فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریخ اندیشه‌ی سیاسی غرب

کتاب تاریخ اندیشه‌ی سیاسی غرب
جلد اول، از یونان باستان تا عصر روشنگری

نسخه الکترونیک کتاب تاریخ اندیشه‌ی سیاسی غرب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تاریخ اندیشه‌ی سیاسی غرب

در تاریخ اندیشه‌ی سیاسی غرب، با شرحی روشن و پویا از افکار مهم‌ترین اندیشمندان سیاسی غرب مواجه‌ایم. نویسنده به توصیف صرف اندیشه‌ها بسنده نمی‌کند و ناظری بی‌طرف باقی نمی‌ماند، بلکه عملاً با مسائل فکری درگیر می‌شود و در نهایت به شرحی متوازن و درعین‌حال روز‌آمد از اندیشه‌های قدیم و جدید می‌رسد. با توجه به مسائل حاد معاصر، تأکید نویسنده بر طرح مباحث این اندیشمندان اثر را هرچه بیش‌تر روز‌آمد می‌کند. در این میان، آن‌چه بیش‌تر اهمیت دارد، احاطه‌ی مکللند به موضوعات سیاسی و طرح مسائل بنیادی است. از‌این‌رو تاریخ اندیشه‌ی سیاسی غرب می‌تواند مدخلی مناسب برای آشنایی با سیر تحول مبانی و مفاهیم سیاسی غرب باشد. جی. اس. مکللند استاد علوم سیاسی در دانشگاه ناتینگهام و استاد مدعو در دانشگاه‌های ایندیانا و ساکرامنتو است. از دیگر آثار وی می‌توان راست‌گرایی در فرانسه: از دومستر تا مورا و توده: از افلاطون تا کانتی نام برد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تاریخ اندیشه‌ی سیاسی غرب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دیباچه

در این کتاب به شیوه ی قدیمی به تاریخ اندیشه ی سیاسی پرداخته ایم. در این جا متن های برجسته و بزرگ شرح داده شده اند. انتخاب این متن ها یا به دلیل اهمیت شان بوده است یا به دلیل تاثیری که بر جهان یا سایر متن ها داشته اند. من هیچ خط داستانی خاصی را دنبال نکرده ام. البته تلاش کرده ام که هر زمان یک خط داستانی داشته باشم، ولی نوبت به نوبت سراغ هرکدام می روم، قصد نگارش تاریخچه ی اندیشه ی سیاسی به صورتی وارونه و از پایین به سمت بالاست. به عبارتی، به اندازه ی حاکمان روی حکومت شوندگان نیز تمرکز کرده ام. من همواره بر این اندیشه بوده ام که چرا هرگز سرشت مردم تحت حکومت (چه در قالب ازدحام آن ها یا به صورت توده) آن گونه که باید، در نظر گرفته نشده است. نگرش خاص اندیشمند به مواد اولیه حکومت به تاثیرات ناشی از نحوه ی تفکر وی درباره ی آن که چگونه می توان و باید حکومت کرد، گره خورده است. به هرحال، به گمانم، دیگر نمی توان به سادگی به همین شیوه ادامه داد، زیرا نگرش های هر اندیشمندی درباره ی ماده ی اولیه ی انسانی جوامع سیاسی چنان در متن نوشته هایش گم و پنهان است که اغلب برای گشودن رازهایش باید آن را به چهار میخ کشید و همه می دانیم، اسراری که با فشار و زجر آشکار شوند، آشکارا غیرقابل اتکااند.
این کتاب محصول سال ها تدریس در حوزه ای است که معمولاً «نظریه ی سیاسی» خوانده می شود. من به بسیاری افراد مدیونم. ریچارد کینگ، دنیس لاوانک و دیوید ریگان، از روی محبت، فصل های مختلف کتاب را مطالعه و مطالب خوبی را به من گوشزد کرده اند. رابرت مارکوس، مثل همیشه، من را از لطف و محبت های خود بهره مند کرد، دامنه ی هوش و فراست پیتر موریس نیز همواره مایه ی شگفتی و نشاط من بوده است. خانم آپریل گیبون با هوش و بردباری همیشگی اش متن را تایپ کرد. همین طور، در این جا باید از دو نفر از شاگردان سابقم نیز تشکر کنم. یکی آقای لی استیپ تو که در سمیناری، با نوآوری، ایده ی «تانک بورژوایی» را مطرح کرد و با این عمل خود من حیرت زده را به این فکر انداخت که آیا وسایل واقعا سوسیالیستی برای دستیابی به اهداف سوسیالیستی به راستی وجود دارد یا خیر، و دوشیزه الیزابت والترز که در یکی از جلسه های درس نظرم را تغییر داد و من را متوجه کرد که استدلال هایم درباره ی [ نقش] نگاهبانان در کتاب جمهور افلاطون (که به آن بسیار مباهات می کردم) کاملاً پیچیده و غیرضروری است.
در پایان، مایلم دین خود را به تام پائولین ادا کنم. اگر تشویق ها و دلداری های او که طی سالیان متمادی، در جلسه های عصر دوشنبه نسبت به من ابراز می شد، نبود، این کتاب هیچ گاه به رشته ی تحریر در نمی آمد.

جان مکللند
ناتینگهام

بخش نخست: یونانیان

۱.اندیشه ی سیاسی یونان قدیم

زمینه

می گویند یونانیان قدیم مبدع نظریه پردازی در عرصه ی سیاست بوده اند، اما قصد آنان از این نوآوری، بارها و بارها، بد فهمیده شده است. بدون تردید، افلاطون آغازگر تاملی نظام مند درباره ی سیاست نبود. یقینا این طور نبوده که یک روز افلاطون پس از بیدارشدن از خواب، به این فکر افتاده باشد که چیز زیادی از سیاست در دسترس ندارد و آن گاه شروع به نوشتن رساله ی جمهور کرده باشد. همین طور، به نظر نمی رسد که سیاست نخستین موضوعی بوده که باستانیان در باب آن تاملی کرده باشند. کما این که این گونه نبوده که وقتی به سیاست می اندیشیده اند، هیچ چیز دیگری در سر نداشتند. نظرورزی درباره ی خدایان، چگونگی رتق وفتق امور منزل، چیستی محتوای آموزش های اخلاقی سروده های هومری، ماهیت جهان طبیعی، وظایف فردی، محدودیت های مهمان نوازی از دیگران و بسیاری امور دیگر، سابقه ای به مراتب قدیمی تر از نظریه پردازی سیاسی دارند. بدون شک، طول و عرض این فهرست را می توان تقریبا بی حد و حساب گسترش داد. حتی اگر قضیه با حدس و گمان رفع و رجوع شود، شاید باز هم حتی بهتر باشد که چنین کنیم. زیرا آن چه امروز در خصوص طرز تفکر باستانیان می دانیم، تا حدود زیادی، جنبه ی تصادفی دارد و به چگونگی حفظ و دوام دست نوشته های آنان در طول زمان باز می گردد. کاملاً محتمل است، آن چه امروز به ما رسیده، چیزی جز یک رشته قطعه گفتارهای تحریف شده نباشد و این قطعات تصویری گمراه کننده از آن چه در ذهن یونانیان قدیم می گذشته، به ما ارائه دهد. و اما باید پرسید کدام یونانیان؟ برخی یونانیان قدیم، در واقع، قدمت به مراتب بیش تری داشتند (سروده های هومری را احتمالاً پیش از ۸۰۰ ق.م. نیز از بر می خواندند). برخی از این یونانیان در سرزمین های بسیار دور از مرزهای (فعلی) دولت مدرن یونان زندگی می کردند و به طور مثال، در جنوب فرانسه، ایتالیا یا آسیای صغیر یا مصر سکونت داشتند. کسانی که خود را یونانی می نامیدند، حتی در مورد آن چه موجب یونانی بودن شان می گردید، توافق نداشتند. دنیای یونانی مراکز بزرگ خاص خود را داشت. معبد دلفی، به سبب پیش گویی هایش، المپیا و کرینت به سبب این که محل های برگزاری مسابقه های ورزشی بودند، آتن به دلیل ثروت و موقعیت امپراتوریایی آن و نیز به سبب نقشی که در امور مربوط به تعلیم و تربیت ایفا می کرد، و اسپارت به دلیل پیشینه ی طولانی برخی نهادهای آن، جز این مراکز محسوب می شدند. بااین حال، هزاران هزار افرادی که خود را یونانی می دانستند، هیچ گاه در جوار هیچ یک از این مکان ها مقیم نبودند، هرچند درباره ی آن ها چیزهایی شنیده بودند و متوجه تاثیرگذاری شان بودند. کسی نمی داند که همه ی این افراد چه اندیشه هایی در سر داشتند، کما این که در آن زمان نیز چنین آگاهی وجود نداشت.
