فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌های صمد بهرنگی

کتاب قصه‌های صمد بهرنگی
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌های صمد بهرنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه‌های صمد بهرنگی

ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر از این گردش‌ها خسته شده‌ام، می‌خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف‌ها را به ماهی سیاه کوچولو یاد داده، اما بدان که من، خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته‌ام؛ مثلاً این را فهمیده‌ام که بیش‌تر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگی‌شان را بی‌خودی تلف کرده‌اند. دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی این‌که تو یک تکه جا، هِی بری و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا این‌که طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟...» وقتی حرف ماهی سیاه کوچولو تمام شد، مادرش گفت: «بچه‌جان! مگر به سرت زده؟ دنیا!... دنیا! دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم، زندگی هم همین است که ما داریم...» در این وقت، ماهی بزرگی به خانه‌ی آن‌ها نزدیک شد و گفت: «همسایه! سرِچی با بچه‌ات بِگو مَگو می‌کنی، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟!» مادر ماهی سیاه کوچولو، به صدای همسایه، از خانه بیرون آمد و گفت: «چه سال و زمانه‌ای شده! حالا دیگر بچه‌ها می‌خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند!» همسایه گفت: «چه‌طور مگر؟» مادر ماهی سیاه کوچولو گفت: «ببین این نیم وجبی کجاها می‌خواهد برود! دایم می‌گوید می‌خواهم بروم ببینم دنیا چه خبر است! چه حرف‌های گُنده گُنده‌ای!» همسایه گفت: «کوچولو! ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده‌ای و ما را خبر نکرده‌ای؟!» ماهی سیاه کوچولو گفت: «خانم! نمی‌دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می‌گویید. من فقط از این گردش‌ها خسته شده‌ام و نمی‌خواهم به این گردش‌های خسته کننده ادامه بدهم و اَلَکی خوش باشم و یک‌دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده‌ام و هنوز هم، همان ماهی چشم و گوش بسته‌ام که بودم.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.98 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قصه‌های صمد بهرنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ماهی سیاه کوچولو

شب چلّه بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچّه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آن ها قصه می گفت:
«یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می کرد. این جویبار از دیواره های سنگی کوه، بیرون می زد و تَهِ دَرّه روان می شد.»
خانه ی ماهی سیاه کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی سیاه کوچولو حسرت به دلش مانده بود که، یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!
مادر و بچه، صبح تا شام، دنبال هم دیگر می افتادند و گاهی هم قاتی ماهی های دیگر می شدند و تندتند، تو یک تکه جا، می رفتند و برمی گشتند. این بچه، یکی یک دانه بود، چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود، تنها همین یک بچه، سالم در آمده بود.
چند روزی بود که ماهی سیاه کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی، از این طرف به آن طرف می رفت و برمی گشت و بیش تر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر، خیال می کرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد؛ اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری ست!
یک روز صبح زود، آفتاب نزده، ماهی سیاه کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت: «مادر! می خواهم با تو چند کلمه ای حرف بزنم».
مادر، خواب آلود، گفت: «بچه جون! حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد، بهتر نیست برویم گردش؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از این جا بروم.»
مادرش گفت: «حتما باید بروی؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «آره مادر، باید بروم.»
مادرش گفت: «آخر، صبح به این زودی، کجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «می خواهم بروم ببینم آخرِ جویبار کجاست. می دانی مادر! من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوزست، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا، چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام؛ آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخرِ جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر، چه خبرهایی هست.»
مادر خندید و گفت: «من هم وقتی بچه بودم، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد؛ همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «آخر مادرجان! مگر نه این است که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد، روز به آخر می رسد؛ هفته، ماه، سال ۰۰۰»
مادرش میان حرفش دوید و گفت: «این حرف گُنده گُنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف ها را به ماهی سیاه کوچولو یاد داده، اما بدان که من، خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام؛ مثلاً این را فهمیده ام که بیش تر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگی شان را بی خودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی این که تو یک تکه جا، هِی بری و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا این که طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...»
وقتی حرف ماهی سیاه کوچولو تمام شد، مادرش گفت: «بچه جان! مگر به سرت زده؟ دنیا!... دنیا! دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم، زندگی هم همین است که ما داریم...»
در این وقت، ماهی بزرگی به خانه ی آن ها نزدیک شد و گفت: «همسایه! سرِچی با بچه ات بِگو مَگو می کنی، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟!»
مادر ماهی سیاه کوچولو، به صدای همسایه، از خانه بیرون آمد و گفت: «چه سال و زمانه ای شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند!»
همسایه گفت: «چه طور مگر؟»
مادر ماهی سیاه کوچولو گفت: «ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم می گوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبر است! چه حرف های گُنده گُنده ای!»
همسایه گفت: «کوچولو! ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «خانم! نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و اَلَکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم، همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسایه گفت: «چه حرف ها!»
مادرش گفت: «من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام این طوری از آب در بیاید؛ نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.»
