فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهید کاظمی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی با کد مهران

کتاب زندگی با کد مهران
روایتی از زندگی سیدمهران حریرچیان

نسخه الکترونیک کتاب زندگی با کد مهران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگی با کد مهران

سیدمهران حریرچیان ۲۳آذر سال ۱۳۴۴، در محلۀ جلفای اصفهان به دنیا آمد. نامش را مهران گذاشتند. نوز به حرف نیامده بود که رفتیم حرم امام رضا(ع). حرم را نشانش دادم وگفتم: «بگو رضا.» گفت: «رضا» تازه زبانش باز شده بود. اولین کلمه‌ای بود که گفت. پدرم کارمند اداره برق بود.‌ به‌خاطر شغل پدر، جنوب زندگی می‌کردیم؛ مهران تا شش‌سالگی و من تا چهار‌سالگی. مهران، سال اول دبستان را بهبهان مدرسه رفت. خانۀ کوچکی داشتیم. بچه بودیم و زیاد توجهی به شرایط اطراف‌مان نداشتیم، اما برای مادرم، زندگی توی جنوب خیلی سخت بود؛ نه به‌خاطر خودش، بیش‌تر نگران ما بود.

ادامه...

بخشی از کتاب زندگی با کد مهران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. تولد

۲۳آذر سال ۱۳۴۴، در محله جلفای اصفهان به دنیا آمد.
نامش را مهران گذاشتند.
سیدمهران حریرچیان.

۲. اولین کلام

هنوز به حرف نیامده بود که رفتیم حرم امام رضا(ع). حرم را نشانش دادم وگفتم: «بگو رضا.»
گفت: «رضا»
تازه زبانش باز شده بود. اولین کلمه ای بود که گفت.(۱)

۳. کودکی

پدرم کارمند اداره برق بود. به خاطر شغل پدر، جنوب زندگی می کردیم؛ مهران تا شش سالگی و من تا چهار سالگی. مهران، سال اول دبستان را بهبهان مدرسه رفت.
خانه کوچکی داشتیم. بچه بودیم و زیاد توجهی به شرایط اطراف مان نداشتیم، اما برای مادرم، زندگی توی جنوب خیلی سخت بود؛ نه به خاطر خودش، بیش تر نگران ما بود.(۲)

۴. بی باک

یکی از بچه های محله، تکه آجری برداشت و شروع کرد رجزخواندن که:
«هرکس یک قدم جلو بیاید، با آجر می زنم توی سرش.»
بچه ها هیچ کدام از جایشان تکان نخوردند؛ ترسیده بودند.
مهران رفت جلو. مکث هم نکرد. قلدر محل هم با آجر، محکم زد توی سر مهران. سرش شکست.
از اول می دانست که واقعاً قصد زدن دارد، اما مهران بی باک تر از آن بود که ترس توی دلش راه بدهد.
از همان کودکی، بزرگ به نظر می رسید. فقط دو سال از من بزرگ تر بود، اما همیشه احساس می کردم هفت هشت سالی بزرگ تر است.(۳)

۵. سلطان

سال اول را که تمام کرد، با پدر و مادرم برگشتیم اصفهان.
مهران، یک سال زود، مدرسه رفتن را شروع کرده بود؛ همین بود که مجبور شد، سال اول را دوباره بخواند.
سال سوم که رفت، هم مدرسه ای شدیم. مهران خیلی زرنگ و باهوش بود. همیشه سر صف، به عنوان شاگرد نمونه تشویق می شد.
یکی از بچه های کلاس شان، جثه اش از همه بزرگ تر بود. بچه ها صدایش می کردند: «سلطان»
قلدر کلاس بود.
یک روز دیدم اطراف دفتر مدرسه شلوغ شده. بچه ها می گفتند: «مهران توی کلاس با سلطان دعوایش شده و حسابی کتکش زده.»
حالا سلطان آمده بود دفتر مدرسه، شکایت مهران را بکند. می دانستم که اگر از مهران کتک خورده، حتماً حقش بوده. رفتم پیش مهران و جریان را پرسیدم.
گفت: «توی کلاس، به بچه ها زور می گفت، رجز می خواند که هیچ کس زور من را ندارد، هرکس حریف من می شود، بیاید جلو! من هم رفتم جلو و این شد که می بینی....»
مهران پسر آرامی بود، اما در مقابل قلدری دیگران آرام نمی نشست.(۴)

