خوب دست انداخته.
مشهدی بیگ دست به جیب برد و پول درآورد مجله را گرفت.
ــ روزنامه هم داریم، مشتری... «حقیقت»، «صدا»، «کاسپی» نمی خواهی؟ جانت به سلامت همین بسم است... بعد هم پول نقره را گرفت و کربلایی را نشان داد و گفت:
ــ اون مردک لامذهب، چشم دیدن «ملانصرالدین» رو ندارد. عمو ملا مرد خوبیه، انتقام مرا از اینا می گیره. مشهدی بیگ به چشم های آبی بچه که با صمیمیت می درخشید نگاه کرد. بچه ای که در نخستین نگاه می شد فهمید که زیرک و چالاک است. قضاوت های ساده اش را گوش می داد و می فهمید که می خواهد چه بگوید. اما گوئی حرفی برای گفتن پیدا نمی کند. بازهم لبخند می زد.
پسرک هم در نگاه های ساکت و پرمعنای دوستش تنها محبت می دید و این را هم می فهمید که او به انسان هایی که هر دقیقه، هر ساعت با آنها برخورد می کند، شباهتی ندارد. مشهدی بیگ را خیلی وقت بود که می شناخت. اما هنوز نمی دانست کیست. پسرک با دیدن اینکه او مانند دیگران با بچه روزنامه فروش بی کس با بی انصافی رفتار نمی کند و خیلی مهربان و ملایم است، با سادگی مخصوص کودکان از ته قلب شاد می شد که در دنیا دست کم یک دوست برای خودش دارد.
یک دفعه به پول نقره کف دستش نگاه کرد. مشهدی بیگ از روی عادت اکنون هم پول مجله را دوبرابر داده بود.
ــ مشتری، بقیه پولتو بگیر.
مشهدی بیگ که سخت تو نخ بچه می رفت و گاهی دقیقه ها فکر بچه تصورش را می انباشت پشت لبخندهای معصوم این بچه خندان اندوه و رنج پنهانی، نافهمیدنی و ژرفی را با تمام هستی اش حس می کرد: اگر هم چشم های آسمانی او بخندد، سایه های گسترده دوروبر پلک های او پاک شدنی و ازبین رفتنی نیستند: اینها یادگارهای شکنجه ها و رنج ها هستند.
ــ مشتری بقیه پولتو بگیر...
صدا کمی می لرزید، مشهدی بیگ می دانست که بچه می خواهد چه بگوید.
ــ اونم مال تو، پدر، مادرت کجا هستند؟
ــ من اونا رو ندیده ام. منو خاله ام بزرگ کرده. حالا هم با دست رنج خودم... زندگی می کنم.
ــ درسم می خونی؟
ــ بله، تو کلاس سومم، مشتری اجازه بده من برم. روزنامه ها می مانند روی دستم.
ــ برو فردا که درست تموم شد بیا به این نشانی.
مشهدی بیگ نشانی خانه اش را نوشت و به او داد و به درشکه ای که در ده پانزده قدمی اش توقف کرده بود سوار شد و رفت به طرف بالا.
مشهدی بیگ «ملانصرالدین» را ورق زد، اول تصویرهایش را تماشا کرد، بعد بعضی مقالاتش را خواند. هوا که یواش یواش تاریک شد مجله را تا کرد و تو جیب گذاشت اما بازهم فکرش پیش آن بود. از زبان ساده و شوخ «ملانصرالدین» خیلی خوشش می آمد. آثار شاعران آن زمان را نیز که سرشک خون می باریدند می خواند. مشهدی بیگ این قدرها دستگیرش شده بود که «ملانصرالدین» زندگی و مردم را دوست داشتنی تر می کند، رنج و شادی انسان ها را می تواند برجسته تر نشان دهد. عقیده شخصی مشهدی بیگ چنین بود: «وقتی انسان گریه می کند نیرویش تحلیل می رود و برای مبارزه میلی درش باقی نمی ماند. هدف ادبیات اصیل امیدوار کردن خواننده است. ادبیات باید به همراه نشان دادن تخیل های زندگی، خواننده را به مبارزه تشویق کند.»
یک دفعه پسرک روزنامه فروش و سخن او را که درباره «ملانصرالدین» گفته بود به یاد آورد و به او حق داد:
ــ راست می گوید: «ملانصرالدین» انتقام می گیرد.
درشکه جلو مدرسه ای ایستاد. مشهدی بیگ پول درشکه چی را داد و به درِ یکی از کلاس ها نزدیک شد، درس شروع شده بود، آدم هایی که در حیاط بودند به کلاس ها می رفتند.
مشهدی بیگ در را باز کرد و از معلم عذر خواسته تو رفت و کلاهش را برداشت در این کلاس دوازده کارگر درس می خواندند. آنها مشهدی بیگ را پیش پیش می شناختند. معلم چشم هایش را از او برنمی گرفت. می خواست ببیند چه می گوید.
مشهدی بیگ پهلوی یکی از کارگرها نشست و گفت: شما مشغول باشین. من همین جوری به درس تان گوش می دهم. معلم از رفتار این بیگانه چیزی دستگیرش نشد. کلاس را از زیر چشم گذراند. آنی مکث کرد و بعد به کارگر پیری رو کرد و گفت:
ــ بخون ببینم.
کارگر پیر شروع کرد به هجی کردن، تا کلمه ها و حرف های مشکل را درست تلفظ کند. خیلی عرق کرد، معلم و دوستان به کنار، بیشتر از مهمان خجالت می کشید.
مشهدی بیگ از معلم پوزش خواسته گفت:
ــ از آنچه می خواند سر درنمی آورد، نوشته به زبان مشکلی است از هوپ ـ هوپ(۳) چیزی بدید بخونند.
معلم تا این حرف را شنید مورمورش شد و با تعجب به مشهدی بیگ نگاه کرد. دست هایش که کتاب را گرفته بودند لرزیدند، گویی زیر سر این آدم که هیچ انتظار آمدنش را نداشت و هر دقیقه پوزش می خواست و کم مانده بود که خودش شروع به درس کند، دوزوکلکی بود. از خودش پرسید: «این کیه؟ چه کاره است؟ به چه اختیاری در کار من دخالت می کند؟» بعد چشم هایش را به زمین دوخت.
مشهدی بیگ با گفتنِ نترسید: از هوپ ـ هوپ چیزی بدید بخونند! معلم را بیشتر خجالت داد. آخرش معلم جواب داد: آخر در این کتاب از اثرهای او چیزی نیست.
مشهدی بیگ ملانصرالدین را از جیبش درآورد:
ــ ایناهاش، بفرمایید.
شک وشبهه ای در چشم های سیاه معلم که به مشهدی بیگ دوخته بود می درخشید. آنهایی که در کلاس بودند این را درک نکردند، مشهدی بیگ دریافت که معلم از روی احتیاط نمی خواهد شعر هوپ ـ هوپ را بخواند.
معلم اعتراض کنان گفت: ببخشید... یک دفعه... آخر این خوب نیست.
مشهدی بیگ از دخالت در کار او بازهم پوزش خواسته گفت: من درس تان را برای تان آسان می کنم. کارگر از این شعر بهتر سر درمی آورد. هم زحمت شما و هم زحمت آنها هدر نمی رود.
معلم پاک سرخ شده بود کم مانده بود که همین دقیقه از چشم های شفاف ژرف و نافذ و سیاهش اشک بریزد.
از تدریس شعر هوپ ـ هوپ نمی ترسید، از مشهدی بیگ هم خجالت نمی کشید. هیچ کدام از شاگردانش هم لوش نمی دادند اما بازهم نمی خواست شعر «ملانصرالدین» را بدهد بخوانند. چون کسی که بااین همه شرم و حیا به کلاس دوازده نفری فعله ها درس می داد، معلمی که تا اسم هوپ ـ هوپ به میان می آمد چنین سرخ می شد و نه شاگردان و نه مشهدی بیگ او را می شناختند خود صابر بزرگ بود!
بااین حال از ته دل از پیشنهاد مشهدی بیگ خوشش نیامد، اما دیگر رویش نشد اعتراضی بکند روزنامه را گرفت و به فعله پیر داد. فعله هجی کرد و یک بار که خواند مصراع اول را از بر کرد:
فعله: اوزونو سن ده بیر انسانمی سانیرسان(۴)؟!
