فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هندی قلابی

نسخه الکترونیک کتاب هندی قلابی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هندی قلابی

اما این‌ها همه چه معنایی دارد؟ آیا همه‌ی این جنگ‌ها، شورش‌ها، فجایع و فشارهای غیر انسانی فرار یا تقدیر ستاره‌های سردوشی، زندگی مرا تحت تأثیر خود قرار داده‌اند؟ آیا این‌ها اتفاقات منحصر به فرد یک داستان بی‌پایان و مهیج‌اند، که باید آن‌ها را مثل بیماری‌های کودکان پشت سر گذاشت؟ یا این که این جا چیز دیگری، چیزی غیرقابل وصف و معما گونه در درون آن به جای می‌ماند؟ گورستانی از خاطرات در کنار انبوهی از کابوس‌ها و اموات؟ بله، دقیقاً یک گورستان زندگی مرا مبدل به جهنم کرد، جهنمی‌که ستاره‌ها برایم رقم زدند.
همیشه می‌خواستم خودم را از این گورستان خلاص کنم، اما چنان اشباح از سروکله‌ی آن بالا می‌روند که مرا به مسیح بلاکش مبدل می‌کنند، و شاید فلاکت‌بارتر از آن، همان طور که چند سال پیش سرودم: "عیسی به آسمان عروج کرد، اما من هنوز هم بر صلیب آویخته‌ام". بارها و بارها همین اشباح، آن هم نه فقط در رؤیاهایم. ارواح اقوام و دوستانی که قربانی جنگ شدند، آن‌هایی که در زندان یا در طی فرار، جان خود را از دست دادند، کلی جسد، حتی بیش‌تر از موهای سرم. بارها کوشیدم تا در این باره با یک روان پزشک حرف بزنم. اما هربار این تلاش به یک جعبه قرص ختم می‌شد که باید به من کمک می‌کرد تا راحت‌تر بخوابم. اما بعد اگر از دکتر درباره‌ی ارواحی سؤال می‌کردم که همه جا در خیابان‌ها با من حرف می‌زنند، پاسخی نبود یا در بهترین حالت پاسخی ساده‌لوحانه‌ی بچه‌گانه‌ای که مرا به علاوه‌ی تمام ارواح در طی روزهای بعد به خنده می‌انداخت.
این اشباح نه تنها مرا تا مرز دیوانگی پیش می‌بردند بلکه زندگی‌ام را هم از حد قابل‌تحمل‌بودن می‌گذراندند. آن‌ها یکی پس از دیگری در گروه‌های مختلف، انگار با هم قرار گذاشته باشند، ظاهر می‌شدند. هر کدام از این گروه‌ها می‌کوشید خاطراتی را در من زنده کند که ترجیح می‌دادم در خواب ابدی بمانند. به این ترتیب کمی ‌قبل روح فاضل و آغا ظاهر شدند، در بین گروهی از ارواح دیگر، میان دریاچه‌ای عمیق و بی پایان.
فاضل عراقی بود، دوست خوبی که که در بن‌غازی با او آشنا شدم. زبان و ادبیات انگلیسی خوانده بود و به اسطوره‌ها علاقه‌ی خاصی داشت. بزرگ‌ترین آرزویش این بود که به استرالیا برود تا تز فوق لیسانس‌اش را درباره‌ی برج بابل بنویسد. اما در طی سفر دریایی غیرقانونی‌اش به کوچک‌ترین و پنجمین قاره‌ی روی زمین، گستره‌ی بی انتهای اقیانوس او را در کام خود کشید. آغا، برخلاف فاضل، جوانک ساده‌ای بود که رویای کوچکش، خوابیدن با یک موطلایی درشت هیکل دردانمارک یا سوئد بود.

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هندی قلابی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خاطرات رسول حمید

تنها دو چیز وجود دارد: خلاء و نقشی از من.

گوتفرید بن

هندی قلابی

در سال ۷۶۲ میلادی وقتی "منصور"، خلیفه ی عباسی به دنبال آرامش و تجدید قوا از پهنه ی بی پایان شرق می گذشت، ناگهان در برابر خود منظره ای دید: آرامش بخش، نمای یک زندگی بی دغدغه، قرار گرفته میان دو رود. بی درنگ به سربازانش فرمان داد تا گرد این قطعه زمین خندق بزرگی حفر کنند، آن را با هیزم پر کرده و در غروب آفتاب آتشی بیافروزند. وقتی آتش زبانه کشید، از بالای تپه ای که در آن نزدیکی بود به پایین نگریست و اعلام کرد:"شهر من باید این جا بنا شود." و آن را "مدینه السلام"(شهر صلح) نام نهاد که امروز به نام بغداد شناخته می شود. از آن زمان دیگر این شهر صلح، رنگ هیچ صلح و صفایی را به خود ندیده است. بارها و بارها حاکم دیگری بالای تپه ایستاده و چگونه سوختن آن را نظاره کرده است.
من در این آتش، در این شهر به دنیا آمده ام و احتمالاً به همین دلیل رنگ پوست من یادآور قهوه است. به اصطلاح مثل گوشت بره خوب روی آتش کباب شده ام. اشباح آتش، همواره برایم حی و حاضر بوده اند، زیرا در سراسر زندگی ام شهر را بارها و بارها در حال سوختن دیدم. یک جنگ، جنگی دیگر را در آغوش می کشید، یک فاجعه، فاجعه ای دیگر را دنبال می کرد. هر بار بغداد یا آسمان و زمین در سراسر عراق در آتش می سوخت. ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸در اولین جنگ خلیج فارس (ایران و عراق)، ۱۹۸۸ تا ۱۹۸۹ در جنگ رژیم بعثی علیه کرد های عراقی، ۱۹۹۱در دومین جنگ خلیج فارس، همان سال در شورش عراق، ۲۰۰۳ در سومین جنگ خلیج فارس و در این بین هربار در صدها آتش سوزی، جنگ، شورش و درگیری های کوچک. آتش سرنوشت این کشور است، آب دو رود بزرگ دجله و فرات در برابر آن قدرتی ندارد.
خورشید بغداد هم با اشباح آتش، پیمان دوستی بسته است. خورشید در تابستان میلی به غروب ندارد. با قدرت تمام در بغداد می غلطد، گویی ارابه ای از آهن و آتش است، چهره ی افق را می درد و راه خود را بی هدف از میان خانه ها و خیابان ها باز می کند. احتمالاً این خورشید بی رحم دلیلی برای ظاهر سیاه سوخته و غبارآلوده ی من است. اما روز تولد من ۳ مارس است و به این ترتیب تا تابستان داغ ۵۰ درجه سانتی گراد بغداد فاصله ی زیادی دارد. به این دلیل معتقدم که تیرگی پوستم بیش تر تقصیر گرمای آشپزخانه است. اگر واقعاً همان طور که مادرم همیشه ادعا می کند، در آشپزخانه به دنیا آمده باشم، پس من ِنوزاد باید ساعت های زیادی را آن جا به سربرده باشم. آن هم درست کنار اجاق گاز، که اغلب روی آن باقالی و بادمجان پخته می شد. حتی حدس می زنم تنور سنگی که مادرم نان ما را در آن می پخت، سهم خود را داشته است. اما با این وجود وقتی کوچک بودم با چه علاقه ای مادرم را تماشا می کردم، که چطور نان های آماده را از تنور بیرون می آورد و بربری های تازه را روی زیردستی بزرگی از حصیر خرما که کنار پایش بود، می انداخت. باز هربار دزدکی به سراغ نان های داغ می رفتم، باز هربار آن کشش و میل اجتناب ناپذیر برای دست زدن به نان ها را احساس می کردم، تا باز بزنم زیر گریه، چون باز انگشتانم را سوزانده بودم. و باز هربار از کنار این آتش مجذوب کننده ی تنور سنگی بلند نمی شدم و همان جا می ماندم.
