فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قلب نارنجی فرشته

کتاب قلب نارنجی فرشته

نسخه الکترونیک کتاب قلب نارنجی فرشته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قلب نارنجی فرشته

حالا لابد پیش خودت می‌گویی این هم یکی دیگر از خالی‌بندی‌های ما داستان‌نویس‌هاست. عادت کرده‌ایم به تعریف هر راست و دروغی که به ذهن‌مان می‌رسد. یاد گرفته‌‌ایم قصه‌هامان را جوری بگوییم که همه‌چیز راست به نظر برسد... مهم نیست. چند روز دیگر که خبر محاکمه‌ام را توی روزنامه‌ها خواندی باورت می‌شود. آن وقت قیافه‌ات حسابی دیدنی است. می‌دانم که من مثل تو نویسنده‌ی معروفی نیستم. می‌دانم که اسمم تیترِ یکِ روزنامه‌ها نخواهد شد. نهایتش می‌نویسند نویسنده‌ی گمنام به قتل زنش اعتراف کرد. یا خانه‌ی پُرَش، عکسم را با لباس زندان و دست‌بند چاپ می‌کنند توی صفحه‌ی حوادث، روی چشم‌هام یک نوار سیاه می‌زنند و زیرش با حروف درشت می‌نویسند «اعترافات یک نویسنده». این‌که این‌ها را، این‌جا، توی این ساعت برایت می‌نویسم، یک دلیلش حرف‌های آن روزت است که گفتی‌ «تو نویسنده‌ی خوبی می‌شی.» صاف نگاه کردی تو چشم‌هام و این را گفتی. کنار اسمم هم به‌علاوه کشیدی. آن روز بیشتر از خودم بدم آمد. از این‌که توانسته بودم توی نویسنده را هم بازی بدهم؛ همان‌طور که دوروبری‌هام، فامیلم، دوست‌هام و حتا خواننده‌های فیس‌بوکی‌ام را گول زده‌ام. همان‌طور که آن شب روژان را گول زدم. به‌اش گفتم «بریم شمال؟» گفت «الآن؟ دم سحری؟» گفتم «عیبی داره؟» خندید و دست‌های تپلش را انداخت دور گردنم. گفت «آشتی، آشتی؟»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قلب نارنجی فرشته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این یک داستان نیست

اگر از این جا برگردم خودم را تحویل می دهم، اما می خواهم بدانی بیشتر دلم می خواست یک جوری خودم را خلاص کنم. نتوانستم. نه عرضه داشتم از روی پشت بام بپرم، نه جرئت داشتم با تیغ رگ هایم را بزنم. حتا دلش را نداشتم که یک مشت قرص بدهم بالا. دو سه باری هم رفتم مترو، چشم انداختم به قطاری که می آمد. دلم می خواست بپرم جلوش. نشد. نتوانستم. باید یکی را پیدا می کردم هُلم بدهد. روژان اگر بود، هُلم می داد. اگر بود... اگر نمی کشتمش.
حالا لابد پیش خودت می گویی این هم یکی دیگر از خالی بندی های ما داستان نویس هاست. عادت کرده ایم به تعریف هر راست و دروغی که به ذهن مان می رسد. یاد گرفته ایم قصه هامان را جوری بگوییم که همه چیز راست به نظر برسد... مهم نیست. چند روز دیگر که خبر محاکمه ام را توی روزنامه ها خواندی باورت می شود. آن وقت قیافه ات حسابی دیدنی است.
می دانم که من مثل تو نویسنده ی معروفی نیستم. می دانم که اسمم تیترِ یکِ روزنامه ها نخواهد شد. نهایتش می نویسند نویسنده ی گمنام به قتل زنش اعتراف کرد. یا خانه ی پُرَش، عکسم را با لباس زندان و دست بند چاپ می کنند توی صفحه ی حوادث، روی چشم هام یک نوار سیاه می زنند و زیرش با حروف درشت می نویسند «اعترافات یک نویسنده».