مشهدی یواشکی خندید. بعد خواست معلم را سر شوق بیاورد: نگاه کن می بینید؟
اما با دیدن ناراحتی او بیشتر تعجب کرد: شما چرا دلواپسید؟
این حرف ها باقیمانده شور و شوق صابر را هم از بین برد. کمی بعد که شاگردها هم صدا شعر را می خواندند او پیشرفت محسوس درس را نسبت به شروع کلاس دید و خودبه خود سر ذوق آمد و شعر را داد تا که فعله های دیگر هم بخوانند. چند دقیقه که گذشت سد میان معلم و مشهدی بیگ برداشته شد. حالا نه مشهدی بیگ مرتب پوزش می خواست و نه معلم از رفتار و حرکت او تعجب می کرد.
ــ می بینید آقامعلم؟ اگر شما همیشه شعرهای این جوری را بدهید بخوانند هم خودتان خوشحال می شوید، هم فعله ها و هم ما. صابر بازهم به روی مشهدی بیگ نگاه کرد کلمه «ما» را طور دیگری تعبیر کرد. با فهم اینکه این «ما» کیست عرق سرد بر پیشانی اش نشست: «فهمیده که هوپ ـ هوپ منم! از کجا، از کی؟»
مشهدی بیگ پاشد، کلاهش را برداشت با صمیمیت دست معلم را گرفته گفت: به سلامت. از درس دادن تان خیلی خوشم آمد، اما شعرهای هوپ ـ هوپ را زیاد بدهید بخوانند.
صابر تا دم در او را همراهی کرد. تا چند دقیقه همان طور نگاهش کرد: این چه دردسری بود تویش افتادم، تازه از دست مردم «شماخی»(۵) جان به در برده ام. اینجا هم راحتم نخواهند گذاشت؟ به خود آمد، عرق پیشانی اش را پاک کرد. بعد رو به فعله پیر کرد و گفت:
ــ این کیه؟
ــ نمی شناسیدش؟ مشهدی بیگه دیگه. آق معلم، پسر بسیار ماهیه.
صابر همان طوری که درس می داد فکرش پیش او بود. آمدن غیرمنتظره و عجیب او، طرز درس دادن تعجب آور او را به یادش می آورد و به روی فعله ها نگاه می کرد.
حالا دیگر همه کلاس می دانست که فکر معلم پی درس نیست. پیش مشهدی بیگ است.
صابر با بیتابی سه چهار روز انتظارش را کشید اما از مشهدی بیگ خبری نشد. خواست از فعله ها پرس وجویی بکند اما بنا به ملاحظاتی منصرف شد. همیشه پس از درس که به خانه اش برمی گشت تنها به او فکر می کرد. چهره این آدم ناشناس که غیرمنتظر به کلاسش وارد شده بود پیش چشمش مجسم می شد. ریش سیاهش، که کمی شبیه ریش خود او بود. لباس تروتمیزش چشم های پر بی حرکتش گویی او را تعقیب می کردند. به چه منظوری آمده بود؟ چرا فقط خواندن شعرهای هوپ ـ هوپ را توصیه می کرد؟ صابر دراین باره زیاد فکر کرد اما به نتیجه نرسید. حالا افسوس می خورد که چرا آن روز نپرسیده بود مقصودش چیست؟
سر راه خانه همه جا. در کوچه و بازار. میان آدم ها، با چشم هایش او را می جست با خود می گفت اگر تصادفا ببینمش درست یک ساعت باش حرف خواهم زد. جواب پرسش هایی را که از چهار پنج روز به این ور ناراحتم کرده اند از او خواهم گرفت و تا پرده از این راز برنگرفته ام دست بردار نخواهم بود. اما حیف. از بدشانسی هیچ جا نمی دیدش. چند بار خواست نشانی خانه اش را از فعله ها بپرسد و برود ملاقاتش کند اما پیش خود می گفت شاید صلاح نباشد بروم و این فکر را از سر به در کرد.
پسرک روزنامه فروش که صابر را از همان مدرسه اش می شناخت عصر با فریاد «صدا»، «حقیقت»، «کاسپی» از جلو منزل صابر می گذشت، صابر مطابق معمول پنجره اش را باز کرد و صدایش زد و نامه ای را که تازه نوشته و تمام کرده بود به او داد و چند بار تاکید کرد که:
ــ مواظب باش دست هیچ کس ندهی، راست می بری و در ایستگاه تفلیس به همان مرد می دهی!
پسرک گفت: چشم معلم، خاطرجمع باش. و نامه را گرفت و باز صدایش را بلند کرد و راه افتاد. سر راه چندتا «حقیقت» فروخت و پول هایش را گرفت. شماره تازه ملانصرالدین درنیامده بود. این بود که از جلو دکان کربلایی بی سروصدا رد شد. یک دفعه مشهدی بیگ به یادش افتاد. چون از آن روز به بعد سه بار درِ خانه مشهدی بیگ رفته بود و خانه را خوب می شناخت، دیگر پرس وجویی نکرد، یکراست به در نزدیک شد و زنگ زد. از پسته خانم که در را باز کرد سراغ مشهدی بیگ را گرفت زیاد معطلش نکردند. یک دقیقه بعد پسته خانم با اجازه شوهرش پسرک را تو برد. مشهدی که تازه از سر کار برگشته بود سر میز نشسته بود و غذا می خورد. دوستش را که دید او را هم به خوردن دعوت کرد.
بوی آبگوشت وسط سفره که به دماغ پسرک خورد دهنش آب افتاد اما بازهم سر میز ننشست، لبخندزنان گفت: سلامت باشی.
مشهدی بیگ یک دفعه دیگر که تعارف کرد، راضی شد. روزنامه های زیر بغلش را با سلیقه جلو پنجره گذاشت و در جایی که پسته خانم نشانش داد نشست. تا حال غذای این جوری ندیده بود. نان سفیدی که توی آبگوشت زعفران دار ترید کرده بودند زیر دندانش مزه می کرد. حالا دیگر اسم دوست قدیمی اش را هم یاد گرفته بود. دیگر خوشش نمی آمد همین طوری به اش بگوید «مشتری»، «مشهدی دایی» صدایش می کرد. مشهدی بیگ هم اسم او را یاد گرفته بود همین طوری که غذایش را می خورد می گفت:
ــ پولاد، امروز پرس وجویی کردم و دیدم نامه هایی را که به ات داده بودم به مقصد رسانده ای. خیلی خوب!... پسته خانم بشقاب پولاد را پر کن.
ــ نه، مشهدی دایی، سلامت باشی. من سیر شدم. زودزود خوردنمو نبین، خوردن این جوری را روزنامه ها یادم داده اند. مشهدی بیگ نگاهش کرد و لبخند زد.
ــ پولاد، خوب بخور، عصری باهات زیاد کار دارم.
پسته خانم نگاه سرزنشباری به شوهرش انداخت. خواست بگوید: «مگر به خاطر کاری که ازش می کشی غذا می دهی؟» اما فکر کرد که صحبت های بین مشهدی بیگ و پولاد تنها به خودشان مربوط است و دیگر دم نزد.
پولاد پاشد، روزنامه هایش را زیر بغل زد، خود را حاضر کرد که با دوستانش خداحافظی کند و برود.
ــ حرفی بات دارم، پولاد...
مشهدی بیگ به اتاق دیگر رفت و از توی قوطی مقوایی تازه ای، یک کیف مدرسه درآورد و به طرف پولاد دراز کرد و افزود: بگیر، دیروز که سر کار می رفتم با چشم خودم دیدم که کیف نداری...
پسته خانم با اینکه به آقامنشی مشهدی بیگ از همان کودکی آشنا بود، اما از آنجایی که این کیف را هدیه ای برای فرزند جان جانی خودش می پنداشت با تپش قلب غیرعادی به این منظره نگاه می کرد، تبسم خفیفی روی گونه هایش می درخشید، چشم هایش از محبت لبریز شده بود و دست هایش از هیجان می لرزید.
چشم های پولاد از شادی پر اشک شد، این کیف، که با درآمد دوماهه می توانست به دستش بیفتد، تمام رنج و درد او را از یادش برد. این پسرک هوشیار که در کوچه و بازار سرتق و بی حیا نام گرفته بود کیف را یک دفه نقاپید. خیلی سخت بود که به هدیه انسانی که در تمام دنیا بیشتر از هر چیز دوستش داشت هولکی دست بزند.
مشهدی گفت: پولاد، بردار، خجالت نکش...
