فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کابوس‌ها

کتاب کابوس‌ها
مجموعه کابوس‌ها - جلد ۱

نسخه الکترونیک کتاب کابوس‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کابوس‌ها

چارلی لرد چند تا مشکل دارد: اول: پدرش با زنی ازدواج کرده که بدون شک یک جادوگر است. دوم: چارلی مجبور است در عمارت ارغوانی زنگ این زن زندگی کند و این خانه جایی است که اصلا دلش نمی‌خواد بعد از تاریکی هوا آن‌جا باشد! سوم: آخرین باری را که خوابیده (و یا حتی چرت زده) و کابوس ندیده به یاد نمی‌آورد. چیزی که چارلی از آن خبر ندارد این است که مشکلاتش به زودی به واقعیت تبدیل می‌شوند. کابوس ممکن است خواب خوب شیرین را از بین ببرد، اما اوضاع وقتی بدتر می‌شود که کابوس‌ها از دنیای خواب بیرون آمده و به دنیای واقعیت وارد شوند. چارلی با چنین چیزی مواجه می‌شود و به کمک نیاز دارد وگرنه ممکن است اتفاقات بسیار بدی برایش بیفتد.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کابوس‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





فصل اول: پناهگاه نامادری

ساعت پنج دقیقه بعد از دوازده نیمه شب بود و در سایپرِس کریک پسری از پنجره ی یک عمارت قدیمی روی بلندترین تپه ی شهر به بیرون زل زده بود. ساختمان عجیب و غریبی بود. ایوان جلویی خانه را به جنگلی از گل و گیاه بدل کرده بودند. انبوهی از برگ های سبز مو از ستون ها بالا رفته و سرخس ها و گل های میمون برای ذره ای نور ماه با هم در رقابت بودند. یک برج هشت ضلعی، صاف و مستقیم از سقف خانه بیرون زده بود. تمامی ساختمان را به رنگ ارغوانی وحشتناکی در آورده بودند. هر کس این خانه را می دید فکر می کرد ساکنینش باید کمی عجیب و غریب باشند، گرچه پسر پشت پنجره طبیعی به نظر می رسید. موهایش طلایی خاکستری بود و هیچ خالکوبی یا جای زخم و زگیل بی ریختی روی بدنش دیده نمی شد. بااین حال اگر بخواهیم از روی قیافه ی فلاکت بارش قضاوت کنیم، باید بگوییم یک جای کار به شدت می لنگید.