۶. برادر بزرگ تر

همیشه هوایم را داشت.
توی راه مدرسه، با هم می رفتیم و برمی گشتیم. هر جا درگیری کودکانه ای بود، کمکم می کرد. از لحاظ درسی هم برایم کم نمی گذاشت.
واقعاً برادر بود؛ برادر بزرگ تر.(۵)

۷. پای بند

هنوز انقلاب نشده بود. اوضاع کشور خیلی به هم ریخته بود.
مهران مدرسه راهنمایی می رفت. امام تازه به کشور برگشته بود و مهران، امام را عمیقاً دوست داشت.
پدرش برایش پاسپورت گرفته بود که همراه عمویش بفرستدش آمریکا.
وقتی مهران فهمید، با پدرش بحث شان شد. بحث شان خیلی بالا گرفته بود. می دیدیم که چه قدر از این کار پدرش ناراحت است. پاسپورت را برداشتم و پاره کردم. تحمل نداشتم بحث کردن شان را ببینم.
خیالش راحت شد که قرار نیست برود.(۶)

۸. انقلابِ مهران

تا آن روز، روند زندگی مهران، یک روند طبیعی بود. یک بچه درسخوان، مودب، سربه راه و محبوب، توی یک خانواده آرام.
مدرسه راهنمایی «شمس» می رفتیم. من کلاس اول بودم و مهران، سوم راهنمایی. سال ۵۷ بود.
یک نیمه سال تحصیلی، قبل از انقلاب شد و نیمه دیگر بعد از انقلاب. قبل از انقلاب، به خاطر سنش، فعالیت انقلابی خاصی نداشت؛فقط گاه گاهی با هم در تظاهرات شرکت می کردیم.
***
انقلاب که پیروز شد، روند زندگی مهران، یک روند انقلابی شد. یک بچه کتاب خوان، مودب، انقلابی و مذهبی، توی یک خانواده آرام.
مهران با جوِّ انقلاب به سرعت جلو رفت. از بعد عید، مطالعاتش شروع شد. به یاد ندارم خانه بیاید و کتاب دستش نباشد.
کتاب های انقلابی و مذهبی رایج آن زمان را همان سوم راهنمایی، کامل خواند.
دوره کتاب های شهید مطهری را تابستان همان سال تمام کرد. کتاب های خیلی سنگین را مطالعه می کرد و می فهمیدشان. توی مسجد، با آقای امین (روحانی مسجد) و چند نفری از بچه ها مباحثه می کردند.
توی حلقه مطالعاتشان، از نظر فهم مطالب، کسی به پای مهران نمی رسید.(۷)

۹. همه چیزش خدا بود.

از وقتی دست چپ و راستش را شناخت، همه چیزش خدا بود.
ما اهل نماز و روزه بودیم، اما از کودکی، فکر و درک مهران، چیزی فراتر از این بود.
همیشه خدا را به خاطر داشتن فرزندان صالح شکر می کنم. می دانم که من کاری نکرده ام. «من»ی وجود ندارد. هرچه بود، لطف خدا بود.(۸)

۱۰. علاقه به امام

خیلی به امام علاقه داشت. زندگی و حرف های امام را دقیق مطالعه می کرد.
می گفت: «امام سال ۴۲ فرمودند، سربازان من توی گهواره ها هستند. ما همان سربازها هستیم.»
راهنمایی بود که رساله امام را خرید. کامل مطالعه کرد. نه این که فقط مسائل مبتلابه خود را بخواند. اکثر مستحبات را انجام می داد.
هنوز باب نشده بود، نماز غفیله توی مساجد بخوانند که مهران، نماز غفیله اش ترک نمی شد.(۹)

