فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ابوريحان بيرونی

کتاب ابوريحان بيرونی

نسخه الکترونیک کتاب ابوريحان بيرونی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ابوريحان بيرونی

هیچ مبالغه نکرده‌ایم اگر ابوریحان را یکی از معدود دانشمندان جهان بشمریم که، با عدول از معیارهای فکری و عقیدتی حاکم بر روزگار خودشان، بنیادهای تازه‌ای برای دانش بشر پی افگنده و زمینه‌های تحول آن را فراهم کرده‌اند. تیزبینی و صراحت بیان نقادانه‌ی بیرونی چنان است که گویی با دانشمندی امروزی، در ردیف بزرگانی چون فروید و آینشتاین و راسل، سروکار داریم. او را می‌توانیم نخستین هندشناس و دین‌پژوه و مردم‌شناس جهان (به همان معنایی که امروز از این واژه‌ها اراده می‌کنیم) بدانیم؛ مردی مانند لئوناردو داوینچی که قرن‌ها از زمان خود پیش‌تر بود و به مسائلی می‌اندیشید که به خاطر کمتر کسی از مردمان زمان خودش یا حتا بسیاری از انسان‌های روزگاران بعد خطور می‌کرد. به گفته‌ی باباجان غفوروف، «بیرونی چنان از روزگار خود پیش‌تر بود که درخشان‌ترین اکتشاف‌های او را اغلب دانشمندان زمانش درک نمی‌کردند؛ نخستین کسی بود که به فرمولی ساده برای اندازه‌گیری محیط زمین دست یافت، و این را محتمل می‌دانست که زمین به دور خورشید بچرخد.»

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ابوريحان بيرونی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدّمه

