فیدیبو نماینده قانونی نشر ری‌را و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از حالا تا ابد

کتاب از حالا تا ابد

نسخه الکترونیک کتاب از حالا تا ابد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از حالا تا ابد

کتاب «از حالا تا ابد» حکایت مثلث زندگی، مرگ و عشق است. قصه حلقه‌های جدانشدنی حقیقت، که در میان همگان جاری و ساری است. روایت بخشش و ایثار است که چه زیبا با چشمان«تو» طلوع را می‌بینم و با ریه‌های «او» بهار را نفس می‌کشم و با قلب «شما» عاشق می‌شوم. حکایت این کتاب، قصه من، تو، او، نیست؛ قصه ماست، قصه یکی شدن و وحدت، قصه تنِ واحده نسل انسان. همگان را به نام می‌خوانند و به نشان می‌شناسند و چه ستودنی که ما را با «عشق» بنامند...

ادامه...
  • ناشر نشر ری‌را
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.98 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از حالا تا ابد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم

سالن فرودگاه پر بود از مسافرینی که برای رسیدن به مقصد هیجان داشتند... جاهای شلوغ باعث اضطراب بیش از حدم می­شد و این برای منی که عادت به شلوغی نداشتم کمی کلافه کننده بود... مادر با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
- مواظب خودت هستی دیگه؟
کلافه پوفی کردم و گفتم:
- مامان جان تو رو خدا!
دستش را تکانی داد و گفت:
- باشه... باشه... می­دونم از صبح چند بار این حرفو زدم...
این بار پدر میان حرفش پرید و گفت:
- عزیزم نگران نباش اونور سعید مواظبشه... چرا آن­قدر خودتو اذیت می­کنی.
مادر نفسی تازه کرد و با غصه گفت:
- فکر کنم دیگه باید بری...
و قطره اشکی از گوشه­ی چشمانش چکید... چانه­اش که لرزش گرفت طاقت از کف دادم و محکم بغلش کردم... برای منی که در عمر بیست و چهار ساله­ام از خانواده دور نشده بودم این دوری واقعاً دردناک و طاقت فرسا بود، حتی اگر تفریحی و مِن باب سرگرمی و دیدار برادری بود که هفت سال پا به ایران نگذاشته بود... شانزده سال پیش درست زمانی که هشت سال بیشتر نداشتم برادرم برای تحصیل به انگلستان رفت و آن­قدر غرق درس و کار شد که کمتر توانست به ایران بیاید. ازدواج زود هنگامش با دختری انگلیسی­الاصل هم او را بیشتر از قبل پایبند آن کشور کرد و این بیشتر ما بودیم که برای دیدنش به آن جا می­رفتیم... سال پیش که پدر و مادرم برای دیدن سعید و خانواده­اش به انگلیس رفتند در اثر بیماری نتوانستم همراهی­شان کنم... به همین دلیل سعید امسال برایم دعوت نامه­ای فرستاد تا چند ماهی را کنار او و همسر و فرزندانش بگذرانم... با آن که فاصله­ی سنی­ام با برادرم زیاد بود اما دلم برایش تنگ شده بود و دوست داشتم بعد از چند سال ببینمش... برادری که همیشه از راه دور شاهد محبت­هایش بودم و به لحاظ خاصی انس و الفتی محکم بینمان برقرار بود... به همین خاطر دوری از مادر و پدر عزیزتر از جانم را به جان خریدم و عازم سفری سه ماهه شدم... خدا را شکر درسم را تمام کرده بودم و کاری که دست و پایم را ببندد نداشتم... مدتی بود که سعید هر بار در تماس­هایش می­خواست که برای تمدد اعصاب به آن جا بروم اما من هر بار درخواستش را پشت گوش می­ا­نداختم و تصمیمی برای رفتن نداشتم.
