فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پسری با قلب گوسفند

نسخه الکترونیک کتاب پسری با قلب گوسفند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پسری با قلب گوسفند

از میان درخشش سفید و خاکستری آب استخر به بالا نگاه می‌کنم. می‌توانم آن بالابالاها را ببینم، جایی که کیفیت نور تغییر می‌کند؛ سطح آب. اما بالای سرم تا چند متر آب است. شاید هم چند کیلومتر. کلر چشمانم را می‌سوزاند. ریه‌ام آتش گرفته است.
فقط یک نفس. فقط یکی.
باید نفس بکشم، گرچه می‌دانم درون آب نفس می‌کشم. اما ریه‌ام می‌سوزد، خونم به جوش آمده است و تمام بدنم برای هوا نعره می‌کشد. اگر نفس نکشم، منفجر می‌شوم. اگر هم واقعاً نفس بکشم، غرق می‌شوم. امیدی هست. امیدی نیست.
چشم‌هایم را می‌بندم و از ته دل دعا می‌کنم. دست‌وپا می‌زنم. دست‌وپا می‌زنم. دست‌وپا می‌زنم. چشم‌هایم را باز می‌کنم: سطح آب از قبل هم دورتر به‌نظر می‌آید.
حقیقت دارد. دارم غرق می‌شوم.
حقیقتی روشن و به واقعی، مثل سکوت دوروبرم. بخشی از من، بخشی بسیار بسیار کوچک از وجودم می‌خندد. دارم غرق می‌شوم. بعد از هرآنچه در این چند ماه پشت سر گذاشتم، این‌طوری سر تسلیم فرود می‌آورم و می‌روم.
فکری به ذهنم می‌رسد.
یک فکر...
آلکس...
دیگر دست‌وپا نمی‌زنم. نیرویی برایم باقی نمانده.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پسری با قلب گوسفند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

نتایج

یک: مردن

دارم در این سکوت پرهیاهو غرق می شوم.
دارم غرق می شوم.
دارم می میرم.
از میان درخشش سفید و خاکستری آب استخر به بالا نگاه می کنم. می توانم آن بالابالاها را ببینم، جایی که کیفیت نور تغییر می کند؛ سطح آب. اما بالای سرم تا چند متر آب است. شاید هم چند کیلومتر. کلر چشمانم را می سوزاند. ریه ام آتش گرفته است.
فقط یک نفس. فقط یکی.
باید نفس بکشم، گرچه می دانم درون آب نفس می کشم. اما ریه ام می سوزد، خونم به جوش آمده است و تمام بدنم برای هوا نعره می کشد. اگر نفس نکشم، منفجر می شوم. اگر هم واقعاً نفس بکشم، غرق می شوم. امیدی هست. امیدی نیست.
چشم هایم را می بندم و از ته دل دعا می کنم. دست وپا می زنم. دست وپا می زنم. دست وپا می زنم. چشم هایم را باز می کنم: سطح آب از قبل هم دورتر به نظر می آید.
حقیقت دارد. دارم غرق می شوم.
حقیقتی روشن و به واقعی، مثل سکوت دوروبرم. بخشی از من، بخشی بسیار بسیار کوچک از وجودم می خندد. دارم غرق می شوم. بعد از هرآنچه در این چند ماه پشت سر گذاشتم، این طوری سر تسلیم فرود می آورم و می روم.
فکری به ذهنم می رسد.
یک فکر...
آلکس...
دیگر دست وپا نمی زنم. نیرویی برایم باقی نمانده.
دیگر نمی جنگم. خیلی خسته ام. احساس می کنم بدنم کم کم در آب فرو می رود.
سخت یا راحت، هرچه بود دارد تمام می شود.
تسلیم شو. ولش کن.
فقط یک نفس...
فقط یک...
فقط...