اگرچه تلاش برای تخلیه ی محتوای فکری یک ذهن نوعا یونانی اقدامی بی فایده است، ولی درعین حال می توان این پرسش مهم را مطرح کرد که ذهن چگونه سازمان یافته است. شناخت سیاهه ی اموری که یونانیان پیش از شروع به اندیشیدن نظام مند درباره ی سیاست در ذهن خود داشتند، می تواند سرنخ هایی برای شناخت نحوه ی عمل ذهن آن ها در اختیار ما قرار دهد. این سیاهه قابل گسترش است، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که بر اساس آن بتوان به این سیاهه به شیوه ای خاص نظم وترتیب داد. باستانیان افرادی عمل گرا بودند. آن ها پیش از طرح پرسشی در خصوص «چرایی» به «چگونگی» امور می پرداختند. به نظر می رسد، در دوره ی پیش از دوره ی کلاسیک تفاوت چندانی میان انواع پرسش های مربوط به «چگونگی» قائل نبودند. از دیدگاه آن ها، این که با یک بیگانه چگونه باید رفتار کرد، یا این که مراسم انجام قربانی برای خدایان باید چگونه انجام شود، یا آیین جنگ چگونه باید باشد، یا این که یک مزرعه چگونه باید اداره شود، پرسش هایی از انواع مختلف جلوه نمی کرد. عادت کرده ایم که پرسش های مربوط به امور اخلاقی را از سنخی متفاوت از پرسش های فنی مربوط به بهترین شیوه ی به انجام رساندن امور بدانیم، و در نتیجه به سادگی دچار این اشتباه می شویم که یونانیان قدیم را مردمانی بسیار ساده اندیش تصور کنیم: دلیل مان این است که آنان نتوانستند تفاوت ها را تشخیص دهند. البته در این مورد کم ترین تردیدی وجود دارد که آنان تفاوت ها را در نظر نداشتند یا دست کم خیلی این تفاوت ها را برجسته نکردند، اما توضیح این که چرا آنان چنین کردند، چندان ساده نیست. اساس عمل گرایی (پراگماتیسم) باستانیان به پیوند نزدیکی بازمی گردد که آنان میان اندیشه و عمل برقرار می کردند. از این دیدگاه، اندیشیدن به هر چیز به معنای اندیشیدن به مناسب ترین یا بهترین شیوه ی انجام آن بود. گویا تقریبا آن ها بر این باور بودند که ارزش ندارد زحمت اندیشیدن را بر خود هموار کنیم، بی آن که گوشه ی چشمی به عمل داشته باشیم. همان طور که هنرمند یونانی هنر را برای خود هنر نمی خواست، اندیشمند یونان قدیم نیز باور نداشت که اندیشیدن برای خود اندیشیدن ارزش داشته باشد. پرسش های مربوط به این که چگونه می توان کاری را به انجام رساند، همواره به طور ضمنی مشتمل بر این پرسش نیز بود که چگونه باید کاری را به انجام رساند؟ و این پرسش که «چگونه باید کاری را انجام داد»، به طور ضمنی، این پیش فرض را در بر دارد که هر آن چه ارزش انجام دارد، ارزش خوب انجام دادن نیز دارد.
اندیشیدن به این که امور را چگونه می توان به نیکی، و بایسته گی، به انجام رساند، باید از جایی آغاز می شد. بخت با باستانیان یار بود و آنان، ایلیاد و اودیسه، سروده های هومری را در اختیار داشتند. اگر این آثار را خوب می خواندند، آن گاه می توانستند تقریبا به هر پرسش قابل تصوری درباره ی نحوه ی عمل انسان در برابر خدایان و نسبت به دیگران پاسخ گویند. حجم نسبتا وسیعی از سروده های مزبور به نحوه ی برخورد خدایان با انسان ها اختصاص داشت. خشم خدایان نسبت به انسان ها یا نسبت به یکدیگر، بارها و بارها، به صورت بروز مصیبت و بلایای طبیعی، رعدوبرق و توفان یا انقلاب جوّی یا وزش بادهای مخالف در دریا ظاهر می شد. از آن جا که زئوس حکمروای خشکی و پوسایدون حکمران اقیانوس ها بود، بخش مهمی از سروده های هومری به توضیح طرز عمل جهان طبیعی اختصاص داشت. در چارچوب این سروده ها، سه جهان طبیعت، انسان ها و خدایان در هماهنگی و هم نوایی نزدیک با یکدیگر به سر می بردند. البته نباید اصطلاح «نظام»(۱) را تا آن حد شرح و بسط داد که بتوان به این نتیجه رسید که یک نظام هومری وجود داشته که بر اساس آن هر آن چه در جهان اتفاق می افتاده تبیین و توجیه می شده و پاسخگوی تقریبا همه پرسش های افراد ذی شعور بوده است. اگرچه دست کم در نظر فلاسفه تصویر هومری از جهان، در مقام یک تبیین کلی از امور جهان، روزبه روز قدر و منزلتش را بیش تر و بیش تر از دست داد و کم تر متقاعدکننده جلوه کرد، اما درعین حال، این تصویر از جهان، هیچ گاه جذابیت خود را به مثابه منشا ضوابط و اصول رفتاری کاملاً از دست نداد. حتی برخی از فلسفه های کلاسیک را بهتر می توان فهمید، اگر بگوییم این فلسفه ها در تلاش احیای یقینیات دنیای هومری، این بار بر اساس آن برهان های عقلانی بوده اند. بنابراین، انسان های عقلانی نیز هم چنان به این امور یقینی وفادار ماندند. آن چه به خصوص فیلسوفان سیاسی را مجاب می کرد که درگیر بازگویی حقایق هومری شوند، چیرگی روح نظم و تناسب بر این سروده ها بود. این نظم هیچ گاه کمال نیافت و به تمامیت خود نرسید، ولی چنین می نماید که در مقابل همه ی فراز و نشیب ها دوام آورد. چنین جهانی همواره در معرض نابسامانی ها قرار داشت، اما اندیشمندان سیاسی همواره، در پس آن، به این نظم همچون آیینه و تصویر خودشان از جهان سیاست می نگریستند و همین، موضوع را در نظرشان جذاب می کرد. به هرحال، اگر به نظمی مقدم و فراتر از بی نظمی و بی ترتیبی امور جاری و روزمره ی شهرها راه نبریم، آن وقت تغییر و تبدیل های مداوم نظم و بی نظمی به آسانی نوعی احساس ناامیدی را چیره خواهد کرد.
