فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مسیر آشتی
از استبداد به دموکراسی

نسخه الکترونیک کتاب مسیر آشتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مسیر آشتی

این کتاب تاریخچه و گزارشی است به قلم دزموند توتو رئیس کمیسیون حقیقت و‌ آشتی آفریقای جنوبی، که پس از سقوط نظام آپارتاید تشکیل شد. کمیسیون حقیقت و آشتی آفریقای جنوبی، اتفاقی مهم در جامعة جهانی بود. هرگز تصور نمی‌شد که در کشوری، حرکت از استبداد به دموکراسی تنها با توضیح درد و رنج قربانیان یک حکومت استبدادی و اعطای بخشش به مجریان آن ظلم‌ها میسر شود.
دزموند توتو در سال ۱۹۸۴ جایزة صلح نوبل را دریافت کرد. او در سال ۱۹۹۶ به عنوان اسقف اعظم کیپ‌تاون آفریقای جنوبی بازنشسته شد و در سال‌های اخیر به عنوان خطیب به کشورهای مختلف دعوت شده است.
توتو کسی است که نلسون ماندلا، رئیس‌جمهوری فقید آفریقای جنوبی، او را به عنوان رئیس کمیسیون حقیقت و‌ آشتی برگزید. وی در این کتاب، آگاهی عمیق خود را در گذر از این تجربة سخت و دردناک به تصویر کشیده است.
نویسنده این بحث را مطرح می‌کند که آشتی حقیقی میان مردم و حاکمان مستبد، با انکار گذشته به دست نمی‌آید. توتو که سال‌ها در دوران آپارتاید زندگی کرده است، می‌گوید که چگونه با صبر و صداقت می‌توان دنیایی جدید و انسانی‌تر ساخت.
نلسون ماندلا در همین باره گفته است: «کمیسیون حقیقت و آشتی آفریقای جنوبی نوری بود که بر زندگی همة ما تابیده شد… در طول برگزاری جلسات دادگاه‌های عمومی این کمیسیون، دزموند توتو همة دردهای مشترک، افسوس‌ها، امیدها و اعتماد و باور ما را به آینده، به نمایش گذاشت. «

ادامه...

  • ناشر: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.29 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۶۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب مسیر آشتی

دزموند توتو (۱۹۳۱)



وی در سال ۱۹۸۴ جایزه صلح نوبل را دریافت کرد. او در سال ۱۹۶۶ به عنوان اسقف اعظم کیپ تاون آفریقای جنوبی بازنشسته شد و در سال های اخیر به عنوان خطیب به کشورهای مختلف دعوت شده است. توتو همچنین به مقام استادی دانشگاه ایموری آتلانتای آمریکا برگزیده شد.