کیف پاک افسونش کرده بود. چشم های آسمانی رنگ او وقتی تر بود زیباتر می شد آنی تنگ شده و لجوجانه به کیف خیره شد. فکر می کرد برای شوخی و امتحان او کیف را برایش پیشکش می کنند. کمی نزدیک تر شد. با یک نگاه آنی جدی بودن قضیه را در چشم هایی که به رویش خیره شده بود خواند. دست دراز کرد و کیف را برداشت. در این لحظه همه چیز دنیا از یادش رفت و روزنامه ها از بغلش افتادند و روی زمین پخش وپلا شدند. نامه صابر هم افتاد مشهدی بیگ که خم شد تا روزنامه ها را جمع وجور کند یک مرتبه چشمش به نامه صابر افتاد. برداشت و نوشته رویش را خواند، پرسید:
ــ پولاد، این چیه؟
پولاد قول خود را به یاد آورد، فرز نامه را گرفت، از این حرکت جسارت آمیزش نسبت به مشهدی بیگ پشیمان شد و گفت:
ــ مشهدی دایی، منو ببخش، قول داده ام که به هیچ کس بروز ندم.
همان طور که گفتن این حرف ها برای پولاد سخت بود، مشهدی بیگ را شاد کرد: پس میشه گفت پولاد بچه رازنگهداریه... مشهدی خواست امتحانش کند:
ــ ببین، این دیگه نشد... آخه ناسلامتی ما با هم دوستیم.
ــ او به من اعتماد کرده... من هم قول داده ام.
قیافه پولاد قاطع و جدی شد. مشهدی بیگ که فهمید نخواهد توانست ازش زیرپاکشی کند لبخند زد و گفت:
ــ خیلی خوب، پولاد، نگو... لازم نیست...
پسرک خواست برود. پسته خانم به اتاق دیگری رفت و در را پیش کرد. پولاد لحظه ای با چشم های آزمایشگری مشهدی بیگ را پایید. بعد به دوروبر اتاق نگاهی انداخت. وقتی که دید در اتاق غیر از خودشان کسی نیست گفت:
مشهدی دایی. اگر تو هم قول بدهی به هیشکی بروز ندی، میگم. من به ات اطمینان دارم. مشهدی دایی... اگه به تو هم اطمینان نداشته باشم، پس به کی داشته باشم؟ اینو هوپ ـ هوپ فرستاده، در باکو غیر از من کسی او را نمی شناسه. این نامه رو فرستاده پیش «ملاعمو»
ــ هوپ ـ هوپ خودش کجاست؟
ــ خودش؟ مسافرخانه «تبریز» اتاق پنجم...
اکنون هوپ ـ هوپی که شعرهای زیبایش را با محبتی پنهانی دوست داشت از امضای مجهول به انسان معلومی بدل شد. مشهدی بیگ کم مانده بود همان طوری سروپابرهنه تا مسافرخانه «تبریز» بدود. گفت:
ــ زنده باشی پولاد، قول می دم رازت را پیش کسی نگم...
نیم ساعت بعد درِ اتاق پنج مسافرخانه تبریز زده شد. صابر توی اتاق نشسته بود و چیز می نوشت. در را که باز کرد خشکش زد.
دور میز اتاق کوچک روبه روی هم نشسته بودند، مشهدی بیگ کم حرف می زد. آمدن ناگهانی اش صابر را هم به هیجان آورده بود. با یادآوری حرف های آن روز پیش فعله ها درحالی که دل توی دلش نبود باورش شد که مشهدی بیگ آدم خطرناکی نیست اما بازهم صحبت از پرسش های کوتاه و جواب های کوتاه تر آن ورتر نمی رفت. ناگهان صابر قدش را راست کرد، چیز نامعلومی در بدنش به درد آمد و رو ترش کرد، همان لحظه مشهدی بیگ دید که جویای حالش شد صابر دست پاچه شد، انگار روی زخمش انگشت گذاشته باشند، به خود پیچید و به نقطه نامعلومی خیره شد و تو فکر رفت. بعد چشم های نافذ سیاهش را به مصاحبش دوخت و گفت:
خیلی وقته که مریضم. باد نزله دارم، کبدم هم خراب است، یک سال است که هر لحظه فکر می کنم همین الآن است که بمیرم. ما به این می گیم «حس قبل الوقوع»(۶).
مشهدی بیگ حرفش را برید.
ــ چه دارید می گید؟ مردن کدومه؟ شما هنوز جوانید. استعدادتان تازه تازه بروز می کند، بعد هم اینکه... کمی مکث کرد لبخندزنان کوشید حرف مناسب تری پیدا کند بعد هم اینکه به وسیله مرگ شانه از وظیفه های سنگین خالی کردن شایسته شما نیست. راستش کارهایی را که روشنفکران امروزی نمی کنند ما باید بکنیم. شما حق دارید آنها را «انتلکتوئل های پرنازوادعا» بنامید.
صابر از این حرف ها سرحال آمد. تاکنون از کسی چنین حرف های رک وراستی درباره آثارش نشنیده بود. خیال کرد مشهدی بیگ در رشته ادبیات تحصیلات عالی کرده است پرسید:
ــ از حرف هایی که زدید چنین برمی آید که در رشته ادبیات تخصص دارید، این طور نیست؟
مشهدی بیگ مثل اینکه چیزی را از خود دور می کند دست هایش را در هوا تکان داد و گفت:
ــ خیرـ خیر... من مهندسم... هرکه ادعای روشنفکری دارد باید از ادبیات هم سر دربیاورد. بدون ادبیات به دردی نمی خورد. من نمی توانم کسی را تصور کنم که در اجتماع زندگی کند و اثرهای بدیع هنری را تا حدی دوست نداشته باشد. اگر مادر نخستین من «سلمناز» باشد مادر دومینم رمان «چه باید کرد؟» چرنیشفسکی است. این دو مرا تربیت و بزرگ کرده اند. وقتی در روسیه بودم نمی توانستم آثار نویسندگان خودمان را بخوانم می دانید که این چه درد بزرگی است؟ آدم خودش را دوبرابر غریب حس می کند. از وقتی که به باکو آمده ام این نقص را تا حدی برطرف کرده ام. صابر وقتی در «شماخی» بود با دوست نزدیکش «صحت»(۷) زودزود ملاقات می کرد و هرچه را نمی دانست با شور و شوق از او یاد می گرفت. حالا هم خیلی شاد بود که مشهدی بیگ را پیدا کرده است. دنبال فرصتی می گشت که سوالی کند. ناگهان واگن اسبی و به دنبال آن سروصدا و قیل وقال از بیرون شنیده شد. صابر جلو رفت طرف پنجره. کمی به پایین نگاه کرد و دیده هایش را به مشهدی بیگ تعریف کرد:
ــ واگن از خط خارج شده... کسی نمرده... معلومه که اسب ها ناشی هستند. یا اینکه خود راننده ناشی است. تو این کوچه هر روز یه بدبختی است. دیروز واگن بچه ای را زیر گرفت. خیلی ناراحت شدم آه... شهر خیلی شلوغ و پردلهره است. طرف های ما هم ترس هست اما جور دیگرش منو از وطنم دربه در کردند فکر می کنند بزرگ تر از شاعری عیبی وجود ندارد.
تو صورت و پیشانی اش غمی نشست که خاطره های تلخ و ناشادش را تصویر می کرد. لحظه ای به سکوت عمیقی فرو رفت. آهی کشید و گفت:
ــ ببین شاعران روسی را هم این جوری تعقیب می کنند؟
ــ شاعران روسیه را؟ چرا نه؟ هیچ می دونی ماکسیم گورکی مجبور شد از روسیه به خارجه فرار کند؟ از این نظر که نویسندگان روس بدبخت ترین آدم ها هستند. حبس، تبعید، چوبه دار مرگ... ولی آنها نمی ترسند و تا آخرین نفس مبارزه می کنند...
صابر این حرف ها را از دوستش «صحت» نشنیده بود. «صحت» به این کفایت می کرد که از شاعران بزرگ روز بحث کند. گاهی ساعت ها بی احساس خستگی نکته هایی باریک و خصوصیات زیبا و عمیق شعرهایی را که با هم می خواندند و خواننده عادی نمی توانست درک شان کند، روشن می کرد.
صابر حرف های تازه ای را که از مشهدی بیگ می شنید با دقت و هیجان به حافظه می سپرد دیگر همه دردهایش را از یاد برده بود. میان حرف مصاحبش دوید:
ــ من باید زبان روس را خوب یاد بگیرم. دو سال است می کوشم اما بیماری و کار زیاد امکان نمی دهد. کسی که روسی نمی داند مثل این است که کلید گنج بزرگ و گرانبهایی را گم کرده است.
مشهدی بیگ حرفش را تصدیق کرد:
ــ دسته عباس صحت باید روسی را خوب بداند، ترجمه هایش را از لرمانتف و پوشکین خیلی می پسندم.
به خصوص «متسبری»(۸) زیباست. چند سالش است؟ شما بزرگ ترید یا او؟
صابر گفت: عقل او زیادتر است، عمر من.
امروز برای اولین بار لبخند زد.