سامان دنیای هومری سلسله مراتبی بود و تباری داشت. در بدو امر، خدایان بزرگ حاکمان جهان و جهان زیرین نبودند، بلکه جهان هاویه(۲) بود، یک خلا یا ماده ی فاقد هرگونه شکل. هاویه به پنج فرزند هستی بخشید: اربوس(۳) (تاریکی)، نیکس(۴) (شب)، تارتاروس(۵) (زندانی واقع در زیر خاک یا هادس(۶) همچون فردوس در بالا)، اروس(۷)، گِه(۸) (مادر زمین). گِه با اورانوس(۹) (خدای آسمانی) ازدواج کرد. اورانوس، جز کرونوس(۱۰) و تایتان ها(۱۱)، اغلب فرزندانش را در دل زمین به بند کشید. کرونوس و تایتان ها علیه اورانوس شوریدند و توانستند با استفاده از یک داس او را اخته کنند. کرونوس، به این شرط که هرگز پسری را به دنیا نیاورد، حاکم جهان شد. بدین ترتیب، او هرگاه صاحب پسری می شد، آن را می خورد. اما همسرش رئا(۱۲) با ترفندی زئوس و شاید پسران دیگری را زنده و در امان نگه داشت، به این صورت که به جای زئوس تکه سنگی را آراست و به خورد کرونوس داد. کرونوس این سنگ را بلعید و سپس آن را بالا آورد. سایر پسران علیه کرونوس شورش کردند. زئوس رهبری این شورش را برعهده داشت. مقر کرونوس در کوه ایدا(۱۳) در کرت(۱۴) قرار داشت. زئوس کوه المپ(۱۵) را تصرف کرد و در همان لحظه ی پیروزی کرونوس را کور کرد، چون کشتن خدای فناناپذیر میسر نبود. آن گاه برادران پیروزمند در جنگ، طبق معمول، با یکدیگر وارد نزاع شدند، ولی برای آن که ثمرات پیروزی شان به باد نرود، متصرفات خود را به سه بخش تقسیم کردند. حکومت بر خشکی ها به زئوس، حکومت بر دریا به پوسایدون(۱۶)، و حکومت بر دنیای مردگان به هادس رسید. این تصور وجود داشت که این رویدادها مدت ها پیش از شروع جنگ تروا رخ داده بود و آن خدایانی که نام شان در سروده ها آمده، همان زئوس و یارانش اند که اینک به سرنوشت پهلوانان و اهالی تروا(۱۷) و اخائیه(۱۸) علاقه نشان می دهند و به همین سبب پای آن ها به داستان کشیده شده است. این که نام پهلوان شما در حکایت آمده و مرگش ثبت شده، به این معناست که شما در المپ پشتیبانی دارید که به هنگام جنگ مراقب تان است، اما هرگز نباید از یاد برد که این خدایان حامی، همانند پهلوانانی که از آن ها حمایت می کردند، در وضعیتی برابر قرار نداشتند. هرچه خدایی در المپ والامقام تر می بود، شانس بقای پهلوان مورد حمایت وی افزایش پیدا می کرد و این که حامی پهلوان خود تا چه اندازه مورد لطف و عنایت هرکدام از خدایان قرار می گرفت، اهمیت داشت. خدایان مانند انسان ها با یکدیگر درگیر جنگ می شدند. آن ها پیش از وقوع جنگ تروا، در معرکه ی کشمکش های خانمان سوزی وارد شدند و هرازگاهی به جان یکدیگر می افتادند. زئوس بر همه ی آنان حکومت می کرد، ولی برخی را گرامی تر می داشت. این خدایان مورد عنایت رقیبانی داشتند. به دلیل فناناپذیری، خدایان نمی توانستند به یکدیگر هر نوع آسیبی برسانند، اما هر یک از خدایان المپ همواره قادر بود که با فراهم آوردن وسایل قتل پهلوان مورد علاقه ی خاص رقیبش، به طور نیابتی، ضربه ی مرگ آوری به خدای دیگر وارد آورد. خدایان در سیاست های شان جدّیت داشتند، اما سیاست مزبور برای پهلوانانی که محل نزاع خدایان قرار می گرفتند، مرگبار بود.
این حکایت خدایان در مجموع چندان شادی بخش نبود. آدم خواری، زنای با محارم و پدرکشی هولناک ترین جرایم محسوب می شد، اما به هرحال اموری تصادفی به حساب می آمدند، نه این که به طور مرتب رخ دهند و ما مسلما آن ها را جنایت می دانیم. نامیرا پنداشتن خدایان آن ها را فوق هرنوع قانون قرار نداد، اما درک منشا و ماهیت این قانون مسئله ای خارج از فهم بشری بود. بدون شک، آن چه در آسمان می گذشت، همه شیرین و دلچسب نبود، اما چنین می نماید که همواره با شکل گیری نظم های جدید، نابسامانی های آسمان در آن حل و برطرف می شد و بدین ترتیب سلسله مراتب خدایان اساسا دست نخورده باقی می ماند.
