فیدیبو نماینده قانونی کتاب سده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مرد گردویی

نسخه الکترونیک کتاب مرد گردویی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرد گردویی

دیگر کسی اینجا نیست که به شوخی‌های من بخندد. قبلاً خدمتکاری داشتم که هر روز می‌آمد. بلانچ به سیاهی قیر بود و دو برابر من وزنش بود. از آنجا که واژه‌ی بلانچ معادل فرانسویِ واژه‌ی سفید است و او حتی ذره‌ای به معنای اسمش نزدیک نبود، یک روز از او پرسیدم که چطور اسمش را انتخاب کرده‌اند. گفت که وقتی به دنیا آمده پوستش به سفیدی من بوده و پدرش بعد از تولد او خانه را ترک کرده و گفته پوست بچه‌ی او امکان نداشته آن‌قدر روشن باشد.
مادرش قبل از اینکه نامش را انتخاب کند چند روزی صبر کرده. او را بغل می‌کرده و تکان می‌داده و اشک‌ریزان برایش لالایی می‌خوانده. گویا مادرش خیلی مثبت‌اندیش بوده که از روزی که او متولد شده هرگز با مرد دیگری هم‌بستر نشده و مطمئن بوده که همسرش بالاخره حرف او را باور می‌کند و برمی‌گردد. وقتی برنگشته، مادر بچه را در آغوشش گرفته و به کتابخانه‌ی عمومی نزدیک خیابان اصلی رفته. کتابخانه‌ها آن زمان به سیاه‌پوستان کتاب امانت نمی‌دادند، پس او یک کتاب اسامی کودک پیدا کرده و همان‌ جا روی زمین چهارزانو نشسته. نوزادش را که خواب بوده روی پایش قرار داده و با حرف الف شروع کرده. وقتی به بلانچ رسیده و معنایش را دیده، با خودش فکر کرده که این مناسب‌ترین و زیباترین اسمی است که تا آن زمان دیده بوده، پس نامش را گذاشته بلانچ.
اگر پدرش کمی صبر می‌کرد، می‌دید که دختر نوزادش ماه‌به‌ماه تیره‌تر می‌شود. بلانچ یک بار به من گفت به نظرش این پدرش بوده که از داشتن او محروم شده، نه او، که به نظرم دیدگاه درست و منطقی‌ای راجع به این قضیه بود.

ادامه...

  • ناشر: کتاب سده
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.25 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۳۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب مرد گردویی

پیش گفتار مترجم

مرد گردویی اولین رمان کاسی دندریج سلک است و در سال ۲۰۱۲ به چاپ رسیده. این رمان که در ژانر ادبیات داستانی جنوب امریکا دسته بندی می شود با استقبال بسیار خوبی از سوی مخاطبان مواجه شده، چنان که تا کنون بیش از صد و پنجاه هزار نسخه از آن به فروش رفته و قرار است فیلمی نیز به اقتباس از آن ساخته شود.
بخش اول این رمانِ نسبتاً کوتاه در رقابت نویسندگان مستقل ایالت فلوریدا در سال ۲۰۰۶ جایگاه اول را در بخش رمان های منتشرنشده کسب کرده است.
کاسی دندریج سلک در شهر لیسبرگ ایالت فلوریدای امریکا متولد و در همان جا بزرگ شده است. این نویسنده ی امریکایی در پنجاه و چهار سالگی رمان مرد گردویی را به صورت مستقل منتشر کرده و می گوید که این رمان را با استفاده از ذهن سینمایی اش نوشته، طوری که خواننده می تواند حین خواندن، ماجرای رمان را به صورت صحنه هایی سینمایی تجسم کند.
منتقدان این رمان را با رمان کشتن مرغ مقلد نوشته ی هارپر لی مقایسه می کنند و خود نویسنده نیز اذعان دارد که هارپر لی یکی از نویسندگانی است که الهام بخش او هستند.
این نویسنده ی موفق که منتقدان او و کتابش را پدیده می انگارند برای اولین بار با ترجمه ی حاضر به خوانندگان ایرانی معرفی می شود.