اسمش چارلی لِرد بود و در تمامی دوازده سالی که از سنش می گذشت در سایپرس کریک زندگی کرده بود. او و برادر کوچکش در خانه ای در پایین همین خیابان بزرگ شده بودند. در حقیقت چارلی می توانست خانه ی قدیمی شان را از پنجره ی اتاق خواب فعلی اش ببیند. حالا خانواده ی چهار نفری دیگری در خانه ی قدیمی شان ساکن شده بود. هر شب تماشا می کرد که چطور چراغ ها در آن خانه خاموش می شود و کودکانی را که در آن مکان ایمن و لذت بخش خواب شان برده و مادر و پدرشان آنها را به رختخواب می برند، تصور می کرد. تقریباً حاضر بود هر چه دارد بدهد تا جایش را با آنها عوض کند. سه ماه پیش بود که همراه با پدر و برادرش به این عمارت ارغوانی رنگ روی تپه ی دیچنت نقل مکان کرده و از همان موقع دیگر هرگز خواب راحت نکرده بود.
یک قدم از پنجره فاصله گرفت و به تصویر خودش در شیشه نگاه کرد. پوستش به رنگ شیرِ فاسد در آمده و زیر چشم های قرمزش کیسه های تیره رنگ شکل گرفته بود. با دیدن قیافه ی خودش آهی کشید و برگشت تا به کار شبانه اش برسد. سی وهشت جعبه ی سنگین پُر از بازی های ویدئویی و کتاب های طنز و جوایز و مدال های بیس بال نوجوانان وسط اتاق قرار داشت. چارلی فقط چند دست از لباس هایش را از جعبه ها بیرون آورده و بقیه ی وسایلش کماکان در جعبه های مقوایی تلنبار مانده بود و هر شب قبل از این که روی تختش دراز بکشد باید آنها را جابه جا می کرد. نوزده جعبه را جلوی دری می گذاشت که به راهرو باز می شد و نوزده تای دیگر را جلوی درِ توالت، هرچند این کار غالباً آسایشش را به هم می زد.
احتمالاً دیدن چنین صحنه ای از نظر بقیه خنده دار بود. حتی خود چارلی هم می دانست این سنگربندی نمی تواند جلوی خواب های آشفته ای را که می دید، بگیرد. اما جادوگری که در سه ماه گذشته هر شب به سراغش آمده بود، هیچ شباهتی به کابوس های قدیمی اش نداشت. بیشتر خواب ها به مرور از یادش می رفت، اما این جادوگر را نمی توانست فراموش کند. درست مثل اجزای بدن خودش واقعی و زنده به نظر می رسید. برای همین هم وقتی جادوگر قسم خورد که یکی از همین شب ها می آید و او را کشان کشان با خودش می برد، به نظرش رسید باید این تهدید را جدی بگیرد. فقط امیدش به این بود که جعبه های توی اتاق بتواند جلوی ورود جادوگر را بگیرد.
جادوگر توانسته بود خودش را تا راهرو برساند. اولین بار، تازه بعد از دیدن کابوسی از خواب پریده بود که متوجه شد کسی وارد خانه شده است. خورشید تازه از پشت کوه ها سرک کشیده بود، اما عمارت ساکت و آرام بود. یکباره صدای جیرجیر باز شدن لولاهای در سکوت خانه را شکسته بود. بعد صدای ناله ی کفپوش خانه و صدای تِپ تِپی روی پله ها. سنگینی صدای پا مثل صدای قدم های بزرگ ترها بود، اما وقتی بالاخره توانست شهامتش را جمع و اوضاع را بررسی کند، دیده بود نامادری و پدرش هنوز در اتاق شان خوابیده اند. چند شب بعد، دوباره چنین صدایی را شنیده بود. صدای غژغژ، جیرجیر و تپ تپ. پدرش می گفت خانه های قدیمی سروصدا دارند. برادرش فکر می کرد خانه شان جن زده است ، اما چارلی می دانست روح و این چیزها وجود ندارد. سه سال گذشته را به دنبال روح گشته بود و اگر وجود داشت باید پیدایش می کرد. نه، چارلی لرد مشکلاتی به مراتب بزرگ تر از روح ها داشت.
سی وهشت جعبه منتظرش بود. چارلی به کار سخت مقابلش خیره شده بود و نمی دانست توان لازم برای انجام آن را از کجا باید پیدا کند. کابوس هایش بدتر شده بود و هرشب بی خودی سعی می کرد با خواب مبارزه کند. الان هم پلک هایش سنگین شده بود و مدام خمیازه می کشید. مثل همیشه تا نیمه شب کنار پنجره ی اتاقش ایستاده و انتظار کشیده بود تا پدر و نامادری اش به خواب بروند. نمی خواست صدای سُر دادن جعبه ها را کف اتاق و یا صدای هن هن کردنش را وقتی آنها را جلوی درها روی هم تلنبار می کرد بشنوند. اما بیدار ماندن داشت سخت تر و سخت تر می شد. سعی می کرد چشم هایش را باز نگه دارد، اما چسب نواری خیلی محکم نبود و چسب برق هم ابروهایش را می کند. قدم زدن هم فقط باعث می شد سرگیجه بگیرد. از وقتی شنیده بود مثانه ی پر باعث می شود خواب از سر آدم بپرد، هر شب قبل از خواب آب می نوشید، ولی در نهایت مجبور می شد مثل دیوانه ها نوزده جعبه ای را که جلوی در توالت گذاشته بود، کنار بزند. به همین علت چند هفته قبل، وقتی همه ی کارهایی را که بلد بود، انجام داد و نتیجه ای نگرفت، برای اولین بار به آشپزخانه رفت و یک فنجان قهوه ی سردی را که از قبل باقی مانده بود، سرکشید. قهوه همیشه باعث می شد دهانش گس شود و گاهی هم مجبور می شد دماغش را بگیرد و آن را توی گلویش بریزد، اما تنها چیزی بود که او را بیدار نگه می داشت.
با نوک پنجه به طرف در اتاقش رفت، آن را آهسته باز کرد تا لولاهایش جیرجیر نکند و توی راهرو سرک کشید. وقتی دید راهرو تاریک است، خیالش جمع شد. این طوری بهتر بود؛ چون دیوارها پر از تابلوهای نقاشی قدیمی بودند که وقتی نور رویشان می افتاد چندش آورتر می شدند. به دقت گوش داد تا کوچک ترین صدایی را بشنود و بعد به طرز ناشیانه ای شروع کرد به سُر خوردن کف زمین و به طرف پله ها رفت. از کنار اتاق برادر و والدینش گذشت. تقریباً از کنار آخرین در راهرو گذشته بود که صدایش را شنید، صدای خنده ی بلندی که نزدیک بود باعث شود بدو بدو به اتاقش برگردد. پشت آخرین در، پلکانی بود که به برج می رسید و بالای آن پله ها هم اتاقی بود که در خانواده به پناهگاه شارلوت معروف بود. لای در اتاق کمی باز بود و چارلی صدای پنجه های گربه ی بزرگی را که از پله های چوبی پایین می آمد، شنید. نور زرد رنگ ضعیفی به داخل راهرو می تابید.
نامادری اش هنوز بیدار بود.

