فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ... یا به عزایم خواهی نشست

کتاب ... یا به عزایم خواهی نشست

نسخه الکترونیک کتاب ... یا به عزایم خواهی نشست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ... یا به عزایم خواهی نشست

داستان زندگی یکی از اسطوره‌های «گاوبازی» اسپانیا که به زیبای تمام ترسیم شده است. ... وقتی دیدمش، فریاد زدم. لبخند گشاده‌ای روی لب‌هایش داشت، به‌بزرگی اتاق. احساس کردم زانوهایم دارند می‌لرزند. آمد به‌طرفم، در آغوشم گرفت و بوسیدم. هرگز باور نمی‌کردم روزی «کسی» شود. هیچ‌وقت حرف‌هایی را که می‌زد باور نمی‌کردم. حالا آن‌جا ایستاده بود و همان‌طور که گفته بود: «گاوباز» شده بود. سرانجام «کسی» شده‌بود. من اشک می‌ریختم. به‌تنها چیزی که در آن لحظه می‌توانستم فکر کنم، برادر کوچکم بود در برابر شاخ‌های گاو وحشی. هرگز وقتی بچه بود اشک‌های تلخی مانند آن روز بعدازظهر به‌خاطرش نریخته بودم. دست‌هایش را دور گردنم حلقه کرد و با هم تا درِ اتاق با این حالت رفتیم. همۀ ساکنان شهر عربده‌کشان درحالی‌که یکدیگر را هُل می‌دادند، بیرون منتظرش بودند. احساس کردم حالم دارد به‌هم می‌خورد. زمزمه‌کنان گفت: «مانولو، آه مانالو، التماس می‌کنم به آن‌جا نروی!» رویم خم شد و دوباره بوسیدم، این‌بار چشمانم را؛ و گفت: «آنجلیتا، امشب یا خانه‌ای برایت خواهم خرید و یا به عزایم خواهی نشست.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ... یا به عزایم خواهی نشست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار گزارنده

سال ها پیش با این دو نویسنده و خبرنگار اعجوبه که در کتاب هاشان از رویدادهایی واقعی افسانه می سازند آشنایی داشتم. یکی فرانسوی و دیگری امریکایی، دو ماجراجوی با شهامت و کنجکاو که به بسیاری از کشورها سفر کرده اند، با زندگی روزمره ی توده ی مردم، با تاریخچه و با وضعیت سیاسی و اجتماعی شان آمیخته اند تا از میان آن ها رویداد بزرگی را که سرنوشت آن کشور و مردمش را تغییر داده، به صورت کتابی هم مستند و هم رمان گونه ارایه دهند.
دومینیک لاپی یر در هفده سالگی به خبرنگاری رو می آورد و با سی دلار در جیبش، سراسر امریکا را زیر پا می گذارد. از جنگ کره تا مرگ کاریل چسمان(۱)، با گزارش هایش که در مجله ی پاری ماچ در پاریس چاپ می شدند، همه ی خبرهای داغ آن سال ها را به اطلاع جهانیان می رساند.
لاری کالینز، خبرنگار آمریکایی هم فرستاده ی ویژه ی نیوزویک در خاورمیانه و سپس رییس دفتر مجله در پاریس می شود. گزارش هایش درباره ی انقلاب در کشورهای عربی، جنگ الجزایر و رویدادهای سیاسی و اجتماعی فرانسه بازتاب گسترده ای در آن سوی اقیانوس اطلس، در کشورش امریکا پدید می آورد.
آشنایی و دوستی این دو خبرنگار از دو دنیای متفاوت باعث شد علاوه بر تهیه ی گزارش، به کار مشترک دیگری دست بزنند که حاصلش کتاب هایی بودند مستند و رمان گونه که در سراسر دنیا به همه ی زبان ها ترجمه و منتشر شدند و مورد استقبال فراوانی قرار گرفتند.
سبکی روان و قلمی زیبا و دلپذیر دارند. با این که شرح جزئیات می تواند خواننده را کسل یا خسته کند، آن ها چنان به زیبایی و شگفت آوری می نویسند که خواننده گمان می کند دارد رمان پرحادثه و هیجان انگیزی را می خواند که تا تمامش نکند، دست از سرش برنمی دارد.
نخستین کتاب مشترک شان: «آیا پاریس می سوزد؟» با شهرتی جهانی روبه رو شد و فیلم ارزش مندی هم از آن ساختند. کتاب های دیگری مانند: «آه، اورشلیم»، «آزادی در نیمه شب»، «پنجمین سوار سرنوشت» آثار مشترک شان است که به فارسی هم ترجمه شده اند، همچنین «شهر شادی» که نوشته ی خود دومینیک لاپی یر است.
ترجمه ی خود این کتاب هم ماجرایی دارد. چند سال پیش آن را شروع کردم، اما نمی دانم به چه دلیل و برای نخستین بار نیمه تمام رهایش کردم، شاید رویدادهای ناگوار زندگی شخصی، سفرهای بلندمدت و برگرداندن کارهایی دیگر باعث این گسستگی شد. امسال پس از به پایان رساندن اثری بزرگ، نفس گیر و طولانی، به عنوان زنگ تفریح، رفتم به سراغ کارهای ناتمام. به طور کلی عادتم بر این است که تا کاری را به سرانجام نرسانم، کنارش نمی گذارم، این یکی جزو استثناها بود، خواندن دوباره اش چنان به شوق و هیجانم آورد که بی درنگ دست به کار شدم و خوشبختانه به پایانش رساندم.
همان طور که پیش از این گفتم کارهای این دو خبرنگار و نویسنده، بر مبنای رویدادهای واقعی و تاریخی است که پس از بررسی و مطالعه های فراوان درباره شان، شکل کتاب را به خود می گیرند. «... یا به عزایم خواهی نشست» داستان زندگی یکی از بزرگ ترین و جسورترین گاوبازهای اسپانیاست که به قول ویکتور هوگو، نویسنده و شاعر بزرگ فرانسوی: «زنده آن هایند که یا عشقی بزرگ در دل دارند و یا شوری بزرگ در سر». ال کوردوبس هم هر دو را در دلش و در سرش داشت، از همه مهم تر بی پروایی و جسارتی بود که این بچه یتیم مدام گرسنه از خود نشان می داد و ترس سرش نمی شد. سرانجام هم به مصداق این مصرع از شعر زیبای خودمان: «مردان به سعی و جهد به جایی رسیده اند» به آن چه سال ها در آرزویش بود می رسد و درس بزرگی به همه ی کسانی می دهد که می خواهند از ژرفای گمنامی و تهی دستی اوج بگیرند و «کسی» بشوند.
نکته ی دیگری که لازم به یادآوری می دانم، در مورد گاوبازی است که برای ما ایرانی ها که گهگاه صحنه هایی از آن را در فیلم ها دیده ایم یا در کتاب ها خوانده ایم، چندان اهمیتی ندارد و حتا کشتن گاو به آن صورت برای بعضی ها عملی نفرت انگیز به شمار می آید. اما این کار برای اسپانیایی ها، مکزیکی ها و حتا فرانسوی ها در شهرهای جنوبی شان، حماسه ایست نیمه مقدس و سنتی بزرگ که مانند کشتی برای ما، از فن ها، ریزه کاری ها و جسارت به خرج دادن هایی برخوردار است که شاید خیلی ها از آن ها بی خبر باشند و ما در این کتاب با آن ها آشنا می شویم و طبعاً نظرمان به این موضوع تغییر می کند.

