فیدیبو نماینده قانونی نشر معیار اندیشه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آتش و خشم

کتاب آتش و خشم
درون کاخِ سفید ترامپ

نسخه الکترونیک کتاب آتش و خشم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آتش و خشم

بااینکه سیاست دولت ترامپ با مطبوعات، رویکردی خصمانه داشته است، اما بیش از هر دولت دیگری در کاخ سفید آغوشش را به روی رسانه‌ها گشوده است. در ابتدا، دنبال دسترسی رسمی به کاخ سفید بودم؛ چیزی که شبیه بالا رفتن از دیوار و ورود به کاخ باشد. رئیس‌جمهور، خودش این ایده را تشویق می‌کرد؛ اما با توجه به این‌که تمام داشته‌های ترامپ از همان روزهای آغاز به کارش مورد انتقاد شدید قرار گرفته بود، به نظر نمی‌رسید هیچ‌کس بتواند امکان این دسترسی رسمی را بوجود آورد. از آن‌طرف کسی هم نبود که به من بگوید: «ازاینجا برو بیرون!». برای همین، من بیشتر یک مهمان ناخوانده شدم تا یک مهمان مدعو-چیزی درست شبیه بالا رفتن از دیوار و ورود به کاخ سفید. من کسی بودم که نه قانونی را پذیرفته بودم و نه درباره آن چه قرار بود بنویسم یا ننویسم قولی داده بودم. بسیاری از اتفاقات داخل کاخ سفید در زمان ترامپ، با هم تناقض دارند و بسیاری به زعم ترامپ، کاملا غیرواقعی هستند. آن کشمکش‌ها و عدم ارتباط‌ها با واقعیت، شاید عین واقعیت نباشد، اما تاروپود اصلی این کتاب هستند. مایکل ولف

ادامه...
  • ناشر نشر معیار اندیشه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آتش و خشم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. روز انتخابات

عصر ۸ نوامبر ۲۰۱۶، کِلیَن کانوی-(۳۳) مدیر کارزار انتخاباتی ترامپ و شخصیتی مهم و درخشان در دنیای ترامپ-در دفتر شیشه ای خود در برج ترامپ نشسته بود. درست تا هفته های آخر تبلیغات، ستاد ترامپ از حضور مردم، خالی بود. تمام آن چیزی که مایه تمایز آن با دفتر یک شرکت بود، چند پوستر با شعارهای راست گرایانه بود.
حالا کانوی در حالتی سرخوشانه قرار داشت و فکر می کرد قرار است شکستی پرطنین و نه ناشی از سیل حوادث را تجربه کند. قرار بود دونالد ترامپ انتخابات را ببازد-از این بابت مطمئن بود-اما احتمالا شکستش با کمتر از ۶ امتیاز اختلاف بود. این خودش یک پیروزی بزرگ بود. در مورد خود شکست هم کانوی معتقد بود که تقصیرها بر گردن رینس پرایباس(۳۴) است؛ نه او.
آن روز کانوی بخش زیادی از روز خود را صرف تماس با دوستان و هم پیمانان در دنیای سیاست و مقصردانستن پرایباس کرده بود. حالا هم مشغول ارائه توضیحاتی برای برخی تهیه کننده ها و مجری های تلویزیونی بود که روابط قوی با او داشتند-و چند هفته اخیر به طور فشرده با او مصاحبه می کردند. او امید داشت بعد از انتخابات، بتواند یک شغل دائمی در برنامه های پخش زنده برای خودش دست و پا کند. کانوی از زمان پیوستن به کارزار ترامپ در اواسط ماه آگوست و تبدیل شدن به صدای مبارز قابل اتکای ستاد، با لبخندهای مصنوعی اش و ترکیبی غریب از زخم خوردگی و خونسردی، با چهره ای کاملا مناسب برنامه های تلویزیونی، دل بسیاری از آنان را به دست آورده بود.
جدا از همه اشتباهات فاحش ستاد، به نظر او مشکل اصلی، جانوری بود که مهارش ناممکن بود: کمیته ملی جمهوری خواهان به رهبری پرایباس، دستیارش، «کیتی والش(۳۵)»۳۲ ساله و «شان اسپایسر»،(۳۶) نماینده مطبوعاتی اش. کمیته ملی جمهوری خواهان که در واقع، اهرم قدرت تشکیلات جمهوری خواه بود، به جای آن که منسجم عمل کند، از اوایل تابستان که ترامپ برنده نامزدی حزب شد، تلاش می کرد روی گزینه های دیگر نیز سرمایه گذاری کند. وقتی ترامپ به کمک آن نیاز داشت، پشتش را خالی کرد.
این اولین بخش چرخش کانوی بود. بخش دیگر، جایی بود که برخلاف همه مسائل، کارزار انتخاباتی به زحمت خود را از ورطه نابسامانی بیرون کشید. یک تیم کاملا ناشی با عملا بدترین نامزدی که تاریخ سیاسی مدرن به خود دیده است-کانوی هربار نامی از ترامپ به میان می آمد یا با گوشه چشمش یا با نگاهی خیره و بی روح واکنش نشان می داد- کاری واقعا شگرف کرده بود. کانوی که تا قبل از آن در هیچ کارزار ملی شرکت نکرده بود و قبل از ترامپ مسئول یک موسسه نظرسنجی کوچک بود، به خوبی متوجه شد که بعد از انتخابات به یکی از چهره های پیشرو محافظه کاران در تلویزیون های کابلی تبدیل خواهد شد.
جان مک لین(۳۷) که در واقع، یکی از ناظران صندوق های کارزار ترامپ بود، هفته ها بود که معتقد بود چند ایالت مهم که تاکنون امیدی به آن ها نبود، ممکن است رای خود را به نفع ترامپ تغییر دهند؛ اما نه کانوی و نه خود ترامپ و نه حتی داماد او جَرِد کوشنر –رئیس ستاد ترامپ یا ناظر منتخب خانوادگی در آن-با اطمینان چنین حالتی را رد می کردند چرا که فکر می کردند که قرار بود ماجراجویی غیر منتظره آن ها خیلی زود به پایان برسد.
فقط استیو بَنِن بود که با آن دید و نظر عجیب خودش اصرار داشت که شاید آرا به نفع آن ها بشکند؛ اما این نظر خود بَنِن -استیو دیوانه-بود و اصلا هم اطمینان بخش نبود.
تقریبا همه در ستاد انتخاباتی ترامپ، که هنوز جمع کوچکی را تشکیل می دادند، خود را یک تیم با بصریت می دانستند و مثل هر کس دیگری در دنیای سیاست در مورد اهداف خود واقع بین بودند. توافق نظر نانوشته بینشان هم این بود: نه تنها دونالد ترامپ رئیس جمهور نمی شود، بلکه شاید بهتر است که اصلا نشود. خوشبختانه پذیرش اصل اول به معنی این بود که لازم نیست اصل بعدی، مشکل ساز شود.
همین طور که کارزار به انتها می رسید، ترامپ امیدوارتر می شد. او از انتشار نوار بیلی بوش(۳۸) که در کشاکش های پس از آن، کنگره ملی جمهوری خواهان، تمام تلاش خود را کرد تا بر او فشار بیاورد و وی را وادار به کناره گیری از رقابت کند، جان به در برده بود. جیمز کومی رئیس اف بی آی، به طرز مرموزی در مقابل هیلاری کلینتون(۳۹) در آمده بود و درست یازده روز قبل از انتخابات، با اعلام این که پرونده تحقیقات در خصوص ایمیل های او را بازگشایی خواهد کرد، عملا مانع از یک پیروزی همه جانبه برای کلینتون شده بود.