به این ترتیب، من انواع و اقسام توضیحات ممکن برای تیرگی رنگ پوستم را در اختیار دارم: آتش حاکمان و خورشید بغداد، داغی آشپزخانه و گرمای سوزان آتش تنور سنگی. آن ها عوامل تعیین کننده ی تولد من با پوست قهوه ای، موی سیاه و چشم های تیره می باشند.
اما اگر واقعاً این این چهار عامل نشان دهنده ی منشاء ظاهر من باشند، پس نباید بقیه ی ساکنان بین النهرین شبیه هم باشند؟ در مورد خیلی ها این طور است، اما من آن قدر متفاوت به نظر می رسم، که به اصل و نسب عراقی ام شک می کنند. بارها در بغداد بلیط فروش ها در اتوبوس با من به زبان انگلیسی حرف زدند. بیش تر وقت ها می خندیدم و با زبان عامیانه ی جنوب عراقی پاسخ می دادم، در نتیجه آن ها طوری مات و مبهوت مرا نگاه می کردند، که انگار روح باشم. همین مرا بارها به بازرسی پلیس کشاند. هربار باید به فهرست بلند بالایی از پرسش ها پاسخ می دادم، سوال هایی مثل این: یک عراقی از چه غذایی خوشش می آید؟ بچه های عراقی چه شعرهایی می خوانند؟ چند تا از قبیله های مشهور عراق را نام ببرید؟ تازه وقتی که همه ی سوال ها را درست جواب می دادم و اصل و نسب عراقی ام ثابت می شد، اجازه می یافتم تا به راه خود بروم. جوان های محله مرا «سرخپوست» صدا می زدند، چون شبیه سرخپوست های فیلم های وسترن آمریکایی به نظر می رسیدم. در مدرسه راهنمایی خانم معلم زبان عربی و همکلاسی هایم به من "هندی" یا "آمیتا باچان" می گفتند که یک هنرپیشه مشهور هندی بود و من واقعاً کمی شبیه او بودم: پسری قد بلند، لاغر و قهوه ای.
پدرم تنها کسی بود که توضیحی کاملاً متفاوت برای ظاهر من در آستین داشت. او ماجرای بسیار هیجان انگیزی را تعریف می کرد. روزی مرا کنار خود نشاند، تقریباً باید پانزده ساله بوده باشم و گفت: "پسرم! مادر واقعی تو یک زن کولی است. به همین دلیل تو شبیه برادرهایت نیستی." کمی تعریف کرد، اما این قدر را فهمیدم که او مدت ها قبل با یک زن کولی رابطه داشته است. این فقط یک رابطه ی عشقی بود. اسمش سلوی بود. پدر با افتخار می گفت: "او یکی از زیباترین زنان دنیا بود. اگر پروانه ای روی تن اش می نشست، به خاطر زیبایی اش از حسادت خشک می شد." داستان در بغداد شروع می شد، در محله ی کمالیه، که درنزدیکی محله ی ما واقع شده بود. پدرم بهترین مشتری او بود. زن کولی پدر را دوست داشت و می خواست از او فرزندی داشته باشد، که به دست آورد. اما پدرم نمی خواست که یک کولی مادر یکی از فرزندانش باشد. بنابراین به همراه مردان قبیله مان تصمیم گرفت که او و خانواده اش را از منطقه ی ما بتاراند و بچه را از او بگیرند. گفته شد، انجام شد(کن فیکون). من در قبیله پذیرفته شدم و کولی ها هم اخراج شدند. بعدها شایع شد که زن کولی با طایفه اش به شمال عراق رفته اما در آن جا خانواده اش را ترک کرده تا تنها به ترکیه و پس از آن به یونان برود. آن جا او پیش یک مصری در یک کلوپ رقص کار می کرده تا زمانی که بلاخره خودکشی می کند. نامادری من هرگز در این باره صحبت نمی کرد. او مرا طوری تربیت کرد که انگار فرزند خودش باشم.
اما بخش خنده دار داستان این است که هردو مادر من یک اسم دارند. نام مادر کولی من سلوی بود و مادر غیرکولی من هم سلوی نام دارد. سلوی غیر کولی من می گوید که پدرم دروغ گوست و من فرزند تنی او هستم. حتی یک بار پیرزنی را به خانه، پیش ما آورد که شهادت می داد هنگام تولد من حضور داشته است. او به تمام مقدساتش قسم می خورد که من واقعاً از شکم سلوی غیرکولی در آشپزخانه زاده شده ام. داستان کولی ها را من فقط از پدرم شنیدم. حتی یک بار به محله ی کمالیه رفتم. درباره ی سلوی کولی و ایل وتبارش پرس و جو کردم، اما هیچ کس کمترین اطلاعی در این مورد نداشت و برای همین شک دارم که این داستان اصلاً واقعیت داشته باشد. حدس می زنم، چون چشم دیدن پدر را نداشتم، خواسته به این ترتیب مرا تنبیه کند.
اما من این داستان را ابداً به منزله ی تنبیه تلقی نکردم. چرا باید می کردم؟ مگر کولی ها چه عیبی داشتند؟
من واقعاً یکی از زیباترین جوان های محله مان بودم. احتمالاً این زیبایی را از مادر کولی ام به ارث برده بودم و همین طور رنگ پوستم، موهای بلند تیره و مجعدم و چشمان درشت و مهربان سیاهم را. به هرحال کولی ها و ترانه های شان را دوست داشتم. حتی مدت ها عکس یک کولی در جیب شلوارم بود. با این وجود تصمیم گرفتم مادر غیر کولی ام را به عنوان مادر واقعی ام بپذیرم. او فرشته ی نجات من بود و مرا بیش از همه ی خواهر و برادرهایم، فرزندان تنی خود، دوست داشت.
همواره به این مسئله که آیا همان طور که برخی از دانشمندان می گویند، کولی ها از هند آمده اند، علاقه ای بسیار داشتم. امیدوار بودم که این نظریه حقیقت داشته باشد. به این ترتیب می توانستم خود را کولی هندی ـ عراقی بنامم. و دیگر بحث بر سر وجود بس! وگرنه باید رابطه ی مشخص دیگری میان من و هند وجود داشته باشد زیرا این کشور بی وقفه سر در پی من گذاشته است و همواره نقش عمده ای در زندگی من بازی کرده است.
