فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پرونده بالتیمور

نسخه الکترونیک کتاب پرونده بالتیمور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پرونده بالتیمور

مارکوس گلدمن، شخصیت کتاب موفق پرونده هری کبر، این بار با بهره بردن از خاطرات گذشته، به نقل ماجرای گلدمن های بالتیمور می‌پردازد. بالتیموری‌هایی که در نهایت رفاه و خوشبختی زندگی می‌کنند تا اینکه یک روز فاجعه‌ای بزرگ رخ می‌دهد و همه چیز از هم می‌پاشد. اما ریشه همه این اتفاقات از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ چه چیزی سبب رخ دادن آن فاجعه شد؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پرونده بالتیمور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب پرونده بالتیمور برگردانی است از:
Le Livre des Baltimore
Par
joël Dicker

بخش اول: کتاب جوانی از دست رفته/ ۱۹۹۷-۱۹۸۹

فصل اول. یک نویسنده

این گونه است که همگان از من یاد می کنند: دوستانم، پدر و مادرم، خانواده ام و خلاصه همه کسانی که نمی شناسمشان، ولی آن ها مرا در مکان های عمومی خیلی سریع می شناسند: «ببخشید شما مارکوس گلدمن نیستین؟»
بله، نویسندگی تبدیل شده است به هویت من.
مردم تصور می کنند نویسندگی حرفه ای است بسیار آرام و بی دردسر. به تازگی یکی از دوستانم از مسیری که هر روز برای رفت و آمد به محل کارش باید طی کند شکایت می کرد،سرانجام به من گفت: «خوش به حالت مارکوس، تو حداکثر کاری که می کنی اینه که صبح ها پا میشی، میشینی پشت میزت و شروع می کنی به نوشتن.»
هیچ پاسخی به او ندادم، ولی همیشه این مسئله برای من جای سوال داشت که چرا مردم گمان می کنند نویسندگی کاری خیلی ساده است؟ اکثر مردم بر این تصورند که نویسندگی ساده ترین حرفه در دنیاست، در صورتی که اصلاً اینچنین نیست. کسی که نویسنده نباشد، هیچ وقت درک نمی کند حرفه ما تا چه اندازه مشکل است.
نوشتن یک رمان، درست مانند رفتن به تعطیلات است. زندگی شما که تا پیش از آغاز کار بسیار آرام است، به ناگاه با هجوم شخصیت های بسیاری، دگرگون می شود، شخصیت هایی که خودتان وظیفه خلقشان را برعهده دارید. فرض را بر این بگذارید که یک روز گرم تابستان، شخصیت های داستانتان با اتوبوس به خانه شما می آیند و الان قرار است مدت زمانی را با آن ها بگذارنید، باید در کنارشان باشید و ازشان مراقبت کنید. شما دیگر مسئول همه چیز آن ها هستید.چرا؟چون شما نویسنده اید.
ماجرای من ماه فوریه سال ۲۰۱۲ آغاز شد.یعنی، درست از همان زمانی که نیویورک را ترک کردم و به خانه ای رفتم که در بوکا راتون(۳) فلوریدا اجاره کرده بودم.خانه را چند ماه قبل تر خریده بودم، آن هم با پولی که کمپانی برادران وارنر به خاطر خرید حق ساخت فیلم کتابم به من پرداخت کرده بود. به جز چندباری که برای چیدن وسیله رفتم بودم، تا آن زمان به طور دایم در خانه ساکن نشده بودم، خانه ای که در محله ای بسیار آرام واقع شده بود. اکثر همسایه هایم آدم هایی بودند سالمند که من نصف سنشان را داشتم. شاید هم یکی از دلایل اصلی ای که آنجا را انتخاب کرده بودم همین بود. به محله ای خیلی آرام احتیاج داشتم تا در کمال آرامش کارم را انجام دهم.
