فیدیبو نماینده قانونی خانه خرد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باور ها و پرسش‌ها

کتاب باور ها و پرسش‌ها
جستارهایی در کلام جدید

نسخه الکترونیک کتاب باور ها و پرسش‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب باور ها و پرسش‌ها

آدمی در سیر تکامل عقلانی خویش همواره به پرسش هایی در باب اعتقادات و باورهای موجود در محیطش می‌رسد که او را نسبت به آنچه تا حال بر آن بوده است، دچار تردید می‌کند. این لخظات از حساسیت بسیار برخوردارند و نقشی تعیین کننده در آینده‌ی زندگی شخص ایفا می‌کنند. اگر این پرسش‌ها به درستی کاویده و سپس پاسخ داده شود، باورهایی صحیح، منطقی و مطمئن را در پی خواهد داشت. این اعتقاد راسخ و خردمندانه شخص را در تندباد حوادث زندگی از تزلزل در ایمان محفوظ نگه می‌دارد و به او امکان سلوکی حکیمانه ارزانی می‌کند.
مجموعه‌ی حاضر که شامل هشت گفتار و یک نوشتار است،همگی به مباحثی می‌پردازد که با عقاید و باورهای امروز ما سر و کار دارد.

ادامه...
  • ناشر خانه خرد
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب باور ها و پرسش‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گفتار اول: مکتب حسین و فرهیختگان

مقدمه

پرچم های حسینی در جای جای شهرها پیدا شد و خیمه های ذکر حسین در گوشه و کنار شهر و روستا سر بیرون آورد. دبستان حسین، مکتب حسین بار دیگر به روی مشتاقان گشوده شد، تا بیایند و از این معلم بزرگ بشریت درس تازه ای بیاموزند. حرکت حسین یک مکتب تمام عیار، یک مدرسه کامل و یک فرهنگ متکامل است. ولی سهم هر کسی از این مکتب به اندازه ی توانایی و قابلیت خود او خواهد بود؛ برخی سهمی اندک و شاید هیچ و برخی دیگر سهمی فراوان. در این میان، فرهیختگان و دانشوران می بایست سهمی وافر داشته باشند. اینان که از علم و آگاهی و معرفت بیشتری برخوردارند باید در دبستان حسین، گوی سبقت از دیگران بربایند. به این مناسبت جا دارد در شب های عزای حسینی به کنکاش و مشورت و کاوش و تحقیق در باب ریشه های اندیشه های اسلامی بپردازیم و تلاش کنیم دانش و معرفت خویش را نسبت به جهان بینی دینی تعمیق و گسترش دهیم.

دین

دین در بحث ما، نه از نگاه جامعه شناختی، به عنوان یک نهاد اجتماعی که شامل مجموعه ای گسترده از اعتقادات و آئین ها است بلکه در یک دایره ی محدود و برای اشاره به ادیان الهی به کار برده می شود. بنابراین، وقتی ما سخن از دین می گوییم مقصودمان اموری مانند بودیسم یا آئین کنفوسیوس نیست و این گونه امور از دایره ی دین به اصطلاحی که ما از آن سخن می گوییم، خارج است.(۲) البته پیام آوران این گونه عقاید، مانند بودا و کنفوسیوس، هیچ یک ادعای پیامبری و دعوت مردم برای پرستش یک خالق و یک معبود را نداشتند، بلکه آئین بودا و کنفوسیوس بیش از این که یک دین به معنای واقعی کلمه باشند، یک نحله ی فلسفی و یک شیوه ی اندیشه است. بودا و کنفوسیوس در برابر جریان غالب اندیشه های هندویی که مردم را به پرستش بسیاری از مظاهر طبیعی و دست ساخته های بشر ترویج می کرد، قیام کردند و مردم را از پرستش این گونه امور بازداشتند. آنها مردم را دعوت کردند تا به خود برگردند، بیاندیشند، تامل و تفکر کنند و عمل خویش را پاکیزه و منزه سازند. بنابراین، آنها نیامدند تا شیوه ی خاصی از عبادت یا معبود خاصی را به مردم معرفی کنند. بلکه تلاششان این بود تا در مقابل جریان انحرافی عبادت هندویی مسیری را که به گمانشان صحیح بود، به مردم معرفی کنند، هرچند در ادامه خود اینها مورد پرستش واقع شدند و بودا و بلکه مجسمه های بودا و مجسمه های دیگر، همه و همه مورد احترام و کرنش و پرستش قرار گرفت و درواقع بودیسم و آئین کنفوسیوس از مسیر اصلی راهنمایی های بودا و کنفوسیوس بسیار منحرف شد. بنابراین نه بودا و نه کنفوسیوس هیچ یک خود را به عنوان پیامبرانی الهی که از طرف خداوند مامور هدایت مردم شده باشند، معرفی نکردند و به هر حال، این گونه اندیشه ها از بحث ما خارج است.
مقصود از دین در این گفتار ادیان الهی است. دین عبارت است از مجموعه هدایت های الهی که توسط انبیا و از طریق وحی به مردم رسیده است. پرسش این است که چرا خداوند تبارک و تعالی دین را برای مردم به ارمغان فرستاد؟ در اینجا می بایست نگاهی به زمینه های اندیشه ی دینی کنیم و سپس بحث را در باب دین ادامه دهیم.