وقتی پس از دومین جنگ خلیج فارس، در ماه مارس ۱۹۹۱شیعیان علیه حکومت به پا خواستند، حکومت عراق در مطبوعات خود ادعا کرد که آن ها مهاجران هندی هستند نه عراقی واقعی. آن ها در قرن هجدهم به عراق آمده اند و همین جا مانده اند. مسئله این بود، که این نظریه از طرف تمام مورخین صاحب نام رد شده بود، چون هیچ مدرک علمی برای اثبات آن وجود نداشت. اما آن ها که مرا نمی شناختند، مدرکی زنده برای اثبات این مدعا که شاید هم شیعیان اهل هند باشند.
در نخستین سال های دهه ی سوم زندگی ام، از آتش بی پایان حکام و خورشید بی رحم بغداد گریختم. این کار مرا به کشور های مختلفی کشاند. مدتی در آفریقا زندگی کردم، به خصوص در لیبی، طوری که بسیاری از لغات زبان محاوره ای لیبی با زبان محاوره ای عراقی ام درهم آمیخت. همین مشکل بعدی مرا هم رقم زد: تازه در تریپولی ساکن شده بودم، جایی که به چند عراقی در کافه ای ساحلی برخوردم. وقتی خودم را معرفی کردم، با عصبانیت پاسخ دادند: "ما رو احمق فرض کردی؟ تو عراقی نیستی. نه قیافه ات به عراقی ها می خوره، نه حرف زدنت!"بعد ها وقتی به تونس آمدم، داستان طور دیگری بود. خودم را یک توریست هندی که دنبال راهنماست، جا می زدم. به این ترتیب برای مدت کوتاهی کارم به عشق زود گذری کشید که نامش ایمان بود و موهای مرا هشتمین عجایب دنیا به حساب می آورد.
در آفریقا کسی با قیافه ی من مشکلی نداشت. سفید و بور نبودم و مثل توریست های اروپایی، بچه ها دورم جمع نمی شدند و دست نمی زدند. رنگ پوست من در آفریقا یک مزیت به شمار می رفت. در مقایسه با بومی ها، گاهی هم مرا سفید پوست به حساب می آوردند. اما همه چیزهای دیگر، در اصل کل زندگی، اصلاً ساده نبود. به همین دلیل به فکر سفر بزرگی به اروپا افتادم، که با این اوصاف تنها از راه های غیرقانونی ممکن بود.
اما در اروپا قیافه ام مشکلات بیش تری برایم به وجود آورد. در آتن شروع شد. خوشبختانه بعد از آن دیگر مشکل مهمی نداشتم. از دستگیری توسط پلیس زیاد نمی ترسیدم. آن قدر پناه جو در کشور وجود داشت، که برای زندانی کردن همه ی آن ها، تعداد زیادی زندان لازم بود. با این وجود گاهی پلیس بعضی از آن ها را جمع می کرد تا حداقل ظاهرش نشان دهد که می خواهند مسئله را تحت کنترل داشته باشند. یک بار هم مرا گیر انداخته بودند. چند روزی را در زندان ماندم تا این که برایم مدرک پناهندگی صادر کردند.
با این وجود روز آخر اتفاق ناجوری افتاد: باید به توالت می رفتم. پلیسی تا آن جا همراهم آمد. وقتی می خواستم از توالت بیرون بیایم، راهم را سد کرد و با عصبانیت مرا کتک زد. نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده است و از ته دل فریاد کشیدم. چند پلیس دیگر که سروصدا آن ها به این جا کشانده بود، با عجله دویدند و مرا از ضربات همراه وحشی شده ام نجات دادند. بعضی ها ناسزا می گفتند و با او دعوا می کردند. جاروجنجالی بود به شیوه ی یونانی. گرچه یک کلمه هم نمی فهمیدم، اما حدس می زدم چون به من پریده، از دستش عصبانی هستند. ناگهان پلیس عصبانی که مرا کتک زده بود، روی زمین نشست، شروع کرد به صورتش زدن و زار زار گریه کردن. هیچ چیز برایم معنایی نداشت و نمی توانستم از آن سر در بیاورم. یک پلیس بلوند مرا به سلولم بازگرداند. حالا آن جا نشسته بودم، فارغ از دنیا و بی اندازه دلخور و غمگین. نمی توانستم باور کنم، در یک کشور اروپایی هم می شود بی دلیل از پلیس کتک خورد. این را هرگز نمی توانستم تصور کنم. عجب سورپریز بدی! شب در باز شد و افسری با لباس فرمی آراسته وارد سلول من شد. کلی ستاره و نشان روی شانه و سینه داشت. انگلیسی حرف زد و برایم توضیح داد که پلیس عصبانی به این دلیل آن طور از خود بی خود شده که مرا به جای یک دلال مواد مخدر پاکستانی گرفته است. موادفروشی که پلیس یونان مدت ها به دنبالش می گشت. پلیس عصبانی برادرش را به علت مصرف بیش از اندازه مواد مخدر از دست داده بود و چون مرا جای آن مواد فروش گرفته، طوری جوش آورده که کنترل اش را از دست داده است. افسر عکس موادفروش را به من نشان داد. باورکردنی نبود! من و او سیبی بودیم که از وسط نصف کرده باشند. خودم هم گیج شده بودم. بعد از نیم ساعت آن پلیس که دیگر عصبانی نبود، برگشت و با انگشت مرا نشان داد.
"عراقی هستی؟"
"بله!"
"متاسفم!"
در را بست و رفت. پانزده دقیقه بعد یک پلیس دیگر آمد، به من یک کارت شناسایی داد، همراهم تا در اصلی آمد و گفت: "برو!"
یونان را با تمام پلیس هایش ترک کردم و به آلمان گریختم. اما اوضاع در آلمان هم مانند یونان پیش رفت، فقط به ترتیبی دیگر. به خاطر شوق خدمت از جان و دل پلیس آلمان، سفر غیر قانونی من یک باره پایان یافت. آن هم درست وسط ایالت بایرن. در واقع می خواستم تا سوئد به سفرم ادامه بدهم. از خیلی از پناه جو ها شنیده بودم در سوئد می شود برای یاد گرفتن زبان سوئدی و در ادامه، برای تحصیل در دانشگاه، کمک هزینه ی دولتی دریافت کرد. چنین چیزی در آلمان وجود نداشت. وقتی می خواستم با قطار از مونیخ به هامبورگ بروم و از آن جا از راه دانمارک به سوئد، قطار در ایستگاه شهر کوچکی به نام آنسباخ نگه داشت. آن جا دو پلیس بایرنی سوار قطار شدند، از هیچ یک از چهار مسافر بلوند مدارک شناسایی نخواستند، صاف به سراغ من آمدند. به خاطر قیافه ی هندی من بود؟
"گذرنامه!"
"ندارم."