در سروده های هومری سلسله مراتب خدایان در سلسله مراتب انسان ها بازتاب پیدا می کرد. هر انسان، خویشاوند، پهلوان یا جنگجوی عادی، خداوند نگهبانی داشت که ناظر و مراقبش بود. فهرست خدایان به نام ساکنان المپ ختم نمی شد، اما سکنی گزیدن در این کوه مقدّس، اهالی المپ را قادر می ساخت که دورنگرتر باشند و بتوانند بر امور بزرگان در هر کجا، در موطن خود یا در تروا، نظارت داشته باشند. هر شخصی موطنی داشت و به وقت نیاز خدایان محل خود را به یاری می طلبید و در زمان مناسب دِین خود را نسبت به این خدایان ادا می کرد. این ارواح محلّی در جنگل و بیشه ها ساکن بودند، ادامه ی جوشش چشمه ها به دلیل وجود آن هاست یا مایه ی برکت و حاصل خیزی این یا آن زمین اند. به نظر می رسد که در فاصله ای بعید از جنگاوران بی نام ونشان تروا قرار داشتند. بااین حال، هیچ چیز نمی توانست از یاری طلبیدن آن ها از خدایان بزرگی که ناظر بر اعمال شان بودند، جلوگیری کند، اما ساکنان المپ، همانند پادشاهان این جهان، از زیادی درخواست ها به ستوه می آمدند و مانند همین پادشاهان عادت داشتند که تنها به خواسته های بزرگان توجه کنند. اما چه چیزی جنگجویان را در کنار حصارهای شهر تروا بدون غرولند ده سال نگاه داشت؟ مطالب کتاب ایلیاد این نکته را روشن می کند که سقوط تروا به هیچ وجه امری محتوم و از قبل قابل پیش بینی نبود. همین طور، روشن است که سهم شیر غارت ها و چپاول ها نصیب پهلوانان می شد و سزاوار بود که تنها آن ها حق داشته باشند بر سر آن که چه به که برسد بحث و بگومگو کنند. حتی گفته نشده که در وهله ی نخست، وجود کدام تعهدات و وفاداری ها موجب شد که اجتماع نیروهای آخائه ای میسر شود. اگرچه روشن است که این اجتماع نیرو بر مبنای یک اتحاد موقّت و برای مدتی محدود صورت گرفت، به همان اندازه آشکار است که نوعی سلسله مراتب بر بخش بزرگی از این اردو حاکم بود. همین طور، مشخص است که نوعی نظام رتبه بندی پیچیده به لحاظ شان و احترام(۱۹) به رابطه ی جنگجویان با یکدیگر سامان می داده است و از آن جا که این شان و احترام ریشه در مرتبه(۲۰) و قابلیت ها داشت، این امر می توانست مایه ی دردسر شود. کما این که در ابتدای سروده، آگاممنون(۲۱)، بر مبنای حق خویشاوندی، و آشیل(۲۲)، بر پایه ی پیروزی های خود در میدان جنگ، هرکدام مدعی دختری شدند. برای سنجش این دعاوی غیر قابل مقایسه ی رقیب، هیچ مقیاسی وجود نداشت. دعاوی آگاممنون را یک شاه و دعاوی آشیل را بهترین پهلوانان مطرح کرده بودند. هر یک از این دو نقشی را که بر عهده داشتند، ایفا می کردند. آشیل باخت و قهر و دلخوری هایش محشر بود و پیش از آن که اوضاع سروسامان پیدا کند و آشیل به میدان بازگردد، آخائه ای ها از هکتور(۲۳) آدمکش مصیبت ها کشیدند. پاتروکلوس(۲۴) مجبور شد زره آشیل را به تن کند و به جنگ برود. او در جریان نبرد کشته شد. نکته ی قابل ذکر این است، با وجود آن که هر لحظه امکان داشت جنگ به یک فاجعه برای آخائه ای ها تبدیل شود، بااین حال، هیچ زمزمه ی اعتراضی در میان صفوف شان پدید نیامد.
ازاین رو می توان پرسید، چرا آن ها چنین وضعیتی را تحمل کردند؟ اگر این طور فرض کنیم که در این جا شاعر از ما می خواهد که از چشم جنگاوران به امور مربوط به پهلوانان بنگریم، یعنی آن چه را در نظرشان می آمده، در ذهن خود مجسّم کنیم، آن وقت ما به نتیجه ای می رسیم که در حالتی غیر از آن، قضیه جز به صورت دعوایی کودکانه جلوه نخواهد کرد. آگاممنون نقش خود را ایفا کرد و جز این گزینه ی دیگری در اختیار نداشت. در پس پرده دست هیچ بنی بشری در کار نبود. آگاممنون درست همان کاری را انجام داد که هر پادشاهی در چنین مواقعی انجام می دهد. کما این که آشیل نیز همان کاری را انجام داد که هر پهلوانی در چنین مواقعی انجام می داد. جنگجویان حاضر در صحنه شاهد بودند که چگونه آنان به خوبی سهم خود را ادا کردند. در این جا مسئله مشروعیت مطرح است. این که خدایانی با اهمیت بیش تر به سرنوشت پهلوانان مهم تر علاقه نشان می دهند، این احساس را پدید می آورد که میان پهلوانان و جنگجویان عادی فاصله ی چشم گیری وجود دارد. بنابراین، ظاهرا این جنگجویان نباید به فکر حسادت به پهلوانان می افتادند، چه برسد به آن که بخواهند جایگاه آنان را غصب کنند. احساس وجود فاصله با میل شخص به پیروی از عزت نفس خویش سازش داشت. پهلوانان، در میان انسان ها، به مرتبه ای دیگر تعلق داشتند و فکر رقابت و هم چشمی کردن با آن ها تنها از روی نخوت به ذهن می رسید. وقتی سرنوشت پهلوانان در اختیار خودشان قرار ندارد، بلکه نامعلوم و نامشخص است، چنین خواسته ای ناشایست و بیهوده جلوه می کند. در این زمینه میان خدایان، پهلوانان و انسان ها به طور ضمنی توافقی صورت گرفته بود؛ تک تک در آن جا حاضر بودند تا اطمینان حاصل کنند که دیگران نقشی را که خود انتخاب نکرده بودند و همگی از آن خبر داشتند، به انجام می رساندند. به عبارتی، ماجرا را همه از قبل می دانستند. داستانی که در شعر روایت می شد بر اساس این احتمال، و تنها این احتمال که شاید یکی از بازیگران نتواند از عهده ی ایفای نقش خود در داستان برآید، شکل گرفته بود. آشیل باید هکتور را به قتل می رساند و درعین حال، جنگجوـ تماشاگران(۲۵) باید شاهد اندک پیچ وتاب خوردن های هکتور می بودند و از آن مستفیذ می شدند.
این نقش از پیش تعیین شده اندک مجالی برای تدبیر و تمهید باقی می گذاشت، البته این فرصت و مجال در اودیسه، در قیاس با ایلیاد، بیش تر بود. به همین دلیل، اعمال پهلوانان به ندرت محکوم می شد. شاید این به نظر ما کودکانه جلوه کند که آگاممنون و آشیل همچون کودکان لجوجی در زمین بازی رفتار می کنند و مدام می گویند: «من این را می خواهم»، بدون آن که توجه داشته باشند که نزاع شان چه تاثیری بر نتیجه ی جنگ تروا خواهد گذاشت. آن ها هرگز در مورد تمایلات خود تردیدی نداشتند و جنگجوـ تماشاگران نیز آن ها را سرزنش نکردند. آن چه نکوهیده بود، سرباززدن از گام نهادن در مسیر خود از ترس عواقب کار بود. پهلوانان حالتی خدای گونه دارند. در ضمن، تلاش برای جلوگیری کردن از انجام آن چه خدایان در چنته دارند، به نحوی تلاش در جهت مانند خدایان شدن است. انفاس قدسی به پهلوانان می رسید، ولی بین آنان و اهالی المپ می باید مرزی وجود می داشت. به ویژه آن که خدایان، در همراهی شان با انسان ها، به سهولت تغییر موضع می دادند. وقتی خدایان این چنین به جزئیات امور انسانی علاقه و توجه نشان می دادند و نقش عمده ای در آن داشتند، دیگر جدایی دین و زندگی روزمره به سختی امکان پذیر بود. پیش از بیگانه شدن امر قدسی با امور انسانی، دین جزیی از زندگی روزمره محسوب می شد. البته هرگاه فناناپذیران می پذیرفتند که در امور جهان سهیم شوند، آن وقت زندگی در این جهان این چنین بد نمی بود.
