فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب صدای آرچر

نسخه الکترونیک کتاب صدای آرچر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب صدای آرچر

صدای آرچر داستان زنی‌ است که به کابوس یک شب وحشتناک زنجیر شده و مردی که عشقش کلید آزادی زن است. همچنین داستان مرد بی‌صدایی است که با جراحتی طاقت‌فرسا زندگی می‌کند و زنی که به او کمک می‌کند تا صدایش را بازیابد. این کتاب، داستان رنج، تقدیر، و قدرت دگرگون‌کننده عشق است. هنگامی که بری پریسکات وارد شهر ساحلی و آرام پیلاین می‌شود، با تمام وجود امیدوار است این شهر همان جایی باشد که بالاخره آرامش از دست‌رفته‌اش را در آن بیابد. در اولین روز اقامتش با آرچر هیل برخورد می‌کند؛ مرد منزوی و گوشه‌گیری که همچون بری، اسیر عذابی پنهان است. مردی که هیچ‌کس دیگری حاضر به دیدنش نیست.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب صدای آرچر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱

هفت سالگی آرچر ـ ماه آوریل

خیلی آهسته گفتم: «دستم رو بگیر. من می گیرمت.»
دوک هم زمان با بلندشدن بالگرد از روی زمین، دست چشم ماری(۱) را گرفت. سعی می کردم تا جایی که بتوانم بی صدا بازی کنم. مامانم باز هم کتک خورده بود. نمی خواستم حالا که داشت طبقه ی بالا در اتاقش استراحت می کرد، بیدارش کنم. به من گفت کنارش روی تخت بنشینم و کارتون تماشا کنم. من هم چنددقیقه ای همین کار را کردم؛ اما زمانی که دیدم خوابش برده، پایین آمدم تا با عروسک های نظامی جی آی جو(۲) ام بازی کنم.
بالگرد فرود آمد. افراد من از آن بیرون پریدند و دویدند زیر صندلی که رویش ملحفه انداخته بودم تا شبیه یک سنگر زیرزمینی شود. بالگرد را برداشتم و همان طور که صدای «ووپ ووپ» درمی آوردم، دوباره از روی زمین بلندش کردم. آرزو کردم ای کاش می توانستم این بالگرد را با یک بشکن واقعی کنم. آن وقت مامان را سوارش می کردم و از اینجا دور می شدیم. از او، از چشم های کبود مامان و اشک هایش، دور می شدیم. اصلاً مهم نبود کجا می رفتیم؛ فقط می خواستم خیلی از اینجا دور باشد.
سینه خیز به سنگرم برگشتم. چند دقیقه بعد، صدای بازوبسته شدن در اصلی خانه را شنیدم. قدم های سنگینی از راهرو گذشت و به سوی هال، جایی که من مشغول بازی بودم پیش آمد. یواشکی نگاه کردم و یک جفت کفش براق مشکی و دستبندی دیدم که می دانستم لباس فرم کارش است.
ذوق زده فریاد زدم: «عموکانر»(۳) و باعجله سینه خیز بیرون آمدم. او در برابرم زانو زد و من همان طور که مراقب بودم از پهلویی که اسلحه و چراغ قوه ی پلیسی اش را آویزان می کرد دور بمانم، خود را در آغوشش پرت کردم. همان طور که من را در آغوش می گرفت، گفت: «هی مرد کوچولو! قهرمان ناجی من چطوره؟»
ـ خوبم. سنگری رو که ساختم دیدی؟
از آغوشش بیرون آمدم و باافتخار به قلعه ای که با کوسن و حوله زیر میز ساخته بودم، اشاره کردم. واقعا باحال بود. عموکانر لبخند زد و به پشت سرم نگاه کرد.
ـ معلومه که دیدم. کارت عالی بوده آرچر. من هیچ قلعه ای ندیدم که مثل این نفوذناپذیر به نظر برسه.
چشمک زد و لبخندش جان بیشتری گرفت. نیشم باز شد. پرسیدم: «می خوای با من بازی کنی؟»
موهایم را به هم ریخت و گفت: «الان نه رفیق. بعدا بازی می کنیم، باشه؟ مامانت کجاست؟»
