فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انتهای خيابان شاه‌بختی شرقی

کتاب انتهای خيابان شاه‌بختی شرقی

نسخه الکترونیک کتاب انتهای خيابان شاه‌بختی شرقی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب انتهای خيابان شاه‌بختی شرقی

با این که همیشه کفش ورزشی می‌پوشید باز هم یک سر و گردن از همه دخترهای دانشگاه، با آن کفش‌های پاشنه بلند، بلندتر بود. هنوز هم، مثل بچگی‌هاش، با پسرها راحت‌تر بود. عشوه و ناز و به قول عمه مهران ظرافت زنانه را یاد نگرفته بود. پله‌های دانشگاه را دوتا یکی بالا می‌رفت و اگر کسی توی راهرو نبود از طبقه سوم روی نرده‌های راه‌پله سر می‌خورد تا پایین. چند بار هم سر خورده بود تا طبقه همکف و رخ تو رخ یکی از استادها، که منتظر آسانسور بود، درآمده بود و هول هولکی در حالی که لباس‌هایش را مرتب کرده بود سلام کرده بود. استادها که به کارهای او عادت کرده بودند جواب سلامش را می‌دادند و سر تکان می‌دادند.

ادامه...

بخشی از کتاب انتهای خيابان شاه‌بختی شرقی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سه

قطار سوت کشید و سرعتش کم شد. توقف کوتاه توی یکی از ایستگاه های بین راه بود لابد. از فرصت استفاده کرد و کیا را گذاشت روی صندلی خودش. دست راستش خواب رفته بود و مورمور می شد. پیرزن داشت چرت می زد. دختر جوان داشت با کاموای قرمزِ تند بافتنی می بافت. زکی که نگاهش کرد گفت شال گردن است. زکی سرش را تکان داد. مستطیل سفید را از جیب ساک برداشت و گذاشت توی جیب بارانی اش. در کوپه را که می بست دختر گفت مواظبش است و با نوک میل بافتنی اشاره کرد به کیا.

