فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سایه‌های جادو

کتاب سایه‌های جادو
هجوم سایه‌ها - کتاب دوم - جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب سایه‌های جادو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سایه‌های جادو

ماه در آسمان شب پیدا نبود و دریا و آسمان از هر طرف تاریکی پرستاره‌ای را به نمایش گذاشته بودند؛ فقط موج آب زیر قایق لرزان، بین آسمان و دریا تمایز برقرار می‌کرد. این بازتاب بی‌انتها معمولا باعث می‌شد لایلا احساس کند در مرکز جهان قرار گرفته است. ولی امشب، شناور در دریا، باعث می‌شد او تا مرز جیغ کشیدن پیش برود. به جای آن با چشم‌هایی تنگ‌شده به درخشش نورهایی در دوردست نگاه کرد. تنها چیزی که باعث می‌شد فانوس‌های کشتی از نور ستارگان قابل تمایز باشند، برق سرخ‌رنگ آنها بود. و لایلا کشتی (کشتی خودش) را تماشا کرد که آهسته، ولی با قاطعیت دور می‌شد. وحشت به گلویش چنگ انداخت، ولی لایلا از جایش تکان نخورد. با وجود طناب‌هایی که پوستش را خراش می‌دادند با خود فکر کرد، من دیلایلا باردم. یه سارق، یه دزد دریایی، و یه مسافرم. در سه دنیای مختلف قدم گذاشته‌ام و زنده مونده‌ام. خون اشراف‌زادگان رو ریخته‌ام و جادو رو در دست‌هام احساس کرده‌ام. و یه کشتی پر از مرد نمی‌تونه از پس کارایی که من می‌کنم، بربیاد. به هیچ‌کدومتون احتیاج ندارم. من خیلی منحصربه‌فردم. در حالیکه احساس می‌کرد کمی قوت قلب گرفته است، به کشتی پشت کرد و به گستره‌ی بیکران شب در روبرویش خیره شد. به خود دلداری داد، می‌تونست بدتر از این باشه. و تقریباً بلافاصله سرمای آبی را که به پوتین‌هایش می‌خورد احساس کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات بهنام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سایه‌های جادو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول: سارقی در دریا