این که این ها را، این جا، توی این ساعت برایت می نویسم، یک دلیلش حرف های آن روزت است که گفتی «تو نویسنده ی خوبی می شی.» صاف نگاه کردی تو چشم هام و این را گفتی. کنار اسمم هم به علاوه کشیدی. آن روز بیشتر از خودم بدم آمد. از این که توانسته بودم توی نویسنده را هم بازی بدهم؛ همان طور که دوروبری هام، فامیلم، دوست هام و حتا خواننده های فیس بوکی ام را گول زده ام. همان طور که آن شب روژان را گول زدم. به اش گفتم «بریم شمال؟»
گفت «الآن؟ دم سحری؟»
گفتم «عیبی داره؟»
خندید و دست های تپلش را انداخت دور گردنم. گفت «آشتی، آشتی؟»
سرم را چسباندم به سرش. عطر موهای خرماییِ تازه شامپوزده اش پیچید توی دماغم. گفتم «آره. تموم شد دیگه.»
هیچ وقت نمی توانستم ببخشمش. هیچ وقت نمی توانستم کاری را که کرده بود فراموش کنم. حالا هم که داشتم رانندگی می کردم، یک بار دیگر همه ی آن صحنه ها جلوِ چشمم راه افتاده بود. یادم آمد که تا نزدیکی های سد باهم حرف نزدیم. هیچ حرفی. روژان سرش را گذاشته بود روی شیشه ی بغل و به رستوران ها، کافه ها و غذاخوری هایی که با لامپ های رنگارنگ تزیین شده بودند، نگاه می کرد. اما من، جانم داشت درمی آمد. شیشه ی سمت خودم را دادم پایین تا راحت تر نفس بکشم. لرزم گرفت. دنده را که عوض کردم، دستش را گذاشت روی دستم. گفت «تو این یه هفته، هیچی نگفتی. هنوز هم نمی خوای حرفی بزنی؟»
چیزی نگفتم. گفت «من خودم خوب می دونم چه گهی خوردم، اما این حرف نزدنت بیشتر من رو می کشه.»
نگاهش کردم. مردمک چشم هاش می لرزید و مژه هاش خیس بود. انگشت هام را فشار داد و گفت «این ریسه های رنگی، من رو یاد شب عروسی مون می ندازه. همین موقع ها بود که مهمون ها رو پیچوندیم و زدیم به جاده. یادته؟»
یادم بود. همین موقع ها نبود، اما توی پیچ بعدی بود که زدم بغل و بوسیدمش. محکم و طولانی. دست هاش را حلقه کرده بود دور گردنم و گفته بود «مرسی که تا تهش موندی. مرسی که هستی.»
به اش گفته بودم «از همین حالا همه ت مال منه. همه ی همه ی روژان. حتا صدات رو به کسی نمی دم. نگاهت رو. خیالت رو. گفته بودم آدم حسودی ام؟»
تو این فکرها بودم که یک سگ ولگرد پرید وسط جاده. جفت پا زدم روی ترمز. روژان جیغ زد. داد زدم، «خوشت می آد تو گذشته زندگی کنی؟»
دوباره سرش را تکیه داد به شیشه تا این که رسیدیم جلوِ سد. کنار همین نرده های زنگ زده ی آبیِ پشت سرم. زیرلب پرسید «وایمیستی بردیا؟»
می دانستم این را می خواهد. تمام آن یک هفته به همین فکر کرده بودم. به این که هر وقت برویم شمال، دوست دارد جلوِ سد بایستد. از لای نرده های زنگ زده خودش را بچپاند آن ور و پله های شکسته و طولانی را بگیرد و برود پایین.
توریِ حصار ورودی را برایش بالا نگه داشتم. گفتم «حالا سرت رو دولا کن و رد شو. ببین نیفتی.»
