فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پانزده سگ

کتاب پانزده سگ

نسخه الکترونیک کتاب پانزده سگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پانزده سگ

در دستشویی مردانه، آپولو به مرد مسنی که شغلش تولید لباس بود اجازه داد که بخشی از وجودش را لمس کند. از این عمل او احساس لذت زاید‌الوصفی کرد؛ لذتی که تاکنون آن را تجربه نکرده بود و بهای آن افزودن هشت سال از زندگی خودش به عمر آن مرد بود. سپس، خدایان در میخانه مشغول گفت‌وگوی گُنگی درباره‌ی ماهیت بشر شدند. آن‌ها برای سرگرمی به زبان یونان باستان صحبت می‌کردند. در آن میان آپولو گفت: «انسان‌ها در میان همه‌ی موجودات مثل کک‌ها و فیل‌ها نه از موجودی بهترند، نه بدتر.» آپولو معتقد بود انسان‌ها هیچ‌گونه شایستگی خاصی ندارند و فقط خودشان را برتر می‌بینند. هرمس با نظر آپولو مخالف بود. او چنین استدلال می‌کرد که انسان‌ها نماد‌ها را ایجاد و از آن‌ها استفاده می‌کنند. این بسیار جالب‌تر از رقص پیچیده‌ای است که زنبور‌ها انجام می‌دهند. آپولو گفت: «‌زبان بشر خیلی ابهام‌آمیزه.» ـ شاید این‌طور باشه، اما همینه که آدما رو سرگرم‌کننده‌تر می‌کنه. به حرف‌هاشون گوش کن! اون‌وقت حاضری قسم بخوری که اونا منظور همدیگه رو درک کردن. اما هیچ‌کدوم، کوچک‌ترین تصوری درباره‌ی تأثیر واقعی حرف‌هاش روی طرف مقابل نداره. چطور می‌تونی تماشای چنین نمایش خنده‌داری رو رد کنی؟ ـ من نگفتم سرگرم‌کننده نیستن، اگه این‌طور باشه، قورباغه‌ها و مگس‌ها هم سرگرم‌کننده‌ان. ـ اگه قصدت اینه که آدمیزاد رو با مگس مقایسه کنی، خودتم می‌دونی که بحث‌مون به جایی نمی‌رسه. در این حال آپولو با لهجه‌ی انگلیسی ربّانی ــ طوری‌که هر‌کدام از مشتریان میخانه، آن را دقیقاً با لهجه‌ی خود می‌شنید ــ گفت: «کی هزینه‌ی نوشیدنی‌هامون رو پرداخت می‌کنه؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پانزده سگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول:شرط بندی

یک شب خدایان آپولو(۱) و هرمس(۲) در میخانه ی خوشه ی گندم تورنتو حضور داشتند. ریش های آپولو تا روی استخوان ترقوه اش می رسید. هرمس که سخت گیرتر بود، ریش هایش را کامل اصلاح کرده بود اما لباس هایش به وضوح خاکی بود. شلوار جین مشکی، کت چرم و پیراهن آبی رنگ پوشیده بود.
آن ها در حال نوشیدن بودند، اما این الکل نبود که مست شان کرده بود. بلکه سرمستی شان، نتیجه ی پرستیده شدن در ساحت حضورشان بود. میخانه ی خوشه ی گندم مثل معبدی شده بود و پرستش، باعث خوشنودی خدایان می شد.
در دستشویی مردانه، آپولو به مرد مسنی که شغلش تولید لباس بود اجازه داد که بخشی از وجودش را لمس کند. از این عمل او احساس لذت زاید الوصفی کرد؛ لذتی که تاکنون آن را تجربه نکرده بود و بهای آن افزودن هشت سال از زندگی خودش به عمر آن مرد بود.