به سریه گفتم: «نمی دونم چرا این قدر دلم درد می کنه، تیر می کشه، یه جوریه...» سریه گفت: «رنگت هم پریده، می خوای برم دفتر اجازه تو بگیرم؟» گفتم: «نه» و دویدم طرف دستشویی.
سنگ توالت قرمز شد. بلند که شدم دیدم لباس زیرم هم کثیف شده. سریه بیرون منتظرم بود. گفتم: «باید زود برم خونه.» خندید و گفت: «حدس می زدم.» گفتم: «خنده داره؟ گند زده به همه جام.» بلندتر خندید و بغلم کرد: «مبارکه خانوم خانوما، تازه دیرم کرده ی. ماها یه ساله که درگیریم.»
تا دفتر باهام آمد و نمی دانم چی در گوش خانم شیدایی گفت که او هم نگاهم کرد و سرش را تکان داد و خندید.
مادر گفت: «چرا زود آمدی؟» گفتم: «دلم درد می کنه.» مادر پنجره را بست و با اخم گفت: «لابد سردی ت شده. یه نبات داغ بخوری خوب می شی.» رفتم دستشویی و دیدم شلوارم هم کثیف شده. لباس هام را عوض کردم و آمدم کنار چراغ والر دراز کشیدم. قابلمه آش روی چراغ داشت می جوشید. درد توی کمرم می پیچید و حالم داشت به هم می خورد. دوباره داشت لباس زیر و شلوارم کثیف می شد. مادر که رفت توی حیاط، رفتم توی صندوقخانه سراغ پارچه هایی که لکه لکه بودند و مادر همیشه آخرسر توی حمام نمره می شستشان و آب قرمز کف حمام را می گرفت. بعد از این که خشکشان می کرد، جدا می گذاشتشان توی مشما و آویزان می کرد پشت کمد. یکی را برداشتم. دامن چین چینی مادر بود که چند تکه شده بود و حالا... صدای در دهلیز آمد. سریع شلوارم را کشیدم بالا. زیر دلم تیر می کشید. مادر داد زد: «زکی کجایی؟» برگشتم توی اتاق. مادر قابلمه را گذاشته بود زمین و قوری را گذاشته بود روی والر، گفت: «رفتم از طیب خانوم نبات گرفتم.» پتوی سربازی را از روی رختخواب ها برداشتم و پیچیدم دور خودم و تقریباً چسبیدم به چراغ. گرمم که شد درد هم کمتر شد. دراز کشیدم کنار والر.
به صدای پرزاد خاله جان که داشت با مادر حرف می زد بیدار شدم. مادر گفت: «نه بابا، چه موقع عادت شدنشه؟» پرزاد خاله جان گفت: «این حالی که این بچه داره...، چی بگم واللّه.» خداحافظی کرد و رفت.
چشم هام نیمه باز بود. مادر با غیظ نبات را انداخت تو لیوان و آب داغ را ریخت روش و با اخم گذاشت کنار من و گفت: «زکی، اگه می خوری پاشو.»
ساعت یک ربع به دو بیدارم کرد: «پاشو مدرسه ت دیر شد.»
درد رفته بود. تازه یادم آمد که چه اتفاقی افتاده. بلند شدم. مادر آمد و چند تای دیگر از آن پارچه ها گذاشت کنارم و بی آن که نگاهم کند گفت: «لباسای کثیفتو من می شورم.» رویش را برگرداند و از اتاق رفت بیرون.
آقای مترصد که بچه ها را صف کرد، به سریه گفتم: «کاش نمی اومدم، اصلاً نمی تونم خم و راست شم.» سریه بغلم کرد: «الهی بمیرم...» «اوهوی چه خبره دل می دین قلوه...» منیژه بود که داشت داد می زد و می آمد. چشمش که به آقای مترصد افتاد حرفش را خورد و آمد در گوشم گفت: «مبارکه.» گفتم: «چی؟» گفت: «هیچی سرخی لپ هات» و غش غش خندید. به سریه چشم غره رفتم. قسم خورد که او نگفته. منیژه گفت: «اووووه حالا مگه چی شده؟ نصف بیشتر بچه ها این کاره ن، تو دیر کردی خانوم خانوما.» و با کف دست کوبید روی باسنم.
سریه همیشه فرق کج باز می کرد و موهای بلندش را محکم با کش می بست. دم اسبی نه، پایین سرش می بست و موهای زبر و کوتاه بلند، روی گرده اش جا می گرفت. بفهمی نفهمی چشم هایش چپ بود.