فطری بودن دین

باور ما این است که انسان موجودی خداخواه است و فطرت آدمی فطرتی الهی است: «فطرت الله التی فطرالناس علیها».(۳) بنابراین، پیدایش ظهور ادیان همگام و همراه با فطرت آدمیان بوده است.
گاه گفته می شود که فطری بودن دین امری صرفاً تعبدی است و هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد، از سوی دیگر بر فرض پذیرش فطری بودن دین به عنوان یک امر تعبدی اینچنین ادعا می شود که اگر دین فطری است و همواره آدمیان فطرتی دینی و الهی دارند می بایست اکثریت مردمان برحق باشند و آنچه که به آن اعتقاد دارند، اعتقاد صحیحی باشد. می گویند: حکم به کفر اکثریت مردم راندن و این فرض که اکثر آدمیان پشت به حق کرده باشند، با مبانی اندیشه های دینی منافات قطعی دارد!(۴) آیا به راستی فطری بودن توحید و خداشناسی امری بدون دلیل، بدون برهان، بدون شاهد و استدلال است؟ و آیا فطری بودن توحید نتیجه ای اینچنین دارد که هرکس هر اعتقاد و آئینی که داشت، چون در مسیر فطرت خود گام برداشته و به اقتضای فطرت خویش این آئین را برگزیده، بنابراین برحق است؟ یا لااقل اکثریت برحقند و تعداد محدود و معدودی هستند که می توان آنها را ناحق نامید؟
نسبت به پرسش اول که آیا فطری بودن دین امری فاقد دلیل است باید بگوییم ما بر فطری بودن دین ادله ای داریم که می توانیم به چهار دلیل عمده ی آن اشاره کنیم.
دلیل اول دلیل نقلی، تعبدی و قرآنی است و آن همان آیه ای است که در بالا ذکر کردیم. خداوند تبارک و تعالی فطرت آدمیان را فطرتی الهی معرفی می کند و آدمیان را مفطور بر این فطرت الهی می داند و ما به حسب اعتقادمان به حقانیت اسلام و قرآن این سخن قرآن را می پذیریم. اگر دلیل منحصر در همین آیه بود، در این صورت جا داشت گفته شود: ادعای فطری بودن توحید امری نیست که بتوان بر آن برهان عقلی استواری تدارک دید (همان ادعایی که کردند) اما دلیل منحصر در این آیه نیست، ما دلیل فلسفی هم براین مطلب داریم. در مباحث فلسفی توضیح داده شده است که بشر موجودی دوبعدی است مرکب از جسم و روان. جسم آدمی امری مادی و روح انسان امری مجرد و غیرمادی است. ادله ی تجرد روح فراوانند و ما الان درصدد بیان این ادله نیستیم، تنها به این نکته اشاره می کنیم که چگونه می توان از نگاه فلسفی دلیلی بر فطری بودن توحید اقامه کرد. نفس که امری مجرد است کمالی می طلبد، کمال نفس از قبیل امور مادی نیست، چراکه امور مادی در مرتبه ای نازلتر از امور غیرمادی قرار دارند و هیچ گاه یک امر غیر مادی با رسیدن به یک مادیت کمال نمی یابد، بلکه باید پذیرفت تنزل پیدا می کند. بنابراین، روح انسان و نفس آدمی که موجودی مجرد است در پی کمالی است که آن کمال مجرد و در مرتبه ای بالاتر از خود نفس باشد. اگر مراتب عالم را در فلسفه ی از دیدگاه فلسفه متعالی صدرایی نگاهی کنیم، عالم تصویری اینچنین خواهد داشت: بر قله ی وجود، واجب الوجود، خداوند تبارک و تعالی، قرار گرفته و از آنجا که به سمت دره ی هستی حرکت کنیم، دائم از تجرد کاسته می شود. بعد از عالم ذات الهی، عالم اسما و صفات و سپس عالم عقل و عالم مثال و پس از آن عالم ماده قرار