سپس، خدایان در میخانه مشغول گفت وگوی گُنگی درباره ی ماهیت بشر شدند. آن ها برای سرگرمی به زبان یونان باستان صحبت می کردند. در آن میان آپولو گفت: «انسان ها در میان همه ی موجودات مثل کک ها و فیل ها نه از موجودی بهترند، نه بدتر.» آپولو معتقد بود انسان ها هیچ گونه شایستگی خاصی ندارند و فقط خودشان را برتر می بینند. هرمس با نظر آپولو مخالف بود. او چنین استدلال می کرد که انسان ها نماد ها را ایجاد و از آن ها استفاده می کنند. این بسیار جالب تر از رقص پیچیده ای است که زنبور ها انجام می دهند.
آپولو گفت: « زبان بشر خیلی ابهام آمیزه.»
ـ شاید این طور باشه، اما همینه که آدما رو سرگرم کننده تر می کنه. به حرف هاشون گوش کن! اون وقت حاضری قسم بخوری که اونا منظور همدیگه رو درک کردن. اما هیچ کدوم، کوچک ترین تصوری درباره ی تاثیر واقعی حرف هاش روی طرف مقابل نداره. چطور می تونی تماشای چنین نمایش خنده داری رو رد کنی؟
ـ من نگفتم سرگرم کننده نیستن، اگه این طور باشه، قورباغه ها و مگس ها هم سرگرم کننده ان.
ـ اگه قصدت اینه که آدمیزاد رو با مگس مقایسه کنی، خودتم می دونی که بحث مون به جایی نمی رسه.
در این حال آپولو با لهجه ی انگلیسی ربّانی ــ طوری که هر کدام از مشتریان میخانه، آن را دقیقاً با لهجه ی خود می شنید ــ گفت: «کی هزینه ی نوشیدنی هامون رو پرداخت می کنه؟»
دانشجوی فقیری گفت: «خواهش می کنم اجازه بدین من پرداخت کنم.»
آپولو دستش را روی شانه ی مرد جوان گذاشت و گفت: «من و برادرم واقعاً سپاسگزاریم. هر کدوم پنج تا آبجو نوشیدیم. برای همین تا ده سال دیگه نه احساس تشنگی می کنیم و نه لب به مشروب می زنیم.»
دانشجو خم شد تا دست آپولو را ببوسد و زمانی که خدایان رفتند، در جیب هایش صدها دلار پول پیدا کرد. در واقع از تمام پولی که تا آن لحظه جیب شلوارش به خود دیده بود، بیش تر داشت. قادر به خرج کردن آن همه پول نبود. درست مثل ده سال پیش که هنوز پارچه ی مخمل راه راه کبریتی شلوارش ساییده و مستعمل نشده بود.
خارج از میخانه، خدایان مسیر خیابان کینگ را به سمت غرب پیش گرفتند.
هرمس گفت: «تو این فکرم که اگه حیوون ها، هوش آدمیزاد رو داشتن چی می شد؟»
آپولو جواب داد: «منم دارم به این فکر می کنم، اون وقت اونا هم مثل آدم ها غمگین بودن؟»
آپولو دوباره گفت: «حاضرم سر یه سال بندگی شرط ببندم که اگه هر حیوونی که بگی هوش آدما رو داشته باشه، از اونا هم غمگین تر می شه.»
ـ یه سال زمینی؟ باشه، قبوله. شرط می بندم. اما به این شرط که اگه حتی یکی از آن ها هم در پایان عمر خوشحال بود، من برنده باشم.
ـ اون دیگه به شانسه. گاهی بهترین زندگی ها، پایان خوشی نداره و بعضی وقت ها، بدترین هاشون، به خوبی تموم می شه.
ـ حق با توئه، اما تا وقتی که یه زندگی تموم نشده، نمی تونی بگی که چطور بوده.
ـ ما داریم درباره ی موجودات خوشحال حرف می زنیم یا اونایی که زندگی شادی داشتن؟ نه، بی خیال. درباره ی هر کدوم باشه من شرط رو قبول می کنم. هوش انسان نعمت نیست، یه طاعونه که بعضی وقت ها هم با فایده اس. چه حیوونایی رو انتخاب می کنی؟
وقتی که خدایان به این جای حرف های شان رسیدند، با کلینیک دامپزشکی خیابان شاو فاصله چندانی نداشتند. بدون این که دیده شوند و توجه کسی را جلب کنند وارد کلینیک شدند. تعداد سگ ها از حیوانات دیگر بیش تر بود. جانوران دست آموزی که صاحبان شان به هر دلیل، آن ها را به کلینیک سپرده بودند. پس در نهایت سگ ها انتخاب شدند.