خدایان هومری، بر اساس همین اصول سلسله مراتبی جهان طبیعی را کنترل می کردند. زئوس ِ رعدآسا طبعا مهیب ترین پدیده ی طبیعی را در اختیار داشت. آپولون، خدایی با اهمیت کم تر، ولی بااین حال قدرتمند، می توانست عامل بروز طاعون شود، درعین حال، یک خدای محلی می توانست باعث خشکیدن یک رودخانه شود، خدایان کوچک تر منشا بروز حوادث دریایی به مراتب محدودتری بودند، فقط پوسایدن می توانست کل دریا را به خشم آورد. خدایان اعظم می توانستند بزرگان یا خیل عظیمی از مردم را تباه کنند، درحالی که یک روح شریر تنها قادر بود، یک انسان کم اهمیت را به تباهی بکشاند، نه بیش تر. هر خدا، انسان یا رویداد طبیعی در نقشه ی کلی امور، جایگاه خاص خود را داشت و از طریق این طرح واره همه ی امور باید توضیح داده می شد. در نهایت، مرگ عامل تشخیص خدایان از انسان ها بود و یک زندگی انسانی خوب و شریف شامل این موارد بود: این که با درنظر گرفتن منزلت خود و دیگری، آن گونه که شایسته است با هرکسی برخورد کنیم، حرمت خدایان حفظ و ناملایمات را تحمل کنیم، به شیوه ی درخور یک جنگجو یا پهلوان به استقبال مرگ رویم. این امر ضرورتا دستورالعملی برای شادزیستن انسان ها نبود، کمااین که دستورالعملی در جهت ناامیدکردن نیز نبود. دنیای هومری، حد معقولی از خوش شانسی و بخت یاری را در نظر می گرفت و مشتمل بر همه ی امور خواستنی در زندگی انسان ها بود. این دنیا به درد زندگی کردن می خورد.
ارزش های پهلوانی در جوامع پیچیده تر نیز دوام آوردند، زیرا آن ارزش ها به نظم ارتباط پیدا می کردند. این ارزش ها هرچه غیرقابل باورتر جلوه می کردند، بر جذابیت شان افزوده می شد. تفاوت دنیای دولت شهری یونان قدیم با دنیای پادشاهی پهلوانی به اندازه ی تفاوت دنیای متعلق به دموکراسی مدرن با پادشاهی های قرون وسطایی بود. حتی در روزگار هومر، دنیای یونانی به تعداد نسبتا زیادی از جوامع سیاسی گوناگون (به موازات دریای اژه در جوار کرت، جزیره ای با جمعیت غیرقابل محاسبه و دارای ۹۰ شهر) تقسیم می شد. اگر از یک یونانی متعلق به دوره ی کلاسیک درباره ی تعداد دولت شهرها سوال می کردیم، احتمالاً در پاسخ به ما از رقم یک هزار سخن می گفت که این خود بیانگر زیادی شمار این دولت شهرها بود. برخی از این دولت شهرها، مانند آتن، وسعت زیادی داشتند. آتن در اوج شکوفایی خود ۰۰۰, ۴۰۰ تن سکنه داشت؛ درحالی که جمعیت شهرهای دیگر به صدها تن بالغ می شد. گستردگی تعداد نظام های سیاسی این مردمان گیج کننده بود. ارسطو لازم دانست آن ها را در چارچوب ۱۵۸ قانون اساسی سیاسی متفاوت توصیف کند که از میان آن ها تنها قانون اساسی آتن به جای مانده است. پر بی راه نیست اگر بگوییم همه ی این ۱۵۸ قانون اساسی ارزش توصیف کردن داشتند، چون با یکدیگر کاملاً متفاوت بودند. همین که شخص در یونان قدیم به سفر می رفت، فرصت مقایسه ی حکومت ها را به دست می آورد. به تنوع رژیم های سیاسی، باید گرایش آن رژیم ها به تغییر را نیز افزود. قدما با تقسیم انواع رژیم ها به سه دسته ی بزرگ، کوشیدند نوعی نظم فکری را بر این دنیای حیرت انگیز سیاسی تحمیل کنند. این تقسیم بندی بر اساس این که حکومت را یک تن، تعدادی اندک یا تعداد بسیاری از افراد اداره می کرد، شکل گرفت. اما پهنا و لغزندگی مقوله های آن نشان می دهد که این مقوله ها به گونه ای طراحی شده اند که همه انواع موارد را پوشش دهند. درنهایت، ارسطو ترجیح داد که برای طبقه بندی دولت ها، به نحوی کاملاً قابل درک، به روی طیف اندک / بسیاری متمرکز شود. طبقه بندی که می تواند، به طور تقریبی، راهنمایی برای عمل سیاسی در دنیای معاصر قرار گیرد. این موضوع، درعین حال، به تفکیک دیرینه بین هواداران الیگارشی و دموکرات در شهرهای یونانی اشاره داشت.
باستانیان درباره ی ماهیت طبقاتی سیاست صراحت کلام داشتند. الیگارشی را توطئه ی اغنیا برای چاپیدن فقرا، دموکراسی را توطئه ی فقرا برای چاپیدن اغنیا می دانستند. گفتارها درباره ی قدرت به اندازه ی گفتارها درباره ی طبقه صریح و بی پرده بود. از قدرت معمولاً برای پیش بردن منافع فردی یا گروهی استفاده می شد. یونانیان انتظار داشتند که از سیاست چیزی نصیب شان شود. نوع تصدّی قدرت در آن زمان با نوع آن در حکومت های مدرن یکسان نبود. در حکومت های مدرن برای به عهده گرفتن یک مقام نباید کار زیادی انجام داد. وجود دو دستگی در شهر حکومت کردن در یونان را بسیار دشوار می کرد. در مورد این که در آینده نیز وضعیت سابق ادامه پیدا کند، هیچ اطمینانی وجود نداشت. علت حکومت ناپذیری دولت شهر را تا حدودی بر این اساس می توان توضیح داد که ابزار و وسایل زیادی برای حکومت کردن وجود نداشت. شکوفایی اقتصادی در سطح بسیار پایینی قرار داشت. به عبارت دیگر، از مازاد به ندرت موجود در بخش کشاورزی و تجارت در شهرها، چیز زیادی در امور مربوط به حکومت صرف نمی شد. اقدام چندانی در جهت حرفه ای کردن عملکردهای مربوط به جنگ و حکومت صورت نمی گرفت. به همین دلیل، نوع سیاست ورزی(۲۶) در شهرهای یونانی، در قیاس با حکومت های خودکامه در نواحی متمدن در شرق یا امپراتوری هایی که بعدها در غرب جانشین دولت شهر شد، به نظر ناشیانه و غیرحرفه ای می آمد. اداره امور در این شهرها، تا حدود زیادی، حالت خودـ گردان(۲۷) و خودـ نظارتی(۲۸) داشت، در نتیجه، مشروعیت از اهمیت اساسی برخوردار بود. باید این توانایی در شهروندان شکل می گرفت که احساس کنند ملزم به فرمان برداری از قانون اند، از حاکمان خود حرف شنوی دارند و به هنگام جنگ در دفاع از شهرشان می کوشند. قدرت دارای مشروعیت به بهایی نازل به دست می آید و لازم نیست که پشت سر آن تهدیدهای پرهزینه ی زور و اجبار رسمی قرار داشته باشد. هرودوت در مقابل انجام خدمت سربازی به صورت داوطلبانه در یونان، از وضعیتی سخن می گوید که در آن سربازان پادشاه بزرگ به زور شلاق به میدان جنگ آورده می شوند.