I. دریای آرنسی

دیلایلا بارد مهارت عجیبی در یافتن دردسر داشت.
به نظرش بهتر از این بود که دردسر او را پیدا کند؛ ولی اکنون که در یک کرجی دونفره ی بدون پارو، بدون دورنمایی از خشکی و بدون هیچگونه وسیله ای به جز طناب های دور مچ دست هایش در اقیانوس شناور شده بود، کم کم داشت در این نظریه اش تجدیدنظر می کرد.
ماه در آسمان شب پیدا نبود و دریا و آسمان از هر طرف تاریکی پرستاره ای را به نمایش گذاشته بودند؛ فقط موج آب زیر قایق لرزان، بین آسمان و دریا تمایز برقرار می کرد. این بازتاب بی انتها معمولا باعث می شد لایلا احساس کند در مرکز جهان قرار گرفته است.
ولی امشب، شناور در دریا، باعث می شد او تا مرز جیغ کشیدن پیش برود.
به جای آن با چشم هایی تنگ شده به درخشش نورهایی در دوردست نگاه کرد. تنها چیزی که باعث می شد فانوس های کشتی از نور ستارگان قابل تمایز باشند، برق سرخ رنگ آنها بود. و لایلا کشتی (کشتی خودش) را تماشا کرد که آهسته، ولی با قاطعیت دور می شد.
وحشت به گلویش چنگ انداخت، ولی لایلا از جایش تکان نخورد. با وجود طناب هایی که پوستش را خراش می دادند با خود فکر کرد، من دیلایلا باردم. یه سارق، یه دزد دریایی، و یه مسافرم. در سه دنیای مختلف قدم گذاشته ام و زنده مونده ام. خون اشراف زادگان رو ریخته ام و جادو رو در دست هام احساس کرده ام. و یه کشتی پر از مرد نمی تونه از پس کارایی که من می کنم، بربیاد. به هیچ کدومتون احتیاج ندارم.
من خیلی منحصربه فردم.
در حالیکه احساس می کرد کمی قوت قلب گرفته است، به کشتی پشت کرد و به گستره ی بیکران شب در روبرویش خیره شد.
به خود دلداری داد، می تونست بدتر از این باشه. و تقریباً بلافاصله سرمای آبی را که به پوتین هایش می خورد احساس کرد. نگاهی به پایین انداخت و متوجه شد قایق سوراخ شده است. سوراخ چندان بزرگی نبود، ولی کوچکی اش باعث دلگرمی او نشد؛ یک سوراخ کوچک هم می توانست قایق را غرق کند، فقط سرعتش کمتر بود.
لایلا ناله ای کرد و به طناب زمختی نگاه کرد که دور دست هایش بسته بودند. دو برابر خوشحال شد که آن حرامزاده ها پاهایش را آزاد گذاشته بودند، حتی اگر در یک لباس مزخرف زنانه گیر افتاده بود. یک لباس سبز و نازک با یک عالمه تور و دامنی بلند و کمری آنقدر تنگ که به سختی می توانست نفس بکشد. به خاطر خدا، زن ها چرا با خود چنین می کردند؟
آب داخل قایق کمی بالاتر آمد و لایلا خود را مجبور کرد تمرکز کند. تا جایی که لباسش اجازه می داد، نفس کوتاهی کشید و نگاهی به وسایل ناچیزش که به سرعت در حال خیس شدن بودند، انداخت: یک خمره ی کوچک نوشیدنی (هدیه ی خداحافظی)، سه چاقو (همگی در غلاف)، نیم دوجین منوّر (هدیه ی مردانی که او را به دریا انداخته بودند)، لباسی که به آن اشاره شد (لعنت به آن) و محتویات دامن و جیب های لباس (که اگر قرار بود زنده بماند، لازمش می شدند).
لایلا یکی از منورها را برداشت... وسیله ای شبیه فشفشه بود که در برخورد با هر سطحی نواری از نور رنگی را از خود منتشر می کرد. حالت انفجاری نداشت، نور ثابتی بود که درخششش می توانست تاریکی را مانند چاقویی بشکافد. ظاهرا هر منوری یک ربع ساعت دوام داشت و رنگ های مختلف در دریا هم معنی خاص خود را داشتند: زرد نشانه ی کشتی در حال غرق شدن، سبز نشانه ی بیماری در کشتی، سفید نشانه ی گرفتاری نامشخص و قرمز نشانه ی دزدان دریایی بود.
از هر کدام از این رنگ ها یک منور در اختیار داشت و در حالیکه انگشت هایش را به ته آنها می کشید، گزینه هایش را بررسی کرد. نگاهی به آبی که در حال پر کردن قایق بود انداخت و تصمیم گرفت از منور زرد استفاده کند. آن را با هر دو دست برداشت و محکم به پهلوی قایق کوچک کوبید.