مسیر آشتی

از استبداد به دموکراسی

بهمن احمدی آمویی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



فصل اول: پیش درآمد

۲۷ آوریل سال ۱۹۹۴ فرا رسید. روزی که سال های بسیار طولانی را برای رسیدن آن انتظار کشیدیم؛ روز پیروزی بر آپارتاید. برای رسیدن به این روز تعداد زیادی از مردم ما گاز اشک آور را تجربه کردند، وحشت از سگ های درنده پلیس را احساس کردند، درد باتوم و شلاق، طعم بازداشت، شکنجه، تحریم و حصر را چشیدند و بسیاری شان به زندان افتادند؛ بخشی شان به تبعید رفتند و برای کسانی نیز حکم اعدام صادر شد. سرانجام روز رای دادن ما فرا رسید؛ روزی که توانستیم برای نخستین مرتبه در زندگی مان، در سرزمین مادری مان، در انتخاباتی دموکراتیک شرکت کنیم. من برای رسیدن این روز، تا ۶۲ سالگی منتظر ماندم و نلسون ماندلا تا ۷۶ سالگی. روز ۲۷ آوریل ۱۹۹۴ فضا سرشار از هیجان، انتظار، اشتیاق و حتی ترس بود؛ بله، ترس از راست گراهایی که سوگند خورده بودند این روز را به روز پیروزی توطئه های پلیدشان تبدیل کنند. با اینکه در آن روز بمب هایی در گوشه و کنار و مرکز کشور منفجر شد و با اینکه در فرودگاه بین المللی ژوهانسبورگ بمب هایی منفجر شد و درنتیجه هر اتفاقی می توانست روی بدهد، اما آنچه آن ها می خواستند به وقوع نپیوست.
همانند همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم. برای مدتی در سکوت به فکر فرو رفتم؛ پیاده روی کردم و سپس نیایش صبحگاهی و مراسم عشاء ربانی را در کلیسا به جا آوردم. می خواستیم اتفاقات مثل همیشه و به طورعادی در این روز غیرطبیعی تاریخ سرزمین مان که به آن عشق می ورزیم، روی دهد. چه محزون و ملول سرزمین ما که خاکش آغشته به خون فرزندانش است. در زمانی که خشونت به بیماری ای بومی و فراگیر مبدل شده بود، این روز سرآغاز تحولات تاریخی و سرنوشت سازی برای آفریقای جنوبی شد.
در آخرین لحظه، ماگوسوتو بوتلزی(۱۱) رئیس حزب آزاد اینگاتا(۱۲) نقش مهمی را ایفا کرد. او تهدید کرده بود که در انتخابات شرکت نمی کند. همه، خودمان را برای خونریزی هایی وحشتناک آماده کرده بودیم؛ به ویژه در بخش کووازلو(۱۳) در ایالت ناتال(۱۴)، جایی که رقابتی دیرینه و خونین بین آن ها و نلسون ماندلا از کنگره ملی آفریقا در جریان بود و انسان هایی بی شمار قربانی عملکردهای متعصبانه و خشن آن ها شده بود. نفس ها را در سینه حبس کرده بودیم و متعجب و منتظر، از خود می پرسیدیم که چه تعداد انسان دیگر در این میان کشته خواهد شد؟ بازی پرمخاطره ای بود و سرانجام، بخشش و مهربانی رو به سوی ما آورد. با وساطت یک کنیایی مرموز، رئیس بوتلزی متقاعد و ترغیب شد تا از موضع تحریم انتخابات که دورنمایی وحشتناک و راه افتادن حمام خون را ترسیم می کرد، کوتاه بیاید. کشور نفس آرامی کشید. ما اینجا بودیم، برای انجام یک عمل سیاسی و مدنی که در همه کشورهای عادی دنیا امری طبیعی تلقی می شود و تنها نگرانی، بی علاقگی مردم به رای دادن است. در آنجا از تهدید، خشونت و ضرب و شتم در پای صندوق های رای خبری نیست؛ چیزی که ما با ترس انتظار وقوع اش را داشتیم.
هم هیجان زده بودیم و هم نگران. احساسی شبیه دل پیچه و اضطراب داشتم. مشتاقانه و صمیمانه دعا می کردیم که خداوند سرزمین ما را حفظ کند و دسیسه فرزندان تاریکی و شیطان را نقش بر آب سازد. وقتی که درلحظات بسیار زیاد گذشته، در روزهای تاریک آپارتایدِ بدنهاد، شریر و مشمئزکننده، موعظه می کردیم: «خداوند مالک دنیا است و خودش مسئول!»، زمان هایی که به نظر می رسید شیطان در یک قدمی پیروزی بر همه خوبی هاست و انسان به سختی می تواند ایمان راسخ خود را حفظ کند، این اعتقاد همواره مثل نور الهی در تاریکی، خود را نشان می داد. انگار کسی مدام وسوسه می شد در گوش خداوند بخواند: «به خاطر مریم مقدس، چرا بیش از این نشان نمی دهی که تو مسئول این جهانی؟»
بعد از صبحانه به بیرون از منطقه اسقفی حرکت کردیم. اقامتگاه رسمی سراسقفِ کیپ تاون(۱۵)، جایی بود که نلسون ماندلا نخستین شب آزادی اش را در ۱۱ فوریه ۱۹۹۰ در آنجا گذرانده بود. منطقه شیک و مرفه اسقف نشین را برای رای دادن ترک کردیم. تصمیم داشتم که رای خودم را در حومه زاغه نشین شهر به صندوق بیندازم. رفتن به آنجا اقدامی نمادین و نشانه ای بود از همبستگی با کسانی که سال های طولانی به دلیل سیاست های تبعیض نژادی، از حق رای محروم بودند و زندگی شان را در قید و بند، محدودیت، کثیفی و آلودگی و جداافتاده از دیگران، می گذراندند.
