فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایستگاه گورخوان

کتاب ایستگاه گورخوان
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب ایستگاه گورخوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ایستگاه گورخوان

موهایش از زیر روسری بیرون زده و تا نیمه‌ی کمرش را می‌پوشاند. سه دکمه‌ی پایین مانتوش را باز کرده بود تا راحت‌تر بتواند جلو برود و میان کاکوتی‌ها بچرخد. برگ‌های نازک و کوچک کاکوتی را می‌چید و مشت پر از برگش را در گونی می‌ریخت. از بقیه دخترها سریع‌تر کار می‌کرد. پشت سرش هیچ کاکوتی روی زمین نمانده بود. صورتش گل‌انداخته بود؛ رنگ مانتوی گلبهی‌اش. رضا رو به پسرهایی که دورتر به دنبال هم می‌دویدند فریاد کشید و دوباره نشست میان کاکوتی‌ها، روبروی طاهره. چشم‌هایش در سایه کلاه حصیری برق می‌زد. کاکوتی می‌چید و می‌ریخت داخل یکی از گونی‌هایی که به کمر شلوارش بسته بود و زیر‌چشمی به طاهره نگاه می‌کرد. صورتش پر بود از جوش‌های ریز. پشت لب و کنار گوش موهای بلند درآورده و صورتش را زشت کرده بود. یکی از دخترها آمد تا نزدیک طاهره: «مامانم می‌گفت دیروز...» طاهره بلند شد و کمی آن‌طرف‌تر، پشت به او کنار بوته‌ی کوچکی نشست. موهای قهوه‌ایش در تابش آفتاب روشن شده و می‌درخشید. رضا سر بلند کرد و نگاهش در خرمن موها ماند. دختر هم جلو آمد و کنارش نشست: «راسته؟ ها؟ اُومدن خونتون؟ چی گفتید بهشون؟» در سکوت طاهره، سر چرخاند به بقیه‌ی دخترها و به رضا که حالا لبه کلاه را بالا داده بود و کنجکاو نگاهشان می‌کرد. یکی از دخترها جلو آمد و مشت پر از کاکوتی‌اش را روی سر طاهره خالی کرد: «لی لی لی لی لی». برگ‌های باریک و سبز کاکوتی ریخت روی سر و شانه‌های طاهره. دختر خندید. رضا دهانش نیمه‌باز شد تا چیزی بگوید. پشیمان لب بست و پشت به دخترها چرخید. سنگی برداشت و رو به دو پسری که دورتر به دنبال هم می‌دویدند فریاد زد و پرتاب کرد.

ادامه...

بخشی از کتاب ایستگاه گورخوان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قاصدک

خط آبی رودخانه پشت سبزی دشت نشسته بود و می رفت تا بعد از زمین های محافظت شده. دشت پر بود از گیاه وحشی؛ بوته های بنفش و گیاهان سبزِ کوتاه و بلند. خط صاف آسفالت، دشت را به دو قسمت تقسیم کرده بود و نیسان آبی در خلوت جاده، موازی با رودخانه جلو می آمد. دخترها و پسرهای قد و نیم قد با لباس های رنگی تابستانه عقب نیسان نشسته بودند. کوچکترها خواب رفته و سرشان روی شانه بغل دستی لق لق می خورد. با وجود آفتاب بی رمق صبح، بعضی از پسرها کلاه حصیری را تا روی پیشانی پایین آورده بودند. رضا یکی از آنها بود. ماشین به شانه ی جاده کشید و بعد از جوشاندن خاک در غبار و مه غلیظ قهوه ای ایستاد. حمید سر از پنجره بیرون آورد و بلند گفت: «همه پایین.» و پیاده شد. حدوداً سی ساله بود. بلند قد و ترکه ای. پای چپش می لنگید. گردی از خاک همیشه روی موهای پرپشتش دیده می شد. بزرگترها کوچکترها را بیدار کردند و همه از ماشین پایین پریدند. حمید به طاهره گفت: «اون گونی ها رو هم بیار» طاهره قبل از پیاده شدن بسته ی گونی های پلاستیکی را از کف نیسان برداشت. ماشین را دور زد و کنار بقیه بچه ها ایستاد. حمید گفت: «گونی ها رو بده بهشون. دخترها همین جا کاکوتی بچینن، پسرها اونجا گز.» و با انگشت بوته های بنفش گز را که دورتر سر از خاک درآورده بودند نشان داد: «ظهر برمی گردم. وای به حالتون برید دنبال بازی. دوباره نبینم رفتید تو آب.»