آقای مترصد عاشق سریه شده بود و از او خواستگاری کرده بود. سریه فقط برای من تعریف کرد. نمی خواست کسی این را بداند. اگر عموی سریه وساطت نمی کرد، سریه ده سالگی هم به مدرسه نمی آمد. سه تا برادر که بعد از مرگ پدر همه کاره خانه شده بودند، از غیرت و مردانگی دور می دیدند که خواهرشان برود مدرسه. جواب نه را هم همین برادرها به آقای مترصد داده بودند و گفته بودند چه معنی می دهد شاگرد با معلمش عروسی کند؟ آخرش دیپلم نگرفته شوهرش دادند به مردی با دو برابر سنش. برادرها گفته بودند چه معنی می دهد دختر بیست سالش باشد و هنوز خانه پدرش باشد.
دم در خانه، استوار نوری داشت بسته ای را به مادر می داد. سلام کردم و رفتم تو. مادر گفت: «دستتون درد نکنه.» در دهلیز را پشت سرم بستم. صمیم و منظر هنوز نیامده بودند. بوی آش گوجه فرنگی پیچیده بود توی اتاق. مادر از توی حیاط داد زد: «زکی بیا اینا رو بگیر.» دویدم توی حیاط. بسته را گذاشته بود روی پله و تندتند نفس می کشید. شکمش حسابی بالا آمده بود. بسته را برداشتم و بردم توی اتاق. مادر نشست کنار بسته و بازش کرد. بسته های خرما را درآورد. ته کارتن یک بسته پلاستیکی بود. کنار والر ایستاده بودم نگاهش می کردم. بسته خرما را باز کرد و یک تکه کند و گذاشت توی دهانش. از آن خرماهای فشرده بدون هسته بود که خیلی دوست داشت. انگشت هایش را که چسب شده بود لیسید و با پایین دامنش پاک کرد. پلاستیک بسته را جر داد. پارچه زربافت نارنجی را انداخت روی شکمش. چشم هاش برق می زد. صدای جیغ جیغ منظر که داشت با دست و پا به در می کوبید کوچه را برداشت: «زود باش درو باز کن زکی.» باز هم از دستشویی مدرسه استفاده نکرده بود.
صبح اول رفتم سراغ صندوقی که مادر خوراکی ها را تویش می گذاشت و سه تا از بسته های خرما را، که رو هم چیده شده بودند، برداشتم و گذاشتم توی کیف مدرسه و رفتم. دفعه قبل که آقا خرما آورده بود یک بسته بردم مدرسه. به بچه ها که تعارف کردم همه مشتری شدند که بخرند. توی صف به سریه گفتم. گفت: «تو بده به من، کارت نباشه.» زنگ تفریح دوم سه تا پنج ریالی گذاشت کف دستم و مشتم را بست. تا خواستم حرف بزنم چشمک زد و گفت که چیزی نگویم. سکه ها را گذاشتم توی جیب پالتو چهارخانه سبزم که آویزان بود به جارختی توی راهرو. دیوار کلاس نم داده بود و خانم شیدایی گفته بود چوب رختی را بکوبند توی راهرو، کنار در کلاس.
توی استادیوم وقتی خم شده بودیم و با ریتم موزیک دست ها را مثل بال پروانه تکان می دادیم، سریه از پشت سرم گفت: «زیاد خم نشو، بلوزت که می ره بالا...» بلافاصله کمرم را راست کردم. آقای مترصد چنان داد زد که سر همه بچه ها چرخید به طرف من. نظمی را که هفته ها براش جان کنده بود به هم ریخته بودم. آقای مترصد داد زد: «اون جا چه خبره؟ همه رفتن.» سریه گفت: «فایده نداره بریم.» منیژه گفت: «نیم وجبی تا ما رو نکشه ول نمی کنه.»
هرچه به چهار آبان نزدیک می شدیم تمرین ها منظم و آقای مترصد جدی تر می شد. پای حیثیت اعلیحضرت در میان بود و روز تولدش باید به بهترین نحو جشن گرفته می شد.
از استادیوم که بیرون آمدیم، سریه گفت که از پنبه و گاز استریل استفاده کنم و نمی دانم چی تو صورت من دید که ادامه داد همه بچه ها مدت هاست این کار را می کنند و من خیلی چیزها را بلد نیستم چون اولین بارم است.
زنگ آخر که خورد وسایلم را ریختم تو کیفم و دویدم توی راهرو. به سریه گفتم: «بریم پنبه و اینا بخریم؟» خندید: «بریم.» پالتوم را پوشیدم و دست کردم توی جیبم. چیزی نبود. دستم را توی جیب دیگرم بردم، آسترها را کشیدم بیرون. هیچی تویشان نبود.