از همه این ها گذشته، من هم یکی از همان ها بودم. وقتی در سال ۱۹۸۶ به سمت سراسقفی برگزیده شدم، هنوز سیاست های قوانین «تفکیک مناطق گروه های نژادی» اعمال می شد. من به عنوان فردی برجسته و ممتاز و برنده جایزه نوبل، بدون حق رای محسوب می شدم و با اینکه اسقف وابسته به کلیسای انگلستان در آفریقای جنوبی به حساب می آمدم، باید برای اقامت در سراسقفی خود، به همراه خانواده ام، اجازه مخصوص مستثنی شدن از مقررات قوانین «تفکیک مناطق گروه های نژادی» را دریافت می کردم؛ روشی که از نظر من توهین و جنایت علیه بشریت بود. از وقتی به عنوان اسقف اعظم برای این سمت انتخاب شدم، رسماً اعلام کردم که تن به این قوانین و مقررات نخواهم داد و تقاضایی مبنی بر معافیت از احکام قانونی را مطرح نخواهم کرد؛ گفتم من سراسقف آفریقای جنوبی هستم و این دولت آپارتاید آفریقای جنوبی است که باید در این باره هر اقدامی را که گمان می کند مناسب است، انجام دهد، نه من. هیچ اتهامی هم هرگز علیه من به دلیل تخطی از این قوانین نفرت انگیز، اعمال نشد.
برای رای دادن به گوگولسو(۱۶) رفتم. یک ناحیه محروم وسیع با جمعیت سیاه پوست و ردیف های بی شمار خانه های قوطی کبریتی. صف طولانی و درازی برای رای دادن شکل گرفته بود. روحیه مردم خوب بود. آن ها در دسته های چند نفری، در حالی که شوخی و تفریح می کردند، برای مدت زمان طولانی در صف ایستاده بودند. نخستین تجربه رای دادن دموکراتیک من، یک اتفاق و رویداد رسانه ای نیز بود. تعداد زیادی از دوستان مان از خارج کشور برای نظارت بر انتخابات و اطمینان از سلامت و آزادانه بودن آن، در آنجا حضور داشتند. آن ها که کاری بیش از آنچه می بایست، انجام دادند، مانند قابله هایی بودند که کمک می کنند تا نوزادی ظریف به دنیا بیاید. نام نوزاد ما آفریقای جنوبی آزاد، دموکراتیک و عاری از نژادپرستی و جنسیت زدگی بود.
لحظه ای که مدت زمان زیادی برای تجربه کردن آن به انتظار نشسته بودم، فرا رسید. برگ رای را تا کردم و در صندوق انداختم. از خوشحالی فریاد کشیدم و در پوست خود نمی گنجیدم. انگار به خلسه رفته بودم. مثل این بود که عاشق شده باشم. آسمان به نظرم خیلی زیبا و آبی بود. مردم را در هاله ای نو از نور و روشنایی می دیدم. انگار همه تغییر چهره داده و زیبا شده بودند. من هم تغییر چهره داده بودم. گویا در خواب بودم. می ترسیدم کسی مرا از خواب بیدار کند و ببینم هنوز در دوران آپارتاید هستیم. آدم ترجیح می داد به زنش بگوید: «عزیزم من را از این رویای شیرین بیدار نکن! رویایم را دوست دارم.»
بعد از رای دادن، از محل رای گیری خارج شدم. مردم بشاش و خرم، آواز می خواندند و می رقصیدند. انگار که فستیوال بود. لحظه های زیبایی بود برای اثبات بی گناهی همه آن هایی که آن قدر سختی را چشیده و فشار سرکوب و استبداد را تحمل کرده بودند. لحظه ای زیبا برای مردمی که رژیم آپارتاید آن ها را تبدیل به آدم هایی بی هویت، ناتوان و بی صدا کرده بود. انسان هایی که در سرزمین مادری شان، هیچ انگاشته می شدند؛ مردمی که هرچند آفریده خدا بودند، اما عوامل آپارتاید و حتی آن ها که ادعا می کردند مخالف آپارتاید هستند ــ هر چند در عمل از مواهب آن بهره می بردند ــ شان و منزلت اجتماعی شان را لگدمال کرده بودند. تصمیم گرفتم گشتی در اطراف بزنم و ببینم چه اتفاقی در حال روی دادن است. از آنچه می دیدم وحشت زده بودم. مردم، همه بیرون زده و در صف های طولانی که حالا دیگر در جهان معروف شده بود، ایستاده بودند. همه داوطلبانه آمده بودند و بسیار آسیب پذیر به نظر می رسیدند. پلیس و نیروهای امنیتی احتمالاً در شرایط سختی به سر می بردند و تحت فشار بودند، اما به چشم نمی آمدند. تنها حضور تعداد اندکی از تندروهای عصبی و دیوانه با اسلحه Ak-۴۷ کافی بود تا کار به کشتار و زدوخورد کشیده شود؛ اما این اتفاق نیفتاد؛ هرچند در عمل حوادثی هم روی داد و در جاهایی مشکلاتی بروز کرد: در قسمت هایی تعرفه های رای و در بخش هایی جوهر کم آمده بود. در برخی مناطق، مقام های رسمی به رغم این که ساعت ها از باز شدن حوزه های رای گیری گذشته بود، هنوز بر سر کار خود حاضر نشده بودند. با این همه، مردم به شکل حیرت آوری از خود صبوری نشان می دادند. هرلحظه احتمال وقوع فاجعه ای تمام عیار می رفت اما هیچ اتفاقی روی نداد.
منظره ای زیبا و حیرت آور بود. مردم از همه نژادها و رنگ ها، کنار هم، در صف ایستاده بودند. شاید برای اولین بار در زندگی شان بود که این گونه کنار هم قرار می گرفتند. متخصصان، خدمتکاران و اربابان شان و کارگران خدمات شهری، همه در کنار هم، در صف های پیچ درپیچ طولانی که آن ها را به درون حوزه های رای گیری می کشاند، ایستاده بودند. آنچه می توانست فاجعه باشد، در نهایت لباس رحمت و عافیت بر تن کرد. تمام این صف ها نمادهایی از موقعیت آفریقای جنوبی جدید بود. مردم در حالی که به هم فخر می فروختند، به یکدیگر می گفتند: «من چهار ساعت در صف بودم.» و دیگری پاسخ می داد: «من دو ساعت در صف بودم.»
