فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آیلین
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب آیلین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آیلین

صدای ساز و نقاره هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. نمی‌دانستم درست است یا نه؟ ولی آرام‌آرام قدم به کوچه گذاشتم و تنها گوشه‌ای ایستادم. عروس را می‌آوردند.
سهراب گفته بود عروسی‌شان دیدنی است. آداب مخصوصی دارد. این اولین باری بود که چنین مراسمی می‌دیدم.
خواستگاری، بله برون، بند اندازون، حنا بندون، جهاز برون، عروسی، و لابد فردا هم پاتختی و بعد هم مراسم‌های دیگر. پدر و برادر عروس او را همراهی می‌کردند. سهراب روی پشت‌بام منتظر ایستاده بود.
مانند غریبه‌ای که حتی به عروسی دعوت نشده باشد، به مراسمشان نگاه می‌کردم. زن‌ها از کنارم می‌گذشتند و بعضی زیرچشمی براندازم می‌کردند و بعضی هم چشم در چشمم می‌دوختند و با نگاهشان گویی برایم دل می‌سوزاندند. از من دور می‌شدند، اما نگاهشان را از من نمی‌گرفتند و باهم پچپچه می‌کردند. همه مرا می‌شناختند. مرا؛ عروس دهکده را.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آیلین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

نیم کیلو نگار

خاک را رویش می ریزم. کم است. پاهایش را جمع کرده و یکی از زانو هایش بیرون مانده است. نگاهش می کنم. جز چشم هایش که بسته اند، هیچ علامتی از مرده ندارد. هر چه می توانم از خاک های اطراف برمی دارم و رویش می ریزم. کافی نیست. کسی نیست کمک کند. باید همه پایش را بپوشانم. مادر نمی دانم از کجا پیدا می شود. کیسه ای خاک در دست دارد که به طرف من می گیرد.
«بگیر.»
می گویم: «کاش بیشتر بود.»
می گوید: «نیم کیلوس. نیم کیلو نگار.»
«نگار؟ نیم کیلو؟»
دستم را کنار می کشم، ولی دوباره دراز می کنم و آن را می گیرم. خاک سرد است. سرد ِسرد. می پاشم روی پا های زن. یادم می آید مادر مرده بود. چه طور آمده این جا. به طرفش برمی گردم. نمی دانم چرا ناراحت است. چیزهایی می گوید که مفهوم نیست. جوابش را نمی دهم. باز می گوید و باز جوابش را نمی دهم. با تاسف سرش را تکان تکان می دهد و می رود. خاک روی زن را می گیرد و بالا می آید. مثل سنگ قبری که با زمین فاصله دارد. رویش نقشی ظاهر می شود. نقشی که کم کم از هم باز می شود و شکاف برمی دارد. نمی توانم با یک نگاه آن را تشخیص بدهم. باید بروم. نمی خواهم این جا بمانم. کم کم از مزار دور می شوم، ولی هنوز از گورستان خارج نشده، همان زن را می بینم. همان که دفنش کرده ام. او خود مشغول تدفین دو نوزاد با هم در یک گور است. صدایم می کند. به طرفش می روم. یکی از نوزاد ها را که زنده است، به من می دهد و می گوید: «نگه دار.»
نوزاد را می گیرم. زن نگاهش را از من می گیرد و دوباره به خاک می دهد. می گوید: «باید هر دو راکنار هم دفن کنم.»
نوزاد را که نگاه می کنم، می بینم شبیه خودم است. نوزاد دیگر که کوچک تر است، شبیه خودش. هر دو قنداقی هستند و تندتند نفس می کشند. نوزادی را که شبیه خودش است، در قبر جا می دهد. می گوید: «نیم کیلو هم نشده.»
