فیدیبو نماینده قانونی نشر اختران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماکیاولی و ما

کتاب ماکیاولی و ما

نسخه الکترونیک کتاب ماکیاولی و ما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماکیاولی و ما

نظریۀ تضاد ماکیاولی، برخلاف تناقض هگلی که اصلی یگانه را تحمیل می‌دارد که همه چیز بدان فروکاسته می‌شود، پای انواع و اقسام آنتاگونیسم-‌های متکثر و گوناگونی را وسط می‌کشد که درون‌مایه‌هایی متغیر و مختلف به خود می‌گیرند. از انواع مختلف انفعالات و عواطف تا ستیزه در درون، میان و ورای طبقات شکل دهندۀ یک جامعه، که از درونی‌ترین عناصر یک هستی تا تضاد و ستیزه‌هایی بیرون از آن را شامل می‌شود. تضادهای مد نظر ماکیاولی تضادهایی است پویا، در هم تنیده، تلفیق‌شونده، متباین و تقویت‌کنندۀ یکدیگر. همچنین این تضادها سر آن ندارند تا به سوی غایتی پیشینی و از پیش مقرر حرکت کنند، بلکه به تبع ماتریالیسم تصادفی همه چیزشان منوط است به اتصالی (Conjuncture) که در آن شکل گرفته و بدان شکل می‌دهد. این امر یکی دیگر از جذابیت‌های ماکیاولی را به نزد آلتوسر آشکار می‌سازد: اندیشیدن در اتصال و به اتصال. سامانه‌ای فکری که ماکیاولی را در مقابل هرگونه نظام‌سازی پیشینی فلسفی قرار می‌دهد. لذا نزد ماکیاولی نه با «قوانین» یا «اصول» تاریخ که با نامتغیرهایی (invariants) طرف‌ایم که در هر موقعیت انضمامی، با توجه به وضعیت و توزان نیروها در اتصال مزبور برخی از آنها موضوعیت می‌یابند. عملی که البته آن نیز مستلزم تشخیص و ارزیابی شهریار، یا «مرد عمل»، در هر اتصال خاص است.

ادامه...
  • ناشر نشر اختران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماکیاولی و ما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار مترجمان فارسی : «ما و ماکیاولی»

آدمیان بالفطره حسودند و به نکوهش بیشتر می گرایند تا به ستایش؛ و بدین سبب برقرار ساختن قواعد جدید و نظام های سیاسی نو همان قدر خطر دربردارد که کشف دریاها و سرزمین های ناشناخته. ولی چون دستیازی به هر کاری که برای عموم سودمندش بدانم با استعداد طبیعی من سازگاری دارد، بر آن شده ام راهی را در پیش گیرم که تاکنون هیچ کس گام در آن ننهاده است: راهی دشوار و پر مشقت؛ لیک اگر کوشش هایم با نظر اغماض و تقدیر نگریسته شود همین خود پاداش من خواهد بود. اما اگر این کوشش ها به سبب استعداد ضعیف و تجربه ناچیز من در اوضاع و احوال کنونی، و شناخت ناقصم از روزگاران گذشته، چندان سودی به بار نیاورد دستکم راهگشای کسانی خواهد بود که با صلاحیت و تیزبینی و فصاحت بیشتر در مقام تحقق بخشی به مقصود من برمی آیند.