رو به رضا گفت: «مواظب اینها باش. الانشونو نبین، چیزیشون بشه صد تا صاحب پیدا می کنن.»
رضا که سرش را تکان داد و خیالش را راحت کرد؛ سوار ماشین شد. تا گرد و خاک برآمده از چرخ ها بر سر و شانه های بچه ها بنشیند، صدای بلند و خشک ماشینش هم در امتداد جاده رفته بود. پسرها با سر و صدا رو به بوته های بنفش نزدیک به رودخانه دویدند. دخترها از همان جا، کنار شانه ی جاده، کیسه به دست روی زمین نشستند تا نیم قدم نیم قدم خودشان را میان کاکوتی ها ی نازک جا بدهند و برگ چینشان کنند. طاهره چند قدمی از دخترها فاصله گرفت. دو بال روسری را پشت گردن برد و در جهت مخالف به شانه ها انداخت. چهارده پانزده ساله بود با پوست روشنِ آفتاب سوخته. موهایش از زیر روسری بیرون زده و تا نیمه ی کمرش را می پوشاند. سه دکمه ی پایین مانتوش را باز کرده بود تا راحت تر بتواند جلو برود و میان کاکوتی ها بچرخد. برگ های نازک و کوچک کاکوتی را می چید و مشت پر از برگش را در گونی می ریخت. از بقیه دخترها سریع تر کار می کرد. پشت سرش هیچ کاکوتی روی زمین نمانده بود. صورتش گل انداخته بود؛ رنگ مانتوی گلبهی اش. رضا رو به پسرهایی که دورتر به دنبال هم می دویدند فریاد کشید و دوباره نشست میان کاکوتی ها، روبروی طاهره. چشم هایش در سایه کلاه حصیری برق می زد. کاکوتی می چید و می ریخت داخل یکی از گونی هایی که به کمر شلوارش بسته بود و زیر چشمی به طاهره نگاه می کرد. صورتش پر بود از جوش های ریز. پشت لب و کنار گوش موهای بلند درآورده و صورتش را زشت کرده بود. یکی از دخترها آمد تا نزدیک طاهره: «مامانم می گفت دیروز...»
طاهره بلند شد و کمی آن طرف تر، پشت به او کنار بوته ی کوچکی نشست. موهای قهوه ایش در تابش آفتاب روشن شده و می درخشید. رضا سر بلند کرد و نگاهش در خرمن موها ماند. دختر هم جلو آمد و کنارش نشست: «راسته؟ ها؟ اُومدن خونتون؟ چی گفتید بهشون؟»
در سکوت طاهره، سر چرخاند به بقیه ی دخترها و به رضا که حالا لبه کلاه را بالا داده بود و کنجکاو نگاهشان می کرد. یکی از دخترها جلو آمد و مشت پر از کاکوتی اش را روی سر طاهره خالی کرد: «لی لی لی لی لی».
برگ های باریک و سبز کاکوتی ریخت روی سر و شانه های طاهره. دختر خندید. رضا دهانش نیمه باز شد تا چیزی بگوید. پشیمان لب بست و پشت به دخترها چرخید. سنگی برداشت و رو به دو پسری که دورتر به دنبال هم می دویدند فریاد زد و پرتاب کرد. طاهره ایستاد. مشت پر از کاکوتی را خالی کرد داخل گونی و سر و شانه هایش را تکاند. صدای شنا و شیرجه پسرها از پشت بوته های گز می آمد. رضا دست از کار کشیده بود. چمپاته زده و به دست هایش نگاه می کرد.