سرم را پایین انداختم.
ـ اوم... حالش خوب نیست. خوابیده.
به صورت عموکانر و چشم های عسلی اش نگاه کردم. تصویری که بلافاصله در ذهنم نقش بست، آسمان تیره ی پیش از طوفان بود. یک جورهایی ترسناک به نظر می رسید. کمی عقب رفتم؛ اما به همان سرعت که من عقب رفتم، نگاه او نرم شد. دوباره من را در آغوش گرفت و چلاند.
ـ باشه آرچر، باشه.
من را از خود دور کرد، بازوهایم را گرفت و نگاهش را در صورتم گرداند. به او خندیدم، او هم لبخند زد.
ـ مثل مامانت می خندی، این رو می دونستی؟
لبخندم عمیق تر شد. من عاشق خندیدن مامان بودم. خنده اش گرم و زیبا بود، و باعث می شد احساس کنم دوست داشتنی هستم. سرم را پایین انداختم و گفتم: «اما من شبیه بابامم.»
همه می گفتند چهره ی من شبیه خانواده ی «هیل» است. چند لحظه به من خیره شد. انگار می خواست چیزی بگوید؛ اما بعد منصرف شد.
ـ خب این چیز خوبیه رفیق. بابای تو یه عوضی خوش تیپه.
لبخند زد؛ اما چشم هایش نخندید. به او نگریستم و آرزو کردم ای کاش شبیه عموکانر بودم. مامان یک بار گفت عمو خوش تیپ ترین مردی است که در عمرش دیده است؛ اما بعد بلافاصله پشیمان شد. انگار نباید این را می گفت. فکر می کنم به خاطر اینکه او پدرم نبود، عذاب وجدان گرفته بود. تازه عموکانر پلیس هم بود؛ یک قهرمان. من می خواستم وقتی بزرگ شدم، درست مثل او شوم. عموکانر من را بلند کرد و سرپا ایستاند.
ـ می رم ببینم مامانت بیدار شده یا نه. تو با سربازات بازی کن. من یه دقیقه دیگه پایینم، باشه رفیق؟
سرم را تکان دادم و گفتم: «باشه.»
دوباره موهایم را به هم ریخت و از پله ها بالا رفت. دو دقیقه صبر کردم و بعد خیلی آهسته به دنبالش بالا رفتم. برای بالارفتن دستم را به نرده گرفتم. حواسم بود روی آن قسمت هایی که جیرجیر می کردند، پا نگذارم. می دانستم در این خانه چطور باید بی سروصدا باشم. مهم بود که بدانم چطور بی سروصدا باشم. بعد از پشت سر گذاشتن پله ها، پشت در اتاق مامان ایستادم و گوش کردم. لای در فقط کمی باز بود؛ اما همان هم برایم کافی بود. مامان با آن صدای نرم و ملایمش گفت: «من خوبم کانر، جدی می گم.»
ـ خوب نیستی آلیسا.(۴)
صدایش در انتهای جمله جوری شکست که من ترسیدم.
ـ به خدا دلم می خواد بکشمش. بسه دیگه لیز(۵)، از این فداکاری هرروزه ت خسته شدم. شاید تو فکر کنی حقته؛ اما حق آرچر این نیست.
چهار کلمه ی آخر را طوری مقطع ادا کرد که متوجه شدم فکش منقبض شده. قبلاً دیده بودم وقتی بابا دوروبرش بود این طوری می شد. چند دقیقه ی بعد فقط صدای گریه ی مامان را شنیدم تا اینکه عموکانر دوباره به حرف آمد. این بار صدایش عجیب بود؛ هیچ حس و لحنی نداشت.
ـ می خوای بدونی الان کجاست؟ با پتی نلسون از بار بیرون رفت. از شنبه تو تریلر اون زنیکه ست. من دنبالشون رفتم و حتی از تو ماشین هم می تونستم صداشون رو بشنوم.
مامان با صدای خفه ای گفت: «خدای من! کانر چرا داری این رو به من می گی؟ می خوای وضع رو از این هم بدتر کنی؟»