ــ نیکولو ماکیاولی، مقدمه کتاب اول، گفتارها

تفسیر آرا و آثار نیکولو ماکیاولی در طول قرونی که از حیات وی می گذرد تنها مسئله ای نظری و به اصطلاح آکادمیک نبوده، بلکه ارتباطی وثیق با ساحت گسترده تر و برون متنی جدال هایی داشته که ماکیاولی عامدانه و آگاهانه خویش را به درون آنها پرتاب کرده است. از همین رو انتشار دست نوشته های آلتوسر راجع به ماکیاولی (۱۹۹۵)، سالها پس از مرگ آلتوسر، و بی اعتنایی و سکوت محافل آکادمیک ماکیاولی پژوهی درباب این متن را نمی توان تفسیری کرد مگر تداوم جدال مزبور با توسل به یکی از راهکارهای رسوا اما کارگرِ کهن نزاع های گفتاری: حربه سکوت. اما چه چیز در این تفسیر نهفته که فضلای «علم سیاست» و ستایشگران رئالیسم سیاسی و انواع و اقسام ایدئولوگ های نظم موجود را واداشته تا کمتر سخنی، ولو حتی به تقبیح و نکوهش، درباره آن بر زبان آورند. این چه خصلت تروماتیکی است که تنها راه چاره آن واپس رانی «رخداد» تفسیر آلتوسر از ماکیاولی به ناخودآگاه برون گفتمانی تخصص «ماکیاولی ـ شناسی» کسانی است که روزگار را با التذاذ از تکرار مکرر مکررات و کشف اکتشافات مکشوف سپری می کنند؟
آلتوسر پس از مقالات خود ـ انتقادی خویش، از پی گیری پروبلماتیک اولیه خویش، فراهم سازی دفاعیه ای از «علمی بودن مارکسیسم»، در پاسخی کمابیش ضمنی به نقدهای پوپر، دست برمی دارد و به دنبال پاسخ به این پرسش کلیدی می رود که چگونه دولت (و به ویژه دولت در سرمایه داری) به حیات خویش ادامه می دهد و می پاید؟ پس از آن که پاسخ اولیه در جستار معروف «ایدئولوژی و سازوبرگ های ایدئولوژیک دولتی» وی را راضی نمی کند و خود خاستگاه و نحوه برآمدن این دولت به مسئله بنیادین تری برای وی بدل می شود، اندک اندک شاهد بازگشت فیگور ماکیاولی از پس زمینه مباحث وی به جلوی صحنه هستیم. جایی که پس از درس گفتارهای مجدد وی در دهه ۱۹۷۰، سخنرانی «تنهایی ماکیاولی» در ۱۹۷۷ ایراد می شود. اما جایگاه سترگ ماکیاولی نزد آلتوسر تنها زمانی روشن می شود که آثار وی پس از مرگ گردآوری و انتشار می یابند. آنجا که آشکار می شود آلتوسر متاخر تا چه اندازه در این گرایش به جاذبه ماکیاولی پیش رفته است: «ماکیاولی کشفی دیرتر بود و به دید من در برخی از موضوعات وی از مارکس بسی پیش تر رفته است... آن چه باز هم مرا به خود جلب کرد شیوه رادیکالی است که وی بدان طریق ماهیت تصادفی هر اتصالی را به حساب می آورد.»(۱)
آلتوسر پس از بحران ۱۹۸۰ از حوزه عمومی طرد شد و لذا تنها بعدها بود که درمی یابیم این شیفتگی نسبت به ماکیاولی چگونه به تمامی وی را در برگرفته بود. آلتوسر حتی تا بدانجا پیش می رود که با مرکزیت فیگور ماکیاولی از قسمی ماتریالیسم ناشناخته و واپس رانده به نام «ماتریالیسم مواجهه» یا به تعبیری بهتر «ماتریالیسم تصادفی» (Aleatory Materialism) سخن می راند. از قرار معلوم علاوه بر تلاش های خودِ آلتوسر متاخر، طرح این خط فکری، که از اپیکور و لوکرتیوس تا ماکیاولی، روسو، هابز، روسو، مارکس و حتی هایدگر و دریدا ادامه دارد، بخشی است از پروژه ای در راستای نجات ماکیاولی از تنهایی ای که گفتارهای فلسفی و سیاسی غالب سعی در تحمیل آن بر گسستی داشته اند که ماکیاولی بهترین و برجسته ترین نام آن است. ماکیاولی تنهاست زیرا نه تنها از سنت قرون وسطایی سیاست نامه نویسی اخلاق مدار برش کرده است و هیچ پیوندی نیز با سنت حقوق طبیعی و قراردادگرایی پس از خویش ندارد، نه تنها متفکری انتقالی میان الهیات مسیحی و خیزش لیبرالیسم نیست، و همچنین نه تنها امر نو (سر برآوردن دولت ملی) را نظریه پردازی می کند، بلکه خود امری است نو. نه تنها گسست را نظریه پردازی می کند، بل خود گسستی است در سامانه نظری بحث از امر سیاسی.