همسایه به مادر ماهی سیاه کوچولو گفت: «خواهر! آن حلزون پیچ پیچیه، یادت می آید؟»
مادر گفت: «آره خوب گفتی، زیاد پاپِیِ بچه ام می شد. بگویم خدا چه کارش کند!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «بس کن مادر! او رفیق من بود.»
مادرش گفت: «رفاقت ماهی و حلزون، دیگر نشنیده بودیم!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «من هم دشمنی ماهی و حلزون را نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید.»
همسایه گفت: «این حرف ها مال گذشته است.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.»
مادرش گفت: «حقش بود بِکشیمش، یادت رفته این جا و آن جا که می نشست چه حرف هایی می زد؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «پس مرا هم بُکشید، چون من هم همان حرف ها را می زنم.»
چه درد سرتان بدهم! صدای بگو مگو، ماهی های دیگر را هم به آن جا کشاند.
حرف های ماهی کوچولو، همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیرها گفت: «خیال کرده ای به تو رحم می کنیم؟»
دیگری گفت: «فقط یک گوش مالی کوچولو می خواهد!»
مادر ماهی سیاه گفت: «خانم! وقتی بچه ات را، آن طور که لازم است تربیت نمی کنی، باید سزایش را هم ببینی.»
همسایه گفت: «من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم.»
دیگری گفت: «تا کارش به جاهای باریک نکشیده، بفرستیمش پیش حلزون پیره.»
ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:
«وای! بچه ام دارد از دستم می رود، چه کار کنم! چه خاکی به سرم بریزم!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «مادر! برای من گریه نکن، برای این پیر ماهی های درمانده گریه کن.»
یکی از ماهی ها از دور داد کشید: «توهین نکن، نیم وجبی!»
دومی گفت: «اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی، دیگر راهت نمی دهیم!»
سومی گفت: «این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!»
چهارمی گفت: «مگر این جا چه عیبی دارد؟»
پنجمی گفت: «دنیای دیگری در کار نیست؛ دنیا همین جاست، برگرد!»
ششمی گفت: «اگر سر عقل بیایی و برگردی، آن وقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده ای هستی».
هفتمی گفت: «آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم...»
مادرش گفت: «به من رحم کن، نرو! نرو!»
ماهی سیاه کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آن جا برگشتند. ماهی سیاه کوچولو وقتی از آن ها جدا می شد، گفت: «دوستان! به امید دیدار، فراموشم نکنید.»
دوستانش گفتند: «چه طور می شود فراموشت کنیم؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتا فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار، دوست دانا و بی باک!»
ماهی سیاه کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پرآب. اولش دست و پایش را گم کرد، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آن وقت ندیده بود که آن همه آب، یک جا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند. ماهی سیاه کوچولو را که دیدند، مسخره اش کردند و گفتند: «ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟»
ماهی، خوب وَراَندازشان کرد و گفت: «خواهش می کنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما اسمتان را بگویید تا باهم آشنا بشویم.»
یکی از ماهی ها گفت: «ما که هم دیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.»
دیگری گفت: «دارای اصل و نسب.»
دیگری گفت: «از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.»
دیگری گفت: «مثل تو بی ریخت و بدقیافه نیستیم.»
ماهی گفت: «من هیچ خیال نمی کردم شما این قدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم؛ چون این حرف ها را از روی نادانی می زنید.»
کفچه ماهی ها، یک صدا، گفتند: «یعنی ما نادانیم؟»
ماهی گفت: «اگر نادان نبودید، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریخت شان برای خودشان، خیلی خوشایند است! شما حتا اسمتان هم مال خودتان نیست.»
کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند؛ اما چون دیدند ماهی سیاه کوچولو راست می گوید، از در دیگر درآمدند و گفتند:
«اصلاً تو بی خود به در و دیوار می زنی! ما هر روز، از صبح تا شام دنیا را می گردیم؛ اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان، هیچ کس را نمی بینیم مگر کرم های ریزه، که آن ها هم به حساب نمی آیند!»
ماهی گفت: «شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید، چه طور از دنیا گردی دم می زنید؟»
کفچه ماهی ها گفتند: «مگر غیر از برکه، دنیای دیگری هم داریم؟»
ماهی گفت: «دست کم، باید فکر کنید که این آب از کجا به این جا می ریزد و خارج از آب، چه چیزهایی هست.»
کفچه ماهی ها گفتند: «خارج از آب، دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها... هاها... به سرت زده بابا!»
ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهتر است با مادرشان هم دو کلمه ای حرف بزند، پرسید: «حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صدای زیرِ قورباغه ای، او را از جا پراند.
قورباغه لبِ برکه، روی سنگی نشسته بود؛ جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت: «من این جام، فرمایش؟»
ماهی گفت: «سلام، خانم بزرگ!»
قورباغه گفت: «حالا چه وقت خودنمایی است، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده ای و داری حرف های گُنده گُنده می زنی! من دیگر آن قدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «صد تا از این عمرها هم که بکنی، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیش تر نیستی.»
قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو، ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت، و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد.
دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود؛ اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جدا شده بود و افتاده بود ته دره، و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی، به اندازه ی کف دست، شکمش را به سنگ چسبانده بود، از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگِ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب، آن جا که عمق آب کم تر بود، و داشت قورباغه ای را که شکار کرده بود، می خورد. ماهی سیاه کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید؛ از دور سلامی کرد. خرچنگ، چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت: «چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو، بیا!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «من می روم دنیا را بگردم، و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم!»
خرچنگ گفت: «تو چرا این قدر بدبین و ترسویی، ماهی کوچولو؟»
ماهی گفت: «من نه بدبینم و نه ترسو. من هرچه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید، به زبان می آورم.»
خرچنگ گفت: «خوب، بفرمایید ببینیم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟»
ماهی گفت: «دیگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت: «منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی، بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم؛ می دانی، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم؛ بیا جلو، بیا!»
خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسَکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو، آن قدر خنده دار راه می رفت که ماهی، بی اختیار، خنده اش گرفت و گفت: «بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟»
ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه ای بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیک بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی سیاه کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند - صدای مع مع و بع بع، درّه را پرکرده بود.
ماهی سیاه کوچولو آن قدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند، آن وقت، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم، فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی، این است که می خواهم چیزی از تو بپرسم.»
مارمولک گفت: «هرچه می خواهی بپرس.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «در راه مرا خیلی از مرغ سقّا و ارّه ماهی و پرنده ی ماهی خوار می ترساندند. اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی، به من بگو.»
مارمولک گفت: «ارّه ماهی و پرنده ی ماهی خوار، این طرف ها پیدایشان نمی شود مخصوصا اره ماهی که توی دریا زندگی می کند امّا سقائک، همین پایین ها هم ممکن است باشد؛ مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «چه کیسه ای؟»
مارمولک گفت: «مرغ سقّا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ندانسته، وارد کیسه ی او می شوند و یک راست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقّا گرسنه اش نباشد، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «حالا اگر ماهی وارد کیسه شد، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت: «هیچ راهی نیست، مگر این که کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی، این کار را بکنی.»
آن وقت، مارمولک توی شکاف سنگ خزید و با خنجرِ بسیار ریزی، برگشت. ماهی سیاه کوچولو خنجر را گرفت و گفت: «مارمولک جان! تو خیلی مهربانی، من نمی دانم چه طوری از تو تشکر کنم.»
مارمولک گفت: «تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم؛ وقتی بی کار می شوم، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «مگر قبل از من هم ماهی ای از این جا گذشته؟»
مارمولک گفت: «خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهی گیر را به تنگ آورده اند.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «می بخشی که حرف، حرف می آورد، اگر به حساب فضولی ام نمی گذاری، بگو ببینم ماهی گیر را چه طور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت: «آخر، نه که با هَمَند، همین که ماهی گیر تور انداخت؛ وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: «من دیگر مرخص می شوم؛ بچه هایم بیدار شده اند.»
مارمولک رفت توی شکاف سنگ و ماهی سیاه کوچولو، ناچار، راه افتاد؛ اما همین طور سوال پشت سر سوال بود که دایم از خودش می کرد: ببینم، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی، ارّه ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بکشد و بخورد؟ پرنده ی ماهی خوار، دیگر چه دشمنی ای با ما دارد؟
ماهی سیاه کوچولو، شناکنان، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه، چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که، معلّق زنان، از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود، حس می کرد و قوت می گرفت.
یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی سیاه کوچولو سلام کرد و گفت: «آهو خوشگله! چه عجله ای داری؟»
آهو گفت: «شکارچی دنبالم کرده، یک گلوله هم بهم زده؛ ایناهاش.»
ماهی سیاه کوچولو جای گلوله را ندید؛ اما از لنگ لنگان دویدن آهو، فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر، قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطر علف های کوهی در هوا موج می زد و قاتی آب می شد.
بعد از ظهر به جایی رسید که دره، پهن می شد و آب از وسط بیشه ای می گذشت. آب آن قدر زیاد شده بود که ماهی سیاه کوچولو، راستی راستی کیف می کرد! بعد هم به ماهی های زیادی برخورد ـ از وقتی که از مادرش جدا شده بود، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند: «مثل این که غریبه ای، ها؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «آره، غریبه ام؛ از راه دوری می آیم.»
ماهی ریزه ها گفتند: «کجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»
ماهی ریزه ها گفتند: «کدام جویبار؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «همین جویباری که توی آن شنا می کنیم.»
ماهی ریزه ها گفتند: «ما به این می گوییم رودخانه.»
ماهی سیاه کوچولو چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت: «هیچ می دانی مرغ سقّا نشسته سر راه؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «این را هم می دانم.»
ماهی ریزه ها گفتند: «با این همه، باز می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «آره، هر طوری شده باید بروم!»