این پله ها آن قدرها که به نظر می رسد محکم نیست. همین خزه های روی سنگ، وقتی یخ می بندد، سُرسُره می شود. پایت را بگذاری روش، تا ته سد رفته ای؛ پیش یک عالمه آدم دیگر که هیچ وقت نتوانسته اند درشان بیاورند. خودم شنیده ام. می گویند زیر سد، لای لجن ها و گل و آت وآشغال، یک قبرستان است به چه بزرگی. اگر شنا بلد باشی و نفست را بتوانی خوب نگه داری می توانی همه شان را تماشا کنی. جنازه ی پوسیده و بادکرده ی آدم هایی که مثل مرجان ها با هر تکان آب، این ور و آن ور می روند. یکی از غریق نجات ها این را برایم تعریف کرده. یا این یکی پله که بالایش یک بوته ی سبز درآمده. کافی ا ست بخواهی روش بایستی. هیچ چیز زیرش نیست. خالیِ خالی... پایت را نگذاشته، معلق می شوی پایین و شاید خودت هم یکی از آن آدم های مرجانی بشوی.
این ها را به روژان هم گفته بودم. داد زدم که این قدر روی این پله ها ندو. گوش نداد. دوید تا کنار آب، کفش هاش را درآورد و پاچه ی شلوارش را تا زیر زانوهاش تا زد. تا من برسم، پاهاش را کرده بود توی آب و آخیشی می گفت که آدم سرحال می آمد. همیشه سرحال می آمدم الّا آن شب. وقتی خندید و روسری اش افتاد دور گردنش و موهاش پخش شد روی شانه اش.
من همین جا نشستم. روی همین پله ی سیمانی که نصفش شکسته. تا پایین، هفت هشت تا پله بیشتر نیست. مثل حالا باد می آمد. اولش آرام، بعد تند، جوری که آب موج برداشته بود. موج های کوچک ریز. برگشت و برایم دست تکان داد. گفت «خیلی کِیف می ده بردیا.» پاشنه ی پاهاش را می کوبید روی آب.
به یک دقیقه نکشید که موج ها بزرگ تر شد. روژان ترسید. برگشت نگاهم کرد، دست هاش را دراز کرد سمتم، گفت «بغل.»
گفتم «خودت بیا. نترس.»
باد زد، روسری اش را انداخت وسط آب. گفت «پاهام خواب رفته.»
پشتِ ران پاش را مالید و دوباره نگاهم کرد. هیچ وقت آن نگاه را یادم نمی رود. انگار فهمیده بود کمکش نمی کنم. به زور دست گرفت به پله و بلند شد. گفت «بردیا؟»
چشم هاش را درشت کرد و دوباره دستش را دراز کرد سمتم.
بلند شدم. هوهوی باد توی سرم پیچید. ترس برم داشت. دوباره نشستم روی پله ها. روژان هم انگار می خواست بنشیند. نتوانست. شکم گنده اش نگذاشت خودش را سریع تکان بدهد. شکمش، رماتیسمش، سنگینیِ لباس خیسش، نمی دانم... یک لحظه دیدم که می خواهد دولا شود. می خواست یکی از پله ها را بگیرد. باد آمد، موج زد، تا بیاید خودش را جمع کند تلوتلو خورد. زیر پاهاش پُر از خزه و لجن بود. لیز خورد، پرت شد توی آب، رفت ته دریاچه.
نمی دانم چه قدر طول کشید تا دوباره بیاید بالا. برای من یک سال گذشت... شاید هم صد سال، چه می دانم. تا سینه از آب آمد بیرون. دهانش حسابی باز بود و چشم هاش می خواست از حدقه بیرون بزند. یک صدای ضجه ای از توی گلوش درمی آمد که بند دل آدم پاره می شد. دوباره رفت پایین. یک پله رفتم پایین تر. چشم انداختم ببینم کِی می آید بالا. کف آب سیاه بود. درست مثل آن شب کوفتی که از خواب پریدم. همه جا تاریک بود و روژان توی تخت نبود. نور ملایمی پذیرایی را روشن کرده بود. پاورچین رفتم سمت نور. یک قدم یک قدم. صدای قطره های آب از توی دست شویی می آمد.
دوباره آمد روی آب؛ این بار فقط سر و دست هاش. یک نفس عمیق کشید. لب هاش توی آن گرگ ومیش، کبودتر از همیشه بود. موهاش تیره تر. نگاهش اما مثل آن شب بود، وقتی من را دید. اول حواسش نبود. نشسته بود پای لپ تاپ و با یکی که نمی شناختم چت می کرد. چت که نه، حرف های عاشقانه می زد. حرف هایی که نمی توانم بگویم... خجالت می کشم.