آن ساعت های طولانی به ما کمک کرد تا همدیگر را پیدا کنیم. مردم، روزنامه ها، ساندویچ ها و چترهای خود را با یکدیگر تقسیم می کردند. تمام جایگاه ها و سلسه مراتب اجتماعی ساخته شده در رژیم آپارتاید، در چشم آن ها بی اعتبار شده بود. مردم آفریقای جنوبی رفقای خود را پیدا کرده بودند. آن ها رنج و دردی را که در آن قرار داشتند، به طور خاصی درک کرده بودند و انسانیت را با هم تقسیم می کردند. دیگر قومیت، نژاد، رنگ پوست و تفاوت مذهبی جایگاهی نداشت. آن ها رنگین پوستان، سیاه، هندی و سفید را به عنوان انسان و هم نوع خود می دیدند. چه کشف علمی بزرگی! «سیاه ها، رنگین پوست ها، مردمی که اختلال نژاد داشتند، و هندی ها هم انسان اند و نگرانی ها و آرزوهای مشترک با سایرین دارند.» آن ها خانه های مناسب، شغل خوب، محیط امن و آرام برای خانواده هاشان و مدارس شایسته برای فرزندان شان می خواستند و تقریباً هیچ کدام دنبال این نبودند که سفیدها را به دریا بریزند. آن ها فقط موقعیت بهتری را برای خود طلب می کردند.
در هر جای دیگری از دنیا، انتخابات یک موضوع سیاسی است؛ اما برای ما، اهمیت خیلی بیشتری داشت: تجربه ای واقعاً معنوی بود. قله و اوج تجربه بود. یک سیاه پوست وارد محل رای گیری می شد و بعد از انداختن رای اش به صندوق، فردی دیگر می شد و از در دیگر، به عنوان شخصی با هویت جدید بیرون می رفت. زنی با پشت خمیده از تشویش، رنج، حقارت و تحمل بار فشار سال ها بیداد، با خاطره هایی رنجبار از رفتارهای غیرانسانی، پس از رای دادن، آدمی جدید می شد که با گردنی افراشته و سری بلند و شانه های صاف راه می رفت و می گفت: «من آزادم.»
چطور می توان این حس آزادی را که همانند طعم نوشیدنی شیرینی است و برای اولین بار نوشیده می شود، انتقال داد؟ چگونه می توان این حس را برای کسی که در سرزمینی آزاد به دنیا آمده، توضیح داد؟ بیان آن غیرممکن است؛ حسی است غیرقابل توصیف. شاید مثل این باشد که تلاش شود رنگ قرمز را برای کسی که مادرزاد نابینا به دنیا آمده، توصیف کنید.
حسی بود که تو را وامی داشت در آنِ واحد هم گریه کنی و هم بخندی؛ برقصی با خوشحالی و بترسی از این که مبادا خواب باشی و تمام آن چیزهای خوب، مثل بخار، ناگهان ناپدید شود. مردم در آسمان هفتم بودند؛ درست مثل همان حسی که در روزهای پیروزی نیروهای متفقین بر نازی ها و ژاپنی ها داشتند: همه بیرون ریخته بودند و در خیابان ها، روستاها و شهرها همدیگر را بغل می کردند و غریبه ها را می بوسیدند. این دقیقاً همان حسی بود که ما هم در آن روز داشتیم.
سفیدپوستی با باری از گناهِ لذت بردن از میوه های بی عدالتی و بیداد آپارتاید، وارد حوزه رای گیری می شد و همانند فردی جدید از آنجا بیرون می رفت. او دیگر آدم گذشته نبود و فریاد می زد: «بار مسئولیت از روی دوش هایم برداشته شد و حالا آزادم، تغییر کرده ام و آدم جدیدی شده ام.» او هم با سری بلند و شانه هایی صاف قدم برمی داشت.
سفیدپوست ها فهمیدند که آزادی غیرقابل تقسیم است. ما سیاه ها در دوران سخت استبداد آپارتاید می گفتیم، سفیدهای آفریقای جنوبی مادامی که ما سیاهان همانند آن ها آزاد نباشیم، هرگز به طور واقعی آزاد نخواهند بود. خیلی ها فکر می کردند که این هم یکی از شعارهای «توتو» است و حتماً مانند حرف های دیگرش، بی پایه واساس؛ اما امروز آن ها، این جمله را به عنوان واقعیتی مسلم درک کرده اند. من همیشه عادت داشتم به فیلمی قدیمی با نام «جسوران» اشاره کنم. در فیلمی که سیدنی پوآتیه(۱۷) در آن ایفای نقش می کرد، دو مجرم از حلقه باند مجرمان فرار کردند. آن دو به هم زنجیر شده بودند. یکی سفید و دیگری سیاه. آن ها درون خندق و نهر آب که کناره های آن لغزنده بود، افتادند. یکی از آن دو با چنگ و دندان خود را به لبه گودال می رساند اما دوباره سقوط می کرد؛ چون به دیگری که ته گودال مانده بود و بالا نمی آمد، زنجیر شده بود. تنها راه نجات آن دو از گودال این بود که دو نفری، با هم کوشش کنند و خود را کم کم از دیواره بالا بکشند تا سرانجام از آن خارج شوند. برهمین اساس بود که می گفتم، تنها راهی که ما مردمان آفریقای جنوبی را زنده نگه خواهد داشت و می توانیم در آن مسیر بر مشکلات غلبه کنیم، آن است که با هم باشیم و همکاری کنیم. در اینجا و به دلیل شرایط تاریخی و اوضاع و احوال موجود، سیاه و سفید به هم زنجیر شده اند. همچنان که ما سیاهان با چنگ و دندان تلاش می کنیم خود را از باتلاق آپارتاید نژادی بیرون بکشیم، سفیدها هم باید کمک و تلاش کنند و بدانند هیچ گروهی به تنهایی قادر به خارج شدن از آن باتلاق نیست. خداوند ما را به هم دستبند زده و زنجیر کرده است. تنها راه رهایی، همکاری و زندگی با هم است؛ همچنان که مارتین لوتر کینگ(۱۸) می گوید: «اگر یاد نگیریم همانند برادر ــ و خواهر ــ با هم زندگی کنیم، همانند احمق ها در کنار هم خواهیم مرد.»