۲۴ ساعت در خواب و بیداری

خواننده ی عزیز قصه ی «خواب و بیداری» را به خاطر این ننوشته ام که برای تو سرمشقی باشد. قصدم این است که بچه های هم وطن خود را بهتر بشناسی و فکر کنی که چاره ی درد آن ها چیست؟

اگر بخواهم همه ی آن چه را که در تهران بر سرم آمد بنویسم چند کتاب می شود و شاید هم همه را خسته کند. از این رو فقط بیست و چهار ساعت آخر را شرح می دهم که فکر می کنم خسته کننده هم نباشد. البته ناچارم این را هم بگویم که چه طور شد من و پدرم به تهران رفتیم:
چند ماهی بود که پدرم بیکار بود. عاقبت مادرم و خواهرم و برادرهایم را در شهر خودمان گذاشت و دست من را گرفت و آمدیم به تهران. چند نفر از آشنایان و هم شهری ها قبلاً به تهران آمده بودند و توانسته بودند کار پیدا کنند. ما هم به هوای آن ها آمدیم. مثلاً یکی از آشنایان دکه ی یخ فروشی داشت. یکی دیگر رخت و لباس کهنه خرید و فروش می کرد. یکی دیگر پرتقال فروش بود. پدر من هم یک چرخ دستی گیرآورد و دست فروش شد. پیاز و سیب زمینی و خیار و این جور چیزها دوره می گرداند. یک لقمه نان خودمان می خوردیم و یک لقمه هم می فرستادیم پیش مادرم. من هم گاهی همراه پدرم دوره می گشتم و گاهی تنها توی خیابان ها پرسه می زدم و فقط شب ها پیش پدرم برمی گشتم. گاهی هم آدامس بسته ای یک قران یا فال حافظ و این ها می فروختم.
حالا بیاییم بر سر اصل مطلب:
آن شب من بودم. قاسم بود، پسر زیور بلیت فروش بود، احمدحسین بود و دوتای دیگر بودند که یک ساعت پیش روی سکوی بانک با ما دوست شده بودند.
ما چهار تا نشسته بودیم روی سکوی بانک و می گفتیم که کجا برویم تاس بازی کنیم که آن ها آمدند نشستند پهلوی ما. هر دو بزرگ تر از ما بودند. یکی، یک چشمش کور بود. آن دیگری کفش نو سیاهی به پایش بود امّا استخوان چرک یکی از زانوهایش از سوراخ شلوارش بیرون زده بود و سر و وضعش بدتر از ما بود.
ما چهار تا بنا کردیم به نگاه های دزدکی به کفش ها کردن. بعد نگاه کردیم به صورت هم. با نگاه به هم دیگر گفتیم که آهای بچه ها مواظب باشید که با یک دزد کفش طرفیم. یارو که ملتفت نگاه های ما شد گفت: چیه؟ مگر کفش ندیده اید؟
رفیقش گفت: ولشان کن محمود. مگر نمی بینی ناف بدن همه شان بیرون افتاده؟ این بیچاره ها کفش کجا دیده بودند.
محمود گفت: مرا باش که پاهای برهنه شان را می بینم باز دارم ازشان می پرسم که مگر کفش به پایتان ندیده اید.
رفیقش که یک چشمش کور بود گفت، همه که مثل تو بابای اعیان ندارند که مثل ریگ پول بریزند برای بچه شان کفش نو بخرند.
بعد هر دوشان غش غش زدند زیر خنده. ما چهار تا پاک درمانده بودیم. احمدحسین نگاه کرد به پسر زیور. بعد دوتایی نگاه کردند به قاسم بعد سه تایی نگاه کردند به من چه کار بکنیم؟ شر راه بیندازیم یا بگذاریم هِرهِر بخندند و دستمان بیندازند؟
من بلند بلند به محمود گفتم: تو دزدی! ۰۰۰ تو کفش ها را دزدیده ای!...
که هر دو پِقی زدند زیر خنده. چشم کوره با آرنج می زد به پهلوی آن یکی و هی می گفت: نگفتم محمود؟... هاها!... نگفتم؟... هه... هه... هه!
ماشین های سواری رنگارنگی کنار خیابان توقف کرده بودند و چنان کیپ هم قرار گرفته بودند که انگار دیواری از آهن جلو روی ما کشیده بودند. ماشینِ سواری قرمزی که درست جلو روی من بود حرکت کرد و سوراخی پیدا شد که وسط خیابان را ببینم.
ماشین های جوراجوری از تاکسی و سواری و اتوبوس وسط خیابان را پر کرده بودند و به کندی و کیپ هم حرکت می کردند و سر و صدا راه می انداختند. انگار یک دیگر را هل می دادند. جلو می رفتند و به سر یک دیگر داد می زدند. به نظر من تهران شلوغ ترین نقطه ی دنیاست و این خیابان شلوغ ترین نقطه ی تهران.
چشم کوره و رفیقش محمود کم مانده بود از خنده غش بکنند. من خداخدا می کردم که دعوامان بشود. فحش تازه ای یاد گرفته بودم و می خواستم هر جور شده، بی جا هم که شده، به یکی بدهم. به خودم می گفتم کاش محمود بیخ گوش من بزند آن وقت من عصبانی می شوم و بهش می گویم: «دست روی من بلند می کنی؟ حالا می آیم خشتکت را با چاقو می برم، همین من!» با این نیت یقه ی محمود را که پهلویم نشسته بود چسبیدم و گفتم: اگر دزد نیستی پس بگو کفش ها را کی برایت خریده؟
این دفعه خنده قطع شد. محمود دست من را به تندی دور کرد و گفت: بنشین سرجایت، بچه. هیچ معنی حرفت را می فهمی؟
چشم کوره خودش را وسط انداخت و نگذاشت دعوا در بگیرد. گفت: ولش کن محمود. این وقت شب دیگر نمی خواهد دعوا راه بیندازی. بگذار مزه ی خنده را توی دهنمان داشته باشیم.