در نیمه های قرن چهارم سامانیان هنوز بر نواحی وسیعی شامل بخش های عمده ای از ایران و افغانستان و ازبکستان و تاجیکستان امروز فرمان می راندند و آل بویه نیز ری و اصفهان و فارس و کلاً دشت ها و کوهستان های غرب ایران و شرق عراق فعلی را زیر سلطه خود داشتند. علاوه بر این دو سلسله، امرای آل عراق هم، که خراجگزار سامانیان محسوب می شدند، در خوارزم، یعنی سرزمینی که اینک جزو جمهوری ترکمنستان است، حکومت نسبتاً مستقلی داشتند. آل عراق گویا بازمانده خاندانی موسوم به آفریغ بودند که از اوایل قرن چهارم میلادی (سه قرن پیش از ظهور اسلام) در خوارزم فرمان می راندند و نسب خود را به پادشاه افسانه ای، کیخسرو کیانی، می رساندند. در سال ۹۳ ق اختلاف داخلی در خاندان کهنسال آفریغ مجالی برای سردار عرب قتیبه بن مسلم فراهم آورد تا خوارزم را فتح کند. از آن پس خوارزم در قلمرو جهان اسلام جای گرفت و عمال عرب بر آن ناحیه مسلط شدند و قدرتی فزون تر از خوارزمشاهان یافتند. منازعات و مجادلات میان دو گروه سرانجام موجب شد خوارزم به دو پاره تقسیم شود: بخشی از آن با مرکزیت کاث در شرق آمودریا پایتخت ملوک خوارزمشاهی شد، اما گرگانج که در ساحل غربی رود واقع بود زیر سیطره اعراب باقی ماند. در قرن دوم خوارزمیان اغلب به اسلام گرویدند و سلسله مسلمان آل عراق بر سراسر آن ناحیه مسلط شد. در اواخر قرن سوم هجری، پس از پیروزی های امیر اسماعیل سامانی، خوارزم بخشی از قلمرو دولت سامانی گردید و تا سال ۳۸۵ ق در تبعیت آن دولت باقی ماند (هروی، بهار ۱۳۸۷).
بر اساس گزارش ابن اثیر در الکامل، امیر نوح بن منصور (ح. ۳۶۵ـ۳۸۷ ق) ابوالحسن عتبی را به وزارت برگزید و عتبی نیز در سال ۳۷۱ ق ابوالحسن محمد بن ابراهیم بن سیمجور را، به سبب تمرّد، از فرماندهی لشکر خراسان عزل و حسام الدوله ابوالعباس تاش را جانشین او کرد. ابن سیمجور نخست به سیستان رفت، اما به محض آن که ابوالعباس از خراسان راهی بخارا شد، ابن سیمجور به آنجا بازگشت و با دیگر سردار شورشی، فائق، همدست شد و بر نیشابور استیلا یافت. سرانجام قرار شد که سپاهسالاری سامانیان از آنِ ابوالعباس باشد و در نیشابور مستقر شود و فائق به بلخ برود و هرات در دست ابوعلی بن حسن سیمجور باشد (ابن اثیر، ۱۹۶۵، ج ۹، ص ۲۴). در این اثنا، امیر نوح بن منصور عتبی را عزل کرد و عبدالله بن عُزیر را به وزارت برگزید. ابن عزیر ابوالعباس را برکنار کرد و ابوالحسن سیمجور را به خراسان بازگرداند. ابوالعباس از فخرالدوله دیلمی یاری خواست. فخرالدوله سپاهی فراوان به نیشابور فرستاد و ابومحمد عبدالله بن عبدالرزاق (فرزند ابومنصور عبدالرزاق معروف، گردآورنده شاهنامه ابومنصوری) هم در جنگ با ابن سیمجور به آنها پیوست. سرانجام نیشابور به تصرف ابوالعباس درآمد. ابوالحسن نیز به کمک آل بویه دوباره به جنگ ابوالعباس رفت و او را شکست داد و گروه بزرگی از همراهانش را اسیر کرد. ابوالعباس به گرگان گریخت و در سال ۳۷۷ ق همان جا درگذشت (همان، ج ۹، صص ۲۷ـ۲۹). ابوالحسن سیمجور هم به مرگ ناگهانی درگذشت و پسرش ابوعلی زمام امور خراسان را به دست گرفت و به جنگ با فائق مشغول شد که مدعی حکومت بر خراسان بود. فائق و همراهانش از او شکست خوردند و به مروالرود گریختند. ابوعلی سیمجور، پس از تسلط بر امور خراسان، حاضر نشد مالیات آن ناحیه را به دربار سامانی بفرستد و بغراخان ترک را برانگیخت که به بخارا حمله کند. فائق هم از مروالرود به پایتخت سامانیان هجوم برد و بخارا سرانجام در سال ۳۸۳ ق به تصرف بغراخان درآمد. اندکی بعد بغراخان بیمار شد و به ترکستان بازگشت. مردم بخارا به یاری ترکان غز بر سپاه او شوریدند و آنها را تارومار کردند. بغراخان هم در راه ترکستان درگذشت و امیرنوح دیگربار بر تخت بخارا نشست (همان، ج ۹، ص ۹۸ـ۱۰۰).
در سال ۳۸۴ ق، فائق و ابوعلی سیمجور بر ضد نوح بن منصور به هم پیوستند و امیر سامانی نیز محمود بن سبکتگین را برای مقابله با آنان به سالاری خراسان گماشت. فائق و ابوعلی از برابر محمود گریختند و به گرگان نزد فخرالدوله دیلمی پناهنده شدند. امیر نوح نیز هرات را به سبکتگین و نیشابور را به محمود وانهاد (همان، ج ۹، صص ۱۰۲ـ۱۰۳). سال بعد ابوعلی سیمجور به نیشابور لشکر کشید و این بار محمود از برابر وی گریخت و ابوعلی نیشابور را تصرف کرد. سبکتگین به یاری محمود شتافت و ابوعلی و فائق را از خراسان به ماوراءالنهر راند. در آنجا ابوعلی از فائق جدا شد و به خوارزم پناه برد و در روستایی به نام هزاراسب فرود آمد. همین که شب فرارسید، خوارزمشاه، یعنی حاکم شهر کاث، ابوعبدالله محمدبن احمد، گروهی از سپاهیان خود را به آن روستا فرستاد و ابوعلی را اسیر کرد. اما مامون که والی گرگانج یا گرگانیه در بخش غربی رود جیحون بود به کاث تاخت و ابوعلی را آزاد کرد و خوارزمشاه را پیش روی او کشت. ابوعلی را هم البته بعداً به بخارا فرستاد. امیرنوح سامانی هم سرانجام او را تحویل سبکتگین داد و ابوعلی در سال ۳۸۷ ق در زندان سبکتگین درگذشت (همان، ج ۹، صص ۱۰۷ـ۱۰۹).
پس از آن که دولت سامانی به ضعف گرایید و در سال ۳۸۹ ق یکباره برافتاد، آل عراق هم جای خود را به مامونیان سپردند که تا سال ۴۰۸ ق بالاستقلال بر خوارزم فرمان می راندند. سرانجام، محمود غزنوی، پس از طرح نقشه ای زیرکانه که شرح آن در تاریخ بیهقی آمده است، توانست مامونیان را نیز براندازد و سراسر خوارزم را ضمیمه قلمرو خویش کند (بنگرید به بیهقی، ۱۳۸۸، صص ۷۱۵ـ۷۳۰).
ابوریحان، تقریباً چهل و پنج سال پیش از این واقعه، در سوم ذی حجه ۳۶۲ ق/۱۹ شهریور ۳۵۲ خ(۱) در بخش شرقی خوارزم یا همان کاث به دنیا آمد و ظاهراً چون زادگاه او بیرون از محدوده شهر بود برحسب اصطلاح خوارزمیان آن روزگار بعدها به «بیرونی» شهرت یافت (همایی، ۱۳۵۲، ص ۲۷). چنان که اشاره شد، خوارزم در آن هنگام زیر فرمان پادشاهان آل عراق بود و ثبات سیاسی و اجتماعی مناسبی داشت. می شود حدس زد ابوریحان نیز در سایه این ثبات و لابد با اتکا به توان و مکنت خانوادگی اش کودکی و نوجوانی خود را در آرامش و فراغ بال می گذرانده و عمده اوقاتش را سرگرم یادگیری و کسب دانش بوده است. به گفته خودش، «از دوران جوانی و بنا به طبیعت خویش و به مقتضای سن [...] بیش از اندازه به دانش اندوزی اشتیاق» داشت، چنان که از باب مثال دانه ها و میوه ها و گیاهان گوناگون را جمع می کرد و به نزد مردی یونانی که در خوارزم اقامت داشت می برد و نام یونانی آنها را از وی می پرسید و یادداشت می کرد (بیرونی، ۱۳۸۳، ص ۱۷۰). جوان کنجکاو درس خوانده و بااستعدادی مانند او در ناحیه کوچکی چون خوارزم البته معلوم است تا چه حد می توانسته توجه زمامداران آن دیار را به خود جلب کند و از عنایت و پشتیبانی آنها برخوردار شود. یکی از پشتیبانان مهم او ابونصر منصور بن علی بن عراق، از اعضای نامدار خوارزمشاهان آل عراق، بود که خود دانشمند و ریاضیدان بزرگی محسوب می شد. ابوریحان در یکی از اشعارش، ضمن ستایش آل عراق، از منصور به صراحت یاد کرده و خود را پرورده وی دانسته است.(۲) یکی دیگر از امیرزادگان دانشمند آل عراق ابوسعید احمد بن محمد بن عراق، پسرعموی همان ابونصر، بود. فرزند ابوسعید، یعنی ابوعبدالله محمد بن احمد بن محمد بن عراق، آخرین پادشاه سلسله آل عراق که ابوریحان او را «شهید» نامیده است در سال ۳۸۵ ق به دست مامون بن محمد، والی جرجانیه خوارزم، مغلوب و کشته شد و با مرگ او خاندان فرهیخته آل عراق نیز منقرض گشت (همایی، ۱۳۵۲، ص ۳۳).
پس از انقراض آل عراق، ابوریحان هم در خوارزم نماند و نخست به ری رفت و با برخی دانشمندان آن دیار مانند ابومحمود حامد بن خضر خجندی و ابوالحسن کیاکوشیار بن لبان گیلانی آشنا شد. سپس به گرگان رفت و به خدمت امیر شمس المعالی قابوس بن وشمگیر (ح. ۳۸۸ـ۴۰۳ ق) درآمد و کتاب مشهور خود الآثار الباقیه را در سال ۳۹۱ ق به نام او نگاشت (همان، صص ۳۴ـ ۳۵). به گفته یاقوت، شمس المعالی می خواست بیرونی را به وزارت بردارد و همه امور مملکتش را به وی محوّل کند، اما بیرونی نپذیرفت (یاقوت، ۱۹۹۳، ج ۵، ص ۲۳۳۲) و اندکی بعد به خوارزم بازگشت. از سخنان خود ابوریحان در قانون مسعودی معلوم می شود او در اوایل سال ۳۹۴ ق از گرگان به خوارزم بازگشته، چنان که در شب چهارشنبه چهارده رمضان ۳۹۴ ق/۲۰ تیر ۳۸۳ خ در گرگانیه خوارزم بوده و کسوفی را در آنجا رصد کرده است (بیرونی، ۲۰۰۲، ج ۲، ص ۱۸۹). خوارزم در آن زمان ظاهراً بار دیگر از ثبات و آرامش کافی برخوردار شده بود و آل مامون توانسته بودند بر اوضاع آن دیار مسلط شوند و حکومتی یکپارچه و نسبتاً مستقل پدید آورند. مسلماً به همین دلیل و شاید اصلاً به دعوت آل مامون بود که خوارزمی در سال ۳۹۴ ق به موطن خود بازگشت و در حلقه وابستگان و مشاوران حکومت جدید جای گرفت. در آن زمان پادشاه خوارزم ابوالحسن علی بن مامون بود که خواهر سلطان محمود غزنوی را به زنی گرفته و از این طریق توانسته بود قدرت خود را تثبیت کند (جرفادقانی، ۲۵۳۷، ص ۳۷۴). او ضمناً فرمانروایی دانش دوست بود و می کوشید علما و دانشمندان اطراف را به دربار خود فراخواند و به خدمت بگیرد. معلوم است که در چنان اوضاعی دانشمند جوان و پرتکاپویی چون ابوریحان از چه موقع مناسبی برخوردار بوده و تا چه حد می توانسته است خود را به کانون قدرت در دربار خوارزم نزدیک کند. به گفته نظامی عروضی، دربار خوارزم در آن روزگار ماوای دانشمندان بزرگی چون ابونصر عراق، ابوالخیر خمّار، ابوعلی سینا و ابوسهل مسیحی بود و ابوریحان نیز از زمره آنان به شمار می رفت (نظامی عروضی، ۱۳۳۱، ص ۱۱۶). ابوسهل عیسی بن یحیی جرجانی (م. حدود ۴۱۰ـ۴۰۳ ق)، فیلسوف و پزشک بزرگ مسیحی، در زمان ابوالعباس مامون بن مامون، به دربار خوارزم پیوسته بود (همایی، ۱۳۵۲، ص ۳۲). بیرونی هم، به گزارش ابوالفضل بیهقی، در تمام دوران حکومت ابوالعباس که هفت سال به طول انجامید از مشاوران نزدیک او بود (بیهقی، ۱۳۸۸، ص ۷۱۵). ابوالعباس در سال ۳۹۹ ق به جای برادر خود بر مسند خوارزمشاهی نشست و با همسر وی همان خواهر محمود ازدواج و رشته دوستی و اتحاد خود را با دربار قدرتمند غزنوی تحکیم کرد (جرفادقانی، ۱۳۵۷، ص ۳۷۴). به گفته بیرونی، ابوالعباس مامون فرمانروایی خردمند بود که زبان از «دشنام و فحش و خرافات» بسته نگه می داشت و «میان او و امیر محمود دوستی محکم» برقرار بود. دانشمندان زمان هم در نزد او از حرمت بسیاری برخوردار بودند، چنان که ادیب و نویسنده مشهور عرب زبان، ابومنصور ثعالبی، مدتی ندیم وی بود. ابوریحان به خصوص چنان مکانتی نزد او داشت که روزی ابوالعباس خود به حجره محل خدمت وی آمد و خواست به احترام او از اسب فرود آید. ابوریحان «زمین بوس کرد» و او را سوگند داد تا فرود نیاید. خوارزمشاه در پاسخ این بیت را خواند:

العلمُ من اشرفِ الولایاتِ
یاتیه کل الوری و لا یاتی(۳)

