فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مادر، عشق و دیگر هیچ

کتاب مادر، عشق و دیگر هیچ

نسخه الکترونیک کتاب مادر، عشق و دیگر هیچ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مادر، عشق و دیگر هیچ

«بارون گرفت، چه بارونی، جر و جر. خواستن یه جا پیدا کنن که بارون بهشون نخوره. این‌ور می‌رفتن، اون‌ور می‌رفتن، دنبال یه جا می‌گشتن. یه هو یه صدایی اومد: آهای ماه پری، آهای خورشید پری... برگشتن دیدن یه سنگ کوچولو دل تاریک‌شو واسه اون‌ها وا کرده، بیاین تو این‌جا بارون نخورین. ماه پری و خورشید پری دست همو گرفتن و رفتن تو دل تاریک سنگ کوچولو.» «اون وقت چی شد؟» «دل تاریک سنگ، روشن روشن شد.» «اون وقت چی شد؟» «هم دیگه رو بغل کردن و خوابیدن.»»دیگه بیرون نیومدن برن خونشون؟» «نه دیگه مادر، چه جوری می‌تونستن برگردن خونشون؟ نردبون‌شون شکسته بود.» «همین‌جور تو دل سنگ کوچولو موندن؟» «آره مادر، سنگ دیگه سنگ نبود، شده بود یه جواهر قیمتی.» «دیگه هیچ‌وقت و هیچ‌وقت، از خواب بیدار نشدن؟» «نه مادر، ماه پری‌ها و خورشید پری‌ها اومدن اون‌ها رو با خودشون بردن به آسمون. مثه آدمایی که دیگه بیدار نمی‌شن و می‌رن آسمون.» «تو هم می‌ری آسمون؟» «آره مادر، من هم می‌رم آسمون، همه می‌رن آسمون.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مادر، عشق و دیگر هیچ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک: مادر

«ادبیات هدفش تنها ابلاغ حقایق نیست، بلکه بیان داستان است...»
در کلاس باز شد و پیشخدمت رئیس دانشکده تو آمد. حرفش را برید و به طرف او رفت.
«چیه مش علی؟»
«آقا با شما کار دارن.»
«خیلی خب، درسمو که دادم، می آم خدمتشون.»
پیشخدمت رفت.
«داشتم چی می گفتم؟ ادبیات بیان داستان است؛ یعنی جهان داستان با جهان واقع فرق دارد. درست است که مواد و مصالحش را از جهان واقع می گیرد...»
در باز شده بود و مشد علی برگشته بود.
«آقا می گن همین الان تشریف بیارین.»
شانه بالا انداخت.
«خیلی خب، برو، الان می آم.»
سروته درسش را به هم آورد. از پله ها پایین رفت. در کلاس باز بود. فرشید داشت درس می داد. صحبتش را قطع کرد و آمد نزدیک در.
«تعطیل کردی کمال؟»
«رئیس منو احضار کرده.»
فرشید لبخند زد.
«نکنه می خواد حکم اخراجتو بده دستت؟»
خندید.
«نه، من هنوز جزو لیست اخراجی ها نیستم.»
سوز به صورتش زد. تو حیاط بچه ها داشتند والیبال بازی می کردند. از جلو آن ها گذشت و توی اتاق رفت. رئیس پشت میزش نشسته بود و سیگار می کشید. از جا بلند شد و با او دست داد.
«خانمتون از بیمارستان زنگ زد، مادرتون حالش خوب نیست.»
دلش تو ریخت. چند روز پیش مادر سکته کرده بود و او را به بیمارستان برده بودند. عصرها از دانشکده یک راست می رفت بیمارستان و پیش مادر می ماند تا خاله می آمد. صبح ها ترانه بالای سر مادر می ماند، مادر هنوز به هوش نیامده بود. از اتاق که بیرون آمد، راننده جلو در ایستاده بود. سوار ماشین شد. ماشین که راه افتاد، فرشید از کلاس بیرون آمد و به دنبالش بچه ها از کلاس بیرون ریختند. ماشین از جلو آن ها گذشت. فرشید ایستاده بود و به او نگاه می کرد. از دانشکده بیرون آمدند و میان ماشین ها توی خیابان افتادند.
تکیه داده بود به پشتی صندلی و سرش می گشت. چی شده؟ برای چی ترانه زنگ زده؟ حال مادر بد شده؟ ماشین می رفت. درخت ها می رفتند، مغازه ها و خانه ها می رفتند، پیاده روها با آدم ها می رفتند، همه چیز داشت می رفت. مادر رفته؟
از کنار کامیونی گذشتند. گوسفندی سرش میان میله ها گیر کرده بود و گوسفندهای دیگر با چشم های قی کرده به او نگاه می کردند. پلیسی دستش را بالا آورد و ماشین ها ایستادند. آمبولانسی بوق کشید و رفت. صدایش در گوش های او پیچید و دور شد. رئیس نخواسته بود چیزی به او بگوید؟
«خانمتون گفت زودتر خودتونو...»
پشت چراغ قرمز ایستادند.
«آقا جواد نمی شه از خیابون های فرعی بری که زودتر برسیم؟»
«اون هم گرفتاری دیگه ای داره استاد. اگه یه تصادفی بشه، موندیم، هفته پیش، رئیسو از خیابون های فرعی می بردم خونه اش، یه تصادف شد و یه ساعت دیرتر از همیشه رسیدیم.»
ماشین می رفت، درخت ها می رفتند و مغازه ها می رفتند و پیاده رو ها با آدم ها می رفتند... مادر؟
«چه شلوغه امروز.»
«استاد، می رسیم، چیزی نمونده.»
دوباره تکیه داد به پشتی. چراغ قرمز شد. زنی چادری که دست پسر کوچکی را گرفته بود، آمد از جلو ماشین گذشت. کیف سیاهی به دست پسرک بود.
«بیا ببین چی برات خریدم کمال.»
مادر جلو در کوچه ایستاده بود و دست هایش را پشت سرش برده بود. جلو دوید.
«چیه؟»
دست مادر با کیف بالا رفت.
«بهت گفته بودم برات یه کیف خوب و قشنگ می خرم.»
کیف را از دست او گرفت.
«ازش خوشت می آد؟»
در کیف را باز کرد. چند تا خانه داشت. خنده اش در آمد.
«از کیف فرشید بهتره. سه تا خونه داره.»
«بهت گفته بودم هر وقت بخوای بری مدرسه، خودم برات یه کیف خوب می خرم.»
«بابام نمی خواد من درس بخونم. دیروز می گفت چند کلاس که درس خوندی، با خودم می برمت سر دکون.»
«به بابات نگاه نکن. درستو تموم کن مادر.»
«تموم می کنم، می خوام مثه آقا یمین معلم شم.»
باز صدای بوق آمد. نعش کشی آمد. ماشین ها کنار کشیدند و نعش کش گذشت. ماشین های گل زده ای پشت سرش بودند.
«انگار خبری شده استاد.»
«تو این مملکت هیچ خبری نیست جز مرده و مرده کشی.»
راننده سرش را بیرون برد.
«چی شده؟»
سرش برگشت.
«گفتم که. رئیس زندونو کشتن.»
آمبولانس دیگری آمد و بوق کشید و رفت. به پشتی تکیه داد و چشم هایش را بست.
فرشید گریه می کرد. صدای قرآن بلند بود. گورکن خاک را بالا می ریخت. زن ها و مردها دور گور جمع شده بودند. بنفشه، خواهر فرشید تو سرش می زد و «مادر...مادر» می کرد. دست انداخت زیر بازوی فرشید و او را از روی خاک بلند کرد. ضجه ها تو گوشش پیچیده بود. آن طرف تر، زنی جیغ می کشید.
«اینا پسرمو کشتن.»