آپولو پرسید: «بذارم حافظه شون باقی بمونه؟»
هرمس گفت: «آره.»
با این حرف، خدای روشنایی «هوش بشر» را به پانزده سگ که در لانه ای در پشت کلینیک دامپزشکی بودند اعطا کرد.
***
نزدیک نیمه شب، رزی، یک سگ ژرمن شپرد(۳) همان طور که مشغول لیسیدن خود بود، به این فکر کرد که تا کی باید آن جا بماند. بعد فکر کرد، برای آخرین توله هایی که زاییده بود چه اتفاقی افتاده است. ناگهان این مساله به شدت به نظرش ناعادلانه آمد که یک سگ به سختی توله به دنیا بیاورد و آخر سر هم نفهمد چه بلایی بر سر آن ها آمده است.
بلند شد تا کمی آب بخورد و غذای سفت و گلوله ای که برایش گذاشته بودند بو بکشد. در حال بوکشیدن غذای داخل کاسه ی کم عمق بود که دید رنگ ظرف مثل همیشه تیره نیست. گیج شده بود. رنگ ظرفِ غذا عجیب بود. با این که رنگ کاسه فقط صورتی و مثل رنگ آدامس های بادکنکی بود، اما چون رزی قبلاً هرگز چنین رنگی ندیده بود، به نظرش زیبا آمد. او دیگر تا روزِ مرگش هیچ رنگی بهتر از آن ندید.
در سلول کنارِ رزی، یک سگ ناپولیتن ماستیف(۴) خاکستری، به نام آتیکوس داشت خواب ِدشت وسیعی را می دید که پر بود از حیوانات کوچک و پشمالو که از دیدن شان لذت می برد. هزاران موش، گربه، خرگوش و سنجاب میان چمن ها می دویدند. درست مثل زمانی که حاشیه ی لباسی را از جلوی دستش می کشیدند و او دیگر دستش به آن نمی رسید. این رویای مورد علاقه ی آتیکوس بود. دیدن این خواب همیشه برای او یک لذت دایمی محسوب می شد. در پایان رویا، با رضایت خاطر، موجودی که هنوز در حال تقلا بود را پیش صاحب دوست داشتنی اش می برد. صاحبش آن را می گرفت و با سنگی به آن ضربه می زد و بعد کمر او را نوازش می کرد و اسمش را صدا می زد. پایان رویای او همیشه همین طور بود. اما آن شب طور دیگری پیش رفت. همان طور که آتیکوس گردن یکی از آن موجودات را به دندان گرفته بود ناگهان فکر کرد نکند این حیوان درد می کشد. همین فکر واضح و بی سابقه او را از خواب پراند.
در سراسرِ لانه، سگ ها از خواب بیدار شدند. این بیداری یا به خاطر رویاهای عجیبی بود که دیده بودند و یا این که متوجه تغییر غیر قابل وصفی دور و برشان شده بودند. سگ هایی هم که خواب شان نبرده بود ــ آخر همیشه خوابیدن بیرون خانه سخت است ــ بلند شدند و به سمت سلول های شان رفتند تا ببینند چه کسی آمده است. سکوتی که بر فضا سایه افکنده بود، شبیه جو محیط های بشری بود. ابتدا هر کدام از آن ها تصور می کرد که این دیدگاه جدید، فقط مخصوص به خودش است. اما کم کم فهمیدند که همگی در این دنیای شگفت انگیز که حالا در آن زندگی می کردند، با هم شریک اند.