ترامپ در آغاز کارزار به دستیار خود، «سم نانبرگ»(۴۰) که دائم می آمد و می رفت گفت: «من می توانم معروف ترین فرد در دنیا باشم.»
نانبرگ پرسید: «ولی چرا می خواهی رئیس جمهور شوی؟» (سوالی که به لحاظ کیفی کاملا با سوال معمول از نامزدهای انتخاباتی: چرا می خواهی رئیس جمهور شوی؟ تفاوت داشت). اما ترامپ جواب نانبرگ را نداد.
نکته اینجاست که اصلا به جوابی نیاز نبود؛ چون ترامپ قرار نبود رئیس جمهور شود. راجر آیلز، دوست دیرین ترامپ بسیار علاقه داشت بگوید اگر در تلویزیون شغلی می خواهید، باید اول وارد کارزار انتخابات ریاست جمهوری شوید. حالا ترامپ به تشویق آیلز در حال راه اندازی شبکه ترامپ بود. آینده ای عالی در انتظارش بود.
ترامپ به آیلز اطمینان داد که وقتی این کارزار به پایان می رسید، نماد تجاری او قدرتمندتر و فرصت های بیشماری پیش رویش خواهد بود. او یک هفته قبل از انتخابات به آیلز گفت: «این [موفقیت] خیلی بیشتر از آنی است که من تصورش را می کردم. به باختن فکر نمی کنم چون باختی در کار نیست. ما صد در صد برنده شده ایم.» به علاوه، پاسخش به پرسش مردم درباره علت باختش را هم آماده کرده بود: رای ما را دزدیدند!
دونالد ترامپ و گروه کوچک جنگجویان انتخاباتی اش، آماده بودند با جار و جنجال فراوان، بازنده شوند. آن ها آماده برنده شدن نبودند.
***
در سیاست، بالاخره یک نفر بازنده می شود؛ اما همه شرکت کننده ها فکر می کنند می توانند برنده شوند؛ و نمی شود برنده بود، مگر این که خودت باور کنی برنده خواهی شد- البته به استثنای ستاد انتخاباتی ترامپ.
ترجیع بند صحبت های ترامپ در مورد کارزار انتخاباتی اش این بود که عجب کارزار مزخرفی است و همه کسانی که در آن هستند، یک مشت بازنده اند. ترامپ معتقد بود افراد دور و بر هیلاری، برنده های باهوشی هستند-او مرتب می گفت: «آن ها بهترین ها و ما بدترین ها را داریم.» زمانی که در کنار ترامپ سوار بر هواپیمای ستادی انتخاباتی اش صرف می شد، یک تجربه سراسر توهین آمیز حماسی بود: همه اطرافیانش مشتی ابله بودند.
کوری لواندوفسکی که به عنوان اولین مدیر کارزار کمابیش رسمی ترامپ فعالیت می کرد، مرتب هدف سرزنش های ترامپ قرار می گرفت. ترامپ ماه ها او را «بدترین فرد» توصیف می کرد و بالاخره در ماه ژوئن سال ۲۰۱۶، او را اخراج کرد. از آن به بعد بود که ترامپ همه جا جار می زد سرانجام کارزارش بدون لواندوفسکی، شکست خواهد بود. او دائم می گفت: «همه ما جماعتی بازنده هستیم. ما افتضاحیم و فقط بی هدف دور خودمان می چرخیم...کاش کوری برمی گشت.» و این غرولندی بود که خیلی زود دومین مدیر کارزارش یعنی «پاول مانافورت»(۴۱) کرد.
آگوست که از راه رسید، ترامپ با امتیاز ۱۲ به ۱۷ از هیلاری عقب بود و روزی نبود که تحت فشار استخوان خردکن نباشد. ترامپ حتی نمی توانست یک سناریوی دور از ذهن برای پیروزی الکتورال در ذهنش مجسم کند. در یکی از تلخ ترین لحظات، ترامپ عملا کارزار انتخاباتی خودش را فروخت. میلیاردر جناح راستی به نام «باب مرسر»(۴۲) که حامی «تد کروز»(۴۳) بود با ۵ میلیون دلار به سمت ترامپ متمایل شد. مرسر که گمان می کرد کارزار ترامپ در حال جان گرفتن است، به همراه دخترش «ربه کا»(۴۴) سوار بر هلیکوپتر، از املاک خود در «لانگ آیلند»(۴۵) برای جذب کمک، راهی ملاقاتی برنامه ریزی شده با «وودی جانسون»،(۴۶) مالک «نیویورک جتس»(۴۷) و وارث «جانسون اند جانسون»(۴۸) در خانه تابستانی وودی در «همپتونز»(۴۹) شدند.
در اصل، ترامپ نه با پدر و نه با دختر، رابطه ای نداشت. او فقط چندباری با مرسر صحبت کرده بود. عبارات مرسر معمولا تک هجایی و کوتاه بود؛ کل تاریخچه ربه کا مرسر با ترامپ هم به یک سلفی مربوط می شد که در برج ترامپ گرفته بود. اما وقتی مرسر برنامه اش برای در دست گرفتن کارزار و منصوب کردن افسرانشان، «استیو بَنِن» و «کِلیَن کانوی» را مطرح کرد، ترامپ از خودش مخالفت نشان نداد. ولی خیلی صحبت از این کرد که اصلا نمی فهمید چرا کسی باید چنین کاری بکند. او به مرسرها گفت: «اوضاع این کار خیلی خرابه.»
تمام شاخص ها نشان می دادند که چیزی بسیار بیشتر از یک حس شکست بر سر ستاد انتخاباتی ترامپ سایه افکنده بود، چیزی مثل یه عدم امکان ساختاری.
کاندیدایی که خودش را میلیاردر معرفی کرده بود-و شاید ده برابر ثروتمندتر-حاضر نبود حتی از جیب خودش خرج کند. بَنِن به جَرِد کوشنر-که زمان پیوستن بَنِن به کارزار با خانواده اش در کرواسی پیش دشمن ترامپ، «دیوید گِفن»(۵۰) تعطیلات خود را سپری می کرد-گفت که بعد از مناظره اول در ماه سپتامبر، لازم است ۵۰ میلیون دلار دیگر داشته باشند تا کفاف هزینه هایشان تا زمان انتخابات را بدهد.
کوشنر با بصیرت هم به او جواب داد: «محال است پنجاه میلیون خرج کند مگر این که به او تضمین بدهیم پیروز خواهد شد.»
بَنِن پرسید: «بیست و پنج تا چه طور؟»
«اگر بگوییم که احتمال پیروزی اش بیشتر است.»
در آخر، نهایت کاری که ترامپ کرد این بود که به کارزار خودش ۱۰ میلیون وام داد؛ به این شرط که به محض تامین مبلغ از جایی دیگر، به او پس داده شود. («استیو منوچین»(۵۱) که آن موقع رئیس بخش مالی ستاد بود، با لوازم استراق سمع و ضبط صدا برای دریافت وام پیش ترامپ رفت تا او بعدا یادش نرود که پول را بفرستد.)