نوزاد دیگر را از من می گیرد. به زن نگاه می کنم. نمی دانم چرا خودش را دفن کرده ام. آن هم با آن همه زحمت. نمی دانم چرا دارد نوزاد ها را دفن می کند. نمی دانم چه طور از زیر خاک بیرون آمد و این دو نوزاد را از کجا آورده است. بیشتر نگاهش می کنم. کم کم می شناسمش. نگار است - خواهرم- صدایم می کند. نزدیکم می شود. باز صدایم می کند. یک بار، دوبار، سه بار. می گویم: «بله. بله. بله.»
بیدار می شوم. روبرویم ایستاده. می گوید: «بیدار شو. چه وقت خوابه؟»
چشم هایم را می بندم و دوباره باز می کنم. بله خودش است. نگار روی صندلی کنار تختم می نشیند. بوی عطرش تمام فضا را پر کرده. چشم و ابروی قشنگش را دوست دارم و نگاه مهربانش را. دست هایش را روی برآمدگی شکمش گذاشته. می خواهم بنشینم، نمی دانم اوست یا کسی دیگر که می گوید: «فقط چند ثانیه.»
لیوانی آب پرتقال به دستم می دهد و می گوید: «بخور.»
آب پرتقال را می گیرم. اما هنوز نگاهم روی نگار جا مانده. انگارکه به هر کجا نگاه می کنم، او را می بینم. حتی توی لیوان. نگار نمی دانم چرا ناگهان غش می کند و روی همان صندلی دست و پا می زند. هرچه صدا می کنم کسی نمی آید. آب میوه از دستم می افتد و تمام لباسم را خیس می کند. نگار همچنان دست و پا می زند.کف بر لب می آورد، سُر می خورد و می افتد روی زمین. از تخت پائین می آیم که بلندش کنم، ولی می بینم روی صندلی نشسته و می خندد. بر می گردم روی تخت. می پرسم: «حالت خوبه؟»
دهان که باز می کند چیزی بگوید، صدا در دهانش حجم می شود. حجمی که همه جا را پر می کند. سرم گیج می رود. نمی دانم حال من بد است یا حال او. ولی من که خوب بودم. فقط، فقط... به شکمم نگاه می کنم. نه هنوز خوب هستم. سربلند می کنم. چشمم سیاهی می رود. او را می بینم و نمی بینم. در همین حال نگاهم روی صورتش انگار از پشت مه باقی می ماند. نگارمثل موم آب می شود و کم کم فرو می ریزد. اول دهانش کج می شود و گوشه لبش می ریزد. بعد نیمی از صورتش، و بعد همه اش روی زمین پهن می شود. صدایش اما گنگ وآرام در اتاق می پیچد که با دوری کُند چیزی می گوید. هر چه سعی می کنم، متوجه حرف هایش نمی شوم. روی زمین خمیری از چهره اش نقش می بندد. چهره ای با دهان باز، که باز و بسته می شود و حرف می زند. دهانی که بزرگ می شود. بزرگ و بزرگ تر و بعد کوچک. از من می خواهد تنهایش نگذارم. نمی گذارم. نمی گذارم. خودش می داند.
صدایی می پرسد چرا خیس شده؟ کسی جواب می دهد. دکتر را خبر کن. دستی پیشانی ام را لمس می کند.
«داغه.»
لباسم را بالا می زنند و شکمم را لمس می کنند.
«تب داره. شدید.»
چشم هایم را باز می کنم. خودم را جمع می کنم.
«چطوری؟»
این را زنی سپیدپوش می گوید. پرستار پرده را کنار می زند و پنجره را باز می کند. بوی عطر نگار بیرون می رود. می خواهم نگاهش دارم. بلند می شوم. اما پرستار می گوید: «چه کار می کنی؟»
زن سفیدپوش دکتر است. می گوید: «بخواب. داشتی سِرمتو می کندی.»
مثل نگار به من نگاه می کند. می گویم: «نگار...»
«نگار رفته. تو که می دونی دخترم.»
«نگار رفته؟ منم می رم.»