دو: پشت شیشه

پشت شیشه اتاق سی سی یو ایستاد و به صورت بی خون و پریده رنگ مادر نگاه کرد. ترانه در کنار او ایستاده بود.
«تو برو خونه، من هستم.»
«کی آوردنش این جا؟»
«بعدازظهر. تو برو خونه، تو یخچال غذا هست.»
نگاهش خیره شد به همسرش.
«اگه...»
صدایش لرزید.
«بهت زنگ می زنم. فایده این جا موندنت چیه؟»
«آخه...»
«آخه چی؟ برو دیگه.»
او را هل داد و تا کنار پله ها همراهش آمد.
«مواظب خودت باش. با اون قلبت.»
«بابا کجاست؟»
«پیش پای تو رفت مسجد نماز بخونه.»
پله ها را یکی یکی پشت سر گذاشت. دستش را به نرده ها گرفته بود و صدای بلندگوها توی گوشش بود: «دکتر رحمانی به اطلاعات»، «دکتر نیاکی به اطلاعات». زن ها و مردها در راهروها می آمدند و می رفتند. سالن پر از ملاقات کننده ها بود. وقت ملاقات گذشته بود. دسته دسته بیرون می رفتند. بوی دارو مشامش را پر کرده بود. پاهایش او را به جلو می برد. نگاهش رو صورت ها می گشت. پسر جوانی داشت گریه می کرد.
«مادربزرگ... مادربزرگ...»
در میان زن ها و مردها به طرف در رفت. بیرون، جلو در بزرگ ایستاد و به برگ درخت ها که زرد شده بودند، نگاه کرد. ابرهای سیاه آسمان را گرفته بودند. باد سرد به صورتش خورد. لبه بارانیش را بالا کشید و از حیاط بیمارستان بیرون آمد.
«ریه هاش چرک کرده.»
«دکتر خوب می شه؟»
«ما کار خودمونو کردیم، باید جواب بده.»
درخت ها ایستاده بودند، خانه ها ایستاده بودند. آمبولانسی آمد و از جلو او گذشت.

نظرات کاربران درباره کتاب مادر، عشق و دیگر هیچ