قدرت دارای مشروعیت و اجبار یکسان نیست. برای اجبار صرفا محدودیت های طبیعی وجود دارد، درحالی که قدرت مشروع دارای محدودیت های شکلی(۲۹) است. یونانیان از روزگار بسیار قدیم اندیشه ی «قانون»(۳۰) را در سر داشتند و آن را در تقابل با «خودبینی قدرت»(۳۱) مطرح می کردند. وجود خودبینی قدرت را برخاسته از وجود عدم اطمینان و بی ثباتی(۳۲) مزمن در شهرها می دانستند. از نظر آن ها، تملک قدرت علت و باعث و بانی بروز بی ثباتی شخصیتی بود و این بی ثباتی شخصیتی با عدم اطمینان و بی ثباتی مزمن در شهرها همراه و متفق می شد و همین امر موجب می گردید که نتوان بروز رفتارهایی از روی خودبینی را از قبل پیش بینی کرد. در دنیای هومری، افراد به عواقب نگران کننده ی خشم پادشاهان خو گرفته بودند، همان طور که به آثار ناشی از خشم خدایان عادت داشتند. قانونی که از دل سروده های هومری استنباط می شد، یک قانون نانوشته بود. آن جا قانون هم زمان به معنای یک قانون اخلاقی (چه بسا با منشا الاهه ای)، مجموعه ای از رسوم نیاکان و شامل یک رشته انتظارات بود در خصوص این که با هر طایفه ی بشری باید چگونه رفتار کرد. قانون نانوشته برای رفتار بزرگان محدودیت هایی را درنظر گرفت، اما روشن است احتمال این که بزرگان این توقعات را نادیده بگیرند، وجود داشت. به علاوه، مشخص است که بخش های این نانوشته همه با یکدیگر سازگار نبود. آگاممنون در ابتدای ایلیاد به ادامه ی آشوبگری هایش اصرار دارد، درحالی که آخائیه ای ها با غریو و فریاد اعلام کرده بودند که او باید دختر را به نزد پدرش بازگرداند، و درعین حال آپولون از او خواسته بود که از آن دختر صرف نظر کند. این عمل از روی خودبینی صورت گرفته است، اما پیش از این اشاره شد که به چه دلیل این عمل آگاممنون تعجب آور نیست. ارتکاب اعمالی از این نوع از پادشاهان دور از انتظار نبود. اگرچه اعمال آگاممنون کاملاً پذیرفتنی نبود، ولی درعین حال می توان آن را به خوبی در چارچوبی که وجود داشت، قرار داد. آخائیه ای ها آن را به مثابه بخشی از [ واقعیت ]جهان و جزئی از مشکلات آن پذیرفتند؛ هرچند برخی کم تر از این وضع راضی بودند. همین طور، روشن است که قانون نانوشته از افراد از صنوف مختلف به یک اندازه متوقع نبود و گروه کوچکی از برگزیدگان می توانستند آشوب به راه بیاندازند. دراین میان، آن چه بدان اشاره نمی شده، همانا تلقی از قانون بود که برطبق آن افراد شرور و آشوبگر باید پاسخگو باشند یا تلقی از قانون که «در مورد همه یکسان»(۳۳) قابل اعمال است.
همین که به دلیل وجود قانون انبوهی از مردم توانستند، بدون ترس دائمی از مخاطرات ناشی از زورگویی، در کنار هم زندگی کنند، امکان وجود شهر پدید آمد. نخستین پهلوانان دولت شهر همانا قانون گذاران شهر نیز بودند و چندوچون مناسباتی را که باید بین انسان ها برقرار باشد، مشخص کردند. امروزه بخشی از آن قانون را «قانون اساسی» می نامیم، زیرا به ترتیبات مربوط به چگونگی تصدّی مقام های اداری می پرداخت. بخش دیگر آن قانون به چگونگی نظارت بر انجام آیین ها و تشریفات مذهبی مربوط می شد و بخش دیگر همان قانون عادی مملکت بود. اندیشه ی «برابری در مقابل قانون» هنوز شکل نگرفته بود، زیرا در قوانین اغلب شهرها، بر مبنای درجه ی ثروت، حق و تکلیف سیاسی به صورت های گوناگونی شرح داده شده بود. اگر برابری قابل تصور بود، تنها در میان برابرها وجود داشت. هدف کم وبیش این بود که همه (حتی در مواردی بردگان) به قانون دسترسی داشته باشند و قانون نیز به هرکسی دسترسی پیدا کند. در هیچ یک از شهرهای یونان یک نظام دادرسی عمومی وجود نداشت. هر شخصی به تنهایی دیگران را تحت پیگرد قرار می داد. نزدیک ترین حالت به برابری در مقابل قانون وقتی حاصل می شد که تصریح شود، هیچ کس از پیگرد قانونی در امان نیست و شان فرد در نظر عامه هیچ گاه آن قدر تنزل پیدا نمی کرد که قانون از او در مقابل همشهریان خود حمایت نکند. به گفته ی سولون(۳۴)، در نیکوترین شهرها هر شهروند، بدون آن که نیاز باشد، آسیبی به خود وی وارد آید، می تواند از کسانی که به دیگران آسیب رسانده اند، دادخواهی کند. البته در این جا «همشهریان» یک واژه ی کلیدی محسوب می شود. در بسیاری از شهرها بخش اعظم اهالی، و در مواردی اکثر آنان، اصلاً شهروند به شمار نمی آمدند. برده ها، بیگانگان(۳۵) و زنان نوعا خارج از دایره ی حقوق سیاسی قرار می گرفتند و از آن مستثنی بودند. تنها با وجود این حقوق سیاسی، شهروندی به صورت یک امتیاز درمی آمد. امتیازی که به راستی ارزش دفاع داشت. قانون دولت شهر بیش تر جنبه ی تسهیل کننده داشت، تا این که نظامی از مقررات باشد. حتی در مناطقی که قانون در آن جا، از دیدگاه یک خارجی، سرکوبگرانه می نمود، مثلاً اسپارت، باز هم قانون چیزی فراتر از تسلیم بزدلانه به حکم خودکامه ای شرقی بود. فرض بر این بود که دولت شهر فرصت برخورداری از یک زندگی خوب را به شهروندانش می دهد. این که فرد دچار دردسر احضار به دادگاه نمی شد، او را به یک شهروند خوب تبدیل نمی کرد، کما این که احضارنشدن به دادگاه نظامی نیز او را یک سرباز خوب نمی کرد. این توقع از شهروندان وجود داشت که مراقب رفتار یکدیگر باشند و آن قدر فضیلت مدنی داشته باشند که اگر قضیه از حالت عادی خارج و شکل غیرقانونی پیدا کند، به محکمه بروند. اما زندگی خوب صرفا دوری جستن از خرده گیری و محکوم کردن همسایگان شخص نبود، بلکه به معنای عمل به فضیلت های بسیار ارجمند منطبق با ارزش های عمومی شهر و رعایت سفت وسخت آن بود. یونانیان رقابت آزاد در چارچوب قانون را اصلی مربوط به بازار نمی دانستند، بلکه آن را یک اصل اخلاقی می دیدند. قانون، جز در موارد معدودی مانند اسپارت، عموما جنبه ی سلبی داشت. قانون برخی شیوه های پیش دستی کردن نسبت به دیگر شهروندان را منع می کرد. از جمله ی این موارد، قتل، همسرربایی، یا کلاهبرداری در معاملات بود. معمولاً قانون در مورد رعایت امور مذهبی بسیار سخت گیری می کرد، زیرا بی توجهی به خدایان را همواره بدیمن می دانستند. اما فراتر از آن، انتظار داشتند که افراد در به اصطلاح امور خیر از یکدیگر سبقت بگیرند: از جمله ی این خیرها ثروت، قدرت بدنی، حکمت، شجاعت، کنترل نفس، عدالت و نیک نامی بود.