نور کورکننده ای به سرعت از آن بیرون زد و دنیا را به دو قسمت تقسیم کرد؛ نور طلایی-سفید درخشان منور و تاریکی غلیظ اطراف آن. لایلا در حالیکه منور را بالا می برد و از صورتش دور می کرد، نیم دقیقه را صرف دشنام دادن و پاک کردن اشک هایی کرد که نتیجه ی درخشش ناگهانی منور بودند. بعد شمارش را آغاز کرد. درست وقتی چشم هایش سرانجام به نور منور عادت کردند، منور به تته پته افتاد، نورش لرزید و بعد خاموش شد. لایلا در جستجوی کشتی به افق نگاه کرد، ولی چیزی ندید. آب داخل قایق آهسته بالا آمده و به ساق چکمه اش رسیده بود. منور دوم (سفید، نشانه ی پریشانی) را برداشت و به بدنه ی چوبی قایق کوبید و دستش را سپر چشم هایش کرد. دقایقی را که سپری شدند شمرد و در جست وجوی نشانه ای از حیات به شبی که آن سوی قایق پهن شده بود، چشم دوخت.
زیر لب گفت: «یالا. یالا، یالا، یالا...» صدایش در زیر فش فش منور گم شد. لحظه ای بعد نور آن خاموش شد و دوباره او را در تاریکی فرو برد.
لایلا دندان هایش را به هم فشرد.
با توجه به سطح آبی که در قایق کوچک جمع شده بود، فقط یک ربع ساعت (به اندازه ی طول عمر یک منور) وقت داشت تا حقیقتاً در خطر غرق شدن قرار گیرد.
لحظه ای بعد چیزی به بدنه ی قایق چوبی کشیده شد. چیزی دندان دار.
لایلا با خود فکر کرد، اگه خدایی وجود داره، اگه قدرتی آسمانی وجود داره... یا اگه کسی در بالا یا پایین هست که، از روی ترحم یا سرگرمی، دوست داره من یه روز دیگه عمر کنم، الان وقتشه که دخالت کنه.
و بعد منور قرمز (که نشانه ی دزدان دریایی بود) را برداشت، به قایق کوبید و شب اطرافش را در نور سرخ وهم آوری فرو برد. این نور لحظه ای او را به یاد رودخانه ی آیل در لندن انداخت. لندن او نه (البته اگر آن مکان دلگیر حقیقتاً شهر او بود) یا لندن رنگ و رورفته و ترسناکی که مسئول به وجود آمدن آتوس و آسترید و هالند بود. لندن او. لندن کل.
چهره ی کل مانند منوری در ذهن لایلا روشن شد؛ موهای خرمایی و اخم دائمی بین چشم هایش: یکی آبی، دیگری سیاه. آنتاری. پسر جادویی. شاهزاده.
لایلا آنقدر به نور قرمزرنگ منور نگاه کرد تا سرانجام درخشش آن تصویر کل را از ذهنش زدود. اکنون نگرانی های مهم تری داشت. آب بالا و بالاتر می آمد. منور رو به خاموشی بود. سایه هایی در حال خزیدن اطراف قایق بودند.
در حالیکه آخرین ذرات نور منور دزدان دریایی خاموش می شد، لایلا آن را دید.
از هیچ شروع شد... نوار باریکی از مه روی سطح دریا... ولی مه خیلی زود خودش را به شکل و شمایل شبح یک کشتی درآورد. بدنه ی سیاه صیقلی و بادبان های سیاه براقش شب را از هر سو انعکاس می دادند و فانوس هایش کوچک و آنقدر کم نور بودند که می شد نورشان را با نور ستارگان اشتباه گرفت. لایلا تنها زمانی کشتی را به وضوح دید که آنقدر به او نزدیک شده بود که ته مانده ی نور سرخ رنگ منور روی سطح صافش رقصید. و کم مانده بود با لایلا برخورد کند.
لایلا در نور مختصری که از منور باقی مانده بود، نام کشتی را که با رنگ براقی روی بدنه اش نوشته شده بود، خواند. ایس رانِس گَست.
دزد مسی.
چشم های لایلا از شدت حیرت و آسودگی خاطر گشاد شدند. لبخندی کمرنگ و مرموز بر لب هایش نشست و بعد لبخندش را زیر احساس شایسته تری پنهان کرد... چیزی بین سپاسگزاری و تمنا به همراه امید محتاطانه.
منور به تته پته افتاد و خاموش شد، ولی کشتی اکنون کنارش بود، آنقدر نزدیک که لایلا می توانست چهره ی مردانی را که روی نرده ی آن خم شده بودند، ببیند.
به زبان آرنسی فریاد زد: «توسا!» و در حالیکه مواظب بود قایق کوچک و سوراخش را تکان ندهد، از جا برخاست.