پ.ش
تابستان ۹۶

«گریه نکن آنجلیتا، امشب، یا برایت یک خانه خواهم خرید، یا به عزایم خواهی نشست.»(۲)

حرفی که مانوئل بنیتز ال کوردوبس روز نخستین نبردش با گاوهای وحشی به خواهرش گفت.

در قلب کوهستانی که دامنه های دندانه دار آن به دریای مدیترانه ختم می شوند، در جنوب اسپانیا و در این سرزمین مغرور و قحطی زده که اندلس نام دارد، شهری کوچک و بسیار قدیمی دیوارهای سرخ رنگش را روی تختگاه صخره ی بزرگی که دره ای عمیق و سرگیجه آور آن را به دو نیم کرده برافراشته است. این شهر روندا نام دارد. خلق وخوی خشن ساکنان و حالت بدوی محیط دور و برش باعث شده آن را «آشیانه ی عقاب» بنامند. در این شهر، فردای «دوران طلایی»ای که کشتی های پیروزمند اسپانیایی دریاهای دنیا را درنوردیدند و حدود دو قرن پیش، در پس دیوارهایی قدیمی که میدانگاه وسیعی را در احاطه ی خود گرفته بودند، بازی های شگفت آوری توسط رآل مائسترانزا دو کابالِریا (مجمع سلطنتی سوارکاری) برگزار کرد که پیش از همه چیز مکتبی بود برای شهامت و دلاوری. نجیب زادگان ثروتمند روندا سوار بر اسب هاشان، روی شن های «مائسترانزا» به ورزشی می پرداختند که سرمستی ها و خطرهای جنگ را برای شان فراهم می آورد. آن ها با گاوهای وحشی دست و پنجه نرم می کردند.
در پایان قرن هجدهم، طی یکی از این مبارزه ها، گاو وحشی، سوار و مرکبش را واژگون کرد. حیوان درصدد بود شاخ های تیزش را در بدن نجیب زاده ی نگون بخت فرو کند که داربست سازی به کمکش شتافت. این مرد با تکان دادن کلاه لبه پهن اندلسی خود توانست توجه حیوان را جلب کرده و او را از طعمه اش دور سازد. همزمان با فریادهای هلهله و تحسین تماشاچیان که به استقبال این عمل متهورانه ی او آمد، داربست ساز که بر اثر اقدام خود و تحسین مردم به هیجان آمده بود، از نو خود را جلوی شاخ های گاو وحشی انداخت و با تکان دادن کلاهش، او را دعوت به مبارزه کرد. این متهور گمنام، نامش فرانسیسکو رومرو بود. این اقدام جسارت آمیز او، هنر مبارزه با گاو وحشی را بدون سواربودن بر اسب به عرصه ی وجود آورد، هنری که قرن ها طول کشیده بود تا در زیر آفتاب درخشان روندا زاده شود و در آینده شورانگیزترین و هیجان آورترین نمایش هایی شود که تا آن موقع بشر ابداع کرده بود.
طی سی سالی که از این واقعه گذشت، فرانسیسکو رومرو، نخستین گاوباز(۳) تاریخ، بارها و بارها روی شن های میدان و بدون اسب با گاوهای وحشی دست و پنجه نرم کرد. هنگامی که، ثروتمند و بلندآوازه، چشم از جهان فروبست، کوریدا (گاوبازی) کاملاً از هدف اولیه ی خود فاصله گرفته بود. از یک وسیله ی سرگرمی و وقت گذرانی خاص ثروتمندان، به شکل هنری مردمی درآمده بود. اما به ویژه زندگی داربست ساز اهل روندا، راه تازه ای به سوی کسب افتخارها و ثروت گشوده بود. این راه را که از برابر شاخ های تیز و مرگ بار گاو وحشی می گذشت، هزاران اسپانیایی در طول یک قرن و نیم در پیش گرفتند به این امید که از فقر و گرسنگی نجات یابند. برای معدودی این راه به افتخار و ثروت ختم شد و برای بیش تر از چهارصد نفر از فرزندان اسپانیا، به مرگ.
این کتاب بازگوکننده ی سفر طولانی و دشوار یکی از این فرزندان است.

فصل نخست: مادرید، صبح روزی از ماه مه

«ایته، میسا اِست: یاالله، نماز اقامه شد.»

دون خوان اسپینوزا کارمونا، کشیش کلیسای نوتردام در کووادونگا پس از ادای حمد و ثنای خداوند، با اجرای مراسم خاصی که هر پنجشنبه و یکشنبه از ماه مارس تا ماه اکتبر و همه روزه، در نیمه ی دوم ماه مه برگزار می شد و در مادرید ایام جشن ویژه ی سان ایزیدرو، قدیس شهر به شمار می رفت به دعا و نیایش خود ادامه داد.
از سی سال پیش، نحوه ی برگزاری مراسم تغییری نکرده بود. کشیش درِ ظرف متبرک را باز می کند، دو گرده نان مقدس کوچک از درون آن برمی دارد و می گذارد داخل ظرف نقره ای کوچکی سپس از درون گنجه ی وسط محراب که محل گذاشتن اشیای مقدس است، شیشه ای کوچک محتوی روغن متبرک شده برمی دارد آن را هم می گذارد درون ظرف کوچک نقره ای که همراه با نوار تزیینی ویژه ی برگزاری مراسم و یک تکه پنبه، در صندوقچه ای با جدار چرمی جای دارد.
دون خوان همراه با صندوقچه ی ارزشمند می رود توی کوچه، زیر پرتوهای درخشان آفتاب. ساعت هشت صبح است. مادرید دارد از خواب بیدار می شود. کشیش به طرف چپ می پیچد و به سوی معبد دیگری می رود که در انتهای خیابان، طاق هایی به سبک معماری شرقی، ساخته شده از آجرهای قرمز جلوه گری می کند. آن جا پلازا دوتوروس(۴) مادرید یعنی معبدی به همان قدمت و محل برگزاری مراسمی به همان اندازه اسپانیایی و کهن است که مراسم ویژه ی باکره ی مقدس شهر کووا دونگا.
دون خوان کشیش مامور برگزاری مراسم مذهبی مربوط به این میدان گاوبازی است. هنگامی که کشیش جوانی بیش نبود، این مسئولیت را پذیرفت بدون این که بداند این نبرد با گاوهای وحشی تا چه اندازه بغرنج و پیچیده است. سی سال حضور در میدان مسابقه و نشستن روی سکوهای سیمانی زمخت آن که باعث ساییده شدن لباده های فراوانی از او شده بود، او را مشتاق ترین و پرحرارت ترین آفی سیانادوس(۵) (طرفدار) مسابقات گاوبازی کرده بود. از ورای شیشه های عینک دورطلایی اش شاهد هنرنمایی سه نسل از مبارزان با گاوهای وحشی بوده که هنر کوریدا (گاوبازی) را به بالاترین نقطه ی اوج خود رسانده بودند. اما هیچ اقدام مخاطره آمیزی عاری از پایانی فاجعه بار نیست و حضور دون خوان روی سکوهای پلازا دوتوروس (میدان گاوبازی) همواره نمادی برای جنبه ی فاجعه آمیز این هنر بوده است. طی این سی سال، روغن متبرک درختان زیتون گرانادا و نان متبرک یافته ی درون صندوقچه ی سیاه دوازده بار برای برگزاری مراسم تقدیس گاوبازی به کار رفته بود که در لباس روشنایی، راه سفر آخرت را درپیش گرفته بود.