کنار پنجره ی چت، تصویر یک مرد باز بود. یک مردِ لاغرمُردنی که روی دست هاش، لکه های سفید درشتی داشت. یکی هم هیکل من، یا تو. یکی مثل ما. سرش معلوم نبود. بی صدا رفتم جلوتر. نفس نمی کشیدم. به خدا نفس نمی کشیدم. نگاه انداختم به پنجره ی چت. دیدم نوشته که شوهرم مرد نیست... که همه ی این سال ها دنبال یک مرد واقعی بوده... من مرد نبودم؟ من؟
یک لحظه خواستم با مشت بکوبم تو سرش. مهم نبود بعدش چه می شود. فقط می خواستم با مشت بکوبم تو سرش که مردِ توی وب کم، انگار سایه ام را دید. دولا شد صفحه را ببندد. یک آن صورتش را دیدم و درست همان موقع روژان برگشت و من به همین چشم ها زل زدم. به همین چشم های درشتِ بیرون از آب.
لابد داری فکر می کنی خیلی آدم بی غیرتی ام که این ها را برای تو تعریف می کنم. اگر خیالت راحت می شود، عینکت را روی چشم هات جابه جا کن و برای همه ی شاگردهای کلاست، برای همه ی نویسنده هایی که می شناسی، برای همه ی طرف دارهات تعریف کن. بگو بردیا آدم بی بخاری بود، غیرت نداشت، مردانگی نداشت. مثل روژان که همیشه می گفت «تو مرد نیستی بردیا، توی هیچی مرد نیستی...» اول ها شوخی، بعد جدی. حتا یک بار جلوِ مامان و دایی هاش گفت. گفت «بردیا مرد نیست. مثل این ماشین قدیمی ها، هندلیه. باید هُلش داد حسابی!»
صدای خندیدن شان مثل مته بود. سرم را سوراخ می کرد. خل شدم. دستش را گرفتم و پرتش کردم روی مبل. دلم می خواست جلوِ همه ی فامیل کوفتی اش نشان بدهم کی مرد نیست که هُلم داد و از مبل پرت شدم پایین.
دوتا پله رفتم پایین تر. خودم را خم کردم تا اگر آمد بالا دستش را بگیرم. خم کردم؟ نمی خواهم دروغ دیگری بگویم. راستش یادم نمی آید خودم را خم کردم یا نه، ولی نیامد، همه اش نیامد؛ فقط چند تار موی خرمایی ولو شد روی آب و نوک انگشت هاش که به زور می کشید. بوی شامپو دنیا را برداشته بود. دوباره رفت پایین. پاهام می لرزید. باد تندتر شده بود. اگر پرتم می کرد و می افتادم توی آب، حتماً غرق می شدم. نه که شنا بلد نباشم، ولی کی می توانست آن هیکل را از آب بکشد بیرون؟ کی جرئتش را داشت؟ آن قدر آب پاشیده بود روی لباس هام که سگ لرز می زدم. خودم را کشیدم روی پله ها. همان طور نشسته، یکی یکی رفتم بالا. چشم هام خیره مانده بود به آب. هر آن منتظر بودم روژان دست بیندازد و لبه ی پله ی پایینی را بگیرد. نینداخت.
برگشتم بالای سد. از لای نرده ها رفتم بیرون و ایستادم وسط جاده. داد زدم و دست تکان دادم. دو سه تا ماشین ترمز زدند. مردها باهام آمدند. یکی شان پرید توی آب. دو سه باری آمد بالا، نفس گرفت، رفت پایین. دیگر ندیدمش. حواسم پرتِ مردی شد که زنگ زده بود به پلیس.
سه روز طول کشید تا جنازه اش را دربیاورند. باد کرده بود و موهاش انگار دیگر خرمایی نبود. حالا درست یک سال از آن روز می گذرد و شبی نبوده که من یاد آن چشم های قهوه ایِ لرزان نیفتاده باشم. یاد آن انگشت های تپلِ بیرون از آب و یاد آن صورت و بدنِ پُف کرده.