ما چهار تا خیال دعوا و کتک کاری داشتیم امّا محمود و چشم کوره راستی راستی دلشان می خواست تفریح کنند و بخندند.
محمود به من گفت: داداش، ما امشب خیال دعوا نداریم. اگر شما دلتان می خواهد بگذاریم برای فردا شب.
چشم کوره گفت: امشب، ما می خواهیم همچین یک کمی بگو بخند کنیم. خوب؟
من گفتم: باشد.
ماشینِ سواری برّاقی آمد روبه روی ما کنار خیابان ایستاد و جای خالی را پر کرد. آقا و خانمی جوان و یک توله سگ سفید و براق از آن پیاده شدند. پسر بچه درست هم قد احمدحسین بود و شلوار کوتاه و جوراب سفید و کفش روباز دو رنگ داشت و موهای شانه خورده و روغن زده داشت. در یک دست عینک سفیدی داشت و با دست دیگر دست پدرش را گرفته بود. زنجیر توله سگ در دست خانم بود که بازوها و پاهای لخت و کفش پاشنه بلند داشت و از کنار ما که گذشت عطر خوشایندی به بینی هایمان خورد. قاسم پوسته ای از زیر پایش برداشت و محکم زد پس گردن پسرک. پسرک برگشت نگاهی به ما کرد و گفت: ول گردها!...
احمدحسین با خشم گفت: برو گم شو، بچه ننه!...
من فرصت یافتم و گفتم، حالا می آیم خشتکت را با چاقو می برم آ. بچه ها همه یک دفعه زدند زیر خنده. پدر دست پسرک را کشید و داخل هتلی شدند که چند متر آن طرف تر بود.
باز همه ی چشم ها برگشت به طرف کفش های نو محمود. محمود دوستانه گفت: کفش برای من زیاد هم مهم نیست. اگر می خواهید مال شما باشد.
بعد رو کرد به احمدحسین و گفت: بیا کوچولو. بیا کفش ها را در آر به پایت کن.
احمدحسین با شک، نگاهی به پاهای محمود انداخت و جنب نخورد. محمود گفت: چرا وایستادی نگاه می کنی؟ کفش نو نمی خواهی؟ دِ بیا بگیر.
این دفعه احمدحسین از جا بلند شد و رفت روبه روی محمود خم شد که کفش هایش را در بیاورد. ما سه تا نگاه می کردیم و چیزی نمی گفتیم. احمدحسین پای محمود را محکم گرفت و کشید امّا دست هایش لیز خوردند و به پشت بر پیاده رو افتاد. محمود و چشم کوره زدند زیر خنده طوری که من به خودم گفتم همین حالا شکم شان درد می گیرد. دست های احمدحسین سیاه شده بود. چشم کوره هی می زد به پهلوی محمود و می گفت: نگفتم محمود؟... هاها... ها!... نگفتم؟... هه... هه... هه!
جای انگشتان لیز خورده ی احمدحسین روی پای محمود دیده می شد. ما سه تا تازه ملتفت شدیم که حقه خورده ایم. خنده ی آن دو رفیق حقه باز به ما هم سرایت کرد. ما هم زدیم زیر خنده. احمدحسین هم که ناراحت از زیر پای مردم بلند شده بود، مدتی ما را نگاه کرد بعد او هم زد زیر خنده. حالا نخند کی بخند! جماعت پیاده رو ما را نگاه می کردند و می گذشتند. من خم شدم و پای محمود را از نزدیک نگاه کردم. کفش کجا بود! محمود فقط پاهایش را رنگ کرده بود به طوری که آدم خیال می کرد کفش نو سیاهی پوشیده، عجب حقه ای بود!
محمود گفت که شش نفره تاس بازی کنیم.
من چهار هزار داشتم. قاسم نگفت چه قدر پول دارد. آن دو تا رفیق پنج هزار داشتند. پسر زیور بلیت فروش یک تومان داشت. احمدحسین اصلاً پول نداشت. کمی پایین تر مغازه ی بسته ای بود. رفتیم آن جا و جلو مغازه بنا کردیم به تاس ریختن. برای شروع بازی پشک(۱) انداختیم.
پشک اول به پسر زیور افتاد. تاس ریخت. پنج آورد. بعد نوبت قاسم بود. تاس ریخت، شش آورد. یک قران از پسر زیور گرفت. بعد دوباره تاس ریخت، دو آورد.تاس را داد به محمود. محمود چهار آورد. دو قران از قاسم گرفت و با شادی دست هایش را به هم زد و گفت: برکت بابا! بختمان گفت.
این جوری دو به دو تاس می ریختیم و بازی می کردیم.
دو تا جوان شیک پوش از دست راست می آمدند. احمدحسین جلو دوید و التماس کرد: یک قران... آقا یک قران بده... تو را خدا!...