سپس به همان زبان عربی، که ظاهرا زبان رسمی دربار او بود، جمله ای بر آن افزود که معنی اش این می شود: «اگر آداب و رسوم این جهانی نبود، هرگز تو را نزد خود نمی خواندم، زیرا دانش برتر است و چیزی و کسی برتر از آن نیست» (بیهقی، ۱۳۸۸، ص ۷۱۷).(۴)
به هر تقدیر از شرح مختصری که بیهقی در باب احوال ابوریحان در خوارزم آورده است معلوم می شود وی در سال های آخر حکومت آل مامون از نزدیک ترین وزرا و رایزنان آن خاندان بوده و ایشان را در برابر حکومت تمامیت خواه محمود یاری می داده است. چنان که وقتی وزیر حیله گر محمود، خواجه احمد حسن، در نهان و ظاهراً از سر خیرخواهی به ابوالعباس توصیه کرد در خوارزم به نام سلطان خطبه بخواند، ابوریحان که از عواقب این کار بیمناک بود به خوارزمشاه اشارت کرد توصیه وزیر را ناشنیده بگیرد و اصلاً به روی خود نیاورَد. ابوالعباس نشنید و فرمان داد در برخی شهرهای خوارزم به نام محمود خطبه بخوانند. همین فرمان نسنجیده موجب شد شماری از سران سپاه خوارزم بر او بشورند و وی را در نیمه شوال ۴۰۷ ق/۲۱ اسفند ۳۹۶ خ به قتل رسانند و برادرزاده کم سن وسال او را به جایش بنشانند. سلطان محمود نیز به خون خواهی خوارزمشاه که داماد وی بود به خوارزم لشکر کشید و آل مامون را یکسره برانداخت و مملکت ایشان را ضمیمه قلمرو خود کرد. محمود، پس از تصرف خوارزم، عده ای از دانشمندان آن دیار را ظاهراً به جرم بدعت و زندقه و درحقیقت به سبب همکاری با خوارزمشاهان آل مامون به کام مرگ فرستاد. به گفته یاقوت حموی، از جمله دانشمندانی که در آن ماجرا کشته شدند یکی ابونصر عراق(۵) و دیگری عبدالصمد بن اول بن عبدالصمد، هر دو از استادان ابوریحان، بودند و چیزی نمانده بود که ابوریحان نیز مانند ایشان به تهمت قرمطی گری گرفتار و کشته شود. لیکن چون به محمود گفتند ابوریحان مردی دانشمند و ستاره شناس است، سلطان به این امید که دانش او روزی به کارش آید از کشتنش صرف نظر کرد و او را با خود به غزنه برد (یاقوت، ۱۹۹۳، ج ۵، ص ۲۳۳۴). به این ترتیب، بیرونی از آغاز سال ۴۰۸ ق/ تابستان ۳۹۷ خ عملاً به خدمت دربار محمود درآمد و ساکن غزنین شد.
از چگونگی رفتار محمود با ابوریحان اطلاع روشنی در دست نیست. زاخائو برای این که ثابت کند بیرونی چندان وضع مناسبی در دربار محمود نداشته است به این جمله از ما للهند استناد می کند که «علما از فایده پول به نیکی آگاه اند، اما توانگران از فضیلت علم بی خبرند» (زاخائو، ۱۹۱۰، ص xv). به نظر زاخائو اینها سخنان دانشمندی نیست که در پرتو حمایت شاه آرمیده است. چون ابوریحان در مقدمه ما للهند اشاره می کند که «در امور خود از اختیار کامل برخوردار» نبوده و «هرگز نشده است که در کارهای خویش دستی گشاده و بی قید و بند داشته یا از قدرت کافی در رتق و فتق امور برخوردار» بوده باشد (بیرونی، ۱۹۸۳، ص ۲۱)، زاخائو نتیجه می گیرد که بیرونی در غزنین شدیدا تحت نظر بوده و چندان اختیاری از خود نداشته است (زاخائو، ۱۹۱۰، ص xv). اما داستانی که خود بیرونی در الجماهر آورده است نشان می دهد که او اولاً با خود سلطان در ارتباط مستقیم بوده و ثانیاً می توانسته است با لحنی صریح و حتا گستاخانه با او سخن گوید. خلاصه داستان از این قرار است که در همان زمان فتح خوارزم (۴۰۸ ق) منجمان پیشگویی کردند که محمود چند ده سال دیگر خواهد زیست. سلطان که مال و خزاین فراوان اندوخته بود از روی غرور لاف زد که اگر آن اموال را تا پایان عمر هم خرج کند باز چیزی از آن کم نمی شود. ابوریحان از در حق گزاری و نصیحت پاسخی گستاخانه به سلطان داد که نشان دهنده میزان ارجمندی و مکانت او در نزد محمود است. محمود البته از سخن وی رنجید و گرچه از این بابت پیوسته گله مند بود، ظاهرا تغییری در رابطه خود با بیرونی پدید نیاورد. بهتر است داستان را از زبان خود بیرونی بشنویم:

به یاد می آورم امیر ماضی یمین الدوله محمود ــ رحمه اللّه ــ سخت حریص بود، چنان که هنوز از شکاری که بدان آهنگ کرده و بر آن ظفر یافته بود فارغ نشده بود که چشم به شکار دیگری می دوخت تا بدان هجوم بَرَد و به چنگش آورد. در همان سال که از تصرف خوارزم فارغ شد بیابان ها را برای یافتن شکاری تازه به هم می پیوست. روزی سخن به حکم منجمان در باب او کشید که گفته بودند چند ده سال دیگر از عمر او باقی است. به دنبال این سخن فرمود: «قلعه های من پر است از اموالی که اگر آنها را در طول این سال ها خرج کنم باز تمامی ندارد، هرچند در این راه اسراف کنم». من از روی مستی پاسخی دادم که به موجب آن پیوسته از من گله می کرد و روی ترش می نمود. گفتم: «پروردگارت را سپاس بگزار و سرمایه خویش را که همانا دولت و اقبال است به او بسپار، چه این اندوخته ها جز به یاری آنها گرد نیامده است. اگر این دو زوال پذیرند، با تمام اندوخته هایت نمی توانی از عهده خرج یک روز برآیی. پس دست از تبذیر بازدار!» (بیرونی، ۱۳۷۴، صص ۹۷ـ ۹۸).