همان که برگ های کاکوتی را روی سر طاهره ریخته بود؛ ایستاد. شالش را روی شانه انداخت و موها را باز کرد. سر تکان داد تا موها بنشینند روی کمر و شانه هایش؛ دوباره موها را دم موشی بست و گفت: «حالا چرا خودتو برا ما گرفتی؟»
دختر اول با اخم نگاهش را از او گرفت و رو به طاهره گفت: «شاید خیلی هم بد نباشه. ها؟»
طاهره ساکت بود؛ تند تند دست های خاکی و عرق گرفته اش را در گونی خالی می کرد و آهسته آهسته جلو می رفت. دختر اول بوته های کاکوتی را نیمه نیمه برگ چین می کرد تا بتواند با او هم قدم شود. خودش را رساند: «آقام می گفت همین که ماشین داره یعنی هیچ وقت بیکار نمی مونه...»
دختری که موهایش را دم موشی بسته بود شالش را از پشت گوش ها رد کرد؛ عقب تر رفت و کنار دختر های دیگر نشست. آهسته چیزی گفت و همه با هم خندیدند. بعد صدا را بالاتر برد تا رضا هم بشنود: «دیگه بزرگترمون میشه طاهره. الکی نبود که خوب کار می کرد.»
یکی از دخترها گفت: «صبح دیدین؟ بهش گفت گونی ها رو بیار بده به بچه ها»
«حمید صد جا رفته خواستگاری، هیچکی تا حالا بهش بله نگفته.»
«کی دخترشو میده به آدم چلاق؟»
«پیشونی نوشته؛ بیچاره باباش که اصلاً نمی تونه راه بره این هم از شوهرش»
دخترها تند تند حرف می زدند. طاهره چشم هایش سرخ شده بود و دست هایش می لرزید. مشتش را در گونی خالی کرد و با ساعد دستش روسری را جلو آورد تا روی پیشانی و دوباره دست هایش را میان برگ های کاکوتی حرکت داد. رضا به حلقه ی موی کوچکی که از کنار روسریش بیرون زده و چسبیده به صورتش بود نگاه کرد و به عرقی که راه گرفته بود تا کنار خال قهوه ای روی سیبک گلو. طاهره ایستاد. پشت به دخترها دور شد و جایی وسط صحرا نشست. صدای یکی از پسرها را شنیدند. رضا ایستاد؛ سنگی از زمین برداشت و دوید به طرف رودخانه. فریاد می کشید. دقیقه ای بعد پسر بچه ای گریه کرد. طاهره صدای دخترها را دیگر نمی شنید؛ گاهی خنده بلندشان را نسیم به گوشش می رساند. تند تند دست های خاکی و عرق کرده اش را میان بوته های کوتاه کاکوتی ها می چرخاند. پروانه ی کوچک سفیدی نشست روی بوته ی گل قاصدک. دستش را خالی کرد و تکاند. پروانه نرم و آهسته رو به رودخانه پرید. با احتیاط گل قاصدک را چید. ایستاد. با لبه ی روسری رطوبت نشسته بر صورت و گردنش را گرفت. چشم ها را بست و زیر لب آرزویش را گفت. لبخندی به صورتش نشست. لب های نازکش جنبید و جمع شد. خال کوچک بالای لبش جلو آمد. می خواست مژه های چسبناک قاصدک را بالاتر و بالاتر بفرستد. رو به رودخانه چرخید. رضا ایستاده بود با شانه های خیس و افتاده. پاچه های شلوارش تا زانو خیس بود. لبه ی کلاه میان انگشت های دست فرو افتاده اش برگشته و مچاله شده بود. چند تار مو به پیشانی خیسش چسبیده، با صورت سرخ به طاهره نگاه می کرد. چشم های سیاهش زیر سایه بان بلند مژه ها می لرزید. نگاهش در چشم های رضا خجالت کشید و سرید تا پیش پایش. رضا قاصدک ها را فوت کرد توی صورت طاهره.

بافه کنفی

گچ سفید را پای تخته سیاه، انداخت؛ انگشت ها را به هم مالید و فوت کرد. گَرد سفیدِ مرده یی پایین ریخت. کلاس خالی شده بود. صدای شادی بچه ها از راهروی مدرسه می گذشت و می رفت تا حیاط. کاغذهای روی میز را جمع کرد. رو به در کلاس چرخید. یکی از دانش آموزان را دید که عقب کشیده و پشت دیوار مخفی شد.