کمک. آسیب پذیری هرگز از یکی از ویژگی های شخصیتی او نبود، ولی سعی کرد در برابر مردهایی که به او و دست های بسته اش و بدن مچاله اش در لباس سبز خیس و قایق کوچکش خیره شده بودند، به بهترین شکل تظاهر کند. احساس مضحک بودن می کرد.
یک نفر پرسید: «کرس لا؟» ولی مخاطبش بیشتر اطرافیانش بودند تا او. این دیگه چیه؟
دیگری گفت: «یه هدیه؟»
سومی زیر لب گفت: «باید با ما شریک شی.»
چند نفر دیگر حرف های ناخوشایندتری زدند و لایلا که عضلات بدنش منقبض شده بودند، خوشحال شد که لهجه شان پر از گِل و آب اقیانوس بود و او نمی توانست از همه ی حرف هایشان سر دربیاورد، حتی اگر متوجه معنی حرف هایشان شده بود.
یکی از آنها پرسید: «تو اون پایین چی کار می کنی؟» پوستش آنقدر تیره بود که خطوط بدنش در شب گم می شد.
لایلا هنوز کاملاً به زبان آرنسی مسلط نشده بود، ولی گذراندن چهار ماه در دریا در جمع کسانی که به زبان انگلیسی حرف نمی زدند، باعث بهبودش شده بود.
جواب داد: «سنسان.» (دارم غرق می شم) که خدمه ی کشتی را به خنده انداخت. ولی آنها ظاهراً عجله ای برای بالا کشیدن او نداشتند. لایلا دست هایش را بالا برد تا بندهایش را نشانشان دهد. آهسته کلماتی را که تمرین کرده بود، بر زبان آورد. «به کمک احتیاج دارم.»
مرد گفت: «خودم دارم می بینم.»
یک نفر دیگر گفت: «آخه کی همچین چیز خوشگلی رو میندازه دور؟»
- شاید دست دومه!
- نه.
- هی، دختر! همه چیت سر جاشه؟
- بذار ببینیم!
صدایی غرید: «این همه سروصدا برای چیه؟» و لحظه ای بعد مرد لاغراندامی با چشم های گودرفته و موهای سیاه و پیشانی پس رفته در کناره ی کشتی ظاهر شد. وقتی نرده ی چوبی را گرفت و به لایلا نگاه کرد، بقیه با احترام عقب نشینی کردند. تازه وارد نگاهی به سرتاپای لایلا، لباسش، طناب ها، خمره و قایق انداخت.
لایلا حدس زد ناخدا باشد.
خطاب به او گفت: «ظاهراً توی دردسر افتادی.» صدایش را بلند نکرد، با این حال لایلا صدایش را شنید. لهجه ی آرنسی اش بریده بریده، ولی آشکار بود.
لایلا قبل از اینکه بتواند جلوی زبانش را بگیرد، جواب داد: «چقدر تیزبینی.» این گستاخی اش حکم قمار را داشت، ولی لایلا هر جا که بود می توانست به راحتی هدفش را شناسایی کند. و همانطور که حدس زده بود، مرد لاغراندام لبخند زد.
لایلا افزود: «کشتیمو گرفتن و همونطور که می بینین کشتی جدیدم هم زیاد دووم نمیا...»
مرد حرفش را قطع کرد. «اگه بیای بالا، حرف زدن راحت تر نمی شه؟»
لایلا که خیالش راحت شده بود، سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. کم کم نگران شده بود که آنها به راهشان ادامه دهند و او را با سرنوشت محتوم غرق شدن تنها بگذارند. البته با توجه به لحن وقیح خدمه ی کشتی و نگاه های وقیح ترشان، شاید این گزینه ی بهتری بود؛ ولی لایلا این پایین چیزی در اختیار نداشت، در حالیکه آن بالا "فرصتی" در اختیار داشت.
طنابی را پایین فرستادند؛ نوک وزنه دار آن نزدیک پایش در آبی که بالا آمده بود، فرود آمد. لایلا طناب را گرفت و با استفاده از آن قایقش را به سمت پهلوی کشتی، جایی که نردبانی را پایین انداخته بودند، کشید. ولی قبل از اینکه بتواند خودش را بالا بکشد، دو نفر از طناب پایین آمدند. کنار او در قایق فرود آمدند و باعث شدند سرعت غرق شدنش به نحو قابل توجهی بیشتر شود. این ظاهراً هیچکدامشان را نگران نکرد. یکی خمره ی آب جو را برداشت و مرد دیگر در حرکتی که ناراحتی لایلا را به همراه داشت، او را از جایش بلند کرد. وقتی او را روی شانه اش انداخت، لایلا نهایت کنترلش (که هرگز زیاد نبود) را به کار گرفت تا چاقویش را در کمر او فرو نکند، به ویژه وقتی دست های مرد روی دامنش به حرکت درآمدند.
دست هایش را مشت کرد و تا زمانی که مرد او را روی عرشه ی کشتی کنار خمره زمین گذاشت و زیر لب گفت: سنگین تر از اونیه که نشون می ده... و زیاد هم نرم نبود... ناخن هایش هلال های کوچکی را روی پوست کف دستش به جا گذاشته بودند.