آلتوسر در اینجا، علاوه بر تاکید بر اهمیت نظریه پردازی درباب دولت ملی، در بازشناسی خصلت مانیفست وار شهریار تمام قد در کنار گرامشی می ایستد. جایی که هر دوی ایشان با انگشت نهادن بر فصل ۲۶ شهریار پنبه تمامی تحلیل های آکادمیک و علمی ای را می زنند که قصد دارند ماکیاولی را به قالب تنگ دانشمند علوم سیاسی فروبکاهند. در این فصل است که به منزله جمع بندی تمامی مباحث فصول پیشین، ماکیاولی به زبانی صریح و تکان دهنده به خیزش شهریار فراخوان می دهد و با لحن و سبکی که تنه به تنه شعری حماسی می زند رهاننده را به پذیرفتن رسالتی که بر زمین مانده، یعنی وحدت ایتالیا و اعاده عظمت آن، ترغیب می کند. آلتوسر در این نقطه به جای دانشمندان علوم سیاسی، شاید، موقتاً، با هانا آرنت در موافقت قرار گیرد که، گرچه با لحنی انتقادی، می نویسد: «ماکیاولی پدر علوم سیاسی یا نظریه سیاسی نیست، اما پدر معنوی انقلاب است.»(۲) در این راستاست که گرامشی و آلتوسر در مقابل دو تفسیر عمده رایج از ماکیاولی صف می بندند. نخست، تفسیری عامیانه و مبتذل که همانا «ماکیاولیسم» باشد. تفسیری که ماکیاولی را تئوریسین بی اعتنایی رئالیستی به اخلاق و تلاش بی فروگذاشت برای کسب و حفظ قدرت می داند. تفسیری که هر اندازه معروف و همگانی است، به همان اندازه نیز بی‎ بهره از حقیقت و بیشتر پس مانده پروپاگاندای سده ها حملات خشماگین اخلاق گرایان به وی است؛ قسمی «اخلاق گرایی وارونه» که در عوض رد این چهره از ماکیاولی آن را با شعفی شرورانه می ستاید. اما تفسیر گرامشی و آلتوسر رقیبی بس جدی تر را نیز پس می زند: تفسیر دموکراتیک و جمهوری خواهانه. تفسیری که دو قرائت متفاوت اما در یک جهت را از آثار ماکیاولی پیش می نهد. از یک طرف، تلقی این آثار، و به ویژه شهریار، به منزله متنی قرار دارد که مردم را ترغیب به محکومیت اخلاقی سیاست شهریاران می کند (فوسکولو)؛ و در طرف دیگر، متنی که مردم را به اسرار اعمال غیراخلاقی شهریاران آشنا ساخته و لذا مردم را ترغیب به مبارزه علیه ایشان می کند (روسو). هیچکدام از این دست تفاسیر چیزی نیست که گرامشی و آلتوسر را راضی و قانع سازد. زیرا هیچ یک نمی توانند توضیحی برای کلیت آثار ماکیاولی و به ویژه فصل پایانی شهریار فراهم سازند که در واقع نقطه اوج و گشاینده رمز غایت مد نظر نویسنده شهریار به شمار می رود.
علاوه بر دغدغه پیش گفته، یعنی پایداری و دوام دولت، آن چه بیش از پیش آلتوسر را به دام جاذبه ماکیاولی گرفتار می کند چیزی نیست مگر مسئله زایش امر نو و گسست آن از هر آن چه تاکنون وجود داشته است. این امر یکی دیگر از کانون های اصلی مبارزه فلسفی آلتوسر با نفوذ هگلیسم در سنت مارکسیستی است. آلتوسر، که از دیرباز با هگلیسم سر ستیز داشت، در آموزه های ماکیاولی راهی را برای گریز و اجتناب از آسیب های راه فرعی هگل یافت. وی، که ابتدا این راه را نزد اسپینوزا می جست، سرانجام در ماکیاولی بود که نظریه ای را فراچنگ آورد که در عین پرهیز از مضرات نظام فکری هگل، امکان اندیشیدن به سویه هایی را فراهم می آورد که مارکس توجه چندانی بدانها نشان نداده بود: خاستگاه ها و مکانیزم های سلطه و مقاومت. اما ماجرا تنها به همین جا خلاصه نمی شود. آشنایی با ماکیاولی، مجموعه ای از امکانات نظری و روشی را در اختیار آلتوسر قرار داد که فهرست وار می توان به نظریه تضاد خاص ماکیاولی، اولویت امر انضمامی، امر نو رادیکال، گشودگی تاریخ به روی آینده، مواجهه ویرتو و بخت و مواردی این چنین اشاره کرد که، به زعم آلتوسر، هر یک بخشی از ضربات ویرانگر هگلیسم را دفع و مرهمی بر پیکر تفکر انتقادی می توانند بود.