اما این بار با اصرار مادر دلم خواست که یک بار سفری دور از خانواده را تجربه کنم. دلم می­خواست هر چه زودتر فرزندان برادرم را از نزدیک در آغوش بگیرم... النا پانزده و پوریا ده سال داشتند و حالا دیگر نسبت به بار قبل بزرگ­تر شده بودند... با صدای مادر به خودم آمدم که گفت:
- خدا رو شکر فریال هم اومد اگه می­رفتی و نمی­دیدت کارمون در می­اومد...
نگاهم به سمت فریال کشیده شد که با همان آرامش همیشگی همراه بهزاد به سمت ما می­آمد... لبخند بر روی لب­هایم نشست و دست­هایم را برای به آغوش کشیدنش از هم باز کردم. انگشت تهدیدش را به طرفم گرفت و گفت:
- دیوونه اگه دیر می­رسیدم بیچاره­ت می­کردم...
همان طور که محکم یکدیگر در آغوش می­گرفتیم با خنده جواب دادم:
- مثل این که تو دیر اومدیا...
خنده­ی ریزی کرد که باعث شد بهزاد نگاه عاشقانه­ای به او کند و با چشمانش قربان صدقه­ی خواهر زیبا رویم رود... عشق عمیقش را به راحتی می­شد از چشمانش خواند و من همیشه آرزوی این را داشتم که روزی کسی مرا با چنین نگاهی بنگرد... فریال دستی به چشمان خوش رنگش کشید و غصه­دار گفت:
- فرح اون جا که می­ری فقط خوش بگذرون اگه اوضاعم این جوری نبود منم باهات می­اومدم، اما خودت که می­دونی شرایطم جور نیست.
نگاهم به سمت شکمش که هنوز چیزی از برجستگی آن معلوم نبود کشیده شد. دلم برای تو راهی­اش ضعف رفت و گفتم:
- مواظب جوجه­ی خاله باش تا برگردم... در ضمن بیشتر از قبل حواست به مامان باشه... نذار فکرم پیشش بمونه...
مادر که دستم را گرفت از سردی دستانش متوجه حال و روزش شدم و با جدیت گفتم:
- مامان می­خوای نرم؟ به خدا راست می­گما...
مادر چشمانش را گرد کرد و گفت:
- مزخرف نگو اون بچه اون ور منتظرته...
فریال همان طور که به بهزاد تکیه داده بود، گفت:
- از اولم پسر دوست بودینا... من موندم چه جور دلتون اومد اون دردونه­تونو این همه سال بفرستین اونور آب.
مادر پشت چشمی نازک کرد و جواب داد:
- من جونم واسه سه تاتون در می­ره... کی گفته این فکرارو بکنید؟
دستم دور شانه­هایش حلقه شد و گفتم:
- الهی قربونتون برم... مامان خوشگل خودم...
از لحاظ ظاهر مادر و فریال درست کپی هم بودند و من و سعید شبیه پدرم... برای همین زیبایی خیره کننده فریال و چهره معمولی من همیشه باعث تعجب دیگران پس از اثبات خواهر بودنمان می­شد... در نگاه اول هیچ کس باور نمی­کرد من و فریال خواهر باشیم... فریال زیبا بود و دلربا و در عوض من دختری کاملاً معمولی و حتی در نظر خودم کمی رو به زشت بودم. اما با این تفاسیر هیچ وقت به فرشته مقابلم حسادت نکردم چرا که او علاوه بر زیبایی چهره، قلبی به بزرگی دریا داشت و همیشه بهترین خواهر و همدم برای من بود... فریال که دستم را فشرد، فهمیدم که وقت رفتن و خداحافظی نهایی فرا رسیده است... اولین نفر پدر بود که مرا در آغوش کشید و بر پیشانی­ام بوسه­ای حمایتگرانه نشاند... تمام مدت در سکوت نگاهم می­کرد و می­دانستم برخلاف مادر احساساتش درونی است و کمتر بروز می­دهد... بعد از آن، مادر دقایقی مرا در آغوش مهربان و پر محبتش نگه داشت و سپس کمی مرا از خود فاصله داد و گفت:
- مواظب خودت باش فرح روزم..
این بار با لحنی که به کار برد، اشک را به چشمانم نشاند و بغض کرده نالیدم:
- مامان!
فریال که حال و روز ما را دید، گفت:
- وای مامان ببین چه تراژدی راه انداختی... الان به خدا پشیمونش می­کنیا...