فصل دوم: برج جادویی

مدت ها قبل از آن که چارلی در عمارت ارغوانی اسیر شود، مجذوب برج آن شده بود. عمارت، وسط شهر خواب آلوده ی سایپرس کریک نوک تپه واقع شده بود و پایین آن هم خیابان هایی پر از خانه های زیبایی با رنگ های سفید و صورتی بود. در بخش مرکزی شهر پارک هایی پر گل و مغازه های جالب وجود داشت. اگر به خاطر برج عمارت ارغوانی نبود، شهرشان بسیار خوش منظره می شد. فرقی نمی کرد کجای سایپرس کریک ایستاده باشید، کافی بود سرتان را بلند کنید تا ببینیدش. برج با سفال های چوبی اش که به فلس های اژدها شباهت داشت و با آن سقف شیب دار و نوک تیزش که مثل کلاه جادوگرها بود، بیشتر به درد داستان های جن و پری می خورد. دو پنجره داشت که یکی رو به شمال بود و دیگری رو به جنوب و هیچ کدام هم پرده یا کرکره نداشت و شب ها وقتی بقیه ی خانه در تاریکی شب فرو می رفت ، پنجره های برج با نوری ضعیف و لرزان شروع به درخشیدن می کرد. برادر کوچک چارلی همیشه به شوخی می گفت انگار یک نفر یادش رفته چراغ خواب را از برق بکشد، اما چارلی در این باره عقاید خودش را داشت.
چارلی به هر جای شهر که می رفت، نگاهش به دنبال برج می گشت. مطمئن بود که هر شب در آن مکان نوعی جادو اتفاق می افتد. همه فکر می کردند کسی در آن خانه زندگی نمی کند، اما یک شب دیروقت، به نظرش رسید کسی را می بیند که جلوی یکی از پنجره ها ایستاده. بعد از آن بود که قدرت تخیلش به ترس آمیخت . در مدرسه شروع کرد به نوشتن داستان هایی درباره ی برج و در خانه تصویرش را می کشید. پدرش این نقاشی ها را به در یخچال می چسباند و می گفت جای خوش وقتی است که چارلی قدرت تجسم خوبی دارد. از نظر پدرش چیز عجیبی درباره ی این برج وجود نداشت، اما چارلی طور دیگری فکر می کرد. بیشتر مردم معتقد بودند عمارت ارغوانی و برجش خیلی بی ریخت هستند؛ مثل زگیلی که روی صورت سایپرس کریک در آمده باشد و برای همین نهایت تلاش شان را می کردند تا آن را نادیده بگیرند. اما چارلی این طور فکر نمی کرد، او بیشتر از بقیه می دانست.
یک نفر دیگر هم بود که از جادوی برج خبر داشت. هر بار که یکی از نقاشی های چارلی روی در یخچال می چسبید، مادر چارلی بیشتر و بیشتر نگران می شد. بعد یک روز، وقتی چارلی هشت ساله بود، مادرش اعتراف کرد که وقتی بچه بوده چند بار به عمارت ارغوانی رفته. برای چارلی گفته بود که آن روزها اتاق برج متعلق به دختری هم سن و سال خودش بوده.
چارلی که نفسش به زحمت در می آمد، از مادرش پرسیده بود: «برج چه شکلی بود؟ چندش آور بود؟ سرد بود؟ جن زده بود؟ یا این که...»
مادر جواب داده بود: «برج.... غیرطبیعی بود.» و چارلی از رنگ و روی سفید مادرش فهمیده بود که موضوع پیچیده تر از این حرف هاست و باید چیزی مبهم و خطرناک در کار باشد. به مادرش التماس کرده بود چیزهای بیشتری برایش تعریف کند، اما او فقط گفته بود بهتر است از برج فاصله بگیرد. وقتی نتوانسته بود توضیح بیشتری از او بگیرد، حسابی دلخور شده بود و برای همین مادرش او را نشانده و قولی داده بود. به او گفته بود وقتی کمی بزرگ تر شود، همه ی چیزهایی را که درباره ی برج می داند، برایش تعریف می کند. اما مادر چارلی هرگز نتوانست به قولش عمل کند. چند ماه بعد مریض شد و چهار روز و سه ساعت قبل از تولد نه سالگی چارلی از دنیا رفت .
بعد از مرگ مادرش، قدرت خیال پردازی چارلی درباره ی برج مثل علف هرز با سرعت رشد کرد. از معلم هایش درباره ی آن می پرسید و کتابدار شهر را سوال پیچ می کرد. حتی شهردار را هم در جشنواره ی تربچه ها گوشه ای گیر انداخته و از او چیز پرسیده بود. با این حال به نظر می رسید کسی در سایپرس کریک درباره ی آن عمارت قدیمی ارغوانی رنگ چیز زیادی نمی داند، به جز چهار واقعیت ساده که همه از آن خبر داشتند:

۱. عمارت از همه ی شهر قدیمی تر است.
۲. به دست سیلاس دیچنت، میلیونری منزوی و بداخلاق و بدنام ساخته شده .
۳. همسر سیلاس خودش عمارت را رنگ کرده.
۴. عمارت سال های سال متروک مانده.

پدر چارلی می گفت آخرین کسی که در آن عمارت زندگی کرده، بانویی سالخورده بوده. یکی از معلم ها هم ادعا می کرد خانمی پیر با لباسی به رنگ ارغوانی، عادت داشت در هالووین(۱) آب نبات هایی با طعم انگور میان مردم پخش کند. یکی از همسایه های چارلی هم می گفت شنیده مالک این عمارت به سرزمینی دور رفته تا کنار دخترش زندگی کند. زن همسایه هم قسم می خورد آن خانم پیر که حرفش را می زدند باید دست کم حدود صد وده سال سن داشته باشد.
صبح یک روز شنبه، چارلی متوجه شد همه ی شهر دارد درباره ی عمارت ارغوانی حرف می زند. پستچی همان طور که بسته های پستی را تحویل می داد، خبر جالب توجهی را اعلام کرد: «مالک پیر عمارت ارغوانی از دنیا رفته.» نکته ی جالب توجه آن بود که این خانم دقیقاً دو روز قبل از تولد صدویازده سالگی اش بر اثر جراحات ناشی از بازی «اسم و فامیل» در گذشته بود!
وقتی خانواده ی لِرد برای خوردن پنکیک به کافی شاپ رفتند، خانم گارسون به پدر چارلی گفت نوه ی بانوی پیر عمارت را به ارث برده و به زودی به آنجا اسباب کشی می کند و مردی که پشت میز کناری نشسته بود خبر داشت که اسم مالک جدید شارلوت دیچنت است و شنیده بود می خواهد در خیابان اصلی شهر مغازه ای باز کند. آن جور که مردم درباره ی جدیدترین ساکن سایپرس کریک حرف می زدند، برای چارلی این تصور را ایجاد کرد که شارلوت دیچنت باید فردی قابل توجه باشد و اولین باری که چشمش به او افتاد، متوجه شد حقیقتاً همین طور است.
یک روز خنک پاییزی بود و چارلی داشت با دوچرخه به خانه ی دوستش، الفی، می رفت که دید وانتی به طرف تپه رفت و جلوی عمارت ارغوانی توقف کرد. زنی قدبلند با اندامی لاغر اما محکم از در سمت راننده پیاده شد. موهایش نارنجی روشن بود و با آن که هوا کاملاً ساکن بود، حلقه های مویش در نسیم به آرامی تکان می خورد و دامن سیاهش اطراف چکمه هایش موج برمی داشت. تی شرت سفیدی با نقش نمادی به رنگ قرمز آتشین و سبز چمنی به تن داشت و روی آن نوشته شده بود: «گیاهان دارویی هیزل.»
زن درِ عقب وانت را باز کرد و چارلی از آنجایی که ایستاده بود، توانست ببیند هیچ جعبه ای داخل ماشین وجود ندارد. فقط گیاه بود. در حقیقت به نظر می رسید کُلِ گیاهان یک باغ را از ریشه در آورده، داخل گلدان گذاشته، و به سایپرس کریک آورده.