علت

دو: تیک تاک

سروصدا گوش را کر می کرد؛ صدای داد و فریاد، خنده، جیغ، همه خیلی بلند و رعدآسا. فکر کردم الان است که سرم بترکد. نفس عمیقی کشیدم، نفسم را بیرون دادم، دوباره نفس کشیدم، بعد فرو رفتم تا اینکه سرم کاملاً زیر آب رفت.
سکوت.
آرامش.
مثل رادیویی بود که خاموش شده باشد. کف استخر نشستم و چشم هایم را باز کردم. کلرِ آب چشم را می سوزاند، اما بهتر از این بود که نبینی چه چیزی به طرفت می آید و لگدی به صورتت بخورد. دوست داشتم برای همیشه آن پایین بمانم، اما ظرف چند ثانیه ریه ام درد گرفت، دردی تیز و برنده، انگار کاردی
در قلبم فرو رفت.
خون مثل هیولایی خشمگین در گوش هایم غرید.
چشم هایم را بستم و آرام ایستادم. حالا که مجبور بودم بیرون بروم، باید این کار را با سرعت و زمان بندی خودم می کردم ــ مهم نبود بدنم چقدر داد و فرصیاد می کند که زودتر نفس بکشم. این من بودم که بر وجودم تسلط داشتم. نه ریه ام. نه خونم. نه قلبم.
«حالت خوبه، کامی(۱)؟»
چشم هایم را باز کردم. مارلون روبه رویم ایستاده بود، چشمان سبزش از شدت نگرانی تیره و خیلی درشت شده بود. تندتند نفس می کشیدم و منتظر بودم غوغای گوش هایم فروکش کند. درد سینه ام کمی بیشتر طول کشید. بریده بریده جواب دادم: «البته! من خوبم.»
«چی کار می کردی؟»
«هیچی؛ نشسته بودم.»
مارلون اخم کرد. «این کار درسته؟»
گفتم: «من فقط نشسته بودم. شلوغش نکن. گاهی اوقات از مامان و بابا هم بدتر می شوی.»
مارلون تذکر داد: «اگر پدر و مادرت بفهمند که هر سه شنبه به جای اینکه در خانه ی من باشی اینجا هستی، سرم به باد می رود، به اضافه ی بقیه ی قسمت های بدنم.»
لبخند زدم. «تو بهشان نگو، من هم نمی گویم.»
«چطور می توانی این قدر بی خیال باشی؟ هر دفعه که می آییم اینجا، می ترسم نکند آدم بزرگ هایی که خانواده ات را می شناسند تو را بشناسند و به پدر و مادرت خبر بدهند.» مارلون با نگرانی به اطراف استخر نگاه کرد، انگار انتظار داشت حرفش درست در همان لحظه واقعیت پیدا کند.
با کم شدن درد سینه ام لبخندم بزرگ تر شد.
«مارلون تو زیادی نگرانی.»
«چقدر زیر آب بودی؟»
«چند ثانیه. چطور مگه؟»
«واقعاً فکر نمی کنم درست باشه...»
به اندازه ی کافی شنیده بودم. با عصبانیت گفتم: «بزن به چاک، مارلون! دیگر داری حسابی اعصابم را خرد می کنی.»
«من فقط خواستم...»
قاطعانه گفتم: «می دانم می خواستی چه کار کنی، حالا می توانی تمامش کنی. کم کم داری خسته ام می کنی.»
مارلون لب هایش را محکم به هم فشرد و رویش را برگرداند.
ناراحت شده بود و ما هر دو این را می دانستیم. بر خلاف میلم به عذرخواهی غلبه کردم. چرا باید معذرت می خواستم؟ مارلون خودش می دانست چقدر از نچ نچ کردن دیگران بدم می آید. اما مثل همیشه وا دادم: «ببین مارلون، من...»
از این جلوتر نرفتم.
رشید داد زد: «هی مارلون! آماده ای برای یک شیرجه ی خرکی؟»
مارلون جواب داد. «آره. آمدم.» و به طرفم برگشت. «تا یک دقیقه ی دیگه برمی گردم.»
