فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماه کرم‌خورده

کتاب ماه کرم‌خورده

نسخه الکترونیک کتاب ماه کرم‌خورده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماه کرم‌خورده

وقتی اون یادداشت رو از دفتر مدیر مدرسه آوردند سر کلاس،‌ حواسم به درس نبود. آخه من و هکتور توی یک شهر ساحلی زندگی می‌کنیم. امّا اون طرفِ آب، کشور دیگه‌ای هست که ساختمون‌هاش اون‌قدر قد می‌کشن تا بوم‌شون بره وسط ابرها. همون‌جا‌یی که آفتاب تِکنی‌کالِر می‌تابه. همون‌جا‌یی که زندگی ته رنگین‌کمون‌ زندگی می‌کنه. برام مهم نیست به‌مون چی می‌گن، چون خودم اینها رو توی تلویزیون دیدم. مردمش توی خیابون می‌رقصند، حتّی زیر بارون آواز می‌خونند و موقع خوندن هم دور یک تیر چراغ برق می‌چرخند. اینجا عصر تاریکیه. ما آواز نمی‌خونیم. امّا از وقتی که هکتور و خانواده‌اش ناپدید شدند، این بهترین خیالبافی‌ام بود. اغلب سعی می‌کردم به هکتور فکر نکنم. در عوض، ترجیح می‌دادم تمرکز کنم و خودمو توی همون سیاره‌ای مجسّم کنم که من و هکتور با هم اختراع کرده بودیم. سیاره‌ی جونیپِر. بهتر از این بود که مدام غصّه‌شو بخورم ‌و از نگرانی اینکه چه بلایی سرش اومده، دق کنم. منتها خیلی وقت بود که خیالبافی‌ای به این باحالی نداشتم. انگار که هکتور واقعاً دوباره کنارم بود. با یکی از اون کادیلاک‌های گنده‌ی به رنگ بستنی رفته بودیم گردش. انگار که بوی چرم توی دماغم پیچیده بود. بوی روکشِ چرمِ صندلی‌های آبی روشنِ آسمونی‌اش. هکتور روی صندلی عقب نشسته بود، من هم جلو، شیشه رو پایین کشیده بودم، ‌یک دستمو روی زهِ کُرُمِ پنجره لم داده بودم،‌ اون یکی دستم هم روی فرمون بود و داشتیم برمی‌گشتیم خونه که توی آشپزخونه‌‌ای که از تمیزی برق می‌زد، پشت میزی با رومیزی شطرنجی و رو به باغچه‌ای که انگار چمن مرتّبش رو جارو برقی کشیده بودند، بنشینیم و کروکاکولا سر بکشیم. درست همون وقت بود که فکر کردم انگار آقای گانِل اسم منو صدا می‌زنه و می‌گه: «استندیش تردول، باید بری دفتر و خودتو به مدیر معرّفی کنی.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماه کرم‌خورده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یازده

بابابزرگم همیشه به من احساس امنیت می داد. شاید در و دیوار منزل مون تَق و لَق بود، ولی بابابزرگ تضمینی کاری کرده بود که کسی نتونه داخل خونه رو ببینه. به اندازه ی یه روباهِ نقره ای زیرک و آب زیرکاه بود. آدم مغروری بود و سرشو بالا می گرفت. همیشه بهم می گفت که توی زندگی اش چیزی جز وقار براش باقی نمونده و حاضر نیست اونو هم دودستی به هیچ کسی تقدیم کنه؛ به هیچ فرقه ای، به هیچ کلیسایی، یا به هیچ جور تعصّبی. هیچی از اون چشم های خاکستری نافذش پنهان نمی موند. خیلی چیزها می دید، ولی کم حرف می زد.
بعد از اینکه همسایه های تازه مون به خونه ی بغلی اسباب کشیدن، گفت که دلش نمی خواد براشون یک کاسه شکر ببره.