ما در حال تجربه واقعه و رویدادی دوران ساز بودیم. از خیلی وقت پیش، شهروندان آفریقای جنوبی فهمیده بودند که دموکراسی و آزادی، درهای بسته را به روی سرزمین شان بازخواهد کرد. امروز جامعه جهانی که پیش از این با ما به عنوان دولتی منزوی و مطرود برخورد می کرد، با آغوش باز ما را پذیرا شده است. زمانی که پرچم جدید آفریقای جنوبی در جایگاه مخصوص، برای پیوستن به کشورهای مشترک المنافع حمل می شد، ما دوباره و طی تشریفاتی جذاب و تکان دهنده به جمع کشورهای مشترک المنافع و کلیسای وست مینستر(۱۹) انگلستان پذیرفته شدیم. جهانِ ورزش که در بیشتر رشته ها ما را تحریم کرده بود، فرش قرمز برای مان پهن کرد و به ما خوش آمد گفت. شهروندان آفریقای جنوبی در حال تجربه شرایط و وضع جدیدی بودند. کشور آن ها حالا تبدیل به کشوری پرطرفدار شده و در کانون بحث های جهانی قرار گرفته بود. پیش از این، شهروندان آفریقای جنوبی که به خارج می رفتند، تلاش می کردند هویت و ملیت خود را برای جلوگیری از دیپورت شدن، مخفی نگه دارند، حالا اما، آن ها با سربلندی راه می رفتند، نشان و پرچم جدید کشورشان را روی یقه کت و پیراهن خود حمل می کردند، با افتخار به زبان کشورشان صحبت می کردند و همه جا خود را به عنوان شهروند آفریقای جنوبی می شناساندند. آن ها، سرزمین شان را با همه محدودیت های نفرین شده، با یک انتقال صلح جویانه، از بیداد و بی عدالتی دور کرده و به دموکراسی و آزادی رساندند.
دنیا در دهم ماه مه، روزی که مراسم تحلیف ریاست جمهوری نلسون ماندلا به عنوان نخستین رئیس جمهور برگزیده دموکراتیک آفریقای جنوبی برگزار شد، به نشانه احترام به پا خواست. در آن روز بسیاری از رهبران دنیا در پرتوریا(۲۰) بودند. هرکس که کاره ای بود در آنجا حضور داشت. یکی از مهم ترین و فراموش نشدنی ترین لحظه های روز تحلیف تاریخی نلسون ماندلا زمانی بود که جت های جنگی نیروی هوایی آفریقای جنوبی، به نشانه احترام بر فراز جایگاه به پرواز درآمدند و ردی از دود رنگی که نشانه پرچم جدید آفریقای جنوبی بود، برجا گذاشتند. اشک های من جاری شد و تمام صورتم را پوشاند. تقریباً مثل این بود که فریادی گوشخراش از یک گلو، به نام آفریقای جنوبی در همه جا شنیده شود. همه می دانستیم که تمام آن ماشین جنگی که سال های متمادی علیه ما عمل کرده بود، حالا متعلق به همه است. آفریقای جنوبی به عمیق ترین شکل ممکن، کشور ما شده بود.
یکی از بامعناترین لحظه های آن روز، وقتی بود که نلسون ماندلا با بزرگ ترین دخترش که او را همراهی می کرد، وارد شد و بسیاری از مقام های نظامی، امنیتی و انتظامی، باگام های بلند در پشت اتومبیل او در حرکت بودند، به او سلام نظامی می دادند و او را به عنوان رئیس کشور اسکورت و همراهی می کردند. چه دگرگونی شگرف و غیرمتعارفی روی داده بود. او از زندانبان سفیدپوست خود برای شرکت در مراسم تحلیف ریاست جمهوری، به عنوان مهمان افتخاری، دعوت کرد. یکی از بهترین رفتارهایی که او می بایست در این مسیر بزرگ و عالی از خود بروز می داد، نمایشی خیره کننده از بلندنظری و اراده اش برای بخشش بود. او می باید خود را فردی نیرومند برای صلح و آشتی ای نشان می داد که به هموطنانش وعده داده بود. قرار بود این هدف بزرگ به عنوان بخشی از کار کمیسیون حقیقت و آشتی ای باشد که او با راه اندازی آن درصدد مواجهه با گذشته و حل مسائل تاریخی مان بود. این مرد که مورد توهین، اذیت و آزار قرار گرفته و به عنوان فردی خطرناک دستگیر و زندانی شده بود، خیلی زود به نماد بخشش و آشتی بدل شد. کسانی که از او نفرت داشتند، حالا مطیع او بودند. زندانی سابق، حالا، زمانی که تمام دنیا او را تحسین می کرد، به ریاست جمهوری رسیده بود. او محترم ترین رئیس دولت در سراسر جهان بود. پیش از آوریل ۱۹۹۴ و از زمانی که نلسون ماندلا رئیس جمهور شد، آفریقای جنوبی هرگز این همه رئیس دولت به عنوان بازدیدکننده به خود ندیده بود. درواقع هر رئیس دولتی می خواست با رئیس جمهور ما عکس یادگاری بگیرد.
هنوز می ترسیدیم که آنچه مقابل چشمان ما رخ داده، واقعیت نداشته باشد. نگران بودیم مبادا کسی در گوشه ای از کشور دیوانگی کند و تمام ساختمان و ساختار گفت وگویی را که شکل گرفته بود، نابود کند؛ اما آن طور نشد. هرچند برخی اشتباه ها روی داد و در بعضی از نقاط کشور یکسری خرابکاری های عمدی و هدفمند صورت گرفت، اما این وقایع به اندازه ای نبود که کشور نتواند از پس آن برآید.