این که دلم می خواست پنج صبح امروز این جا باشم به خاطرِ همین بود. برای این که قصه ام را در زمان و مکان درستش بنویسم. درست همان ساعتی که روژان برای همیشه رفت و بردیای دیگری به دنیا آمد؛ بردیایی که خوب دروغ می گوید، خوب داستان می نویسد و خوب بازی می کند.
حالا لابد سرت را انداخته ای پایین و دست هات را کرده ای توی جیبت و با خودت فکر می کنی این حرف ها هم داستان است. حتماً دلت می خواهد سیگاری دود کنی و ایرادهاش را بگویی. این که باید فضاها را دربیاورم، شخصیت روژان را جوری بسازم که معلوم شود هرزه بوده یا آزادی خواه جنسی. یا نه؛ مرد نبودن بردیا را یک طوری نشان بدهم تا دلیل خیانت روژان مشخص شود... به خدا، به هر مقدساتی قسم می خورم که این داستان نیست، کابوس است؛ کابوسی که دست از سرم برنمی دارد.
راستش را بخواهی دوتا پله ی دیگر هم آمده ام پایین. پاچه ی شلوارم را تا زده ام. دلم می خواهد پایم را بکنم توی آب و بگویم آخیش. نمی دانم می توانم یا نه. باد هوهو می کند و موج ها روی هم می سُرند. دفترچه ام دارد خیس می شود. می ترسم. می ترسم و باز دارم می نویسم. می دانی برای چی؟ برای این که قول بگیرم داستانم را تو تمام کنی؛ همین داستان که تا این جایش را خودم نوشته ام.
نمی خواهم از لحظه ی اعدامم شروع کنی که مثلاً دارم به طناب دار نگاه می کنم و توی ذهنم فلاش بک می زنم به گذشته. یا از زمانی که مادرزنم دارد نصف دیه را می شمارد تا پولِ خونم جور شود. نمی خواهم به داستانم آب وتاب بدهی. زنم را خراب تر از آن که بود نشان بدهی یا من را بی غیرت تر از اینی که هستم. نهایتش یک چیزهایی به روژان اضافه کن که شخصیتش خاکستری به نظر بیاید. مثلاً این که به حیوانات علاقه داشته و برای گربه های توی کوچه شیر و غذا می ریخته. بقیه اش را دست نزن.
غیر از این ها هم هر چه در مورد من شنیدی باور نکن. حتا اگر توی دادگاه اعتراف کردم که من روژان را هُل دادم توی آب، یا ثابت شد که آن شب باد و توفانی در کار نبوده. تو تنها کسی هستی که می توانی آخرین داستان یک مردِ زن خراب را جوری بنویسی که همه باور کنند. تنها کسی که می تواند خیال همه را بازی دهد، واقعیت را با آرامش دست کاری کند و قیافه ی حق به جانب هم بگیرد. در این هشت ماه، همه ی این ها را خوب دیده ام و می دانم که بهتر از هر کسی می توانی.
اگر هم ذره ای به ذهنت خطور کرده که از زیر نوشتن این داستان شانه خالی کنی، به این فکر کن که من در همه ی این روزها، تو را در همه ی لباس هایت دیده ام ــ توی آن کت وشلوار نوک مدادی، آن کاپشن چرم مارک دار، یا آن تی شرت های رنگارنگ نایکی ــ اما هیچ وقت تصویر آن شبت فراموشم نمی شود؛ تصویر هراسان یک مردِ وحشت زده توی وب کم، با دست هایی که لکه های سفیدِ درشت دارد. البته خوف برت ندارد. همه ی چت هاتان را خوانده ام. می دانم که تو فقط یکی از اسباب بازی هایش بودی و از شانس بدت، تنها اسباب بازی ای که صورتش را دیده ام.
راستش دلم می خواست چیزهای بیشتری برایت می نوشتم، اما آب بالاتر آمده. از نوک پا تا بالای زانوهام خیس و بی حس است. هیچ کس هم این دوروبر نیست. دارم به این فکر می کنم که بلند شوم و برگردم. اگر بتوانم و باد بگذارد... دفترچه را برایت پرت می کنم بالای تخته سنگ ها... خدا کند که باد توی آب نیندازدش...