زن رو کرد به چارلی و داد زد: «هی، تو! اگه کمکم کنی این ها رو ببرم تو، پنج دلار بهت می دم.»
بر خلاف عقل و منطقش، چارلی دوچرخه اش را به طرف بالای تپه برد تا بتواند بهتر ببیند. پرسید: «این ها چی ان؟»
زن با لحن جدی جواب داد: «یه جنگل جادویی.»
«چی؟!» چارلی یک قدم عقب رفت. این حرف از یک بزرگسال بعید بود. احتمالاً شوخی کرده بود، اما وانت طوری به نظر می رسید که انگار چند تا جن و پری هم داخلش باشند.
خنده ی زن باعث تعجبش شد. صدای خنده اش بلند و نا مطبوع بود و بیش از آن که شبیه قهقهه باشد به قدقد مرغ می مانست .«تشخیص نمی دی دارم سر به سرت می ذارم؟ این ها فقط یک مشت گیاه ان . می خوام تو مرکز شهر مغازه باز کنم.»
چارلی و دوستانش درباره ی مغازه ای که داشت کنار مغازه ی بستنی فروشی باز می شد، کنجکاو شده بودند. دیده بودند کارگرها دیوارهای داخل مغازه را با طیف متنوعی از رنگ سبز می پوشانند. دوستش، پیج، عقیده داشت احتمال دارد بشود در آن مغازه سبزی و دانه های غیرمعمول پیدا کرد. روکو امیدوار بود آنجا مرکز فروش خزنده ها بشود. پرسید: «پس قراره مغازه ی گل و گیاه باشه ؟»
زن جواب داد: «بیشتر شبیه یه مغازه ی جادویی می شه.» و چارلی خودش را جمع وجور کرد. بعد زن به تی شرت خودش اشاره کرد و گفت: «قراره اسمش گیاهان دارویی هیزل باشه . من گیاه شناسم؛ یعنی از گیاهان برای معالجه ی مریض ها استفاده می کنم.»
چارلی برای لحظه ای احساس امیدواری کرد، اما بعد که یادش آمد دیگر هیچ درمانی به درد مادرش نمی خورد، قلبش گرفت.
وقتی سرش را بلند کرد، متوجه شد زن غریبه دارد صورتش را برانداز می کند. «اسمت چیه؟» نحوه ی سوال کردنش طوری بود که چارلی احساس کرد زن نامش را از قبل می داند. سرش را پایین انداخت و به دوچرخه اش نگاه کرد. احساسی درونش به او می گفت باید برود. این زن، معمولی نبود ـ دست کم مثل آدم های معمولی ای که او می شناخت نبودـ اما در عوض دوچرخه اش را زمین گذاشت و گفت: «چارلی؛ چارلی لرد.»
زن تکرار کرد: «چارلی لرد...» و کم کم لبخند زد: «منم شارلوت دیچنتم. منتظر دیدنت بودم.»
بدن چارلی به لرزه افتاد و دستش را پس کشید. با کمی عجله پرسید: «چرا؟!» چطور ممکن بود این زن منتظر دیدن چارلی باشد؟ اصلاً چطور می دانست چارلی ای وجود دارد؟
شارلوت ادامه داد: «اگه اشتباه نکنم، باید با ورونیکا لرد نسبتی داشته باشی.»
چارلی احساس می کرد زن دستش را داخل قفسه ی سینه ی او برده، قلبش را گرفته و فشار می دهد. «مادرم بود.»
شارلوت گفت: «یه بار دیده بودمش، وقتی شنیدم از دنیا رفته خیلی ناراحت شدم.»
چارلی جواب داد: «مهم نیست.» اما مهم بود و همیشه هم مهم می ماند. دلش می خواست این خانم موضوع صحبت را عوض کند؛ چون احساس می کرد گونه هایش گر گرفته و انگار آرزوی چارلی بلافاصله برآورده شد. شارلوت ابروهایش را بالا برد و به وانت اشاره کرد: «خب، نظرت چیه؟ می خوای چند دلار گیرت بیاد؟»
چارلی تردید داشت: «نمی دونم....» همیشه به او هشدار داده بودند با غریبه ها حرف نزند و این زن با موهای نارنجی آتشین و جنگل قابل حملش بیش از حد غریبه بود.