لایلا زیر لب به زبان انگلیسی گفت: «عوضی.» و وقتی مرد چشمکی زد و زیر لب گفت آنقدرها هم بد نبود، لایلا در سکوت عهد کرد که او را بکشد. بسیار آهسته.
بعد در جایش صاف ایستاد و خود را در حلقه ی ملوان ها یافت.
نه، مسلماً ملوان نه.
دزد دریایی.
همگی شان کثیف و آفتاب سوخته بودند؛ پوستشان تیره شده و لباسشان رنگ و رورفته بود و خالکوبی یک چاقو روی گلوی تک تکشان دیده می شد. علامت دزدان دریایی دزد مسی. هفت نفر دورتادورش را گرفته بودند، پنج نفر مشغول رسیدگی به بادبان ها و طناب هایشان بودند و احتمالاً شش نفر دیگر زیر عرشه بودند. هجده نفر. اگر رُندش می کرد، می شد بیست نفر.
مرد لاغراندام حلقه را شکست و یک قدم جلو آمد.
دست هایش را از هم باز کرد و گفت: «سُلاس. افراد من به همون اندازه که شجاعت دارن، از ادب و احترام بی بهره ان.» دست هایش را روی شانه های او گذاشت. رد خون زیر ناخن هایش دیده می شد. «داری می لرزی.»
لایلا گفت: «شب بدی داشتم.» و در حالیکه به خدمه ی زمخت کشتی نگاه می کرد، آرزو کرد بدتر از این نشود. مرد لاغراندام لبخند زد. در کمال تعجب همه ی دندان هایش سر جایشان بودند. گفت: «آنِش. ولی حالا دیگه جات بهتره.»
لایلا آنقدر درباره ی خدمه ی دزد مسی اطلاع داشت که بداند این حرف دروغی بیش نبود، ولی خود را به نادانی زد. پرسید: «و اینجا دقیقاً کجاست؟» مرد استخوانی انگشت هایش را گرفت و بی توجه به طنابی که هنوز دور مچ دست هایش بود، لب های ترک خورده اش را به سرپنجه های او فشرد. گفت: «بالیز کزناف(۱) هستم، ناخدای بلندآوازه ی دزد مسی.»
چه عالی. کزناف در دریای آرنسی یک افسانه بود. خدمه ای کوچک ولی تر و فرز داشت که سرگرمی مورد علاقه شان این بود: در تاریک ترین ساعت های قبل از سپیده دم سوار کشتی ها می شدند و گلوی همه ی سرنشینان شان را می بُریدند و بارشان را می دزدیدند و اجسادشان را رها می کردند تا بپوسند. درست است که ظاهر کزناف شبیه گرسنه ها بود، ولی همیشه در طمع تصاحب گنج می سوخت، به ویژه از نوع مصرفی اش. و لایلا می دانست دزد مسی عازم ساحل شمالی شهری به نام سول(۲) بود، با این امید که به مالکان محموله ی بسیار بزرگی از نوشیدنی ممتاز حمله کند. گفت: «بالیز کزناف.» و طوری این اسم را به زبان آورد که انگار تا به حال آن را نشنیده است.
ناخدا پرسید: «و شما؟»
لایلا گفت: «دیلایلا بارد. عضو سابق ماهی طلایی.»
کزناف پرسید: «سابق؟» افرادش که ظاهراً حوصله شان سر رفته بود، به سراغ خمره ی نوشیدنی رفتند. کزناف با حالتی دوستانه بازو در بازوی لایلا انداخت و گفت: «خب، دوشیزه بارد، چرا تعریف نمی کنی چجوری از داخل اون قایق کوچیک سر درآوردی؟ دریا جای مناسبی برای زن جوان و زیبایی مثل شما نیست.»
لایلا طوری گفت: «واسکنس.» (دزدای دریایی) که انگار نمی دانست این کلمه شامل مخاطبان فعلی اش هم می شود. «کشتیم رو دزدیدند. هدیه ی ازدواج پدرم بود. قرار بود به فارو(۳) بریم... دو شب پیش حرکت کردیم... ولی یهویی سر و کله شون پیدا شد و ریختند توی ماهی طلایی...» این جملات را قبلاً تمرین کرده بود؛ هم کلماتش را، هم مکث هایش را. «اونا... اونا شوهرم رو کشتند. و ناخدامو. بیشتر اعضای خدمه ام رو.» لایلا به اینجا که رسید، به زبان انگلیسی متوسل شود. «خیلی سریع اتفاق افتاد...» جمله اش را ناتمام گذاشت، انگار تغییر زبانش تصادفی بود.
ولی ناخدا مانند ماهی ای که اسیر قلاب شده، متوجه این نکته شد. «اهل کجایی؟»
لایلا گفت: «لندن.» و اجازه داد لهجه اش خود را نشان دهد. زمزمه ای در بین خدمه پیچید. لایلا که مشتاق بود داستانش را تمام کند، ادامه داد: «ماهی، کوچیک ولی باارزش بود. آذوقه ی یه ماه همراهش بود. غذا، نوشیدنی... پول. گفتم که، هدیه ی ازدواجم بود. ولی حالا رفته.»
