فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرخی خون، سفیدی برف

کتاب سرخی خون، سفیدی برف

نسخه الکترونیک کتاب سرخی خون، سفیدی برف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سرخی خون، سفیدی برف

سال‌ها به سرعت می‌گذرند. از بیرون، کنار دریاچه، صدای برخورد امواج و فریاد غازها را می‌شنوم. از میان درختان پشت خانه صدای غریو خفه‌ی تفنگی به گوش می‌رسد. یکی در گرگ و میش مشغول شکار است. اینجا، شعله‌ی درخشان آتش می‌لرزد و صندلی‌ام قدیمی و راحت است. به یقین خانه‌ام همین‌جا است. با این حال، سال‌ها به سرعت می‌گذرند. روبه‌رویم، صندلی کنار آتش خالی است. همه باید کسی را داشته باشند تا عزلتِ کنار آتش‌شان را با او تقسیم کنند، به خصوص پیر خرفتی مثل من. زمان برمی‌گردد و من بار دیگر مرد جوانی در روسیه‌ام: طوری که انگار درِ جعبه‌ی یادگاری‌ها را باز کرده باشم، خاطرات به نزدم بازمی‌گردند؛ شادی‌های بسیار و برخی از غم‌ها. انگار درِ منتهی به اتاقی را باز کرده باشم که مدت‌ها متروک مانده، اما زمانی آشنا بوده است، به جهان دیگری برمی‌گردم، به جهانی که در آن مرد دیگری بودم. نه آنان که مرا پیری خرفت می‌انگارند و نه آنان که گمان می‌کردند جوانی خامم، هرگز نمی‌فهمند واقعاً که بودم و چطور جنگیدم. بگذارید قصه‌ای برای‌تان تعریف کنم...

ادامه...

بخشی از کتاب سرخی خون، سفیدی برف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرزمینی جادویی