به طرف وسط استخر شنا کرد. خودم را با بدبختی از پله ها بالا کشیدم، آب دور ران هایم لمبر می خورد. قبل از بالا رفتن چشم هایم را که هنوز می سوخت مالیدم. برگشتم به جایی نگاه کردم که رشید، ناتان(۲) و اندرو(۳) شلپ شلوپ می کردند. مارلون تازه به آن ها رسیده بود. نمی خواستم تماشا کنم اما نتوانستم جلو خودم را بگیرم. نتوانستم به خودم بقبولانم که رویم را برگردانم. برعکس، لب استخر نشستم و همان طور که به دوستانم نگاه می کردم، پاهایم را در آب تاب دادم. خودم را یک بری کمی نزدیک تر کشیدم تا صدایشان را خوب بشنوم. با پاهایم آرام به آب می زدم، با وجود این که با دقت به حرف های مارلون و دیگران گوش می دادم، اما صاف به جلو نگاه می کردم.
رشید پرسید: «همه حاضرید؟ خیلی خب، شروع می کنیم. اولین کسی که شیرجه برود و دستش را به کف استخر بزند و برگردد و به دیواره ی استخر دست بزند، برنده ست.»
«حاضرید...»
«آماده...»
«حرکت!»
در یک لحظه هر چهار پسر با هم زیر آب غیب شان زد. همان طور که تماشا می کردم نفسم را حبس کردم؛ تا اینکه کم کم ریه ام درد گرفت و قلبم تاپ تاپ زد و دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. هنوز هیچ یک از دوستانم از زیر آب بیرون نیامده بودند. نفس نفس می زدم، تمام بدنم از خشم جیغ می کشید و همان طور که روی پر کردن ریه ام تمرکز کرده بودم، بدنم دردمندانه اعتراض می کرد.
آهسته تر بزن. دیگر نفسم را حبس نکردم. به قلبم گفتم فقط آهسته تر بزن.
می دانستم تا چند هفته ی دیگر نمی توانم با مارلون و بقیه ی دوستانم برای شنا بیایم. برایم مثل روز روشن بود. چون قلبم داشت بدتر می شد.
برای همین مجبور بودم به همین لحظات آخر استقلالم محکم بچسبم ــ حتی اگر بخشی از آن فقط گول زدن خودم باشد. تراویس، قلدر عوضی مدرسه مان، حداقل در این مورد حق داشت. من یک علف هرز بودم، و در این موردِ بخصوص، از علف هرز هم ناتوان تر.
بعد از لحظاتی طولانی، سر مارلون و اندرو از آب درآمد، خیلی زود رشید و بعد ناتان هم آمدند. بعضی شنا کردند و بعضی به طرف دیواره ی استخر دست وپا زدند. مارلون موفق شد اول از همه نفس زنان و خندان برگردد. او همیشه اول از همه برمی گشت.
مارلون داد زد: «من بردم! من بردم!»
اندرو گفت: «بیایید دوباره مسابقه بدهیم. فقط این دفعه اول باید برویم پایین و بیاییم بالا، بعد دوباره قبل از اینکه به طرف دیواره ی استخر برویم همان کار را تکرار کنیم.»
آخرین لگد وحشیانه ام را به آب زدم، بعد آهسته پا شدم ایستادم. طاقت نداشتم بیش از این بشنوم. انگار دیواری شیشه ای آنجا بود که مرا از بقیه ی دنیا جدا می کرد.
تنها کاری که می توانستم بکنم تماشا کردن و غبطه خوردن به دوستانم بود که بی خیال دنیا شنا می کردند و شیرجه می زدند و هر کاری دلشان می خواست انجام می دادند.