این داستان، ضمن آن که گزارشی دست اول از روحیه و خلقیات سلطان محمود و نظر بیرونی درباره وی به دست می دهد، این نکته را هم به خوبی معلوم می کند که بیرونی در حضور سلطان از فسحتی فراخ برای سخن گفتن برخوردار بوده و درحقیقت از نزدیک ترین ندیمان و مشاوران وی به شمار می رفته است. در صیدنه ابوریحان هم گزارش گفت وگوی سلطان محمود با یکی از نزدیکانش را می بینیم که از چند جهت جالب توجه است. بیرونی در آغاز این گزارش بر تنفر محمود از زبان عربی تاکید می کند و می گوید سلطان، به رغم نفرتش از آن زبان، قبول داشت که بهترین کتاب های طبی از زبان های یونانی و سریانی به عربی ترجمه شده و استادان و آموزندگان طب ناگزیر باید به زبان عربی مسلط باشند و دانش خود را از کتاب هایی فرا گیرند که به عربی ترجمه یا تالیف شده است (بیرونی، ۱۳۸۳، ص ۱۶۹). تاکید ابوریحان بر عربی ستیزی محمود بسیار درخور اهمیت است و معلوم می کند که چرا زبان فارسی در دستگاه و دیوان غزنوی به زبان رسمی بدل و شعر و نثر فارسی در زمان محمود از اقبالی بی سابقه برخوردار شد. به علاوه، این گزارش باز هم موءید ارتباط نزدیک و مجالست و معاشرت ابوریحان با سلطان است. بلافاصله پیش از این گزارش، ابوریحان نکته مهم دیگری را هم بر ما آشکار می کند و آن این که خودش عربی را بر فارسی ترجیح می دهد و «دشنام دادن به زبان عربی» را «خوش تر از ستایش به زبان فارسی» می داند و می گوید که فارسی «فقط برای [ بیان] داستان های خسروانی و قصه های شب مناسب است» (همان، صص ۱۶۸ـ۱۶۹). به همین دلیل است که او همه کتاب های خود را به زبان عربی نوشته است، بجز التفهیم که ظاهراً آن را یک بار به فارسی و دیگر بار به عربی تحریر کرده است (همایی، ۱۳۵۲، ص کز).
از همین گزارش ها می توان پی برد که آنچه نظامی عروضی درباره رفتار سلطان با بیرونی در چهار مقاله آورده قصه ای سراپا مجعول و عامیانه است. به گفته نظامی، سلطان روزی در باغ هزاردرخت غزنین (احتمالاً همان «باغ پیروزی» مشهور) بر فراز کوشکی که چهار در داشت نشسته بود و برای آن که دانش ابوریحان را در علم نجوم بسنجد، از او خواست تا وی را خبر دهد که از کدام در کوشک بیرون خواهد رفت. ابوریحان پاسخ خود را به فرمان محمود بر کاغذی نوشت و در گوشه ای نهاد. آن گاه محمود، برای آن که پیشگویی بیرونی غلط از آب درآید، فرمان داد بیل و تیشه آورند و دیوار شرقی کوشک را بشکافند و درِ پنجمی پدید آورند. پس، از آن در بیرون رفت و فرمود تا پاسخ ابوریحان را بیاورند و بخوانند. ابوریحان نوشته بود که شاه از هیچ یک از درهای کوشک بیرون نمی رود، بلکه فرمان می دهد دیوار شرقی بنا را بشکافند تا از آنجا خارج شود! محمود از پیشگویی درست ابوریحان چنان خشمگین شد که فرمان داد او را از بام قصر فرو اندازند. از قضا دامی بر بام زیرین گسترده بودند. ابوریحان به آن برخورد و و دام پاره شد و او آهسته به زمین آمد و آسیبی ندید. پس از آن که به محمود ثابت شد ابوریحان از روی احکام نجوم بر این ماجرا هم واقف بوده است، فرمان داد او را شش ماه در قلعه غزنین زندانی کنند. در آن شش ماه کسی جرات نکرد نام ابوریحان را نزد سلطان بر زبان آورد تا این که، بر اثر شفاعت وزیر خواجه احمد حسن، سلطان فرمان داد ابوریحان را آزاد کنند و مال گزافی هم به او بخشید. سپس از او عذر خواست و گفت: «یا بوریحان! اگر خواهی که از من برخوردار باشی سخن بر مراد من گوی، نه بر سلطنت علم خویش». ابوریحان از آن پس روش خود را تغییر داد. نظامی از این قصه عجیب چنین نتیجه می گیرد: «این یکی از شرایط خدمت پادشاه است. در حق و باطل با او باید بودن» (نظامی عروضی، صص ۹۰ـ۹۲).
قصه مجعول و مضحک نظامی عروضی، مثل بسیاری دیگر از داستان های کتاب او، مسلماً به مذاق مخاطبان عامی وی خوش می آمده و مایه تفریح خاطر و سرگرمی آنها می شده است، اما هیچ نشانی از واقعیت در آن نیست. زنده یاد جلال همایی به درستی در صحت این حکایت تردید کرده و دلیل متقنی هم در این مورد آورده است: «از جمله قرائن تردید ما در صحت این حکایت آن است که هرچند ابوریحان مقدّمات و مسائل مربوط به فن تنجیم را از همه کس بهتر و دقیق تر می دانست، ولیکن خود او ابداً جزو منجّمان حشوی طالع بین و غیب گوی نبود، و در موءلفات خود همه جا این طایفه را نکوهش می فرمود» (همایی، ۱۳۵۲، ص ۵۲). استاد مجتبی مینوی هم، در مقاله ای که به مناسبت هزارمین سال ولادت بیرونی نوشته است در باب مهملاتی که نظامی عروضی درباره ابوریحان و دیگر مشاهیر تاریخ به هم بافته است، چنین می گوید:

این چهار مقاله کتابی است به کلی بی اعتبار و گمراه کننده، زیرا که مردم خیال می کنند که چون در پانصد و پنجاه نوشته شده است پس اخبار او صحیح است و حال آن که بیش از دویست غلط تاریخی دارد و کسانی که افسانه های واهی آن را در حق ابوریحان و ابن سینا و فردوسی نقل کرده و آنها را صحیح تلقی کرده اند مرتکب خطا شده اند. (مینوی، ۱۳۵۲، صص ۱۲-۱۱)

شگفتا که با این همه، دکتر پرویز اذکائی در کتاب مستقلی که درباره ابوریحان نوشته بر اساس قصه خیالی صاحب چهار مقاله داستان تازه ای ساخته و محمود را به باد ناسزا گرفته و «آن سلطان سیه دل» را متهم کرده است که «در اثنای یکی از جنگ هایش در هند» ابوریحان را «در قلعه شهر نندنه (واقع در پنجاب غربی) نزدیک به شش ماه زندانی کرد». سپس با استناد به حدسیات زاخائو در مقدمه ترجمه اش از تحقیق ما للهند، نتیجه می گیرد که بیرونی در حقیقت «سیزده سال تمام» زندانی سیاسی محمود، «آن سلطان قرمطی کشِ فلسفی ستیز»، بوده است (اذکائی، ۱۳۸۹، صص ۸ ـ۹). اما چگونه ممکن است یک زندانی سیاسی تحت نظر در غزنین، فقط یک سال پس از آغاز اسارتش، یعنی «در اوایل جمادی ثانی سال ۴۰۹» آن قدر آزاد باشد که به روستای جیفور کابل برود و «مشغول رصدکردن عرض های جغرافیایی آن نواحی» بشود؟ کتاب تحقیق ما للهند شاهد صادق دیگری است بر این که آن سلطانِ به تعبیر دکتر اذکائی «سیه دلِ قرمطی کشِ فلسفی ستیز» به اسیر هوشمند خطرناکی مثل ابوریحان اجازه داده است به آزادی تمام با کفار هندو نشست وبرخاست کند و از آنها زبان سانسکریت بیاموزد و آن گاه مبالغ زیادی از کفریات شرک آمیز ایشان را به عربی مبین ترجمه کند و بعد هم کتاب جامعی درباره تاریخ و فرهنگ و عقاید هندوان بنویسد و این همه را در معرض مطالعه مسلمانان بگذارد. این نیز کاملاً روشن است که همه این کارها، از رصدگیری سیارات و ستارگان و محاسبه طول و عرض جغرافیایی شهرهای مختلف گرفته تا آموختن زبان سانسکریت و ترجمه متون هندو، مستلزم هزینه های گزافی بوده است که ابوریحان مسلماً از جیب خود نمی پرداخته بلکه همه را از خزانه همان «سلطان قرمطی کش» تامین می کرده است.
زاخائو نیز، در پیش گفتاری که بر ترجمه عالی خود از ما للهند نوشته، کوشیده است محملی بیابد برای اثبات سردی روابط میان ابوریحان و سلطان محمود. به عقیده او، یکی از نشانه های مهم مخالفت بیرونی با محمود این است که هیچ یک از آثار خود را به او تقدیم نکرده است:

برای آن که بدانیم تقدیم کتاب به پیشگاه شاهان خلاف اصول اخلاقی ابوریحان نبوده است، باید دو اثر دیگر او را در نظر بگیریم که برحسب رسم معمول آن روزگار به دو تن از فرمانروایان تقدیم شده اند. در دیباچه آثار باقیه ابوریحان از پادشاه گرگان، شمس المعالی، با ستایشی فراوان یاد می کند، حال آن که او در قیاس با محمود هیچ شوکت و عظمتی نداشت. بی اعتنایی به محمود در ما للهند وقتی بیشتر به چشم می آید که آن را با ستایش بی دریغی مقایسه کنیم که بیرونی نثار پسر و جانشین او می کند.(۶) دیباچه قانون مسعودی مدیحه ای بلندبالا و تمام عیار در حق سلطان مسعود است که مردی شراب خواره بود و در کمتر از ده سال اکثر آنچه را پدرش طی سی سال به نیروی شمشیر و سیاست اندوخته بود بر باد داد» (زاخائو، ۱۹۱۰، ص xii).