دون خوان درحالی که زیر آفتاب درخشان ماه مه با قدم های بلند به سوی میدان گاوبازی می رفت، ته جیبش سنگینی شیئی فلزی را حس می کرد. این شی ء کلید گنجه ی محراب وسط میدان بود، که تا چند لحظه ی دیگر، باید محتویات صندوقچه ی چرمی سیاه را در آن می گذاشت. تکه کاغذی قرمز و زرد هم با یک تکه کش به این کلید وصل بود. این تکه کاغذ بلیت ورودی به میدان بود، یعنی گرانبهاترین و پرارزش ترین سندی که در این روز ماه مه یک اسپانیایی می توانست در اختیار داشته باشد. مهر و امضایی که روی این تکه کاغذ وجود داشت، درست تا ده ساعت دیگر به دون خوان اجازه می داد در نمایشی که تمام مردم اسپانیا طالب دیدن آن بودند شرکت کند: یعنی تایید رسمی ارتقاء مقام پسری یتیم با موهایی سرکش به مرتبه ی ماتادوری، به عبارت دیگر کسی که مجاز است با گاوهای وحشی دست و پنجه نرم کند.(۶)
در گذشته ای نه چندان دور هرگز اتفاق نیفتاده بود که مردم اسپانیا در چنین هیجان تب آلوده ای غرق شده باشند، مگر شاید در دوران اغتشاش های جنگ داخلی، یا حوادثی نظیر مرگ مانولته در یکی از میدان های گاوبازی مادرید به هنگام چالش با گاوی وحشی. هیچ ماتادور معاصری، و یا شاید هیچ ماتادوری در تمام تاریخ برگزاری فی یستا براوا(۷) (جشن دلاوری)، مثل این مرد جوان گمنام که کشیش پیر نوتردام دو کووادونگا برای نخستین بار در این بعدازظهر قرار بود دلاوری هایش را تحسین کند، تا این حد هیجان های همگانی و نظریه های ضدونقیض میان مردم برنیانگیخته بود.
پنج سال پیش، فقط بایگانی های تعدادی از زندان های محلی و پاسگاه نیروی انتظامی دهکده ی آبا اجدادی اش با اسم او آشنایی داشتند. اما امروز چنان هاله ای از افتخار به گرد نامش کشیده شده و دلاوری هایش از چنان تحسین و تکریمی توسط مردم برخوردار بود که حتا کودیلو(۸)ی تمام اسپانیایی ها، یعنی ژنرال فرانسیسکو فرانکو هم به پای او نمی رسید.
نام او مانوئل بنیتز است اما همه ی مردم او را با عنوان ال کوردوبس (یعنی اهل کوردو) می شناسند. در روز بیستم ماه مه ۱۹۶۴ او بیست وهشت ساله شده بود.
مادرید در این صبحِ روز برگزاری کوریدا، سراپا شور و هیجان بود. کشیش پیر در آن دوردست ها می توانست قله های بلند و پوشیده از برف سی یرا دو گواداراما را که آخرین استحکامات گرانیتی طبیعی این شهر مغرور به شمار می رفت که خود بر دامن دشتی وسیع واقع شده بود تشخیص دهد. نسیم گرمی که از این دشت می وزید، شهر را درمی نوردید و چشم ها را می سوزاند. دون خوان گرمای این نسیم را روی چهره اش حس می کرد، و درحالی که برای لحظه هایی چند صندوقچه ای را که زیر بغل داشت از یاد برده بود، با خشنودی با خود می گفت که این هوا وضع مناسب و مطلوبی را برای برگزاری کوریدا نوید می داد.
روی بدنه ی اتوبوس ها اعلان هایی چسبانده شده بودند که در آن، قهرمان روز بطری یی در دست داشت و به مردم توصیه می کرد از شراب سرزمین کوردوبس بنوشند. آ. ب. ث، معتبرترین روزنامه ی اسپانیا، که از سحرگاه روی پیشخان تمام دکه های روزنامه فروشی خودنمایی می کرد، تمام صفحه ی اول خود را به چاپ عکس بزرگی از چهره ی شوخ و سرزنده ی قهرمان روز اختصاص داده بود. در صفحه های داخلی این مطالب درج شده بودند: «هربار که ال کوردوبس در میدان نمایان می شود، توفان به پا می شود. او از دریاچه ی آرام هنر گاوبازی، اقیانوسی خروشان به وجود آورده است.» در قسمتی دیگر، مفسری چنین اظهارنظر کرده بود: «ال کوردوبس هیجان واقعی را در رگ های کوریدا دوانده است. از این مرد جوان همه گونه انتظاری می توان داشت.»
در کنار دکه ی واقع در پلازا دو روما، پیرمردی که بینایی خود را در جنگ های داخلی از دست داده و از بیست سال پیش بلیت بخت آزمایی می فروخت و مدام فریاد می زد: «بخت خود را برای امشب آزمایش کنید» امروز ضمن ارائه ی بلیت های خود می گوید: «اقبال بلند ال کوردوبس، خیلی ها را برنده می کند.» در طول کوچه ی بلند و پایان ناپذیر آلکالا که به پلازا دو توروس ختم می شود، لکه هایی از همه رنگ در و دیوارهای خاکستری و کثیف ساختمان ها را تزیین کرده است. این لکه ها اعلان هایی هستند که از نسل ها پیش برای تمام مراسم گاوبازی به در و دیوارها آویخته می شوند و روی آن ها از شش گاو نر وحشی قدرتمندی یاد می شود که باید در ساعت شش بعدازظهر امروز در فی یستا براوا (جشن دلاوری) شرکت کنند. روی تمام این اعلان ها نواری کاغذی سفید چسبانده شده و روی آن نوشته شده است: «نو هی بیلتس» (تمام بلیت ها فروخته شده اند). این نوارها به کشیش پیر یادآور می شوند که دارای چه امتیاز استثنایی ای است که تا چند ساعت دیگر از آن برخوردار می شود.
در هیچ کجای شهر میزان هیجان و شور و شوق مردم به پای محله ی پوئرتا دل سول، و دور و بر آن که قلب تاریخی و مردمی پایتخت است نمی رسد. در آن جا، نزدیک منزل محقری که سان ایزیدرو قدیس شهر مدتی در آن خدمتکار بوده و در پس قصری که دیوارهای آن، در صدوپنجاه سال پیش شاهد قتل عام مردم به دست سربازان ناپلئون بوده که گویا نقاش معروف اسپانیایی آن را به تصویر کشیده است، کوچه ای باریک و محقر شروع می شود که نامش ویکتوریا است. این کوچه از میان مشتی خانه های قدیمی می گذرد که نمای آن ها فرسوده شده و کرکره های ترک برداشته ی آن بر اثر آفتاب به رنگ سبز کم رنگ درآمده اند. اما بیش تر از نمای ظاهری آن، وجود رایحه ی خاصی در هوای این کوچه است که خصلت ویژه ای به آن بخشیده است. و آن بوی تند و نافذ ماهی سرخ کرده و روغن مانده ایست که از تعداد زیادی از کافه ها و میخانه های این کوچه، که بعضی از آن ها آن قدر کوچک هستند که فقط می شود به طور ایستاده در آن ها چیزی خورد به مشام می رسد. از بالای در این میخانه ها و کافه ها لوله ی سیاهی خارج شده که دود خاکستری رنگ اجاق هایی را که تاوه های روغن روی آن ها در حال جوشیدن است بیرون می ریزد، روی شیشه های چرب و کثیف کافه ها، با حروف سفید نام غذاهایی که در این بهشت های شکم چرانی ارایه می شوند نوشته شده است: صدف سرخ شده مخصوص منطقه ی سول ای سومبرا، ماهی ریز و مارماهی منطقه ی اوخا دو اورو، سوسیس پیه خوک اندلسی، سیرابی شیردان طبخ شرقی، میگوی دودی و شراب شیرین کافه آلکان تینا...