چارلی به خانه ی پشت سر زن نگاه کرد و مثل همیشه نگاهش به برج کشیده شد. درست است که این خانم عجیب و غریب بود، اما او هم هیچ وقت تا این اندازه به عمارت ارغوانی نزدیک نبوده. تمامی آنچه درباره اش رویا پردازی کرده بود، پشت درهای این ساختمان قرار داشت. خیلی عذاب آور بود راهش را همین طوری بگیرد و برود.
شارلوت با لبخندی زیرکانه گفت: « گمونم باید معامله رو چرب و نرم تر کنم. هم پنج دلار بهت می دم، هم یه تور می برمت داخل خونه.»
مثل این بود که ذهن چارلی را خوانده باشد. کنجکاوی باعث شده بود پوست بدنش به خارش بیفتد و نمی توانست آن را نخاراند. داخل خانه هم به اندازه ی بیرونش بی ریخت بود؟ چرا برج شب ها می درخشید؟ و آن فردی که کنار پنجره دیده بود، کی بود؟ هزاران سوال در ذهنش می چرخید.
چارلی با اشتیاق پرسید: «توی برج چی هست؟» شارلوت دوباره خنده ی قدقد مانندش را سر داد. چارلی دلش می خواست گوش هایش را بگیرد، اما جلوی خودش را گرفت.
شارلوت جواب داد: «چیزهایی که شب ها حرکت می کنن...»
درستش این بود که چارلی به محض شنیدن این حرف راه بیفتد و برود. باید می پرید پشت دوچرخه اش و به سرعت می رفت خانه ی الفی و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. هیچ وقت تا این حد احساس اضطراب نکرده بود، اما نرفت. نمی توانست برود. نمی دانست کنجکاوی است یا نوعی جادو که او را به داخل خانه می کشاند، اما شروع کرد به بردن گیاهان به داخل ایوان و درنهایت بابت زحمتی که کشیده بود پنج دلار گرفت. بعدش هم دنبال شارلوت رفت تا داخل خانه را ببیند.
یک گربه ی ماده ی چاق وچله جلوی در از او استقبال کرد. نگاهی به چارلی انداخت، پشتش را خم و شروع کرد به فِش و فوش کردن. چارلی پایش را از روی جانور نارنجی رنگ بلند کرد و خودش را به شارلوت رساند که داشت اتاق نشیمن و کتابخانه را نشانش می داد. کاناپه ی قدیمی سنگین و مبل های کهنه و ترک دار هر دو اتاق را با رومبلی هایی به رنگ بنفش یاسی، زرشکی، و بادنجانی پوشانده بودند. حتی قفسه های کتابخانه را هم به رنگ بادنجانی سیر در آورده بودند.
چارلی ناخودآگاه گفت: « وای!... خونه ی شما واقعاً انگوریه!» هر چقدر به برج نزدیک تر می شد عصبی تر می شد.
«منظورم اینه که با شکوهه؛ خونه تون واقعاً باشکوهه.»
شارلوت که می خندید، در جواب گفت : «خونه ی خوبیه، این اسباب اثاثیه ی عجیب غریبم همراه خونه بهم رسیده. اما من همه چیز رو رنگ یا روکش کردم. از بچگی رنگ ارغوانی رو دوست داشتم.»
بعد به یک راه پله ی عریض چوبی رسید که به طرف طبقات بالای خانه پیچ می خورد و شروع کرد به بالا رفتن از آن. اما چارلی روی پله ی اول توقف کرد؛ چون نگاهش روی تصویر مردی که از دیوار پاگرد پله ها به پایین خیره نگاه می کرد، میخکوب شده بود. نقاشی، تصویر مرد جوانی بود که کُتی از مد افتاده بر تن داشت و دستمال گردن دراز سفیدی دور گردنش بسته بود. ثروتمند به نظر می رسید و اگر به خاطر چشم های گود افتاده و چهره ی مضطربش نبود، می شد گفت مرد خوش قیافه ای بوده است.

نظرات کاربران درباره کتاب کابوس‌ها