پودل(۵) سیاهی که اسمش مجنون بود به آرامی واق واق کرد. او بی حرکت ایستاد طوری که انگار رُزی را که قفسش مقابل او بود، زیر نظر گرفته بود. در این لحظه مجنون به قفل روی قفس رزی فکر می کرد. حلقه ی باریکی راه باز شدنِ قفل کشویی را مسدود کرده بود. این حلقه ی دراز، داخل سوراخ قفل آهنی قرار گرفته بود و راه باز شدن قفل را کاملاً بسته بود و به این شکل درِ قفس را قفل کرده بودند. کار ساده ای بود، اما در عین حال با ظرافت و تاثیر گذار. با این وجود، برای باز کردن در قفس تنها کاری که باید انجام می شد این بود که کسی این حلقه را در بیاورد و زبانه قفل را عقب بکشد. فقط لازم بود که روی پاهای عقبش بایستد و یکی از پنجه هایش را بیرون ببرد. بالاخره بعد از چند بار تقلا توانست قفل را بگشاید و در قفس را با فشاری باز کند.
با این که اکثر سگ ها پی بردند که مجنون چطور توانست قفس را باز کند، ولی همه ی آن ها قادر به انجام آن نبودند و البته دلایل زیادی برای آن داشتند.
فریک و فرَک دو سگ یک ساله لابرادور(۶) که برای عقیم سازی یک شب را آن جا گذرانده بودند، برای کلنجار رفتن با درها، بی نهایت جوان و بی حوصله بودند. سگ های کوچک تر یعنی یک پودِل شکلاتی رنگ به نام آتنا، یک سگ اشناوزر (۷) به نام دوگی و سگی شکاری به اسم بنجی، می دانستند که از نظر فیزیکی قدشان به قفل نمی رسد. آن ها آن قدر از روی سرخوردگی زوزه کشیدند که در سلول های شان را برای آن ها باز کردند. سگ های پیرتر به خصوص لابرادودلی (۸) به نام آگاتا هم، خسته تر و گیج تر از آن بودند که درست فکر کنند. آن ها برای انتخاب آزادی، حتی بعد از زمانی که در را برای شان باز کردند مردد بودند.
مطمئناً، سگ ها پیش از این زبان مشترکی داشتند. زبانی که عاری از هر چیزی، جز ذات حقیقی اش بود. در این زبان آن چه مهم بود، جایگاه اجتماعی و نیازهای فیزیکی بود. همه ی این تعابیر مهم و مورد نیاز را می فهمیدند: «منو ببخش»، «گازت می گیرم» و «گرسنه ام». طبیعتاً، اولویت تفکر در سگ ها، هم شکل حرف زدن را در ذهنِ خودشان تغییر داد و هم در ارتباط با دیگران. مثلاً، چون پیش از این واژه ای معادل «در» در زبان سگ ها وجود نداشت، حالا آن را به عنوان چیزی می شناختند که از آزادی شان متمایز بود؛ واژه ای که جدا از آن چه سگ ها درک می کردند، موجودیت خود را داشت.
جالب این که کلمه ی «در» در زبان جدید سگ ها از در ِسلول شان گرفته نشده بود، بلکه آن را از روی درِ پشتیِ کلینیک به زبان شان وارد کردند. درِ پشتی کلینیک، بزرگ و سبزرنگ بود و با هل دادن یک میله ی آهنی، که آن را از وسط به دو نیم تقسیم کرده بود، باز می شد. با فشار میله ی آهنی صدای بم و پرطنینی از آن برمی خاست. از آن شب به بعد سگ ها با هم قرار گذاشتند واژه ای که معنی «در» می دهد باید یک دَم آوا داشته باشد (با قرار دادن زبان بر روی سقف دهان) که با ادای صوت «آه» پایان می یابد؛ دَم آوایِ آه.
اگر بگوییم سگ ها در آن لحظه از این قضایا مات و مبهوت شده بودند، بی راه نگفته ایم. زمانی که هوشیاری و آگاهی، وجودشان را در برگرفت، گیج شده بودند و در همان حال از در پشتیِ کلینیک بیرون رفتند و به خیابان شاو نگاه کردند و ناگهان دریافتند که در اوج استیصال، آزادند. درِ کلینیک پشت سرشان بسته شده بود و دنیای پیش روی شان، دنیایی مملو از صدا ها و بوهایی بود که حالا مفهوم آن برای سگ ها، بیش از پیش اهمیت داشت.