۱۱. جدیت

همان سال اول دبیرستان، شد عضو بسیج دانش آموزی.
جنگ شروع شده بود. بسیج، اردوهای نظامی سختی می گذاشت. مهران با لباس آستین کوتاه آمده بود اردوی بسیج. اردوها مخصوص دبیرستانی ها بود، اما من هم رفته بودم؛ مهران مقید بود هر جایی که می رود، من را هم با خودش ببرد.
باید روی خاک و سنگ، سینه خیز می رفتیم. مهران با همان لباس آستین کوتاه شروع کرد سینه خیز رفتن.
بهش گفتیم: «نرو. مجبور که نیستی، لباست مناسب نیست.»
یک تفنگ سنگین هم دستش بود و روی زمین سینه خیز می رفت. آرنج هایش زخم شده بود. کاری را که شروع می کرد، با جدیت ادامه می داد. تا تمامش نمی کرد، دست بردار نبود.(۱۰)

۱۲. شیک پوش

سال ۵۸ بود. اولین روزهایی بود که مهران آمده بود دبیرستان هراتی. ما تازه با هم آشنا شده بودیم.
پسر خیلی مرتب و شیک پوشی بود. به همین خاطر، اوایل، بچه ها زیاد تحویلش نمی گرفتند.
یک روز آقای زارعان (از کادر مدرسه)، من را خواست. مهران را از دور نشانم داد و گفت:
«این پسر را می شناسی؟ اسمش مهران حریرچیان است.»
آقای زارعان سفارشش را به من کرد و گفت:
«حریرچیان پسر خوبی ا ست، توی بسیج مدارس هم ثبت نام کرده. بیش تر هوایش را داشته باش.»
آن روزها یکی از بچه های دیگر هم بود که بچه ها طردش کرده بودند. آقای زارعان علتش را پرسید، گفتم:
«خیلی سوسول و مرتب و تمیز است؛ جوراب سفید هم می پوشد.»
آقای زارعان گفت:
«همین ها کار درست را انجام می دهند. بروید توی رساله بخوانید. لباس سفید پوشیدن مستحب است. به خصوص جوراب. چون وقتی کثیف شود، مشخص می شود.»
همیشه کت و شلوار و بلوز یقه اسکی می پوشید. منضبط بود. این چیزها اوایل انقلاب، ضدارزش بود. آن روزها حتی دستمال کاغذی توی جیب داشتن هم باب نبود، خیلی لوس به نظر می رسید.(۱۱)

۱۳. شاه مهره

سال های ۵۸، ۵۹، تشکل های سیاسی، رقابت شدیدی برای عضو گیری بین دانش آموزان دبیرستان ها داشتند.
گروه های فدائیان خلق، حزب توده، کارگر، جبهه ملی، گروه های التقاطی، مجاهدین خلق و...، همه در مدارس فعالیت می کردند.
انجمن اسلامی که یک تشکل دینی معتقد به انقلاب و امام خمینی۱ بود هم از این جریان مستثنا نبود.
تصمیم گرفته بودیم، به صورت کیفی عضوگیری کنیم. اگر از هر کلاس، بهترین را جذب می کردیم، به دنبالش تعداد زیادی جذب انجمن می شدند.
توی سال اولی ها، رسیدیم به یک شاه مهره.
«پسری قدبلند و خوش سیما که همیشه لبخند به لب دارد، درسش بسیار خوب است، بیش تر وقت ها یک کتاب شهید مطهری دستش است، هرجا فرصتی پیش می آید، مطالعه می کند.»
این توصیف ها را رابطی که قرار بود دنبال چهره های برتر مدرسه بگردد، گزارش داد. تصویب شد، مهران جذب انجمن شود.
یک نفر را گذاشتیم مسئول جذب کردنش. بعد از سه ماهی، مهران عضو انجمن شد و به دنبالش، تعداد زیادی به انجمن پیوستند.
خیلی زود شد، یکی از نیروهای اصلی انجمن.(۱۲)

۱۴. مرج البحرین یلتقیان(۱۳)