زهرا باختری
شهریور ۹۶



مرد گردویی

کاسی دندریج سلک

مترجم: زهرا باختری




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



یک

در تابستان ۱۹۷۶ که دویستمین سالگرد استقلال امریکا بود، همه به استقبال جشن چهارم ژوئیه می رفتیم. پرچم ها از لبه ی بام همه ی خانه ها در طول این راسته ی خیابان اصلی آویزان بود. زنان همسایه هم سرشان از همیشه شلوغ تر بود. من روی صندلیِ جنبان در ایوان جلویی خانه ام می نشستم و رفت وآمد آن ها را تماشا می کردم.
هرازچندگاهی نسیم ملایمی هوای شرجی و سنگین را به جریان می انداخت و اگر خیابان شلوغ نبود، می توانستم خش خش تکان خوردن ردیف پرچم ها را بشنوم. با تکه ای مقوا در یک دست و یک لیوان چای یخی در دست دیگرم می نشستم. یخ همیشه قبل از اینکه محتوای لیوانم را بخورم آب می شد. از مقوا استفاده می کردم تا باد ملایم پنکه سقفی را افزایش دهم. به نظرم پنکه سقفی با آن موتور ضعیفش که مدام کار می کرد و به خرخر افتاده بود بیشتر از اینکه باد خنک بدهد باد گرم می داد. به هر حال، گذاشته بودم روشن بماند. از صدایش خوشم می آمد.
آن زمان ها، خیابان های فلوریدای کوچک ما بی شباهت به خیابان های مِی بریِ(۱) اندی تیلور(۲) یا می کُمِ(۳) آتیکوس فینچ(۴) نبود. حتی یک نام مشابه هم داریم: می ویل(۵). من همیشه دوست دارم به شوخی بگویم: «اون خانم "مِی" حتماً با خیلی ها بوده، نه؟»
دیگر کسی اینجا نیست که به شوخی های من بخندد. قبلاً خدمتکاری داشتم که هر روز می آمد. بلانچ(۶) به سیاهی قیر بود و دو برابر من وزنش بود. از آنجا که واژه ی بلانچ معادل فرانسویِ واژه ی سفید است و او حتی ذره ای به معنای اسمش نزدیک نبود، یک روز از او پرسیدم که چطور اسمش را انتخاب کرده اند. گفت که وقتی به دنیا آمده پوستش به سفیدی من بوده و پدرش بعد از تولد او خانه را ترک کرده و گفته پوست بچه ی او امکان نداشته آن قدر روشن باشد.
مادرش قبل از اینکه نامش را انتخاب کند چند روزی صبر کرده. او را بغل می کرده و تکان می داده و اشک ریزان برایش لالایی می خوانده. گویا مادرش خیلی مثبت اندیش بوده که از روزی که او متولد شده هرگز با مرد دیگری هم بستر نشده و مطمئن بوده که همسرش بالاخره حرف او را باور می کند و برمی گردد. وقتی برنگشته، مادر بچه را در آغوشش گرفته و به کتابخانه ی عمومی نزدیک خیابان اصلی رفته. کتابخانه ها آن زمان به سیاه پوستان کتاب امانت نمی دادند، پس او یک کتاب اسامی کودک پیدا کرده و همان جا روی زمین چهارزانو نشسته. نوزادش را که خواب بوده روی پایش قرار داده و با حرف الف شروع کرده. وقتی به بلانچ رسیده و معنایش را دیده، با خودش فکر کرده که این مناسب ترین و زیباترین اسمی است که تا آن زمان دیده بوده، پس نامش را گذاشته بلانچ.
اگر پدرش کمی صبر می کرد، می دید که دختر نوزادش ماه به ماه تیره تر می شود. بلانچ یک بار به من گفت به نظرش این پدرش بوده که از داشتن او محروم شده، نه او، که به نظرم دیدگاه درست و منطقی ای راجع به این قضیه بود.