چهار

بوی کوفته تبریزی و سبزی خوردن پیچیده بود توی کوپه. کیا بیدار شده بود و کز کرده بود روی صندلی و به پیرزن نگاه می کرد. زکی را که دید، پرید پایین، زکی گفت که رفته بود دستشویی. بسته ساندویچ های کتلت را گذاشت روی میز بین دو صندلی. دختر جوان نصف کوفته و سبزی خوردن را گذاشت لای یک تکه نان بربری و داد به زکی. زکی که خواست ساندویچ تعارف کند دختر جوان دستش را گرفت و گفت: «خدا زیاد کنه.»
قطار سرعت گرفته بود و از پنجره فقط کورسوی چراغ های دوردست دیده می شد.
از گوشی دختر جوان آهنگ ترکی پخش می شد. کیا که بیدار شد، صدایش را زیاد کرد. کیا ساندویچش را دودستی گرفته بود و گاز می زد و با یک قلپ نوشابه قورتش می داد. زکی لقمه کوفته تبریزی را گذاشت توی دهانش.
حلقه زده بودیم دور عاشیق ها، زیر نور زنبوری ها. نقل و سکه های طلایی ده شاهی بود که پرت می شد توی هوا و پخش می شد روی سر مردم و می ریخت کف حیاط. آفتاب تازه غروب کرده بود. بوی خاک آب خورده با بوی عطر شاهی های توی گلدان قاتی شده بود. عاشیق ها شعرهای عاشقانه می خواندند و مردها با آن ها همراهی می کردند. پاییز که می آمد، می رفتم کلاس اول. مادر از فروشگاه ارتش چیت خارجی با گل های ریز نارنجی خریده بود و برای من و منظر بلوز و شلوار دوخته بود. با چین های ریزی که لبه آستین ها و دم پای شلوار داده بود احساس می کردیم شیک ترین لباس را ما پوشیده ایم. زن ها با چادرهای گل گلی رویشان را کیپ گرفته بودند و دورتر، کنار باغچه، نشسته بودند.
زن حاج اُلمَز نذر کرده بود پسرش به سلامت از سربازی برگردد، کوفته تبریزی بپزد و عاشیق خبر کند. گفته بود: «مگه همیشه نذر باید به عزا باشه؟ نذر به شادی، زودتر قبول می شه.» زن های همسایه روی حرف سیدخانم حرف نمی زدند.
با منظر و جمان و پریناز نشسته بودیم کنار زن ها و با آهنگ دست می زدیم. از پشت مردهایی که دور عاشیق ها را گرفته بودند چیزی نمی دیدیم. رِنگ لزگی که زدند، اکبر از لای پای مردها راه باز کرد و از همان جا اشاره کرد که بروم. با دست بهش فهماندم که کجا؟ داد زد: «بیا برقص، کلی پول گیرت می آد ها!» خودم هم دلم می خواست بروم. مادر گفت: «پاشو زکی، راست می گه.»
زن های استوارهای به اردوگاه رفته هفته ای یک بار جمع می شدند خانه یکی شان، از شیطنت هایی که می کردند تعریف می کردند و کیک کاسه ای و کانادا درای می خوردند و لابه لای پچ پچ هایشان غش غش می خندیدند. ما توی دست و پا ول بودیم. سهممان را از خوردنی ها می دادند و وقتی حرف هاشان به جاهای باریک می کشید یکی شان داد می زد: «برین تو حیاط برا خودتون بازی کنین دیگه، رفتین تو حلق ما.» سر زن ها همه با هم می چرخید طرف ما، کیک و نوشابه گیر می کرد توی گلویمان. بلند می شدیم و می رفتیم تو حیاط و جایمان را خرده ریزه های کیک که توی دامنمان بود پر می کرد. صدای قهقهه زن ها از پنجره باز تا توی کوچه هم می آمد.
گاوالچی سورا که می آمد زن ها ماتحتشان را روی زمین سر می دادند و جابه جا می شدند. جوراب های شیشه ای رنگ پا، که با کش های قیطانی روی ران های چاق سفت شده بود، گیر می کرد به کارد و بشقاب ها، و درمی رفت. زن ها غر می زدند: «اولین باره که پوشیدمش به خدا!» و لاک ناخن را از توی کیفشان درمی آوردند و می مالیدند سر دررفتگی ها تا بیشتر از آن پیش نرود. ما دنبال گاوالچی سورا راه می افتادیم و می آمدیم تو و ردیف جلوِ دایره ای که زن ها باز کرده بودند می نشستیم و منتظر می ماندیم تا نوشابه و کیک گاوالچی سورا تمام شود و او ته دایره اش را چند بار بکشد روی فرش دستباف کف اتاق، داغ که شد و صدای بم و گرفته دایره زیر و تیز که شد شروع کند.