هیزم شکن که شانس آورده و از دید خرس دور مانده بود، به خانه پیش نوه هایش، دختر و پسر کوچولویش برگشت و از آنجا که هیچ چیز بیش از قصه آنها را خوشحال نمی کرد، یکی برای شان تعریف کرد.
مثل همیشه، لحظه ای که از در وارد شد و شروع به تکاندن برف از چکمه هایش کرد، بچه ها از جا پریدند و برای یک قصه ی ناقابل به جانش افتادند.
خندید. «هرچیز به وقتش، کفتر کوچولوها. به محض اینکه سوپ مان را خوردیم، چشم!»
به این ترتیب سوپ داغ و نان سیاه و کلفت شان را خوردند و غذای شان که تمام شد، پیتر، هیزم شکن پیر، قصه ای برای نوه هایش تعریف کرد. این قصه همان است که حالا برای شما تعریف می کنم، داستان تزار، مردی که بر سرتاسر این کشور بزرگ فرمانروایی می کرد.
خود کلمه ی سزار به شما می گوید او چه قدرتمند بود؛ به دلیل ریشه ی این کلمه. بعضی آن را تزار می نویسند بعضی سزار؛ از اینجا می فهمید از کجا آمده است. آن امپراتورهای رومی بر سرزمین های بسیاری حکومت می کردند، اما تزار بر بیش از صد و هشتاد میلیون نفر فرمان می راند. فکرش را بکنید. صد و هشتاد میلیون نفر، شاید سه برابر تعداد افرادی که آگوستوس(۵) یا مارکوس اورِلیوس(۶) بر آنها حکومت می کردند.
امپراتوری ای به این وسعت به تزاری قدرتمند نیاز دارد. این چیزی است که وقتی تزار پسربچه ای کوچک بود به او گفته بودند، پسربچه ای کوچک به نام نیکی(۷). وقتی هم که پدر نیکی، الکساندر(۸)، بود، این دقیقاً همان چیزی بود که پدرش به او گفته بود. این حرف حقیقت دارد و آنها از آن باخبرند، زیرا گفته ی خدا بود.
وگرنه چطور می توان بر سرزمینی به این بزرگی حکومت کرد؟ تنها مردی تیزهوش و قاطع، با دیدی واحد است که می تواند سرزمینی با عظمت و جادویی مثل روسیه را در ید قدرت خود نگه دارد. چون این تنها ابعاد روسیه نیست که آن را به چنین بار سنگینی بدل می کند، بلکه خرافات آن نیز هست. حتی نماد امپراتوری هم هیولایی افسانه ای است؛ عقاب دو سر شگفت انگیزی که در آن واحد دو سویش را نگاه می کند.
در شهر، در ساحل رود عظیم نِوا(۹)، تالار شگفتی ها ساخته ی پتر(۱۰) کبیر قرار دارد؛ موزه ای که به قصد ریشه کن ساختن خرافات دهقانان تاسیس کرد.
آنجا، پنهان در کشوها و پشت قفسه های شیشه ای، چیزهای ترسناکی وجود دارد. هیولاها، موجودات وحشتناک و غول ها. گوسفندی با دو سر و ماری با دو دم، که پوست شان را پر کرده و آنها را سر جای شان ایستانده اند. میمون هایی با سه دست و بره ای با هشت پا که سر زا مرده است. آنها موجوداتی متعلق به سرزمین کابوس ها و همین طور سرچشمه ی هیولاهای قصه ها هستند، اما در برابر آنچه در قفسه ی آخر، قفسه ای که در گوشه ی اتاق است چیزی به حساب نمی آیند. وارد که شدید از گوشه ی چشم آن قفسه را دیدید، دیدید جمعیت دوره اش کرده و سنگینی سکوتِ سرشار از حیرت و وحشت شان را حس کردید. همین حالا هم پاهای تان شما را بی اختیار به سویش می کشند و چشم های تان، گرچه در دل آرزو می کنید کاش برای ابد بسته می شدند، مقاومت می کنند.
قفسه پر از موجودات بی جان است. موجوداتی که شاید زمانی زنده بودند، شاید یک سال، شاید تنها یک ساعت و شاید هم مرده به دنیا آمده بودند. پوست شان از نمکِ محافظ شان سفید شده و صورت شان چنان از ریخت افتاده که انگار تا ابد از وحشت سر خودشان جیغ می کشند، انگار انعکاس چهره ی خود را در آینه دیده باشند. طوری جیغ می کشند که جمعیت باید آن طور جیغ بکشد، اما چنین کاری نمی کند. نوزادانی، مثل آن گوسفند، با دو سر. دوقلوهای سیامی متولد نشده با دو پا، دو سر و چهار دست. جنینی که اصلاً سر ندارد، اما مثل هشت پا دست هایی بی شمار دارد.
پتر کبیرِ تجددخواه فرمان داد تمام این موجودات هیولاوار را به شهر او بیاورند و نشان دهند که طبیعی اند نه جادویی. پتر می خواست نشان دهد که در پهنه ی امپراتوری او چیزی جز قانون طبیعت وجود ندارد. او می خواست دانش همچون آفتابی که بر جنگل زمستانی پهن می شود سرزمینش را فرا بگیرد، اما تلاش هایش به نتیجه ای درست مخالف آن منجر شد و مردم نفس ها را در سینه حبس می کردند و بر خود صلیب می کشیدند و دماغ شان را آن قدر به شیشه می چسباندند که شیشه مات و چرب می شد.
او سعی کرد جادو را از روسیه بگیرد، اما جادو هیچ جا نمی رفت. حتی نام اماکن گوناگون به شما می گوید که جادو هم به اندازه ی خاک یا آب رودخانه بخشی از این سرزمین است: ایرکوتسک(۱۱). دریای خزر. دریای اُختسک(۱۲)، دریای ژاپن. قازان(۱۳)، مورمانسک(۱۴)، خارکُف(۱۵) و ولادی ووستک(۱۶).
این کلمات جادویی در خود دارند، درست همان طور که خون تزار و خانواده اش مصیبتی در خود داشت.
مصیبتی که صد سال مانده بود تا متجلی شود.