ــ سوادش چطوره؟
ــ من شاگردش هستم. او کتاب من است. من کمَکی با شاعران فارسی زبان و عثمانی آشنایی دارم، اما او دریاست.
مشهدی بیگ با خواندن شعرهایی که در روزنامه ها و مجلات آذربایجانی چاپ می شدند به ادبیات عثمانی اعتقادی نداشت. خواست توی صحبت شان، که هر آن صمیمی تر می شد، خودی بیازماید. خیلی هم مایل بود عقیده صابر را بداند.
پرسید: از همه بیشتر کدام یکی شان را می پسندید؟
ــ کدام یکی را؟ نامق کمال را... او هم سرنوشت عجیبی داشت. او را به تبعیدگاه کشاندند و آخرسر، کشتندش. با شعرهایش که ترس به تن آدم ظالمی مثل عبدالحمید می اندازه خیلی جالب است. من نتوانستم با هجو بترسانمش اما نامق کمال پس از مرگ هم با شعر «وطن و یا سیلیستره»اش عبدالحمید و وزیر و وزرایش را به وحشت می اندازد.
مشهدی بیگ این شعر را نخوانده بود. خیلی شاد شد که مضمون کوتاه این دوام ساده را از صابر یاد گرفت.
ــ «توفیق فکرت» چطور؟ ازش خوش تان می آد؟
ــ فکرت؟ زبان پرتکلف و پیچیده ای دارد. اصلاً ما که کارهای او را عینا چاپ می کنیم کار درستی نمی کنیم. باید شعر بیشتر شاعران عثمانی را به آذربایجانی ترجمه کرد. از محمدهادی افندی بپرسید، بهترش را او می داند...
مشهدی بیگ بی مقدمه و ناگهانی پرسید:
ــ تو شماره هیجدهم «ملانصرالدین» شعر «گوزه لیم» مال شماست؟ نشد، نشد چرا انکار می کنید؟ کار کس دیگری نیست. آدم یک بار که به دقت بخواند از همان سطر اول متوجه می شود که مال صابر است.
صابر مجبور به اعتراف شد: مال من است.
ــ سطر سوم و پنجمش تو بحر دیگری است. علتش چیست؟ چرا تعجب می کنید؟ من از وزن شعر خوب سر درمی آورم. نمی خواهم تعریف خودم را بگم. اما سکته وزن و نقصان قافیه را فورا می فهمم.
صابر، سرخ شد. شعر را از جایی درآورد و پس از آنکه به دقت خواند حق را به مشهدی بیگ داد.
ــ درست است علتش را الآن بگم. علت اول و آخرش پینکی زدن است... شب ها روزنامه «صدرا» را تصحیح می کنم. روزنامه ما خبرگزار به خصوصی ندارد. آن قدر منتظر می شویم که «کاسپی» و «حقیقت» از چاپ درآیند آن وقت خبرهای آنها را ترجمه می کنیم. این شعر را تو چاپخانه هاشم بیگ نوشته ام. قسمت اولش را که نوشتم چرتم گرفت و خوابیدم بقیه اش را بعد از بیدار شدن نوشتم.
مشهدی بیگ از اینکه دست به زخم دلش گذاشته عذر خواست. صابر شرمنده شد و گفت: نه. نه. من از انتقاد خوشم میاد، خیلی هم خوشحالم که میان خواننده هایم چنین آدم های نکته سنجی هستند.
مشهدی بیگ به پرس وجویش ادامه داد:
ــ از میان شعرهای چاپ شده تان کدام را بیشتر می پسندید؟
ــ هیچ کدام را... شعرهای پسندیده را بعدها خواهم نوشت.
ــ بعدها! یعنی کی؟
ــ وقتی که دیگر چرت نمی زنم...
مشهدی بیگ خندید. بذله گویی شاعر را خیلی دوست داشت. اما یک دفعه خودش را گرفت و گفت: دروغ می گید. شما تاکنون با اشعارتان در دل ملت مان جا گرفته اید. راستش شما هم حق دارید بخندید و از تعقیب شدن ها شکایت کنید. اما چه کسانی شما را تعقیب می کنند؟ تاجرها، مشهدی ها، کربلایی ها، خیلی از... میان فعله ها بروید، قدردانی بی غرض و پاک آنها را ببینید. میان شان کمتر آدمی است که هوپ ـ هوپ را نشناسد و دوست ندارد. ملت واقعی آنها هستند. من که تو کلاس درس گفتم، از «هوپ ـ هوپ» چیز بخوانید این را در نظر داشتم.
مشهدی پاشد، در اتاق کوچک قدم زنان «هیکل» پوشکین را خواند. بعد رو کرد به صابر و گفت: شما هم شعرهای این جوری بنویسید.
صابر پیش خود گفت: راست می گه، من هنوز لایق این نیستم.
از این روز به بعد با هم دوست شدند. صابر با بی صبری چشم به راه ملاقات دوم شان بود دو روزی که گذشت برایش دو سال طول کشید.
پولاد «ملانصرالدین» امروزی را فروخت. تو دستش تنها دو نسخه مانده بود. همان طوری که از کوچه پایین می رفت دنبال مشتری می گشت، کاریکاتور تقی اوف میلیونر مشهور باکو توی روزنامه شهر را لرزانده بود. باسواد و بی سواد روزنامه را از دست هم می قاپیدند.
پولاد که مثل همیشه کیف زیر بغلش را محکم چسبیده بود رسید دم دکان نانوایی بازهم بلندبلند فریاد زد: ملانصرالدین، ملانصرالدین. کربلایی که انگار مدت ها منتظرش بوده خندان رفت طرف پولاد و گفت: آهای بچه، یکی بیار اینجا!
پولاد این را که شنید از شادی کم مانده بود برقصد، یک نسخه از روزنامه را طرف کربلایی دراز کرد و گفت: امروز کار عموملا روبه راه است. آی جان، ای جان. فقط یکیش مانده، این هم مال مشهدی دایی...
کربلایی یک سکه «پنجی» درآورد و داد و بقیه اش را هم نگرفت. گفت: بچه، بیا بشین. میگم برایت دیزی بیاورند، تو یتیمی، به خدا خبر نداشتم، والا مگر مسلمان نیستم، کمکت می کردم... بیا، بیا. الآنه میگم دیزی را بیارند... حتما که گشنه ای...
پولاد نگاهی به کیفش انداخت و نگاه مشکوکی به کربلایی و گفت: نه جانم، مثل اینکه امروز چشمت افتاده به کیفم ببین، اگر همه دکانت را هم بدهی نمی دهم...
کیف را محکم بغل کرد و از کربلایی خیلی فاصله گرفت.
ــ بیا بچه، از چی می ترسی؟
ــ نمی دانم.
ــ چرا نه؟ نمی خوای دیزی بخوری؟
ــ نه نمی خواهم. بقیه پولتو بگیر، امروز حسابی پول گیرم آمده...
ــ باشه. اینم خرج فردا.
ــ لازم ندارم.
ــ بیا بچه. دستگیری یتیم وظیفه ماست.
پولاد بیشتر شک برش داشت. خواست پول خرد را از همان دور به طرف کربلایی پرت بکند و برود گفت: بگیر پولت را.
سرتاپای کربلایی را با خشم ورانداز کرد و گفت: اگر پدرم هم از تو قبر بلند شود بیاید بازهم کیفم را نمی دهم...
ــ نه بچه جون، من کیفو می خواهم چه کار؟
ــ گفتم پولتو بگیر.
ــ مگه می گیرم! کافر که نیستم. می خواهی حق یتیم را بگیرم بخورم تا دیزی نخوری ازت دست بردار نیستم ــ کربلایی یک قدم به پسرک نزدیک شد ــ باید امروز آشتی کنیم. هر روز هم اول از همه روزنامه و مجله را بیار پیش خودم. خوب؟
کربلایی با لبخند نوازشکارش مچ پولاد را گرفت و کشان کشان برد تو دکان و روی چهارپایه ته دکان نشاند. گفت: هیچ هم از بابت کیفت نترس... کور بشه چشمش که دنبال کیف توست.
پولاد لام تا کام حرفی نمی زد. همان طوری که نشسته بود و تو این فکر بود که کربلایی چرا ناگهان این جوری عوض شده. راستی هم کاری به کار کیف نداشت. انگار کلک دیگری تو کار بود کربلایی دم در رفت و رو به قهوه خانه روبه رو فریاد زد:
ــ صفدر!... یک دیزی، دوتا چایی.
پولاد از آخر و عاقبت این مهمانی می ترسید. مورمورش می شد. یک دقیقه نگذشته بود که دیزی زعفران داری، از آنهایی که تو خانه مشهدی بیگ خورده و مزه اش هنوز زیر دندانش بود جلویش حاضر شد.