می گیرد. ذات اقدس الهی مجرد است کمال تجرد، بی نیاز است نهایت بی نیازی، فوق ما لایتناهی بما لایتناهی، بالاتر از نامتناهی است به اندازه ی نامتناهی. عالم اسما و صفات هم مجردند اما بین آنها مرزی است، صفات در عین حال که متحد با ذاتند، با یکدیگر تفاوت معنایی و مفهومی دارند. عالم عقل هم در ذات و هم در عمل مجرد است، در عالم مثال تجرد هست خود ماده نیست هرچند عوارض ماده وجود دارد، و در عالم ماده امور مادی قرار دارد. نفس موجودی است که در ذات خود مجرد، و در عمل و کار مادی است. نفس، مادامی که در این بدن است برای کار، برای دیدن، شنیدن و حرکت کردن به ابزار مادی نیاز دارد. این نفس در جستجوی کمال است. کمال او باید امری مجرد باشد. قله ی این کمال کجاست که نفس آن قله را نشانه گرفته و همه موجودات به سمت آن قله و غایت حرکت می کنند؟ آن قله الله تبارک و تعالی است. پس نفس در پی کمال، در جستجوی غایت غایی خود، یعنی خداوند تبارک و تعالی، است و این همان است که، آیه ی «انالله و انا الیه راجعون»(۵) به آن اشاره می کند، ما از خداییم، خدا این عالم را خلق کرد و ما به سوی او بازمی گردیم، ما در جستجوی او هستیم، کششی ما را به سمت او می کشد و جذبه ای ما را جذب او می کند. این مطلب، حاصل اندیشه ی فلسفی در حکمت متعالیه است. البته ممکن است کسی بگوید: از کجا معلوم که انسان روحی دارد و جسمی، از کجا معلوم که روح امری مجرد است و از کجا معلوم که عالم چنین مراتبی دارد؟ ولی اینها سوالاتی است که می بایست پاسخ آنها را در مباحث حکمت متعالیه جستجو نمود و کسانی که خود با «نهاد ناآرام جهان» آشنا هستند و از حکمت متعالیه سخن می رانند باید با این مطالب آشنا باشند. بنابراین، ما برهان عقلی و دلیل فلسفی هم بر فطری بودن توحید داریم.
از سوی دیگر دلیل تاریخی نیز داریم. اگر تاریخ تمدن بشری را تورقی کنیم، خواهیم دید که حیات آدمی همواره مشحون از اندیشه ی دینی بوده است، تاریخ تمدن بشر تاریخی است دینی. از اولین مانده های تاریخی بشر، بوی تدین و اعتقاد به دین برمی خیزد. بنابراین، آدمیان در درون فطرت خویش گرایشی به دین دارند و تاریخ شاهد صادقی بر این مدعی است.
افزون بر دلیل قرآنی و برهانی و تاریخی، دلیل روان شناختی نیز در این زمینه وجود دارد. دست آوردهای روان شناسی ثابت کرده است که روح و روان آدمی در پرتو اعتقاد دینی به آرامش می رسد. این آرامش در پرتو اعتقاد دینی، نشان از ملائمت و هماهنگی اعتقاد دینی با روح و روان آدمی دارد. چیزی که ملائم طبیعت یک وجود نیست، هرگز نمی تواند باعث آرامش او شود. نمی توان دست خویش را در زیر جریان آب داغ گرفت و انتظار آرامش و لذت داشت. در چیزی لذت برای یک وجود حاصل می شود که هماهنگ و مانوس و همراه با اوست. اگر روح آدمی در پرتو اعتقاد دینی به آرامش و بهجت می رسد این کاشف از آن است که روح، ذات و فطرتی الهی و خدایی و فطرتی دین خواه دارد. پس فطری بودن دین افزون بر دلیل تعبدی و قرآنی دلیل برهانی، تاریخی و روان شناختی نیز دارد و اگر دقت کنیم شاید بتوان به فهرست این ادله، دلائل دیگری از گونه و شیوه های دیگر افزود.