«بیا بیرون ببینم. چی شده؟»
سبحان در قاب در ایستاد. لاغر بود و آفتاب سوخته. دفتر و کتاب ها را با یک دست گرفته و با دست دیگر شیرازه ی دفترش را ریز ریز می کند و زمین می ریخت. زانوی شلوار قهوه ئیش پاره و سیاهی زانو پیدا بود. خودکارش را در جیب پیراهن گذاشت و با لحنی شوخ پرسید: «چی شده؟ نکنه باز هم بافه آوردی؟»
سبحان سرش را به نشانه تایید تکان داد. با تعجب گفت: «چه خبره؟ من که پول همشونو بِت دادم.»
سبحان زیر لبی جواب داد: «پول نمی خوام.»
دفتر حضور و غیاب را بست و دست ها را مقابل سینه زنجیر کرد. پرسید: «پس چی می خوای؟»
سبحان جلو آمد. بند نارنجی کتانی سیاهش باز بود. با هر قدم دو طرف کفش می پیچید. بلند می شد و می خوابید و می پیچید. جلو آمد و کنار میز ایستاد. صدایش می لرزید: «آقا بافه ها کار خواهرمونه.»
«اینو گفته بودی.»
«ما گفتیم برا شما ببافه.»
«اینو هم قبلاً گفتی.»
سبحان جوابی نداد. مثل دونده ای که به خط پایان رسیده باشد نفس نفس می زد و سینه ش بالا و پایین می رفت. چشم دوخته بود به زمین، قطره های درشت عرق روی پیشانی اش نشسته بود. بریده بریده گفت: «آقا... خواهرمون...»
و باز هم سکوت...
پرسید: «خواهرت چی؟»
«خواهرمون آقا... اسمش سلیمه ست.»
«خب؟»
«سواد هم داره. تا پنجم.»
«می خوای درسش بدم؟»
«نه آقا.»
«پس چی؟»
لب ها خشک بود و انگار که زبانش به سقف دهان چسبیده باشد؛ صدای نامفهومی از گلویش بیرون آمد. دوباره ساکت شد. سیبک تیز گلو تکان خورد و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت: «آقا می خوایم... بگیرینش.»
با چشم های گشاد و ابروهای پریده خیره به سبحان نگاه کرد. بعد از دقیقه ای که در نظرش به اندازه ی یک ساعت طول کشید؛ گفت: «چه کار کنم؟»
پسرک سرش پایین بود. جوابی نداد. حجم سنگین سکوت آزار دهنده شده بود. چشم از سبحان گرفت و دستی به چانه اصلاح نشده اش کشید. دفتر حضور و غیاب و برگه های امتحانی را برداشت و قدمی رو به در کلاس رفت: «این حرفُ نشنیده می گیرم. چون با هم دوستیم؛ من زن و بچه دارم تو شهر خودم....»
«شیخ هم زن داشت.» بدون اینکه چشم از زمین بردارد گفته بود. با صدایی خفه و بغض آلود.
«شیخ؟ شیخ دیگه کیه؟»
«شوهرش. مُرده.»
خیره نگاهش کرد. چشم ها را بست و رو به پنجره باز کرد. آسمان صاف بود. گنجشک ها بی رمق از گرمای هوا در سایه ی دیوار پناه گرفته بودند. صدای بچه ها را از بیرون مدرسه شنید. به سبحان نگاه نکرد و از کلاس بیرون رفت.
***
صدای زنگ با فریاد بچه ها یکی شد و در تمام مدرسه پیچید. سبحان هم مثل بقیه ی بچه ها کتاب ها و دفترش را از کشوی نیمکت درآورده و آماده ی رفتن می شد. رو به او گفت: «بمون کارت دارم»
تا کلاس خالی شود و هیچ صدایی در راهرو نماند، سبحان نشسته پشت نیمکت و با خودکار روی میز را خط خطی کرد. خرده های کوچک و رنگی چوبِ میز با حرکت خودکار بیرون می جست و او بی توجه خودکار را تند تند می کشید.