یکی از مردها احمدحسین را با دست زد و دور کرد. احمدحسین دوید و جلوشان را گرفت و التماس کرد: آقا یک قران بده... یک قران که چیزی نیست... تو را خدا...
از جلو ما که رد می شدند، مرد جوان پس گردن احمدحسین را گرفت و بلندش کرد و روی شکمش گذاشت روی نرده ی کنار خیابان.
سر احمدحسین به طرف وسط خیابان آویزان بود و پاهایش به طرف پیاده رو احمدحسین دست و پا زد تا پاهایش به زمین رسید و همان جا لب جو ایستاد. دو تا دختر جوان با یک پسر جوان خنده کنان از دست چپ می آمدند. دخترها پیراهن های کوتاه خوش رنگی پوشیده بودند در دو طرف پسر راه می رفتند. احمدحسین جلو دیوید و به یکی از دخترها التماس کرد: خانم تو را خدا یک قران بده... گرسنه ام... یک قران که چیزی نیست... ترا خدا! خانم یک قران!... دختر اعتنایی نکرد. احمدحسین باز التماس کرد. دختر پولی از کیفش در آورد، گذاشت کف دست احمدحسین. احمدحسین با شادی برگشت پیش ما و گفت: من هم می ریزم.
پسر زیور گفت: پولت کو؟
احمدحسین مشتش را باز کرد نشان داد. یک سکه ی دو هزاری کف دستش بود.
قاسم گفت: باز هم گدایی کردی؟
و خواست احمدحسین را بزند که محمود دستش را گرفت و نگذاشت. احمدحسین چیزی نگفت. برای خودش جا باز کرد و نشست. من بلند شدم و گفتم: من با گداها تاس نمی ریزم.
حالا من یک قران بیش تر پول نداشتم. سه هزار از چهار هزارم را باخته بودم. محمود هم که خیلی بد آورده بود گفت: تاس بازی دیگر بس است. بیخ دیواری بازی می کنیم.
قاسم به من گفت: لطیف، باز با این حرف هایت بازی را به هم نزن.
بعد به همه گفت: کی می ریزد؟
چشم کوره گفت: خودت تنهایی بریز. ما بیخ دیواری بازی می کنیم.
پسر زیور به قاسم اشاره کرد و گفت: تاس بازی با این فایده ای ندارد. همه ش پنج و شش می آورد. شیر یا خط بازی می کنیم.
احمدحسین گفت: باشد.
محمود گفت: نه. بیخ دیواری.
خیابان داشت خلوت می شد. چند تا از مغازه های روبه رویی بسته شده بود. برای شروع بازی هر کدام یک سکه ی یک قرانی را از لب جو تا بیخ دیوار انداختیم. هنوز سکه ها بیخ دیوار بود که احمدحسین داد زد: آژان!...
آژان باتون به دست در دو سه قدمی ما بود. من و احمدحسین و چشم کوره در رفتیم. محمود و پسر زیور هم پشت سر ما در رفتند. قاسم خواست پول ها را از بیخ دیوار جمع کند که آژان سر رسید. قاسم از ضربت باتون فریادی کشید و پا به دو گذاشت. آژان پشت سرش داد زد: ول گردهای قمارباز!... مگر شما خانه و زندگی ندارید؟ مگر پدر و مادر ندارید؟
بعد خم شد یک قرانی ها را جمع کرد و راه افتاد.
از چهار راه که رد شدم دیدم تنها مانده ام چلوکبابیِ آن برِ خیابان بسته بود. دیر کرده بودم. هر وقت شاگرد چلوکبابی در آهنی را تا نصف پایین می کشید. وقتش بود که پیش پدرم برگردم. از خیابان ها و چهارراه ها به تندی می گذشتم و به خودم می گفتم: «حالا دیگر پدرم گرفته خوابیده. کاشکی منتظر من بنشیند... حالا دیگر حتما گرفته خوابیده» بعد باز به خودم گفتم: «مغازه ی اسباب بازی فروشی چی؟ آن هم بسته است دیگر، این وقت شب کی حوصله ی اسباب بازی خریدن دارد؟... لابد حالا شتر من را هم چپانده اند توی مغازه و در مغازه را هم بسته اند و رفته اند... کاشکی می توانستم با شترم حرف بزنم. می ترسم یادش برود که دیشب چه قراری گذاشتیم. اگر پیشم نیاید؟... نه. حتما می آید. خودش گفت که فردا شب می آیم سوارم می شوی می رویم تهران را می گردیم. شتر سواری هم کیف داردآ!...»
ناگهان صدای ترمزی بلند شد و من به هوا پرت شدم به طوری که فکر کردم دیگر تشریف ها را برده ام. به زمین که افتادم فهمیدم وسط خیابان با یک سواری تصادف کرده ام امّا چیزیم نشده. داشتم مچ دستم را مالش می دادم که یکی سرش را از ماشین در آورد و داد زد: دِ گم شو از جلو ماشین!... مجسمه که نیستی.