مرا دستگیر کردند. در کلانتری قیافه ی من دوباره فاجعه آفرید. کارمند ها باور نمی کردند که من عراقی باشم. آن ها مرا جای یک هندی یا پاکستانی گرفته بودند، که خودش را عراقی جا می زد تا درخواست پناهندگی خود را تسهیل کند. به عبارت بهتر یک شارلاتان. آن زمان عراقی ها به خاطر دیکتاتوری در وطن شان در آلمان حق پناهندگی داشتند. اما اتباع بسیاری از کشور های دیگر مانند هند و پاکستان فاقد این حق بودند. مدتی طول کشید تا مترجم و یک قاضی نورنبرگی به سراغم آمدند تا با سوال های مختلف مرا امتحان کنند. مثلاً آن ها می خواستند از من بشنوند که چند تا سینما در مرکز شهر بغداد وجود دارد، و من باید چند تا از آن ها را نام می بردم. البته جواب آن ها برایم کاری نداشت و اصل و نسب عراقی ام توانست به سرعت اثبات شود. اما دست آخر مجبور شدم از مقصدم یعنی سوئد صرف نظر کنم.
پلیس آلمان از من اثر انگشت گرفت و به من توضیح داد که این اثر انگشت به تمام کشورهای پناهنده پذیر ارسال می شود. به این ترتیب من درهیچ کشور دیگری نمی توانستم درخواست پناهندگی بدهم، به جز آلمان. هرگونه تلاشی برای ترک آلمان عملی مجرمانه تلقی می شود. بنابراین از همان موقع این جا اطراق کردم.
اگر فقط سر این جور چیزها می ماند، که زندگی واقعاً قابل تحمل بود. اما بدتر از آن هم پیش آمد. این جا خیلی ها به راحتی از من می ترسیدند. بله، ترس! نه کسی را کتک زده ام، و نه در طول شب با القاعده یا حتی سازمان سیا تماس گرفته ام. با ۱۱ سپتامبر شروع شد. پس از این روز خنده از لب تمام عرب های مقیم اروپا رفت. رسانه ها ازهیچ چیز حرف نمی زدند به جز، عرب های شرور. در این هیر و ویر برای چند روز از مونیخ به برلین رفتم. با هواپیما. خانم مسن ِ صندلی کناری که از لهجه اش راحت می شد فهمید که بایرنی است، به من لبخندی زد:
"شما هندی هستید؟"
من هم لبخند زنان پاسخ دادم:
"نه، عراقی ام."
لبخند روی لب اش ماسید و لب و لوچه اش از ترس آویزان شد. بعد با دستپاچگی نگاهش را از من دزدید. تمام مدت باقی مانده در طول پرواز را رنگ پریده و بی صدا، کنار من به صندلی چسبید. به نظر می رسید انگار همین الآن خود شیطان را دیده است. یک صدای اضافه از من کافی بود که آناً سکته کند.
اگر الان بخواهم به یاد بیاورم که مرا در فاصله شرق تا غرب مرا به خاطر قیافه ام چه صدا می زدند، آن وقت به نظر می رسد که همه چیز یک جوری مربوط به هند می شود. هند، جایی که هرگز آن جا نبودم و اصلاً آن را نمی شناسم. عرب ها به من "هندی عراقی" می گفتند، اروپایی ها فقط «هندی». مطمئناً کولی بودن، عراقی بودن، هندی بودن یا حتی موجود فضایی بودن قابل تحمل است. چرا که نه! اما غیرقابل تحمل، این است، که من الان اصلاً نمی دانم، واقعاً کی هستم. فقط همان طور که عشق من، سارا می گوید، می دانم که"نور زیاد خورشید در این کره ی خاکی مرا آفتاب سوخته و بانمک کرده"، و من هم حرفش را قبول دارم.
اما در این بین به فکرم افتاده، که یک رابطه دقیقی می تواند بین من و هند وجود داشته باشد، یعنی همان مادربزرگ من. و این هم یک قضیه ی تاریخی دارد: در آغاز قرن بیستم وقتی انگلیسی ها به عراق آمدند، همزمان هند را هم اشغال کرده بودند. در نتیجه جمعی از سرباز های هندی را هم همراه خود آوردند، که آن ها اردوگاه های خودشان را در جنوب کشور ما با آن نخلستان های پهناورش برپا کردند. کسی چه می داند، شاید مادربزرگ من که اهل جنوب عراق بود، در نخلستان به یکی از همین سرباز ها برخورده است. در نتیجه شاید من محصول ادغام دو مستعمره ی انگلیسی ام.

نوشتن و از دست دادن

در خانواده ی من نویسنده ای نبود. به استثناء قرآن و سالنامه ی دولت، حتی کتاب درست و حسابی هم پیدا نمی شد. با این وجود یک وقتی، با سر خوردم به تل عظیمی از کتاب. و آن کتاب خانه ی صادق، شوهرخواهرم بود. هنوز خیلی جوان بودم که او پیش ما آمد و از خواهرم کریمه خواستگاری کرد. او با خواهرم ازدواج کرد و من با کتاب های او. صادق در دانشگاه بغداد استاد ادبیات بود و منتقد ادبی. و یک کرم کتاب تمام عیار به حساب می آمد. اولین کتاب غیر درسی که خواندم، او به من پیشنهاد کرد و قرض داد. ترجمه ای بود از زبان روسی. منتخبی از اشعار رسول حمزاتوف. پس از این که آن را خواندم، پرنده مرا تکان داد، پرنده ی کتاب ها. مثل دیوانه ها می خواندم. بخصوص شعر. روزی به این فکر افتادم که خودم شعر بگویم. اولین شعر را به فاطمه، دختر همسایه تقدیم کردم. دیوانه ی او بودم. اما خودش خبر نداشت. بسیار زیبا بود و می توانست کلی خاطرخواه داشته باشد. اما اصلاً به من توجه نمی کرد. به همین دلیل نخستین شعرم "آهی از دل" نام گرفت. به این ترتیب کارم به نوشتن کشید. آن وقت ها کیلویی شعر می گفتم. بعدها شروع کردم به خواندن داستان و نوشتن داستان. اما شعر با من ارتباط عمیق تری برقرار می کرد. آن وقت ها آن را "زبان زندگی، که به من رخصت دم و بازدم می دهد" می نامیدم.
از آن موقع تقریباً هر روز می نویسم. یک ماشین تحریر واقعی شده ام. اما مدتهاست، درباره ی این که چرا می نویسم، فکر نکرده ام. تازه به این فکر افتاده ام: نوشتن همیشه با زندگی درونی من در ارتباط بود، که مرا بی وقفه به آن وا می داشت. در این میان مراحل سه گانه ای پیش آمد، که من اصلاً به آن آگاه نبودم. در آغاز می نوشتم و فکر می کردم از این طریق می توانم احساسم را در قالب کلمات بیان کنم. مثل یک نوع برقگیر که می بایست مرا از شکست های روحی حفاظت کند. وقتی ضربه ی سرنوشت به من می خورد، می نوشتم و چنان احساس آسودگی خاطر می کردم که انگار صاعقه هایی که روح مرا درنوردیده اند، به روی کاغذ هدایت شده اند. در مرحله ی دوم باور داشتم با نوشتن می توانم دنیا را تغییر دهم. درست مثل یک انقلابی، اما با مداد، نه با اسلحه. واقعاً مدت زیادی به این موضوع اعتقاد داشتم. در آخر به این عقیده رسیدم که با نوشتن به درک بهتری از خودم می رسم.