حتی به خودشان زحمت ندادند از من بپرسند می خواهم پیش شان بروم یا نه. می دانستند که نمی توانم. من ضعیف و ناتوان بودم و باید در قسمت کم عمق استخر می ماندم. اصلاً از اول نباید به استخر می آمدم ــ این را همه خوب می دانستیم. برگشتم مارلون و بقیه را که داشتند دوباره شیرجه ی خرکی می زدند تماشا کردم. وسط استخر بودند، در قسمت عمیق آن. کف استخر با شیبی ملایم از قسمت کم عمق تا سه چهارم استخر پایین می رفت، بعد با یک افت ناگهانی مثل انتهای صخره ای در زیر آب بود و بعد هم که عمق آب واقعاً زیاد می شد. این طوری شیرجه ی خرکی بازی می کردند. می بایست شیرجه بروند و قبل از آنکه سرشان را از آب بیرون بیاورند به کف استخر دست بزنند. قسمت عمیق استخر چند متر پایین تر بود، برای همین هیچ جوری نمی توانستم به آنان ملحق بشوم. به تلخی فکر کردم مگر چه می شد محکم با یک جست توی آب شیرجه می زدی و از این نمی ترسیدی که قبل از رسیدن به کف استخر قلبت از کار بایستد. شیرجه در آب، با بدنی که بتواند هر فرمانی را که به ذهنت می دهی اجرا کند، چه جور چیزی است؟ دیگر هیچ وقت این را نخواهم فهمید.
موقع برگشت به رختکن، در ذهنم شنایی را که بدنم نمی توانست بکند، مجسم کردم. کنار ورودی استخر آینه ای تمام قد قرار داشت. دلم برای خودم سوخت؛ شانه هایم پایین افتاده بود، لب ولوچه ام آویزان، چشم هایم... ای بدبخت. به تنه ام نگاه کردم. مشتم را گره کردم و محکم روی سمت چپ سینه ام که ضرب کندی را شروع کرده بود کوبیدم، اما باعث شد به تدریج ضربانش تندتر و محکم تر شود.
آنجا بود، نمی توانستم آن را ببینم، اما می توانستم صدایش را بشنوم و احساسش کنم.
داشت زندگی ام را نابود می کرد. هیچ کاری نمی توانستم بکنم. نمی توانستم بدوم. نمی توانستم برقصم. نمی توانستم فوتبال بازی کنم، نمی توانستم شنا کنم ــ و همه اش به خاطر قلبم. از آن متنفر بودم.
مارلون با صدای بلند از توی استخر داد زد: «بیا اینجا، کامی. داری چی کار می کنی؟»
تازه آن موقع بود که یادم آمد کجا هستم. «اه... هیچی. ببین مارلون. من دیگر می روم خانه، باشه؟»
مارلون فوراً دلواپس شد و گفت: «حالت خوبه؟»
جواب دادم: «خوبم. فردا توی پارک می بینمت.»
«اوه، باشه.» به نظر نمی رسید مارلون کاملاً قانع شده باشد. «فردا یک مسابقه ی فوتبال خوب داریم، با تیم پارکِ مانور(۴) بیا تماشا کن.»
لبخندم محو شد. داد زدم: «می آیم.» و بدون اینکه منتظر جواب مارلون بمانم، وارد رختکن شدم.
مارلون ناخودآگاه گمان می کرد که من فقط تماشاچی ام. جز این چه چیز دیگری می توانستم باشم؟ دیگر به درد هیچ کاری جز تماشا نمی خوردم. همه شان همین را می گفتند، از تراویس کراس ــ بدترین قلدر مدرسه ــ بگیر تا بهترین دوستم مارلون. اوه، مارلون هیچ وقت این را مستقیم به من نگفت. لازم نبود بگوید. همین فرضیه ی صحیحش که در مسابقه ی فوتبال فردا کارم فقط تماشا کردن است، کافی بود. این تنها کاری بود که می کردم: تماشا و شنیدن. من همیشه تماشاچی بودم، هیچ وقت بازیکن نبودم. من اسم این را زندگی نمی گذارم. زنده بودم، اما همه اش در همین حد.