از جا می پرم. سِرُمم کنده می شود. خون از دستم سرازیر می شود. دکتر پرونده را که برداشته بود تا چیزی در آن بنویسد، به کناری پرت می کند و مرا می گیرد.
«کجا می ری با این حال؟»
نگاهش می کنم.
«دخترم باید کم کم قبول کنی که اون دیگه نیست.»
یعنی نگار نیست؟ دکتر می گوید: «می دونم خیلی دوسش داشتی.»
پرستار جلو می آید. هوای سرنگ را خالی می کند و لباسم را بالا می زند. می گوید: «اگه همکاری نکنی، مجبور می شم به اصغر آقا بگم دست و پاهاتو به تخت ببنده.»
زهر ی تلخ، با بی رحمی بدنم را نیش می زند و هم زمان با آن داغی مایع سرنگ مثل دفعه قبل وارد بدنم می شود. می گویم: «ببنده؟ اصغر آقا؟»
صدایی از دورها می گوید: «آره. نگهبان بیمارستان.»
«بیمارستان؟»
اسم بیمارستان و رفتن نگار با هم آتشی به جانم می اندازد که از درون می سوزاندم. از تخت کنده می شوم و به طرف در می روم.
«کجاس؟»
«کی؟ کی کجاس؟»
«نگار.»
هراسان از اطاق بیرون می روم. دکتر و پرستار صدایم می کنند و پشت سرم می آیند. روبرویم ایستگاه پرستاری است که یک دکتر و چند پرستار با هم به گفتگو مشغولند. مرا که می بینند، به طرفم می آیند و دست هایشان را باز می کنند. انگار می خواهند جلوی مرغی را که در حال فرار است بگیرند. دهانشان را باز می کنند و چیزی شاید مثل کیش، کیش، نه. ج آ، جا، می گویند. نه. می گویند: «کُ جا؟ کُجا؟ بگیریدِش.»
کسی گوشی تلفن را برمی دارد و با صدایی کش دار می گوید:
«ا ا ا ا ا اص ص ص ص غ غ غ غ ر ر ر.» و هنوز صدا تمام نشده، از توی ابر و مه، توده ای ابرشکل به طرفم می آید و مرا فرا می گیرد. توده ای که صداست یا جسم، نمی دانم. نگار درون آن است. من هم هستم. با شکمی برآمده. نگار از پشت فرمان دست دراز می کند و روی شکمم می گذارد. می گوید: «بخواب کوچولوی قشنگ. رسیدیم، مادرت صدات می کنه.»
بعد روبر می گرداند و دست روی شکم خودش می گذارد.
«تو کوچولوتری گلم. حالاحالا ها باید بخوابی.»
هر دو لبخند می زنیم. توده در هم می پیچد. حجیم می شود. چرخ های اتومبیل روی زمین خیس جاده ُسر می خورند و به چپ و راست منحرف می شوند، نگار انگشت های کشیده و لاغرش را محکم روی فرمان می گیرد. توده بزرگ و بزرگ تر می شود و با شدت به چیزی می خورد و زنگ صدای دو اتوموبیل و فریاد نگار و...
چشم باز می کنم. روی تخت افتاده ام. می خواهم دست هایم را تکان بدهم، نمی توانم. سنگین شده اند. چشم هایم را به دنبال ابر و توده به اطراف می گردانم. به جای آن ها زن سپیدپوشی به رویم لبخند می زند. لبخندی طولانی و شیرین که با دردی شیرین همراه می شود. دردی که از پی اش دست هایی به طرفم دراز می شوند که چیزی مانند توده، در آن دست و پا می زند. چیزی که انگار صدا هم دارد.
«بگیر این هم بچه ات. صحیح و سالم.»
دست هایم راکه باز می کنند، درازشان می کنم و توده را می گیرم. توده این بار، حجمی واقعی دارد. دست هایم بدنی کوچک را لمس می کند. صدای گریه اش بلند می شود و لبخند روی لب خانم دکتر و همکارانش نقش می بندد.