آمد و نشست روی نیمکت روبروی سبحان. پاها را در راهروی باریک میان نیمکت ها کشید و پرسید: «آقات می دونه این حرف ها رو به من گفتی؟»
سبحان حرفی نزد.
«خواهرت چی؟»
در سکوت او دوباره پرسید: «اگر آقات بفهمه...»
سبحان حرفش را قطع کرد: «آقام مریضه.»
سیگاری روشن کرد. با چرخش تند دستش شعله ی بلند کبریت خاموش شد. دود سیگار را که بیرون داد گفت: «برا همین می خوای شوهرش بدی؟»
سر تکان داد.
مرادی دست پشت گردن برد و عرق نشسته بر دست را با شلوار خشک کرد.
«شیخ که خیلی پیر بود؟»
«پول داد.»
به شعله ی کوچک سیگارش نگاه کرد که آرام آرام می سوخت و خاکسترش بیشتر می شد. پرسید: «چقدر؟»
سبحان سر بالا آورد و نگاهش کرد. چشم از پسرک برداشت و به کفش خاک گرفته اش نگاه کرد و بندهای ظریف و نازکی که باز شده بود. سبحان گفت: «اگه بچه داشت نمی تونستن بیرونش کنن. بچه ش بچه شیخ بود.»
«کی بیرونش کرد؟»
«پسرهاش آقا. کتکش زدن.»
«چند سالشه؟»
«۱۵».
پک محکمی از سیگار گرفت و آن را بر زمین انداخت. همان طور که دود سیگار را بیرون می داد؛ ایستاد و دست ها را در جیب گذاشت. گفت: «من پول ندارم» و قدمی رو به در کلاس برداشت.
صدای کشیده شدن جاروی بابایعقوب روی موزاییک های راهرو می آمد. سبحان ایستاد. کتاب ها را برداشت و گفت: «پول نمی خوایم آقا» صدایش سنگین و زنگ دار شد؛ ادامه داد: «از وقتی سلیمه پس اومده خاکستر نشسته رو بوممون. آقام نفسش تنگ شده از رو...» اشک لمبر زد و سبحان حرفش را تمام نکرده دوباره سر پایین انداخت.
بافه ای که ته جیبش مانده بود را میان انگشت ها چرخاند. گفت: «از این بافه ها فقط به من دادی؟»
«آقا ما گفتیم برا شما ببافه.»
بافه را در دست فشرد و پرسید: «برای شیخ هم بافته بود؟»
سبحان گیج نگاهش کرد. خواست چیزی بگوید که بابایعقوب با دسته ی بلند جارویی از لیفه های خرما به در کلاس ضربه زد. قدمی به کلاس آمد و پای لنگش کج نشست روی زمین؛ نگاهش ماند روی سبحان. پیشانی تیره و عرق گرفته اش چین افتاد. چشم از او چرخاند و پرسید: «آقا تمیز کنم؟»
سبحان خودکارش را برداشت و بدون اجازه گرفتن به راهرو دوید.
***
ماشین را کمی پایین تر از آژانس هواپیمایی پارک کرده بود. تا از در آژانس بیرون بیاید و سوار ماشین بشود نفسش دم کرد و ماشین پر شد از بوی شرجی نشسته بر موها و سرشانه هایش. دوباره تاریخ بلیط را چک کرد؛ برای آخر هفته بود. چند روز مانده را به هوای دیدن زن و بچه هایش می گذراند و دیگر از رویای سلیمه و آتشی که سبحان به شب ها و خواب هایش انداخته بود راحت می شد. در ماشین را بست و دکمه کولر را زد. برای بیرون رفتن هوای گرم داخل ماشین شیشه ها را پایین کشید. گرمای زود هنگام کلافه اش کرده بود. دوست داشت سه هفته باقی مانده سال تحصیلی زودتر تمام می شد و برای تعطیلات تابستان می رفت پیش خانواده اش. از این هوا، مردم و کوچه، خیابان های تنگ خسته شده بود. شیشه را بالا کشید و ضبط را روشن کرد. صدای نی پخش شد؛ بعد از آن هم نوازی نی انبون بود و تِمپو. حاجیونی می زدند.