سال ۶۲ یا ۶۳، حاج آقا شوشتری توی اصفهان جلسه ای داشتند درباره مهدویت.
یک شب با محمدعلی مطیع و مهران رفتیم جلسه. بار اولی بود که مهران با آقای شوشتری روبه رو می شد.
وقتی مهران وارد جلسه شد، رشته کلام آقای شوشتری گسسته شد؛ محو مهران شده بودند.
چند روز بعد، پیغام دادند که می خواهند مهران را ببینند.
مهران با این که هفده سال بیش تر نداشت، خیلی حساس بود که مبادا مورد توجه کسی قرار بگیرد؛ حتی کسی مانند آقای شوشتری.
اگر کسی تحت تاثیرش قرار می گرفت و ابراز می کرد، فاصله می گرفت. از مشهورشدن خوشش نمی آمد.
علی مطیع که از این اخلاق مهران اطلاع داشت، یک مهمانی ترتیب داد. مهران، چند نفر از دوستان دیگر و آقای شوشتری را دعوت کرد، اما چیزی در مورد خواست آقای شوشتری به مهران نگفت.
انگار «مرج البحرین یلتقیان» اتفاق افتاده بود.(۱۴)

۱۵. اولین نمازجمعه

نماز جمعه های اوایل انقلاب، حال و هوای خاصی داشت.
آن جمعه، اولین نماز جمعه هایی بود که شرکت می کردیم. من بودم و مهران و علی مطیع. هوا هم خیلی گرم بود. هر طوری بود، کنار حوض داخل میدان امام خمینی، جایی پیدا کردیم و نشستیم.
مهران از اول تا آخر خطبه ها، ساکت و دوزانو، روی آسفالت داغ، رو به قبله نشسته بود. هر چه قدر علی مطیع باهاش حرف می زد، اعتنایی نمی کرد. صورتش را هم بر نمی گرداند. معتقد بود باید خطبه های نماز جمعه را کامل و در سکوت گوش داد.
خانه که رسیدیم، جوراب هایش را درآورد. پاهایش تاول زده بود. از بس تکان نخورده بود.
برایش مهم بود که ظاهر اعمال را کامل به جا بیاورد.(۱۵)

۱۶. تعبد

آن موقع ها، بعضی انقلابیون احساس می کردند، چون انقلابی هستند، اگر در مسیر مبارزه، نمازشان هم قضا شود، ایرادی ندارد.
اما بچه هایی که مثل مهران صاف و بی غش وارد جریان انقلاب شده بودند، تعبدشان کامل بود. تا آخر هم این نوع تعبد را حفظ کرد.(۱۶)

۱۷. آرام اما محکم

اوایل انقلاب، هیئت های واگذاری زمین، به دستور امام تشکیل شده بود.
تابستان، عده ای می رفتند توی روستاهای دورافتاده، زمین های بدون صاحب و زمین های ارباب های فئودال را بین کشاورزان و روستایی ها تقسیم می کردند.
داوری این که زمین ها چه طور تقسیم شود، کار سختی بود.
مهران از سایر اعضاء گروه، هفت سالی کوچک تر بود. تازه، وارد دبیرستان شده بود، اما آن ها اصرار داشتند که مهران هم باید با آن ها برود.
مادر راضی نمی شد. مهران نشسته بود گوشه حیاط، سرش را انداخته بود زیر و با مورچه ها بازی می کرد. مادر هم پشت سر هم دعوایش می کرد که «اگر فکر خودت نیستی، فکر ما باش. دلم هزار راه می رود. توی این گرما، می خواهی چه کار کنی؟ و....»
سرش را پایین گرفته بود و بالا نمی آورد. آن قدر معصومانه سرش را زیر انداخته بود و هیچ چیزی نمی گفت که مادر، دلش برایش سوخت و اجازه داد که برود.
داد و بیداد نمی کرد. آرام اما محکم، کارهایش را جلو می برد.(۱۷)