بوهای تند و تیز و غذاهای خوشمزه ی کوچه ی ویکتوریا، تنها ویژگی آن نیست. روی دیوارهای میخانه هایش، که نقاشی ها، اعلان ها و عکس هایی از گاوبازها تصویر یا نصب شده یادآور این واقعیت است که مردم این محل را شور و هیجانی یکسان به هم پیوند می دهد. میان بوی تعفن آبجو، شراب و روغن فاسد شده، و در حال لگدکوب کردن خاک اره، ته سیگار و پوست میگوهایی که کف این میخانه ها را پوشانده است، مردمان متعلق به دنیای اسرارآمیز گاوبازی به حل وفصل کارها و معاملات شان مشغولند. معاملاتی که با ادای چند کلمه، یک چشمک یا فشردن دست، بدون هیچ گونه تشریفاتی دیگر روی میلیون ها پزوتا و بر سر میزان شهامت و شرافت نوجوانی صورت می گیرد که تشنه ی افتخار و پول است. در طبقه ی دوم خانه ی شماره ی ۹ این کوچه، در پس شیشه های خاک گرفته ی ساختمانی قدیمی، دفتر مدیریت کل مغز متفکر دنیای میدان های گاوبازی مادرید قرار دارد. حضور این دفتر در کوچه ی ویکتوریا، آن را مرکز مسابقه های جهانی گاوبازی کرده است.
آن روز صبح، جمعیتی خروشان و نعره کش پیاده روها و سواره رو کوچه را اشغال کرده بود. طبق قانون ده درصد تعداد کل بلیت ها که بیست وشش هزارتا بودند، باید در روز کوریدا به عموم مردم فروخته می شدند. نود درصد بقیه، یعنی ۹ بلیت از ده تا، چندین هفته پیش در میان هجوم مردم که تابه حال در تاریخ مسابقه های گاوبازی بی سابقه بوده به فروش رفته بودند. هیچ بلیت تکی برای یک مسابقه به کسی فروخته نشده بود، تنها مشتریانی که حاضر شده بودند برای بلیت های شانزده کوریدا در طی جشن های سان ایزیدرو آبونه شوند، توانسته بودند بلیت به دست بیاورند. هریک از این آبونمان ها خود ثروت کوچکی را تشکیل می داد: سه ماه حقوق یک کارگر برای بدترین جاها و یک سال حقوق برای بهترین جاها در میدان. میدان های گاوبازی مادرید برای نخستین بار در تاریخ مسابقه ها موفق شده بود بدون باز کردن گیشه های فروش بلیت کلیه ی آن ها را برای یک دوره از مسابقه ها را به فروش برساند. این موفقیت مدیون حضور ال کوردوبس در دو تا از این کوریداها بود. به خاطر او، مبلغی معادل یک میلیارد فرانک فرانسه قدیم (معادل ده میلیون فرانک جدید) در صندوق کمیته ی برگزاری مسابقه ها سرازیر شده بود.
برای به چنگ آوردن یکی از این دو هزار و ششصد بلیت بود که آن روز صبح جمعیت کوچه ی ویکتوریا را اشغال کرده بود. هجوم مردم به گیشه از شب قبل آغاز شده بود و فقط شب یک جشن تاج گذاری در لندن را می شد با این واقعه ای که در این محله ی فقیرنشین و قدیمی مادرید اتفاق می افتاد مقایسه کرد. حدود ساعت ده شب پسربچه هایی که اونیفورم هایی با دکمه های طلایی به تن داشتند، در کوچه پخش شدند. پسربچه های پادو هتل های بزرگ مادرید از این کوریداها فقط تکه کاغذی را مشاهده می کردند و آن عبارت از بلیت هایی بودند که، اگر پس از یک شب انتظار و در صف ماندن شانس به دست آوردن آن نصیب شان می شد، می توانستند آن را بی درنگ به مسافران و جهانگردان ثروتمند ساکن هتل ها بفروشند. بازرگانان، اشراف، ژنرال ها و حتا وزیرها پیشخدمت ها، راننده ها یا پادوهایشان را برای خرید بلیت فرستاده بودند. در این صف طولانی خانم های خانه دار، کارمندانی با شلوارهای مندرس و کارگرهایی با شلوارهای مخمل حضور داشتند که نماینده ی مردمان تهی دست مادرید به شمار می رفتند. این جمعیت نامتجانسی را که مراقب فروشندگان بازار سیاه و انجام دهندگان انواع معاملات دیگر بود و این کوریدای استثنایی باعث می شد پول هنگفتی به جیب بزنند، شور و هیجانی یگانه به هم پیوند می داد.
نزدیک نیمه شب، ماموران پلیس ناچار شدند از آمدوشد خودروها به شعاع بزرگی دور و بر محله جلوگیری کنند. این شب زنده داری تاریخی که سرشار از هیجان ها، جنب و جوش ها و حتا کتک کاری ها بود، در ساعت نه صبح و با نخستین صدای ناقوس های کلیسای قدیمی سان ایزیدرو که در مجاورت کوچه واقع شده بود به پایان می رسید و جمعیت به طرف گیشه ی فروش بلیت هجوم می آورد.
در طبقه ی دوم ساختمانی مشرف بر این مار دراز پیچان و غلتان که انتهای آن تا میدان سانتا آنا می رسید، مردی با خشنودی از پنجره ی دفتر خود این چشم انداز را تماشا می کرد. لباس خوشدوخت و گران بهای خاکستری رنگ، موهای نقره ای خوب شانه شده و منظم و عینک بدون قابش، به هیچ وجه با اوضاع و احوال این محله جور درنمی آمد. چند اعلان زرد شده مربوط به کوریداهای فراموش نشدنی و عکس هایی کهنه از گاوبازهایی که جمعیت مادرید آن ها را روی شانه هایشان حمل می کردند، بازگوکننده ی دوران کاری عجیب این مرد بود. هیچ چیز در وضع ظاهر و قیافه اش که بیش تر محجوبانه بود نشان نمی داد که او یکی از شاهزادگان و سردمداران فی یستا براوا باشد. نامش هم شباهتی به اسامی اسپانیایی نداشت، همچنین اصلیتش که به همان اندازه از دنیای گاوبازی به دور بود که یک راهب تبتی. دون لیوینیو استویک وارث کارخانه ی سلطنتی قالی های دیواری بود که قدیمی ترین و مشهورترین کارخانه ها از این نوع به شمار می رفت و توسط اجدادش که به دعوت فیلیپ پنجم پادشاه اسپانیا، از فلاندر به آن جا آمده بودند تاسیس شده بود. آپارتمان های سلطنتی صومعه ی اسکوریال، سالن های موزه ی پرادو و خانه های بسیاری از محتشمان و ثروتمندان بزرگ اسپانیا مفتخر بودند که تعدادی از شاهکارهای بافته شده توسط اجداد او دیوارهایشان را تزیین کرده بود. خود لیوینیوی جوان هم میان رایحه ی رنگ ها بزرگ شده بود. یک روز که داشت بایگانی نقشه ی قالی های کارخانه را ورق می زد، به قالی هایی برخورد که صحنه هایی از کوریدا را نشان می دادند. در جعبه ای کنار این نقشه ها، با طرح هایی برخورد کرد که برای بافت نقش قالی ها به کار رفته و توسط هنرمند جوان و ناشناسی در آن زمان به نام گویا کشیده شده بود. آشنایی لیوینیو با دنیای گاوبازی به همین جا ختم می شد. پیش از این که به کار اداره ی کارخانه ی خانوادگی بپردازد خواسته بود درس حقوق بخواند و در دانشکده ی حقوق مادرید ثبت نام کرده بود. از این دو حرفه، یعنی کارخانه ی قالیبافی و وکالت، لیوینیو نه به آن یکی پرداخت و نه به این یکی، سرنوشت چیز دیگری برای او رقم زده بود.