ولی نرفته بود. نه هنوز. از بالای نرده ها نگاه کرد. کشتی لکه ی نورانی کوچکی در افق دور بود. دست از عقب نشینی کشیده بود و به نظر می رسید منتظر ایستاده است. دزدهای دریایی با چشم هایی گرسنه جهت نگاه او را دنبال کردند.
کزناف پرسید: «چند نفر بودن؟»
لایلا گفت: «کافی. هفت نفر؟ هشت نفر؟»
دزدان دریایی لبخند حریصانه ای زدند. و لایلا توانست فکرشان را بخواند. تعدادشان دو برابر این بود و کشتی ای داشتند که مانند سایه ای در تاریکی مخفی می شد. اگر می توانستند این جایزه ی فراری را به دست آورند... لایلا سنگینی چشم های گودرفته ی بالیز کزناف را که او را برانداز می کرد، احساس کرد. به او خیره شد و با حواسش پرتی به این فکر کرد که آیا کزناف جادو بلد بود یا نه. اکثر کشتی ها طلسم های محافظ داشتند (چیزهایی که زندگی شان را بی خطرتر و راحت تر می کرد)، ولی لایلا در کمال تعجب فهمیده بود اکثر کسانی که در دریا ملاقات می کرد، استعدادی در زمینه ی هنر عناصر نداشتند. الوکارد(۴) می گفت مهارت های جادویی استعدادی ارزشمند بودند و استعداد واقعی معمولا به کسب شغلی پردرآمد در خشکی منجر می شد. جادوگرهایی که به دریا می رفتند معمولاً روی عناصر مربوطه (آب و باد) تمرکز می کردند، ولی چند تایی هم از پس ِ تغییر جزر و مد برمی آمدند و در نهایت اکثرشان چاقو و خنجر را ترجیح می دادند. لایلا بدون شک این دسته را درک می کرد، چون خودش هم در خفا تعدادی از آنها را به همراه داشت.
کزناف پرسید: «چرا تو رو زنده گذاشتن؟»
لایلا با حالت چالش آمیزی پرسید: «واقعا زنده گذاشتن؟»
ناخدا لب هایش را خیس کرد و لایلا متوجه شد او تصمیمش را درباره ی کشتی گرفته بود؛ اکنون داشت تصمیم می گرفت با خود لایلا چه کار کند. دزدهای مسی به داشتن رحم و مروت معروف نبودند.
یکی از دزدهای دریایی، مردی که پوستش تیره تر از بقیه بود، گفت: «بالیز...» دستی به شانه ی ناخدا زد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. لایلا فقط چند کلمه از زمزمه اش را فهمید. لندن نشین ها. پولدار. و خونبها.
لبخندی آهسته بر لب های ناخدا نشست. سری تکان داد و گفت: «آنش.» و بعد خطاب به سایر اعضای خدمه اش گفت: «بادبان ها رو بکشین! جهت جنوب غربی! قراره یه ماهی طلایی شکار کنیم!»
افرادش با فریادی موافقتشان را نشان دادند.
کزناف در حالیکه لایلا را به سمت پله ها هدایت می کرد، گفت: «بانوی من. شب سختی رو گذروندین. اجازه بدین شما رو به اتاقم راهنمایی کنم. اونجا براتون راحت تره.»
لایلا از پشت سر صدای باز شدن خمره و ریختن نوشیدنی ها را شنید. و در حالیکه ناخدا او را به سمت پایین عرشه هدایت می کرد، لبخندی بر لب هایش نشست.
***
کزناف خوشبختانه تعلل نکرد.
لایلا را که دست هایش هنوز بسته بود، به اتاقش برد و بعد تنهایش گذاشت و در را پشت سرش قفل کرد. لایلا در کمال خوشحالی فقط سه نفر را پایین عرشه دیده بود. این یعنی دزد مسی پانزده خدمه داشت.
روی لبه ی تخت ناخدا نشست و ابتدا تا شماره ی ده و بعد بیست و بعد سی شمرد. در همان حال به صدای قدم های بالای سرش و حرکت کشتی (در تعقیب کشتی فراری خودش) گوش داد. آنها حتی به خود زحمت نداده بودند او را برای یافتن سلاح بگردند و این از نظر لایلا واقعاً گستاخانه بود. خنجری را از چکمه اش درآورد و با یک حرکت تمرین شده آن را در دستش چرخاند و طناب هایش را پاره کرد. در حالیکه طناب ها روی زمین می افتادند، مچ دست هایش را ماساژ داد و آهنگی را زیر لب زمزمه کرد. آوازی درباره ی ساروز(۵)، شبحی که می گفتند شب ها به سراغ کشتی ها می رود.