کجا بودند؟ راهنمای آن ها چه کسی بود؟
برای سه تا از سگ ها، این مرحله ی عجیب در همین جا پایان یافت. آگاتا درد مداوم و وحشتناکی داشت و از روز اول هم به کلینیک سپرده شده بود تا از دردی که می کشید، خلاصش کنند. او در همراه شدن با سگ ها سودی نمی دید. او زندگی خوبی را از سر گذرانده بود و سه توله داشت و تمام عزت و احترامی که می خواست از ماده سگ هایی که هر از گاهی همراه با صاحبش می دید دریافت کرده بود. درواقع او دنیایی را که در آن تصویری از صاحبش نبود نمی خواست.
او همان جلویِ در کلینیک دراز کشید و به دیگران فهماند که قصدِ ترک آن جا را ندارد. نمی دانست که این تصمیم در حقیقت انتخاب مرگش است. به ذهنش خطور نکرده بود و نمی توانست خطور کند که صاحبش او را آن جا رها کرده که به تنهایی بمیرد. بدترین بخش ماجرا این بود که صبح روز بعد که پرسنل کلینیک او را آن جا همراه با رونالدینیو و لیدیا، که دو سگ از نژاد پست تر بودند، پیدا کردند، رفتارشان با آن ها دور از هرگونه لطافت و مهربانی بود. عصبانیت شان را بر سر آگاتا خالی کردند و تا رسیدن به میز نقره ای رنگی که قرار بود آن جا خلاصش کنند، کتکش زدند. سرش را بلند کرد تا جواب رفتار خشنونت آمیز یکی از پرسنل را با گاز گرفتن او بدهد، اما او به صورتش زد. همین که میز نقره ای را دید فهمید که به پایان راه رسیده و لحظات پایان عمرش صرف تلاشی واهی، در اشتیاقش برای دیدن صاحبش شد. بعد با پریشانی شروع به واق واق خشنی کرد و واژه ی «گرسنگی» را آن قدر واق واق کرد که روح از بدنش خارج شد.
اگرچه رونالدینیو و لیدیا بیش تر از آگاتا عمر کردند، اما عاقبتِ آن ها هم مثل آگاتا، غم انگیز بود. هر دو به خاطر بیماری خفیفی به کلینیک سپرده شده بودند. سپس به خانه و پیش صاحبان قدردان شان برگشتند. اما شیوه ی جدید تفکر، زندگی رویاییِ آن دو را (یا حداقل خیالاتی که از گذشته در خاطرشان مانده بود) برای شان زهر کرد.
رونالدینیو با خانواده ای زندگی می کرد که عاشقش بودند، اما وقتی از کلینیک برگشت تازه فهمید که واقعاً چقدر ازخودراضی هستند. با وجود این که تغییر رونالدینیو کاملاً مشخص بود، ولی او برای شان فقط یک بازیچه بود. زبان شان را یاد گرفته بود. حتی قبل این که به او دستور دهند می نشست، می ایستاد، رُل مردن را بازی می کرد، روی زمین می غلتید و ادای گداها را در می آورد. یاد گرفته بود همین که صدای سوت کتری بلند شد، گاز را خاموش کند. یک بار وقتی یکی در حضورش گفت که سگ ها نمی توانند تا بیست بشمرند به گوینده خیره شد و به تلخی و با حالتی طعنه آمیز بیست بار واق واق کرد. هیچ کس متوجه این موضوع نشد و اهمیتی به کار او نداد. تازه بدتر، شاید چون مشکوک بودند که او رونالدینیوی سابق نیست، از او دوری می کردند. انگار فقط به لطف و یادبود سگی که سابق داشتند، سر و کمرش را ناز و نوازش می کردند. در نهایت او با حسی لبریز از تلخی و ناامیدی در وجودش مرد.