بله! دنیا یک معجزه واقعی را به چشم دید؛ معجزه ای که تا پیش از این روی نداده بود. جهان شاهد ممکن شدن غیرممکن ها بود. به جای به راه افتادن حمام خون که خیلی ها از آن می ترسیدند و بسیاری وقوع اش را پیش بینی کرده بودند، مردمان آفریقای جنوبی ، سیاه و سفید در کنار هم و با مهارت و کاردانی، روند تغییر و انتقال قدرت را به گونه ای نسبتاً مسالمت آمیز شکل دادند.
روز ۲۷ آوریل ۱۹۹۴ روزی شگفت آور بود؛ روزی که بدون وقوع اتفاقات منفی پیش بینی شده، به پایان رسید. انتخابات، آزادانه و سالم اعلام شد. خدا را شکر! از خوشحالی هذیان می گفتیم. ما کار خودمان را به سرانجام رسانده بودیم. همه از این هنرنمایی تمام و کمال متعجب شده بودیم. نلسون ماندلا در موقع مناسب، از طرف نخستین مجلس شورای ملی که به صورت دموکراتیک تشکیل شده بود، به عنوان رئیس جمهوری برگزیده شد. بعد از همه این ها، برای شرکت در یک رژه بزرگ که مقابل شهرداری کیپ تاون در حال برگزاری بود، رفتیم. میدان پر از جمعیت بود و این شلوغی تنها قابل مقایسه با زمانی بود که نلسون ماندلا از زندان آزاد شد.
من این افتخار را داشتم که رئیس جمهوری و دو معاونش، تابو مبکی(۲۱) و دکلرک را به مردم مشتاق کشورم و به جهانیان معرفی کنم. وقتی ماندلا را به طرف بالکن مخصوص هدایت و او را به عنوان رئیس جمهوری آفریقای جنوبی معرفی کردم، فریاد شادی چنان بلند بود که می توانست سقف آسمان را بشکافد.
ما یک پیروزی عالی بر بی عدالتی، استبداد و شر به دست آورده بودیم. بله! کاملاً مطمئن بودیم و چه قدر شگفت انگیز وغیرقابل باور خواهد بود که به جامعه جهانی بگوییم این پیروزی عالی و بزرگ بدون حمایت، همراهی و دعا و نیایش و تعهد شما به این جنبش، به وقوع نمی پیوست. از طرف میلیون ها نفر از هموطنانم با خوشحالی و افتخار می گویم: «متشکرم، متشکرم و متشکرم.»
یک بار طی سخنرانی در دانشگاه کمبریج انگلستان گفتم: «حالا تحریم و بایکوت کالاهای آفریقای جنوبی برداشته شده است.» بعد از این سخنرانی زنی میانسال به من نزدیک شد و گفت: «اسقف! تمام آنچه گفتید درست است و من با آن موافقم؛ اما والدینم من را با فکر تحریم کالاهای آفریقای جنوبی بزرگ کردند و خودم نیز فرزندانم را با این دیدگاه پرورش دادم. فکر می کنم اگر حالا شروع به خرید کالاهای آفریقای جنوبی کنم، انگار دارم به خودم خیانت می کنم؛ هرچند گاهی این کار را دزدکی و دوراز چشم بچه ها انجام می دهم، انگار تمام اجزای بدنم به من می گویند کارم درست نیست.»
شک دارم که هیچ جنبش دیگری به اندازه جنبش مبارزه با آپارتاید، چنین شور، اشتیاق و از خود گذشتگی ای پدید آورده باشد؛ همچنان که شک ندارم دعاها و همراهی مردم کشورهای دیگر برای سال های متمادی و به اندازه تلاش مردم خودمان کمک کرد تا این مرحله را پشت سر بگذاریم. اگر معجزه ای در هر جای جهان روی دهد، معجزه آفریقای جنوبی یکی از آشکارترین آن ها خواهد بود. وقتی به عنوان اسقف انتخاب شدم، سه هدف را در نظر گرفتم. دو هدف مربوط به مسائل داخلی کلیسای انگلیکان بود: یکی انتصاب زنان به مقام کشیشی بود که در سال ۱۹۹۲ به آن رضایت دادند و از این بابت به طرز شگفت انگیزی غنی شدیم. دومین هدف که در آن موفقیتی به دست نیاوردم، کوچک کردن کلیسا بود. سومین هدف نیز تلاش برای آزادی تمام مردم کشورم، هم سیاه و هم سفید، بود که در ۱۹۹۴ به آن دست یافتیم.
حالا من و همسرم له آ(۲۲) می توانستیم با خوشحالی به روزهای بازنشستگی ام که در سال ۱۹۹۶ شروع خواهد شد، فکر کنیم. ما بسیار مسرور و خوشحال بودیم که سرانجام روزی را که سال های زیادی منتظر آن بودیم، به چشم و در زمان حیات خود می دیدیم: دیدن آزادی مردم از قید یک رژیم نژادپرست.
من از سال ۱۹۷۵ که به عنوان کشیش ژوهانسبورگ برگزیده شدم، در مبارزات اجتماعی مردم فعال بودم. در سال ۱۹۷۶ نامه ای به نخست وزیر وقت بی. جی. ورستر(۲۳) نوشتم و در آن نسبت به رشد فزاینده خشم روزافزون اکثریت سیاه پوست هشدار دادم؛ اما او به شکل تحقیرآمیزی با نامه من برخورد کرد. چند هفته بعد «سووتو» منفجر شد و آفریقای جنوبی هرگز به گذشته بازنگشت. برای مدت ۲۰ سال در فعالیت های اجتماعی حضور فعال داشتم و حالا که روند سیاسی کشور روال طبیعی خود را در پیش گرفته بود، زمان آن رسیده بود که به حاشیه بروم و خود را از مرکز حوادث کنار بکشم.
ما حقیقتاً از فکر این که در دوران بازنشستگی شهروندان درجه یک کشور باشیم، لذت می بردیم و بی صبرانه انتظار آن را می کشیدیم. اما انگار شورای کشیشان کلیسا، رئیس جمهوری و کمیسیون حقیقت و آشتی را در نظر نگرفته بودیم. همه این ها دست به دست هم دادند تا بهترین برنامه های بازنشستگی ما را به هم بزنند.