و مرا دوباره به آغوش کشید و در گوشم زمزمه کرد:
- بی شوهر برنگرد... ببینم می­تونی یه خارجی زبون نفهمو تور کنی یا نه...
زبانم خشک شد و به زحمت گفتم:
- فریال...
محکم­تر مرا به خود فشرد و گفت:
- فریالو کوفت... این جا که نتونستی غلطی بکنی... ببینم اون جا چی کار می­کنی...
آن­قدر جدی حرف می­زد که نمی­دانستم چه جوابی به او بدهم... نگاه گرد شده­ام را که دید، چشمکی زد و خود را از من جدا ساخت..
***
از گیت که گذشتم بغض گلویم را فشرد... دلم نمی­خواست به عقب برگردم... می­ترسیدم با دیدنشان پشیمان شوم... اشک تا پشت پلک­هایم آمده بود... چند نفس عمیق کشیدم و به راهم ادامه دادم... اما نمی­توانستم در برابر حس دوباره دیدنشان مقاومت کنم، به همین خاطر برای بار آخر به عقب برگشتم و نگاهم را به جمع خانواده­ی کوچکم دوختم... مادر انگشتانش را ناامیدانه روی شیشه گذاشته بود و پدرم به مسیری که طی کرده بودم چشم دوخته بود... همزمان با برگشتنم هر دو انگار جانی تازه گرفتند و دوباره شروع به دست تکان دادن کردند... به زحمت لب­هایم را کش دادم و نقش خنده را بر آن­ها نشاندم... چیزی مرا به جلو می­کشاند و اجازه­ی برگشت را به پاهایم نمی­داد... فریال هیجان زده بالا و پایین پرید و در انتها بوسه­ای از راه دور برایم فرستاد... دستان بهزاد که دور کمرش حلقه شد با خیالی آسوده سر برگرداندم و با سرعت به جلو گام برداشتم و از پیچ راهرو گذشتم... اما همان لحظه محکم با چیزی برخورد کردم که آخم را درآورد... برخوردم با شخص مورد نظر آن­قدر سریع اتفاق افتاد که کم بود نقش زمین شوم اما دست­های قدرتمند او باعث شد محکم در جایم بایستم... سرم را نرم بالا کشیدم و با دیدن جثه­ی درشت و قوی مرد مقابلم بی اختیار آب دهانم را قورت دادم... دست خودم نبود، چشمانم روی صورتش بالا و پایین شد. با لحنی خاص پرسید:
- خانم خوبید؟
موهای بلند و مواجش روی شانه ریخته بود و نگاه قهوه­ایش میخ چشمانم شده بود... وقتی دید هنوز بی حرف نگاهش می­کنم تک سرفه­ای کرد و با اشاره به بینی­ام گفت:
- چیزی که نشد؟
انگشتم را به بینی­ام کشیدم و جواب دادم:
- اوه نه... خوبم...
لبخندی بر لب­هایش نشست و گفت:
- آخه اون جور که خوردید به من گفتم شاید دماغتون ضرب دیده باشه...
تازه به خودم می­آمدم... حس این که جوانک مرا مسخره می­کرد باعث شد کمی گارد دفاعی به خود بگیرم. لب زیرینم را به دندان کشیدم و با حاضر جوابی که کمتر در خودم سراغ داشتم، گفتم:
- من حواسم پرت خونواده­ام بود، شما چرا مواظب نبودید؟
ابروهایش بالا پرید و متحیر گفت:
- ببخشید انگار بدهکارم شدم؟!
اخمی کردم و نگاهم به دست­هایش که هنوز مرا محکم نگه داشته بود کردم و گفتم:
- می­شه دستتون رو بردارید...
بلافاصله قفل انگشتانش را از هم باز کرد و از منی که تقریباً در یک قدمی­اش بودم فاصله گرفت... با دست موهای پریشانش را کنار زد و هم زمان از ذهن من گذشت «آخه پسر هم آن­قدر موهاش بلند می­شه؟»
دسته­ی چمدانم را محکم­تر در دست فشردم و به سرعت از کنارش گذشتم... نمی­دانم چرا قلبم آن­قدر بی قرار شده بود؟! شاید به خاطر این بود که مدت­ها بود به جنس مذکری تا این حد نزدیک نشده بودم... نفس عمیقی کشیدم و به سمت جایگاهی که باید چمدان­ها را می­گذاشتیم رفتم..