من ناگهان به خود آمدم. پیر زن بزک کرده ای پشت فرمان نشسته بود سگ گنده ای هم پهلویش چمباتمه زده بود و بیرون را می پایید. قلاده ی گردن سگ برق برق می زد. یک دفعه حالم طوری شد که خیال کردم اگر همین حالا کاری نکنم، مثلاً اگر شیشه ی ماشین را نشکنم، از زور عصبانی بودن خواهم ترکید و هیچ وقت نخواهم توانست از سرجام تکان بخورم.
یکی دو ماشین دیگر آمدند و از بغل ما رد شدند. پیرزن سرش را در آورد و خواست چیزی بگوید که من تف گنده ای به صورتش انداختم و چند تا فحش بارش کردم و تند از آن جا دور شدم.
کمی که راه رفتم، نشستم روی سکوی مغازه ی بسته ای. دلم تاپ تاپ می زد.
مغازه در آهنی سوراخ سوراخی داشت، داخل مغازه روشن بود. کفش های جوراجوری پشت شیشه گذاشته بودند. روزی پدرم می گفت که ما حتا با پول ده روزمان هم نمی توانیم یک جفت از این کفش ها بخریم.
سرم را به در وا دادم و پاهایم را دراز کردم. مچ دستم هنوز درد می کرد، دلم مالش می رفت. یادم آمد که هنوز نان نخورده ام. به خودم گفتم: «امشب هم باید گرسنه بخوابم. کاشکی پدرم چیزی برایم گذاشته باشد...» ناگهان یادم آمد که امشب شترم خواهد آمد من را سوار کند ببرد به گردش. از جا پریدم و تند راه افتادم. مغازه ی اسباب بازی فروشی بسته بود اما سر و صدای اسباب بازی ها از پشت در آهنی به گوش می رسید. قطار باری تلق تلوق می کرد و سوت می کشید. خرس گنده ی سیاه انگار نشسته بود پشت مسلسل و هی گلوله درمی کرد و عروسک های خوشگل و ملوس را می ترساند. میمون ها از گوشه ای به گوشه ی دیگر جست می زدند و گاهی هم از دم شتر آویزان می شدند که شتر دادش در می آمد و بد و بی راه می گفت. خر دراز گوش دندان هایش را به هم می سایید و عرعر می کرد و بچّه خرس ها و عروسک ها را به پشتش سوار می کرد و شلنگ انداز دور برمی داشت. شتر گوش به تیک تیک ساعت دیواری خوابانیده بود. انگار وعده ای به کسی داده باشد. هواپیماها و هلیکوپترها توی هوا گشت می زدند. لاک پشت ها توی لاکشان چرت می زدند. ماده سگ ها بچه هایشان را شیر می دادند. گربه از زیر سبد دزدکی تخم مرغ در می آورد. خرگوش ها با تعجب شکارچی قفسه ی روبه رو را نگاه می کردند. میمون سیاه، ساز دهنی من را که همیشه پشت شیشه بود، روی لب های کلفتش می مالید و صداهای قشنگ جوراجوری از آن در می آورد. اتوبوس ها و سواری ها، عروسک ها را سوار کرده بودند و می گشتند. تانک ها و تفنگ ها و تپانچه ها و مسلسل ها تندتند گلوله در می کردند. بچّه خرگوش های سفید زردک های گنده ای را با دست گرفته می جویدند در حالی که نیش شان تا بناگوش باز شده بود.
مهم تر از همه شتر خود من بود که اگر می خواست حرکتی بکند همه چیز را در هم می ریخت. آن قدر گنده بود که دیگر پشت شیشه جا نمی گرفت و تمام روز لب پیاده رو می ایستاد و مردم را تماشا می کرد. حالا هم ایستاده بود وسط مغازه و زنگ گردنش را جرینگ جرینگ به صدا در می آورد، سقز می جوید و گوش به تیک تیک ساعت خوابانیده بود. یک ردیف بچه شترِ سفید مو از توی قفسه هی داد می زدند: ننه، اگر به خیابان بروی ما هم با تو می آییم، خوب؟
خواستم به شترم دو کلمه حرف زده باشم اما هر چه فریاد زدم صدایم را نشنید. ناچار چند لگد به در زدم بلکه دیگران ساکت شوند امّا در همین موقع کسی گوشم را گرفت و گفت مگر دیوانه شده ای بچه؟ بیا برو بخواب.
دیگر جای ایستادن نبود. خودم را از دست آژان خلاص کردم و پا به دو گذاشتم که بیش تر از این دیر نکنم.
وقتی پیش پدرم رسیدم، خیابان ها همه ساکت و خلوت بود. تک و توکی تاکسی می آمد رد می شد. پدرم روی چرخ دستی اش خوابیده بود به طوری که اگر می خواستم من هم روی چرخ بخوابم، مجبور بودم او را بیدار کنم که پاهایش را کنار بکشد و جا بدهد. غیر از چرخ دستیِ ما چرخ های دیگری هم لب جو یا کنار دیوار بودند که کسانی رویشان خوابیده بودند. چند نفری هم کنار دیوار همین جوری روی زمین به خواب رفته بودند. این جا چهار راهی بود که یکی از هم شهری های ما در همین جا دکه ی یخ فروشی داشت. سرپا خوابم می گرفت. پای چرخ دستی مان افتادم خوابیدم.
جرینگ!... جرینگ!... جرینگ!...