زاخائو گویا از این نکته غافل بوده است که در فرهنگ ایرانی پادشاه زنده از اهمیتی به مراتب بیش از پادشاه مرده برخوردار است. ستایش پادشاه زنده و حتا چاپلوسی در حق او کاری پسندیده و لازم تلقی می شد، اما وقتی به پادشاه درگذشته یا پیشین اشاره می کردند معمولاً کمترین عناوین رسمی را برای او به کار می بردند. این قاعده ساده در تاریخ ایران همواره حاکم بوده و هنوز هم هست. فرمانروای مرده را اگر نشود نقد کرد و دشنام داد، فقط می توان محترم شمرد، آن هم در حدی که به فرمانروای زنده برنخورد و احساس نکند که تکریم فرمانروای پیشین به معنای انتقاد یا روی گردانی از پادشاه زنده است. شک نیست که ابوریحان، با روحیه آزاداندیشانه ای که در آثارش از خود نشان می دهد، نمی توانسته است ستاینده سلطان دین فروشی چون محمود باشد، اما این نتیجه را هم نمی شود گرفت که او از سر دشمنی با محمود هیچ یک از کتاب هایش را به وی تقدیم نکرده است، زیرا اولاً همه آثار ابوریحان به دست ما نرسیده است تا بتوانیم با قاطعیت چنین حکمی بکنیم، و ثانیاً روشن است که محمود اگر می خواست می توانست ابوریحان را وادارد که به جای یک کتاب مجموعه ای از آثارش را به او پیشکش کند. اما ظاهراً نه محمود در بند چنین آرزویی بود و نه ابوریحان خود را مجبور می دید که کتابی از کتاب هایش را به نام سلطان درآورد.
از سوی دیگر، شکی در این نیست که لشکرکشی های متعدد و بی امان محمود غزنوی به هند فقط به قصد غارت منابع آن سرزمین وسیع و ثروتمند صورت می گرفته و او به احتمال قوی برای دین و دانش و فرهنگ هندیان هیچ اهمیتی قائل نبوده است تا دانشمندی چون بیرونی را به فراگیری و ترجمه کتب هندی بگمارد و مسلماً علاقه ای هم به مطالعه چنان کتاب هایی نداشته است. از گزارشی که خود بیرونی در ما للهند به دست می دهد کاملاً روشن می شود که محمود نه فقط توجهی به علوم هندیان نداشت بلکه با کشتار بی رحمانه ای که در آن سرزمین به راه انداخت دانشمندان و کتاب های هندوان را تا توانست پراکنده و نابود کرد. بیرونی در همان آغاز ما للهند از ویرانگری و بی رحمی اعراب و ترکان، علی الخصوص سلطان محمود، در شهرها و آبادی های هند شرحی مختصر اما بسیار گویا و دلخراش آورده است:

محمد بن قاسم بن منبّه سرزمین سند را از جانب سیستان گشود و بمهنوا را منصوره و مولستان را معموره نامید و تا شهر کنوج در بلاد هند پیش رفت و سرزمین قندهار و حدود کشمیر را زیر پا نهاد و باری به جنگ و باری به صلح از آنجا بازگشت و آن قوم را بر دین خود باقی نهاد مگر کسانی را که به میل خود مسلمان شدند. این کار بذر کینه را در دل های آنان کاشت، و پس از او هیچ کس از جنگجویان سپاه اسلام از مرزهای کابل و رود سند فراتر نرفت تا این که ترکان، غزنه را در روزگار سامانیان تصرف کردند و آن گاه سبکتگین به فرمانروایی رسید و به جنگ با کفار روی آورد و بدان نام آور شد و راه حمله به هند را بر اخلاف خود هموار کرد، چنان که یمین الدوله محمود ــ خدایش بیامرزاد ــ سی و چند سال به آنجا لشکر می کشید و آبادی های ایشان را نابود می کرد و در سرزمین های آنان چنان کارهای شگفتی انجام داد که در نتیجه آن به گرد پراکنده و افسانه ای کهن بدل شدند و بازماندگان پراکنده شان از مسلمانان سخت متنفر گشتند و کناره گرفتند. همین موجب شد که علوم آنان در سرزمین هایی که مسلمانان گشوده بودند نابود شود و به جاهایی چون کشمیر و بنارس منتقل گردد چنان که دیگر دست کسی به آن نرسد، زیرا آن نواحی بر حسب سیاست و دیانت خود به کلی با بیگانگان قطع رابطه کرده اند. (بیرونی، ۱۹۸۳، صص ۱۹ـ۲۰).