کشو بیست و هفتم

سی و نُه روز پیش، من مُردم. درست روز تولدِ فائزه. مثل همه ی هشتِ مردادهای بیست سال گذشته، توی قهوه خانه ی پشت عوارضی برای خودم جشن گرفته بودم. می خواستم گوشت و نخود و سیب زمینیِ دیزی را بکوبم، شاید هم کوبیده بودم و داشتم رویش دارچین می پاشیدم، که یک چیزی توی قلبم پاره شد و چشمم سیاهی رفت.
تمامِ این سی و نُه روز، توی کشوِ بیست و هفتم بودم؛ طبقه ی دوم از سمت چپِ سالن بزرگ و دراز پزشکی قانونی که دو طرفش هشت ردیف کشوِ طوسی داشت. دست هایم را کنار بدنم قرار داده بودند و به شست پای راستم کاغذی آویزان بود که رویش نوشته بود «مجهول الهویه».
بعضی روزها، درِ کشوِ فلزی بی هیچ صدایی باز می شد و مرا روی ریل می کشیدند بیرون. چند نفری خوب نگاهم می کردند و سر تکان می دادند. بعد دوباره می رفتم توی آن قفس تاریک فلزی و به روزهای زنده بودنم فکر می کردم؛ به مامان زری، به سرجوخه اسماعیل، به فائزه.
سه روز پیش دوباره کشو را کشیدند بیرون و من، آقاتقی را با آن چشم های سیاه و زیر پلکِ همیشه کبودش دیدم که بالاسرم ایستاده و وارسی ام می کند. حسابی چروک و استخوانی شده بود، اما نه آن طور که نشناسمش. یعنی اگر هم می خواستم خودم را به آن راه بزنم، ردِ بخیه های جنگی که از بالای ابروهای هشتی اش شروع می شد و تا زیرلبش ادامه داشت، نمی گذاشت. عمه خانم قصه ی تک تک بخیه ها و دلاوری های شوهرش را برای مان تعریف کرده بود.
آقاتقی سرش را حسابی آورد نزدیک صورتم. تندتند نفس می زد. موهای بلند و گوریده ی سوراخ های بزرگ بینی اش، بیشتر از ریش های جوگندمی اش سفید شده بود. آخرسر گفت «چی بگم والّا. ته چهره ش اونه انگار. هم هست، هم نیست. صورت آدم پونزده ساله کجا و آدم سی و چندساله کجا.»
مرد قدکوتاه و چاقی که همیشه درِ کشوها را باز می کرد، پرسید «مادر پدرش زنده ن؟»
به لب های خشک آقاتقی زل زدم. سرش را آورد پایین، گفت «مادرش زنده ست.»
مرد گفت «پس بگین بیاد این جا آزمایش بده، بلکه یه فرجی بشه.»
آقاتقی گفت «اون جا دیگه همه این رو فراموش کرده ن. اصلاً شما چه طور ما رو پیدا کردین؟»
مرد داشت در را می بست. گفت «این رو باید از اداره ی تشخیصی ها بپرسین. ولی تو پچ پچ هاشون شنیدم که انگار توی بالش مرحوم، نامه ای آدرسی چیزی پیدا کرده ن...»
امروز صبح که جنازه ام را درآوردند و لای کفن نو پیچیدند، خیال کردم همه چیز تمام شده. خودم را آماده کردم برای قبر و مراسم بعدش. می خواستم بدانم موقع تشییع جنازه ام چند نفر از فامیل می آیند، اما بیشتر دلم قیلی ویلی می رفت فائزه را ببینم که چه شکلی شده و بالای قبرم چه طور گریه وزاری می کند. تو این فکروخیال ها بودم که آمبولانس ایستاد و درِ عقبش باز شد.
جلوِ در پُر از مردهای سیاه پوش بود. مرا از آمبولانس کشیدند بیرون. با بندهای کفن بلندم کردند و گذاشتند توی یک تابوت فلزی. سرم خورد روی میله ی بالایی. یکی زیرلب گفت «چه قدر سنگینه.»