جیرینگ جیرینگ النگوهایش با صدای حلقه های فلزی دور دایره قاتی می شد و کاری می کرد که زن ها همان جا سر جایشان بشکن زنان شعرهای دامبولی را با او بخوانند و ریسه بروند و غش کنند روی همدیگر. بعد یکی یکی بیایند وسط و چربی های انباشته و شلشان را بلرزانند و موهای فرکرده بلندشان را پیچ وتاب بدهند و با لب های پر ماتیک سرخشان برای هم بوسه بفرستند.
گاوالچی سورا اولش که می آمد، دو پره چادرش را می بست دور گردنش و ما فقط ساق شلوار تنگ و دست های سفید گوشتالو را که پر از النگوهای طلا بود می دیدیم. کمی که می گذشت به بهانه عرق کردن چادرش را باز می کرد. موهای کوتاه فرخورده اش سیاه بود و گوشواره های پهلوی طلا با سینه ریز نیم پهلوی اش به هم می آمد. زن ها که می رقصیدند، بچه ها هم زیر دست و پا می لولیدند. گاوالچی سورا چادرش را که باز می کرد می آمد وسط زن ها. دایره را می برد بالای سرش و باسن و شکمش را در جهت های مختلف تکان می داد و طلاهایی که از جاهای مختلفش آویزان بود جیرینگ جیرینگ می کرد. مادر داد می زد: «پاشو زکی.» و خودش می رفت توی صندوقخانه و وقتی برمی گشت لباس های رسمی آقا را که فقط موقع سان ارتش تنش می کرد پوشیده بود و کلاهش را گذاشته بود روی سرش. زن ها شروع می کردند به جیغ زدن و کف زدن. مادر دست هایش را می مالید دو طرف باسنش و با اخم مردانه وارد می شد. دایره وسط خالی می شد. مادر دوری می زد و زن ها شیشکی می بستند و یک نفر بلند می شد می آمد جلوِ مادر قر می داد. هر بار که مادر جلو می رفت، ناز می کرد و عقب می رفت و دوباره با عشوه بیشتر به مادر نزدیک می شد. زن ها غش می کردند از خنده و گاوالچی سورا کل می کشید. انگار که عروس و داماد می رقصیدند.
مهمانی که تمام می شد، می رفتم توی حیاط که نبینم مادر می رود تا لباس های آقا را دربیاورد و دوباره زن بشود و واکسیل را از دور حلقه آستین پیراهن کرم رنگ آقا دربیاورد و بگذارد توی طاقچه و پیراهن را بخیساند توی تشت تا شوره های عرق زیر بغلش را بشوید و تا آخر شب خودش به خودش هی لبخند بزند و به ما گیر ندهد.
مادر که گفت زکی بلند شو، می دانستم که الآن دل تو دلش نیست که بتواند بلند شود و آن اداها را دربیاورد.
منظر بلند شد و دستم را کشید. سیدخانم که گفت به خاطر من، بلند شدم و رفتم جلو. اکبر دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت: «بدو، الآن تموم می شه زکی.» چند تا مرد که نمی شناختمشان داشتند می رقصیدند. اکبر هلم داد وسط. خسرو خودشیرینی اش گل کرد و داد زد: «به سلامتی زکی.» عاشیق ها رنگ را تند کردند. دیگر کسی نبود. من بودم و موسیقی و ستاره ها.
پاهایم را ریز و تند، یک درمیان، روی زمین می کشیدم. یک دستم به پهلو بود و دست دیگرم در امتداد شانه، رو به جمعیت می چرخیدم. یک دور زدم و آمدم وسط. دست هایم را روی هم جلوِ سینه ام نگه داشتم، با صدای موسیقی روی پاشنه ها نشستم و پاهایم را یک درمیان جلو بردم. عاشیق ها باز هم تندتر زدند. صدای کف زدن ها بیشتر از موسیقی شده بود. بلند شدم. مردهایی که می رقصیدند نبودند. آب از نوک بافته های موهام می چکید. ایستادم و تعظیم کردم. دیده بودم همیشه کسی که می رقصید آخرش رو به جمعیت تعظیم می کرد. یکهو حلقه دورم تنگ تر شد. اسکناس های یک تومنی و دوتومنی دراز شده بود به طرفم. شاباش بچه ها مال خودشان بود. اما بزرگ ترها همان جا می دادند به عاشیق ها. همه را گرفتم. جمعیت که عقب کشید، پول را دسته کردم و بردم ریختم توی دایره عاشیق ها که داشتند چای می خوردند. از دور دیدم که مادر لب و لوچه اش را جمع کرد و چشم هاش گشاد شد.