وقتی می نویسم، همه چیز را چون بار اول می بینم و می کوشم آن را دقیقاً حس کنم و از نو به آن پی ببرم. اینک هم زمان هم شاگردم و هم استاد. درس می دهم و درس می گیرم. به این ترتیب به فکر افتادم که داستان خودم را بنویسم. تقریباً هر روز در اتاقم را قفل می کردم، دنیای بیرون را رفته رفته محو می کردم و در درونم غوطه می خوردم تا هربار بخش پنهان دیگری از وجودم را به سطح بکشانم. از نو خودم و دنیا را کشف کنم و این شناخت را روی کاغذ بیاورم. آیا چیزی که نوشتم زندگی واقعی است؟ نمی توانم این را بگویم.
علی رغم پرکاری های قبلی ام تا مدت ها موفق نمی شدم داستان خودم را واقعاً بنویسم؛ داستانی با بی شماری از آدم ها، شهرها، جنگ ها، شورش ها، مرده ها، زن ها و فاجعه ها در زندگی ام. ربطی هم به این نداشت که علاقه ی بیش تری به نوشتن شعر دارم تا نثر. نه، در هرحال نثر را هم با تمام وجود می نویسم. علت، کلاً چیز دیگری بود. آن هم حافظه ی خراب من.
بسیاری چیزها را می توانم به سرعت فراموش کنم. این یک قابلیت است که آن را «لطف» می نامم. به همین دلیل هنوز این جا هستم. فکرش را هم نمی شود کرد. اگر همه چیز را دقیق به یاد می آوردم، ممکن بود که زندگیم مدت ها پیش پایان یافته باشد. پس خوب است که من از چنین حافظه ی سوراخ سوراخی برخوردارم. بدترین اتفاقات ناگهان از خاطرم می روند و هرگز دوباره ظاهر نمی شوند. یک قابلیت دیگر هم به آن اضافه می شود، یک لطف دیگر: حتی اگر یک بار چیز ترسناکی بر حاشیه ی حافظه ام چسبیده بماند، می توانم آن را زیباسازی کنم. تمام کثافت چسبیده به طناب چاه پاک می شود و فقط تصاویر زیبا باقی می ماند، یا بهتر است بگویم، تصاویر زیبا شده.
اما بهای این لطف، بسیار گزاف است. اگر بخواهم درباره ی حوادث واقعی بنویسم، فقط برای توصیف شهرها یا قیافه ی آدم ها به زحمت نمی افتم. در قصه های من جای آن چیزی خالی ست که قصه را قصه می کند: فضا، زمان و کنش. زیرا فقط اسم ها و قیافه ها را فراموش نمی کنم، زمان ها هم در ذهنم درهم می ریزند و دست آخر فقط می توانم سال آن را حدودی حدس بزنم و اگر این هم کافی نباشد، انسجام اتفاقات و ترتیب زمانی آن ها کاملاً حذف می شوند و بعضی وقت ها از یک داستان واقعی، فقط پاره های روایت گونه ی نامرتب و نامنظمی باقی می ماند.
تازه این هم، همه ی داستان نیست. یادداشت های من که باید در واقع پشتیبان خاطراتم باشند، خطری را نیز در خود نهفته دارد. از زمانی که به خطر از دست دادن شان پی برده ام، می ترسم در موارد مهم به دفتر خاطراتم اعتماد کنم. به ندرت در دفتر خاطراتم می نوشتم و می نویسم و به همین دلیل آن را «دفتر ماهانه» می نامم. یک یا حداکثر دو یادداشت در ماه. نه به این خاطر که نمی خواستم بنویسم، نه، چون داخل آن نوشتن، اصلاً کار آسانی نبود.
در بغداد، جایی که به دنیا آمدم و بزرگ شدم، باید همه چیز را پنهان می کردم. در زمان حکومت صدام ممکن بود حتی یک کلمه هم، دلیل کافی برای برباد رفتن سر باشد. به همین خاطر هرچیزی که امکان داشت را با نشانه ها می نوشتم. یک الفبای خاص از حروف لاتین و عربی، طرح ها و اعداد ساخته بودم، که به جز من کس دیگری نمی توانست آن را رمزگشایی کند.
همین تکنیک را بعدها در طول فرار در کشورهای عربی به کار بردم تا از بازرسی های پلیس که همه چیز را زیر و رو می کردند، جان سالم به در ببرم. برای چنین موارد اضطراری، الفبای خاصم کمی تغییر کرد و تا زبان محاوره ای جنوب عراقی گسترش یافت. به این ترتیب می توانستم بی آن که کسی بویی ببرد، نام رئیس جمهورها، قساوت های شان، کشتارهای شان و همین طور نام گروه های مقاومت ناشناس را یادداشت کنم.
اما امروز مشکل این جاست، که خودم هم به زحمت می توانم الفبایی را که ساخته ام، رمزگشایی کنم. کلید رمزهایم از سوراخ های حافظه ام افتاده اند و تمام در ها به روی یادداشت های آن دوران بسته مانده است. تازه انگار این ها هم کم باشند، همین چند صفحه هم در گذر سال ها و فرار، ناخوانا شده است، زیرا من همواره عادت داشتم با مداد بنویسم، عادتی که تا امروز نیز آن را حفظ کرده ام.
فکر کردن به نوشته های گم شده را می توانم سرکوب کنم. اما دفترهای خاطراتم موجودند و فقدانی را به خاطرم می آورند که دقیقاً هم ردیف صفحه های نوشته با خط تصویری اختراع خودم است.
دلیل آن از دست دادنی از نوعی دیگر بود: گاهی باور دارم که رویدادهای نویسندگی من مشابه قبایل کولی هاست، که هربار خود را در سوراخی در این زمین گم و گور می کنند. یک روز بعد از ظهر به خانه رفتم. جایی که بدترین بدترین ها انتظارم را می کشید. پدرم تصمیم گرفته بود طرفدار صدام شود. اشک های آسمان جاری شده بود. خانه ی ما خیلی از ایستگاه اتوبوس فاصله نداشت. محله ی ما مدینه الثوره ـ شهر انقلاب ـ سرجایش بود. همه جا فقط چک چک باران بود. شرایط آب و هوایی عجیبی بر محله حاکم شده بود. میدان روبروی خانه، که الاغی آن جا زندگی می کرد و پر بود از قوطی های خالی روغن و رب، بطری های شکسته ی مشروب، تایر های خراب و دوچرخه های تاب برداشته، اکنون پر از آب می شد. نهرهایی که از حیاط خلوت خانه ها به بیرون جاری می شد نیز به دریاچه ی کوچکی که مقابل خانه ساخته شده بود، می ریخت. فاضلاب با مدفوع، باقی مانده های زباله و غذاهای فاسد بیرون زده از چاه همچون دست ارواح، جلوی در خانه ها مانده بود. مایه ی رسوایی! معمولاً وقتی دیر به خانه می آمدم، مادرم با یک دستپخت خوش مزه از من استقبال می کرد. اما این بار نوشته ها و کتاب هایم در آب جلوی خانه به من خیر مقدم می گفتند. مثل جنازه های بازمانده از جنگ، آن جا افتاده بودند و با ترس و لرز مرا نگاه می کردند. مانند هر عراقی که در چنین مواردی قطعاً وحشت و بهت زدگی در وجودش به هم می آمیزد، با حالت عصبی پشت سرم را نگاه می کردم.