نظریه تضاد ماکیاولی، برخلاف تناقض هگلی که اصلی یگانه را تحمیل می دارد که همه چیز بدان فروکاسته می شود، پای انواع و اقسام آنتاگونیسم- های متکثر و گوناگونی را وسط می کشد که درون مایه هایی متغیر و مختلف به خود می گیرند. از انواع مختلف انفعالات و عواطف تا ستیزه در درون، میان و ورای طبقات شکل دهنده یک جامعه، که از درونی ترین عناصر یک هستی تا تضاد و ستیزه هایی بیرون از آن را شامل می شود. تضادهای مد نظر ماکیاولی تضادهایی است پویا، در هم تنیده، تلفیق شونده، متباین و تقویت کننده یکدیگر. همچنین این تضادها سر آن ندارند تا به سوی غایتی پیشینی و از پیش مقرر حرکت کنند، بلکه به تبع ماتریالیسم تصادفی همه چیزشان منوط است به اتصالی (Conjuncture) که در آن شکل گرفته و بدان شکل می دهد. این امر یکی دیگر از جذابیت های ماکیاولی را به نزد آلتوسر آشکار می سازد: اندیشیدن در اتصال و به اتصال. سامانه ای فکری که ماکیاولی را در مقابل هرگونه نظام سازی پیشینی فلسفی قرار می دهد. لذا نزد ماکیاولی نه با «قوانین» یا «اصول» تاریخ که با نامتغیرهایی (invariants) طرف ایم که در هر موقعیت انضمامی، با توجه به وضعیت و توزان نیروها در اتصال مزبور برخی از آنها موضوعیت می یابند. عملی که البته آن نیز مستلزم تشخیص و ارزیابی شهریار، یا «مرد عمل»، در هر اتصال خاص است.
یکی دیگر از نقاط برجسته تفسیر آلتوسر از ماکیاولی دلمشغولی وی به امر نویی است که به طرزی رادیکال از امر کهن برش کند. چیزی شبیه همان اتم اپیکوری که ناگهان مسیری بالکل خلاف همه قواعد موجود را در پیش می گیرد و آنگاه جهانی نو «تولد می یابد». این گسستی است رادیکال، که برخلاف آوفهبونگ (Aufhebung) که صرفاً امر کهن را، با تغییراتی در چند و چونی اش، به مرتبه ای بالاتر ارتقا می دهد، نه تنها کاری به رفع ندارد، بلکه هیچ نشانی از امر کهن نیز با خود نداشته و به امکانی یکسره جدید و بی سابقه راه می دهد. رویکردی که در عین حال عناد خویش را با هرگونه غایت شناسی نشان می دهد و نه تنها به روند خطی پیشرفت وقعی نمی گذارد که حتی بدیل «انقلاب یا بربریت» را انحصار امکاناتی می داند که می توانند در آینده پیش روی بشر و تاریخ گشوده گردند. آینده ای که از ایستایی مطلق تا گسستی ریشه ای را می تواند پذیرا باشد. به همین سبب است که نه با بلاهتی ایدئولوژیک از پیروزی حتمی به یمن «قوانین آهنین تاریخ» سخنی به میان می آید و نه با یاسی بزدلانه از امید به اصلاح وضعیت موجود یا گریز به ساحت زیبایی شناسی و قس علی هذا. همه چیز به موازنه ویرتو و فورتونا بستگی دارد. این که تا چه میزان ویرتوی شهریاران جدید آماده و مستعد بهره جستن از فرصت هایی است که فورتونا، شاید، پیش روی شان قرار می دهد. این که آلتوسر «نفیِ نفیِ نفی» را مطرح می کند تنها برای تاکید بر امکان گسستی رادیکال نیست، بلکه مسئله برای وی طرح سامانه ای نظری نیز هست که اگرچه در ابتدا به عنوان راهی میان بر به سوی مارکس تعبیه شده بود اما در ادامه چنان کلیدی و رهگشا می نماید که مضاف بر جایگزینی رقیب شهیر و مقبول خویش، هگل، وزنی هم سنگ مقصد، مارکس، می یابد.