یک شب از زمستان سال ۱۹۴۱ دو نفر از دوستانش به او پیشنهاد کردند اداره ی امور میدان های گاوبازی لاس وانتاس را که در آستانه ی ورشکستگی بود به عهده بگیرد. لیوینیو که از دیدن جاری شدن خون حیوان ها نفرت داشت، پیش از پذیرفتن پیشنهاد آن ها، مدت ها دودل ماند. با برگزاری نخستین مسابقه ها، کشف کرد که این کوریداها چه کیمیای پیچیده ای بوده و چه پایان پیش بینی نشدنی ای دارند. لیوینیو که از روحیه ی منضبط یک قاضی برخوردار بود، به رغم عدم آشنایی اش، تلاش کرد نقش تصادف را در این مراسم هرچه بیش تر کاهش بدهد و ترکیبی ابداع کرد که به انسان و حیوان اجازه می داد در روزی خاص و به نحوی کم وبیش مطمئن به نبردی زیبا و شگفت انگیز دست بزنند. او بیش تر وقت ها در محاسبه هایش با شکست روبه رو می شد، اما خیلی وقت ها هم موفق می شد نفس جادویی کمال و زیبایی را بر میدان های مادرید حکم فرما سازد.
اکنون یک ربع قرن می شد که وارث کارخانه های سلطنتی قالیبافی بر این میدان ها حکم روایی می کرد. او بیش از دو هزار و پانصد مسابقه برگزار کرده و نزدیک پانزده هزار گاو نر وحشی را به دم تیغ دو نسل از ماتادورها فرستاده بود. هم او بود که مانوله ته را به مادرید کشانده و رقابتی هیجان انگیز و طولانی را میان آنتونیو اودونز و لویس میگل دومینیگن در طول تابستان ۱۹۵۹ ترتیب داده بود، رقابتی که همینگوی را مصمم کرد کتاب دیگری درباره ی اسپانیا و گاوبازی بنویسد. با کمک و همکاری یک کارمند بانک سویل، یک پیرو هشتادساله ی وقیح اهل بارسلون و یک مال فروش بازنشسته ی اهل سان سباستی ین توانست بر کل سازمان برگزارکننده ی مسابقه ها مسلط شود. این چهار سردار فی یستای اسپانیایی کلیه ی میدان های گاوبازی اسپانیا، اعم از کوچک یا بزرگ را اداره می کردند و همه ی ماتادورها، کارگردانان، دامپروران، منتقدان و حتا طرفداران پروپاقرص گاوبازی را در حیطه ی نفوذ خود داشتند.
با این همه، مسابقه هایی که طی این ده ساله اخیر زیر نظارت این افراد مجرب برگزار شده بودند با پاره ای عدم موفقیت ها مواجه شده بودند. شایع بود که اسپانیا آفی سیون های (طرفداران پروپاقرص گاوبازی) خود را از دست داده است. سرگرمی ها و شور و هیجان های جدیدی نسل جوان را از میدان های گاوبازی دور می کرد. پس از مرگ مانوله ته، دیگر کم تر ماتادوری بود که جمعیت را به سوی میدان های گاوبازی بکشاند، و به ندرت اتفاق می افتاد که باجه های فروش بلیت این افتخار را پیدا کنند که با نصب نوشته ای روی دریچه های خود اعلام کنند «نو هی بیلتس»، (کلیه ی بلیت ها به فروش رفته اند.)
دو رویداد به نجات فی یستا براوا شتافته بود. ابتدا پیدا شدن تلویزیون که توانسته بود با پخش مسابقه های گاوبازی بذر علاقه و شور و هیجان نسبت به آن را در دل میلیون ها اسپانیایی بکارد. و تقریباً همزمان با آن پیدا شدن سروکله ی اتفاقیِ مسیحی جدید مجهز به شنل قرمز در دنیای گاوبازی. این بچه یتیم شهر کوچک اندلسی یعنی پالما دل ریو، با موهای آشفته، لبخند فرشته آسا و شهامت رعب آورش توانسته بود ظرف امروز به فردا حالت رخوتی را که فی یستا براوا در آن فرو رفته بود از میان بردارد.
با زیر پا گذاشتن همه ی قواعد هنر گاوبازی و قوانین حفظ تعادل، اسلوب جدیدی ابداع کرده بود که باعث به وجود آمدن شور و هیجانی لجام گسیخته در مردم شده و هیچ کس را آرام و بی تفاوت باقی نگذاشته بود. ال کوردوبس که هم مورد پرستش و هم مورد نفرت، هم مورد تحسین و تشویق و هم مورد ناسزا و دشنام مردم قرار داشت، درعین حال، به لطف تلویزیون از چنان اقبال و محبوبیتی در میان مردم برخوردار شده بود، که هیچ ماتادوری پیش از او به خود ندیده بود، پدیده ای که باعث هجوم بی سابقه ی مردم در هر فصل، به سوی باجه های بلیت فروشی میدان های گاوبازی می شد.

پنج سال پیش، و در یک صبح زمستان، و در برابر نرده های میدان گاوبازی لاس وانتاس دون لیوینیو با معبود آینده ی مردم اسپانیا برخورد کرده بود. از این نخستین برخورد، کارگردان و برگزارکننده ی بزرگ خاطره ی یک «نوجوان تیره روز اندلسی، با چهره ی تکیده و کثیف» را به یاد داشت. ال کوردوبس ِ آینده با دست های پینه بسته اش میله های نرده را فشرده و با لحنی التماس آمیز و صدایی گرفته از برگزارکننده خواهش کرده بود اونا اوپورتونیداد (یک موقعیت) به او بدهد. صدبار در روز، و هربار که از آستانه ی یکی از میدان های گاوبازی می گذشت، این کلمه همچون استغاثه ای در گوش دون لیوینیو طنین می انداخت. اما میدان های گاوبازی مادرید اوپورتونیدادی (موقعیتی) برای افراد معمولی فراهم نمی کرد. فقط ماتادورهای تاییدشده می توانستند قدم بر شن های این معبدهای شکوهمند بگذارند. دون لیوینیو به خاطر می آورد که با شنیدن این کلمات به طرف پسر جوان برگشته و یک سکه ی پنج پزوتایی برایش انداخته بود. به محض این که سکه جلوی پای پسر جوان روی زمین افتاده بود، او سکه را برداشته و آن را به دون لیوینیو برگردانده و با خشم فریاد زده بود: «من صدقه نمی خواهم، آن چه می خواهم موقعیتی است که بتوانم با گاوها نبرد کنم.» ال کوردوبس آینده با استفاده از یک لحظه بهت و حیرت مخاطبش، با یک حرکت دست جایگاه های میدان را نشان داده و گفته بود: «دون لیوینیو، یک روز از صدقه ی سر من موفق خواهید شد این میدان ها را از جمعیت لبریز کنید.»