حقانیت عقاید

در اینجا پرسش دیگری مطرح می شود: آیا فطری بودن دین به این معناست که هر اعتقاد و آئینی که بشر برگزیند، از این باب که این اعتقاد مقتضای فطرت او بوده اعتقادی حق، سزاوار و بجاست و نمی توان حکم کرد که اکثریت مردم بر کفرند و اگر چنین حکمی کنیم با مبانی اندیشه ی دینی منافات قطعی دارد؟
دقت کنید، فطری بودن دین به این معناست که بشر کشش و گرایشی به سمت دین دارد، در جستجوی دین و خداست. ولی به این معنا نیست که هرچه در این جستجو می یابد حتماً دین واقعی و خداست. بلکه مراد این است که او در تلاش یافتن خدا و دین حق می باشد، هرچند چه بسا غیرخدا را به جای خدا و غیر دین را به جای دین و غیرحق را به جای حق بپذیرد و به تعبیر اصطلاحی در مصداق دین و خدا و حق اشتباه می کند و این همان است که امام راحل علیها السلام به آن اشاره فرمودند(۶): هرکه هرچه می کند در جستجوی خداست. آن کس که به دنبال علم است، به دنبال علمی است که هیچ جهلی در آن نباشد، لیکن علمی که هیچ جهلی در آن نیست، خداست، علم مطلق است. و کسی که به دنبال قدرت است در جستجوی قدرتی است که هیچ ضعف و ناتوانی و محدودیتی در آن نباشد و قدرتی که هیچ ضعفی در آن نیست قدرت مطلق، یعنی خداست، و کسی که به دنبال هر چیزی است درواقع بدنبال چیزی است که از شائبه ی ضعف و فتور و ناتوانی و نقص بری باشد، پس همگان به دنبال کمال مطلقند. اما این نگاه عارفانه امام علیها السلام به این معنا نیست که پس هر که هرچه می یابد و هرچه می کند حق است، هر اعتقادی دارد، حق است، هیچ کس کافر نیست و همگان برحقند. ایشان فرمود: سفاک ترین سفاکان، چنگیزو هیتلر، هم به دنبال خدا بودند. اما مراد این نیست که عمل چنگیز و عمل هیتلر عملی حق، روا و پسندیده است. بلکه مقصود این است که چون بشر دور افتاد از زادگاه خویش در جستجوی بازگشت به اصل خود است.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

اما چه بسا در این جستجو گرفتار خطا و اشتباه شود. انبیا آمدند تا بشر را به راه درست هدایت کنند. آمدند تا این فطرت را در مسیر صحیح راهنمایی کنند. فطرت بسان موتوری است که انسان را به حرکت درمی آورد. بسان نیرویی است که او را به جنبش وادار می کند. اگر این حرکت و جنبش در مسیر صحیح باشد، با هر گامی انسان به حق نزدیکتر خواهد شد و اگر در مسیر باطل قرار گیرد با هر گامی از حق دورتر خواهد شد، از این روی فرمود «و ما یعدکم الشیطان الا غروراً»(۷).
انبیا آمدند تا بشر را به مسیر فطرت هدایت کنند و اگر گفته شود هرکه هرچه می کند حق است چون مقتضای فطرت اوست. این دیگر کارنامه ی کامیابی برای پیامبران نخواهد بود و کار پیامبران هیچ فایده و سودی نخواهد داشت. چون اگر آنها هم نبودند، این بشر به فطرت خویش راهی برمی گزید و راهی که گزیده بود براساس این پندار، حق بود. انبیا به مردم فطرت الهی نداده اند، فطرت قبل از آمدن انبیا در مردم بود. بنابراین، اگر پذیرفته شود که عمل به مقتضای فطرت مساوی است با حق بودن عمل، و نمی توان کفر در حرکت فطری یافت، باید گفت که انبیا کاری نکرده اند. انبیا کارنامه ای ندارند. ریشه در آب نیست. بلکه آب در بنیان کار انبیا بسته شده و آب هرچه را انبیا نگاشته اند شسته و برده است. چیزی در کارنامه ی آنها باقی نگذاشته است.
پس از یک سو فطری بودن امری است که می توان بر آن دلیل قرآنی، برهانی، تاریخی و روانشناختی اقامه کرد و از سوی دیگر فطری بودن به این معنا نیست که هرکه هرچه برمی گزیند و به هر آئین و اعتقادی سرمی نهد، حق است. بلکه مقصود از فطری بودن این است که بشر جذبه و گرایشی به سمت حق دارد، هرچند ممکن است توانایی یافتن آن حق را نداشته باشد. ممکن است دریافتن حق خطا کند. اینجاست که جایگاه انبیا روشن می شود، انبیا در چنین بستری دین را برای مردم به ارمغان آورده اند. البته ناگفته نماند که خداوند تبارک و تعالی افزون بر فطرت به بشر چیز دیگری نیز ارزانی کرده که کمک و ابزاری برای یافتن حق و مسیر صحیح باشد و آن عقل آدمی و رسول باطنی است(۸) پس انبیا در فضایی که عقل و فطرت وجود داشت، آمدند تا این فطرت به مسیر حق هدایت شود. ما در مجال دیگر به سخن در باب عقل می پردازیم و توضیح می دهیم که یکی از اهداف آمدن انبیا تعلیم آن چیزی بود که ما راهی برای یافتن آن از طریق عقل نداشتیم؛ «علمّکم ما لم تکونوا تعلمون».(۹) یعنی برای این که بشر بتواند تمامی حق را بیابد، عقل به تنهایی کافی نبود. برای همین انبیا آمدند تا بشر را به سرچشمه های حقیقت هدایت کنند.