داستان اول: فرح­روز

فصل اول

بی­رمق پله­ها را بالا رفتم. نفس در سینه­ام حبس شده بود و تکه تکه بالا می­آمد. سرم در حال دوران بود و احساس سرگیجه­ی شدید امانم را بریده بود اما باید زودتر خودم را می­رساندم... اجازه نمی­دادم! نه هرگز اجازه نمی­دادم! کاش پاهایم رمق بیشتری داشت و می­توانستم تندتر گام بردارم. اما مگر می­شد؟ جانی برایم نمانده بود. باور نمی­کردم، آخر چه طور توانسته بودند این تصمیم را بگیرند؟!... این تصمیم یعنی مردن من... یعنی جان دادنم... بغض سنگینی گلویم را پر کرده بود... چرا بی ­آن که بخواهم، خواسته بودند؟ یعنی من محق نبودم؟ وای که چه مزورانه مرا از آن جا دور کرده بودند... آیا در این تصمیم­گیری جایی نداشتم؟ من کجای این زندگی بودم؟ انگشتانم بیشتر در هم مشت ­شد و داشت نفسم بند می­آمد، زیر لب نالیدم:
- خدایا کمکم کن! نذار که دیر بشه...
وارد راهرو شدم. صدای جیغ­های ممتد، لرزه­ای بر اندامم نشاند و بدنم بی اختیار شروع به لرزیدن کرد. پاهایم سست شده بود و همه چیز دور سرم به طرز عجیبی می­چرخید... چشم­هایم را که از فرط سرگیجه تار شده بود، بیشتر از قبل گشاد کردم... انگار سر تا پایم را زلزله­ای هفت ریشتری فرا گرفته بود و دندان­هایم چلیک چلیک به هم می­خورد... با تنی لرزان و بی­جان­تر از قبل گامی به جلو گذاشتم... برانکاردی به همراه دو پرستار از اتاق آخر راهرو بیرون آمد... به همراه شیون زنانه­ای، نفس من هم جایی میان سینه­ام گم شد... این صدا را خوب می­شناختم... گیج و منگ به تصویر مقابلم مات شدم... انگشتانم روی لب­هایم نشست و سرم را به نشانه­ی نه به طرفین تکان دادم... نه باور نمی­کردم! این حق من نبود... دیوانه­وار به مانتوام چنگ زدم و بی صدا و خفه هق زدم و از پشت پرده­ی اشک ناباورانه به سوی تصویر رو به رو دست دراز کردم. تصویری مات و لرزان از پشت مردمک­های خیسم... تصویری از بردن آرام جانم...
دلم فریاد می­خواست... لب­های خشک و لرزانم تکانی خورد اما هیچ صوتی از گلوی متورمم خارج نشد... سینه­ام آتش گرفته بود و می­سوخت... کاش می­شد، کاش می­توانستم، فریاد بزنم. اما انگار صدایم را گم کرده بودم... داشتند وجودم را با خود می­بردند و من قادر به هیچ کاری نبودم... درد تمام وجودم را به یک باره پر کرد... سوزشی در تک تک انگشتانم حس کردم و داغ شدن بدنم مرا لحظه به لحظه بی­نفس­تر کرد... انگار کسی دست انداخته بود و محکم گلویم را می­فشرد و من تپش­های تند و محکم قلبم را به خوبی احساس می­کردم. چرا کسی متوجه­ی من و حال بدم نبود؟! چرا کسی مرا با آن حال و روز نمی­دید؟!... چرا داشتم می­مردم و هیچ کس درکم نمی­کرد؟! مگر نه این که جانم همراه با برانکارد رفته بود؟ برانکارد که دور شد نفس من هم ته کشید و امیدم ناامید شد... پلک­هایم روی هم افتاد و عرق سردی روی تنم نشست و وجودم بی­حس شد. تمام توانم را جمع کردم و بار دیگر پلک­هایم را گشودم... اما برانکارد در انتهای راهرو ناپدید شده بود... این بار راهرو با چرخشی ۱۸۰درجه چرخید... پلک­هایم روی هم افتاد و من میان هوا و زمین رها شدم...

تقدیم به
دلبندانم فاطمه و ریحانه
امید بخش جانم که آسایش هر دو مایه آرامش من است...

نظرات کاربران درباره کتاب از حالا تا ابد