پولاد کمی مکث کرد. کربلایی خودش هم ناخنکی زد و گفت: بخور بچه، بخور چند دقیقه بعد چایی هم حاضر شد. حالا پولاد با اشتها می خورد.
صابر و مشهدی بیگ صحبت کنان آمدند و رسیدند به ساحل. باد ملایمی که از دریا می وزید موهای مشهدی بیگ را به بازی گرفته بود. معلوم نبود آن روز چرا تعداد کسانی که برای گردش به بولوار آمده بودند کم بود. در دریا هم غیر از یک کشتی تجارتی که دودکنان دور می شد چیزی دیده نمی شد. صابر به حرفش ادامه داد و گفت:
ــ از گرسنگی پاک زارونزار شده بود... شش ماه است که می شناسمش. یکی از بهترین شاگردان تمام مدرسه است. بچه بافهم وشعوری است. خیلی تعجب می کنم چطور شده راز مرا بروز داده.
مشهدی بیگ صدایش درنیامد. پیش خود گفت: به هرحال ضرری نداشت.
ــ اگر امکان داشتم می گذاشتمش تا آخر درس بخواند... به چشم هایش که نگاه می کنی می فهمی که آدم بزرگی خواهد شد...
مشهدی بیگ از سرعت قدم هایش کاست و گفت: درست است. خیلی از این بچه ها در اثر نداری می میرند و از بین می روند و ملت مان از نسل جوان محروم می شود... شوخی نیست بیشتر از نوددرصد بچه های مان به مدرسه دسترس ندارند. همه شان که نمی توانند روزنامه بفروشند و گذران کنند.
صابر نفس عمیقی کشید. انسانی که در شعرهایش این همه خوب راه خنده را بلد بود، در زندگی شخصی اش تنها و غمگینانه آه می کشید. در چشم هایش خیلی کم برق شادی می درخشید. گفت:
ــ تنها آینده است که مرا سر پا نگه می دارد...
و چشم هایش را به جایی که آسمان و دریا به هم می خوردند دوخت. مثل اینکه فاصله خود و آینده را می سنجید.
مشهدی بیگ دلداری اش داد و گفت: درسته، درسته، اما به خصوص شما حق ندارید بدبین باشید. شما این زمانه را از درون مغلوب کرده اید. شما به کوه بزرگی مانند هستید که دریای پرتلاطمی نمی تواند خرابش کند...
چشم های صابر همان طوری که به دریا بود. یک دفعه ناخودآگاه زیر لب زمزمه کرد: «بنزه رم بیر قوجامان داغه که دریاده دورار»(۹)... و افزود: نه خیر، من هم برای اولین بار در عمرم باید خودم را تعریف کنم.
ولی این شعرش را تمام نکرد، به انتهای بولوار که رسیدند با منظره ترسناکی روبه رو شدند و سراپا خشک شان زد. توی کوچه زیر سایه درخت بچه ای دمر و روی خاک افتاده بود. مشهدی بیگ زود کنارش رفت، اول نشناختش. خم که شد، کیف پسرک را که دودستی محکم گرفته بود و چروک و گردآلود بود شناخت. روی دو زانو نشست. تمام وجودش به لرزه آمد. رو کرد به صابر که بالای سرش ایستاده بود و با چشم های پر از اشک گفت:
ــ لابد از گرسنگی مرده.
صابر شال گردنش را باز کرد و با صدای لرزانی افزود، و از دوندگی...
***
دکتری که برای معاینه آمده بود از اتاقی که جنازه پولاد را گذاشته بودند بیرون آمد و با خونسردی که همه را به تعجب انداخت گفت:
ــ زهرش داده اند...
صابر با چشم گریان بیت دیگری گفت. نخستین شعر غم انگیزش را به پولاد هدیه کرد:
ای دربدر گزیب اوره گی قان اولان چوجوق
بیر لقمه نان اوچون گوزی گریان اولان چوجوق(۱۰)
هوپ ـ هوپی که تا این لحظه بی احساس خستگی می خندید، اکنون مثل مادرانی که در مرگ فرزندان شان «آغو»(۱۱) می گویند، دستمال به دست، دهنش پرحرف بود و چشمش گریان.

مامین سیبیریاک

مامین سیبیریاک (۱۹۱۲ـ۱۸۵۲) نویسنده قصه های کلاغ سیاهه در یکی از شهرهای قدیمی معدنچیان اورال بزرگ شد. او از کودکی در آن شهر قدیمی صنعتی شاهد کار طاقت فرسا، بدمستی ها، ظلم و بیداد، ثروت های بادآورده ای که یک شبه بر باد می رفت، بود. ازاین رو خمیرمایه همه داستان ها و قصه هایش کار کمرشکن، سرودها و زیبایی های ساده سرزمین پهناور او است.
سال ها دور از زادگاهش در دانشگاه پترزبورگ جراحی و حقوق خواند بااین همه هرگز عشق و محبت فرزندی خود را به اورال از دست نداد. مردم او را خنیاگر کوهستان های اورال می خوانند.
داستان، قصه، مقاله های تاریخی فراوان نوشته است: آشیانه عقاب، ثروت پریوالف، نان، طلا از داستان های خوب اوست.

مجموعه داستان «قصه هایی برای آلیوشکا»

قصه کوتاهی پیش از قصه های دراز

لای لای کوچولو، لای لای.
یکی از چشمان ریزه «آلیوناشکا» خوابیده است و دیگری بیدار است؛ یکی از گوش های ریزه او خوابیده است و دیگری گوش می کند.
بخواب آلیوناشکا. بخواب کوچولوی دوست داشتنی. پدرت قصه دراز و خوبی برایت خواهد گفت.
آنها هم همه آمده اند و می خواهند گوش کنند: «واسکا» گربه، سگ ژولیده دهاتی، «ملچ وملوچ» موش خاکستری ریزه، جیرجیرک دم آتشدان، سار توی قفس با بال های خوش رنگش، و «پتیا» خروس خودپسند.
بخواب آلیوناشکا قصه دارد شروع می شود.
ماه روی تخت بلندش، توی آسمان نشسته است و از پنجره چشمک می زند. خرگوش لوچی، هم اکنون لنگان لنگان رد شد. او چکمه های نرمش را به پا داشت. چشمان گرگ خاکستری مثل دو چراغ می درخشند. «میشکا»خرسه پنجه هاش را به زمین می کشد. گنجشک پیری، هم اکنون، دم پنجره نشست. نوکش را به شیشه زد و خواهش کرد که قصه مان را هرچه زودتر شروع کنیم.
آنها همه شان اینجا هستند. آنها چشم به راه افسانه ما هستند.
یکی از چشمان ریزه «آلیوناشکا» خوابیده است و دیگری بیدار است؛ یکی از گوش های ریزه او خوابیده است و دیگری گوش می کند.
آرام باش کوچولو. آرام باش.

قصه گنجشک زرنگ و بامبولی،ماهی خوشگلک زبروزرنگ،و «یاشا» بخاری پاک کن خوشحال.

۱

گنجشک زرنگ و بامبولی و ماهی خوشگلک زبروزرنگ، دوستان خوبی بودند. روزهای تابستان زرنگ و بامبولی می رفت رودخانه که با دوستش گپ بزند. دوستش را صدا می کرد و می گفت:
ــ اوهوی، سلام خوشگلک زبروزرنگ. حالت چطوره؟
خوشگلک زبروزرنگ جواب می داد: خوبه. بد نیست. گاه گاهی به دیدن من بیا. راستی راستی که اینجا خیلی خوبه. رودخانه آن قدر گود و خنک و آرامه که نگو. آن قدر گیاه آبی توش هست که به عقل هیشکی نمی رسه، تخم قورباغه لذیذ، کرم و حشرات آبی بهت می دهم.
ــ خیلی ممنونم، آقای زبروزرنگ. خیلی دلم می خواهد بیایم، اما از آب می ترسم. خودت چرا نمی پری اینجا، پشت بام، برای دیدن من؟ از توت های خودم بهت می دهم. یک عالمه از آنها دارم. آن وقت می رویم یک تکه نان، چند دانه جو و کمی شکر و یکی دو پشه می گیریم. تو که حتما شکر دوست داری، نه؟
ــ شکر چه جوری است؟
ــ سفید و کوچک و...
ــ مثل شن های ته رودخانه؟
ــ آره، اما شن را که نمی شود خورد. شکر سفید است. و تو دهنت وامی رود. بیا برویم پشت بام. می آیی؟
ــ نه من نمی توانم بپرم. نمی توانم بیرون از آب نفس بکشم. خوبه بیایی با هم شنا کنیم. ترا همه جای رودخانه می برم.