عاقبت لیدیا وخیم تر بود. او سگی دورگه از نژاد ویپت(۹) و وایمارینر(۱۰) بود. لیدیا همیشه موجودی کم و بیش عصبی بود. ظهور هوش انسان ها در وجودش او را عصبی تر کرده بود. او هم زبان صاحبانش را یاد گرفته بود و به صورت افراطی هر کاری که از او می خواستند حدس می زد و انجام می داد. خودپسندی صاحبانش برایش چندان مهم نبود، چیزی که او را اذیت می کرد بی توجهی و غفلت آن ها بود. چرا که همراه با هوشیاری اولیه، آگاهی حادی از زمان هم در ذهن او ایجاد شده بود. گذر زمان هر لحظه مثل کرم ریزی زیر پوستش وول می خورد که بلای غیرقابل تحملی بود. این درد تنها زمانی که در کنار صاحبانش بود کمی آرام می گرفت. صاحبانش زن و شوهر شاغلی بودند که بوی عطر یاس و مرکبات می دادند و معمولاً هشت ساعت یک سره منزل نبودند و برای همین رنج لیدیا عذاب آور می شد. زوزه می کشید و واق واق و ناله می کرد تا این هشت ساعت سپری شود. در نهایت وقتی ذهن او دیگر توان تحمل این همه رنج را نداشت، به ناگاه فرصت یافت که به یک مامن انسانی برای مقابله با این رنج پناه ببرد: جنون. یک روز صاحبانش او را در اتاق نشیمن به گونه ای یافتند که پاهایش خشک و چشمانش باز مانده بود. آن ها لیدیا را به کلینیک شاو بردند و وقتی که شنیدند کاری از دست شان ساخته نیست، چاره ای نداشتند جز آن که خلاصش کنند.
صاحبان لیدیا انسان های باملاحظه ای نبودند، اما بسیار عاطفی و احساساتی بودند. لیدیا را در باغ پشتِ خانه دفن کردند و برای بزرگداشتش یک ردیف گل زرد بر روی پشته ای از خاک که آرامگاهش را مشخص می کرد کاشتند.
***
دوازده تایی که از کلینیک خیابان شاو بیرون رفتند، به واسطه ی هر چیزی دچار سردرگمی و سختی می شدند. دنیا در نظر آن ها شگفت انگیز و جدید می آمد ولی در عین حال برای شان آشنا و مبهم هم بود. هیچ چیز نباید آن ها را متعجب می کرد، اما این اتفاق رخ می داد. با احتیاط به سمت جنوب خیابان استارکن(۱۱) رفتند، از روی پل گذشتند و به سمتِ دریاچه سرازیر شدند.
باید گفت که آن ها تقریباً به طور غریزی به سمت کناره ی دریاچه کشیده شدند. بوی بد جلبک های روی آب به دلپذیری بوی دَم صبح نانوایی، برای آدمیزاد بود. اول فقط بوی خودِ دریاچه بود؛ همراه با بوی ترشِ جلبک و ماهی. بعد بوی غازها، اردک ها و سایر پرندگان دریایی به مشام شان رسید و از همه ی این ها هوس انگیز تر بوی فضولات پرندگان که شبیه بوی سالاد سبزیجاتی بود که در روغن غاز سرخ شده باشد. در نهایت، بوهای مبهم دیگری هم در فضا پراکنده بود، بوی گوشت خوک سرخ شده، گوجه فرنگی، پیه گوشتِ گاو، ذرت، نان، شیرینی و شیر. با وجودی که در کنار دریاچه پناهگاهی وجود نداشت که اگر صاحبانِ آن ها، پی شان به آن جا آمدند، مخفی شوند، اما با همه ی این ها هیچ کدام شان نمی توانستند در برابر بوها مقاومت کنند.