زیر دوش حمام زیر لب به خودم گفتم، باید جز این چیز دیگری هم باشد. آب گرم بدبو توی دهانم رفت. تف کردم و چشم هایم را بستم. صدای ترانه ای می آمد که یک بار شنیده بودم. همان ترانه ای که این روزها مرتب به خاطر می آورم. تمام ترانه را نه، فقط یک خطش را: همه اش همینه؟
مشت هایم را گره کردم، طوری که ناخن های کج ومعوجم محکم توی کف دستم فرو رفت.
من زنده ام. زنده ام. زنده.
نمی خواستم بگذارم قلبم شکستم بدهد. باید کاری می کردم ــ هر کاری ــ تا نشان بدهم که بدنم، نیرویم، هستی و وجودم فقط به قلبم وابسته نیست. باید بیش از این بر قلبم تسلط داشته باشم. اما چه کار می توانستم بکنم؟ چیزی از خودم. چیزی که مال خودم باشد، خودم تنها. چیزی که هیچ کس نتواند آن را از من بگیرد. باید راهی وجود داشته باشد که بتوانم قلبم را، بی آنکه دیگران بگویند این کار را بکن و آن کار را نکن، تحت کنترل داشته باشم.
از حمام بیرون آمدم و به رختکن برگشتم تا لباس بپوشم. بعد چی؟ هنوز نمی خواستم به خانه بروم ــ از این بابت مطمئن بودم. به خانه ای بروم که مامان و بابا مدام داشتند سر چیزی دعوا می کردند؟ تحملش را نداشتم. انگار هر کدام دیگری را به خاطر چیزی که من هستم سرزنش می کرد. این موضوع داشت دیوانه ام می کرد. برای همین فکر کردم اول به جای دیگری بروم. اما سوال این بود که کجا؟

درحالی که پاشنه هایم را به زمین می کشیدم به طرف بالای خیابان ساکت و آرام مان رفتم. حرف های گنده گنده زیاد می زدم، اما طبق معمول، هیچ کاری نکردم. جز اینکه سوار اتوبوس شدم و صاف به خانه رفتم. بین راه حتی به خودم زحمت ندادم خیال پردازی کنم، کاری که معمولاً می کردم. نه ماجراجویی های حیات وحش ذهن و زمانم را مشغول کرد، نه سفرهای گشت وگذار و شکار، و نه سفرهای اکتشافی با سفینه ی فضایی.
امروز به بیماری ویروسی واگیرداری که تقریباً دو سال قبل مبتلا شدم فکر کردم، همان بیماری ویروسی که روی قلبم تاثیر گذاشت. و حالا قلبم، اوه خیلی کند، اما مطمئناً داشت ضعیف و ضعیف تر می شد. هر دارو و قرص و معجونی را که از هر جهنم دره ای آورده بودند خوردم. دست دکترهای بیمارستان درد نکند که همه چیز را رویم امتحان کردند. اما حتی بهترین دارویشان هم اثری نداشت. برای همین به اینجا رسیده بودم؛ فقط من و قلبم، که با هر تپش خود مثل تیک، تاک، تیک، تاکِ ساعتی شمارش معکوس لحظات عمرم را می شمرد.
تیک تیک تیک تیک تیک تیک تیک تیک...

سه: خبر

همان طور که کلید در ورودی را می چرخاندم، توانستم صدای مامان و بابا را بشنوم که باز سرِ این موضوع بحث می کردند. «تعجبی ندارد!» با دهان بسته اضافه کردم: «نمی دانم امروز درباره ی چی جر و بحث می کنند.»
انگار خودم نمی دانستم!
بی سروصدا در را پشت سرم بستم و پاورچین پاورچین از توی سالن به طرف در اتاق نشیمن رفتم.
مامان از کوره در رفت. «نخیر، من اجازه ی چنین کاری را نمی دهم.»
این لحن صدا را خوب می شناختم. مثل اشعه ی لیزر می سوزاند. مو بر اندامم سیخ شد، از واکنشی که بابا نشان می داد آگاه بودم. اشتباه نکردم.