در واقع، کارزاری واقعی در کار نبود؛ چون سازمانی در کار نبود یا اگر بخواهیم با کمی گذشت بگوییم، یک سازمان معیوب در کار بود. «راجر استون»(۵۲) که اوایل، عملا رئیس ستاد بود، استعفا داد؛ شاید هم ترامپ او را اخراج کرد-و هر دو ادعا می کردند آن یکی را ول کرده اند. سم نانبرگ که یار انتخاباتی ترامپ بود و برای استون کار می کرد، با هیاهو توسط لواندوفسکی از کار برکنار شد و بعد ترامپ با شکایت از نانبرگ، عملا این گنداب را به مشاهده عموم گذاشت. لواندوفسکی و « هوپ هیکس»که «ایوانکا ترامپ»(۵۳) به عنوان مسئول روابط عمومی به ستاد وارد کرد، با هم رابطه جنسی برقرار کردند و آخر سر، وسط خیابان کارشان به زد و خورد کشید-و نانبرگ در پاسخش به شکایت ترامپ به آن اشاره کرد. کارزار ترامپ، آن طور که به چشم می آمد، اصلا برای برنده شدن طراحی نشده بود.
حتی موقعی که ترامپ بر همه شانزده نامزد دیگر جمهوری خواه پیروز شد که شاید کاملا دور از ذهن به نظر بیاید، باعث نشد از مضحک بودن احتمال برنده شدن او در انتخابات ریاست جمهوری کم شود؛ و درست در فصل پاییز که گویی برنده شدن در انتخابات به نظر منطقی تر می رسید، ناگهان قضیه بیلی بوش، همه آن ها را نقش بر آب کرد. ترامپ وسط مباحثات ملی در مورد آزار جنسی، به مجری ان بی سی، بیلی بوش، در حالیکه یک می کروفن به همراه داشت گفته بود: «من به طور خودکار به سمت زیباروها کشیده می شوم-نمی دانم. دلم می خواهد ببوسمشان. مثل آهن ربا می ماند. فقط بوسه. حتی صبر هم نمی کنم. تازه. می دانید؟ وقتی آدم معروف باشد، این زیباروها می گذارند ماچشان کنی. هر کار دلت خواست می کنی. می توانی به اندام های جنسیشان دست بزنی و خلاصه همه کار بکنی.»
این دیگر آخر ماجرا بود. این حرکت آن قدر شرم آور بود که وقتی رینس پربیوس، رئیس کنگره ملی جمهوری خواهان از نیویورک به واشنگتن فراخوانده شد تا در برج ترامپ نشست اضطراری تشکیل شود، نمی توانست خودش را راضی کند که پایش را از ایستگاه پن(۵۴) آن طرف تر بگذارد. دو ساعت طول کشید که تیم ترامپ، او را با تملق و چرب زبانی به آن سر شهر ببرند.
بَنِن با ناامیدی کامل گفت: «می دانی رفیق؟ بعد از امروز، شاید دیگر نبینمت اما لازم است به این ساختمان بیایی و باید از درب جلو بیایی.»
***
رسوایی دیگری که ملانیا(۵۵) ترامپ بعد از انتشار نوار بیلی بوش باید با آن دست و پنجه نرم می کرد، این بود که دیگر احتمالی وجود نداشت که شوهرش رئیس جمهور شود.
ازدواج دونالد ترامپ، برای همه اطرافیان او کاملا گیج کننده بود-یا دست کم برای کسانی که جت شخصی و تعداد زیادی خانه نداشتند این طور بود. او و ملانیا زمان های خیلی کوتاهی را با هم سپری می کردند. گاهی روزها می گذشت و با هم تماسی نداشتند؛ حتی وقتی هر دو در برج ترامپ بودند. اغلب اوقات، ملانیا نمی دانست دونالد کجاست و یا توجهی به آن نمی کرد. همسرش بین خانه ها و اقامتگاه های مختلفش، طوری در گشت و گذار بود که انگار در اتاق های یک خانه گردش می کند. ملانیا علاوه بر این که محل حضور دونالد را نمی دانست، کسب و کار شوهرش را هم نمی دانست و علاقه کمی به آن نشان می داد. ترامپ نه تنها کنار چهار فرزند اولش حضور نداشت، بلکه برای بودن کنار پسرش «بارون»(۵۶) که فرزند پنجم و ثمره ازدواجش با ملانیا بود هم رغبتی نشان نمی داد. حالا ترامپ پس از ازدواج سومش به دوستانش می گفت که بالاخره بر این هنر [زناشویی] تسلط یافته: زندگی کن و بگذار زندگی کنند «هر کسی به کار خودش برسد».
ترامپ، زن باره معروفی بود و حین کارزار انتخاباتی اش شاید معروف ترین زن باره زمان خود بود. با این که کسی نمی گفت ترامپ در مقابل زنان ضعف دارد، اما او در مورد به دست آوردن دل زنان، نظریه های فراوانی داشت؛ از جمله با دوستانش در مورد این نظریه صحبت کرده بود که هر چه اختلاف سنی یک مرد و یک زن بیشتر باشد، آن زن-که جوانتر هم هست-شیطنت های شوهرش را خیلی شخصی نمی کند [جدی نمی گیرد].
اما اگر بگوییم این ازدواج فقط اسمی بوده است هم حق مطلب ادا نشده است. وقتی ملانیا حضور نداشت، ترامپ دائم درباره اش صحبت می کرد. او معمولا ظاهر او را می ستود-و اغلب باعث می شد ملانیا در حضور دیگران خجالت زده شود. او بدون طعنه و با افتخار به همه می گفت ملانیا «همسر بی بدیل» اوست. با این که احتمالا ملانیا را در جریان کل زندگی اش نمی گذاشت، اما با شادی او را ناز پرورده می کرد. او مرتب این جمله معروف بین ثروتمندان را نقل می کرد که: «یک زن شاد برابر است با زندگی شاد.»
او دنبال تایید ملانیا هم بود. (او دنبال تایید همه زن های اطراف خود که عاقل بودند و او را تایید می کردند نیز بود.) در سال ۲۰۱۴ وقتی اولین بار به طور جدی تصمیم گرفت وارد رقابت های ریاست جمهوری شود، ملانیا جزو اندک افرادی بود که معتقد بود او می تواند موفق شود. اما این نظر برای دختر ترامپ، ایوانکا، خیلی خنده دار بود. او با احتیاط، خودش را از این کارزار دور نگه می داشت. ایوانکا که عدم علاقه خود به مادر خوانده اش را خیلی هم پنهان نمی کرد. به دوستانش می گفت: «درباره ملانیا فقط کافی است بدانید که او فکر می کند که اگر پدرم در انتخابات شرکت کند قطعا برنده خواهد شد.»
اما حتی فکر رئیس جمهور شدن ترامپ هم برای ملانیا یک خیال هولناک بود. او معتقد بود که این امر زندگی به دقت محفوظ نگه داشته اش- البته نه خیلی محفوظ از خانواده گسترده ترامپ – را که تقریبا کاملا بر وجود پسر جوانش متمرکز بود را از بین خواد برد.
همسرش حتی وقتی که هر روز در کارزارش مشغول سر و کله زدن با اخبار بود می گفت: اسب را پشت گاری نمی بندند. اما وحشت و هراس ملانیا افزایش پیدا کرد.