عمو کانر نعره کشید: «نه» و من از جا پریدم. این بار آهسته تر گفت: «نه. فقط می خوام یه کاری کنم تا تو ببینی که دیگه کافیه. بسه. اگر فکر می کنی لازم بوده تقاص پس بدی، دادی. خودت نمی بینی؟ درباره ی این تاوان دادن و تحمل کردن هیچ وقت باهات موافق نبودم؛ اما حتی اگر فرض هم بکنیم که حق با تو بوده، دیگه بهاش رو دادی. حالا دیگه همه مون داریم تقاص پس می دیم. می خوای بدونی وقتی اون صداها رو از تریلر اون زنیکه می شنیدم چه حسی داشتم؟ از اینکه این جوری به تو توهین می کنه و احترامت رو نگه نمی داره به حدی عصبانی بودم که دلم می خواست در رو بشکنم، برم تو و یه جوری اون مرتیکه رو بزنم که گند بزنه به خودش. بدترین قسمتش اینه که من باید خوش حال باشم که اون به جای تو با یکی دیگه ست، با یکی به جز زنی که یه جوری رفته زیرپوستم که هیچ جوری نمی تونم بیرون بکشمش. در عوض حالم داشت به هم می خورد، داشتم بالا می آوردم آلیسا. از اینکه اون با تو درست رفتار نمی کنه متنفر بودم. با اینکه درست رفتارکردن اون به این معنیه که من دیگه هرگز نمی تونم تو رو داشته باشم.»
داخل اتاق چنددقیقه ای ساکت شد. می خواستم یواشکی نگاه کنم؛ اما این کار را نکردم. تنها صدایی که می شنیدم صدای گریه ی مادرم و یک جور خش خش آرام بود. بالاخره عموکانر ادامه داد: «بذار تو و آرچر رو از اینجا ببرم عزیزم. خواهش می کنم بذار مراقبتون باشم... آلیسا ازت خواهش می کنم.»
این بار صدایش آرام و متین بود. صدایش لبریز از حسی بود که من نامی برایش نمی شناختم. نفسم را در سینه حبس کردم. می خواست ما را ببرد؟ مادرم آهسته پرسید: «توری(۶) چی می شه؟»
عموکانر با مکث کوتاهی پاسخ داد: «بهش می گم دارم ترکش می کنم. اون باید بدونه. به هرحال ما خیلی ساله که از هیچ نظر یه زن و شوهر واقعی نیستیم، درک می کنه.»
ـ اون درک نمی کنه کانر.
صدای مادرم ترسیده بود. با همان ترس ادامه داد: «درک نمی کنه. برای انتقام گرفتن از ما یه کاری می کنه. اون همیشه از من متنفر بود.»
ـ آلیسا ما دیگه بچه نیستیم. دیگه موضوع اون مسابقه ی کوفتی نیست. حالا حرف یه زندگی واقعیه. مسئله اینه که من عاشق توام، که ما حق داریم باهم باشیم. موضوع من و تو و آرچریم.
مامان آهسته پرسید: «تراویس چی می شه؟»
وقفه ای ایجاد شد.
ـ یه کاریش می کنم. تو نگران اون نباش.
بازهم سکوت بود، تا اینکه مادرم گفت: «شغلت، این شهر...»
ـ آلیسا...
صدای عموکانر ملایم و مهربان بود.
ـ هیچ کدوم از اینا برام مهم نیست. اگه تو نباشی، هیچی اهمیت نداره. هنوز این رو نفهمیدی؟ از کارم استعفا می دم. زمین ها رو می فروشم. ما باهم زندگی می کنیم عزیزدلم. خوش بخت می شیم. دور ازاینجا، دور از این جهنم. یه جایی که مال خودمون باشه. تو این رو نمی خوای؟ بگو که می خوای.
بازهم اتاق ساکت شد. می دانستم این اشتباه است. مامان ها نباید عموها را آن طور ملایم که مامان به عموکانر نگاه می کرد، نگاه کنند؛ اما این را هم می دانستم که باباها نباید هر شب مست به خانه بیایند و زنشان را کتک بزنند. همه چیز درهم و گیج کننده بود و من نمی دانستم چطور باید در ذهنم مرتبشان کنم. برای همین فال گوش می ایستادم. سعی داشتم بفهمم. بالاخره بعد از مدتی طولانی مامان با صدای آهسته ای که من به زور می شنیدم، زمزمه کرد:«باشه کانر. ما رو از اینجا ببر، ما رو ببر یه جای خیلی دور. من و تو و آرچر، بریم خوش بختی رو پیدا کنیم. من زندگی رو با تو می خوام، همیشه فقط تو رو می خواستم.»
یواشکی از در فاصله گرفتم و از میان قسمت هایی که جیرجیر می کردند، بدون سروصدا به طبقه ی پایین برگشتم.