۱۸. تا به حال ندیده ام

تا به حال ندیده ام، کسی حال معنوی اش را برای دیگری تعریف کند، اما قصد مطرح کردن و تعریف کردن از خودش را نداشته باشد؛ مهران اما انگار که توی تعریف کردن از خودش هم اخلاص داشته باشد.
بحث نماز شب شده بود. گفتیم: «چرا هرکار می کنیم، برای نماز شب بیدار نمی شویم؟»
مهران گفت: «آیه آخر سوره کهف را اگر بخوانید، بیدار می شوید.» برای اولین بار که قبل از خواب، این آیه را خواندم، قبل از اذان صبح که بیدار شدم، اتاق، روشنِ روشن بود. نگاه کردم به چراغ اتاق. فکر کردم چراغ روشن مانده است؛ اما خاموش بود. نور توی اتاق، خیلی شدید بود. از شدت نور، دیگر خوابم نبرد. توفیقش را پیدا کردم که نماز شب بخوانم.
ریایی توی صدایش نبود. آن قدر راحت خاطره اش را تعریف کرد که انگار برای فرد دیگری اتفاق افتاده و او فقط روایتش می کند.
شانزده سال بیش تر نداشت.(۱۸)

۱۹. مسئولیت پذیری

کم تر پیش می آمد مسئولیتی را به مهران پیشنهاد کنند و «نه» بگوید.
هر کاری را که می خواستیم حتماً انجام بشود، به مهران می گفتیم.
خیلی وقت ها کار و مسئولیت دیگران را که به هر دلیلی نتوانسته بودند انجام دهند، به عهده می گرفت. همیشه وقتی توی جلسات تقسیم کار می کردیم، مهران دو سه تا کار را با هم قبول می کرد. هر کاری را که قبول می کرد، به بهترین صورت انجام می داد.
یک دوره ای، شد مسئول تبلیغات انجمن اسلامی دبیرستان. توی مدت کوتاهی، یک خط تزئینی یاد گرفت. برای این که کار سریع تر انجام شود، خوشنویسی تبلیغات را هم خودش انجام می داد.(۱۹)

۲۰. عامل

شانزده، هفده سال بیش تر نداشت. سال دومی بود که وارد انجمن اسلامی دبیرستان هراتی شده بود.
یک روز توی انجمن، جلسه داشتیم. درباره شخص صاحب نامی که آن زمان یک مقدار توی مسائل سیاسی مشکلاتی داشت، صحبت شد. صحبت ما، از مصادیق غیبت محسوب می شد، ولی ما همگی احساس می کردیم که داریم یک بحث سیاسی ساده می کنیم.
مهران شروع کرد از آن فرد دفاع کند. آن قدر محکم دفاع کرد که با بقیه اعضای جلسه، درگیری لفظی پیدا کرد.
بعد از جلسه، از مهران پرسیدم: «چقدر این فرد را می شناسی؟ می دانی چه مشکلاتی دارد؟»
گفت: «بله، کم و بیش می دانم.»
گفتم: «پس برای چی ازش دفاع کردی؟»
گفت: «فکر کردم این نمونه هایی که دارد گفته می شود، مشکلی از ما حل نمی کند و بیش تر جنبه غیبت پیدا کرده است.»
بعد، حدیثی از پیامبر خواند: «کسی که در غیاب برادر (مسلمان) خود، از آبروی او دفاع کند، بر خداوند لازم است که او را از آتش جهنم محافظت کند.»
هر حدیث و مطلبی که می خواند، توی عملش مشخص بود.(۲۰)

۲۱. تولد سیاسی

شاخه دانش آموزی حزب جمهوری اسلامی، عموماً اعضایش را از انجمن اسلامی مدارس می گرفت. مهران که سال سوم دبیرستان و عضو انجمن اسلامی دبیرستان هراتی بود، وارد حزب جمهوری اسلامی شد. از این طریق، درگیر مسائل سیاسی شد و به شدت تحت تاثیر شهید بهشتی قرار گرفت.
تولد سیاسی مهران، از آن جا شروع شد.(۲۱)