در منهتن بازار شایعات درباره او داغ بود، شایعاتی سنگدلانه و مضحک که دوستانش او را از وجودشان باخبر کردند. حرفه سابق مدلینگ او زیر ذره بین قرار داشت. در اسلوونی، جایی که بزرگ شده بود، یک مجله مربوط به مشاهیر به نام «سوزی»(۵۷) بعد از اعلام نامزدی ترامپ، شایعات مربوط به ملانیا را چاپ کرد. بعد از آن هم با حالتی مشمئز کننده، «دیلی میل»(۵۸) نوعی پیش بینی تهوع آور از آنچه قرار است اتفاق بیافتد را به سراسر جهان مخابره کرد.
بخش های حذف شده یک عکس عریان از ملانیا مربوط به اوایل حضورش در حرفه مدلینگ نیز به دست «نیویورک پست»(۵۹) افتاد-رخنه اطلاعاتی که همه جز ملانیا فکر می کردند کار خود ترامپ است.
ملانیا در اوج استیصال رو در روی همسرش ایستاد. او به شوهرش گفت اگر آینده این است، او نمی تواند از پسش بر بیاید.
ترامپ به شیوه خودش جواب داد-شکایت می کنیم!-و او را با وکلایی سرگرم کرد که موفق شدند این کار را بکنند. اما خود ترامپ به طرز غیرعادی پشیمان شده بود. مدتی بعد به خود ملانیا هم گفت که همه چیز در نوامبر تمام می شود. او به همسرش یک تضمین واقعی داد: هیچ راهی برای برنده شدن در انتخابات وجود ندارد. و گویا حتی برای شوهرش که به طور مزمن بی وفایی خود را نشان می داد، این قولی بود که به نظر مطمئن به نشکستنش بود.
***
شاید اعضای کارزار ترامپ، بدون این که متوجه باشند، همان طرح «مل بروکس»(۶۰) برای فیلم «تهیه کنندگان»(۶۱) را پیاده کرده بودند. در این فیلم کلاسیک، قهرمان های احمق و خرابکار، «مکس بیالیستوک»(۶۲) و «لئو بلوم»(۶۳) قصد داشتند صد در صد سهام مالکیت خود را بابت نمایشی که در «برادوی»(۶۴) آماده می کردند بفروشند. اما مشکل این جا بود که اگر نمایش موفقیت آمیز می بود، کل ماجرا لو می رفت. برای همین نمایشی چنان عجیب و غریب درست می کنند که متاسفانه در نهایت به موفقیت کامل می رسد و باعث فلاکت قهرمان های داستان می شود.
احتمال زیادی وجود دارد نامزدهای موفق و پیروز ریاست جمهوری -که تحت تاثیر خود شیفتگی یا غرور و یا حس سرنوشت مافوق طبیعی هستند- بخش اعظم حرفه، اگر نگوییم کل عمر از ابتدای جوانی، خود را صرف آماده شدن برای این نقش کنند. آن ها از پله های ترقی برای رسیدن مناصب انتخاباتی مورد نظر خود بالا می روند. وجهه عمومیشان بی خدشه است.آن ها به طور جنون آمیزی تشکیل شبکه می دهند زیرا موفقیت در سیاست، تا حد زیادی به هم پیمان های آدم بستگی دارد. آن ها خود را به زور جا می کنند. (حتی در مورد جرج دبلیو بوش که طرفدار خاصی نداشت، دوستان نزدیک پدرش به او کمک کردند به زور وارد کاخ سفید شود.) و بعد گندکاری های خودشان را تمیز می کنند-یا دست کم بسیار مراقب هستند که آن را لاپوشانی کنند. آن ها خود را برای برنده شدن و فرمانروایی کردن آماده می کنند.
اما محاسبات ترامپ که بسیار هشیارانه هم بود، متفاوت بود. این نامزد و اطرافیان برجسته اش معتقد بودند می توانند بدون زحمت تغییر رفتار خود یا جهان بینی اساسی خود، با یک حرکت هوشمندانه، از مزایای نزدیک شدن به ریاست جمهوری بهره ببرند: لازم نیست به جز کسی که هستیم و آن چه هستیم، باشیم زیرا به هر حال ما که برنده نمی شویم.
بسیاری از نامزدهای ریاست جمهوری، این مزیت را برای خود بر می شمردند که جزو حلقه بیرونی واشنگتن محسوب می شوند. در واقع، این راهکار، بیشتر به درد فرمانداران می خورد تا سناتورها. هر نامزد جدی، صرف نظر از این که چه قدر از واشنگتن متنفر است برای مشاوره و پشتیبانی به اهل لابی روی می آورد. اما در مورد ترامپ، عملا هیچ کس در حلقه نزدیک اطرافیانش، در سطح ملی کار سیاسی نکرده بود-نزدیک ترین مشاوران او، حتی اصلا در جرگه سیاست کار نکرده بودند. ترامپ سرتاسر زندگیش چند دوست معدود از همه قماش داشت اما وقتی کارزار انتخاباتی خود را شروع کرد، در سیاست هیچ دوستی نداشت. تنها دو سیاستمدار به نام های «رودی جولیانی»(۶۵) و «کریس کریستی»(۶۶) رابطه نزدیکی با ترامپ داشتند که خودشان آدم های منزوی و عجیبی بودند. اگر هم بگوییم این فرد هیچ-یعنی واقعا هیچ-از سیاست سرش نمی شد، او را به شکلی ابلهانه دست کم گرفته ایم. سام نانبرگ را در اوایل راه اندازی کارزار، در حرکتی که جزو روال امور است فرستادند تا قانون اساسی را برای ترامپ توضیح دهد: «به اصلاحیه چهارم که رسیدم دیدم دارد با انگشتش لب هایش را بازی می دهد و چشمانش را به پس کله اش برده است.»
تقریبا همه کسانی که وارد تیم ترامپ شده بودند دارای نوعی درگیری مزمن و علاقه به نیش زدن به رئیس جمهور وقت یا کارکنانش داشتند. به مشاور امنیت ملی بعدهای ترامپ که در افتتاحیه کارزار ترامپ حضور داشت و ترامپ عاشق این بود که بنشیند و گوش بدهد که این آدم چه طور از «سیا» و درماندگی جاسوس های آمریکایی صحبت می کند، گفته بودند که اصلا ایده خوبی نیست که بابت یک سخنرانی از روس ها ۴۵ هزار دلار بگیرد. اما او خیالشان را این طور راحت کرده بود. «خوب. این وقتی مسئله ساز می شود که ما برنده شویم.» یعنی اینکه چون ما برنده نمی شویم پس مشکلی هم پیش نخواهد آمد.
پل مانافورت، لابی گر بین المللی و مامور سیاسی که ترامپ بعد از اخراج لواندوفسکی به سمت رئیس ستاد انتخاب کرد-کسی که قبول کرده بود بدون دریافت هزینه این کار را انجام دهد، همین امر باعث بالا گرفتن این سوال شده بود که چرا چنین چیزی را قبول کرده -سی سال نماینده دیکتاتورها و افراد فاسد صاحب مقام بود و میلیون ها دلار پولی که در این مدت به دست آورده بود، خیلی وقت بود که باعث جلب توجه بازرسان آمریکایی شده بود. علاوه بر آن، وقتی به کارزار پیوست، تحت تعقیب بود و همه فعالیت های مالی اش توسط «اولگ دریپاسکا»(۶۷) میلیاردر روس طرفدار حکومت، مستند شده بود. زیرا اولگ مدعی بود مانافورت در جریان یک کلاه برداری املاک، ۱۷ میلیون دلار از ثروت او را بالا کشیده است.