این بار تصمیم گرفته بودم، بر خلاف اقامت های پیشین، مدت زمان زیادی در خانه بمانم، برای همین هم ترجیح دادم فاصله ۱۹۰۰ کیلومتری را به جای هواپیما، با خودروام طی کنم. در طول سالیان گذشته، چندین و چند بار آن مسیر را پیموده بودم تا به عمو سول سر بزنم. برای همین هم آن را مثل کف دستم می شناختم. سول گلدمن، عموی من، پس از اتفاق دراماتیکی که برای خانواده اش رخ داده بود، ترجیح داده بود به میامی اسباب کشی کند. نیویورک را در حالی ترک کردم که دمای هوا ده درجه زیر صفر و لایه نازکی از برف سطح زمین را در برگرفته بود. تقریباً دو روز بعد به مقصدم رسیدم.دائماً در فکر عمویم بودم. یک لحظه از ذهنم خارج نمی شد. به شدت دلتنگش بودم. دلم می خواست جاده را تا خود میامی ادامه دهم تا به او سر بزنم. ولی خب نمی شد. حتی دیگر گمان کردم شاید سر و سامان دادن به خانه ای که خریده بودم تنها بهانه ای بود برای بازگشت به فلوریدا.
همسایه دیوار به دیوارم در بوکا راتون، پیرمردی بود هفتاد ساله به نام لئونارد هوروویتز(۴)، استاد بازنشسته حقوق دانشگاه هاروارد که زمستان هایش را در فلوریدا می گذراند. از وقتی همسرش فوت کرده بود، تمام وقت خود را اختصاص داده بود به نوشتن کتابی که هنوز نتوانسته بود صفحه اولش را هم آغاز کند. همان روز اولی که به خانه رفتم، آمد و در زد. یک بسته شش تایی نوشیدنی هم در دست داشت، به گرمی از او استقبال کردم و دوستی مان درست از همانجا آغاز شد. از آن روز به بعد با من خیلی گرم گرفت و هربار که آنجا می رفتم به دیدنم می آمد. خیلی زود تبدیل شده بودیم به دوستانی صمیمی. احساس می کردم از اینکه هر از گاهی به آنجا می رفتم خوشحال بود و وقت گذراندن با من را دوست داشت. وقتی به او گفتم که در نظر دارم رمان بعدی خودم را آغاز کنم، بلافاصله شروع کرد به حرف زدن در مورد رمان خودش. تمام فکر و ذکرش را به داستانی که قرار بود بنویسد اختصاص داده بود، ولی پیشرفت چندانی به دست نمی آورد.
هرجا که می رفت دفترچه ای را همراه خود می برد که رویش نوشته شده بود دفترچه شماره ۱ تا این طور به نظر برسد که دفترچه های دیگری هم وجود دارد. هربار که می دیدمش، سرش در دفترچه بود. از صبح که بلند می شد، چه پشت میز آشپزخانه، چه در تراس خانه و چه در کافه نزدیک خانه اش، به نوشتن مشغول بود.گاهی اوقات برای شنا به دریاچه ای می رفت که نزدیک خانه مان بود. بعضی روزها بعد از ظهر می آمد و با هم شطرنج بازی می کردیم، دست اول که تمام می شد،بی آنکه نگاهش را از روی صفحه بردارد، می پرسید:
«مارکوس کتابت چطور پیش می ره؟
«بد نیست لئو.»
دو هفته ای می شد آنجا بودم که یک روز غروب، در حالی که داشتیم غذا می خوردیم، خیلی ناگهانی بهم گفت: «ببینم مگه تو نیومدی اینجا که کتاب بنویسی؟»
«خب بله! چطور مگه؟»
«آخه تنها کاری که من نمی بینم انجام بدی نوشتن کتابه!»
«چرا فکر می کنی من هیچ کاری نمی کنم؟»
«چون می بینم تمام روز داری کارای دیگه می کنی! داری میدویی یا میری شنا. من هفتاد و هشت سالمه. منم که باید این کارا رو بکنم. تو سی سالته و باید دائماً مشغول نوشتن باشی. در حالی که کلاً برعکسه!»