گنجشک بامبولی می رفت توی آب، خودش را به آب می زد، تا زانوهاش به آب فرو می رفت اما دیگر جلوتر نمی رفت. هیچ نمی خواست غرق شود. کمی از آب زلال رودخانه می خورد، و روزهای گرم توی گودال های کم عمق، آب تنی می کرد، بعد پروبالش را تمیز می کرد و برمی گشت به پشت بام. این دوتا دوستان خوبی بودند و خیلی خوششان می آمد که از اینجا و آنجا صحبت کنند.
گنجشک با تعجب می گفت: از آب خسته نمی شوی؟ هوا سرده، ممکن است سرما بخوری.
اما ماهی زبروزرنگ به همان اندازه رفیقش، از زندگی آن دیگری سر درنمی آورد. می پرسید: آقا بامبولی، از پریدن خسته نشدی؟ هوا گرمه. من نمی دانم تو چطور نفس می کشید. الآن رودخانه خنک است. هرقدر دلت بخواهد می توانی شنا کنی. تابستان همه می روند شنا. یکی مثل خودت پیدا کن که برود پشت بام.
ــ آقا ماهی، خیلی ها می روند. یکی «یاشا» بخاری پاک کن. با هم خیلی صمیمی هستیم. اغلب می آید دیدن من. چقدر خنده روست. همیشه هم آواز می خواند. دودکش ها را پاک می کند و زمزمه می کند. بعضی وقت ها می نشیند روی پشت بام که خستگی درکند. آن وقت کمی نان بیرون می آورد و می خورد. من هم خرده ریزش را می خورم. خیلی خوشیم که با هم باشیم. من و یاشا. من خودم همیشه خنده رو هستم.
آقا بامبولی و زبروزرنگ در خیلی چیزها مشترک بودند. حتی مشکل شان نیز یکی بود. مثلاً زمستان. هوا چقدر سرد می شد، آقا بامبولی بیچاره چقدر سردش بود! آن قدر سرد می شد که کم می ماند قلبش یخ کند. پرهاش ژولیده می شد. پاهاش را تا می کرد و بی حرکت همان جا می ماند. فقط می توانست خودش را بچسباند به دیواره یک دودکش و گرم شود. اما این کار، خطرناک بود. یک بار کم مانده بود کشته شود: آن هم به دست دوست مهربانش یاشا.
آقا بامبولی داشت توی یک دودکش خودش را جمع وجور می کرد که یک دفعه یاشا رسید و جاروش را تو دودکش کرد. کم مانده بود کله آقا بامبولی بشکند. جست زد بیرون، سراپاش پوشیده از دوده، عین بخاری پاک کن.
اوقاتش خیلی تلخ شد. با تغیر گفت:
ــ یاشا چه کار داری می کنی؟ کم مانده بود مرا بکشی!
یاشا جواب داد: کف دستم را بو نکرده بودم که بدانم تو آنجا هستی! خوبه بعد از این مواظب باشی. می دانی که اگر با جارو می زدمت، هیچ صورت خوشی نداشت!
ماهی زبروزرنگ هم در زمستان وضع خوبی نداشت. می خزید ته یک استخر گود و می خوابید. تو آب سرد و سیاه بود. زبروزرنگ ساعت ها بی حرکت می نشست. فقط وقتی که آقا بامبولی باز می آمد آبی بخورد و او را صدا می کرد، از توی سوراخ یخی می آمد بیرون.
ــ آهای، حالت خوبه؟
زبروزرنگ با صدای خواب آلودی جواب می داد: خوبم. اما همیشه خوابم می آید. زمستان نفرت انگیز است. اینجا همه خوابیده اند.
ــ وضع ما هم همین طور است. چاره نداریم. باد چه سخت می گزد! وقتی باد می آید، دیگر نمی شود خوابید. رو پاهام جست وخیز می کنم که گرم شوم. آدم ها که مرا می بینند می گویند: چه گنجشک قشنگی! کاشکی زودتر گرم شود. آقا بامبولی، باز خوابیدی؟
تابستان هم گرفتاری هایی داشت. یک روز بازی افتاد دنبال آقا بامبولی. یک فرسخ دنبالش کرد. آخرسر آقا بامبولی لای نی های کنار رودخانه قایم شد و باز دست از سرش برنداشت. آقا بامبولی که نفسش بند آمده بود، به دوستش می گفت: جان مفت به در بردم. اگر گیرم می انداخت، دیگر فاتحه ام خوانده بود.
ماهی زبروزرنگ که می خواست به دوستش دلداری بدهد، گفت: باز عین «اردک ماهی» رودخانه است. چند روز پیش کم مانده بود مرا بگیرد. مثل برق از دنبالم می آمد. با چندتا از دوستان تازه روی آب آمده بودم. دیدم یک کنده درخت توی آب شناور است. ناگهان کنده به من حمله کرد. نمی دانم فایده «اردک ماهی» چیست.
ــ من هم. خیال می کنم باز، یک وقتی «اردک ماهی» بوده و «اردک ماهی»، باز هر دو جانی.

۲

دو دوست بدین ترتیب زندگی می کردند: زمستان ها می لرزیدند و تابستان ها خوش بودند. یاشا بخاری پاک کن هم دودکش ها را پاک می کرد و آوازش را می خواند. هرکدام شادی و غم خودش را داشت. یک روز در تابستان یاشا کارش را تمام کرد و راه افتاد طرف رودخانه که دوده را از سرورویش پاک کند. می رفت و آهنگ شادی با سوت می زد. ناگهان صدای وحشتناکی شنید. صدا از طرف رودخانه می آمد. یاشا متحیر مانده بود که دید یک دسته پرنده روی رودخانه جمع شده اند. اردک، غاز، چلچله، نوک دراز، کلاغ و کبوتر. جیغ وویغ می کردند، می خندیدند و یاشا اصلاً نمی فهمید که چه اتفاقی افتاده.
داد زد: آهای، سلام. چه خبره؟
چرخ ریسک کوچولو و جسوری جیرجیر کرد: حتما که خبری هست. خیلی خوشمزه است. آقا بامبولی را باش! یقین دارم که حواسش پرته.
چرخ ریسک با صدای زیرش خندید، دمش را جنباند و پرید توی رودخانه. وقتی یاشا کنار رودخانه رسید، آقا بامبولی دوید جلوش. خیلی عصبانی بود. منقارش کاملاً باز بود. چشم هاش مثل دو گل آتش می سوخت. موهاش سیخ ایستاده بود. یاشا پرسید: آقا بامبولی، برای چه این قدر سروصدا راه انداخته ای؟
آقا بامبولی که داشت از خشم خفه می شد، جیغ کشید که: بهش نشان می دهم. به زبروزرنگ. مرا درست نشناخته. نشانش می دهم! کاری دستش بدهم کارستان. بی شرف!
زبروزرنگ از توی آب فریاد زد که: به حرفش گوش نکن. دروغ می گوید.
آقا بامبولی داد زد: چی؟ من دروغ می گویم، من؟ کی کرم را پیدا کرد، بگو ببینم؟ من دروغ می گویم، هان؟ آن کرم چاق وچله را کنار رودخانه با منقارم از توی خاک درآوردم. خیال نکن کار ساده ای بود. آخرسر پیداش کردم و داشتم می بردم به لانه ام. من زن و بچه دارم! باید خوراک شان را برسانم. آمدم که از رودخانه رد بشوم، زبروزرنگ، الهی طعمه «اردک ماهی» بشود، فریاد کشید: باز، آمد! من از ترس جیغ کشیدم و کرم از دهنم افتاد تو آب. زبروزرنگ آن را برداشت. دروغ می گویم؟ اصلاً بازی در کار نبود. این از خودش درآورده بود، کلاه سرم بگذارد.
زبروزرنگ برای اینکه خودش را تبرئه کند، گفت: بابا شوخی کردم. اما کرم، باید بگویم که راستی خوب بود.
ماهی های زیادی دوروبر زبروزرنگ جمع شده بودند: ماهی قنات، ماهی گول، ماهی تیغ دار و ماهی ریز. به حرف هاش گوش می کردند و می زدند زیر خنده. زبروزرنگ خوب حقه ای سوار دوست قدیمی اش کرده بود. خوشمزه ش اینجا بود که آقا بامبولی تازه می خواست با او دعوا راه بیندازد. از این ور و آن ور حمله می کرد، اما کاری از دستش ساخته نبود. فریاد می کشید:
ــ الهی کرم من گلوگیرت بشود. می روم برای خودم کرم دیگری پیدا کنم. خیلی رو می خواهد که با حقه و بامبول کرم مرا بخوری و تو رویم بخندی. حالا مرا باش که به لانه ام دعوتش می کردم. خوب دوستی از آب درآمد! می دانم یاشا با من موافق است. من و او با هم دوستیم. حتی گاهگاهی با هم غذا می خوریم. او می خورد و من خرده ریزهاش را جمع می کنم.