اکنون این پیشگویی مغرورانه پس از گذشت پنج سال داشت صورت واقعیت به خود می گرفت. تا چند ساعت دیگر نرده های میدان لاس وانتاس در برابر پسربچه ی آن روزی که «چهره ای تکیده و کثیف» داشت و اکنون لباس تنباکویی رنگ با تزیینات طلایی ماتادورها را پوشیده بود باز می شد. و برای کسی که صدقه اش پذیرفته نشده بود، اکنون لحظه ی پیروزی بود، لحظه ی اوج این فریاد که برای برگزاری آن، مدت یک سال تمام تلاش و نبوغ خود را به آن اختصاص داده بود.
همه ی اهالی مادرید می دانستند که دون لیوینیو قبول کرده بود مبلغ یک میلیون پزوتا معادل هشت میلیون فرانک فرانسه ی قدیم (هشتاد هزار فرانک جدید) برای هر کوریدا به ال کوردوبس بپردازد، مبلغی افسانه ای و شگفت آور که هیچ ماتادوری تا آن روز برای بیست دقیقه مبارزه با مرگ و از پای درآوردن دو گاو وحشی دریافت نکرده بود.
در طبقه ی هم کف ساختمانی که دون لیوینیو داشت طعم پیروزی را مزه مزه می کرد، و در پس کرکره های چوبی که از باجه محافظت می کردند، مردی نشسته بود و به جنب وجوش و هیاهوی جمعیت ناشکیبا در کوچه گوش می کرد. نام او خوزه راموس بود. از سی وچهار سال پیش به طور منظم و دقیق این وظیفه را به عهده داشت. او فروشنده ی رسمی بلیت های میدان های لاس وانتاس بود. روی میزی از چوب سفید، در چند دسته ی منظم گنجینه ی ارزشمندی چیده شده بود که یک ساعت پیش آن را از گاوصندوق بیرون آورده بود. دو هزار و ششصد بلیت را یک به یک شمرده بود. باری برای نخستین بار در طول مدت حرفه ی خویش، این عملیات با خفت و سرشکستگی بیرحمانه ای همراه شده بود. امروز صبح یک بیگانه با او در این محفظه ی کوچکی که هم به عنوان صندوقش به کار می رفت و هم دفتر، شریک شده بود. این بیگانه شغلی داشت که به هیچ وجه به گاوبازی مربوط نمی شد. او بازرس اداره ی کل امنیت بود که به آن جا فرستاده شده بود تا در فروش بلیت ها نظارت کند.
ظرف مدتی کم تر از یک ساعت جمعیت گنجینه ی گرانبهای کارمند سالخورده را از چنگش ربود. هنگامی که کرکره ی دریچه ی کوچک باجه بسته شد، کوچه ی تنگ و باریک، تبدیل به پرجوش و خروش ترین بورس دنیا در اروپا شد. برای تنها تکه کاغذ بهاداری که در آن جا خرید و فروش می شد، قیمت ها چنان سریع بالا می رفتند که به زودی از بهایی که یک مشتری ثروتمند امریکایی به پادو هتل هیلتون پیشنهاد کرده بود فزونی گرفت. یک محل درجه ی یک در سایه به هزار و پانصد فرانک فرانسه خرید و فروش می شد. یک کارمند شرکت هواپیمایی ایبریا سه ماه حقوقش را داد تا بتواند آن را بخرد. یک کارگر کارخانه ی اتومبیل سازی ساعتش را داد تا بلیتی در ردیف دوازدهم و در آفتاب به دست بیاورد. امثال چنین ازخودگذشتگی هایی با کمال میل از طرف مردم پذیرفته می شدند تا بتوانند به کمک آن تکه کاغذ که به بهای چنان گزافی به دست آمده بود، در آن روز استثنایی به دنیای واقعی آفی سیونادوس ها (طرفداران پروپاقرص) بپیوندند.
دو قطب مخالف و متضاد این دنیا را به دو نیمه قسمت می کرد. یکی آبجوفروشی آلمانا بود با تزیینات چوبی تیره رنگش واقع در میدان سانتا آنا که جامعه ی اشرافی آفی سیون در آن گرد می آمد. آن جا، در معبد جامعه ی محافظه کار، درحالی که هریک لیوان بزرگی پر از آبجو و تلی از میگوی دودی جلویش داشت، درباره ی ماتادورهای بلندآوازه، پرورش دهندگان ثروتمند گاوهای وحشی مخصوص مسابقه، کارگردانان و برگزارکنندگان مهم مسابقه ها، خبرنگاران و نویسندگان بانفوذ، ستاره های رقص فلامنکو(۹) و به طور خلاصه برگزیدگان دنیای گاوبازی و اقمار روشنفکر آن بحث می کردند. سرسلسله و قطب این جمع، رامون، مالک آبجوفروشی بود که مردی شصت ساله با شکم بزرگ بود و دوست و محرمِ راز سه نسل از گاوبازها. مشتری های رامون که با هرگونه تغییر و تحولی، حتا در دنیای گاوبازی مخالف بودند و مدافع سرسخت سنت های قدیمی و امتیازهای اجتماعی شان، از هر پدیده ای که می خواست سازمان دنیای راحت طلبانه ای را که بر آن تسلط داشتند برهم بزند متنفر بودند. آن ها که نمایندگان جامعه ی قدیمی اسپانیا به شمار می آمدند، ماتادور جوان و سنت ستیز و تحولاتی را که در دنیای گاوبازی از خود ابداع کرده بود به باد تمسخر می گرفتند. آن ها اظهار می داشتند که این ماتادور جز «دلقکی زودگذر» که در هر دوره از تاریخ پرتلاطم کوریدا وجود داشته چیز دیگری نیست، «بیتلی که تغییرقیافه داده و لباس ماتادورها یعنی لباس روشنایی(۱۰) را به تن کرده» و با هنر احساس برانگیز و بی بندوبارش به نحو وقیحانه ای مردم ساده دل را می فریبد. آن ها پیش بینی می کردند که ال کوردوبس به زودی قربانی سنت شکنی خود و افتخارهایی که به ناحق کسب کرده بود شده و در بوته ی فراموشی که استحقاقش را داشت از یادها خواهد رفت. پیش بینی بی رحمانه ای که مانع از این نمی شد که مشتریان وفادار آبجوفروشی، آن روز بلیت ورودی برای کوریدایی را که قهرمانش مورد تحقیر آن ها بود همچون تحفه ای نایاب بر سر دست نگیرند و به یکدیگر نشانش ندهند.