داخل خانه شدم. خواهرم به من گفت: "کار پدر بود."
از آن زمان رابطه ی من با پدرم رو به کدورت گذاشت. نمی توانستیم یکدیگر را تحمل کنیم. مثل غریبه ها بودیم. باید اعتراف کنم پس از این اتفاق در برابر او بسیار بی عاطفه شده بودم. همین که باید او را نگاه می کردم، حالم را به هم می زد. اما آن اواخر حتی وقتی خودم یا خیلی آدم های دیگر را نگاه می کردم، وضع ام چنین بود. ما همه موجودات تخیلی جهش یافته بودیم. وگرنه چطور ممکن است که کشوری، خواندن و نوشتن را جز در مدرسه و دانشگاه تبدیل به عملی مجرمانه کند، تا جایی که پدرم صلاح بداند کتاب هایم و هر آنچه که تا آن زمان نوشته بودم را نیست و نابود کند. خوشبختانه تمام کتاب های ممنوعه را پشت بام زیر قفس کبوترها پنهان کرده بودم. بنابراین پدر به شیوه ی پارادوکس گونه ای، تنها کتاب های مجازی را از بین برد که در اتاقم پیدا کرده بود. اما او که بی سوادی بود که اسم خودش را هم نمی توانست بنویسد، چطور می توانست فرق آن ها را تشخیص بدهد.
تازه برای دامن زدن به آتش ترس پدرم، یک روز سر و کله ی پلیس امنیتی عراق در خانه ی ما پیدا شد. در نتیجه مجبور شدم یک سال و نیم و دقیقاً چهار روز از زندگیم را در زندان بگذرانم چون یک جایی و یک وقتی با دوستانی که با گروه های سیاسی ممنوعه همکاری داشتند، درباره ی رییس جمهور و حزبش بد حرف زده و به آن ها در پخش اعلامیه کمک کرده بودم. در زندان نه کاغذ بود و نه قلم. زندانبان ها کاغذ و قلم را خطرناک می دانستند چون حداقل قلم را می شد جای خنجر به کار برد و یا با کمک آن اخبار خرابکارانه را روی کاغذ نوشت.
به این ترتیب من هم مثل بقیه ی زندانی ها باید روی دیوار ها می نوشتم. قلم های ما سنگ های کوچک بودند. روی این دیوارها زیاد نوشتم. فقط اگر در جیب شلوارم جا می شدند، همه را جمع می کردم و با خودم می آوردم. با این حال نوشتن روی دیوارهای زندان هم خطری حتمی به دنبال داشت. زندان بان ها به دنبال نوشته های ممنوعه دائماً مشغول بازرسی دیوارها بودند. زندان مرکزی، جایی که من در آن زندانی بودم پر بود از اعضای گروه های اسلامی، که آن ها هم فعالانه دیوارها را برای نوشتن آیات مقدس قرآن مورد استفاده قرار می دادند و کسی که جرئت داشت که تنها سطری از آن آیات را پاک کند تا چیز دیگری روی آن بنویسد، به سرعت یک چشم برهم زدن. کافر قلمداد می شد. با این وجود، روزی رسید که باید روی کاغذ سفید و تمیز می نوشتم. ناگهان مریض شده بودم. به خاطر رطوبت زندان زندانی های زیادی از بیماری های مختلف رنج می بردند. من دچار عارضه ی کاملاً جدیدی شدم که پوستم را مانند پوست سوخته نشان می داد. از ترس سرایت احتمالی، افسرهای زندان مرا به بیمارستان نظامی الرشید در بغداد بردند. آن جا، در بخش زندانی ها، توانستم نگهبان را راضی کنم تا برایم کاغذ سفید و قلم تهیه کند. یک هفته ی تمام در این بیمارستان ماندم و بی وقفه نوشتم. نوشتن بدون فکر کردن. احتمالاً بهترین چیزی بودکه در عمرم نوشته بودم. همیشه در چنین موقعیت های پر از سر درگمی و اندوه چیز خاصی نوشته می شود. پس از یک هفته نگهبان زندان به من خبر داد:
"امروز تو رو به زندان مرکزی برمی گردونیم."
می تونم کاغذ هام رو ببرم؟
"ممنوعه."
"تورو خدا! من ازتون خواهش می کنم. شما شبیه جنوبی ها هستین. پدر من هم مال جنوبه. تورو خدا به من کمک کنین. تورو خدا!"
"خب! پس چیزی به کسی نگو."
"قول می دم."
همه ی لباس های مرا برداشت، با احتیاط بعضی از لبه های تو گذاشته را شکافت و کاغذها را با مهارتی باور نکردنی آن جا پنهان کرد. به عقل جن هم نمی رسید که چه چیزی در لباس های من پنهان بود.
وقتی از زندان آزاد شدم، در ابتدا نمی توانستم باور کنم که دوباره در خیابان هستم. فرمان عفو عمومی دولت برای تمام زندانی های سیاسی صادر شده بود. با همان لباس هایی که سازمان امنیت مرا دستگیر کرده بود، به خانه رفتم. باورکردنی نبود که می توانستم خانواده ام را دوباره ببینم و آن ها هم مرا. از شادی سر از پا نمی شناختم و درعین حال گیج و سردرگم بودم. درک واقعیت برایم دشوار بود. همه چیز برایم مثل یک رویا به نظر می رسید. مادرم یک دست لباس خانه ی تمیز به من داد. تازه پس از چند روز بود که از او پرسیدم:
"مامان، لباسای من کجاس؟"
"کدوم لباسا؟"
"خب همونایی که وقتی اومدم، تنم بود."
"اون ها پر از شپش بودن و بوی گند می دادن. همه رو سوزوندم"
هنوز در بغداد بودم که ضایعه ی دیگری بر من وارد شد. گرچه زندان را پشت سر گذاشته بودم اما هنوز هم در عمق وجود من، وجود داشت. بله، زندگی خارج از زندان هم، خیلی با زندگی داخل زندان فرقی نداشت. احساس می کردم دیگر برایم زندگی نمانده است. خیال می کردم همه ضد من هستند، مرا زیر نظر گرفته اند و می خواهند هرچه سریعتر مرا از بین ببرند. شب ها به زحمت می توانستم بخوابم. تا سپیده ی صبح روی پشت بام خانه مان چمباتمه زده ، می ماندم و با اطمینان به این که پلیس ها یک بار دیگر هم به دنبالم می آیند و مرا می بردند، با سوءظن خیابان را زیر نظر می گرفتم. اگر تصادفاً می توانستم بخوابم، نیمه شب خیس عرق از خواب می پریدم. "نزنین، من کاری نکردم، تورو خدا، ولم کنین! من بی گناهم!"