«ببینم لئو، واقعاً از چی ناراحتی؟ ناراحتیت در مورد منه یا اینکه کتاب خودت خوب پیش نمی ره؟»
زده بودم به هدف، نرم شد: «من دوست دارم بدونم تو چطوری کار می کنی، کتاب من اصلاً پیش نمی ره! دوست دارم علتش رو بدونم.»
«می دونی فرق ما چیه؟من ممکنه ساعت ها بشینم روی صندلی و در مورد ایده ای که می خوام بنویسم فکر کنم، باور کن این خودش خیلی کار مهمیه. تو ولی فقط برای سرگرمی می نویسی، برای همین هست که به نظر من کارت درست پیش نمیره، هنوز اون قدری که باید جدی به کارت فکر نمی کنی.»
اسبش را به جلو راند و به شاهم کیش داد.
«ببینم می تونی یه ایده خوب برای نوشتن در اختیارم بذاری؟»
«غیر ممکنه.»
«آخه چرا؟»
«برای اینکه هرکسی باید ایده کتابش رو فقط خودش پیدا کنه.»
«حداقل لطف کن و در کتاب جدیدت در مورد اینجا چیزی ننویس، نمی خوام مردم بعد از چاپ کتاب هجوم بیارن اینجا که محل زندگیت رو از نزدیک ببین.»
لبخندی زدم و پاسخ دادم:«می دونی لئو، به نظرم بهتره این قدر دنبال نوشتن یه ایده برای رمانت نباشی، ایده خوب خودش به ذهن آدم می رسه. هر لحظه ممکنه این اتفاق بیفته.»
در آن لحظه ای که در حال گفت وگو بودم، چطور امکان داشت بدانم به زودی اتفاقی برایم رخ می داد که تبدیل می شد به موضوع کتاب بعدیم! نگاهی به سوی دریاچه انداختم، سگی لاغر به تنهایی در اطراف آن برای خود قدم می زد.
«هی لئو، ببین، مثل اینکه این سگه تنهاست.»
لئو سرش را بلند کرده و نگاهی به حیوان انداخت.«ولی تا جایی که من می دونم، اینجاها سگ ولگرد نداریم.»
«من که نگفتم ولگرده! گفتم تنهایی داره راه می ره!» من خیلی سگ ها را دوست دارم. از روی صندلی ام بلند شدم و برای جلب توجهش سوت زدم. اول محل نگذاشت، ولی چندبار که سوت زدم، رویش را برگرداند و به طرف من آمد.
«دیوونه شدی؟ اگه این یه سگ هار باشه چی!»
«بله، ممکنه باشه!»
لئو برای مجازات من وزیرم را هم زد.
سگ به نزدیکی ایوان رسید. زانو زدم تا هم سطحش شوم. سگی بزرگ، پشمالو و سیاه رنگ بود. سرش را جلو آورد. نوازشش کردم. به نظر خیلی آرام می آمد. خیلی سریع احساس کردم پیوندی بینمان شکل گرفت. از بچگی خیلی خوب می توانستم با سگ ها ارتباط برقرار کنم. از لئو پرسیدم:«تو تا الان این سگ رو این نزدیک ها دیدی؟»
«اصلاً!»
سگ وقتی نگاهی طولانی به ایوان انداخت، رویش را برگرداند و رفت، بدون آنکه فرصت متوقف کردنش را داشته باشم.
لئو گفت: «این طور که پیداست بلده باید کجا بره.»
ابرهایی سیاه و سنگین سرتاسر آسمان را در برگرفته بودند. خیلی زود برق های آبی رنگ رعد و برق آسمان را فراگرفت و صدای غرشش به گوش رسید. رگبار به شدت بر پیکر زمین تازیانه می زد.
حوالی نیمه شب، در حالی که در سالن مشغول مطالعه بودم، صدای واق واق از تراس به گوشم خورد. پشت پنجره رفتم و سگ بیچاره را دیدم که خیس آب و با نگاهی ملتمسانه به من خیره شده بود. در را برای او باز کردم، بلافاصله داخل شد، روی زمین نشست و نگاهش را به من دوخت.
«حالا چرا این طوری نیگام می کنی! می تونی تا هر وقتی که دلت خواست اینجا بمونی، قدمت روی چشم.»