ـ آهای لطیف کجایی؟ لطیف چرا جواب نمی دهی؟ چرا نمی آیی برویم بگردیم.
جرینگ!... جرینگ!... جرینگ!...
ـ لطیف جان، صدایم را می شنوی؟ من شترم. آمدم برویم بگردیم دِ بیا سوار شو برویم.
شتر که زیر ایوان رسید من از رخت خوابم در آمدم و از آن بالا پریدم و افتادم به پشت او و خنده کنان گفتم: من که نشسته ام پشت تو دیگر چرا داد می زنی؟
شتر از دیدن من خوشحال شد و کمی سقز به دهانش گذاشت و کمی هم به من داد و راه افتادیم. کمی راه رفته بودیم که شتر گفت: ساز دهنی ات را هم آورده ام. بگیر بزن گوش کنیم.
من ساز دهنی قشنگم را از شتر گرفتم و بنا کردم محکم در آن دمیدن. شتر هم با جرینگ جرینگ زنگ های بزرگ و کوچکش با ساز من همراهی می کرد.
شتر سرش را به طرف من برگرداند و گفت: لطیف، شام خورده ای؟
من گفتم: نه، پول نداشتم.
شتر گفت: پس اول برویم شام بخوریم.
در همین موقع خرگوش سفید از بالای درختی پایین پرید و گفت: شتر جان، امشب شام را در ویلا می خوریم. من می روم دیگران را خبر کنم. شما خودتان بروید.
خرگوش تهِ زردکی را که تا حالا می جوید، توی جوی آب انداخت و جست زنان از ما دور شد.
شتر گفت: می دانی ویلا یعنی چه؟
من گفتم: به نظرم یعنی ییلاق.
شتر گفت: ییلاق که نه. آدم های میلیونر در جاهای خوش آب و هوا برای خودشان کاخ ها و خانه های مجللی درست می کند که هر وقت عشق شان کشید بروند آن جا استراحت و تفریح کنند. این خانه ها را می گویند ویلا. البته ویلاها استخر و فواره و باغ و باغچه های بزرگ و پر گلی هم دارند. یک دسته باغبان و آشپز و نوکر و کلفت هم دارند. بعضی از میلیونرها چند تا ویلا هم در کشورهای خارج دارند. مثلاً در سویس و فرانسه حالا ما می رویم به یکی از ویلاهای شمال تهران که گرمای تابستان را از تنمان در آوریم.
شتر این را گفت و انگار پَر در آورده باشد، مثل پرنده ها به هوا بلند شد. زیر پایمان خانه های زیبا و تمیزی قرار داشت. بوی دود و کثافت هم در هوا نبود. خانه ها و کوچه ها طوری بودند که من خیال کردم دارم فیلم تماشا می کنم. عاقبت به شتر گفتم: شتر، نکند از تهران خارج شده باشیم!
شتر گفت: چه طور شد به این فکر افتادی؟
من گفتم: آخر این طرف ها اصلاً بوی دود و کثافت نیست. خانه ها همه اش بزرگ، مثل دسته گل هستند.
شتر خندید و گفت: حق داری لطیف جان. تهران دو قسمت دارد و هر قسمتش برای خودش چیز دیگری است. جنوب و شمال. جنوب پر از دود و کثافت و گرد و غبار است امّا شمال تمیز است. زیرا همه ی اتوبوس های قراضه در آن طرف ها کار می کنند. همه ی کوره های آجرپزی در آن طرف هاست. همه ی دیزل ها و باری ها از آن برها رفت و آمد می کنند. خیلی از کوچه و خیابان های جنوب خاکی است. همه ی آب های کثیف و گندیده ی جوهای شمال به جنوب سرازیر می شود. خلاصه، جنوب محله ی آدم های بی چیز و گرسنه است و شمال محله ی اعیان و پول دارها. تو هیچ در «حصیرآباد» و «نازی آباد» و «خیابان حاج عبدالمحمود» ساختمان های ده طبقه ی مرمری دیده ای؟ این ساختمان های بلند هستند که پایین شان مغازه های اعیانی قرار دارند و مشتری هایشان سواری های لوکس و سگ های چند هزار تومانی دارند.
من گفتم: در طرف های جنوب همچین چیزهایی دیده نمی شود. در آن جا کسی سواری ندارد اما خیلی ها چرخ دستی دارند و توی زاغه می خوابند.
چنان گرسنه بودم که حس می کردم ته دلم دارد سوراخ می شود. زیر پایمان باغ بزرگی بود پر از چراغ های رنگارنگ، خنک و پرطراوت و پرگل و درخت. عمارت بزرگی مثل یک دسته گل در وسط قرار داشت و چند متر آن طرف تر استخر بزرگی با آب زلال و ماهی های قرمز و دور و برش میز و صندلی و گل و شکوفه. روی میزها یک عالمه غذاهای رنگارنگ چیده شده بود که بوی شان آدم را مست می کرد.
شتر گفت: برویم پایین. شام حاضر است.
من گفتم: پس صاحب باغ کجاست؟
شتر گفت: فکر او را نکن. در زیر زمین دست بسته افتاده و خوابیده.

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌های صمد بهرنگی