بلانچ در همه ی شرایط، در غم و شادی، برای من کار می کرد و خدا می داند که در تمام مدتی که با هم زیر سقف این خانه گذراندیم غم های بسیاری داشتیم. بیشتر مردم فکر می کردند او دیوانه است که در تمام آن سال ها با من مانده، اما من و بلانچ درک مشترکی داشتیم. و دلیلش عهدی بود که سال ها پیش بسته بودیم. هیچ یک از ما هرگز درباره ی آن حرفی نزد اما آن عهد همچون تار عنکبوتی سست که به راحتی می شد آن را فرو ریخت بین ما معلق بود، در عین حال، رشته های این تار چنان محکم به هم چسبیده بود که سخت می شد از هم بازش کرد.
از زمانی که دست سرنوشت ما دو نفر را به هم چسباند ربع قرن می گذرد. بلانچ چاق تر شد، اما هرگز حتی یک روز پیرتر از آن روزها به نظر نرسید. از آن طرف، من لاغرتر شده ام و حتی ضعیف تر. من هشتاد و دو سالم است. آن زمان پنجاه و هفت سالم بود و تازه بیوه شده بودم. راجع به همسرم، والتر(۷)، می توانم برایتان بگویم اما او واقعاً نقشی در این داستان ندارد، پس به نظرم حرف زدن از او فایده ای ندارد. مسخره است که یادم نمی آید چشمان والتر چه رنگی بود. این را می گذارم به حساب اینکه وقتی سن زیاد می شود چه بلایی سر حافظه ای که از قبل هم ضعیف بوده می آید. اما همه ی جزئیات را درباره ی آنچه بر مرد گردویی گذشت به خاطر دارم.
ساختمان های خیابان اصلی، گرچه اغلبشان این روزها خالی هستند، زمانی فروشگاه های پوشاک در خود داشتند و جواهرفروشی هایی با الماس ها و سنگ های قیمتی که روی مخمل آبی داخل ویترینشان می درخشیدند. فروشگاه بزرگ اِزل(۸) بعد از آمدن جی. سی. پنی(۹)، با آن کفِ کاشی کاری اش و پلکان مرمر پرزرق وبرقش، همچنان پابرجا ماند، اما در سال های بعد بیشتر به سمت لباس های اسپرت مردانه رفت. وقتی پای مردان و بوی جین و چرم و غژغژ کف چوبی به میان آمد، صاحب فروشگاه پنی هرگز نتوانست با آن رقابت کند.
در سال ۱۹۷۶، بانک داشت ساختمان جدید خود را در بزرگراه می ساخت و ساختمان قدیمی چهارطبقه اش را در مرکز شهر به موسسه ای فروخت که مشاوره و خدمات دیگر به الکلی ها و معتادان به مواد و افراد مشابه این ها می داد. اسمش را «راه های زندگی» گذاشته بودند، اما این فقط حسن تعبیری بود برای واژه ی «بیمارستان روانی» و بیشتر ساکنان آن منطقه نمی خواستند که آن ها در آن محله بمانند. دووی کینکِید(۱۰) طوماری نوشت که آن ها از آنجا بروند و همه ی ما امضا کردیم، اما درنهایت بازنده شدیم. فرانک پِرلی(۱۱) رئیس شورای شهر بود و می خواست که موسسه ی عموزاده ی همسرش آنجا بماند. از آن به بعد، محله مان روزبه روز بدتر شد. مردم اسبابشان را بار کامیون کردند و از آنجا رفتند و درواقع خانه هایشان را رها کردند.
با این حال، هنوز هم محله ی زیبایی است، گرچه می توان گفت قدیمی شده، ولی من تمام سعی ام را می کنم که خانه ام باشکوه و آراسته جلوه کند. در امتداد خیابان های ما درختان گردو به ردیف سر برافراشته اند و آن قدر بزرگ هستند که اگر دو مرد از دو طرف تنه ی آن ها را بغل کنند فقط ممکن است نوک انگشتانشان به هم بخورد. درخت ها قبلاً خیلی باشکوه به نظر می رسیدند، اما حالا دیگر خسته اند. شاخه هایشان به طور غم انگیزی خم شده و آن خزه ی اسپانیایی که زمانی لباس شاهانه ی آن ها بود حالا شل و ژولیده آویزان شده، مثل ریش پیرمردهای بی خانمانی که هر روز از اینجا رد می شوند و به مرکز شهر می روند.