فکر کرد چقدر شبیه به آنها شده. بعضی کلمه ها را با لهجه می گفت. موسیقی محلی آنها را گوش می کرد و حتی مثل آنها چای می خورد. مثل پدر سبحان.
«بفرما آقا معلم. نمک نداره.»
پاچه های شلوارش را بالا داده و تنور گِلی درست می کرد. گِل تا بالای آرنج های خشکیده اش چسبیده بود. پیراهنش سفید بود و پوستش آفتاب سوخته. روی تخت حیاط، زیر سایه نخل، نشستند. بوی خوش گِل تازه پلک هاش را سنگین کرده بود. آن طرف تر دختری کنار تنور نان می پخت. پدر صدا زد: «سلیمه.»
دختر به مطبخ رفت و بعد از چند دقیقه برگشت. دو استکان کمر باریک با نعلبکی های سفید گل قرمز در سینی بود. پدر گفت: «بفرمایید.»
و نیمی از استکان را در نعلبکی خالی کرد. قند را داخل نعلبکی زد؛ میان لب ها گذاشت و چای داغ را هورت کشید.
کولر خانه را روشن کرد؛ از جیب پیراهنش بلیط آبی رنگ هواپیما را درآورد و روی میز کنار تلفن گذاشت. لباس راحتی پوشید و دراز کشید روی رختخواب. خیره به سقف منتظر ماند تا گرمای اتاق دلپذیر شود. رختخوابش از هوای گرم و مانده ی اتاق داغ بود. بعد از چند دقیقه چرخید روی دست. نقش بدنش به رختخواب مانده و سِفت شده بود. تشنه بود. به آشپزخانه رفت. از یخچال بطری آب را درآورد و یک نفس سر کشید. بطری را زیر شیر ظرفشویی گذاشت. صدای جریان هوا در لوله ها پیچید. از گوشه ی آشپزخانه شیر فلکه را باز کرد. آب در لوله ها چرخید و با فشار بیرون زد. بطری را پر کرده در یخچال گذاشت و دوباره دراز کشید روی رختخواب.
صدای چِک چِک قطره های آب قطع نمی شد. هر ثانیه یک قطره؛ سینک خالی ظرفشویی صدای آب را منعکس می کرد. زیر لب غرغری کرد؛ به آشپزخانه رفت و مثل روزهای پیش از سر بی حوصلگی شیر فلکه را بست. هنوز به اتاق برنگشته بود که موبایل زنگ خورد. می دانست همسرش تلفن زده تا باز هم همان حرف های تکراری را بگوید. همان محبت های تکراری. همان دل تنگی های تکراری و آخر هم همان بوسه ی سرد و ساختگی که از راه دور می فرستاد. می دانست بچه ها در اتاق هاشان درس می خوانند و هیچ وقت فرصت صحبت کردن با او را ندارند. برگشت. از کابینت جعبه ابزار را درآورد و آچار را انداخت دور لوله؛ هرچه فشار آورد نمی چرخید. واشر زنگ زده و خورده شده بود. عرق از پیشانیش راه گرفته بود و می چسبید به مژه ها. با آستین صورتش را پاک کرد. دوباره آچار را چرخاند و این بار واشر را باز کرد. دوباره گوشی موبایل زنگ خورد. به اتاق برگشت و از جیب شلوارش واشری را که چند روز پیش خریده بود برداشت. صدای زنگ گوشی قطع شد. چسب را دور لوله پیچاند و لوازم لوله کشی را به جعبه برگرداند. شیر آب را باز کرد و بست. چکه نمی کرد. صورتش را شست و به اتاق برگشت. زیر پیراهنش خیس بود از آب و عرق. تازه روی رختخواب دراز کشیده بود که صدای تلفن خانه وادارش کرد تا گوشی را بردارد. با همسرش از یک نواختی روز و شب هایش گلایه کرد؛ گفت حالش خوب نیست؛ خسته شده از تنهایی؛ گفت دلش غذای گرم و تازه می خواهد؛ از دلتنگی برای بچه ها نالید و گفت دلش برای بوی رژلب زن تنگ شده. اما هیچ کدام را به زبان نیاورد. از گرمای هوا حرف زد و حرف های همسرش را شنید که با اشتیاق از برنامه ریزی برای سفر آخر هفته اش تعریف می کرد و از دقتی که در انتخاب هتلی مناسب و هم سفری تمیز داشته؛ در آخر هم از او خواست تا این هفته به خانه نیاید. حلقه اش را درآورد و روی میز گذاشت. جای حلقه روی پوست انگشتش عرق سوز شده و سوخته بود. به بلیطی که روی میز بود نگاه کرد. فکر کرد به آخر هفته ای که می خواست به خانه برود. به اینکه این بار کدامیک از گلدان ها خشک شده، به پله های تمیز و جارو کشیده فکر کرد؛ کفش های مخصوص داخل خانه، به دستکش های رنگارنگ پلاستیکی آویزان از آبچکان آشپزخانه،...