حذف

دوباره چای می آورد و با این که می داند قند دوست ندارم، باز قندان را جلویم می گیرد. چای را با یک قند برمی دارم و کنار قند قبلی در پیش دستی می گذارم. خوشحال به نظر می رسد. لب هایش می خندد، چشم هایش اما نه. در چشم های درشت و سیاهش مدتی است چیزی خانه کرده. چیزی که باعث می شود بیشتر به آن ها نگاه کنم و بیشتر با خود کلنجار بروم. بعد از سه سال به خانه اش آمده ام. با اتومبیل فقط ده دقیقه با هم فاصله داریم. اما هرگز برای آمدن به خانه اش، یا در اصل خانه سامان، راحت نبوده ام.
چند آلبوم روبرویم می گذارد وخودش هم کنارم می نشیند. یکی را انتخاب می کنم و ورق می زنم. قرار است علی و افشین هم بیایند و نهار را دور هم بخوریم. سامان خودش دعوت کرده است. از آشپزخانه بوی هیچ غذایی نمی آید. نیلوفر می گوید: «سرد می شه.»
چای را به دستم می دهد. جرعه ای از آن می نوشم و زیر چشمی به او و خانه و زندگی اش نگاه می کنم. هیچ کدام از قالیچه هایی را که برایش خریده بودم نیستند. جای آن ها فرشی درشت بافت و قرمز رنگ انداخته اند. فرشی متفاوت با فرش های تمام ابریشم جهیزیه اش که هنوز هم قسط شان تمام نشده. فروشنده آشنا بود و خودش آن ها را به منزل آورد. سامان پسندید و نیلوفر خوشش آمد. نیلوفر مبل و میز نهار خوری اش را به اصرار سامان بخشید. مبل و صندلی هایی با چوب آبنوس و دست سازکه به گفته فروشنده اش برای ساخت هر صندلی نهار خوری اش چندین نفر روی آن ها کار کرده و مدت ها وقت گذاشته بودند.
اولین آلبوم را با ذوق و شوق ورق می زنم و با دقت یک یک عکس ها را نگاه می کنم. اما هنوز درفکر این هستم که چرا سامان از مبل ها خوشش نیامد و این همه از آن ها ایراد گرفت. با دیدن عکس ها بار دیگر خاطرات تلخ و شیرین عروسی اش را به یاد می آورم. خاطرات خیسی که مانع چشیدن شیرینی های عروسی اش شد. در همه عکس ها سامان عصا قورت داده و شق و رق ایستاده است. نیلوفر هم کنار او سرش را به طرفی کج کرده و لبخند همیشگی اش را برلب دارد. به ساعت نگاه می کنم. آلبوم های دیگر را هم با همان علاقه نگاه می کنم. در عکس های هیچ یک از آلبوم ها نیستم. علی هم نیست. گویی چیزی در من می شکند، که نمی دانم اسمش را چه بگذارم. غرور، دل، یا چیز دیگر. آلبوم چهارم، پنچم و ششم را هم می بینم وهفتمین آلبوم را با تردید برمی دارم. کم کم دیدن عکس ها آزارم می دهد. آلبوم های خانوادگی سامان. آلبوم های نیلوفر و سامان و دوستان سامان. به نظرم همه یکنواخت و خسته کننده می آیند. یک عده دوست و هم دانشگاهی های سامان که پیش از ازدواج با آن ها معاشرت داشت، و حالاهم در دوره های هفتگی دور هم جمع می شوند، در همه آلبوم ها تکرار می شوند. - تنها کسانی که با آن ها معاشرت می کند.- نیلوفرآلبوم هایی را که دیده ام، می برد و یک بغل دیگر آلبوم می آورد. خیلی حرف نمی زند. نگاهش انگار قصه ای با من دارد. قصه ای شاید از زنی خسته و ناچار. زن جوان بیست و هفت ساله ای که انگار می خواهد به همین زودی ها زیبایی و جوانی اش را به پیری هدیه کند. نمی خواهم چیزی از او بپرسم. مرتب به خود صبر را پیشنهاد می کنم. صبر را که همیشه چاره همه مشکلات دانسته ام. نگاهم از او که می گذرد، به پنجره پذیرایی می افتد و متوجه پرده هایش می شوم. پرده هایش را هم عوض کرده است. لوستر ها را هم. به من نگفته بود. برای پرده های جهیزیه اش همه راسته پرده دوزی ها را گشته بودیم. می خواست پرده هم ساده باشد که بتواند همیشه از آن استفاده کند، وهم شیک که سامان بپسندد. دست آخر هم پرده های رومی را با همان طرح پارچه های ساده و کلاسیک انتخاب کرده بود، که به انتخاب سامان نزدیک تر بود تا خودش.