خانواده ام می ترسیدند دیوانه شده باشم. این کابوس چنان فکر و ذهنم را درگیر کرده بود، که می خواستم هرطور که شده به آن خاتمه بدهم. یک شب در اتاقم را قفل کردم، کتاب و دفترهایم را از کتاب خانه بیرون ریختم. همه را یک جا جمع کردم و خودم آن وسط نشستم. روی آن نفت ریختم، کبریتی آتش زدم و گذاشتم بیفتد. آتش بزرگی بر پا شده بود. همه چیز در اطراف من به آرامی خاکستر می شد و دود. حس قشنگی بود. آزاد بودم. با هر تکه کاغذ سیاه شده ای از آن جا به پرواز در می آمدم و هر دود غلیظی مرا با خود می برد. ناگهان صدایی آمد. برادرم در را با لگد شکست و مرا از آتش بیرون کشید. روز بعد یک نقشه ی جهان نما خریدم و تصمیم گرفتم به راهی دور، به کشور دیگری فرار کنم.
و در واقع موفق شدم. چند سالی را در کشور های مختلف عربی ِآسیا و آفریقا گذراندم تا بلاخره روزی رسید که توانستم راهم را به طرف اروپا ادامه دهم. در آن مسیر با ضایعه ی بسیار بزرگتری رو به رو شدم. در مرز میان ترکیه و یونان، طرف ترکیه، نزدیک شهر ادیرنه. تقریباً با سی پناه جو از ملیت های مختلف، کرد، ترک، ایرانی، افغانی، عرب، پاکستانی و یک قاچاقچی کُرد، در راه بودیم. روی یک تپه کمی استراحت کردیم. یک باره پلیس مرزی ـ انگار از آسمان نازل شده باشد ـ ما را غافلگیر کرد. دستپاچه به هر طرف فرار کردیم. چنان باعجله می دویدم که کوله پشتی از دستم افتاد و در دامنه ی دره غلطید. پلیسی که یک دونده ی واقعی بود مرا دستگیر کرد. با اشاره ی سر به سمت دره سعی کردم به او بفهمانم که کوله پشتی ام آن پایین است. اما به نظر می رسید علاقه ای به این کار ندارد. به جای هرگونه پاسخی اسلحه را زیر بینی ام گذاشت و شروع کرد به کتک زدن من. وقتی دوباره به خودم آمدم، باز در زندانی در ترکیه بودم و البته بدون کوله پشتی. داخل آن چند قوطی کنسرو داشتم، مختصری خرج راه و یک دفترچه. دفترچه یادداشتی که سه سال تمام در خدمت ایده های شاعرانه من بود. سه سال شعر میان آسیا و آفریقا. عجب ضایعه ای! گاهی گمان می کنم که آنچه امروز می نویسم، چیزی نیست به جز چیز هایی که آن زمان نوشته بودم. انگار به این ترتیب همه ی آن از دست رفته ها را دوباره از نو می نویسم.
در آلمان فرار من، پایان خود را یافت. از آن زمان عمدتاً در مونیخ زندگی می کنم. بسیاری از یادداشت های سابقم که دوستانی از آسیا، آفریقا و اروپا برایم نگه داشته بودند، از طریق پست به دستم می رسیدند. برای جلوگیری از وارد آمدن ضایعه های بی پایان دیگر، تصمیم گرفتم آن ها را تا حد امکان منتشر کنم. از زمان اقامتم در مونیخ عادات خواندن و نوشتنم تغییر یافته است. اغلب در کافه ای در مرکز شهر می نشینم تا پیش نویس هایم را ویرایش کنم. اوضاع بر وفق مراد پیش می رفت تا بعد از ظهری که فکر کردم ضایعه ای دوباره به سراغم آمده است. در یک کافه ی شوابی نشسته بودم و پیش نویس یک کتاب شعر را به همراه داشتم. در راه خانه در اتوبوس بار دیگر پیش نویس را ورقی زدم و از اصلاحاتی که اعمال کرده بودم، احساس رضایت می کردم. پیاده شدم و مستقیم به خانه رفتم. در اتاق مشترک ام هم خانه ام پشت کامپیوتر نشسته بود.
"خب، رسول، کار چطور بود؟"
"خیلی خوب!"
روی مبل نشستم تا یک بار دیگر تغییرات و اشارات را نگاهی بیاندازم. کیفم را باز کردم و آن را زیرورو کردم. لعنتی! حتماً باید آن را در اتوبوس گم کرده باشم؟ نه! چطور ممکن است بعد از این همه ضایعه ی غم انگیز، این قدر احمقانه و مضحک با چنین ضایعه ای روبه رو شوم. نباید واقعیت داشته باشد.
دوستم پرسش گرانه مرا نگاه می کرد.
"با کی حرف می زنی؟"
"با خودم!"
"چی شده؟"
"فکر کنم دست نویس هایم را در اتوبوس گم کردم."
"هوم..."
"بله! برشیطان لعنت!"
"همه ی ویرایش ات از دست رفت! واقعاً متاسفم!"
"موضوع سر اصلاحات نیس. کل دست نویس هایم از دست رفته!"
او با شیطنت خندید:
"مرد حسابی، تو توی چه قرنی زندگی می کنی؟ اصلاً اون دستگاه کوچولو با اون همه دکمه به چه دردی می خوره؟"
"چی؟ کدوم دستگاه؟"
"توکه همه رو این جا تو کامپیوترذخیره کرد ی! آروم باش مرد!"
"آه!"
از جا پریدم، دهان و چشمانم کاملاً باز مانده بود. دوستم سریع صندلی را برای من خالی کرد. روی "اطلاعات شخصی" کلیک کردم، بعد «پرونده رسول حمید»، "کتاب های شعر"... و آن جا بود "ایستگاه آدام".
از سر آسودگی لبخندی به دوستم زدم و زیر لب گفتم:
"کامپیوتر، ازت ممنونم!"

فصل اول

"قطارسریع السیر بین شهری شماره ۱۵۱۱ برلین- مونیخ، از راه لایپزیگ، بامبرگ، نورنبرگ، اینگول اشتات. حرکت طبق برنامه، ساعت ۱۲و ۵۷ دقیقه» صدایی ناهنجار و بی روح از بلندگو. نگاهی کوتاه به ساعت بزرگ کنار سکو: ساعت ۱۲:۳۰. هنوز نیم ساعتی مانده. روزنامه و قهوه ی حاضری ام را روی نیمکت می گذارم. نگاهی با تامل به ایستگاه راه آهن «باغ جانورشناسی".