به سردی تلفن را قطع کرد؛ آخرین بافه را که در جیبش مانده بود درآورد. فکر کرد چه احمقانه و با چه اصراری پول بافه ها را به سبحان داده. بافه را میان نرمی انگشت ها گرفت؛ زبر بود و زیبا. روی مچ دستش انداخت. به دست های بزرگ و مردانه اش نمی آمد. بافه ها را از روی میز برداشت و کنار هم گذاشت. هفت بافه باریک و ظریف. نخ های گونی به زیبایی در هم تنیده و نقش حصیر را درست کرده بودند. بافتِ ریزِ بافه ها، ظرافت انگشت های بافنده شان را نشان می داد. بافنده ای ریزنقش که به رسم بیوه زنان دستمالی از مخمل سیاه دور پیشانی بسته بود. سینی را که آورد؛ استکان چای اول را جلوی پدر و دومی را برای او گذاشت. انگشت ها نی های باریک خوش تراشی بودند با ناخن های کشیده. رد کمرنگ حنا هنوز بالای ناخن ها پیدا بود. وقتی رفت؛ چشم های او را هم برد. راه می رفت و مقنای سیاهش تکان می خورد. کنار تنور نشست. گوشه مقنا را دور صورت چرخاند و بالای گوش با گیره یی که مهره ی آبی داشت وصل کرد. موی بلند و بافته شده اش را پشت گردن انداخت و مشتی از خمیر کند. تند و ورزیده بود. صد سال بود که نان می پخت. هنرمندانه با خمیر بازی می کرد. تابش می داد و میان دست ها می چرخاندش. در آخر خم می شد و می زدش به دیواره تنور زمینی. سر از تنور درمی آورد و گیس بافته اش را که روی سینه افتاده بود، می انداخت پشت شانه. از حرارت تنور صورتش تفتیده بود. گونه های قرمز و پف کرده، چشم های سیاه و درشتش را زیباتر می کرد. هر بار که خم می شد پستان های کوچکش در لباس تنگ می افتاد و می لرزید. بوی نان تازه گرسنه اش کرده بود... به آشپزخانه رفت؛ در یخچال را باز کرد. چند تکه نان بیات در یخچال خالی. پشیمان شد و برگشت. چراغ را خاموش کرد و این بار روی پتوی کنار اتاق، روبروی باد کولر دراز کشید. یک سال از مرگ پیرمرد می گذشت. متکای زیر سرش را تکان داد و با دست ضربه زد. اندام رسیده و پستان لرزان سلیمه بی قرارش کرده بود. به پهلو خوابید. با فکر شیخ و شب های سلیمه به خواب رفت.