به دلایلی کاملا مشخص، هیچ رئیس جمهوری قبل از ترامپ، و کلا عده کمی سیاستمدار، از کار املاک به پست های بالا نرسیده بودند: زیرا بازاری نسبتا قاعده مند است، بدهی زیادی دارد و دائم در معرض نوسانات بازار است، دائم به الطاف و کمک دولت وابسته است و مورد علاقه کسانی است که می خواهند پول های کثیف خود را به هر چیزی تبدیل کنند-یعنی پولشویی. جَرِد کوشنر داماد ترامپ، چارلی پدر جَرِد، دان جونیور و اریک پسران دونالد و ایوانکا دختر ترامپ به اضافه خود ترامپ، همگی کسب و کارهای خود را با اشتغال در زمینه های مبهم و نقدینگی های آزاد بین المللی و پولی که معلوم نیست مشکل دار است یا نه تقویت می کردند. چارلی کوشنر که پسرش یعنی داماد و مهم ترین یار ترامپ کاملا به کسب و کار املاک او وابسته است، بابت فرار مالیاتی، رشوه دادن به شهود و ارائه کمک های غیر قانونی به کارزارهای انتخاباتی، چند صباحی را در زندان فدرال سپری کرده بود.
سیاستمداران مدرن و کارکنانشان، مهم ترین بخش پژوهش مقابله ای را در مورد خود انجام می دهند. اگر تیم ترامپ نامزد مد نظر خودشان را کامل بررسی کرده بود، قطعا به این نتیجه می رسید که بالا گرفتن بررسی ها و تحقیقات در مورد مسائل اخلاقی، ممکن است آن ها را به خطر بیندازد. اما ترامپ مشخصا چنین کاری نکرد. «راجر استون»، مشاور سیاسی قدیمی ترامپ به استیو بَنِن توضیح داد که ساختار روانی ترامپ ممکن است باعث شود به خودش نگاه دقیق تری بیندازد. قاعدتا دلش نمی خواست فرد دیگری این همه درباره اش بداند-و قطعا چیزی علیه او به دست می آورد. و چرا باید چنین بررسی دقیق و خطرناکی انجام داد زیرا احتمال برنده شدن در کار نبود.
ترامپ نه تنها مشکلات بالقوه معاملات تجاری و املاکی خود را به کل انکار کرد، بلکه با لجاجت، مانع انتشار مبلغ مالیات هایی که از دولت پس گرفته بود شد. اگر قرار نبود برنده شود چرا باید این کار را می کرد؟
علاوه بر این، ترامپ نپذیرفت که وقتی را، هر چند فرضی، به مسائل مربوط به نقل و انتقالات مالی اختصاص دهد و می گفت این کار «بدشانسی می آورد»-ولی در واقع منظورش این بود که این کار وقت تلف کردن است. او حتی به مسئله املاک و کشمکش های آن فکر هم نکرد.
او قرار نبود برنده باشد؛ شاید هم بازنده شدن، نوعی برد بود.
ترامپ به معروف ترین فرد در دنیا تبدیل می شد-شهید شده به دست هیلاری کلینتون نابه کار. ایوانکا دخترش و دامادش جَرِد از بچه پولدارهای نسبتا ناشناس به مشاهیر بین المللی و سفیران برندهای مطرح تبدیل می شدند.
استیو بَنِن هم عملا رئیس حزب تی پارتی می شد.
کِلیَن کانوی به یک ستاره اخبار در شبکه های کابلی تبدیل می شد.
رینس پرایباس و کیتی والش هم حزب جمهوری خواه را پس می گرفتند.
شاید ملانیا ترامپ هم می توانست بدون جلب توجه کسی به قرار مدارهای خود برسد.
آن ها روز ۸ نوامبر ۲۰۱۶ انتظار چنین پیشامد بی دردسری را داشتند. بازنده شدن برای تک تکشان خوب بود.
همان شب، مدت کوتاهی پس از ساعت ۸ یک خبر تایید نشده به واقعیت پیوست-ممکن است ترامپ رئیس جمهور شود. دان جونیور به دوستش گفته بود وقتی پدرش را صدا زده، رنگ به رخ نداشته. ملانیا که ترامپ به او قول صد در صد داده بود، چشمانی پر اشک داشت-البته نه اشک شوق.
ظرف کمتر از یک ساعت، جلوی دیدگان متحیر استیو بَنِن، ترامپ سرمست و شنگول به یک ترامپ باورنکردنی و بعد به یک ترامپ وحشت زده تبدیل شد. اما مسخ نهایی تازه آغاز شده بود: دونالد ترامپ ناگهان به مردی تبدیل شد که باور داشت لیاقت ریاست جمهوری را دارد و کاملا از عهده این کار بر می آید.

پیشگفتار

آیلز و بَنِن

ساعت شش و نیم بود؛ هوا تاریک شده بود؛ اما استیو بَنِن که به شکلی غیرمنتظره به یکی از قدرتمندترین مردان جهان تبدیل شده بود و حالا دیگر چندان نگران قید و بندهای زمانی نبود، دیر کرده بود.
بَنِن وعده داده بود در مهمانی شام کوچکی شرکت کند که دوستان مشترک او و راجر آیلز(۹)، رئیس سابق فاکس نیوز و برجسته ترین فرد در رسانه های جناح راست و مربی سابق بَنِن در شهر گرینویچ ترتیب داده بودند تا او بتواند آیلز را ببیند. روز بعد، یعنی چهارم ژانویه ۲۰۱۷-حدود دو هفته بعد از مراسم سوگند دوستش، ترامپ به عنوان چهل و پنجمین رئیس جمهور ایالات متحده-آیلز راهی بازنشستگی اجباری که امیدوار بود موقتی باشد در پالم بیچ(۱۰) شد.
احتمال بارش برف، بسیار بود و امید چندانی نبود که خبری از شام باشد. آیلز که مدت ها بود با مشکل پا و لگن دست و پنجه نرم می کرد، به سختی قدم بر می داشت. از هنگامی که همراه همسرش بث(۱۱) از خانه مجللشان در هادسون به منهتن(۱۲) نقل مکان کرده بود، نگران لغزندگی خیابان ها بود؛ اما از آن سو مشتاق دیدار بَنِن بود. الکساندرا پریت(۱۳)، دستیار بَنِن، مرتب گزارش اتفاقات مربوط به پایان جلسه بَنِن در برج ترامپ را ارسال می کرد.
همان طور که آن گروه کوچک منتظر بَنِن بودند، آیلز جلسه را در دست گرفت. آیلز که مانند همه دوستان دیگر ترامپ از پیروزی او متحیر شده بود، در این گردهمایی شبیه یک سمینار کوچک، در خصوص اتفاقی و پوچ بودن سیاست صحبت کرد. آیلز پیش از راه اندازی فاکس نیوز در سال ۱۹۹۶، به مدت سی سال در حزب جمهوری خواه جزو فعالان پیشرو سیاسی بود. او که مانند دیگران از انتخاب ترامپ شوکه شده بود می توانست یک خط مستقیم از نیکسون به ترامپ را تشخیص دهد. او می گفت فقط مطمئن نیست خود ترامپ که زمانی دموکرات بوده، زمانی دیگر مستقل و حالا جمهوری خواه، چنین رابطه مستقیمی را می بیند یا نه؛ اما باز هم فکر می کرد به اندازه دیگران ترامپ را می شناسد و مشتاق کمک به ترامپ بود. او همچنین علاقه داشت دوباره به بازی رسانه ای جناح راست برگردد و با حرارت درباره طرحی صحبت می کرد که طی آن می توانست با جمع آوری حدود یک میلیارد دلار، یک شبکه کابلی راه اندازی کند.