برای او غذا و آب آوردم، با وجود جثه بسیار بزرگی که داشت، معصومانه در گوشه سالن مشغول خوردن شد و من هم به مطالعه ام ادامه دادم. باران همچنان به شدت می بارید. سگ شب را در خانه من گذراند. برای او گلیمی جلوی در آشپزخانه انداختم تا به راحتی بخوابد. فردای آن روز برای او قلاده ای پیدا کردم تا به راحتی بتوانم او را همراه خودم بکشانم و دنبال صاحبش بروم. البته به نظر نمی رسید نیازی باشد چون خیلی مطیعانه دنبالم می آمد.
از خانه که بیرون رفتم، چشمم به لئو افتاد که در حالی که روی تراس خانه پشت میزی نشسته بود، با تمرکز خاصی سرش را روی دفترچه اش خم کرده بود. دفترچه ای که آن طور که می دیدم، صفحه اش کاملاً خالی بود.
«مارکوس با این سگ چی کار داری؟»
درحالی که در را باز می کردم تا سگ سوار شود، پاسخ دادم:«من که کاریش نداشتم! خودش دیشب اومد، تازه بهش آب و غذا هم دادم. فکر کنم خونه صاحبش رو گم کرده.»
«حالا الان داری کجا می ری؟»
«می خوام برم سوپرمارکت محل، آگهی بچسبونم.»
«بله دیگه، این طور که معلومه هیچ وقت شما کار نمی کنی!»
«اتفاقاً الان این کار اصلیمه.»
«خب پس زیاده روی نکن.»
«خیالت راحت.»
پس از آنکه به دو سوپرمارکت نزدیک به خانه ام سرزدم و آگهی چسباندم، تصمیم گرفتم به خیابان اصلی شهر بروم و با سگ قدم بزنم تا شاید کسی او را بشناسد، ولی فایده ای نداشت. در نهایت تصمیم گرفتم به پاسگاه پلیس بروم. آنجا من را به سمت محل بررسی وضعیت حیوانات راهنمایی کردند. بعضی از مردم در قلاده های سگ هایشان ردیابی کار می گذاشتند که به آن ها اجازه می داد در صورت گم کردنش، او را به راحتی پیدا کنند، متاسفانه آن سگ مجهز به این ردیاب نبود و آن ها نتوانستند به من کمی بکنند. گفتند می توانند او را موقتاً به مرکز نگهداری از حیوانات ولگرد بفرستند، ولی من مخالفت کردم. سرانجام، با هم به خانه برگشتیم. سگ با وجود قد و هیکل بسیار بزرگی که داشت، بسیار آرام و فرمانبردار بود.
وقتی نزدیک شدم، لئو، در حالی که چندین برگه چاپ شده را در دست تکان می داد، به سمتم آمد. او به تازگی با فناوری هایی مانند اینترنت، رایانه، پرینتر و... آشنا شده و خیلی مشتاق بود. اینکه بتوانی وارد سایت گوگل بشوی و با کلیکی ساده هزاران صفحه اطلاعات به دست بیاوری، در نظر او بیشتر شبیه بود به یک معجزه. در زمان او، برای کسب اطلاعات، هر کس باید به کتابخانه می رفت و ساعت ها وقت خود را به جست وجو می گذراند.
«خب استاد، مثل اینکه چیزی پیدا کردین.»
«بله، من تحقیق خودم رو کردم، به نظر من بهتره تو به جای اینکه این سگ رو اینور و اونور دنبال خودت بکشی، ولش کنی بذاری اون جلو بیفته و تو دنبالش بری. این چیزی که من فهمیدم البته.»
طوری حرف می زد انگار موفق شده بود راز پرونده قتل کندی را حل کند.
لئو حق داشت. قلاده سگ را باز کردم و اجازه دادم جلو بیفتد. از کنار دریاچه مسیر خود را آغاز کرد. من هم خیلی راحت دنبالش می رفتم، البته وقتی خیلی تند می رفت و می دید من جا ماندم، سرش را برمی گرداند و با دیدن من کمی صبر می کرد تا بهش برسم. این قدر راه رفتیم تا به محله مسکونی دیگری رسیدیم که من اصلاً نمی شناختم.