داشتند سفره پهن می کردند که حاجی اُلمَز تازه آمد توی جشن. همه دست زدند و صلوات فرستادند. خمیده تر از همیشه بود. سیدخانم گفته بود که از وقتی رفقایش دستگیر شدند، حاجی دیگر دل و دماغ ندارد.
مامورها که اساسنامه را پیدا کرده بودند، بدون معطلی، شبانه رفته بودند در خانه تک تک کسانی که آن را امضا کرده بودند. پیدا کردنشان کاری نداشت. یک خیابان شاه بختی بود و یک خیابان صمصامی که در تنها چهارراه شهر همدیگر را قطع می کردند. همه کوچه های خاکی شهر به این دو خیابان ختم می شد. اولِ شاه بختی شرقی امامزاده ابراهیم بود و آخرِ شاه بختی غربی داغ امامزاده. خانه های کسبه شهر را همه می شناختند چون کنار مغازه شان بود. اول رفته بودند سراغ جعفرآقا صفحه فروش. آقا هر ماه سه صفحه جدید گرامافون از سوسن و عهدیه و پوران می خرید. تا روزی که آقا آمد خانه و با همان لباس های ارتشی رفت سراغ رادیوگرام سبز توشیبا که از خود جعفرآقا خریده بود و گذاشته بود روی طاقچه چوبی با پایه های فلزی که درست اندازه رادیوگرام بود و خودش توی پادگان ساخته بود و ما هر شب سر ساعت ده، سرپا، گوشمان را می چسباندیم به رادیو و داستان شب را دنبال می کردیم. صمیم جانی دالر هم گوش می کرد. آقا چهارشنبه ها با یکی و نصفی بلیت بخت آزمایی می نشست زیر طاقچه و منتظر قرعه کشی هفتگی می شد و آخرش هم بلیت ها را ریزریز می کرد و بر هرچه نه بدتر گوینده فحش می داد. چند روز بعد از خریدن تلویزیون بود که برای خودش رادیو جیبی «مید این جاپن اصل» خرید که کسی اجازه نداشت بهش دست بزند.
رادیوگرام را برداشت و به مادر گفت می رود بدهد به جعفرآقا و تلویزیون را بیاورد. تا توی کوچه دنبال آقا رفتم و به رادیوگرام نگاه کردم.
توی اتاق جایش روی طاقچه خالی بود. حتی گلدانی که مادر به جایش گذاشته بود روی ساتن نارنجی با ریشه های سبز که از طاقچه آویزان بود هم چیزی را عوض نکرد. تلویزیونِ دودر هیتاچی که گوشه اتاق جا گرفت، همه جمع شدند دورش و زل زدند به صفحه برفکی تا وقتی تصویر دو شیر که پشت به پشت هم بودند آمد و سرود شاهنشاهی پخش شد. آقا گفت: «بیا جلو بابام، ببین چه قشنگه.» سرم را گذاشتم روی زانویم، صدای زنی که داشت شعر می خواند نگذاشت کسی صدای هق هقم را بشنود. دلم می خواست بدانم رادیوگرام الآن پیش چه کسی است.
سبیل های پرپشت و آویزان جعفرآقا شده بود بهانه قسم مردم. همه او را به سبیلش قسم می دادند. مشتری های اصلی اش همین استوارهای ارتش بودند که بیشترشان ترک زبان نبودند. غیر از آن، حقوق ماهیانه اعتبارشان بود که قسط ها سر موقع پرداخت شود.
جعفری بی هیچ مقاومتی در را بسته بود و راه افتاده بود. احدخیاط خواسته بود یک روز بهش فرصت بدهند تا لباس های مردم را به آن ها تحویل دهد اما ماموران او را کشان کشان برده بودند. دکتر کیانی پیپش را روشن کرده بود، پکی زده بود و یواش که بچه هایش نفهمند با زنش خداحافظی کرده بود. حکمت به پسرش سپرده بود هوای پلاسکو را داشته باشد تا بی خرجی نمانند.
آخر شب همگی توی بازداشتگاه در سکوت نشسته بودند که حاج اُلمَز را آورده بودند. چشم های همه شان گرد شده بود و با دهان باز به هم نگاه کرده بودند. حاج اُلمَز هیچ نگفته بود. رفته بود و گوشه ای نشسته بود. حاج اُلمَز گاو پیشانی سفید بود و این بار چندم بود که دستگیر می شد. اما هیچ وقت مدرکی که بتوانند با آن بلایی سرش بیاورند یا دست کم مدتی توی زندان نگهش دارند پیدا نمی کردند. وقتی به خانه برگشته بود مامورهایی که چند روز بود در خانه اش کشیک می دادند به قول خودشان دستگیرش کرده بودند. از بالا دستور داشتند. گفته بودند امکان ندارد حاج اُلمَز توی آن جلسه نبوده باشد حتی اگر کسی او را به چشم ندیده باشد.