نیم کیلومتر راه و ورطه ای اجتماعی آبجوفروشی آلمانا را از قطب طرفداران دیگری مرکب از توده ی مردم که در پیاده رو کوچه ی آلکالا جمع می شدند جدا می کرد. آن جا، بین پیشخان کافه ی تروپیکال و دهانه ی متروسویلا، با گیلاسی شراب قرمز ارزان قیمت در دست، یا خیلی ساده تر بدون آن و روی آسفالت سوزان کوچه، فی یستا براوای مجمع خود را که به دربار پادشاه گداها می مانست تشکیل می دادند. در این مجمع ماتادورهای رانده شده از میدان های گاوبازی به علت ترس و بزدلی، درفش نشان(۱۱)هایی که یک ضربه ی شاخ گاو پیش از موقع به دوران کاری شان خاتمه داده بود، پیکادورهایی(۱۲) که کهولت و اعتیاد به الکل از کارشان انداخته بود، متصدی های حمل شمشیر به هنگام از پا درآوردن گاو که بدون گاوباز مانده بودند و گاوبازهایی که مدیر و برگزارکننده ی مسابقه نداشتند، دور هم جمع می شدند تا انحطاط و سقوط شان را در یادآوری افتخارهای زودگذر گذشته شان غرق کنند و در انتظار معجزه ای بودند تا دوباره راه میدان ها را به روی شان بگشاید. انتظاری دردناک و بیش تر وقت ها بیهوده، تنها معجزه ای که به سراغ این پس مانده های دنیای گاوبازی می آمد، اسکناسی صد پزوتایی بود که دوست و آشنایی نیکوکار گاهی در جیب شان می گذاشت و به آن ها اجازه می داد، برای مدت یک روز بر گرسنگی شکنجه آورشان غلبه کنند. از این ها ترحم برانگیزتر، پسربچه هایی بودند که فقر و تیره روزی حاکم بر روستاهاشان و نیز علاقه ی فراوان شان به گاوبازی آن ها را به آن جا کشانده بود. این پسربچه ها که به علت بقچه ای که روی شانه داشتند، مالتیلا نامیده می شدند، پیراهنی پاره، شلوار جینی وصله دار به تن داشتند و پاهای شان برهنه یا در چاروق هایی فرسوده و زهوار دررفته پوشیده بود. التماس می کردند که به آن ها هم اجازه داده شود تا روی شن های میدان گام بگذارند و بخت خود را امتحان کنند و به عنوان دستمزد جز یک بلیت اتوبوس و چند پزوتا پول خرد چیزی طلب نمی کردند. گاهی برگزارکننده ای در دهکده ای دورافتاده به آن ها اجازه می داد با گاو نری به نبرد بپردازند و در میدان هایی که نه درمانگاه داشت، نه دارو و نه پزشک و فقط دارای کشیشی بود که دعای تبرک نهایی را بخواند و چشم های شان را ببندد، جان خود را از دست بدهند.
واقعه ای که آن روز در حال رخ دادن بود هیجان خاصی در این پیاده رو تیره بختان به وجود آورده بود. برای غریق های دنیای فی یستا براوا، چه پیر و چه جوان، پیروزی و موفقیت یتیم اندلسی به منزله ی تحقق یافتن روءیاهاشان بود، سرمشقی دلگرم کننده که می توانست آن ها را به سوی «میدان های مرگ بدفرجام» براند و مانع از این شود که خود را به دست نومیدی بسپارند. پنج سال پیش، بت امروزی هم روی همین پیاده رو در خفت و خواری ها، در گرسنگی ها و در نومیدی هایشان شریک بود. او یار و همراه بدبیاری هاشان بود، و به رغم هاله ی افتخاری که به دور سر داشت، باز هم برادرشان به شمار می رفت.
برای اسپانیایی های دیگری که حرفه شان هیچ ارتباطی با گاوبازی نداشت، دلداری های اندلسی جوان برای شان جزو فضایل و افتخارهای ابدی اسپانیا محسوب می شد. صنعتگر سرشناس پکو روزا دو بلیت ورودی اش را زیر شیشه ی میزش واقع در طبقه ی چهاردهم توره دومادرید، که از آن جا امپراتوری بافندگی اش را اداره می کرد لغزاند. روزا هیچگاه از حضور در کوریداهای دوران جشن سان ایزیدرو غفلت نکرده بود. اما نمایش امروز برای او از مفهوم ویژه ای برخوردار بود. صندلی کنار دستش به پسر چهارده ساله اش اختصاص داشت. این نخستین کوریدایی بود که پسر نوجوان در آن شرکت می کرد. پکو روزا می خواست این واقعه برای پسرش گونه ای «تایید، گونه ای موقعیت برای همداستان شدن با میراث شهامت اسپانیایی باشد تا بتواند زندگی معلولانه ای را که در انتظارش بود دلاورانه تحمل کند». پسرش از هجده ماه پیش به سبب ابتلا به بیماری فلج اطفال، معلول شده بود.
***
توجه و علاقه ای که ارتقاء باشکوه ال کوردوبس به مقام ماتادوری در مادرید برمی انگیخت منحصر به پایتخت نبود. در زیر طاق های میدان شهرداری سالامانک که از سنگ قرمز ساخته شده بودند، در کوچه های باریک دور و بر کلیسای جامع بورگوس، در برابر باغ های سرسبز و گرمسیری مالاگا، در خیابان های پرسروصدای بارسلون، و در ده ها شهر کوچک تر و نیز روستاهایی که کوردوبس در راه صعود پیروزمندانه به لاس وانتاس در آن ها مسابقه هایی برگزار کرده بود، همه ی مردم اسپانیا به تعبیر و تفسیر این واقعه می پرداختند.
با این همه، در هیچ نقطه ی اسپانیا بیش تر از سواحل رودخانه ی گوادال کیویر، ابتدا در کوردو و سپس کمی دورتر در طول رودخانه، در کوچه های تنگ و باریک شهر کوچک پالما دل ریو که قهرمان روز در آن زاده شده بود، مردم با شور و هیجانی چنین عارفانه منتظر وقوع این ماجرای بزرگ نبودند. کوردو که در گذشته پایتخت سرداران عربی بود که به فتح غرب کمر بسته بودند، عشق سودایی نسبت به فی یستای اسپانیا را را در حیاط های سرپوشیده و معطر و در هیاهو و جنجال کافه هایش می پروراند. هنگامی که در تابستان ۱۹۴۷، فرزند محبوبش مانوله ته را شاخ های سهمگین گاو نری به نام میورا به سرای باقی فرستاد، همه ی ساکنان کوردو جنازه اش را تشییع کردند. فرزندان دیگری که در بیغوله های محلات پست این شهر از بدو تولد ماتادور زاده می شدند، آن قدر تعدادشان زیاد و از مقام چنان رفیعی برخوردار بودند که تاریخچه ی کوریدای اسپانیا از آثار نبوغ و شیرین کاری هاشان عجین بود. چهار نفر از میان آن ها، یعنی لاگارتی خو، گریتا، بومبی تا و مانوله ته چنان نفوذ و تسلطی بر نسل معاصر خود یافته بودند که شهر قدیمی اندلسی مقام اولیا را به آن ها داده بود. به عنوان «چهار سردار کوردو» نام شان بر ناقوس عظیم کلیسای سانتاماریا که ساعت را به اهالی شهر اعلام می کرد حک شده بود.
مردم کوردو با شور و هیجان آفی سیون های واقعی دلاوری ها و شیرین کاری های روستایی بی سوادی را که در یکی از توابعش زاده شده و امروز نام آن را در میدان های گاوبازی همراه خود داشت به او درود فرستاده بود. به زودی نام او هم بر ناقوس کلیسا حک خواهد شد، افتخاری طنزآلود و متاثرکننده برای کسی که نخستین تماسش با این شهر، در ده سال پیش، توسط دیوارهای بلند زندانش بود که به جرم ولگردی در آن محبوس شده بود.
اما از این هم خوشحال تر و هیجان زده تر شهر کوچکی بود که ال کوردوبس در آن به دنیا آمده بود. بر اثر تصادفی سعادت آمیز، آن روز تاریخی مصادف شده بود با آغاز جشن های پالما دل ریو. امروز هیچ یک از هجده هزار نفر سکنه ی آن سرکار نمی رفت. چادرهایی بزرگ با سقف های رنگارنگ در میدان بازار روز، در محل ورود به شهر برپا شده بودند. چرخ فلک بزرگی که تعداد بی شماری بچه های دست و رو نشسته احاطه ش کرده بودند، میان سروصدای کرکننده ی گرامافون مدام می چرخید. در کنار آن پیرمردی ریش سفید و نابینا، با صدایی یکنواخت داستان هایی درباره ی سرداران عرب و پرنسس های بیگانه ای که در اسارت شان بودند تعریف می کرد. جلوی در کالسکه رو بزرگی که بازیگران دوره گرد در آن سکنا داشتند، زن کولی پیری نشسته بود و در برابر دریافت سکه ای پول، ماجراهای دلچسبی برای آینده تعریف می کرد، در همان حال دختربچه هایی با دامن های گشاد و بلند در حالی که قاشقک های مادرهاشان را به دست کرده بودند، مقابل چادرها رقص فلامنگوی تندی را اجرا می کردند. آن روز در پالما روز هیاهو بود و خنده و شادمانی.