این شرح سرشار از همدلی عمیق با هندوان خود بیش از هر دلیل و مدرک دیگری ثابت می کند که ابوریحان نه به فرمان و سفارش محمود غزنوی که از روی انگیزه و علاقه شخصی رنج طولانی آموختن زبان سنسکریت و سپس ترجمه کتاب های هندی را بر خود هموار کرده بود. البته در این هم تردیدی نیست که بیرونی را محمود، چنان که شیوه سلطان قاهری چون او بود، به اجبار از خوارزم با خود به غزنه برد. زاخائو معتقد است که محمود چون در بهار و تابستان ۱۰۱۷م/ ۴۰۸ ق خوارزم را تصرف کرد ابوریحان را هم در زمره بزرگان آن دیار به اسارت گرفت و به پایتخت خویش منتقل کرد Zachao,) (۱۹۱۰, p. ix. او دلیلی برای این ادعای خود به دست نمی دهد؛ فقط حدس می زند که بیرونی چون مشاور سیاسی فرمانروایان خوارزم بوده است احتمالاً آنان را در مقابل محمود یاری می داده است و، به همین دلیل، محمود و وزیر او یعنی خواجه احمد حسن نمی بایست امتیاز ویژه ای برای بیرونی قائل شده و او را از سرنوشت سایر درباریان و نزدیکان ابوالعباس مامون، فرمانروای مقتول خوارزم، معاف کرده باشند. لیکن چون هیچ شاهد و قرینه تاریخی ای برای حضور اجباری بیرونی در دربار غزنین نیافته است، ناگزیر به سراغ آثار وی رفته و کوشیده است که از آنها دلیل و مدرکی برای این مدعا به دست آورد. درنهایت دلیلی جز این نیاورده است که ابوریحان، چون در ما للهند از محمود با تعبیر ساده «امیر» یاد کرده، لابد ارادتی به او نداشته و میانه وی با سلطان به اصطلاح پیوسته شکرآب بوده است (Ibid, p. x). اما این استدلال درستی نیست، چون به شهادت ابوالفضل بیهقی و مورخان دیگر، پس از مرگ محمود، درباریان نزدیکش نیز از او فقط با عنوان ساده «امیر ماضی» یا «امیر محمود» یاد می کرده اند و هیچ کس چنین تعبیری را دلیل دشمنی یا مخالفت گوینده با پادشاه درگذشته نمی شمرده است. علاوه بر اینها، ابوریحان باری از محمود با القاب ستایش آمیزی چون «اسدالعالم و نادره الزمان» نیز یاد کرده است (صفا، ۱۳۵۲، ص ۵۱). درحقیقت، دربار غزنوی، پس از مرگ محمود و روی کارآمدن مسعود، گرفتار دو دستگی عمیقی شد و در چنان اوضاعی که طرفداران محمود یا «پدریان» با دشمنی و دسیسه چینی هواداران مسعود یا «پسریان» مواجه بودند اصولاً معقول نبود که کسی مثل ابوریحان بخواهد از سلطان درگذشته با القاب و عناوین ستایش آمیز یاد و احیاناً خود را آماج سوءظن بدخواهان کند.
با این همه، با مرگ محمود و آغاز پادشاهی مسعود اوضاع برای ابوریحان تا حدود زیادی مساعدتر شد. مسعود غزنوی هنگام وفات پدرش در ربیع الآخر ۴۲۱ ق/ اردیبهشت ۴۰۹خ در اصفهان مشغول جنگ با آل بویه بود. پس از آن که خبر مرگ پدر را شنید، از جنگ دست کشید و شتابان به خراسان بازگشت تا برادر خود امیر محمد را که بنا بر وصیت پدر و با حمایت حلقه ای از درباریان پرقدرت غزنوی، به رهبری امیر علی قریب، در غزنه بر تخت نشسته بود برکنار کند و خود جای او را بگیرد. این آرزوی مسعود، به کمک عناصر اداری و نظامی هوادار او و بر اثر غدر و خیانت درباریان امیر محمد، به آسانی برآورده شد و او توانست کمتر از شش ماه پس از مرگ پدر امیرمحمد را معزول و زندانی کند و همه مخالفان قدرتمند خود، از جمله علی قریب و حسنک وزیر، را از میان بردارد و درعوض دوستان و هواداران خویش را به کار بگمارد. از آن پس، دربار غزنه دچار تفرقه ای عمیق گشت و درحقیقت به صحنه جنگی دائمی میان وابستگان محمود و محمد (پدریان) و طرفداران مسعود (پسریان) بدل شد و سرانجام، چنان که بیهقی گزارش داده است، به قتل مسعود و پیروزی سلجوقیان بر غزنویان انجامید.
از مقدمه ای که ابوریحان بر القانون المسعودی نوشته است روشن می شود که او را باید از گروه طرفداران مسعود یا همان پسریان به شمار آورد. ابوریحان این کتاب را، که اساساً درباره تقویم و اعیاد ملل و مذاهب گوناگون است، با نوعی براعت استهلال به نام «مسعود» آغاز می کند و چنین می نویسد: «مسعود آن است که خدای عزّ و جلّ او را خوشبخت آفریده است و به تایید الاهی بر اقران و همانندان خود پیشی گرفته». سپس با برشمردن القاب و عناوین مطنطن برای مسعود ــ «الملک الاجل السید المعظّم ناصر دین الله و ظهیر خلیفه الله و حافظ عباد الله، المنتقم من اعداء الله، ابی سعید مسعود بن یمین الدوله و امین الملّه محمود» ــ به پیروزی وی بر برادرش امیر محمد اشاره کرده است: «[ خدا] او را پادشاهی و سلطنت داد، حال آن که از هر سو با او ستیزه می کردند و هر آینده و رونده ای بر او گرد آمده بودند و می گفتند او چرا باید بر ما پادشاهی کند، و ما به پادشاهی از او سزاوارتریم». آن گاه از تقرّب خود به مسعود سخن می گوید و دانش دوستی او را می ستاید (بیرونی، ۲۰۰۲، ج ۱، صص ۷۹ـ۸۰). این ستایش ها را نمی شود چون مدایح شاعران درباری چاپلوسانه و عاری از حقیقت شمرد. اینها سخنان مردی چون ابوریحان است که کمتر درباره کسی چنین سخاوتمندانه زبان به ستایش می گشاید. این هم بعید و بلکه محال است که غرض ابوریحان از چنین ستایش هایی دستیابی به مال و جاه بوده باشد. به گفته یاقوت حموی، مسعود به پاداش تالیف قانون مسعودی پیلواری درم برای ابوریحان فرستاد، لیکن ابوریحان این جایزه را از سر استغنا نپذیرفت و به خزانه سلطان بازگرداند (یاقوت، ۱۹۹۳، ج ۵، ص ۲۳۳۱).(۷) ناگزیر باید گفت که ستایش وی از مسعود برخاسته از میل باطنی و دلبستگی راستین او به این سلطان غزنوی است.
چنان که از گفته های خود ابوریحان در الجماهر برمی آید، وی در دستگاه مودود بن مسعود (ح. ۴۳۲ـ۴۴۰ ق) نیز از آسایش و احترام بسیار برخوردار بوده و به همین سبب از امیر مودود با تعبیراتی ستایش آمیز یاد کرده و او را «الملک الاجل السید المعظم الموءید شهاب الدوله و قطب المله و فخر الامه» خوانده (بیرونی، ۱۳۷۴، ص ۱۰۳) و به گفته یاقوت کتاب الدستور را برای او تالیف کرده است (یاقوت، ۱۹۹۳، ج ۵، ص ۲۳۳۳). ابوریحان ظاهرا در اواخر سلطنت همین امیر مودود در دوم رجب ۴۴۰ ق/ ۲۶ آذر ۴۲۷خ در غزنین درگذشت. تردید نیست که علاوه بر پادشاهان غزنوی، بعضی از درباریان متنفذ و دانش دوست ایشان نیز حامی و مشوق ابوریحان بوده اند. چنان که پیش از این اشاره شد، یاقوت حموی قطعه شعری از ابوریحان نقل کرده که در مدح ابوالفتح بستی است، لیکن معلوم است این ابوالفتح کسی است غیر از آن شاعر مشهوری که به عربی شعر می گفته و اندکی پس از سال ۴۰۰ ق درگذشته است. ابوریحان مسلماً ابوالفتح بستیِ شاعر را از نزدیک می شناخته و در بعضی کتاب های خود، مثل اِفراد المقال فی امر الظلال، اشعاری هم از او نقل کرده است (بیرونی، ۱۹۴۸، ص ۷)، اما چون قطعه شعری که یاقوت آورده، بنا بر شواهد و قرائن درون آن، در میان سال های ۴۰۸ تا ۴۲۱ ق سروده شده و رویدادهای مطرح در آن، همه به بعد از وفات بستیِ شاعر مربوط می شود، چنان که علامه همایی هم اشاره کرده است، ممدوح ابوریحان باید ابوالفتح بستی دیگری باشد (همایی، ۱۳۵۲، ص ۳۱). اتفاقاً چنین کسی را در تاریخ بیهقی می بینیم. او یکی از درباریان ظاهراً سالخورده غزنوی است که در زمان وزارت خواجه احمد حسن، در دولت سلطان مسعود، مغضوبِ وزیر واقع می شود و خواجه او را مدتی به «ستوربانی» می گمارد و بعداً به پایمردی بونصر مشکان، رئیس دیوان رسالت، آزادش می کند. در تابستان ۴۳۰ ق/۴۱۸خ همراه لشکر مسعود به جنگ ترکمانان سلجوقی می رود، لیکن در گرماگرم جنگ، ظاهراً بر اثر تندبادی که آرایش لشکر را به هم می زند، از پیکره اصلی سپاه دور می افتد و بیهقی، که خود در این جنگ حضور داشته است، او را می بیند که «پنج و شش غلامش از اسب فرو گرفته» بودند:

و می گریست و بر اسب نتوانست بود از دردِ نقرس. چون مرا بدید، گفت: «چه حال است؟» گفتم: «دل مشغول مدار که همه خیر و خوبی است و چنین بادی خاست و تحیری افزود». در این سخن بودیم که چتر سلطان پدید آمد. [...]بوالفتح را گفتم: «امیر آمد و هیچ نیفتاده است». شاد شد و غلامان را گفت: «مرا برنشانید» (بیهقی، ۱۳۸۸، ص ۵۸۳).

و این آخرین خبری است که از بوالفتح بستی مذکور در تاریخ بیهقی می بینیم. هیچ بعید نیست که بیرونی در وصف همو گفته باشد:

ابوالفتح فی دنیای مالک رقبتی
فهاتِ بذکراه الحمیده کاسیا

فلا زال للدنیا و للدین عامراً
و لا زال فیها للغواه مواسیا
(یاقوت، ۱۹۹۳، صص ۲۳۳۴ـ ۲۳۳۵)

به گفته یاقوت، ابوریحان اغلب اوقات سرگرم تفکر و پژوهش و نوشتن بود، چنان که جز دو روز از سال ــ نوروز و مهرگان ــ قلم بر زمین نمی نهاد و دست از نوشتن نمی کشید. وقت مرگ هم در فکر آموختن بود و از طرح سوءال باز نمی ایستاد. یاقوت، از قول فقیهی به نام علی بن عیسی الولوالجی آورده است که

به دیدار ابوریحان رفتم و دیدم که دارد جان می دهد؛ نفَسش به شماره افتاده و عرصه بر او تنگ شده بود. در آن حال از من پرسید: «مگر نگفته بودی که فلان مساله فقهی (حساب جدّات) را به تو می آموزم؟» از سر دلسوزی پاسخ دادم: «آخر در این حالت؟» گفت: «ای فلان، اگر این مساله را بدانم و از دنیا بروم بهتر است یا این که نادانسته جهان را ترک کنم؟» پس آن مساله را باز گفتم و وی آن را به خاطر سپرد و آنچه خود وعده داده بود به من آموخت. از نزد او بیرون آمدم و هنوز در راه بودم که صدای شیون از خانه او برخاست. (یاقوت، ۱۹۹۳، ج ۵، صص ۲۳۳۱ـ۲)