هم آیلز و هم بَنِن، عاشق تاریخ بودند و هر دو به نظریه های نسبی تا جهانی در این حوزه، تسلط داشتند. آن ها این موضوع را از دید کاریزماتیک می دیدند-آن ها هم با تاریخ و هم با ترامپ، رابطه ای شخصی داشتند.
اما حالا آیلز مجبور بود برخلاف میلش بپذیرد که دست کم در آن موقع، دارد مشعل جناح راست را به دست بَنِن می سپارد. این مشعلی بود که نورش پر از تناقض بود. فاکس نیوز متعلق به آیلز، بیست سال بود که با سود سالانه ۱.۵ میلیارد دلاری اش بر سیاست های جمهوری خواهان پرتو افکنده بود. حالا شبکه خبری بَنِن به نام برایتبارت(۱۴) با سود سالانه ۱.۵ میلیون دلاری اش می خواست همان نقش را در اختیار گیرد. آیلز به مدت سی سال-که تا همین اواخر، قدرتمندترین فرد در عرصه سیاسی محافظه کاران بود-دونالد ترامپ را تحمل کرده و راضی نگه داشته بود، اما در نهایت، بَنِن و برایتبارت او را انتخاب کردند.
شش ماه قبل، وقتی پیروزی ترامپ هنوز بسیار دور از ذهن بود، آیلز در حرکتی که فرزندان روپرت مرداک(۱۵) هشتاد و پنج ساله محافظه کار، سهام دار اصلی فاکس نیوز و قدرتمندترین مالک رسانه ای زمان خود مهندسی کرده بودند، به اتهام تعرض جنسی از فاکس نیوز اخراج شد. سقوط آیلز باعث شادی بسیاری در بین لیبرال ها شد: بزرگ ترین عامل ترس محافظه کاران در سیاست مدرن با کمک هنجارهای جدید اجتماعی قلع و قمع شده بود. سه ماه بعد از آن، ترامپ که به شدت خیلی بیشتری به چنین رفتارهای سویی متهم بود، به ریاست جمهوری رسید.
خیلی چیزهای ترامپ مورد علاقه آیلز بود: تجارت پیشگی او، نمایشگری او و شایعه پراکنی هایش. او حس ششم ترامپ در پیدا کردن رگ خواب عامه مردم -یا دست کم تلاش خستگی ناپذیر و بی وقفه او برای کسب آن- را تحسین می کرد. او بازی که ترامپ به راه انداخته بود را دوست می داشت و عاشق اثربخشی و بی شرمی ترامپ بود. بعد از مناظره اول ترامپ با هیلاری کلینتون، آیلز با لذت برای یکی از دوستان خود تعریف کرد: «همین طوری می ره جلو. حتی اگه محکم تو سرش بکوبی باز هم به راهش ادامه می ده. حتی نمی فهمه که چیزی توی سرش خورده.»
اما آیلز معتقد بود ترامپ اعتقاد یا استواری سیاسی ندارد. این حقیقت که ترامپ به قهرمان و نمادی برای مرد عصبانی شبکه فاکس تبدیل شده بود هم نشانه دیگری بود که می گفت در دنیایی وارونه زندگی می کنیم. این شوخی بالاخره یک مخاطب داشت -و آیلز فکر می کرد شاید منظور، خود اوست.
اما آیلز دهه ها بود که سیاستمداران را رصد می کرد. او در طی حرفه خود با انواع و اقسام سبک ها و شیوه های مفتونی و مجنونی و دیوانگی سر و کار پیدا کرده بود. مردان عمل مانند خود او-و حالا مانند بَنِن-با همه نوع فردی کار می کردند. این نهایت رابطه همزیستی و وابستگی متقابل بود. سیاستمداران، افراد خط مقدم در یک تلاش سازمانی پیچیده بودند. عملگراها، قواعد بازی را می دانستند و اغلب نامزدها و صاحب منصب ها نیز همینطور. اما آیلز کاملا مطمئن بود که ترامپ قواعد را نمی شناسد. ترامپ، ولنگار و بی انضباط بود-او ظرفیت و توان بازی بر اساس برنامه را نداشت. او نه می توانست بخشی از یک سازمان باشد و نه به یک برنامه یا اصل متعهد می ماند. به نظر آیلز، او «یک شورشی بدون آرمان» بود. او فقط «دونالد» بود؛ بدون این که لازم باشد چیز دیگری گفته شود.
اوایل آگوست، کمتر از یک ماه پس از اخراج آیلز از فاکس نیوز، ترامپ از این دوست دیرین خود خواست مدیریت ستاد انتخاباتی آشفته اش را در دست بگیرد. آیلز که می دانست ترامپ نصیحت بردار نیست و حتی زحمت گوش دادن به نصیحت را هم به خود نمی دهد، پیشنهاد او را رد کرد؛ اما بَنِن یک هفته بعد، همین کار را پذیرفت.
بعد از پیروزی ترامپ، این طور به نظر می رسید که آیلز بین حسرت از دست دادن فرصت رهبری کارزار انتخاباتی دوست خود و شک داشتنش به این که پیشنهاد ترامپ عاقبت خوشی داشت یا نه با خودش کنار آمده است. آیلز می دانست که صعود ترامپ به قدرت، پیروزی غیرقابل پیش بینی بسیاری از چیزهایی بود که آیلز و فاکس نیوز نشان می دادند. به هر جهت، شاید آیلز بیش از همه مسئول رویدادهای منجر به پیروزی ترامپ بود: او رسانه های جناح راستی را بوجود آورده بود که عاشق شخصیت ترامپ بودند.
آیلز جزو عضو حلقه دوستان و مشاوران نزدیک ترامپ بود که دائم با آن ها جلسه داشت و با خود فکر کرد اگر او و بث به پالم بیچ نقل مکان کنند، می تواند با رئیس جمهور جدید، بیشتر وقت بگذراند؛ او می دانست که ترامپ به مار-آ-لاگو،(۱۶) که در پایین جاده ای که آیلز در آن منزل داشت بود، زیاد رفت و آمد خواهد کرد؛ اما باز هم کاملا آگاه بود که در عالم سیاست، برنده شدن همه چیز را عوض می کند-برنده، برنده است-و هنوز نمی توانست با این واقعیت عجیب و غیرعادی کنار بیاید که دوستش دونالد ترامپ، حالا رئیس جمهور آمریکا است.
***
ساعت نه و نیم که صرف شام عملا تمام شده بود، بَنِن شصت و سه ساله، با سه ساعت تاخیر از راه رسید. او یک کت بلیزر که دکمه های آن را نامرتب بسته بود و دو پیراهن روی هم که علامت مخصوص او بود، پوشیده و صورتش را اصلاح نکرده بود و اضافه وزن هم داشت به بقیه مهمانان پیوست و بلافاصله کنترل بحث را در دست گرفت. همان طور که با دستش گیلاس شراب را پس می زد گفت: «من مشروب نمی خورم» و بلافاصله مشغول جذب سریع اطلاعات در مورد دنیایی شد که قرار بود در اختیار بگیرد.
او در مورد تشکیل یک کابینه اداری-نظامی به سبک دهه ۵۰ میلادی سخن گفت: می خواهیم کل منطقه را تسخیر کنیم، بنابراین تمامی اعضاء کابینه باید طی ۷ روز آینده در جلسه استماع برنامه هایشان [در کنگره] حضور به هم رسانند. جلسه «تیلرسون»(۱۷) دو روز، «سشن»(۱۸) دو روز و همین طور «مَتیس»(۱۹).