تعدد ادیان

خوب چرا ادیان متعدد شدند؟ آیا حق متعدد است؟ اگر حق یکی است چرا ادیان الهی متعددند؟ تعدد و تکثر ادیان از چه روست؟ برای یافتن پاسخ این پرسش می بایست به این نکته توجه کرد که هر دینی با دو محدودیت و یک خطر روبروست. یک محدودیت در ناحیه پیام آور و رسول آن دین و محدودیت دیگر در ناحیه مخاطبین و یک خطر، خطر تحریف و تغییر مسیرآن.
محدودیت در ناحیه رسول و پیام آور: رسولان الهی با توفیق و هدایت ربّانی و از مسیر اختیار به جایی رسیده بودند که حقیقت را می دیدند. حقیقت مشهود آنها به اندازه ای بود که در مسیر آن ارتقا پیدا کرده و از پلکان معارف بالا رفته بودند. هرکس به هر پله ای که رسیده بود به اندازه ای که آن درجه و مرتبه به او اجازه می داد می توانست حقیقت را ببیند و توانایی این را نداشت که مراتب بالاتر را ادراک کند. این محدودیت، محدودیت انبیا در تلقی وحی و دریافت حقیقت بود.
محدودیت در ناحیه مخاطبین: مخاطبین به اندازه ی دانش و فرهنگ و معرفتشان توانایی ادراک و پذیرش حقیقت را داشتند و انبیا نمی توانستند افزون تر از آنچه که مخاطبینشان توانایی فهم آن را داشتند، حقیقتی را بیان کنند و به همین نکته اشارت است که فرمود: «اِنّا معاشر الانبیاء اُمِرنا ان نکلّم الناس علی قدر عقولهم»(۱۰)؛ ما انبیا مامور شدیم که با مردم به اندازه ی عقلشان سخن بگوییم. بنابراین، چه بسا یک نبی به دلیل محدودیت مخاطبین نمی توانست آن پیام الهی را در همان بلندایی که خود یافته بود، به مردمان منتقل کند. این دو محدودیت باعث می شد که هر دینی، حدّ و مرزی از حقیقت را در بربگیرد.
از سوی دیگر خطری هم وجود داشت، خطر تحریف. هر دین، ابتدا با انکار منکران مواجه می شد. پس از اقامه ی معجزات و ارائه ی ادله، عده ای به دین می گرویدند. بر تعداد پیروان افزوده می شد و کم کم جمعی پیرو این آئین پیدا می شدند. پس از زمانی پیامبر آن دین از میان مردم رخت برمی بست. با رفتن او باب تفسیرها و برداشت ها گشوده می شد و چه بسا در مسیر این برداشت ها و تفسیرها اندیشه و پیام های اصلی دین از یاد می رفت و کم کم چهره ی دین مسخ و حقایق دینی پوشیده می شد. اینجا بود که پس از گذشت زمانی پیامبر دیگری برانگیخته می شد. پیام آور جدید دو کار می کرد: کار اوّل تکمیل دین قبلی و بیان حقایقی بود که دین گذشته به دلیل محدودیت پیامبر، یا محدودیت مخاطبین نتوانسته بود آن را بیان کند؛ یا از آن روی که این پیامبر جدید مرتبه ای بالاتر داشت و یا به دلیل این که مردمان او دارای توانی بیشتر و فرهنگی بالاتر برای درک حقایق دیگر بودند. کار دومی که پیامبر تازه می کرد پالایش دین گذشته از تحریفات و انحرافات بود. بنابراین، هر دین نسبت به دین قبلی از یکسو تکمیل کننده و از سوی دیگر تصحیح کننده بود. در واقع دین جدید تکمیل و تصحیح دین گذشته بود. البته چه بسا در بین دو پیامبری که هر یک دینی برای مردم می آوردند پیامبرانی هم پیدا می شدند که صرفاً همان دین قبلی را با همان محدودیتش بیان می کردند و وظیفه ی جلوگیری از تحریفات را برعهده داشتند.