این داستان، با همه غرابتی که در آن دیده می شود، دور از حقیقت به نظر نمی رسد، چه ابوریحان در فهرستی که از آثار خود که تا سال ۴۲۷ ق به دست داده است بیش از صد و ده کتاب را نام می برد(۸) که حجم بعضی از آنها ــ مثل همین قانون مسعودی، تحقیق ما للهند، الآثار الباقیه و التفهیم ــ بیش از چندصد برگ است. این کتاب ها موضوعات بسیار متنوعی را در خود جای داده اند که تقریباً همه گستره دانش آن روزگار را از ریاضیات و هندسه و نجوم و داروشناسی گرفته تا الاهیات و تاریخ و جغرافیا و جواهرشناسی ــ دربرمی گیرد. انبوهی و تنوع حیرت انگیز این کتاب ها و موضوعاتشان آن قدر هست که گزارش فقیه ولوالجی را باور کنیم و بپذیریم که ذهن زنده و جوّال ابوریحان تا دم مرگ هم دستخوش پرسشگری و تکاپو بوده است. طرح پرسش های مشخص و مطالعه و پژوهش روشمند درباره آنها و سپس گزارش دقیق یافته های علمی در قالب نوشتاری روشن و عاری از ابهام ظاهراً از نظر ابوریحان مهم ترین انگیزه و غایت زندگی محسوب می شده است. بازتاب عشق او به کتاب و اشتیاقش به نوشتن را در جمله کوتاهی می یابیم که در مقدمه اش بر ترجمه پاتانجلی(۹) آمده است: «هیچ سوادی بر بیاض خالی از سودی نیست»(۱۰) (ریتر، ۱۳۳۷، ص ۶۱).
با این اوصاف، هیچ مبالغه نکرده ایم اگر ابوریحان را یکی از معدود دانشمندان جهان بشمریم که، با عدول از معیارهای فکری و عقیدتی حاکم بر روزگار خودشان، بنیادهای تازه ای برای دانش بشر پی افگنده و زمینه های تحول آن را فراهم کرده اند. تیزبینی و صراحت بیان نقادانه بیرونی چنان است که گویی با دانشمندی امروزی، در ردیف بزرگانی چون فروید و آینشتاین و راسل، سروکار داریم. او را می توانیم نخستین هندشناس و دین پژوه و مردم شناس جهان (به همان معنایی که امروز از این واژه ها اراده می کنیم) بدانیم؛ مردی مانند لئوناردو داوینچی که قرن ها از زمان خود پیش تر بود و به مسائلی می اندیشید که به خاطر کمتر کسی از مردمان زمان خودش یا حتا بسیاری از انسان های روزگاران بعد خطور می کرد. به گفته باباجان غفوروف، «بیرونی چنان از روزگار خود پیش تر بود که درخشان ترین اکتشاف های او را اغلب دانشمندان زمانش درک نمی کردند. نخستین کسی بود که به فرمولی ساده برای اندازه گیری محیط زمین دست یافت، و این را محتمل می دانست که زمین به دور خورشید بچرخد» (Gafurov, ۱۹۷۴, pp. ۴-۵).
از مجموع نوشته های متنوع بیرونی چنین برمی آید که فلاسفه و متفکرانی چون محمد بن زکریای رازی و ابوالعباس ایرانشهری را از بعضی جهات اسوه خود می شمرده و می کوشیده است در پژوهش های علمی و حتا سیره اخلاقی اش از راه و روش آنها پیروی کند. اما انصاف این است که بگوییم بیرونی در این طریق از آنها فراتر رفته و بسیار نزدیک شده است به آن چهره آرمانی ای که ابن مقفع در مقدمه کلیله و دمنهاش از برزویه طبیب ترسیم کرده است. هیچ معلوم نیست که داستان برزویه را ابن مقفع از کجا آورده و محتمل است که چنان شخصیتی، با آن همه کنجکاوی و حساسیت در قبال حقیقت و سرنوشت اندوهبار آدمی، تماماً ساخته و پرداخته ذهن خلاق ابن مقفع و تصویر خیالی وی از فیلسوف و حکیم تمام عیاری باشد که نظیرش را در عالم واقع نمی یافته است.(۱۱) بیرونی خود اصلاً نظر خوبی درباره ابن مقفع نداشته و او را از جمله زنادقه یا مانویانی می شمرده است که اسلام را در عهد عباسی گرفتار فتنه و مصیبتی تازه کرده بودند (بیرونی، ۱۹۸۳، ص ۱۹۶). علاوه بر این، باب برزویه طبیب را هم افزوده خود ابن مقفع می دانسته است. در کتاب تحقیق ما للهند از آرزوی خود برای ترجمه پنچه تنتره که «نزد ما به کلیله و دمنه معروف است» سخن می گوید و بر بدگمانی شدید خود به ابن مقفع تاکید می کند:

این کتاب میان فارسی و هندی و سپس عربی و فارسی در رفت وآمد بوده و به دست کسانی ترجمه شده است که از دستبرد آنها در متن ایمن نتوان بود، چون عبدالله بن مقفع که باب برزویه را به کتاب افزوده و قصدش از این کار ایجاد شک در ذهن کسانی است که سست اعتقادند تا آنها را برای پذیرش اصول عقاید مانوی آماده کند. و چون متهم است که سرگذشت برزویه را خود به کتاب افزوده، در باب سایر مطالبی هم که نقل کرده است نمی توان به او اطمینان کرد. (همان، ص ۱۱۱)