هیچ یک نمی توانستند در برابر دریاچه مقاومت کنند، اما مجنون ناگهان دریافت که چاره ای جز این ندارند. او دریافت که شهر بدترین مکان برای آن هاست. شهر مملو از موجوداتی بود که از سگ ها می ترسیدند و خواسته های شان را برآورده نمی کردند. مجنون فکر کرد، آن ها نیاز دارند جایی باشند که امنیت داشته باشند و بتوانند راهی را انتخاب کنند که برای همگی شان خوب باشد. همچنین به ذهنش رسید آتیکوس که جلوتر از همه حرکت می کرد، الزاماً نمی تواند رهبر گروه باشد. این طور نبود که او خودش بخواهد رهبر گروه باشد. با این که مجنون از وارد شدن به ماجرای کنونی و بودن در کنار بقیه ی سگ ها خوشحال بود، ولی از حضور در کنار آدم ها، احساس راحتی بیش تری می کرد. او به سگ های دیگر اعتماد نداشت. برای همین هم فکرِ رهبری برایش ناخوشایند بود. همگی باید با هم به مسایل اصلی مثل غذا، سرپناه و آب رسیدگی می کردند، اما چه کسی قرار بود رهبری کند؟ او باید پیروی از چه کسی را انتخاب می کرد؟
همه جا تاریک بود، گاه گاهی ماه از پشت ابرها بیرون می آمد. ساعت چهار صبح بود و دنیا پر بود از اشباح و سایه ها. سردر نمایشگاه ملی کانادا از پشت مه کم کم نمایان شد. ستون های آن به گونه ای بود که انگار هر آن ممکن است فرو ریزد و هرچیزی زیرش قرار داشت را له کند. ماشینِ زیادی وجود نداشت، اما مجنون صبر کرد که چراغ راهنمایی که در پایین خیابان بود روشن شود. نیمی از سگ های گروه یعنی رُزی، آتنا، بنجی، یک سگ درشت هیکل از نژاد آلبرتا(۱۲) به نام پرنس و یک رتریور داگ تالر(۱۳) به نام بوبی کنارش منتظر ماندند. نیم دیگری از سگ ها یعنی فریک، فرک، دوگی، و سگی گریت دین(۱۴) به نام بِلاّ و سگی درشت هیکل به نام مکس(۱۵)، بی ملاحظه و با خوشحالی با آتیکوس از بلوار گذشتند.
زمانی که همگی از بلوار رد شدند، دریاچه ی تاریک و ساکت در مقابل شان نمایان شد که فضای مجاور آن پر بود از فضولات مختلف و مقدار زیادی خوراکی که با حس بویایی قوی آن ها قابل تشخیص بود. آتیکوس، سگی با صورت پر از چین و چروک که علاقه ی زیادی به شکار داشت و قادر بود حضور موجودات کوچک مثل موش های صحرایی و خانگی را حس کند و آن ها را بگیرد، سگ های دیگر را ترغیب کرد تا با او به شکار بروند.
مجنون پرسید: «چرا؟»
این پرسش که با نوآوری در زبان مشترکِ سگ ها پرسیده شده بود، حیرت آور بود. آتیکوس هرگز تصور نکرده بود که چرا ممکن است، کارِ درست این باشد که به جای رفتن دنبال موش ها، پرندگان و به دست آوردن غذا دست نگه دارد. او در حالی که با حیرت پوزه اش را می لیسید به «چرا؟» فکر کرد. در نهایت خود او هم تغییری جدید در زبان ایجاد کرد و گفت: «چرا که نه؟»
فریک و فرَک که از جواب او خوش شان آمده بود فوراً موافقت کردند.
پرسیدند: «چرا که نه؟ چرا که نه؟»
مجنون جواب داد: «اگر صاحبای یکی از ماها پیداش بشه، کجا قایم شیم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب پانزده سگ

کتاب فوق العاده ایست. با درونمایه فلسفی و زبانشناختی بسیار جذاب و گیراو هوشمندانه نوشته شده. مطمئنم از خوندنش لذت می برین.
در 5 ماه پیش توسط rez...ali
سبک داستان: فانتزی رده سنی: بزرگسالان ترجمه: بسیار خوب امتیاز: ۸ از ۱۰ درباره: داستان زیبا و خواندنی است. خوب روایت میشه و تا پایان کشش داره.
در 3 ماه پیش توسط مسعود میرزایی