بعد بحث بَنِن از مَتیس «سگ هار»-ژنرال چهار ستاره ای که ترامپ به عنوان گزینه وزارت دفاع مطرح کرده بود-به بحثی طولانی در مورد شکنجه، لیبرالیسم تعجب آور ژنرال ها و احمقانه بودن بروکراسی نظامی-اداری رسید. بعد نوبت قصه بافی در مورد انتصاب مایکل فلین(۲۰)-ژنرال محبوب ترامپ که در بسیاری از کارزارهای انتخاباتی ترامپ در خط مقدم قرار داشت-به عنوان مشاور امنیت ملی رسید.
بَنِن باز هم گفت: «او بد نیست. «جیم مَتیس» یا «جان کلی» نمی شود...اما بد هم نیست. فقط باید دور و برش آدم های مناسب باشند. اگر قرار باشد همه آن افرادی که با قاطعیت می گفتند ترامپ نه! و آن همه نامه که امضا کردند و آن نو محافظه کارانی که این همه جنگ به راه انداختند را از گردونه خارج کنیم، کَس زیادی نمی ماند.»
بَنِن گفت که سعی می کند روی جان بولتون(۲۱)، دیپلمات جنگ طلب سابق به عنوان مشاور امنیت ملی کار کند. بولتون مورد علاقه آیلز هم بود.
آیلز گفت: «او یک جنگ راه انداز و یک موجود مرموز کوچولو هم هست؛ اما به او نیاز است. مگر دیگر چه کسی از اسرائیل سر در می آورد؟ فلین به ایران کمی کشش دارد. تیلرسون هم که فقط نفت را می شناسد.»
بَنِن با غرولند گفت: «ولی سبیل بولتون مشکل ساز است. ترامپ فکر نمی کند او این کاره باشد. می دانی که بولتون را باید بشناسی تا از او خوشت بیاید.»
«خوب. شایعه هایی وجود دارد مبنی بر اینکه یک شب در یک هتل دعوا راه انداخته و دنبال چندتا زن افتاده.»
«اگر این را به ترامپ می گفتم، شغل مشاور امنیت ملی را حتما گرفته بود.»
***
بَنِن به طرز عجیبی می توانست هم ترامپ را جذب کند و هم نشان دهد که زیاد او را جدی نمی گیرد. او اولین بار در سال ۲۰۱۰ با ترامپ ملاقات کرده بود، نامزدی که دائم از فهرست نامزدها خارج و وارد آن می شد. بَنِن در ملاقاتی در برج ترامپ به او پیشنهاد کرده بود که نیم میلیون دلار صرف حمایت از نامزدهای مدل نامزدهای حزب چای (تی پارتی)(۲۲) کند تا بتواند خواسته خود برای رسیدن به ریاست جمهوری را پیش ببرد. بَنِن از جلسه خارج شد چون به این نتیجه رسید که ترامپ هرگز از این ولخرجی ها نخواهد کرد. ترامپ بازیگری نبود که بشود جدی گرفت. بَنِن بین آن برخورد اول و اواسط ماه آگوست سال ۲۰۱۶ یعنی هنگامی که مسئولیت کارزار تبلیغاتی ترامپ را بر عهده گرفت، سعی کرد به جز چند مصاحبه که در برنامه رادیو برایت بایت از ترامپ داشت، بیش از ده دقیقه با ترامپ صحبت خصوصی نداشته باشد؛ اما حالا لحظه سرنوشت ساز برای بَنِن از راه رسیده بود. همه جا پر از حس ناگهانی و فراگیر شک به خود بود. برگزیت(۲۳) در انگلستان، هجوم مهاجران به سواحل طوفان زده اروپا، محروم کردن کارگران از حق رای در سندیکا، احتمال اوضاع نابسامان مالی «برنی ساندرز» و کینه توزی های میانه روانه اش-همه جا تیره و تار بود. حتی سینه چاک ترین طرفداران جهانی سازی هم مردد شده بودند. بَنِن معتقد بود انبوهی از مردم آماده شنیدن پیامی جدید بودند: دنیا مرز می خواهد-یا به عبارت دیگر، دنیا باید به زمانی برگردد که کشورهایش مرز داشتند. موقعی که آمریکا شکوه و عظمت داشت. ترامپ به سکوی این پیام تبدیل شد.
***
تا عصر آن روز در ماه ژانویه، بَنِن پنج ماهی می شد که غرق دنیای ترامپ شده بود؛ و با این که فهرست بلندبالایی از اخلاق های عجیب و غریب ترامپ را پیش رو داشت و همینطور دلایل کافی داشت که به غیرقابل پیش بینی بودن این رئیس و دیدگاه هایش مظنون شود، از راهی که اشتیاق سیری ناپذیر و پر جذبه ترامپ-این طرفدار جناح راست افراطی، تی پارتی، اینترنت میم بیس(۲۴)- و فرصت بی نظیر برای خود استیو بَنِن فراهم کرده بود، پا پس نکشید.
***
آیلز بی مقدمه پرسید: «متوجه هست؟» و بعد از مکث، به چهره بَنِن خیره شد تا جواب را بشنود.
منظورش این بود که آیا ترامپ متوجه اوضاع هست یا نه. انگار این سوال، پرسش اصلی جناح راستی ها بود. آیا این بچه میلیاردر سربه هوا، آرمان های پوپولیستی(۲۵) طبقه کارگر را درک می کرد؟ اما انگار این سوال، یک پرسش با پاسخی نامشخص درباره ماهیت خود قدرت بود. آیا ترامپ متوجه جایگاهی هست که تاریخ برایش در نظر گرفته بود؟
بَنِن قدری آب مزمزه کرد. بعد از مکثی که زیادی طولانی به نظر می رسید گفت: «بله. متوجه هست؛ یا بالاخره به اجبار متوجه می شود.»
آیلز در حالی که هنوز با نگاه غیر مستقیم به بَنِن خیره بود، انگار منتظر بود که بَنِن، کارت های بیشتری رو کند.
بَنِن گفت: «جدی می گویم. او مطابق برنامه [ما] پیش می رود. برنامه اصلا مال خودش است.» بعد بَنِن، محور صحبت ها را از ترامپ به سمت برنامه های ترامپ کشاند: «روز اول، قرار است سفارت آمریکا را به اورشلیم (بیت المقدس) منتقل کنیم. نتانیاهو هم کاملا در جریان است. شلدون-شلدون ادلسون،(۲۶) میلیاردر کازینودار که از طرفداران راست گرای دو آتشه اسرائیلی ها و خود ترامپ است- هم در جریان است. ما می دانیم به کدام سمت حرکت می کنیم.»
آیلز با تردید پرسید: «دونالد می داند؟»
بَنِن لبخندی زد- لبخندی که بیشتر شبیه چشمک بود- و ادامه داد: «بیایید بگذاریم ساحل غربی مال اردن شود، مصر هم غزه را مال خود کند. بگذارید این ها خودشان مسائل شان را حل و فصل کنند، یا در این راه از بین بروند. سعودی ها لب خط هستند. مصری ها هم لب خط هستند. همه شان تا سرحد مرگ از ایران می ترسند. یمن، صحرای سینا، لیبی... این اصلا چیز خوبی نیست. برای همین است که رشته همه چیز دست روسیه است. راستی روسیه این قدر بد و شرور است؟ روس ها آدم بدها هستند؛ اما دنیا پر از آدم بد است.»