فقط شبستان پرسایه ی کلیسا بود که میان آن همه جنجال و ازدحام، نقطه ی ساکت و آرامی به شمار می رفت. دون کارلوس سانچز کشیش، در برابر محراب و زیر پرتوهای نوری که از پنجره ی سقفی کوچکی به پایین می تابید، به تنهایی زانو زده و مشغول دعا خواندن بود که صدای آهسته و ملایم پاهایی توجهش را جلب کرد. سرش را که برگرداند هیکلی پوشیده شده در شال سیاه و بلندی را دید که به طرف جعبه ی شیشه ای مخصوص نگه داشتن اشیا مقدس کلیسا که سمت راست محراب جای داشت می رفت. درون جعبه عروسکی با لباس ساتن سفید و حاشیه دوزی های طلایی گذاشته شده بود که چوگان کوچک نقره ای در دست و تاجی مزین به فیروزه و یاقوت بر سر داشت. این مجسمه نماینده ی باکره ی مقدس بیت الحم، بانوی پالما دل ریو بود.
این مجسمه که کار دست هنرمند ناشناسی از دوره ی رنسانس بود، از پانزده نسل پیش تابه حال حامی و یاور سکنان این شهر کوچک بود. برای کمک طلبیدن از او هیچ عملی نه زشت به شمار می آمد و نه خطیر. مجسمه را روی دست در کوچه ها می گرداندند تا بیمارها را شفا دهد، زن های نازا را بارور سازد، باران ببارد یا طغیان رودخانه فروکش کند، نوزادی را متبرک کند یا محتضری را مشمول عفو سازد. زن سیاهپوش در پایین پاهای ظریف مجسمه که در تنه ی درخت اقاقیایی تراشیده شده بود، زانو زده بود تا دعای ویژه ای را بخواند. او آنجلیتا بنیتز بود و تمام عمرش مبارزه کرده بود تا برادر جوانش را از خطر شاخ های گاوهای وحشی دور نگه دارد. جشن امروز وسعت دامنه ی شکستش را مشخص می کرد.
آنجلیتا همراه با تشویشی که دمخورش شده بود آمده بود تا حمایت بانوی نگهبان پالما را برای برادرش درخواست کند. تا چند ساعت دیگر، در برابر تلویزیونی که برادرش به او هدیه کرده بود می نشست تا شاهد واقعه ای باشد که برای نخستین بار در زندگی اش بود که کوریدا می دید. اما این زن روستایی اندلسی با سماجت تمام زمین و زمان را به هم دوخته بود تا مانع از فرارسیدن چنین روزی بشود. اما صدایی که نومیدی او در برابرش زمزمه ای بیش نبود، برادرش را به سوی افق های دیگری کشانده بود. صدایی مقاومت ناپذیر. صدایی به همان قدمت و به اندازه ی خود اسپانیا، اسپانیایی. کوریدا به عنوان نمادی از روح ملی و مردمی، شالوده ای که ریشه هایش چنان کهن و چنان انبوه اند که هیچ فعالیتی، از هنر تا صنعت و از تجارت تا زبان محاوره ای وجود ندارد که از آن متاثر نباشد، برای اسپانیایی ها همان مفهومی را دارد که بازی های المپیک برای یونان باستان داشته است. نمایشی که آن روز بعدازظهر همه ی مردم انتظارش را می کشیدند، به رغم خشونتی که در آن وجود داشت، برخلاف احساساتی بودن بیش تر وقت ها ساختگی اش و با وجود جنبه های تجاری کثیفش، یکی از به یادماندنی ترین و قابل توجه ترین مظهر غروری به شمار می رفت که ملت اسپانیا از نیاکانش به ارث برده بود. ویژگی های سه گانه ای که شاعری ابداع کرده است: «خون ـ شهوت ـ مرگ» گویای کلیه ی صفت های اسپانیایی ها نیست، اما مشخص کننده ی ویژگی های اخلاقی و اصلی ملتی است که زندگی را چیزی نمی داند جز رویارویی دایمی با مرگ. اسپانیا که ابتدا به انزوا محکوم شده بود و سپس در میان شط هایی از خون بارها و بارها به تسلط بیگانگان درآمده بود و سرانجام با کسب پیروزی در قاره های مختلف، و به نام مذهب به کشتار دسته جمعی ملت های دیگری پرداخته بود، دارای روحیه ای خشن، مغرور و خروشان شده بود. اسپانیا،زادگاه سروانتس(۱۳) و ایگناس دولویولا(۱۴)، گهواره ی اکتشاف های بزرگ و انکیزیسیون، سرزمین خشونت و ملایمت، عشق و سخت گیری و عقل و بی رحمی، تمام این تضادهای افراطی طبیعتش را در دو طبقه بندی میدان های گاوبازی اش به دو منطقه ی «سول ای سومبرا» (آفتاب و سایه) خلاصه می کند. فقط در این کشور، در سرزمینی چنین دور و چنین نزدیک به اروپا، در این اسپانیایی که خون ملت های عرب، یهودی و مسیحی را در رگ هایش دارد، و در جایی که شرافت، شهامت و مرگ به طرز متعصبانه ای مورد پرستش است، جشنی چنین ریشه دار و سنتی که به افتخار یکی از بزرگ ترین اولیایش برگزار می شد، می تواند به وجود بیاید.
هیچ نیرویی طبیعی بهتر از حیوانی که در گذشته گروه های وحشی آن آزادانه مرداب های این سرزمین را زیر پا می گذاشت، نمی تواند به فرد اسپانیایی اجازه دهد شهامتش را ابراز کند و شور و هیجانش را به وسیله این بازی های خطرناک با مرگ سیراب سازد. گاو وحشی به عنوان مظهر مردانگی، باروری و شجاعت، از قرن ها پیش و از عهد باستان مورد پرستش انسان ها بوده است. در تمام حوزه ی مدیترانه و حتا تا ایران و هند الهام بخش مراسم و سنت های مذهبی بوده است. ده ها هزار سال پیش از ابداع کوریدا، انسان ها با نقش تصویر آن بر دیواره ی غارهاشان، برایش ارزش و احترام قایل می شدند. بعدها، هندوها آن را در معبدهای شیوا پرستش کردند و همزمان با آن اهالی کرِت تصویر برجسته اش را روی قسمت پایینی دیوارهای کاخ هاشان نقش کردند. اقوام بت پرست گاو وحشی را روی محراب هاشان قربانی و خونش را تقدیم خدایان خود می کردند تا آن ها را از گناهان و عقوبت مرگ بری سازد. این قربانی کردن ها و خون فشاندن ها را بعدها رومی ها با نبرد گلادیاتورها و انداختن مسیحیان اولیه جلوی حیوان های درنده و نیز حتا خود مسیحیت با اهدا کردن زندگی فرزند خداوند برای رهایی انسان ها ادامه دادند.

نظرات کاربران درباره کتاب ... یا به عزایم خواهی نشست