سگ همچنان به مسیرش ادامه می داد. دوبار به سمت راست پیچید و در نهایت در برابر دروازه ورودی خانه بی نظیری توقف کرد. روی زمین نشست و شروع کرد به واق واق. صدای زنی از داخل خانه آمد. در باز شد و زن بیرون آمد.با دیدن سگ بلافاصله به طرفش دوید.
«دوک!!!!!!!!»
هر دو به سوی هم دویدند، زن به زمین زانو زد و سگ را در آغوش گرفت. پس از کمی قربان صدقه رفتن، زن سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. من هم قدمی به سمتش برداشتم و با دیدن صورتش در جا خشکم زد.
«الکساندرا!»
«مارکوس!»
او نیز درست به اندازه من مبهوت شده بود.
هشت سال پس از اتفاقی که ما را از هم جدا کرده بود، یک بار دیگر به صورت تصادفی در برابر هم قرار گرفته بودیم. چشمانش گشاد شده بود.
«مارکوس واقعاً خودتی؟»
به سمتم دوید و به نرمی صورتم را میان دست هایش گرفت. اصلاً باورش نمی شد دست تقدیر یک بار دیگر ما را به هم رسانده باشد. من نیز چیزی را که می دیدم باور نمی کردم و توانایی ابراز کوچک ترین کلمه ای را نداشتم.
«مارکوس اصلاً باورم نمی شه که تو باشی!»
***
امکان نداره در امریکا زندگی کنید و نام الکساندرا نویل به گوشتان نخورده باشد، یکی از معروف ترین خوانندگان سال های اخیر کشور. خیلی وقت است که او به یکی از چهره های محبوب در امریکا بدل شده و با ورودش به عرصه موسیقی، توانسته است تکانی به آن بدهد. سه آلبومی که تا کنون منتشر ساخته، در مجموع بیش از بیست میلیون نسخه فروش کرده است. مجله تایم برای دومین سال پیاپی او را در فهرست شخصیت های تاثیرگذار خود قرار داده و ثروتش معادل ۱۵۰ میلیون دلار تخمین زده می شود. همه مردم، در هر رده سنی، او را دوست دارند. در آن زمان با یک بازیکن هاکی کانادایی به نام کوین در رابطه بود. کوین هم بعد از الکساندرا از در خارج شد و به طرفم آمد.«وای خدا رو شکر! شما دوک رو پیدا کردین! الکساندرا همه جا دنبالش گشت! داشت دیوونه می شد. واقعاً از لطفتون ممنونم.»
دستش را دراز کرد تا با من دست بدهد. «راستی، جسارتاً، من شما رو جایی ندیدیم؟»
«مارکوس هستم، مارکوس گلدمن.»
«آهان، نویسنده معروف، درسته؟»
«بله.»
«من کتاب آخر شما رو خوندم، خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. راستش الکساندرا بهم پیشنهاد داد بخونمش. کتاب های شما رو خیلی دوست داره.»
اصلاً آن وضعیت را باور نمی کردم. پس از مدت ها الکساندرا را پیدا کرده بودم. آن هم در کنار نامزدش. نامزدی که اصلاً متوجه تاریخچه ای که بین ما وجود داشت نبود و از من صمیمانه دعوت کرد شام را خانه آن ها صرف کنم.من هم داوطلبانه پذیرفتم.
آن ها در ایوان خانه منقلی بزرگی نصب کرده بودند و کوین برای مان استیک درست کرد. من گمان می کردم او هنوز هم در تیم نشویل مدافع باشد، ولی در طول تعطیلات میان فصل تابستان، به تیم فلوریدا پیوسته بود. خانه هم به او تعلق داشت. کوین در بوکا راتون زندگی می کرد و الکساندرا از این فرصت استفاده کرده بود تا برای ضبط آلبوم بعدی اش به آن شهر خلوت رفته و در آرامش کار کند.