از صدای چِکه های کوتاه و منظم آب بیدار شد. باز هم شیر ظرفشویی خراب شده بود. چشم ها سنگین و بدنش سست و کرخت بود. یک طرف پرده جمع شده و آفتاب پهن شده بود روی بدنش. کلافه از صدای آب به آشپزخانه رفت تا شیر آب را ببندد. دستکش های رنگارنگ پلاستیکی از آبچکان آویزان بود. آبی، زرد، نارنجی. دستکش سبز نبود. از آشپزخانه بیرون آمد و به حمام نگاه کرد. در حمام باز مانده و بخار غلیظ و داغی جمع شده بود آنجا. صدای زنگ در را شنید. از کنار چمدان هایی که جلوی در را گرفته بود رد شد. از گوشه ی یکی از چمدان ها پیراهن سفید حریری بیرون زده بود. در را باز کرد. همسرش بود با دو نان تازه ی محلی. نان ها را با دستمال سفید ی گرفته بود. لباس محلی پوشیده و پیشانی بند سیاهی، شبیه به پیشانی بند سلیمه، بسته بود. برگشت. در میان بخار گرم و غلیظ حمام سلیمه را دید با پیراهنی تنگ و نارنجی؛ حلقه های سیاه مو از زیر مقنایش بیرون آمده و چشم های سبحان در چهره اش می درخشید... از خواب پرید. برق رفته و کولر خاموش شده بود.
***
آخرین امتحان بود. گرما بیداد می کرد. هر کدام از بچه ها روی یکی از نیمکت ها نشسته و امتحان می دادند. گاهی صدایی نجوا مانند شنیده می شد و هربار با چرخش سر سکوت را به کلاس برمی گرداند. سبحان اولین کسی بود که برگه ی امتحانی را تحویل داد. دعوا کرده بود. زیر چشمش به کبودی می زد. آرام چانه ی پسرک را بالا گرفت و به لب شکافته اش نگاه کرد. خواست چیزی بگوید که سبحان نفس هایش تند شد. نگاهش را پایین انداخت؛ دست او را پس زد و بی صدا در کلاس را پشت سرش بست. از روزی که سبحان از سلیمه و بافه ها گفته بود منتظر بود تا دوباره حرفی بزند و بافه ای بیاورد یا حتی اشاره ای کوچک... اما او با نگاهی تیز و خشن دور ایستاده بود.
بعد از امتحان برگه ها را جمع کرد و به دفتر رفت. روی صندلی کنار پنجره نشست. دسته ی برگه های امتحانی را روی پا گذاشت و رو به آقای سلطانی، مدیر مدرسه، گفت: «برای کلاس های تابستونه اسم منو هم رد کنید.» سلطانی که پاکت ها و برگه های روی میزش را جمع می کرد جواب داد: «فقط معلم های بومی.»
با دلخوری جواب داد: «بعد از پنج سال که تو این گرما تنها موندم هنوز بومی نشدم؟»
سلطانی گفت: «چرا زن و بچه هاتو نمیاری؟»
«نمی تونه از پدر مادرش دور باشه و هزارتا چیز دیگه.»
«تو برو. موندی اینجا چکار؟ تو این گرما و بدبختی.»
«اونوقت از کجا خرج کلاس کنکور و کفش و لباس هاشونو بیارم.»
عینکش را به چشم گذاشت و به بابایعقوب نگاه کرد که در هر قدم به سمت پای لنگش لنگر می انداخت. آقای سلطانی چند پاکت بزرگ کاغذی را که از مقدار زیاد برگه ها شکم انداخته بود؛ در کمد گذاشت. در را بست و همان طور که به اشاره سینی چای بابا یعقوب را رد می کرد رو به او گفت: «امروز جلسه ست. در مورد بومی بودن و نبودنت هم می پرسم. با وجودی که بی فایده ست. برگه ها بمونه پیشت تا فردا.»
از بالای عینک نگاهش کرد: «میدم بابا یعقوب، فردا نمیام.»
سلطانی سر تکان داد و در را پشت سرش بست. بابا یعقوب با سینی چای خم شد: «آقا بفرمایید.»
خودکار را روی برگه ها گذاشت و استکان چای را برداشت. آستین بابا یعقوب بالا رفته و بافه یی از نخ های گونی دور مچ دست چپش بسته شده بود. بافه ای با نقش ریزبافت حصیری شبیه به بافه های سلیمه. به چهره ی تمیز و اصلاح شده ی بابا یعقوب نگاه کرد؛ لبخند میزد.

نظرات کاربران درباره کتاب ایستگاه گورخوان