چند خیابان آن طرف تر، در جهت مخالف محله ی ما، جایی است که محله ی سیاه ها می نامیمش. اوه، می دانم که این روزها درست نیست آن را به این اسم بنامیم، اما این اسمی بود که آن زمان به کارمی بردیم و من پیرتر از آنم که آدابی را که از زمان قاشق به دست گرفتنم در مغزم فرو رفته دوباره بیاموزم.
بلانچ پنج فرزندش را آنجا بزرگ کرد، به اضافه ی دو نوه اش که وقتی جوان ترین دخترش با یک موادفروش فرار کرد مسئولیتشان را به عهده گرفت. او اگر نمی دانست در کل ماجرا چه نقشی داشته، به احتمال زیاد از دست دخترش خیلی عصبانی می شد. به هر صورت، بلانچ با توجه به نقشی که در این داستان داشت نمی توانست دخترش را به خاطر انتخاب نادرستی که کرده بود سرزنش کند.
اتفاقات آن سال نیروهای محرک واقعی برای مهاجرت دسته جمعی از آن محل بود. آن سال سالِ مرد گردویی بود. هیچ کدام از ما نمی دانست یک سیاه پوست پیر استخوانی ممکن است چقدر بر زندگی هایمان تاثیر بگذارد، اما خیلی زود به آن پی بردیم.
در جایی نه چندان دور از مرکز شهر محوطه ای پوشیده از درخت وجود دارد که از زمانی که به یاد دارم همیشه همین طور بی توجه رها شده بود، گرچه آن زمان که من بچه بودم و آنجا بازی می کردم این قدر پر از علف هرز نبود. در حال حاضر، به پناهگاه آدم های بی خانمان معروف است و یکی از این بی خانمان ها کاملاً معلوم است که دیوانه است و اگر از من بپرسید، می گویم باید در تیمارستان بستری شود. آن زمان ها، تنها یک نفر در آنجا زندگی می کرد و آن مرد گردویی بود. نمی دانم چه کسی اولین بار این اسم را به این مرد داد، ولی به هر حال این اسم روی او ماند.
مرد گردویی در تابستان ۱۹۷۵ آنجا مستقر شد، اما مدتی طول کشید تا کسی بفهمد که او واقعاً آنجا زندگی می کند. شاید به خاطر جثه ی تکیده اش بود یا آن حالت شبه واری که با دوچرخه ای هم سن خودش و باریک و چروکیده مثل خودش از میان درختان ظاهر می شد. به خاطر هر چه که در او بود و باعث می شد مردم را بترساند، طولی نکشید که پدر و مادرها هر بار او سروکله اش پیدا می شد بچه هایشان را به داخل خانه صدا می کردند.
او را مرد گردویی صدا می کردند چون همیشه یک کیسه پر از گردو داشت که به فرمان دوچرخه ی زهواردررفته و کهنه اش می بست. ظاهراً بیشتر تغذیه اش از مغزهای آن درختان پربار تامین می شد. او در طول مسیرش به ناکجا می ایستاد و هر گردویی را که در پیاده رو یا خیابان روی زمین افتاده بود برمی داشت، اما آن هایی را که خیلی به حیاط خانه ی صاحب درخت نزدیک بودند همان جا رها می کرد. این یک قانون نانوشته بود که همه تابعش بودند و من که ساعات زیادی را در این ایوان به تماشای بیرون گذرانده ام هرگز ندیدم کسی از این قانون سرپیچی کند، حتی بچه ها.
بچه های محل ترانه ای ساخته بودند که وقتی در حیاط خانه شان از روی طناب می پریدند می خواندند. من آن قدری آن را شنیده ام که از برم و هنوز هم بعضی شب ها این شعر در سرم مدام می کوبد و با عرق سرد از خواب بیدار می شوم.