مقدمه

یکشنبه، بیست و چهارم اکتبر سال ۲۰۰۴

یک ماه پیش از فاجعه

فردا، پسر عمویم وودی(۱)، به زندان می رود و پنج سال آینده زندگی خود را در آن سپری خواهد کرد. از هم اکنون نیز می توانم در ذهنم، او را در لباس نارنجی زندان کانتیکت تصور کنم. مسیر فرودگاه بالتیمور را در پیش گرفته ام تا بتوانم آخرین روز آزادی اش را در کنارش باشم.
سراسر روز را با هم سپری کردیم، آن هم در خانه عمو سول(۲)، جایی که روزگاران بسیار خوشی را در آنجا گذرانده بودیم. هیلل و الکساندرا نیز بودند، به مدت چند ساعت دوباره تبدیل شدیم به همان گروه چهار نفره بی نظیر گذشته، اما در آن زمان هیچ یک از ما، خبر از طوفان حوادثی که قرار بود زندگی همه مان را تکان دهد نداشتیم. دو روز بعد، عمو سول با من تماس گرفت.
«الو مارکوس! منم عمو سول.»
«سلام عمو... خوبی! چه خبرا؟»
نگذاشت حرفم را به پایان برسانم.
«ببین، خوب بهم گوش کن. یه اتفاق خیلی بدی افتاده. بدونه اینکه بخوای منو سوال پیچ کنی، همین الان پاشو بیا بالتیمور.»
قطع کرد. وقتی دو سه بار کوشیدم دوباره تماس بگیرم، در نهایت گوشی را برداشت و گفت: «بلند شو بیا...»
دوباره قطع کرد.

«ببینم آقای گلدمن، شما از نیویورک اومدی؟»
«بله، در اصل ساکن همونجا هم هستم.»
«چی باعث شده بیای اینجا؟»
«عموم در کوکونات گراو(۵) زندگی می کنه، من هم سال های ساله که این مسیر رو میام و میرم، بعد از فروش خوبی که کتاب آخرم داشت، تصمیم گرفتم یه خونه این دور و بر بخرم که بتونم کتاب بعدیم رو در آرامش مطلق بنویسم.»
الکساندرا پرسید:«راستی حال عموت چطوره؟نمی دونستم از بالتیمور رفته!»
سعی کردم به نحوی از ارائه پاسخی روشن طفره بروم: «بعد از اون اتفاق، بالتیمور رو ترک کرد.»
«ببینم، من این طوری احساس می کنم یا شما دو نفر از قبل همدیگه رو می شناسین؟»
الکساندرا توضیح داد:«من قبلاً یه چندسالی در بالتیمور زندگی کرده بودم.»
من هم ادامه دادم:«گروهی از خانواده من هم ساکن بالتیمور بودن. عمو سول با زن و بچه ش. اون ها با الکساندرا و خانواده ش هم محله ای بودن.»
دیگر هیچ اطلاعاتی به کوین ندادیم. پس از صرف شام، از آنجا که پیاده رفته بودم خانه شان، الکساندرا پیشنهاد داد مرا با خودرو برگرداند.
در خودرو که تنها شدیم، احساس کردم فضای میانمان ملتهب است. سرانجام نتوانستم تحمل کنم و گفتم: «واقعاً خیلی عجیبه که از بین این همه آدم، من سگت رو پیدا کنم!»
«اغلب از خونه فرار می کنه.»
سعی کردم سر شوخی را باز کنم:«شاید از کوین خوشش نمی آد!»
«شروع نکن مارکوس!»
لحنش سرد بود.
«این طوری نگو الکس...»
«چطوری؟»
«خودت خیلی خوب می دونی منظورم چیه!»
در همان لحظه، وسط جاده، خودرو را نگه داشت و خیره شد به چشمان من:«تو چرا اون کار رو با من کردی؟»
نگاهش را به سختی تحمل می کردم، تقریباً داد زد:«تو منو ول کردی!»
«من متاسفم، ولی دلایل خودم رو داشتم.»
«چه دلیلی؟ تو حق نداشتی همه چیز رو بهم بزنی.»
«اونا... اونا مردن الکس...»
«خب که چی؟ نکنه تقصیر منه؟»
«نه نه!من واقعاً معذرت می خوام!»
تا ادامه مسیر ساکت بودیم، به جز مواردی که او را به سمت خانه ام راهنمایی می کردم. وقتی رسیدیم و داشتم پیاده می شدم، گفت:«برای دوک ممنونم.»
«از دیدنت خیلی خوشحال شدم.»
«به نظر من ما باید دیدارمون رو همین جا تموم کنیم.»
«یعنی چی؟»
«دیگه هیچ وقت برنگرد مارکوس.»
«کجا؟خونه کوین؟»
از خودرو پیاده شدم و او رفت. دل و دماغ برگشتن به خانه را نداشتم. سوییچ خودرو در جیبم بود و تصمیم گرفتم گشتی بزنم. بدون فکر می راندم تا اینکه دیدم رسیده ام به محله کوکونات گراو محله ای که عمویم در آن ساکن بود. تا جلوی خانه اش رفتم و خودرو را جلوی درشان پارک کردم. پیاده شدم، هوا مطبوع بود، برای لحظاتی طولانی خیره شدم به خانه شان. احساس می کردم عمویم خانه است. احساس کردم در همان لحظه و همانجا نیاز داشتم با او ارتباط برقرار کنم، برای رسیدن به این منظور نیز فقط و فقط یک راه داشتم: نوشتن.
***
سول گلدمن، عموی من بود. پیش از رخ دادن اتفاق هایی که اکنون می خواهم برای شما تعریف کنم، به قول پدربزرگم، او آدم خیلی مهمی بود. وی که وکیل مدافع بود، مسئولیت اداره یکی از مهم ترین دفاتر حقوقی بالتیمور را برعهده داشت و به واسطه تجربه و شهرتش، در بسیاری از پرونده های مهم ایفای نقش کرده بود. برای مثال، در پرونده دومینیک پرنل، موریس، فروش غیرقانونی در ساندریج و... نقش مهمی را بازی کرده بود. در بالتیمور تقریباً همه او را می شناختند. هر هفته مهمان برنامه های تلویزیونی و رادیویی بود. در آن زمان من خیلی او را می ستودم. عمو سول توانسته بود با عشق دوران نوجوانی خود ازدواج کند، آنیتا. آنیتا برای من تبدیل به یک عمه شده بود و او را عمه آنیتا صدا می کردم. کودک که بودم، در نظرم زیباترین زن دنیا و بهترین مادر بود. پزشک متخصص بود و در بیمارستان جان هاپکینز فعالیت می کرد. خداوند به آن ها پسری داده بود، پسری که تنها چند ماه با من اختلاف سنی داشت و رابطه ام با او مانند دو برادر بود. در میان تمامی خانواده هایی که می شناختم، در میان همه خانواده هایی که دور و برم بودند، آن ها در نظرم از همه خوشبخت تر می آمدند. در نظرم زندگی بسیار آرام و راحتی داشتند. خانواده ای آرام، زندگی ای مرفه در آپارتمانی بزرگ در میامی، تعطیلاتی مفصل. همه و همه باعث می شد اطرافیان با دیده تحسین به آن ها نگاه کنند. همیشه بر این تصور بودم تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی خواهند کرد، گمان می کردم هیچ چیز نمی توانست کوه استواری که عمویم درست کرده بود را تکان دهد.ولی خب...