جلسه هایشان جایی وسط کوه های آرارات تشکیل می شد و سال ها بود ماموران نتوانسته بودند پی شان را بگیرند. حالا اساسنامه را گیر آورده بودند و تمام کسانی که پایش را امضا کرده بودند آن جا بودند. دکتر رفت و کنار حاجی نشست و در گوشش گفت: «آخه تو که...» مامور جوان با نوک پوتین کوبید به پهلوی دکتر: «ساکت.»
روزی که اساسنامه امضا شده بود، حاجی المز بدجوری بیرون روی داشته. سه چهار مرتبه مجبور شده بود جلسه را ترک کند و در دل کوه خودش را راحت کند. داشتند پای اساسنامه را امضا می کردند که حاجی دوباره دل پیچه گرفته بود و دویده بود دورتر، پشت تخته سنگ بزرگی غیب شده بود. صدای خنده رفقا را می شنید. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای دویدن چند نفر و تک تیر ژـ۳ توی کوه پیچید. حاجی کمی دیگر پشت تخته سنگ ماند تا هوا تاریک شد و دیگر صدایی نبود.

بعضی شب ها که آقا اردوگاه بود با مادر و منظر می رفتیم خانه حاجی اُلمَز. سیدخانم همیشه تخمه خربزه تفت داده داشت. می نشستیم توی دالان که گلیم پهن کرده بود و تخمه می شکستیم. صدای خرخر رادیوی حاجی کم و زیاد می شد تا ساعت هشت شب که موج رادیو ملی قوی تر می شد و حاجی گوشش را می چسباند به رادیو و اخبار گوش می داد. سیدخانم می گفت حاجی هر جا باشد سر ساعت هشت خودش را می رساند. همه او را به این اسم صدا می زدند. اساسنامه که لو رفته، او هم دستگیر شد، اما چون امضایش پای اساسنامه نبود، نتوانستند چیزی را ثابت کنند و آزاد شد. از آن موقع بود که حاج رحیم شده بود حاج اُلمَز. یک روز، تو حمام، دلاک که او را کیسه می کشید به حاجی گفته بود برای کونش قربانی کند و الاّ حالا او هم زیر خاک بود کنار رفقایش.
اکبر آن شب خیلی راحت گفته بود حاج اُلمَز نامیرا هم بالاخره عمر نداشته اش را داد به تو.

نظرات کاربران درباره کتاب انتهای خيابان شاه‌بختی شرقی

اگر می خواهید وقتتان را تلف کنید خوندن این کتاب رو توصیه می کنم
در 2 هفته پیش توسط zv_...007
قشنگ و لطیف بود. داستانی از زمانه ی متولدین دهه ی چهل. نویسنده با مهارت گذشته و حال را در قالب یادآوری خاطرات به هم پیوند زده بود.
در 4 ماه پیش توسط afs...far