۲۲. عزم راسخ

اولین باری که رفت جبهه، سال سوم دبیرستان بود؛ اردیبهشت ماه.
شبی که قرار بود برود، تمام دوستان دبیرستان را دعوت کرد خانه. دعای توسل خوانده شد. حس کرده بودیم خبری هست، اما هیچ کس نمی دانست که مهران قرار است صبح برود جبهه. آن شب، حال و هوای همه، یک جور خاصی بود.
صبح که شد، من رفتم مدرسه. عصر که از مدرسه برگشتم، دیدم مادرم دارد گریه می کند. پدرم هم گوشه ای نشسته بود.
پرسیدم: «چه خبر شده؟»
مادر گفت: «مهران رفت جبهه.»
گفتم: «چه طور شما راضی شدید؟»
همیشه از مادرم خیلی حساب می بردیم. روی حرف شان، حرف نمی زدیم. هم جراتش را نداشتیم، هم حرف شان، حرف حساب بود.
مادر تعریف کرد، مهران طوری گفت دارم می روم که شوکه شدم. ساکش را برداشت و گفت: «مادر، نمی خواهید با من خداحافظی کنید؟»
خداحافظ گفتم و او رفت. وقتی رفت، تازه به خودم آمدم. فهمیدم چه شده است. پدر را فرستادم دنبال مهران. قرار بود با قطار بروند جبهه.
توی راه آهن، مهران را دیده بود. وقتی برگشت، پرسیدیم: «پس چه شد؟»
گفت: «هیچ. فقط از خدا خواسته بودم یک بار دیگر ببینمش که دیدمش.»
نتوانسته بود چیزی بگوید و بخواهد که برگردد.
اولین بار بود که گریه پدرم را دیدم. مهران، عزم راسخی داشت. کاری را که می دانست درست است، با آرامش و توکل انجام می داد.(۲۲)

۲۳. قرار نبود

کار مادر شده بود گریه. شب تا صبح گریه می کرد.
اولین دفعه جبهه رفتنش، مصادف شده بود با یکی از سخت ترین عملیات ها. سن و سالی هم که نداشت. مادر یقین پیدا کرده بود که دیگر مهران برنمی گردد.
تمام دوستانش هم همین حس را داشتند. انگار دیگر کاری توی این دنیا برای انجام دادن نداشت. می گفتند اولین باری که برای رفتن به جبهه، به قرآن تفال زده بود، آیه «انّ الله اشتری من المومنین....»(۲۳) آمده بود.
همه منتظر بودند که خبر شهادتش را بشنوند.
برگشت! قرار نبود مهران به این زودی شهید شود.(۲۴)

۲۴. اعزام

اختلاف سنی شاگردان فرهنگی مهران با خودش، یکی دو سال بیش تر نبود. شاگردانش رفتند جبهه و چندتایی از آن ها شهید شدند. پیکرشان را آوردند توی مدرسه هراتی و تشیع کردند.
***
برای اولین بار، از رادیو اعلام کرده بودند که به شدت به نیرو احتیاج دارند. موضوع را به مهران گفتم و گفتم: «می خواهم بروم جبهه؛ ساعت یک اعزام است.»
از هم جدا شدیم و رفتیم خانه. ساک های مان را برداشتیم و با هم ثبت نام کردیم و سوار اتوبوس شدیم.(۲۵)

۲۵. هوش بالا

نیرو توی جبهه خیلی کم بود. برای همین، به سرعت ما را سازمان دهی کردند و گردان تشکیل دادند. اما نیرو برای کادر فرماندهی گردان نبود؛ همه شهید شده بودند.
اوایل انقلاب، آدم کم سواد و بی سواد زیاد داشتیم. پرسیدند: «کسی هست که ریاضی اش خوب باشد؟»
گفتیم: «مهران ریاضی اش خیلی خوب است.»
سه نفر نیرو می خواستند که به آن ها استفاده از خمپاره شصت را آموزش دهند.
من و مهران و پیشگو رفتیم.
ابراهیم خلیلی(۲۶)، فرمانده محور لشگر امام حسین(ع)بود. دستش هم مجروح بود و توی گچ. خمپاره را آورد و توی بیست دقیقه، یک عالم نکته به ما آموزش داد.
از مهران پرسیدم: «یاد گرفتی؟ من که همه را یادم رفت.»
تمام نکات را حفظ شده بود. هوشش خیلی بالا بود. معمولاً چیزی را یادداشت نمی کرد. همین طوری به خاطر می سپرد.(۲۷)

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی با کد مهران