بَنِن همه این ها را با نوعی نشاط می گفت-مثل مردی که می خواهد دنیا را از نو بسازد. آیلز با لحنی که می خواست به بَنِن فشار بیاورد گفت: «اما همین که آدم بدها را بشناسیم، خودش چیز خوبی است. شاید دونالد از آن ها بی خبر باشد.»
اما به نظر بَنِن که حواسش جمع بود، دشمن واقعی چین بود. بَنِن همین طور که صحبت می کرد مراقب بود زیاد از ترامپ دفاع نکند و زیاد بدش را هم نگوید. چین در جنگ سرد نوین، در خط مقدم جنگ بود؛ و این امر در تمام سال های ریاست جمهوری اوباما به خوبی درک نشده بود-فکر می کردیم خیلی می دانیم، در حالی که هیچ نمی دانستیم. این به معنی شکست سازمان های اطلاعاتی آمریکا بود. بَنِن گفت: «من فکر می کنم کومی(۲۷) یک آدم درجه سه است. برنان(۲۸) هم رده دوم است. و با این صحبت ها، عملا رئیس اف بی آی و رئیس سی آی اِی را مردود اعلام کرد.
«همین حالا، کاخ سفید درست مثل کاخ سفید سال ۱۹۶۸ زمان جانسون(۲۹) است. سوزان رایس(۳۰)-مشاور امنیت ملی اوباما-به عنوان مشاور امنیت ملی، شده سردسته کارزار علیه داعش. آن ها هدف انتخاب می کنند، او هم حمله های هوایی با پهبادها را فرماندهی می کند. به نظر من جنگ را داریم درست مثل جانسون در سال شصت و هشت پیش می بریم. پنتاگون که کلا از ماجرا به دور است. سازمان های اطلاعاتی هم از دور تماشا می کنند. رسانه ها دیگر حواسشان به اوباما نیست. جدا از مسئله جهان بینی، انگار با تازه کارها طرفیم. من که اصلا سر در نمی آورم اوباما دارد چه کار می کند. در کنگره که هیچ کس او را نمی شناسد؛ صاحبان کسب و کار هم که او را نمی شناسند-دستاورد او اصلا چه بوده؟ دقیقا چه کرده است؟»
آیلز پرسید: «نظر دونالد در این مورد چیست؟» و با این حرف می خواست بفهماند که بَنِن از رئیسش، زیادی سبقت گرفته است.
«کاملا در جریان است.»
«یعنی کاملا؟»
«بله. موافق این مسائل است.»
آیلز که حالا انگار به وجد آمده بود گفت: «من باشم، دونالد را مجبور نمی کنم زیاد فکر کند.»
بَنِن با غرغر گفت: «حالا با خیلی زیاد یا خیلی کم که چیزی عوض نمی شود.»
***
آیلز دوباره پرسید: «قضیه اش [ترامپ] با روس ها چیست؟»
بَنِن گفت: «اصل مطلب این که رفت روسیه تا پوتین را ببیند؛ اما پوتین اصلا به او محل نداد. برای همین باز هم سعی کرد.»
آیلز گفت: «خوب، دونالد است دیگر.»
بَنِن که دلش می خواست ترامپ را چیزی مثل یک شگفتی طبیعی که غیر قابل توضیح است نشان دهد، گفت: «این خیلی خارق العاده است.»
بار دیگر، بَنِن طوری که انگار می خواست مسئله ترامپ کنار برود-چیزی که هم عجیب است و هم باید با آن کنار آمد- در نقشی که برای خودش به عنوان بازی گردان بازی ترامپ متصور بود ادامه داد:
«همه چیز به چین مربوط است. بقیه چیزها مهم نیست. اگر متوجه چین نباشیم، متوجه هیچ چیز نمی شویم. کل ماجرا خیلی ساده است. چین دقیقا همان موقعیتی را دارد که آلمان نازی در سال های ۱۹۲۹ و ۱۹۳۰ داشت. چینی ها هم مثل ژرمن ها منطقی ترین مردم دنیا هستند؛ مگر این که دیوانه شوند. آن وقت است که مثل آلمان دهه ۱۹۳۰ از کنترل خارج می شوند. آن وقت یک حکومت بیش از حد ناسیونالیست خواهید داشت و وقتی غول از چراغ جادو خارج شود دیگر نمی توانید او را به سر جایش برگردانید.»
آیلز با حالتی خشک و بی روح گفت: «شاید دونالد مثل نیکسون(۳۱) با چینی ها برخورد نکند.» منظورش این بود که شاید تصور کنترل روند جهانی شدن به دست ترامپ، ساده لوحانه باشد.
بَنِن لبخندی زد و با بزرگ نمایی و حالتی که اثری از فروتنی در آن نبود گفت: «بَنِن در چین».
آیلز با اشاره به داماد ترامپ و مشاور ارشد او؛ «جَرِد کوشنر» سی و شش ساله گفت: «این بچه چطوره؟»
بَنِن با لحنی که انگار از این بابت کاملا مطمئن است گفت: «او شریک من است.»
آیلز با تردید گفت: «واقعا؟»
«او هم از خودمان است.»
«او که با روپرت [مرداک] زیاد ناهار می خورد.»
بَنِن گفت: «راستش، شاید کمکتان به دردم بخورد» و بعد چند دقیقه ای تلاش کرد آیلز را با خود همراه کند تا در مورد قضیه مرداک(۳۲) سرپوش بگذارند. روابط آیلز با مرداک از زمان اخراجش از فاکس، تیره تر هم شده بود. حالا مرداک مرتب در مورد رئیس جمهور منتخب، لفاظی می کرد و او را به میانه روی بیشتر تشویق می کرد-چرخشی عجیب در رویدادهای یکی عجیب تر از دیگری در بین محافظه کاران آمریکا. بَنِن می خواست که آیلز غیر مستقیم به ترامپ که در معرض اختلالات روانی و هراس از فراموشی یا کهنسالی است، بفهماند که شاید مرداک فرد مناسبی نباشد.
آیلز گفت: «با او تماس می گیرم. اما ترامپ دلداده مرداک است؛ درست مثل پوتین. گند می زند به همه چیز. فقط نمی دانم الان قلاده چه کسی در دست چه کسی است.»
دو جادوگر مسن تر و جوان تر البته نه خیلی زیاد رسانه های راست گرا تا ساعت دوازده و نیم مشغول گپ و گفت با مهمان های دیگر شدند و جادوگر مسن تر دنبال دورنمای ملی جدید بود که ترامپ در آن دیده می شد-البته آیلز معتقد بود رفتار ترامپ کاملا قابل پیش بینی بود-و جادوگر جوان تر هم مصمم بود با سرنوشت خودش بازی نکند.
بَنِن تصدیق کرد: «دونالد متوجه است. درست است که ترامپ است ولی می فهمد. ترامپ، ترامپ است.»
آیلز با حالتی پر از شک گفت: «بله او ترامپ است».

نظرات کاربران درباره کتاب آتش و خشم

ketabe khubie..
در 1 ماه پیش توسط h.m...111
قیمت ۱۰۰۰ تومان؟ اشتباه تایپیه یا مترجم و ناشر بیخیال پولشون شدن؟ یعنی قبل از فروشِ کتاب سودشونو کردن؟
در 1 ماه پیش توسط galile