با این مقدمات طبعاً باید حکم کرد که بیرونی برزویه را شخصیتی افسانه ای می شمرده که به ظن قوی آفریده خود ابن مقفع است برای به انحراف کشیدن اذهان مسلمانان. با این همه، از قضای روزگار، سیره و احوال بیرونی بیش از هر دانشمند مسلمان دیگری شبیه شمایلی است که از برزویه طبیب در مقدمه کلیله و دمنه می بینیم. به گفته زنده یاد استاد جلال الدین همایی، بیرونی «با رنج و مشقتی فوق العاده که واقعاً از حیز وصف و تحریر و تقریر خارج است با برهمنان و علمای هندی دوستی و آشنایی به هم زد و پیش ایشان خضوع و خشوع شاگردی به خرج داد و مدتی مدید با آن طایفه که در اثر قساوت ها و قتل و غارت های بی پروای سلطان محمود از اسلام و مسلمان به کلّی رمیده بودند چنان با مهربانی و فروتنی رفتار نمود که اعتماد و اطمینان آنها را به خود جلب کرد؛ و زبان سانسکریت را که کلید معارف هندی است از ایشان به خوبی آموخت؛ چندان که چند کتاب مهم علمی و ادبی سانسکریت را خود او به عربی ترجمه کرد» (بیرونی، ۱۳۵۲، ص ۵۰). اگر این توصیف را با سرگذشت برزویه در کلیله و دمنه مقایسه کنیم، می بینیم که بیرونی انگار تجسّمی تاریخی از همان شخصیت شاید خیالی برزویه طبیب است. برزویه هم به فرمان انوشیروان به هند می رود تا کتابی را که حاوی اسرار مملکت داری است بیابد و با خود به ایران آورد. مدتی دراز در هندوستان به سر می برد و از میان اشراف و علما و فلاسفه و مردم کوچه و بازار و اهل هر طبقه و حرفه ای دوستان یکدل بسیاری به دست می آورد که همگی اهل هندوستان اند تا این که سرانجام می تواند اعتماد آنها را جلب کند و ماموریت خود را به انجام رساند (ابن مقفع، ۲۰۰۳، صص ۳۰ـ۳۳).
روش بیرونی در پژوهش علمی مبتنی بر مشاهده و تجربه و آزمایش بود و از این حیث او را باید تالی محمد بن زکریای رازی به شمار آورد (اذکائی، ۱۳۸۹، ص ۳۶). در نوشته های خود پیوسته به اقوال و آرای رازی استناد می کند و خوانندگان را به آثار او ارجاع می دهد. فهرست مفصلی هم از کتاب های رازی تدوین کرده که خود حاکی از علاقه و ارادت فراوانش به این پزشک و فیلسوف بلندآوازه است. درعوض با فیلسوف و طبیب مشهور هم روزگار خود یعنی ابوعلی سینا به معارضه و مخالفت پرداخته و بسیاری از آرای او را مردود شمرده است. بوعلی سینا، بر حسب روش مشایی و ارسطویی خود، هر امر بعیدی را در جهان ممکن می شمرد مگر این که «خلاف آن با برهان قطعی مدلّل و مسلّم گردد» اما ابوریحان «همه چیز را در بوته انکار و تردید و شک می گذاشت تا به وسیله برهان ریاضی یا تجربه حسی و شهودی حقیقت امر» را دریابد و «تا سند قاطعی برای مطلبی نداشت آن را نمی گفت و به قلم نمی آورد» (همایی، ۱۳۵۲، ص ۶۰). بیرونی ظاهرا نخستین دانشمندی بود که برهان ریاضی را وارد علوم طبیعی کرد و معتقد بود «که مسائل کلی طبیعیات را با برهان ریاضی و جزئیات و مصادیق کلی را به وسیله تجربه و استقرا باید ثابت کرد». خلاصه، مشرب فلسفی ابوریحان «به ابوالعباس ایرانشهری و محمد بن زکریای رازی شبیه تر و نزدیک تر بود تا به طریقه و مذاق ابوعلی سینا» (همان، ص ۶۱). بیرونی روش رصدی ابن سینا را هم «در معلوم کردن طول و عرض بلاد تخطئه می کند و گفته های او را در این قبیل مسائل فنی ریاضی بی اعتبار و غیرقابل استناد می شمرد» (همان، ص ۹۲).
مهم ترین سند حقانیت ابوریحان در مقابل ابن سینا رساله ای است که وی با عنوان الاسئله و الاجوبه (پرسش ها و پاسخ ها) نوشته و در آن سوءالاتی را مطرح کرده و پاسخ های ابن سینا را نیز به دنبال پرسش های خود آورده است. بعضی از این پرسش ها جنبه فلسفی و کلامی دارند و پرداختن به آنها در اینجا نه ضرورتی دارد و نه فایده ای. اما بسیاری از سوءالات ابوریحان مربوط است به مشاهدات و تجربه های ملموسی که علم امروز پاسخ آنها را برای ما روشن کرده است. وقتی پاسخ های ابن سینا را به پرسش های تامل انگیز ابوریحان در ترازوی دانش امروز می گذاریم، درمی یابیم که ابن سینا گرفتار همان آفتی بوده است که امروز آن را «اندیشیدن در صندلی راحتی» (armchair thinking) می نامند. دانشمندی که حاضر نیست برای یافتن پاسخ پرسش های خود دست به تجربه و آزمایش بزند و می خواهد تکلیف عالم و آدم را در همان برج عاج تفکر خویش روشن کند گرفتار بیماری «اندیشیدن در صندلی راحتی» است. ابن سینا دست کم در رساله الاسئله و الاجوبه نماد بارز چنین دانشمندی است. برای اثبات این دعوی کافی است که بخشی از پاسخ های ابن سینا را به اشکالات و شبهات ابوریحان در اینجا بیاوریم.
یکی از پرسش های ابوریحان به زبان ساده این است که چرا وقتی آب را در قمقمه ای دربسته می ریزیم و به جوش می آوریم قمقمه می ترکد و وقتی هم آب را منجمد می کنیم باز قمقمه ترک برمی دارد، حال آن که حجم آب قاعدتاً باید بر اثر انقباض کمتر شود و فشار آن به دیواره قمقمه کاهش یابد؟ پاسخ ابن سینا این است: هوا بر اثر حرارت منبسط می شود و قمقمه را می ترکاند و آب هم بر اثر سرما یخ می بندد و حجم آن کم می شود و جای آن را اصولاً خلا باید بگیرد، اما چون، بر حسب استدلال ارسطو، خلا اصلاً در عالم وجود ندارد، دیواره قمقمه به درون کشیده می شود و ترک می خورد (بیرونی، ۱۳۵۲الف، صص ۴۸ـ۴۹). امروز می دانیم که پاسخ ابن سینا به این دلیل غلط است که آب، برخلاف تصور او، وقتی یخ می زند منبسط می شود و به جای بیشتری نیاز دارد، و خلا هم یکی از پدیده های عادی جهان است و وجودش نه فقط محال نیست، بلکه می توان آن را به آسانی ایجاد کرد. ابوریحان البته استدلال ابن سینا را با اتکا به تجربه و آزمایش رد می کند: «اگر شکستن قمقمه از درون سوی باشد، این قول صحیح است، لکن بالعیان امر برخلاف آن است و می بینیم که شیشه به بیرون سوی می شکند و چنین می نماید که ظرف گنجایش مظروف را ندارد» (دهخدا، ۱۳۵۲، صص ۶۶ـ۶۷؛ بیرونی، ۱۳۵۲الف، ص ۵۸). پرسش بعدی ابوریحان هم این است که چرا یخ سبک تر از آب است و در آن فرو نمی رود؟ امروز می دانیم که چگالی آب بر اثر یخ زدن کمتر می شود و درنتیجه، به جای آن که فشرده تر و سنگین تر گردد، سبک تر می شود و روی آب شناور می ماند. اما به نظر بوعلی سینا، آب در حال انجماد اجزای هوا را در خلل و فُرَج خود جای می دهد و همین موجب می شود که سبک تر از آب باشد و در آن فرو نرود (بیرونی، همان، ص ۴۹).
دو مثال ساده ای که آوردم مبین روش کلی ابن سینا در تفکر و پژوهش است. گویی معتقد است همه مسائل عالم را می توان با توسل به آموزه های ارسطو (آن هم البته با تصوری که خود ابن سینا از این آموزه ها داشته است) بررسی و حل کرد. ابوریحان، برخلاف او، مرد مشاهده و تجربه و آزمایش است و هیچ سخنی را بدون حجت عقلی یا دلایل و شواهد عینی و آزمودنی نمی پذیرد. از این رو به ارسطو ایراد می گیرد که چرا مفروضات پیشینیان خود را در باب افلاک معتبر شمرده و به اقاویل بی دلیل آنها تمسک جسته است و این کار وی را نشانه تعصب و اصرار وی بر باطل دانسته است (همان، ص ۱۲). این اعتراض ابوریحان سخت بر ابن سینا گران آمده و او نیز در مقابل زبان به طعن زکریای رازی گشوده و ابوریحان را متهم کرده که این سخنان را از رازی آموخته است. برای این که میزان خشم و نابردباری ابن سینا را در برابر انتقادهای ابوریحان و نیز شطری از تکبر علمی او را نشان دهم، شاید بهترین راه این باشد که بخشی از سخنان وی را درباره دانشمندانی چون رازی و ابوریحان که جرات کرده اند با ارسطو به مخالفت برخیزند عیناً نقل کنم:

بالجمله چنین پندارم که تو خود آن اعتراض [ به ارسطو] را از یحیی نحوی(۱۲) فرا گرفته باشی، زیرا که او محض دوستی نصاری با ارسطو دشمنی می کرد و محض موافقت آنها با او مخالفت می ورزید [...]و یا آن که آن اعتراض را از محمد بن زکریای رازی فراگرفته باشی که او زبان درازی و یاوه سرایی ورزیده است و از پیشه خود که دیدن ابوال و برازات است دست کشیده و در بیان الاهیات که بیش از اندازه اوست قدم نهاده است (دهخدا، ۱۳۵۲، صص ۳۹ـ۴۰؛ نیز بیرونی، ۱۳۵۲الف، ص ۱۳).

نظرات کاربران درباره کتاب ابوريحان بيرونی

محمد دهقانی از اساتید برجسته و مبرز در ادبیات فارسی است و چند جلد کتاب با موضوع تراجم احوال و شرح زندگی دانشمندان و سرایندگان پارسی زبان از جمله؛ ناصر خسرو ، رودکی ، فردوسی ، بیهقی ، منوچهری و... نوشته است که این مجلد هم یکی از آن مجموعه ها است. ترجمه تاریخ طبری ، تاریخ بلعمی و حدیث خداوندی و بندگی در شناخت بیهقی و کتاب ارزشمند او از این مجموعه است .
در 2 ماه پیش توسط hemmat