«با من این طوری حرف نزن. من هم حق دارم در این مورد نظر بدهم. تمام عواقبش را هم در نظر گرفته ام، تمام نقاط قوت و ضعفش را. ما جز این چاره ای نداریم...»
«ما؟ این هیچ ربطی به ما ندارد. خودت بریدی و خودت دوختی ــ مثل همیشه.» صدای مامان مثل لیموی تلخ بود.
«طوری حرف می زنی که انگار همه ی این کارها را به خاطر خودم کردم.»
«نکردی؟»
«البته که نکردم.»
«من که باور نمی کنم. به قول مامانم «چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟»» مامان نمی گذاشت بابا به هیچ نحوی از چنگش فرار کند. «اما این دقیقاً کاریه که تو می کنی. داری ما را وارد کاری می کنی که هیچ وقت ازش نجات پیدا نمی کنیم. حتی نکردی اول از من بپرسی!»
بابا گفت: «این کار به صلاح کامِرون(۵) است. به صلاح کل خانواده ست.»
مامان به مسخره گفت: «لابد چون تو این طور می گویی! اما از دید من، انگار می خواهی پسر خودت را ناقص کنی.»
با نارضایتی به علامت تایید سر تکان دادم. حدس زده بودم بابا و مامان درباره ی چی بحث می کنند و باز هم حق با من بود. از اینکه همیشه حق با من باشد متنفر بودم. این را هم بگویم که قبلاً هیچ وقت این بحث بخصوص را نشنیده بودم. به نظر می آمد این یکی، آهنگی جدید از یک سی دی قدیمی باشد.
«منظورت از ناقص کردن چیه؟» حالا نوبت بابا بود که از کوره در برود و حرف دلش را بزند. «چطور جرئت می کنی این حرف را بزنی؟ اگر قلب یک انسان بود این حرف را نمی زدی...»
«نکته همین جاست، که نیست. مگه نه؟ تو می خواهی از پسرمان پسری با دل گوسفند بسازی.»
پسری با دل گوسفند؟ هیچ معلوم هست مامان درباره ی چی حرف می زند؟
اخم هایم در هم رفت و به جلو خم شدم.
بابا بحث می کرد: «قلب حیوانی که کار می کند بهتر از قلب انسانی است که کار نمی کند. بهتر از این است که اصلاً قلبی در کار نباشد.»
مامان گفت: «تو این طور فکر می کنی؟»
«آره. تو نمی خواهی پسرمان زنده بماند؟»
چیزی مثل سیلی، شبیه صدای شلاق، باعث شد تکان بخورم ــ انگار مامان به جای بابا به من سیلی زده باشد.
سکوت در تمام خانه طنین انداخت.
«هیچ وقت به خاطر حرفی که به من زدی تو را نمی بخشم. هیچ وقت.»
با وجود اینکه مامان بغض کرده بود، چیزی فراتر از یک رنجیدگی ساده در صدایش بود. «من کامرون را عاشقانه دوست دارم. حاضرم به خاطر او هر کاری بکنم. اگر می توانستم، قلب خودم را به او می دادم. اما به تو اجازه نمی دهم از او این طوری استفاده کنی.»
بابا گفت: «کتی، فکر نمی کنی من هم به این موضوع فکر کرده ام؟ فکر نمی کنی چه شب هایی که بیدار مانده ام و به این موضوع فکر کرده ام؟ در این دو سال گذشته من به هیچ چیزی جز کامرون فکر نکرده ام. پسرمان فقط یک سال برای زندگی کردن وقت دارد ــ حداکثر. هرچه می گردم انسان اهداکننده ی عضو پیدا نمی شود. برای همین فقط یک انتخاب ساده مانده: یا اجازه بدهیم پسرمان قلب گوسفند داشته باشد، یا بنشینیم و مردن پسرمان را تماشا کنیم.»
«واقعاً می گذاری آن ها قلب یک گوسفند را به پسر کوچولویمان پیوند بزنند؟»
بابا حرفش را قطع کرد: «من نمی خواهم شاهد مردنش باشم. خیلی درباره اش مطالعه کردم. دکترها سال هاست که از دریچه ی قلب حیوان در جراحی قلب استفاده می کنند.»