راننده ی آمبولانس گفت «باد کرده. نباید می آوردینش. باید سریع خاکش می کردین به آرامش برسه. نزدیک چهلمشه.»
آقاتقی گفت «مادرش اصرار کرد. خدا کنه الم شنگه راه نیفته، خودم یه گوسفند قربونی می کنم.»
چندتا از پسرعمه هایم را صدا کرد. قیافه ی هیچ کدام شان مثل قبل نبود. ریش بلند گذاشته بودند و موهای شان فرِ بیست و چهارساعته داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب قلب نارنجی فرشته

مجموعه داستانی که به جرات تک تک داستانهاش خواننده را به وجد می آورد و با خود تا کلمه اخرشان همراه میسازند. کتابی که ترجیح می دهم همراهم باشد تا گاه به گاهی به دنبال رژان و اقای نویسنده و سیمینش حتا اکرم و چراغش راه بیفتم و از زمان و مکان جدا شوم. بی تردید خواندنش را نه یک بار که صد بار پیشنهاد می کنم.
در 5 ماه پیش توسط rim...veh
از اون کتاب‌هاست که احتمالاً شخصیت‌هاش رو به‌راحتی فراموش نمی‌کنید. داستان‌ها هرکدوم به شکلی با مرگ یا خیانت یا هردو، ارتباط پیدا می‌کنند. تلخ، ولی استادانه نوشته شده.
در 4 ماه پیش توسط آ رحیمی
من از داستان کشو بیست و هفتم و آقای نویسنده اش خیلی خوشم اومد کتاب دوس داشتنیه ولی خب یه بحثی هم که تو کتاب هست بحث سلیقه اس.با سلیقه من که جور بود من دنبال شوک بودم که داستان آخر کاری یه شوکی بهت بزنه که این کتاب این ویژگی رو داشت
در 4 ماه پیش توسط akbar kh13
میتوان گفت ۹۰درصد داستانها در مورد خیانت بود، البته اگر نگویم همه داستانها حتی داستان مربوط به شهدای غواص که به شدت از نوع پرداخت ایشان به این داستان ناراحت شدم ... تنها داستان مفید را شاید فقط بتوان گفت داستان «آقای نویسنده عزیز» بود. چنین نوشته هایی به شدت فضای منفی را در روح انسان و جامعه گسترش میدهد و باعث بد بینی همگانی می‌شوند، بگذریم از بقیه مشکلات این داستانها. بنده صرفا به توصیه برخی دوستان که در نظرات شان این اثر را تحسین کرده بودند، این کتاب را خریده و مطالعه کردم ولی به هیچ وجه توصیه نمیکنم. زین پس هم اساسا به توصیه های موجودات در نظرات دوستان اعم از خواندن/نخواندن اعتماد نمی‌کنم یعنی این جنابان باعث سلب اعتماد از سایرین شدند. مگر در موردی که نویسنده نظر، توضیح درست و درمانی در مورد اثر دهد و منطقی به آن بپردازد. باید بگویم معیار برخی -نه همه- در اظهار نظر، صرفا همذات پنداری ست...
در 3 ماه پیش توسط بدر الدین صالح
کسی که این کتاب و متن های اقای برزگر رو بخونه دیگه نمیتونه هر کتابی و بخونه! چون یه بار طعم کتاب خوب رو چشیده....عالیه 💚
در 4 ماه پیش توسط سوسن محمدی
من که خیلی خوشم اومد
در 3 ماه پیش توسط shi...418
اکثر داستان‌هاش برام خیلی جذاب بود، مخصوصا شیوه نگارش اونا.
در 2 ماه پیش توسط پارسا انعامی
خاص و جذاب
در 4 ماه پیش توسط elahe ahmdii
من تازه میخواستم بخرم اما دو دل شدم .
در 3 ماه پیش توسط toh...462
فعلا دو دوستانش رو خوندم تاحالا فقط درباره مرگ و میر و جسد باد کرده و پزشک قانونی و اعدام بوده چرا آخه!!!
در 4 ماه پیش توسط ساعده م