گفتم: «شکر؟ اصلاً کی گفته که باید به شون شکر بدیم؟ شکر که از طلا گرون تره!»
بابابزرگ خندید و گفت: «زمان قبل از جنگ، اون وقت ها که هنوز خیابون ها تمیز و خط کشی شده بودن و توشون پر از خونه های بمباران نشده بود، مردم حقِ همسایگی رو به جا می آوردند. اگه یه هم محلی چیزی لازم داشت، همسایه ها بهش می دادن.»
به نظر من که فکر معقولی بود. ولی آخه توی این خیابونِ پر از خونه خرابه ما کسی زندگی نمی کرد که بشه بهش چیزی داد. وقتی بابابزرگ گفت که خونواده ی لوش خبرچین هستند، فهمیدم در اصل منظورش اینه که دوست نداره کس دیگه ای توی اون ساختمون زندگی کنه. آخه مامان و بابام قبل از سر به نیست شدن، مالک اون خونه بودند. ساکن شدن آدم های تازه توی منزل شون به این معنی بود که ناپدید شدن شون قطعیه و دیگه برنمی گردن. از طرف دیگه، با اومدن این تازه واردها، علامت سوالِ جلو کلمه ی «چرا» پررنگ تر می شد و نادیده گرفتنش هم سخت تر می شد. اون وقت بیشتر از یک سال از گم شدن مامان و بابا می گذشت. خیلی ها بدون هیچ توضیحی ناپدید شده بودند؛ خیلی از دوست ها و همسایه ها مثل مامان و بابام یهو غیب شون می زد، اسم شون فراموش می شد و سازمان ها و مقامات هم مطلقاً ازشون اظهار بی اطّلاعی می کردن.
اون موقع استنتاج کردم که دنیا باید پر از حفره باشه؛ حفره هایی که وقتی توی یکی شون بیفتی، دیگه هیچ وقت هیچ کس رنگِتو نمی بینه. اون وقت هنوز فرق بین ناپدید شدن و مردن رو نمی فهمیدم. هر دوتا برام حفره بودن؛ حفره هایی که وسط قلب یا وسط زندگی آدم دهن باز می کنن. راحت می شد دید که این حفره ها چقدر زیادند و می شد فهمید کِی یکی دیگه شون داره دهن باز می کنه. هر وقت که چراغ های یک خونه دیگه روشن نمی شد، بعدش هم یا منفجر می شد، یا تخریب می شد.
بابابزرگ همیشه حدسِش این بود که خبرچین های اصلی محلّه ی ما اون طرف قصر، توی اون خونه های سینه کفتری بالای جادّه زندگی می کنن. همون ساختمون های سالم و دست نخورده ای که فقط مخصوص اسکان مادرانِ پاک نژاد بود. اَمثالِ خانم فیلدر و دوستای عجوزه اش. اونها دربست در خدمت شته ها و پالتو چرمی ها بودند و براشون جاسوسی همسایه ها رو می کردن و در برابرش ازشون شیرخشک و لباس می گرفتن؛ یعنی همون چیزهایی که همه ی ما شهروندهای عادی و زائد و همیشه گرسنه باید هر روزِ آزگار براشون توی صف می موندیم.
از بابابزرگ پرسیدم که جاسوس ها برای چی باید پاک کردنِ لک تمشک از روی پیراهن سفید رو بلد باشن؟
جواب داد: «جاسوس ها بلد نیستن. ولی زن ها شاید بلد باشن.»
من که درست منظورشو نفهمیدم، امّا بابابزرگ این اواخر خیلی تُرشرو شده بود؛ درست از وقتی که اون خونواده همسایه ی دیوار به دیوارمون شدن. تازه، خیلی هم ناگهانی اخم هاش توی هم می رفت، در حالی که قبلاً اصلاً دمدمی نبود.
گفت: «زندگی مون خیلی پیچیده تر شد.»
تا اون روز نمی دونستم که این روباه نقره ای پیر، یه دم کلفت و پرپشت هم داره که به کسی نشون نمی ده.

نظرات کاربران درباره کتاب ماه کرم‌خورده

خیلی خیلی خوب ممنون از انتخاب های عالیه نشر پیدایش هر کتابی ازین نشر دیدین بخونین افق دیدتون رو خیلی باز میکنه
در 5 ماه پیش توسط نیلز