اما اگر بخواهیم اشاره ای به مبحث برتری های ماکیاولی بر هگلیسمِ ریشه دوانده در مارکسیسم داشته باشیم، نباید از اهمیت کلیدی ماتریالیسم ماکیاولی غافل شویم. به دید آلتوسر، ماکیاولی با پرهیز از برساختن نظام کلی و پیشینیِ فلسفیِ خاص خویش، به روشنی نشان می دهد که تا چه اندازه از هرگونه وسوسه ایده آلیستی برای پیش دستی بر رخدادهای مادی به دور است. ماکیاولی در تمامی آثار خویش، هر اندازه از نامتغیرهایی مهم و آموزنده سخن می راند به همان اندازه خودْ مواردی استثنایی را برای این نامتغیرها مطرح می سازد تا نشان دهد این امرِ انضمامی است که تعیین می کند حقیقت چیست. پس حقیقت از این منظر چیزی نیست مگر حاصل و فرآورده مبارزات سخت و خونین مادی و گفتاری که تنها بر پرچم برافراشته نیروی پیروزِ نبرد حقانیت خویش را آفتابی می سازد. جالب آن که یکی از بهترین بیان های رابطه نامتغیرها و امر انضمامی را می توان نزد مردی جنگی یافت: ژنرال هلموت فون مولتکه، رئیس ستاد نظامی نیروهای آلمانی مابین سالهای ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۴ که دیرزمانی پیش گفته بود، «نقشه های نظامی را نمی توان از پیش و جزء به جزء طراحی کرد و به شکل نهایی درآورد، بلکه فقط می توان هسته و طرح مرکزی آنها را آماده ساخت، زیرا جزئیات عمل تا حدی معین، بستگی به حرکات دشمن دارد.»(۳)
لیک ماتریالیسم ماکیاولی تنها بدین امر خلاصه نمی شود. ماکیاولی اگرچه نگارش شهریار را نه همچون نگاشتن اثری نظری بل به منزله دخالت سیاسی خویش در اتصال خاص ایتالیای زمان خویش انجام می دهد، اما از همان تقدیم نامه شهریار نشان می دهد که به خوبی به قدرت راستین «نقد سلاح ها» و اولویت آن بر «سلاح نقد» واقف است، امری که، به حق، وی را در جوار مارکس می نشاند. نکته برجسته در این تقدیم نامه نظرگاهی است که نویسنده شهریار از آن به منزله زاویه دید ناگزیر برای درک راستین حقیقت شهریاران یاد می کند. و این رسوایی دیگری است برای هواداران علم عینی و فارغ از پیش داوری و جانبداریِ منزل گزیده در آکادمی ها و پژوهشکده های «تولید علم». این «مرد ناچیز و فروپایه» در آنجا آشکارا اعلام می دارد که «برای دریافت نهاد شهریاران می باید به تمامی از مردم بود». بدین سان نظرگاه وی، همچون مارکس، برای رهانیدن مُلک و مملکت، همانا نظرگاه مردم است. اما سوژه این مبارزه رهایی بخش، برخلاف اسپینوزا و مارکس، نه انبوه خلق یا «مردمِ مردم»، که شهریاری است که در مبارزه علیه اشراف و دولت های ناتوان و فاسد موجود جانب مردمی را می گیرد که مهمترین ویژگی شان این است که «نمی خواهند تحت ستم و سلطه قرار گیرند». لذا به جای خود ـ رهایی با رهایی از سوی شهریاری مردمی سروکار داریم که به هر روی تنها در زمین مادی واقعیت موثر است که می تواند مناسبات موجود را دگرگون سازد.