مقدمه

آفریقای جنوبی تجربه ای را پشت سر گذاشته که بررسی آن از دو جنبه برای بسیاری از کشورها مفید و حائز اهمیت است: نخست، چگونگی ایجاد و شکل گیری دموکراسی و تحکیم آن (دموکراسی سازی) و دوم، نحوه مواجهه با گذشته تاریک، خشن و سوال برانگیزی که باید تکلیف خود را با آن روشن می کرد. آفریقای جنوبی به رغم تمام پیش بینی های منفی، به طور مسالمت آمیزی از این دو مرحله با موفقیت عبور کرد. کتاب حاضر داستان چگونگی عبور از این گذرگاه دشوار است؛ مسیری که در نگاه نخست ناپیمودنی می نمود.
در نظام و ساختار آپارتاید که به صورت رسمی از سال ۱۹۴۸ و با روی کارآمدن یک دولت سفید پوست (آفریکانر(۱)) اجرایی شد، سیاه پوست ها حق نداشتند زمین را برای کشف طلا و الماس حفاری کنند، موظف به دریافت جواز عبور بودند تا جلوِ جابه جا شدن نیروی کار گرفته شود، از داشتن مشاغلی که برای سفیدپوست ها در نظر گرفته شده بود، منع می شدند و مجبور به زندگی در مناطق و کمپ های جداگانه بودند.
«قانون زمین» مصوب سال ۱۹۱۳، بومی های آفریقایی را از خریدن زمین های خارج از مناطق بومی ــ که دولت تعیین می کرد ــ منع کرده بود. این قانون همچون بسیاری دیگر از قوانین، پس از روی کار آمدن ناسیونالیست های آفریکانردر سال ۱۹۴۸، با شدت و قوتی بیشتر اجرا شد. در سال ۱۹۳۹ مناطقی که در اختیار سیاهپوستان بود، تنها ۱۳ درصد کل کشور را شامل می شد؛ در حالی که در همان زمان سیاه پوستان ۸۰ درصد جمعیت کشور را تشکیل می دادند و ۸۷ درصد اراضی به سفیدپوستانی که نزدیک به ۲۰ درصد جمعیت کل کشور بودند، تعلق داشت. هرچند پیش از وضع این قانون، اروپایی ها به تدریج آفریقایی تبارها را به مناطق حفاظت شده کوچکی کوچانده و حضورشان را تنها به این مناطق محدود کرده بودند، این قانون در ۱۹۱۳ به طور قطعی و نهایی، زمینه های شکل گیری رسمی رژیم آپارتاید را فراهم کرد؛ رژیمی که در آن اقلیت سفیدپوست از حقوق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی برخوردار و اکثریت سیاه پوست از همه آن ها محروم بود. قانون زمین بومیان، محدوده های حفاظت شده مشخصی را برای سکونت آفریقایی تبارها در نظر گرفته بود که بعدها این مناطق را بانتوستان(۲) نامیدند. نامی که رژیم آپارتاید برای نامیدن سیاه پوستان و بومیان آفریقای جنوبی به کار می برد؛ صفتی که هم جنبه تحقیر داشت و هم می گفت که این سیاهان ساکنان اصلی و اولیه آفریقای جنوبی نیستند؛ بلکه آن ها بانتو(۳)هایی هستند که حدود هزار سال پیش از شرق نیجریه به این منطقه مهاجرت کرده اند. بنابراین به هیچ وجه استحقاقی بیش از اروپایی ها برای در اختیار داشتن اراضی منطقه ندارند.
نخستین جرقه های آگاهی سیاسی که با تشکیل کنگره ملی آفریقا در سال ۱۹۱۲ زده شد، زمینه های شکل گیری جنبش آرام و مسالمت آمیزی را در میان سیاهان طبقه متوسط این کشور فراهم کرد؛ اما پس از جنگ جهانی دوم، کنگره ملی آفریقا(۴) به دلیل شکست خوردن در مسیر ایجاد تعادل در نظام و ساختار موجود کشور، به جریانی رادیکال تبدیل شد. سال ۱۹۴۳، کنگره ملی آفریقا بیانیه ای منتشر کرد و برای نخستین بار درخواست حق رای را برای تمام مردم کشور پیش کشید.
در سال ۱۹۷۶ شورشی در منطقه سووتو(۵)، شهرک بزرگ سیاه پوست نشین خارج از ژوهانسبورگ، روی داد که در آن ۵۷۵ نفر کشته شدند. این اتفاق موجب گسترش اعتراضات همه جانبه و فراگیر در آفریقای جنوبی شد. دولت ابتدا برای فرونشاندن شعله اعتراض، رفتاری همراهانه پیش گرفت و در سال ۱۹۸۰ دو منطقه و بانتوِ جدید برای سیاهان ایجاد کرد و ناگزیر از به رسمیت شناختن اتحادیه های کارگری آفریقایی ها شد. دولت آپارتاید در سال ۱۹۸۴ قانون اساسی جدیدی را اعلام کرد که بر اساس آن هندی ها و رنگین پوست ها می توانستند مجالس قانون گذاری مخصوص خود را داشته باشند، اما سفیدها همچنان در مجلس قانون گذاری در اکثریت مطلق باقی ماندند. پس از آ ن که پی. دبلیو. بوتا(۶) به ریاست جمهوری برگزیده شد، یک هندی و یک رنگین پوست را برای عضویت در کابینه خود برگزید، اما هیچ یک از این دو مسئولیت وزارتی مشخصی نداشتند و نقش مشاور را ایفا می کردند. از سال ۱۹۸۴ دولت مجبور شد قانون حفظ مشاغل اختصاصی را ــ که آفریقایی های سیاه پوست را از عهده داری برخی مشاغل خاص بازمی داشت ــ کنار بگذارد. بر اساس آن قانون، آفریقایی تبارها حق نداشتند کارگر ماهر، تاجر، کارآفرین، مهندس و متخصص شوند.
با این همه، فلسفه اصلی و ساختار نظام آپارتاید بدون تغییر باقی ماند. امتیاز دادن های دولت آپارتاید به اندازه ای نبود که مانع شکل گیری اعتصاب ها، شورش ها و ناآرامی های اجتماعی شود. شورش ها و اعتصاب ها هر روز گسترش می یافت. در سال ۱۹۸۵ تعداد کشته ها در خشونت های سیاسی به ۸۷۹ نفر رسید و ۳۹۰ فقره اعتصاب که در آن ها ۲۴۰ هزار کارگر شرکت داشتند، روی داد. در این اعتراض ها، اتحادیه های کارگری پیشگام فعالیت های ضددولتی بودند. وقتی در سال ۱۹۸۶ دولت آمریکا تحریم هایی را علیه این کشور اعمال کرد، وضعیت برای دولت آپارتاید دشوارتر شد. از سال ۱۹۸۰، بسیاری از دولتمردان سفیدپوست آفریقای جنوبی احساس کردند تداوم روند موجود امکان پذیر نیست و از این رو باب مذاکره را با کنگره ملی آفریقا و رهبران سیاه پوستان گشودند.
در فوریه ۱۹۸۹، اف. دبلیو. دکلرک(۷) از پی. دبلیو. بوتا در رهبری حزب ناسیونالیست پیشی گرفت و در ماه سپتامبر همان سال به ریاست جمهوری برگزیده شد. او فهمیده بود که فشارهای داخلی و خارجی، نظم نژادی دولت آپارتاید را تضعیف کرده است؛ از این رو نتیجه گرفت بهترین گزینه برای سفیدها این است که به منظور رسیدن به مصالحه، آن هم از موضع قدرت، با سیاهان وارد مذاکره شوند.