چیزی مثل آتش در درونم شعله می کشد و وا می داردم هر طور که شده بقیه آلبوم ها را ببینم. ببینم که چرا حتی یک عکس ازمن و علی درآن ها نیست. دوباره به ساعت نگاه می کنم. یک فکر دلخوش کنگ می گویدکه شاید درآلبوم های خصوصی شان باشیم. با کنجکاوی آن ها را هم برداشته و یک به یک ورق می زنم. باورق زدن هر صفحه ضربان قلبم بیشتر و بیشتر می شود. نه. نیستیم. همه هستند، پدر و مادر پیر سامان و حتی فامیل های دورش. آلبوم ها هیچ کدام خصوصی و شخصی نیستند. از افشین هم فقط دو عکس کنار نیلوفر دیده می شود. غیر از مراسم عروسی هم نیلوفر به بهانه این که از همه زن های هم سن و سالم بهتر و جوان تر مانده ام، بارها و بارها از من عکس گرفته بود. از علی هم که هر بار به خاطر سامان باید خوب به خودش می رسید، کم عکس نگرفته بود. اطمینان دارم در هر حلقه فیلم عروسی و مناسبت های بعد از آن، حداقل چندین عکس با آن ها انداخته ایم. عکس ها را با دوربین و یا گوشی اش در باشگاه و منزل خودمان گرفته بودیم.
نیلوفر یک دسته عکس از لای آخرین آلبوم بر می دارد و به دستم می دهد و با اشاره به آشپزخانه می گوید: «باز این ماشین لباسشویی ادا در می آره.»
عکس ها را می گیرم و به ساعت نگاه می کنم. از ظهر گذشته. می گویم: «خوب به نمایندگیش زنگ بزنین بیان درستش کنن.»
نباید چیزی بپرسم. نباید حرفی بزنم که بگوید شما در زندگی من دخالت نکنید. مثل آن روزکه وقتی آن همه غم را در چشم هایش خواندم و علتش را پرسیدم و همین جواب را شنیدم. دردسته عکس آخر هم حتی یک عکس از من و علی نیست. می دانستم که در عینک سامان ریز دیده می شویم. اما نمی دانستم هیچ دیده نمی شویم. لابد ماشین لباس شویی را هم می خواهند عوض کنند. این چندمین بار است که نیلوفر از آن ایراد می گیرد. چیزی مانند یک تکه سنگ راه گلویم را می بندد. بدنم داغ شده و ضربان قلبم شدت پیدا می کند. بلند می شوم. نیلوفر می گوید: «کجا؟»
به ساعت نگاه می کنم.
«دیر شده نیلو جان باید برم.»
«کجا؟ مگه قرار نبود بمونین تا پدر و افشین هم بیان؟»
نیلوفرآلبومی را که در دستش باز مانده، به کناری می گذارد و پکر می گوید: «بشینین. الان پدر و افشین هم میان. سامان الان میاد...»
دست روی شانه اش می گذارم. خسته به نظر می رسد.
«ولی...»

نظرات کاربران درباره کتاب آیلین