از کجا می فهمی ساروز دارد می آید؟
می آید، می آید، به عرشه ی کشتی می آید؟

لایلا کمر لباسش را با هر دو دست گرفت و پاره کرد؛ دامنش جدا شد و شلواری سیاه و چسبان را به نمایش گذاشت که پاچه هایش در پوتین های او فرو رفته بود؛ دو چاقو بالای هر دو زانویش بسته شده بود. لایلا چاقو را برداشت و روبان های پشت لباسش را پاره کرد تا نفس کشیدن برایش راحت تر شود.

وقتی باد فروکش می کند، ولی همچنان در گوشت آواز می خواند،
(در گوشت در سرت در خونت در استخوان هایت.)

لایلا لباس سبز را روی تخت انداخت و آن را از لبه ی دامنش تا کمر پاره پوره اش برید. لای تورهایش نیم دوجین چوب نازک پنهان کرده بود که با فنر اشتباه گرفته می شدند و شبیه کلوش دامن بودند، ولی هیچکدامشان نبودند. لایلا چاقویش را به پوتینش بازگرداند و چوب های نازک را بیرون آورد.

وقتی موج ها آرام می گیرند، ولی کشتی به رهاش ادامه می دهد،
(ادامه می دهد، می رود، تنهایی دور می شود.)

لایلا از بالای سرش صدای افتادن چیزی شبیه وزنه ای سنگین را شنید. بعد صدا دوباره و دوباره تکرار شد. نوشیدنی اثر کرده بود. لایلا تکه پارچه ی سیاهی را برداشت، مقداری زغال به یک طرفش مالید و آن را دور دهان و بینی اش بست.

وقتی ماه و ستاره ها همگی خود را از تاریکی پنهان می کنند،
(چون تاریکی خالی نیست خالی نیست.)
(چون تاریکی به هیچ وجه خالی نیست.)

آخرین چیزی که لایلا از لابلای چین های دامن سبزرنگش بیرون آورد، ماسکش بود. ماسکی سیاه، چرمی و ساده که تنها تزئینش شاخ هایی بودند که با ظرافت عجیب و ترسناکی از روی پیشانی اش به سمت بالا خم می شدند. لایلا ماسک را روی صورتش گذاشت و بندش را بست.

از کجا می فهمی ساروز دارد می آید؟
می آید، می آید، به عرشه ی کشتی می آید؟

آینه ای گوشه ی کابین ناخدا قرار داشت که گذشت زمان گوشه هایش را نقره ای کرده بود. لایلا در حالیکه به صدای پاهای روی پله ها گوش می داد، تصویر خود را در آن تماشا کرد.

چرا متوجه آمدنش نمی شوی و نمی شوی و نخواهی شد؟
(اصلاً متوجه آمدنش نخواهی شد.)

لایلا از پشت ماسک لبخند زد. بعد در جایش چرخید و پشتش را به دیوار چسباند. یکی از چوب های نوک تیز را به دیوار کوبید (همانطور که منوّر را به پهلوی قایق کوبیده بود). ولی برخلاف منورها، نوری از آن بیرون نزد. فقط ابری از دود روشن.
لحظه ای بعد در کابین ناخدا با فشار باز شد، ولی دزدان دریایی دیر دست به کار شده بودند. لایلا تکه چوب را که از آن دود بیرون می زد، داخل اتاق رها کرد و صدای تلوتلو خوردن دزدان دریایی و سرفه هایشان را شنید. و لحظه ای بعد دود تخدیرشده آنها را از پا درآورد.
لایلا با خود فکر کرد، دوتاشون کم شدن. و از روی بدن های بی حرکتشان گذشت.

سیزده تاشون موندن.

نظرات کاربران درباره کتاب سایه‌های جادو