جان و خون

سرتاسر اروپا پر از مصیبت بود.
مصیبتی به شکل جنگ.
اگر نگاهی به شجره نامه ی خاندان های اشرافی اروپا بیندازید، می بینید پیوندهای بین شان از پیوندهای یک تار عنکبوت شلوغ هم بیشتر است. تزار عموزاده ای داشت که پادشاه کشور دیگری بود. عموزاده ای به نام جورج(۱۷). تزار نیکلای(۱۸) و جورج عموزاده ی دیگری به نام قیصر ویلیام(۱۹) داشتند که علیه کشورهای نیکلای و جورج وارد جنگ شده بود. با عقل جور در نمی آمد، اما خب، جنگ کی با عقل جور در آمده است؟
اجازه دهید به قصه برگردم؛ قصه ی تزار و مردمش. تزار به دردسر افتاده بود، چون داستانش داشت به آخر می رسید.
سه قرن بود که خانواده ی تزار چون خدایان بر امپراتوری شان فرمانروایی کرده بودند. گاهی شورش و مخالفتی به پا می شد و چندی از نفوس ابله تلاش می کردند نظم قدیم را به هم بزنند، اما هر بار نظم از نو به پا می شد.
این است که تزار هنوز همراه خانواده اش زندگی می کرد. او همسری به نام الکساندرا(۲۰) داشت و از روزی که عاشق هم شده بودند او همسرش را الیکس(۲۱)، و همسرش هم او را نیکی صدا می کرد. آنها در قصر زیبایی زندگی می کردند، در واقع در قصرهای زیبای بسیار. قصرها یکی از دیگری مجلل تر بودند، اما یک قصر به خصوص بود که ارزشی بیش از همه داشت؛ تزارسکو سلو(۲۲). آنها همراه با بچه های زیبای شان در آنجا زندگی می کردند؛ چهار دختر، اُلگا(۲۳)، تاتیانا(۲۴)، ماریا(۲۵) و آناستازیا(۲۶) و تنها پسرشان، پسری با اندوه بسیار به نام الکسی(۲۷).
الکسی اندوه و مصیبت روسیه را در خون خود داشت.
آنها به هیچ چیز نیاز نداشتند. همان طور که تمام تزارها و خانواده های شان در طول قرون و اعصار به چیزی نیاز نداشتند، تزار هر آرزویی را که در تصور همسر و فرزندان سعادتمندش می گنجید برآورده می کرد.
شکوه قصرهای سلطنتی حتی در تصور هیزم شکن و نوه هایش هم نمی گنجید. هیزم شکن سه قاشق از چوب، یکی برای خودش، یکی برای نوه ی پسرش وانیا(۲۸) و یکی برای نوه ی دخترش ماروسیا(۲۹) داشت، اما در قصر هزار قاشق نقره ای بود. هیزم شکن سه صندلی داشت، اما در قصر چهارصد صندلی بود، آن هم از طلا. او همان لباس هایی را که تنش و چکمه ای را که پایش بود داشت، اما تزارینا(۳۰) ده هزار پیراهن اطلس و ابریشم داشت. روتختی های اتاق خواب های سلطنتی هم از اطلس و ابریشم بود، در حالی که هیزم شکن و نوه هایش هر کدام یک پتوی پشمی کهنه داشتند. تزارینا جواهر هم داشت! رشته های مروارید، رشته های بلند، با مروارید های غلتانی به سفیدی مهتاب که از گردن زیبایش آویزان بودند؛ و الماس! سطل سطل الماس هایی که در جعبه های خاصِ کوچک و سبز چرمی نگه شان می داشت.
حتی وقتی می نشستند تا چای بنوشند، این کار را به شیوه ای برازنده انجام می دادند. تزارینا سماور کوچکی داشت که در آن آب را برای چای جوش می آوردند، یا بهتر است بگوییم که خدمتکارهای شان این کار را می کردند. تزارینا عاشق این بود که خودش آب جوش را در فنجان ها بریزد، این سماور سماوری مخصوص بود. این سماور از نقره ی ناب بود و درخششی داشت همچون آفتاب کم جانی در افق که در صبحی زمستانی بر دریاچه ای یخ زده بتابد. کنارش هم حروف اول نام تزارینا به انگلیسی، همان زبانی که او و نیکی با آن برای هم نامه می نوشتند، حک شده بود؛ ای آر، الکساندرا رومانوف(۳۱).