مامان پلیس خبر کن
اگه می تونی، بگیرش
همه ی همه از گردویی می ترسن

بعد به سراغ فهرستی از اسامی می رفتند و تا جایی که می توانستند با اسم هر مرد و زن و بچه ای که می شناختند آن را طولانی تر می کردند. برنده کسی بود که بیشترین تعداد اسم را بدون خطا در پرش از روی طناب بگوید.

دیوید ازش می ترسه
جیمبو ازش می ترسه
مری بث ازش می ترسه
ریتا گِیل ازش می ترسه
خانم اَبِرنتی ازش می ترسه

و الی آخر.

دو

برای کسی به پیری من کمی طول می کشد تا بتواند چیزی را سرراست تعریف کند. مرد گردویی اسمش الدرِد میمز(۱۲) بود. من ادی صدایش می کردم. مردم می ویل اصلاً اسمش را نمی دانستند، تا زمانی که به جرم قتل یک پسر شانزده ساله به اسم اسکیپر کورنِگِی(۱۳) دستگیر شد.
حالا بعد از بیست و پنج سال دوباره نامش روی روزنامه ها نقش بسته. به نظرم این خبر مهمی است که الدرد میمز بر اثر کهولت سن در زندان مرد. مجازاتش بیست و پنج سال حبس با آزادی مشروط پس از آن بود. فکر می کنم از هر دو جهت درست از آب درآمد.
تقریباً مطمئنم که بیشترِ مردم شهر خیلی زود او را فراموش می کنند، اما حالا که من تنها کسی هستم که تمام حقیقت را می داند به نظرم زمان گفتنش فرا رسیده.
در بهار ۱۹۷۶، مرد گردویی چمن زنی خانه ی من را شروع کرد. دو هفته او را تماشا می کردم که سوار بر آن دوچرخه ی قدیمی زهواردررفته از جنگل می آمد و یک ماشین چمن زنی به همان نزاری را هم پشتش می کشید. با آن پیراهن کهنه اش که بر اثر باد و عرق کردن به بدن استخوانی اش می چسبید اواخر بعدازظهر برمی گشت. متوجه شدم که خارج از محله ی ما هم چند حیاط را برای چمن زنی پیدا کرده بود، چون در محله ی ما هیچ یک از همسایه ها او را استخدام نمی کرد. ضمناً، این مربوط به قبل از قتل است، زمانی که مردم فقط «فکر می کردند» که او خطرناک است چون بی خانمان و سیاه پوست بود. «بعد از» قتل، مطمئن شدند. من فقط به نظرم می رسید که او گرسنه است و دوست داشتم خطرش را هم بپذیرم.
در سومین دوشنبه ای که رفتن او را به جایی نامعلوم تماشا می کردم، با سوتی که مامانم سال ها پیش به من یاد داده بود، او را صدا زدم. سوت نسبتاً خوبی هم بود. آن قدری از شنیدن آن سوت یکه خورد که دوچرخه اش را لرزان در محوطه ی ورودی خانه ی من متوقف کرد. به او اشاره کردم که بیاید بالا، به ایوان. او ماشین چمن زنی را رها کرد و دوچرخه را تا پلکان جلوی خانه آورد.
«چمن می زنم، خانم.»

نظرات کاربران
درباره کتاب مرد گردویی

انکار اسم بعضی از مترجم ها رو باید نوشت تا حواسمون باشه اشنباهی کتاب ترجمشون رو نخریم
در 4 ماه پیش توسط
یک فاجعه ادبى در ترجمه
در 4 ماه پیش توسط
ترجمه خیلی بد! جالبه ناشر هم ادعای ویراستاری داره! خاک بر سرتون
در 4 ماه پیش توسط
ظاهرا کتاب ویرایش نشده اصلا. در همین صفحه اول دو مورد را ذکر میکنم : " من روی صندلی ِ جنبان می نشستم" "خش خش تکان خوردن ردیف پرچم ها" آیا ما در صحبت هامون میگیم صندلیِ جنبان یا خش خش ردیف پرچم ؟؟؟؟؟ دوستان اگه ممکنه من رو حداقل روشن کنند ، شاید من دارم اشتباه میکنم !!!!!!
در 4 ماه پیش توسط
نمونه افتضاح
در 4 ماه پیش توسط