در ابتدای سال ۱۹۹۰ ممنوعیتی که بر فعالیت های کنگره ملی آفریقا اعمال می شد، برداشته شد و نلسون ماندلا(۸) از زندان رهایی یافت. پس از آن، مذاکرات فشرده ای در مورد چگونگی گذار از دوران آپارتاید و وضعیت جامعه پس از آپارتاید، آغاز شد. در دسامبر ۱۹۹۱، با توجه به پیشنهادهای حزب ناسیونالیست آفریکانرها، مبنی بر اتخاذ تمهیداتی در قانون اساسی برای جلوگیری از تهدیدات ناشی از حکومت اکثریت سیاهان، مذاکرات در مورد قانون اساسی در دستور کار قرار گرفت. بنا بود آفریقای جنوبی جدید به کنفدراسیونی از ایالت ها تبدیل شود که در آن، قدرت به صورت پراکنده و غیرقابل انتقال توزیع می شد. قوه مجریه مرکزی یا دولت مرکزی نیز ائتلافی از همه احزابی بود که توانسته بودند تعداد قابل توجهی از کرسی ها را در انتخابات به دست آورند. ریاست آن به صورت چرخشی به رهبران احزاب منتقل و همه تصمیم های آن هم با اجماع یا اکثریت خاصی اتخاذ می شد. این شروط و قیود از نظر کنگره ملی آفریقا غیرقابل قبول بود و مذاکرات در ژوئن ۱۹۹۲ شکست خورد. در سپتامبر همان سال و با گسترش خشونت ها، مذاکره ها دوباره از سر گرفته شد و در فوریه ۱۹۹۳ بر روی ایجاد یک جدول زمان بندی برای برگزاری انتخابات در آوریل ۱۹۹۴، موافقت شد. در ادامه، تدوین قانون اساسی موقت مورد موافقت قرار گرفت تا سپس، نخستین پارلمانی که در سال ۱۹۹۴ تشکیل می شد، قانون اساسی دائمی و جدید کشور را تهیه کند. قانون اساسی موقت دارای ۳۴ اصل کلی بود و الزام داشت که تغییرات و اصلاًحات بعدی در صورت عدم مغایرت با این اصول، معتبر خواهند بود و این مسئله، یعنی مغایرت یا عدم مغایرت، از طریق دادگاه قانون اساسی که اعضای آن را رئیس جمهوری، ماندلا، منصوب می کرد، مشخص می شد. دیگر اصلاًحات قانون اساسی به کسب اکثریت دو سومی هر دو پارلمان منوط شد. مهم ترین امتیازی که به کنگره ملی آفریقا داده شد، این بود که تقسیم اجباری قدرت در کابینه وجود داشته باشد؛ به این ترتیب که اگر هر حزبی در انتخابات سراسری حداقل ۲۰ کرسی به دست آورد، بتواند حداقل به همین نسبت هم در کابینه حضورداشته باشد.
با پیروزی تروریست های دیروز، دولت دموکراتیک آینده آفریقای جنوبی با حضور آن ها و رهبری ماندلا در ۲۷ آوریل سال ۱۹۹۴ شکل گرفت. یکی از مهم ترین اقدام ها و کارکردهای این دولت دموکراتیک، تشکیل و راه اندازی «کمیسیون حقیقت و آشتی» بود. کشور غرق در خشونت نژادی شده بود و پیش بینی می شد حمام خون گسترده ای به راه بیفتد. خشونت های نژادی در درگیری سیاه پوستان با اقلیت سفیدپوستان و سیاهان علیه سیاهان به اوج خود رسیده بود و می بایست راهی برای التیام و آشتی ملتی ــ که به شدت از یکدیگر منزجر بودند ــ پیدا می شد. ماندلا، رئیس جمهوری، به این کمیسیون امید زیادی داشت. پشتوانه حقوقی و سیاسی لازم برای آن در مجلس، قوه قضائیه، دولت و در میان رهبران سیاسی، گروه های اجتماعی و نهادهای مذهبی و دینی فراهم شده بود و انتظار می رفت نتیجه قابل قبولی در آن به دست بیاید.
اسقف دزموند توتو(۹)، سراسقف کلیسای «آنگلیکان(۱۰)» آفریقای جنوبی که در سال ۱۹۸۴ برنده جایزه صلح نوبل شده بود و همواره خواهان آشتی و برقراری صلح در کشور بود، به دستور ماندلا، ریاست کمیسیون حقیقت و آشتی را برعهده گرفت. او در کتابی که در دست دارید تلاش کرده است تا فرآیند شکل گیری کمیسیون، مشکلات حقوقی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی پیش رو و دستاوردهای آن را توضیح دهد. نگرش مذهبی و عقیدتی اسقف توتو در سراسر کتاب و در ماجراهایی که شرح می دهد، بسیار پررنگ است. او در جاهایی سعی کرده است دستاوردها و نتایج کمیسیون را ــ به رغم وجود این همه مشکلات ــ یکی از معجزه های خداوند قلمداد کند. او می نویسد: «هنوز می توان به وجود معجزه و قدرت خداوند ایمان داشت و منتظر وقوع آن در هر نقطه از جهان بود.» وی تاثیرات نهادی و سازمانی را بیش از تاثیر فرد و عملکردش در این فرآیند مورد بررسی و توجه قرار می دهد؛ به ویژه در آن بخش از کتاب که به تجربه حضور نمایندگانی از بخش های اقتصادی، اجتماعی، مذهبی، بهداشتی و رسانه ای در برابر دادگاه کمیسیون حقیقت و آشتی و ارائه شهادت ها و گزارش های آن ها درخصوص چگونگی عملکرد رژیم آپارتاید می پردازد، به خوبی نقش ساختارها و سازمان ها را در شکل گیری رفتارهای خشن و اقدام هایی که منجر به نقض حقوق بشر شده، واکاوی می کند. تاثیر و نفوذ ادبیات آپارتاید بر اندیشه و ذهن افراد، چه سیاه و چه سفید، به حدی بود که اسقف دزموند توتو، همه شهروندان آفریقای جنوبی را قربانیان این رژیم می داند و بزرگ ترین و مشکل ترین وظیفه کمیسیون حقیقت و آشتی را التیام بخشیدن به آلام این ملت آسیب دیده، شکننده و رنج کشیده ارزیابی می کند.
کتاب درجاهایی بسیار تلخ به نظر می رسد؛ آنجا که قربانیانِ اقدامات خشونت بار آپارتاید، جزئیات برخورد پلیس و نیروهای امنیتی را درباره شکنجه های روحی و جسمی وارده بر خود توضیح می دهند، خواننده به اوج تلخی این داستان می رسد و همراه با اعضای کمیسیون حقیقت و آشتی، درد و رنج های این مردم را لمس کرده، در ذهن خود، مسیر مشکل پیش رو را دیگربار طی می کند. التیام دردهای ملتی رنج کشیده و آشتی دادن آن ها با یکدیگر فرآیندی زمان بر و همراه با افت وخیزهای فراوان است و مقوله ای نیست که یک شبه به سرانجام برسد و تحقق یابد. این فرآیند آن گونه که نویسنده توضیح می دهد، پروژه ای ملی است و نیاز به مساعدت و همکاری همگانی و گسترده همه شهروندان، انجمن ها، نهادها و سازمان های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور دارد.
در جاهایی، کتاب آهنگ موعظه یک فرد مذهبی را می گیرد؛ در بخشی از آن انگار کسی داستانی را روایت و یا اتفاقی را گزارش می کند و در جاهایی با استناد به کتاب مقدس و مطالب عهد عتیق، نثر روایی رنگ می بازد و جمله های پیچیده و طولانی جایگزین شیوه مالوف می شود و زمانی نیز وارد وادی حقوق می شود.
دکتر فرهاد میثمی کسی بود که با اشتیاق و حرارت بسیار و لطف و حمایت فراوانی که به من داشت، تشویقم کرد تا ترجمه کتاب را به انجام برسانم. خانم رزا صراف، با سلیقه و وسواسی کم نظیر، زحمت مقابله متن ترجمه شده را با متن انگلیسی تقبل کردند که از ایشان بسیار سپاسگزارم. خانم غنچه قو امی و آقای آیدین فرنگی در روان تر شدن متن سهیم اند که قدردانشان هستم.

بهمن احمدی آمویی

نظرات کاربران
درباره کتاب مسیر آشتی