فصل ۲

بری

کوله پشتی ام را روی دوشم انداختم. سبد کوچک سگم را از صندلی کنار راننده برداشتم و در ماشین را پشت سرم بستم. دقیقه ای بی حرکت ایستادم و به آواز جیرجیرک ها که تنها صدای طنین انداخته در آن حوالی بود، گوش سپردم. البته تقریبا تنها صدا؛ صدای خش خش نرم برگ درخت ها در دست باد هم به گوش می رسید. آسمان بالای سرم آبی فیروزه ای بود و می توانستم تکه ی کوچکی از آب درخشان دریاچه را از لابه لای کلبه های مقابلم ببینم. از گوشه ی چشم به کلبه ی سفید نگاه کردم، همانی که هنوز علامت کوچکی روی پنجره ی جلویش داشت که اعلام می کرد: «اجاره داده می شود». به شکل واضحی، قدیمی تر از سایر کلبه ها و کمی مخروبه تر بود؛ اما جذابیتی داشت که بلافاصله مجذوبم کرد. می توانستم خودم را تصور کنم که غروب ها روی ایوان کوچکش می نشینم و همان هنگام که ماه بر فراز دریاچه ی پشت سرم بالا می آید، با استشمام بوی کاج و آب دریاچه در هوا، پیچ وتاب خوردن درخت های مجاور ایوان را در دست نسیم شمالی تماشا می کنم. با خودم لبخند زدم. امیدوار بودم داخلش هم کمی جذاب یا دست کم تمیز باشد.
از فیبی(۷) پرسیدم: «تو چی فکر می کنی فیبی؟»
از داخل سبد به علامت تایید پارس کرد.
ـ آره، من هم موافقم.
خودرویی کهنه تر از فولکس من، کنار اتومبیلم پارک کرد و مرد کچل مسنی از آن پیاده شد و به سوی من آمد.
از من پرسید: «بری پریسکات؟»(۸)
پاسخ دادم: «خودمم.» لبخند زدم، چند قدمی به سویش رفتم و ادامه دادم: «ممنونم که این قدر زود اومدید آقای کانیک.»(۹)
لبخندم را با لبخندی پاسخ داد و گفت: «لطفا جورج(۱۰) صدام کن. مشکلی نبود. من دیگه بازنشسته ام، برنامه ی خاصی ندارم که لازم باشه مطابق اون پیش برم. همین هم خوب بود.»
باهم به سمت کلبه حرکت کردیم. با هر قدم، گردوخاک و کاج خشک شده به هوا بلند می شد. سه پله ی چوبی را بالا رفتیم و وارد ایوان کوچک شدیم. جورج، دسته کلیدی از جیبش بیرون کشید و به دنبال کلید خاصی گشت.
کلید را داخل قفل چرخاند و هم زمان با بازکردن در گفت: «بفرمایید.»
به محض ورودمان بوی خاک و کپک مشامم را پر کرد. نگاهی به اطراف انداختم.
جورج گفت: «همسرم هرقدر بتونه میاد و تمیزکاری می کنه؛ اما همون طور که می بینید، با یه نظافت مختصر بهتر می شه. نورما(۱۱) به خاطر آرتروز و این چیزهاش دیگه نمی تونه اینجا رو مثل سابق تمیز کنه. اینجا تمام تابستون خالی بوده.»
لبخند زدم و گفتم: «همین خوبه.»
سبد فیبی را کنار در، بر زمین گذاشتم و به سمت جایی که به نظرم آمد باید آشپزخانه باشد، رفتم. داخل خانه به چیزی بیش از «نظافتی مختصر» نیاز داشت. یک تمیزکاری حسابی منطقی تر بود؛ اما من بلافاصله عاشقش شدم. بسیار ظریف و جذاب بود. زمانی که روکش دوتا از مبل ها را برداشتم، متوجه شدم از چیزی که فکر می کردم قدیمی تر اما شیک و باسلیقه بودند. چوب کف، تکه های زیبا و پهن چوب روستایی بود و رنگ دیوارها لطیف و آرام بخش. وسایل آشپزخانه حتی از مبل ها هم قدیمی تر بودند؛ اما به هرحال من چیز زیادی از وسایل آشپزخانه لازم نداشتم. مطمئن نبودم دیگر هرگز بخواهم آشپزی کنم.
آقای کانیک شروع کرد به توضیح دادن: «اتاق خواب و سرویس بهداشتی اون پشته.»
حرفش را قطع کردم و گفتم: «می خوامش.»

نظرات کاربران درباره کتاب صدای آرچر

کتابو دوست داشتم. کلا کتابایی که اتفاقاتش حول ساحل و دریا و ... باشه رو دوست دارم.داستانشم جدید و جذاب بود.
در 2 هفته پیش توسط
عاشقانه ی قشنگی بود و از خوندنش لذت بردم . داستان معمولیه که حول احساسات و گذشته دو نفر میچرخه و شاید به قول دوستمون عامه پسند باشه و هر کسی خوشش نیاد و اینکه اگر با سانسور کتاب مشکل دارین پیشنهاد نمیکنم چون نسخه ی اصلی ۸۹۳ صفحه اس و نسخه ی ترجمه شد ۳۷۶ صفحه که خیلی سانسور شده . اما من نسخه ی زبان اصلی رو خوندم که به نظرم قسمت های حدف شده تاثئیر زیادی روی روند داستان نذاشته .
در 2 ماه پیش توسط
من خوندمش حس خوبی منتقل میکرد و لطفا توی این سبک اگر کتابی می شناسید پیشنهاد بدین . یعنی انتهای کتاب مثبت و خوب تموم شه .ممنونم
در 3 ماه پیش توسط
الان تقریبا اواسط رمانم... بیشتر شبیه به رمان های بی سر و ته و عامه پسنده.... حتی حس عاشقانه ی خوبی هم بهم القا نمیکنه. فقط دوست دارم زودتر تموم شه یه رمان دیگه رو شروع کنم.
در 3 ماه پیش توسط
خیلی خوب بود
در 5 ماه پیش توسط