مشکل دولت شهر، دشواری سازش دادن رجزخوانی های اشخاص خودستا با نیاز بدیهی به اعتدال و میانه روی بود تا بدین ترتیب زندگی آسوده ی افراد در کنار یکدیگر در دولت شهر میسر شود. این که همه ی مراجع اخلاقی از معبد دلفی تا پایین ترین سطوح دعوت به میانه روی می کردند، بیانگر آن است که بودند کسانی که نمی خواستند امور نیمه تمام و انجام نشده باقی بماند. ازاین رو، اگر اصول اخلاقی مطرح در موعظه ی مسیح در کوه را ملاک قرار دهیم، آن وقت یونانیان در نظرمان گاه چندان خوب جلوه نخواهند کرد، برای کسانی که در چارچوب یک سنت اخلاقی رشد کرده اند که در آن فقر، فروتنی، بی آلایشی و نیک نفسی همه جز فضیلت ها بود، این که یونانی های قدیم مرتب از اشرافیت، اصیل زادگی، توانگری و دستاوردهای مفید برای کشورشان دم می زدند، نخوت آمیز و هوچی گری جلوه می کرد. البته در مقابل باید گفت یونانی ها افرادی عوام فریب نبودند. آن ها جز آن دسته از افراد در ظاهر ستایشگر فقر، ولی در باطن ستایشگر مکنت و آنانی که در انظار عمومی درباره ی محسنات جایگاه و مقام گوشه نشینی و گمنامی سخن بگویند، ولی در خلوت نسبت به شهرت اشتیاق نشان دهند، نبودند. آن چه خیر می نامیدند، همان خیر بود. فیلسوفان وظیفه شان این بود که نشان دهند چگونه می توان این چیزها را، بدون آن که مایه ی آشوب در شهر شود، دنبال کرد و اصلاً نخواستند این طور جلوه دهند که خیر آن ها امری موهوم و پنداری است. بعدها افلاطون کوشید تا نشان دهد اغلب اموری که نیک می دانستند، واقعا نیک نبود. بعدتر رواقیون، کلبیون و مسیحیان نیز چنین کردند، هرچند دیگر روزگار دولت شهر سپری شده بود.
میانه روی به خوی و خصلت افراد وابسته است، زیرا یونانیان در ظاهر هر چقدر هم سخت گیری نشان می دادند، باز هم متوجه بودند که قانون دولت شهر ساخته ای بشری است و هر ساخته ی بشر قابل تغییر و تبدیل است. قانون همواره قانون یک رژیم است. رژیم ها یک شبه تغییر می کنند و یک دموکرات یا عضوی از نظام الیگارشی که از وضعیت به وجود آمده، احساس نارضایتی می کرد، با تلاش برای رفتن به دولت شهری با وضعیت مطلوب تر، همواره می توانست به رژیمی مناسب حال خود دست پیدا کند. وقتی از [ حربه ی ]تبعید به مثابه وسیله ای برای مجازات یک مخالف سیاسی استفاده می شد، بدان معنا بود که مخالف سیاسی به شهری فرستاده شده است که عقاید سیاسی وی در آن جا می تواند برای شما و برای خودش کم تر مایه ی دردسر باشد. هواداران الیگارشی را به شهر تب(۳۶) و دموکرات ها را به آتن تبعید می کردند. هر مجموعه ای از ترتیبات سیاسی در مقابل این پرسش که چه کسی موسس آن است، ضربه پذیر است؛ به ویژه وقتی ترتیبات سیاسی مزبور کهنه و منسوخ شده باشند. در جوامعی که در آن ها تاریخ نگاری معنایی جز نگارش تاریخ معاصر ندارد یا عبارت از زیاده گویی های حماسی شاعرانی است که اکنون گفته های آن ها جالب و عجیب وغریب جلوه می کند، در چنین جوامعی سپری شدن یک یا دو نسل باعث کهنگی می شود. هر قانون اساسی محصول فکر یک تن یا گروهی از افراد است. اینان اشخاصی شناخته شده اند و همواره می توان آنان را به پیروی از تعصبات طبقاتی متهم کرد. به طور قطع و یقین، خوردن اَنگ تعصبات طبقاتی موجب می شود، این اندیشه که قدمت و کهنگی دلیل ماندگاری آن قانون اساسی بوده، زایل شود. امکان دارد فردی بگوید، آن چه نیاکانش پدید آورده اند برای وی نیکوست؛ اما این اندیشه که آن چه نیاکان شخص دیگری برای من فراهم آورده اند، به اندازه ی کافی برای من نیکوست، به نظر مسخره می آید. گفتن این که اکنون من باید به قانون اساسی وفادار باشم که در گذشته به دست کسانی تدوین شده که وجودشان هیچ منفعتی برایم ندارد و بازماندگان آن دشمنان سیاسی من محسوب می شوند، به نظر خنده دار می آید. یونانی ها به خوبی فهمیده بودند که یکی از راه های غلبه بر مسئله ی خدشه دارشدن قانون اساسی، به سبب کهنگی و سوی گیری های سیاسی اش، آن است که وانمود کنیم آن قانون اساسی در اصل بسیار قدیمی است. در این حالت خاستگاه های یک قانون اساسی چنان رمزآلود می شود که گویی اصلاً هیچ خاستگاهی ندارد. راه رسیدن به این مقصود، توسل به این ترفند ساده است که قانون اساسی را محصول ذهنی فناناپذیر فرض کنیم تا از این طریق، قانون اساسی فناناپذیر شود. البته صرفا خدایان، یا در وهله ی بعد، انسان های والای خدای گونه چنین اذهانی دارند. شهرهایی با قانون اساسی قدیمی، مایل اند برای خود بنیان گذاران افسانه ای بتراشند. وقتی آن ها مستعمراتی را بنا می نهادند، کما این که بسیاری چنین کردند، برای استعمارگران همواره آسان تر بود که قانون اساسی مادرـ شهر را اخذ کنند تا بتوانند با اتکای به خاستگاه های افسانه ای، به موجودیت خود ادامه دهند و از طرح پرسش های آزاردهنده ای مانند این که چرا قانون اساسی شهر جدید باید رونوشت قانون اساسی شهر قدیم باشد، اجتناب کنند. دولت شهرها قانون اساسی جدید و اصلاح شده را اخذ می کردند و فیلسوفان نیز درگیر ارائه ی قانون اساسی آرمانی بودند. آن ها مجذوب این کار بودند، چون آن را امری الهی می دانستند.