همه جا خالی. برای لحظه ای احساس می کنم در این ایستگاه راه آهن تنهای تنها هستم. آدم ها غیب شان زده، یا دقیق تر، هرگز این جا نبوده اند. همه جا خالی. همه جا روشن و تمیز. نه قطاری، نه مسافری، نه بلندگویی. هیچ چیز، فقط من و ایستگاه خالی "باغ"، خلائی بزرگ در اطرافم. واقعاً کجا هستم؟ این جا چه می کنم؟ چنین سوال های در سرم می کوبند، مانند طبل های یک جشن آفریقایی. همه جا خالی، مثل بیابانی بی سروته، کوه های لخت یا آبی زلال. اما در عین حال ترسناک، مثل جنگلی پس از صاعقه ای مهیب. سوال های من بلند و بعد یواش، رسا و بعد بی صدا.
این احساس چند دقیقه ای طول می کشد، یا این که بیش از چند دقیقه بود؟ این اولین بار نیست که دیگر نمی دانم کجا هستم. سال هاست که گهگاه این دیوانگی را تجربه کرده ام. گاهی می ترسم، که یک روز دیگر از چنین بیابانی در ذهنم بازنگردم.
خدا را شکر، سالن راه آهن هنوز این جاست، و همین طور نوشته های روی دیوارها: "پرنده ی شوخ من در شوخی هایش گم شده" "سیمونه موش موشک من است". دکه های کوری وورست و هات داگ هم هنوز سرجای شان هستند، آدم ها...
ساعت ۱۲:۴۰. نگاهی دیگر به راه آهن، اما این بار بدون همراهی طبل های آفریقایی. سکو پر است. مسافرها یا سوار می شوند یا دنبال در خروجی می گردند. بعضی ها می دوند تا قطار بعدی را از دست ندهند. یه دسته بچه مدرسه ای با کوله پشتی های شان آرام در طول ایستگاه قدم می زنند. تقریباً مثل یک کلاس مدرسه. دختر ها می خندند و با صدا های نازک و بلندشان روح تازه ای به ایستگاه می دهند. گروه جلویی چند تا آدم مسن تر. حتماً معلم اند. با قیافه های جدی. تقریباً همه چمدان های مشکی را روی چرخ دنبال خودشان می کشند.
همه جا بر فراز ایستگاه کبوتر. حتی لانه های شان را هم زیر شیب سقف سالن ایستگاه ساخته اند. درست همین الآن یک کبوتر نر بال هایش را باز می کند، خودش را تا زیر سقف می کشاند و دوروبر کبوتر ماده می چرخد و با او عاشقانه "بغ بغ بغو" می کند. کبوتر ماده با سر بالا گرفته، جلوی او مثل ملکه ها به عالم و آدم فخر می فروشد. یک بار آرام حرکت می کند، یک بار تند، که کبوتر نر را حسابی آتش می زند. کمی دورتر از آن یکی از دخترها به طرف در خروجی به راه می افتد، پسرکی هم کورکورانه به دنبالش. یکی از معلم ها پشت اش فریاد می کشد: "لوکاس، برگرد!"
ساعت ۱۲:۴۵. قطار وارد ایستگاه می شود. سریع جای رزرو شده ام را در کوپه ی سیگاری ها پیدا می کنم. کوله پشتی را بین پاهایم جا می دهم. یک دفترچه، یک کتاب، جعبه ی سیگار و فندکی را روی میز می گذارم و سیگاری آتش می زنم...
ساعت ۱۳:۰۲. قطار با اندکی تاخیر به راه می افتد. پوشه ی بزرگ و قطور روی صندلی کناری توجهم را جلب می کند. ظاهراً داخلش یک دسته کاغذ است. روی آن با خط خرچنگ قورباغه ای به عربی نوشته شده: "خاطرات". مسافر صندلی کناری یا به توالت رفته یا سری به رستوران قطار زده است. حتماً به زودی بر می گردد. از داشتن یک هم صحبت عرب زبان خوشحالم. یک شاعر یا حداقل کسی که به خواندن و نوشتن علاقه داشته باشد.
ساعت ۱۳:۳۰. همسایه هنوز این جا نیست. حتماً بزودی می آید. پوشه اش را که نمی خواهد تا ابد این جا بگذارد. ممکن است اهل کجا باشد؟ کشورهای عربی زیادی وجود دارد. امیدوارم اهل کشوری باشد که من خوب بشناسم. آن وقت حتماً خیلی چیزها برای گفتن داریم.
ساعت۱۴:۱۶. قطار به ایستگاه بعدی می رسد. از بلندگو اعلام می شود: «توقف بعدی لایپزیگ». پوشه هنوز هم آن جاست. چند نفر پیاده می شوند، چند نفر هم سوار. دختر جوانی روبروی من می نشیند. هدفون گذاشته، از سروصدای ام پی تری پلیرش لذت می برد. جوانی کنار او می نشیند و نوت بوک اش را روشن می کند. خانمی با موهای کوتاه بلوند، موبایل به گوش، خود را آماده می کند تا روی صندلی کناری من بنشیند. پوشه را برمی دارد، چپ چپ توی صورتم نگاه می کند، پوشه را روی زانوی من می گذارد، با بی خیالی خودش را ول می کند روی صندلی و با خیال راحت به صحبت اش با موبایل ادامه می دهد.
یعنی که چی؟ عجب بی شعوری! این رفتارهای بی ملاحظه ی بعضی ها واقعاً که تک است. باید به او بگویم، که پوشه مال من نیست؟ خدایا! هنوز هم با موبایل حرف می زند. باید پنجاه سال را داشته باشد. شبیه خیلی دیگر از زن ها در این کشور است. مختصری رژلب، دامن، بلوز، یک کیف دستی خیلی کوچک که بیش تر مناسب ملکه ی زنبورهاست. و کفش های مشکی پاشنه بلند. این جور زن ها غیر قابل پیش بینی اند. بهتر است خونسرد بود...
ساعت ۱۴:۲۰. قطار به آرامی حرکت می کند. با احتیاط پوشه را در دست می گیرم، کوپه را ترک می کنم و دنبال کافه ی قطار می گردم. پیشخدمت جوان و زیبا به سرعت برایم فنجان بزرگی قهوه می آورد. پوشه، پیش رویم روی میز کوچک. انتخابی دشوار. باید آن را به عنوان شیء گم شده به مامور قطار بسپارم؟ اما کنجکاوی ام بیش تر از این حرف هاست. تصمیم می گیرم پیش از این که احتمالاً پوشه را به کس دیگری بدهم، آن را باز کنم و بخوانم.
سبزی تیره ی منظره ها از پنجره ی قطار در آفتاب می درخشد. به آرامی قهوه ام را هورت می کشم. سیگاری آتش می زنم. پیشخدمت را برانداز می کنم. جوان است، بین هجده تا بیست. موهایش را قرمز کرده، کت آبی راه آهن آلمان را به تن دارد و زیر آن تی شرت سفید و شلوار جین.
قهوه ام و پوشه را برمی دارم و دوباره برمی گردم سرجایم در کوپه، جایی که آن خانم هنوز با موبایل حرف می زند، آن جوان هنوز سر نوت بوک اش است و دختر هنوز موسیقی ام. پی. تری پلیرش را گوش می دهد.
ساعت ۱۴:۴۵. قطار به راهش ادامه می دهد.
پوشه را باز می کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب هندی قلابی