هیزم شکن هیچ از این چیزها خبر نداشت، اما هر روز، همچنان بی خبر از وجود خرس پنهان، به جنگل می رفت.
بچه ها چطور؟ آنها چی؟ بچه های تزار هرچه می خواستند داشتند. هر کدام برای بازی اتاقی کامل پر از اسباب بازی و نه یک، بلکه اصطبلی پر از اسب های اسباب بازی داشتند. وانیا و ماروسیا، در آن نقطه ی دورافتاده ی جنگل چیزی نداشتند، اما همچنان شاد بودند، چون برای بازی همدیگر، گربه ی کوچولوی سیاه و سگ گرگی خاکستری بزرگ شان را داشتند. پدربزرگ هم بود که به شان غذا دهد و گرم شان کند و قبل از خواب برای شان قصه بگوید.
گفتم بچه های تزار اسب های اسباب بازی داشتند، اما این چندان حقیقت ندارد؛ دخترها اسب داشتند، اُلگا و تاتیانا، ماریا و آناستازیا، اما برادر کوچک شان الکسی اسب نداشت. دوچرخه و چوب و توپ هم نداشت. او اجازه نداشت مثل خواهرهایش بدود و بازی کند، با سگ های قصر هم اجازه نداشت بازی کند.
چرا؟ نه به این دلیل که پدر و مادرش او را کمتر از خواهرهایش دوست داشتند، بلکه به دلیلی دیگر. از مادربزرگش که حالا مرده بود، اما زمانی ملکه ی امپراتوری بریتانیا بود، بیماری پلیدی به او رسیده بود.
بیماری چیز عجیبی بود، چیزی که کسی توضیحی برایش نداشت. شاید حتی آن قدر عجیب که اگر الکسی می مرد، باعث می شد از تالار شگفتی های پتر سر در آورد. چون وقتی ولیعهد زخمی می شد، خون بند نمی آمد.
شاید به نظر چندان مهم نیاید. من و شما هم ممکن است هنگام هیزم شکستن دست مان به دندانه ی اره بگیرد و خودمان را زخمی کنیم. شاید ناسزایی بگوییم، اما دیگر فکرش را نمی کنیم. من و شما ممکن است هنگام رد شدن از کنار تکه نان سیاهی روی میزِ کلبه، پشت دست مان به چاقوی نان بکشد. شاید آوازی بخوانیم تا نادیده اش بگیریم و دیگر فکرش را نکنیم. ظرف چند دقیقه، دیگر از زخم خون نمی آید و ما هم به سوپ خوردن و قصه شنیدن ادامه می دهیم.
در عوض، ولیعهد، الکسی کوچک، با ما فرق داشت. اگر او زخمی هر چقدر هم کوچک برمی داشت، جهنمی در قصر به پا می شد. مادرش جیغ می کشید و پزشکان را صدا می زد و همه با وحشتی بیهوده این سو و آن سو می دویدند، چون زخم جوش نمی خورد و تمام خون پسر آرام، اما به طور حتم، از تنش بیرون می زد.
روزی گوش الکسی به خاری گرفت و سه روز طول کشید تا خونش بند بیاید. این است که در طول دوران رشد، حق نداشت کاری کند که می توانست جانش را به خطر بیندازد. از اسبِ اسبا ب بازی، بازی های خشن و بدو بدو خبری نبود. از هیچ تفریحی خبری نبود.
هیچ چیز نباید زندگی او را به خطر می انداخت. او اولین فرد از خانواده اش نبود که به این بیماری دچار می شد. عمویی داشت که او هم به همین بیماری مبتلا شد. الکسی او را ندیده بود، چون در سن سه سالگی از پنجره پایین افتاده بود. خون ریزی داخلی کرده و خوب نشده بود. تزار و تزارینا مصمم بودند که هرگز چنین اتفاقی برای پسرشان، تنها پسرشان و از این قرار تزار آینده ی روسیه نیفتد. او باید زنده می ماند تا همان طور که خانواده اش سیصد سال حاکم امپراتوری بودند، او هم روزی بر آن فرمانروایی کند.
او باید زنده می ماند.