مامان بحث می کرد: «یک دریچه با کلِ قلب فرق دارد.»
«فرق زیادی ندارد. از پوست حیوان برای پیوند به پوست انسان استفاده می کنند، از انسولین حیوان برای بیماران قندی استفاده می شود، مدت هاست که از دریچه ی قلب حیوان هم استفاده می شود، پس چرا از یک قلب کامل گوسفند استفاده نشود؟»
مامان پافشاری کرد: «این فرق دارد...»
«چه فرقی دارد؟»
«خب، اگر خودت نمی دانی من چه بگویم...»
بابا گفت: «ببین. ما داریم درباره ی کامرون حرف می زنیم. پسرمان. تنها فرزندمان.»
به دیوار تکیه دادم و به پایین نگاه کردم، نگاهم از پاهایم گذشت، از فرش گذشت، و به جای خیلی دوری، زیر پایم رسید، جایی که تنهای تنها مانده بودم. معده ام مثل مخلوط کن به هم می خورد. دانه های عرق روی پیشانی ام مثل سوزن داغ می سوخت.
یک قلب گوسفند. مامان از چه عبارتی استفاده کرده بود؟ پسری با دل گوسفند.
«کتی، این طور نیست که بروند توی نزدیک ترین آغل و یک گوسفند پیر سوا کنند. آن ها گوسفند هایی دارند که مخصوصاً برای این کار پرورش داده می شوند.»
مامان به تلخی پرسید: «و این کار خوبش می کند، نه؟»
بابا جواب داد: «بله، خوبش می کند. اصل موضوع هم همین است.»
فریاد زدم: «بس کنید. تمامش کنید.»
دیگر طاقت شنیدن نداشتم. برگشتم و به سرعت از پله ها بالا رفتم و همان طور که می دویدم، تا جایی که می توانستم پاهایم را محکم می کوبیدم. تازه وسط پله ها رسیده بودم و قبل از اینکه قلبم درد بگیرد، سرعتم را کم کردم، اما نایستادم.
مامان صدا کرد: «کامی! صبر کن، کامی!»
جواب ندادم، نتوانستم، اما خواستم هر دوشان بدانند که من آنجا بودم. طوری درباره ام صحبت می کردند که انگار خودم عقل نداشتم، انگار خودم نمی توانستم تصمیم بگیرم. چطور می توانند؟ چطور جرئت می کنند؟ این بدن من بود.
قلب من.
خودم را با صورت روی تخت انداختم. وقتی آمدند و تقه ای به در زدند، نفسم بالا نمی آمد.
بابا پرسید: «کامی، می توانم بیایم تو؟»
آهسته گفتم: «گمانم بتوانی.»
بابا وارد اتاق شد و مامان هم به دنبالش.
مامان بی مقدمه پرسید: «شنیدی درباره ی چی حرف می زدیم؟»
همان طور که می نشستم جواب دادم: «فکر کنم تمام خیابان شنیده باشند.»
بابا آهی کشید: «ترجیح می دادم موضوع را این طوری نمی شنیدی...»
پرسیدم: «چطوری؟»
جواب داد: «با جر و بحثی که من و مامانت می کردیم.»
نمی فهمیدم؛ مگر چه فرقی می کرد؟ حداقل با گوش ایستادن، حقیقت را از نظر بابا و مامان شنیده بودم. اما حالا لحن حرف زدنشان را عوض کرده بودند. طوری با من حرف می زدند که انگار به نظرشان من هم می توانستم بفهمم. روش مناسب برخورد با یک پسر نوجوان: با تمام آن لبخندهای دروغین و وعده های دروغین تر.
بابا همان طور که لبه ی تختم می نشست شروع کرد: «کامی.»
«کامی، من چند ماه قبل نامه ای به یک آقا نوشتم، یک پزشک، به اسم دکتر ریچارد برایس.»