دین خاتم

این داستان تکامل ادیان و تصحیح به کجا منتهی می شود و به کجا باید ختم گردد؟ اگر به نگاه عقل بنگریم می بینیم این داستان می بایست در دینی خاتمه یابد که آن دین نه در ناحیه پیامبرش و نه در ناحیه مخاطبینش محدودیتی نداشته باشد و بتواند بالاترین مرتبه حقیقت و همه آنچه را که بشر برای سعادت واقعی به آن نیاز دارد، بیان کند و از سوی دیگر مصون از تحریف و تغییر و دگرگونی باشد.
دین اسلام خود را به عنوان دین خاتم معرفی کرد. خداوند تبارک و تعالی در سوره احزاب فرمود: «ماکان محمدٌصلی الله علیه وآله ابا احدمن رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین»(۱۱)؛ پیامبر پدر هیچ یک از مردان شما نیست، بلکه رسول خدا و خاتم پیامبران الهی است. روایات فراوانی داریم که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله خود را به عنوان آخرین پیامبر معرفی می کند. در احادیث بسیاری آمده است که حضرت به علی علیه السلام فرمودند: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی»(۱۲) و این مضمون که پیامبری بعد از پیامبر اسلام نیست در روایات بحدی فراوان است که مرحوم میرحامد حسین در عبقات مجلدی را در این باب فراهم آورده و روایاتی که این مطلب را بیان کرده اند، جمع نموده است. پیامبران دیگر هر یک آمدن پیامبری را بشارت داده بودند و این تنها پیامبر اسلام است که خود را به عنوان آخرین پیامبر معرفی می کند. بنابراین خاتمیت دین اسلام، از امور مسلّم اعتقادی اسلام محسوب می شود و همه فرق و مذاهب اسلامی، چه مومن و چه غیر مومن، در این امر با یکدیگر متفقند.
اینجا گفته اند خاتمیت دو لازمه دارد، لازمه و رکن نخست این است که خود دین واجد ویژگی هایی باشد که آن را ماندنی کند، آنهم ماندگاری جاودانه، دیگر این که در آدمیان تحولی پدید آمده باشد که دین را بتوانند نگه دارند، از آن صیانت کنند و از آسیب و آفت و تحریف مصون دارند. شرط ماندگاری هر نعمتی این است که هم خود نعمت ماندگار باشد و هم میهمانی که بر سر سفره این نعمت نشسته است، قدرشناس و حق گذار باشد و از این نتیجه گرفته اند که چون خاتم بودن دین اسلام ضروری دین ماست افزون بر این که می بایست خود دین ماندگار و جاودانی باشد، مردم هم باید به گونه ای شده باشند که لااقل اکثریت، توانایی حفظ دین را داشته باشند، و اگر چنین نباشد این دین گرفتار تحریف و تغییر خواهد شد.(۱۳)
سوال این است که خاتمیت چه خصلت هایی را در دین اقتضا می کند؟ جواب دادیم دو خصلت: یکی کمال و دیگری مصونیت از تحریف. سخن از کمال دین را به گفتاری دیگر وامی نهیم و تنها اشاره به مصونیت دین از تحریف می کنیم. برای این که اسلام مصون از تحریف بماند. دو عامل و دو عنصر در اسلام دست به دست هم دادند، عنصر اول این که منبع اصلی دین ما، یعنی قرآن، مصون و محفوظ از تحریف است و مطلب دوم این که شیوه ای برای بهره برداری از منابع اسلامی توسط خود حضرت رسول صلی الله علیه وآله و امامان معصوم علیهم السلام پایه گذاری شده که این شیوه امکان فهم صحیح از آموزه های دینی را در پرتو منابع اسلامی فراهم می کند. اما این که قرآن مصون و محفوظ از تحریف است مطلبی است که هم خود قرآن بر آن