بخش اول: یک قصه ی پریان روسی



روزی روزگاری...

در آن سوی سپیده، در نیمه راه ماه، جایی چنان دور که از فکر فاصله اش اشک پاهای تان در می آید، سرزمینی بسیار گسترده با اندوهی عمیق قرار دارد. از جایی که ما هستیم، در حاشیه ی پرتی از تاریخ، می توانیم به فراسوی زمان نگاهی بیندازیم، ولی این سرزمین چنان بزرگ است که به سختی بتوانیم تمامش را یکباره ببینیم.
با این همه اینجاست: رودخانه ای به پهنای دریا که نهری به پهنای رود به آن می ریزد. تابستان ها ماهی آزاد میان آب های شیرین و خنک می پرد، اما زمستان ها قطر یخ به ارتفاع یک خانه است.

جنگلی به بزرگی یک کشور اینجاست و در دل جنگل کلبه ای تک افتاده است که در آن مردی را می بینیم، پیرمردی با ریشی بلند و خاکستری که تلوتلو خوران در برف عمیق زمستانی پیش می رود. تبری دارد که از پشتش آویخته، چون هیزم شکن است و با وجود برف باید تن نوه های یتیمش را گرم کند. نمی بیند که خرس درست دو متر آن طرف تر، نرم نرمک از میان برف ها می گذرد، اما خرس هم او را نمی بیند؛ در نقاط دور افتاده ی جنگل یک متر با هزار متر فرقی ندارد.

آنجا! آن دورها، در افق. سربازها! میلیون ها میلیون سرباز در میانه ی جنگی بزرگ که از قرار معلوم تمامی ندارد. ما می دانیم که این جنگ روزی تمام می شود، وقتی به قدر کافی کشته دهد؛ ولی سربازها این را نمی دانند. آنها آن قدر جنگیده اند که نمی دانند برای چه می میرند. نگاه کنید! یکی دیگر کشته می شود. فرق سرش با گلوله ای از فاصله ی نزدیک متلاشی می شود. خون گرم و سرخش پیش از رسیدن به زمین یخ می بندد.

آنجا هم مردی است، مردی جوان که با این سرزمین غریبه است و از فرط حماقت فکر می کند که می تواند این پهنه ی بی پایان را پیاده از پاشنه در کند.
او را به خاطر بسپارید. چمدان چرمی کوچکی در یک دست و جعبه ی چوبی محکم و عجیبی در دست دیگر دارد. دلش پر از رنج، ولی سرش پر از شگفتی است؛ شگفتی و جست و خیز لذت بخش کلماتی که اندک اندک دارد یاد می‎ گیرد. کلمات روسی.
چرا که اینجا روسیه است.

«سرزمین پریان روسی با جاهای دیگر خیلی فرق دارد. زیر پنجره ی اتاقم، امواج ریز وولخوف(۱) در تاریک و روشن غروب، خاموش به ساحل می خورند. نوری طلایی رنگ بر کلکی چوبی در پایین دست رودخانه می درخشد. آن سوی رود، دشت های وسیع روسیه و جنگلی دور دست در آغوش گرگ و میش کبود نیمه ی تابستان غنوده است. جایی میان آن جنگل پر درخت و عظیم ـ جنگلی چنان پهناور که جنگل های انگلستان در قیاس با آن بیشه هایی کوچکند ـ کلبه ای است که پیتر(۲) پیر شب ها در آن می نشیند و این قصه ها را برای نوه هایش تعریف می کند.»

قصه های روسی پیتر پیر، نوشته ی آرتور رنسام(۳)

۱۹۴۲ـ کانیستون(۴)

سال ها به سرعت می گذرند.
از بیرون، کنار دریاچه، صدای برخورد امواج و فریاد غازها را می شنوم. از میان درختان پشت خانه صدای غریو خفه ی تفنگی به گوش می رسد. یکی در گرگ و میش مشغول شکار است.
اینجا، شعله ی درخشان آتش می لرزد و صندلی ام قدیمی و راحت است. به یقین خانه ام همین جا است.
با این حال، سال ها به سرعت می گذرند.

روبه رویم، صندلی کنار آتش خالی است.
همه باید کسی را داشته باشند تا عزلتِ کنار آتش شان را با او تقسیم کنند، به خصوص پیر خرفتی مثل من.
زمان برمی گردد و من بار دیگر مرد جوانی در روسیه ام: طوری که انگار درِ جعبه ی یادگاری ها را باز کرده باشم، خاطرات به نزدم بازمی گردند؛ شادی های بسیار و برخی از غم ها. انگار درِ منتهی به اتاقی را باز کرده باشم که مدت ها متروک مانده، اما زمانی آشنا بوده است، به جهان دیگری برمی گردم، به جهانی که در آن مرد دیگری بودم. نه آنان که مرا پیری خرفت می انگارند و نه آنان که گمان می کردند جوانی خامم، هرگز نمی فهمند واقعاً که بودم و چطور جنگیدم.
بگذارید قصه ای برای تان تعریف کنم.
من همیشه از این قصه ها تعریف می کردم؛ قدیم این کار بسیار مهمی بود. حتی یک بار جانم را نجات داد. بگذارید ببینم، قصه های پریان چطور شروع می شوند؟

نظرات کاربران درباره کتاب سرخی خون، سفیدی برف