به مامان نگاه کردم که به در تکیه می داد. «اون کیه؟»
«جراح بود، اما حالا متخصص ایمنی شناسی در علم ژن های پیوندی هست.»
«هاه؟ این دیگه چیه؟ ژن... ژن های پیوندی دیگه چیه؟»
«پیوند اعضای یک گونه ی حیوانی به یک گونه ی دیگر.»
«چرا باید کسی این کار را بکند؟»
بابا به دقت توضیح داد: «چون اهداکننده ی اعضای انسان به اندازه ی کافی وجود ندارد. برای همین کسانی مثل او سعی می کنند راه های دیگری برای زنده نگه داشتن آدم هایی مثل تو پیدا کنند.»
آدم هایی مثل من... به جمله ی بابا اخم کردم.
بابا اضافه کرد: «منظورم آدم هایی است که برای زندگی با کیفیت مناسب، به قلب، کلیه یا کبد احتیاج دارند.»
به آرامی گفتم: «پس از من می خواهید قلب گوسفند داشته باشم؟»
«من می خواهم قلبی داشته باشی که با آن بتوانی هر کاری که می خواهی بکنی. تمام کارهایی که پسری به سن وسال تو باید بکند. اینجاست که دکتر برایس وارد می شود. پیوند اعضا در حوزه ی تخصص اوست. من از طریق یک روزنامه برایش نامه نوشتم تا درباره ی تو و پرونده ات برایش بگویم. فکر کردم ممکن است بتواند کاری برای کمک به تو بکند. یک نامه هم به عنوان مجوز برایش نوشتم تا بتواند توضیحات پرونده ات را از دکتر خودمان و بیمارستان بگیرد.»
«چرا قبلاً این را به من نگفتید؟»
«مطمئن نبودم دکتر برایس بخواهد به تو کمک کند. نمی خواستم بی خود امیدوارت کنم و بعد ببینم که امیدت ناامید شده. ما این راه را قبلاً هم دو مرتبه رفته ایم، همان وقتی که فکر کردیم می توانی پیوند قلب یک انسانِ اهداکننده را داشته باشی. یادته؟»
بله، یادم بود. چطور می توانستم فراموش کنم؟ یک بار حتی تا مرحله ی بیمارستان هم پیش رفتم که مرا برگرداندند. یک مورد اضطراری تر بود که به آن قلب احتیاج داشت. با اختلاف ناچیزی شکست خوردم. مامان و بابا خیلی عصبانی بودند. ایستادند و نیم ساعتی حسابی با کارکنان بیمارستان داد و فریاد کردند. تقصیر آن ها نبود. قلب به بیمارستان دیگری برده شد. هیچ کاری از دستشان برنمی آمد. بعد مامان زد زیر گریه. نه، من آن فصل کوچک زندگی ام را هرگز فراموش نمی کنم ــ حتی اگر نود سال عمر کنم.
آه کشیدم. «با این حال کاش به من گفته بودی، بابا.»
مامان از کنار در شروع به صحبت کرد. «نگران نباش، کامی. به من هم نگفت.»
نگاهش کردم. خیلی غمگین، خیلی خسته و غمگین بود. من او را به این روز انداخته بودم. من خانواده ام را به این روز انداخته بودم. داشتم آن ها را از بین می بردم.
پرسیدم: «خب چه اتفاقی افتاد؟ آن وقت دکتر برایس قبول کرد پیوند قلب را انجام بدهد؟»
بابا سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت: «به این سادگی ها هم نیست. دکتر برایس قبول کرد به دیدنمان بیاید تا درباره اش صحبت کنیم. مسلماً تا اول با تو صحبت نکند اجازه نمی دهم این کار را بکند.»
«حالا دکتر برایس کی می خواهد به دیدنم بیاید؟»
بابا نگاهی به من کرد، بعد به مامان، دوباره به من. «امشب به دیدنت می آید.»

نظرات کاربران درباره کتاب پسری با قلب گوسفند