به سادگی می توان محدودیت هایی را که یک دولت شهر به سامان و قانونمند، فرضا برای کنترل گرایش ناجور آدمی به حرص و جاه طلبی درنظر می گیرد، با دیدگاه هایی که درباره محدوده ها و محدودیت های قانون اساسی وجود دارد، اشتباه گرفت. این محدودیت های مربوط به قانون اساسی، از قرن هجدهم میلادی به بعد، به سنت های مشروطه خواهی لیبرال در اروپای غربی و امریکا شکل داده است. برای رهاشدن از این خلط بحث، باید گفت، نظریه ی مدرن قانون اساسی تا حدودی بر قرائت خاصی از اندیشه و عمل قانون اساسی قدیم استوار بود. مونتسکیو و بنیان گذاران امریکا و مولفان قانون اساسی آن کشور مبانی کنترل و موازنه(۳۷)، تفکیک قوا و حاکمیت محدود را در دنیای قدیم یافتند. آن ها به این مهم دست پیدا کردند، چون در وهله ی نخست در پی یافتن چنین چیزی بودند. آن ها چه چیز را بد فهمیده بودند؟ آن ها، بدون تردید، نهادهای سیاسی و شیوه ی عملی را که به نظر می رسد حاکمیت را محدود کرد، بنیان نهادند، اما دیدگاه شان در این مورد که مردمان قدیم اندیشه ی روشنی درباره حاکمیت داشتند، کاملاً اشتباه بود. مونتسکیو و پدران بنیان گذار ایالات متحده به کشورها و فرهنگ های سیاسی ای تعلق داشتند که در آن جا تصور دولت بدون درنظر گرفتن حاکمیت، به مثابه ویژگی اصلی دولت، اصلاً غیرممکن بود. ادعا می شد که همه ی دولت های مدرن دارای حاکمیت است، تحت لوای آن قانون گذاری می شود و با سایر دولت های دارای حاکمیت رابطه وجود دارد. طبیعی است وقتی مشروطه خواهان در قرن هجدهم میلادی به وضعیت شهرهای مستقل دنیای یونانی توجه کردند، توانستند موضوع اعمال حاکمیت آزاد و مستقل، دو صفت بارز حکومت در آن روزگار، را در این شهرها مشاهده کنند. ضمنا وقتی در قرن هجدهم میلادی لیبرال ها جهان قدیم را بررسی می کردند، این نکته را از یاد می بردند که تنها در صورتی می توانیم درباره ی حاکمیت به طور دقیق بیندیشیم که ابتدا درباره ی محدودیت های حاکمیت تامل کرده باشیم. هیچ کدام از دولت های مدرن، حتی فرانسه در عصر لویی چهاردهم، یا روسیه ی دوره ی استالین هرگز مدعی حاکمیت نامحدود و مطلق بر جسم و جان اعضای خود نبودند. البته لیبرال ها در هر دو مورد بر این باور بودند که حاکمیت های مورد ادعا در واقع بیش از حد بزرگ است. ادعای لیبرالی در خصوص محدودبودن حاکمیت دولت، کلاً بر این مبنا قرار دارد که دولت صرفا یکی از بسیار کالبدهای حاکمیت را تشکیل می دهد. همین طور، همه ی افراد و گروه ها به یک اندازه می توانند ادعای مشروعی درباره ی حاکمیت داشته باشند. بنابراین، حاکمیت دولت مجبور به مذاکره بر سر یک مصالحه ی موقت(۳۸) با حاکمیت های مشروع افراد یا گروه های سازنده ی هیئت شهروندی است. مفاد پیمان(۳۹)، مورد توافق احزاب، افراد، گروه های رقیب و دولت قرار می گیرد و بر پایه ی آن قانون اساسی تدوین می شود که به نحوی عاقلانه قدرت همه ی طرف ها را محدود می کند. یکی از روش هایی که بر مبنای آن قانون اساسی لیبرال می تواند به این مهم دست پیدا کند، همانا تعیین حد و مرزی برای حاکمیت است. تعیین این حدود و ثغور برای حاکمیت نیز شکل رویه ای دارد و عمل قانون گذاری را پیچیده می کند. شکل دیگر آن که نوعا «مبتنی بر قانون اساسی» است، برخی حیطه ها را برای اعمال حق فردی و مستقل در آزادی انتخاب درنظر می گیرد. البته در پس هر مذاکره ای نوعی ترس از قدرت حاکمه نیز وجود دارد؛ افراد و گروه ها از حاکمیت دولت واهمه دارند، همین طور دولت نیز نگران قدرت بی حدوحصر شخص حاکم یا حاکمیت نامحدود گروه هاست. بدین ترتیب، تمایز میان امر خصوصی و امر عمومی پدید می آید و این دو از یکدیگر فاصله می گیرند. از طریق ارائه ی نظریه ای درباره ی حاکمیت محدود و با تدوین قانون اساسی که در چارچوب آن حاکمیت محدود شده باشد، می توان پیوندی برقرار کرد و این دو را به سازش رساند.
یونانیان قدیم چنین طرز تلقی ای از حاکمیت نداشتند. زیرا به تمایز امر خصوصی و عمومی، به معنای مورد نظر ما، قائل نبودند. از دیدگاه آن ها، دولت شهر که مبتنی بر قانون بود، قبل از هر چیز به این دلیل طراحی شده بود که به گسترده ترین شکل ممکن، خوی و خصلت های اعضای خود را کنترل کند و درباره ی آن نظر دهد. دل مشغولی همیشگی دولت شهر این بود، شهروندان باید چگونه بشری باشند. به سختی می توان در دولت شهر چیزی را پنهان نگاه داشت و یونانی ها هیچ درکی از مفهوم انسان معقول، قانون گرای کناره جوی که می تواند الگویی برای دیگران قرار گیرد، نداشتند. درست برخلاف آن، در تجربه سیاسی یونانیان، به ویژه آتنی ها، به روی دولت شهر به مثابه عمل جمعی تاکید می شد. دولت شهر یا به «ما» تعلق داشت یا اصلاً دیگر دولت شهر نمی بود، طبق یکی از قوانین قدیمی که آن را به سولون نسبت داده اند، حتی بی طرف ماندن در جریان جنگ داخلی نیز عملی غیرقانونی محسوب می شد. نمی توان در خانه ماند تا دیگران درباره ی سرنوشت حکومت تصمیم بگیرند. مماشات معنایی ندارد. شما یا له یا علیه اید. هیچ راه میانه ای بین این دو وجود ندارد. دولت شهر به اعضای خود فرصت می داد تا به جایی برسند. به همین دلیل، در مورد سرنوشت افراد به ندرت بی تفاوتی عمومی وجود داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریخ اندیشه‌ی سیاسی غرب

قیمت به شدت غیرمنطقیه!
در 8 ماه پیش توسط گرشاسب گ.
جالبه که جلد یک رو واسه تخفیف گذاشتین ولی جلد دوم رو نه!
در 6 ماه پیش توسط امین آشنا