سخت در اشتباه بودم...

نظرات کاربران درباره کتاب پرونده بالتیمور

آخه قیمت این کتاب توو بازار هم ۶۰ تومن نیست اگه بخوایم این جوری پرداخت کنیم که خب کتاب فیزیکیشو میگیریم لطفا کاری کنید که همه بتونن از کتاب ها استفاده کنن
در 2 هفته پیش توسط
برای من همان جذابیت هری کبر را داشت بینظیر بودش
در 2 هفته پیش توسط
بسیار عالی و خواندنی و مهیج. داشتانی کاملا متفاوت با هری کبر
در 3 هفته پیش توسط
به نظر من، کتاب خسته کننده، کشدار و کسالت آوری بود پر از رازهای بیهوده و غیرمهیج. مطالعه آن را توصیه نمی کنم.
در 2 ماه پیش توسط
کتاب فوق‌العاده گیرایی بود، اصلا نباید با کتاب دیگر نویسنده یعنی "پرونده هری کبر" مقایسه بشه چون اون کتاب تم جنایی داشت و این کتاب بیشتر حالت درام داشت و اتفاقایی که بین چند خانواده افتاده بود رو از دید یکی از اعضای خانواده روایت میکرد، نویسنده خیلی خوب تونسته حس عشق نفرت خیانت حسادت و هیجان رو منتقل کنه، در کل کتاب خیلی خوبی بود و لذت بردم!
در 2 ماه پیش توسط