یاشا گفت: دوستان، یک لحظه صبر کنید. بیایید ته وتوی قضیه را دربیاوریم. بگذارید من آب تنی بکنم بعد. ببینم حق با کیست. حالا آقا بامبولی کمی آرام باش!
آقا جیغ زد: من که آرام هستم! من که کاری نکرده ام. به زبروزرنگ می فهمانم که حقه بازی یعنی چه. می فهمانم.
یاشا بخاری پاک کن کنار رودخانه نشست. دستمال شامش را گذاشت کنارش روی یک سنگ. دست وروش را شست و گفت: خوب دوستان، حالا ببینم حق با کیست. تو زبروزرنگ، ماهی هستی و تو بامبولی، پرنده. درست؟
پرنده ها و ماهی ها فریاد زدند: آره، آره!
ــ خوب ماهی در آب زندگی می کند و پرنده در هوا. درست؟ بعد، کرم تو خاک زندگی می کند. خیلی خوب، حالا ببینید!
یاشا دستمالش را باز کرد. یک تکه نان سیاه توش بود. خوراک شامش همان بود. نان را گذاشت روی سنگ و گفت: نگاه کنید! می دانید این چیست؟ نان. من کار کردم و آن را گیر آوردم. حالا تنها کسی خواهم بود که آن را بخورد. می خورمش بعد کمی آب می خورم. کسی هم نیست که چیزی از دست داده باشد. حالا اگر پرنده ها و ماهی ها شام می خواهند، باید بروند و خودشان گیر بیاورند. دعوا چه فایده دارد؟ بامبولی کرم از تو خاک درآورده، پس مال اوست.
صدای نازکی از توی جماعت پرنده ها گفت: یاشا، یک دقیقه صبر کن!
پرنده ها کنار کشیدند و به «یلوه»(۱۲) کوچولویی راه دادند که روی پاهای نازک کوچکش جست می زد. جیغ زد که: این حرف درست نیست.
ــ چه چیز درست نیست؟
ــ من بودم که کرم را پیدا کردم. از اردک ها بپرس. آنها دیدند. من پیداش کردم و بامبولی پرید، آن را از من قاپید.
یاشا نمی دانست چه بگوید. اتفاق بدی افتاده بود. غرید که: چطور ممکن است؟ آقا بامبولی، به همه ما چاخان می گفتی؟
ــ نه یلوه دروغ می گوید. خودش به اردک ها سپرده که پشتش دربیایند و...
ــ فکر نمی کنم کار درستی کرده باشی، هوم! البته کرم چیز مهمی نیست، اما دزدی بد است. دزدی به دروغگویی می کشد. این طور نیست، هان؟...
همه فریاد کشیدند: آره! آره! حالا دعوای بامبولی و زبروزرنگ را رفع ورجوع بکن. حق با کدامست؟ این دوتا سروصدا راه انداختند، دعوا کردند و همه را بلند کردند.
ــ حق با کدامست؟ با هیچ کدام. آهای بامبولی، زبروزرنگ، هردوتان بدکاری کردید. هردوتان را تنبیه می کنم که درس عبرتی برای تان باشد. با هم دست بدهید و آشتی کنید. می شنوید؟
پرنده ها و ماهی ها فریاد کشیدند: آره، آره! آشتی کنید!
یاشا ادامه داد: اما «یلوه» که کار کرده و کرم بیرون آورده. من کمی نان برایش می دهم که حالش جا بیاید. همه راضی هستند؟
همه دوباره فریاد زدند: آره! آره!
یاشا دستش را دراز کرد که نان بردارد، اما... نان نبود! وقتی همگی سرگرم صحبت بودند، بامبولی آن را برداشته و دررفته بود. پرنده ها و ماهی ها با خشم فریاد زدند:
دزد، کلاهبردار!
همه افتادند دنبال دزد. تکه نان کلفت و سنگین بود. بامبولی نمی توانست راه دوری برود. پرنده های بزرگ و کوچک به سویش هجوم بردند و درست بالای رودخانه دستگیرش کردند. بلبشوی وحشتناکی بود. پرنده ها چنان تکه نان را کشیدند که خرده هاش تو رودخانه ریخت و دنبال آن باقیمانده نان. ماهی ها به آن حمله کردند و حسابی با پرنده ها سرشاخ شدند. در کش وواکش، نان ریزریز شد و آن وقت ریزه ها را خوردند. دیگر اثری از نان نماند. در این وقت بود که یادشان افتاد چه کاری کرده اند، و راستی راستی شرمنده شدند. همه نان دزدی را خورده بودند.
اما یاشا بخاری پاک کن خندان، کنار رودخانه نشسته بود، تماشا می کرد و می خندید. خیلی خوشمزه بود، همه فرار کرده بودند، به جز یلوه. یاشا پرسید: ــ چرا دنبال شان نمی روی؟
ــ اگر این قدر کوچک نبودم، می رفتم. پرنده های گنده با منقارشان می زنند، می میرم.
ــ یلوه کوچولو، حقیقت مطلب اینست: هر دو بی شام مانده ایم. شاید زیاد کار نکرده بودیم.
در این وقت بود که «آلیوناشکا» کنار رودخانه رسید. از یاشا پرسید که چه شده. وقتی یاشا قضیه را تعریف کرد، دخترک هم خندید و گفت:
ــ پرنده ها و ماهی ها چقدر احمقند. اگر من بودم، کرم و نان را به طور مساوی تقسیم می کردم و دیگر دعوا لازم نمی شد. دو سه روز پیش بابا چهار سیب داد و گفت میان من و لیزا و خودت تقسیم کن. یک سیب دادم به بابا، یکی به لیزا، دوتاش را هم خودم برداشتم.

قصه پشه بینی دراز وزوزو و خرس دم کلفت پشمالو

ظهر، که همه پشه ها از دست گرما در باتلاق پنهان شده بودند، حادثه ای اتفاق افتاد. پشه بینی دراز زیر برگ بزرگی کنجل شده خوابیده بود. ناگهان فریاد ترسناکی بیدارش کرد:
ــ اوه، اوه، اوه! کمک کنید! کمک کنید! کمک کنید!
بینی دراز از زیر برگ جست زد بیرون و داد زد: چه خبره؟ این سروصدا چیست؟
همه دوستانش، پشه ها، وزوزکنان می پریدند. به قدری هیاهو راه انداخته بودند که سر درنمی آورد چه خبر است.
ــ اوه، اوه، خدایا! خرسی آمد توی باتلاق. روی علف ها نشست. پانصد پشه را له ولورده کرد. بعد نفس عمیقی کشید و صدتای دیگر را فرو داد. چقدر وحشتناک است! اگر فرار نمی کردیم ما را هم له می کرد.
بینی دراز از این پیشآمد بسیار عصبانی شد. هم از دست خرس و هم از دست پشه های احمقی که قشقرق راه انداخته بودند. فریاد کشید: این وزوزتان را ببرید. الآن می روم فرارش می دهم. خیلی ساده. این همه دادوفریاد که برای تان فایده ای ندارد.
این حرف ها را که گفت عصبانی تر شد. پرید به باتلاق. آهان! خرس آسوده و بی خیال در باتلاق دراز کشیده بود. درست همان جایی که پشه ها از اول خلقت زندگی می کرده اند. گل وگشاد روی انبوه ترین قسمت علف ها خوابیده بود و خرخر و فس فسش به آسمان می رفت. انگار یکی شیپور می زد. چه حیوان بی حیایی! جایی بیایی که مال تو نیست، صدها موجود معصوم را بکشی و بعد شیرین بخوابی!
بینی دراز با صدایی که همه شنیدند فریاد کشید: آهان آقاخرسه، به خیالت که خیلی موجود مهمی هستی؟
از صدای خودش سراپا به لرزه افتاد. دم کلفت یک چشمش را باز کرد. اما کسی را ندید. چشم دیگرش را باز کرد. آن وقت متوجه پشه ای شد که نوک بینی اش راه می رفت. خرس دم کلفت که هر لحظه عصبانی تر می شد، لندید: چی می خواهی؟ من می خواهم اینجا چرتی بزنم، یک فسقلی هیچکاره ای وزوز می کند و چرتم را پاره می کند.
ــ آهای خرس، خوبه گورت را از اینجا گم کنی!