شهادت داده است: «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون»(۱۴) و هم تاریخ جمع قرآن و تواتر آن بیانگر این حقیقت است که آنچه امروز به نام قرآن در بین مسلمین وجود دارد، همان است که در گذشته تا زمان صدر اسلام و در روزگار رسول اکرم صلی الله علیه وآله در بین مسلمانان وجود داشته است و این همان است که بر قلب مبارک حضرت صلی الله علیه وآله نازل شده و کلمات و ترکیبات و الفاظ و معانی قرآن، همه و همه وحیانی است.(۱۵) بنابراین منبع اصلی دین در اسلام که همان است مصون و محفوظ از تحریف است. نکته دومی که برای مصونیت اسلام از تحریف در دین تعبیه شده روش خاصی است که برای بهره برداری از منابع توسط حضرت رسول و ائمه علیهم السلام پایه گذاری شده این نکته، یعنی روش، امری است که چندان مورد توجه محققین قرار نگرفته، هرچند در بعضی از کلمات اشاره ای گذرا به آن شده است. امام راحل قدس سره ما را به فقه جواهری و فقه سنتی(۱۶) دعوت می کردند. فقه جواهری و فقه سنتی یک مفاد و یک محتوی نیست، یک شیوه و روش است. جواهرالکلام کتابی مشبع و مفصل در ۴۲ مجلد در ابواب مختلف فقهی است که توسط فقیه بزرگوار شیخ حسن نجفی قدس سره بیش از ۱۵۰ سال قبل تالیف شده است. این که امام تعبیر می فرمودند به فقه جواهری مقصودشان فتاوای مرحوم نجفی در کتاب جواهر، یعنی فتاوای صاحب جواهر، نبود؛ خود امام بسیاری از این فتاوی را نپذیرفتند، بلکه درواقع این تعبیر، اشاره و رمزی بود به شیوه ای که در بین فقیهان ما از گذشته تا حال برای درک مفاهیم اسلام در ساحت فروع وجود داشته و این شیوه شیوه ای است که امامان معصوم علیهم السلام پایه گذار آن بودند و درواقع آنها این روش را تاسیس کردند، اساس و پایه ی این روش توسط خود معصومان علیهم السلام نهاده شده است. بعد اصحابشان و سپس شاگردان اصحاب و علما نسل به نسل این روش را توسعه داده و تکمیل کرده اند. این روش، این امکان را ایجاد می کند که هرکس در هر روزگاری بتواند با اطلاع و آگاهی از آن و با مراجعه به منابع اسلامی، اسلام ناب ب خالص، بی پیرایه و بدون تحریف را تشخیص و مسیر روشن الهی را از سایر مسیرهای گمراهی تمیز دهد. بنابراین، اسلام عزیز در پرتو مصونیت منبع اصلی و شیوه ی تفسیری آن توانسته است از هرگونه تحریف و تغییری مبرّی باشد.
اما آیا این درست است که مقتضای خاتمیت این است که مردمان توانایی نگهداری دین را داشته باشند و جلوی تحریف دین را بگیرند؟ بدون شک خود دین می بایست خصلت ها و عناصری داشته باشد که آن را از تحریف مصون سازد، اما اگر این بود که به راستی مردمان می بایست چنین خصلتی داشته باشند، نتیجه ی منطقی چنین سخنی این بود که باید اکثریت مردمان تصویری صحیح از اسلام در ذهنشان باشد؛ یعنی اکثریت مردمان پیروان اسلام ناب باشند. در حالی که اگر ما نگاهی، ولو گذرا، به تاریخ گذشته و زمانه ی خویش بیفکنیم، خواهیم دید که از زمان نزول قرآن تا امروز، هیچ گاه اکثریت مردم دنیا برداشت صحیحی از اسلام نداشته اند. اسلام ناب حتی در برهه ای از زمان بر اکثریت جهان حکمفرما نبوده است. الان در زمان خودمان ما به چشم می بینیم که اکثریت مردم حتی مسلمان نیستند و اکثریت مسلمانان تصویر صحیحی از دین در ذهن ندارند، چگونه ادعا می کنیم که مقتضای خاتمیت این است که مردم، این دین را از تحریف و تغییر مصون و محفوظ نگه دارند!؟ چرا مفاهیم اساسی دینی را در قالبی ناصحیح ارائه می کنیم و نتایجی نادرست می گیریم و زمینه را برای شک و تردید نسبت به این مفاهیم ایجاد می کنیم؟ وقتی گفتیم که خاتمیت چنین مقتضایی دارد که مردم دین را از تحریف و تغییر، مصون و محفوظ نگه دارند و جوان ما دید که مردم چنین نمی کنند و وضعیت آن گونه که اینجا گفته شده، نیست، در خاتمیت شک می کند. چرا دقت نمی کنیم که واقعاً مفاهیم اصیل اسلامی چه معنایی دارند؟ خاتمیت به چه معنایی است؟ چه خصلت هایی را در دین و چه ویژگی هایی را در مردمان می طلبد؟ چرا این گونه از مقدماتی صحیح نتایجی باطل می گیریم؟ چرا مسیر منطق، مسیر حکمت، مسیر استدلال صحیح، مسیر تعقل روشن را گل آلود، تاریک و آلوده می کنیم؟
خلاصه ی سخن آن که بشر به فطرت خود خداجوی است. اما این فطرت کافی نیست تا هر چه که برمی گزیند و هر آئینی که به آن اعتقاد دارد، حق باشد. بلکه این فطرت گرایشی است که می بایست در پرتو بصیرت به راه راست هدایت شود و خداوند افزون بر عقل که پیامبر درونی است، پیامبران بیرونی را برای ما فرستاد تا آنچه را که عقل نمی تواند ادراک کند، برای ما تبیین نماید. این پیامبران آمدند تا راه روشن هدایت را به ما نشان دهند و هر یک با دو محدودیت و یک خطر مواجه بودند، محدودیت در خود پیامبر، محدودیت در مخاطبان و خطر تحریف. داستان آمدن انبیا در ارسال پیامبری که در قله معرفت قرار داشت خاتمه پیدا کرد. ساربان بود، ساربان انبیا و انبیا خود ساربان مردمان؛ انبیا امام امتشان بودند و او امام انبیا. از سوی دیگر زمینه ی فهم در بین مردم پیدا شده بود، یعنی مردم، لااقل بعضی از آنها، این آمادگی را پیدا کرده بودند که معارف بلند الهی را در همان بلندای آن معرفت بیابند. با از بین رفتن این دو محدودیت، اسلام توانست تمام پیام خود، یعنی تمام هدایت الهی، را که بخشی از آن را ادیان گذشته بیان کرده بودند، ارائه نماید و درواقع دین کامل و دین خاتم باشد(۱۷) از سوی دیگر، باید دین خاتم مصون و محفوظ از تحریف باشد و در اسلام این مصونیت از تحریف، در پرتو دو عامل محقق می یابد: ا. مصونیت منبع اصلی و ب. پایه گذاری روشی که آن روش امکان فهم اصیل دین در هر روزگاری را برای هر کسی که با آن روش آشنا شود و با آن روش به منابع مراجعه کند، فراهم نماید. از طریق این روش و آن منبع مصونیت از تحریف در اسلام تامین شده و خاتمیت در پرتو خصلت هایی که در خود دین نهفته، تحقق پیدا کرده است. در آینده خواهیم گفت: آیا خاتمیت ارتباط به فکر و فرهنگ و معرفت مردم روزگار دین خاتم و بعد از آن دارد، یا خیر؟ اما معنای خاتمیت این نیست که اکثریت مردمان به جایی رسیده اند که خود، دین را از تغییر و تحریف مصون نگه دارند، یعنی اکثریت مردم برداشتی صحیح و درست از دین داشته باشند و در پرتو آن برداشت صحیح دین مصون و محفوظ بماند! نه، معنای این سخن این نیست که اگر این بود می بایست اکثریت مردم در روزگار ما با اسلام ناب آشنا باشند، در حالی که نیستند.

نظرات کاربران درباره کتاب باور ها و پرسش‌ها