دم کلفت هر دو چشمش را باز کرد و نگاه غضبناکی به پشه بینی دراز و وزوزو انداخت ــ به نظرش تا حال پشه ای چنین بی حیا به دنیا نیامده بود ــ خره ای کشید: حیوان بی سروپا، چه می خواهی؟
ــ اینجا مال ماست. خوبه بروی. به صلاحت است. دیگر نمی خواهم به چرندوپرند تو گوش کنم. همین الآن ترا با آن کت خزت می خورم.
دم کلفت فکر کرد که بامزه تر از آن چیزی نشنیده. به پهلوی دیگر غلتید، پوزه اش را با پنجولش پوشاند و دوباره خرخرش به آسمان رفت.
* * *
بینی دراز وزوزو پرید به جایی که پشه های دیگر منتظرش بودند. با صدای بلندی که همه شنیدند، گفت: خیلی ترساندمش. دیگر جرات نمی کند پاش را این طرف ها بگذارد.
از این حرف همه پشه ها حیرت کردند.
پرسیدند: دم کلفت الآن کجاست؟
ــ نمی خواهم بدانم. حوصله این مزخرفات را ندارم. بدجوری ترساندمش. رک وراست بهش گفتم که اگر زودی نرود، درسته می خورمش. آ...ره. همین. حتی فکر می کنم الآنه از ترس مرده باشد. در این صورت تقصیر خودشه.
پشه ها شروع کردند به وزوز و جروبحث که چه کار بکنند و چه کار نکنند. عجب سرخری است این خرس. هرگز تو باتلاق چنان قشقرقی راه نیفتاده بود. مدتی وزوز کردند و آخرش تصمیم گرفتند که خرس دم کلفت پشمالو را از باتلاق برانند. گفتند که برود به خانه اش تو جنگل آنجا بخوابد. باتلاق مال ماست. پیش از ما پدران ما، پیش از آنها پدران شان در همین باتلاق زندگی کرده اند.
یک خانم پشه پیر عاقلی گفت: به نظر من خوبه کاری به کار خرس نداشته باشیم. چرتش را می زند و خودش پا می شود می رود.
اما دیگران چنان با خشم به روش نگاه کردند که خانم پیر مجبور شد پا به فرار بگذارد و خودش را نجات دهد.
بینی دراز وزوزو با صدای بلند فریاد زد: دوستان، پشت سر من بیایید. الآن بهش می فهمانیم.
همه پشه ها پشت سر بینی دراز افتادند. می پریدند، وزوز می کردند و چنان سروصدایی راه انداخته بودند که خودشان به هول وولا افتادند. به کنار باتلاق رسیدند. خرس دم کلفت پشمالو کاملاً بی حرکت افتاده بود.
بینی دراز وزوزو گفت: نگفتم؟ حیوان بیچاره از ترس قالبش را تهی کرده. باید بگویم که دلم برایش می سوزد. خرس به آن گندگی و قوت بمیرد!
پشه ریزی که روی بینی دم کلفت رفته و کم مانده بود فرو برود، برگشت و گفت: خوابیده. پشه ها وزوز کردند که: حیوان بی حیا! ــ باتلاق از صدای شان لرزید ــ پانصد پشه له کرده و صدتا بلعیده، حالا هم چنان خوابیده که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
دم کلفت همان طور خوابیده بود و خرخر و فس فس می کرد.
بینی دراز که به طرف خرس دم کلفت حمله می کرد، فریاد زد: خودش را به خواب زده. بهش می فهمانم. آهای، بلند شو!
بینی درازش را به بینی کوتاه و سیاه دم کلفت فرو کرد. دم کلفت پشمالو بلند شد و بنگ! با پنجولش زد به بینی اش. اما البته پشه بینی دراز پیش از وقت جاخالی کرده بود.
ــ خوب، آقاخرسه خوشت نیامد، نه؟ خوبه بروی، والاّ بدتر می شود. مرا پشه بینی دراز وزوزو می گویند. تنها هم نیستم. پدربزرگم، بینی دراز بزرگ و برادر کوچکم، بینی دراز کوچولو همراه من هستند. برو خرس!
دم کلفت پشمالو پاشد و نشست و گفت: نمی روم! همه تان را له می کنم! زیاد به هیکلت مناز!
بینی دراز دوباره به دم کلفت حمله کرد و چشمش را نیش زد. دم کلفت از درد فریاد کشید و چنان مشتی روی پوزه خودش زد که کم مانده بود چشمش درآید. اما بینی دراز فرار کرد و زیر گوش دم کلفت رفت و وزوز کرد که: می خورمت، آقا خرس!
* * *
دم کلفت پشمالو به قدری عصبانی شد که یک درخت غان را از ریشه درآورد که با آن پشه ها را بزند. خیلی تقلا کرد. چند بار زد. آخرسر خسته شد و حتی یک پشه را هم نتوانست بکشد. پشه ها روی سرش می رقصیدند و از ته دل وزوز می کردند. دم کلفت سنگ بزرگی برداشت و به پشه ها انداخت. اما افسوس! مثل دفعه پیش بی نتیجه بود. بینی دراز وزوز کرد: خوب، خرس نتوانستی کاری بکنی، هان؟ الآنه می خورمت.
مدتی گذشت. خرس دم کلفت پشمالو هنوز با پشه ها می جنگید. چنان سروصدایی تا حال در جنگل شنیده نشده بود. فریادهای دم کلفت به همه جا می رفت. درخت های زیادی از ریشه کند. سنگ های زیادی از زمین برداشت. خیلی دلش می خواست بینی دراز وزوزو را تو پنجولش بگیرد. بیخ گوشش وول می خورد و دم کلفت هرقدر کوشش می کرد، نمی توانست بگیردش. آن قدر با دست به پوزه اش زد و آن را خراش داد که پوزه اش خون آلود شد. آخرسر خرس دم کلفت پشمالو خیلی خیلی خسته شد. نشست، خره کشید ــ نقشه تازه ای کشیده بود ــ شروع کرد به غلت زدن روی علف ها تا پشه ها را له کند. غلتید و غلتید اما بی نتیجه بود. بیشتر خسته شد. پوزه اش را لای علف ها قایم کرد. اما بدتر شد. پشه ها به دمش چسبیدند و نیش زدند. دم کلفت پاک از کوره دررفت.
ــ صبر کنید، همه تان را می کشم! چنان فریاد بلندی کشید که صدایش تا پنج فرسخ آن ورتر رفت.
ــ بهتان می فهمانم!... می فهمانم!...
پشه ها کمی دور رفتند که ببینند چه اتفاقی می افتد. دم کلفت فرز و چابک مثل یک بندباز بالای درختی رفت و روی کلفت ترین شاخه نشست.
فریاد زد:
ــ الآن بیایید جلو! پوزه تان را خرد می کنم.
پشه ها با صدای زیر خندیدند و همه با هم به طرف دم کلفت پشمالو هجوم آوردند. وزوز می کردند و دوروبر دم کلفت می رقصیدند. خرس دم کلفت که می کوشید آنها را براند، به تصادف صدتا را بلعید. سرفه اش گرفت و از بالای درخت زیر افتاد. فوری بلند شد و زخم وزیلش را مالاند و گفت:
ــ ها! می بینید چطور می پرم؟
از این طرف پشه ها به خنده افتادند و بینی دراز وزوزو داد کشید:
ــ می خورمت!... می خورمت!... می خورمت!...
حالا دیگر دم کلفت به قدری خسته شده بود که به زور حرکت می کرد، اما شرمش می آمد که بگوید خسته شده ام. همان طوری روی پاهای عقبش نشسته بود و از زیر چشم ها می پایید.
آخرسر قورباغه ای به دادش رسید. از زیر خاکریزی بیرون آمد و کمی دورتر نشست و گفت:
ــ آقا دم کلفت، چرا خودت را به خاطر هیچ می کشی؟ به این پشه های بی سروپا محل نگذار. لیاقتش را ندارند.
دم کلفت با خوشحالی گفت: راست می گویی. نمی دانم چرا... بگذار بیایند به لانه من... من... من...
دم کلفت پشمالو دمش را برگرداند و با تمام سرعتش از باتلاق فرار کرد. بینی دراز وزوز دنبالش رفت. فریاد می زد: بچه ها جلوش را بگیرید. دارد فرار می کند. بگیریدش!
همه پشه ها دور بینی دراز جمع شدند عقل های شان را روی هم ریختند و فکر کردند. قرار بر این گذاشتند که بگذارند دم کلفت دربرود. چون حالا دیگر باتلاق مال خودشان شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب زنده‌باد قانون و داستان‌های دیگر