شاید، خواسته یا ناخواسته، هیچ تفسیری از پروژه فکری ماکیاولی را نمی توان جدی گرفت مگر آن که، ولو گذرا، رابطه ماکیاولی و اخلاق را مورد عنایت قرار دهد. و از آلتوسر نیز انتظاری جز این نمی رود که در تفسیر خاص خویش در راستای نقد تفاسیر پیش پا افتاده رایج از ماکیاولی، و رابطه مزبور، گریزی به این ساحت بزند. اگر از روایت مبتذلی که ماکیاولی را در مقام ناصح شریر شهریاران تصویر می کند بگذریم، بی تردید شهیرترین سخن در این باب باور کروچه است به این که ماکیاولی میان اخلاق و سیاست خط تمایزی سفت و سخت می کشد. اسکینر نیز در روایتی دیگر از کنار نهادن اخلاق مسیحی به دست ماکیاولی صحبت می کند. اما در اینجا باید به درستی حق را به میکو لاتینن داد که اعلام می کند ما، همراه با آلتوسر، در ماکیاولی نه با جدایی سیاست و اخلاق که با «سیاسی کردن اخلاق» مواجه هستیم. ماکیاولی معتقد نیست که سیاست راهی جدا از اخلاق، خواه مسیحی و خواه غیر آن، می پیماید، بلکه مسئله نزد وی این است که اخلاق بایستی تابع سیاست باشد و در چشم انداز کلی موفقیت رسالت سیاسی شهریار در اتصال پیش روی وی درک و اجرایی شود. با به نهایت رساندن چنین حکمی باید گفت که نه فقط اخلاق که تمامی امور دیگر نیز در گفتار ماکیاولی رنگ و لعابی سیاسی می یابند. از اخلاق تا تحلیل امور، از روایت قصص پیشینیان تا فلسفیدن، در بستر گذار به سوی تحقق رسالتی معنا می یابند و دچار پیچ و تاب می شوند که یک اتصال موجب می شود. و این چیزی نیست مگر به زانو درآوردن یکی از ترفند های دیرینه، همیشگی و فریبای ایده آلیسم. ماتریالیسم ماکیاولی باز هم به وی یاری می رساند تا با رد هرگونه حکم کلی درباب پذیرش یا رد اخلاق، آن را، همچون هر امر دیگری، تابع مسئله انضمامی و مادی برآمده از اتصال وضعیت کند.
برای کوتاه تر کردن سخن باید یادآور شویم که ماکیاولی برای آلتوسر دستاوردها و آموزه های بسیاری به همراه دارد. از درک پیشامدی بودن تاریخ و نازدودنی بودن ستیزه و تضاد در تمامی فرم های پیشین، کنونی و آینده سیاسی ـ اجتماعی تا لزوم جانبداری در فلسفه و جستجوی حقیقت و بیان آشکار بنیان های تصادفی جهان. راه فرعی ماکیاولی برای آلتوسر همچنین نشان می دهد که چه میزان مناظر و چشم اندازهایی از حقیقت که در راه فرعی هگل از دیده دور مانده بودند و تنها به شرط طی طریق و مسافرت در این مسیر است که می توان به اهمیت ناب آنها واقف شد.
به آغاز سخن خویش بازگردیم. چه امر تروماتیکی در تفسیر آلتوسر از ماکیاولی نهفته که مهمتر از هر چیزی باعث واپس راندن آن شده است؟ شاید باید پاسخ را در بحث کلیدی و بدیع آلتوسر از نظریه ماکیاولی درباب خاستگاه ها و بنیان های دولت یافت: قسمی «انباشت اولیه سیاسی». آلتوسر که به شدت شیفته فهم چگونگی آغازیدن در وضعیتی است که فاقد شرایط آغازیدن است، بر دو خصلت عمده در تحلیل ماکیاولی از این انباشت اولیه انگشت می گذارد: قساوت و تصادف. آری ماکیاولی، بی هیچ پرده پوشی ایدئولوژیکی، به ما می آموزد که خاستگاه دولت ها را نه در گریز از وضعیت طبیعی جنایت بار به اصطلاح «جنگ همه علیه همه» و ترجیح مدنی شدن، یا افسانه های ملی و قومی رشد طبیعی دولتی از بطن نخبگان قوم، بلکه باید در پس مانده جویبارهای خون ناشی از برادرکشی و دستاوردهای تصادفی طوفان های بخت جستجو کنیم:

ماکیاولی به جای گفتن این که دولت زاده قانون و طبیعت است، به ما می گوید چگونه یک دولت باید زاده شود تا دوام آورد و به اندازه بسنده ای قدرتمند باشد که به دولت متعلق به یک ملت بدل شود. او نه به زبان قانون، بلکه به زبان نیروی مسلح لازم و گزیرناپذیر جهت برساختن هرگونه دولتی لب به سخن می گشاید، به زبان قساوت ضروری در آغازیدن های دولت، به زبان قسمی سیاستِ فاقد دین که مجبور است به هر قیمتی از دین بهره گیرد، سیاستی که باید اخلاقی باشد اما [همچنین] باید بتواند غیراخلاقی [نیز] باشد... او از رهگذر خودِ یوتوپیانیسم اش، با فرضیه همزمان ضروری و غیرقابل تصور این که دولت جدید می تواند از هرجایی آغاز شود، پرتویی شدید بر مشخصه تصادفی صورتبندی دولت های ملی می افکند. دولت های ملی به دید ما بر نقشه ترسیم شده اند، تو گویی برای همیشه در سرنوشتی تثبیت شده اند که همواره مقدم بر آنهاست. از نظر وی، برعکس، آنها عمدتاً تصادفی هستند، سرحدات شان ثابت نیست، فتوحات و کشورگشایی ها در کار بوده است، اما تا کجا؟(۴)

با این اوصاف، درک این که نظریه پردازان اجماع گرایی و قرارداد اجتماعی و همچنین دولت گرایانی که اعماق و امحای تاریخ را می کاوند، تا سندی برای قصه های شیرین «روزی روزگاری...» خود بیابند، چرا به حربه سکوت دست می برند و تفسیر آلتوسر از ماکیاولی را بایکوت می کنند، نباید چندان دشوار باشد. ما نیز نیازی نمی بینیم که در این باره با توضیح واضحات مجال را هدر دهیم.
اما اگر از دو دسته تفاسیری نزد متفکران همدلی بگذریم که تفسیر آلتوسر را فاقد نکاتی برجسته و خاص می دانند، فی المثل فیلیپو دل لوکزه، یا برای آن ارزشی بی همتا و یگانه قائل هستند، فی المثل میکو لاتینن، نمی توان از ایراد نقدی درونی بر تفسیر وی چشم بپوشیم. همان گونه که در دیباچه آلتوسر می بینم، نسخه اولیه این اثر چند سال پس از شاهکار کلود لفور درباب ماکیاولی نگاشته شده است و خود آلتوسر به شیوه ای کم نظیر لب به ستایش از اثر لفور در این باره می گشاید. همچنین اگر به یاد داشته باشیم یکی از اهداف نظری و سیاسی آلتوسر در تفسیر ماکیاولی نجات وی از تنهایی ای است که باور دارد به ناروا بر ماکیاولی تحمیل شده است. اما آن چه در متن حاضر می بینیم، برخلاف هسته مرکزی بحث لفور، تاکیدی است بیش از حد و فراگیر بر دغدغه پایداری و دوام دولت و به حاشیه رفتن نظریه تضاد ماکیاولی. امری که، شاید، به جای درآوردن ماکیاولی از تنهایی، وی را بیش از پیش به تنهایی تبعید کند.
در این راستا، میگل ابنسور است که بسی تیزبینانه تر از آلتوسر پروژه حل مسئله تنهایی ماکیاولی را، بی آن که هرگز چنین هدفی داشته باشد، پیش می برد و در مارکس نشانه های موثق از تداوم سامانه نظری ماکیاولی را به دست می دهد. قرائتی از ماکیاولی که به دام دغدغه چگونگی پایداری دولت نمی افتد و علاوه بر برجسته سازی درخورِ و درخشان نظریه تضاد ماکیاولی نشان می دهد که چگونه از بطن این نظرگاه رویکردی برمی خیزد که در عین ستیزش با دولت، با آن خاستگاه و عقبه ای که ذکر شد، جنبشی مردمی که نمی خواهند تن به ستم و سلطه دهند، در «لحظه واسازی» نمی ماند و با گذار به «لحظه سازندگی» نهادهایی برمی سازد که می توانند نه فقط از آفات و مضرات دولت بورژوایی بگریزند که پایداری و دوام را به رسالتی انضمامی، گشوده و سرنوشت ساز در مقابل پلبین های به میدان آمده یا انبوه خلق به خروش آمده بدل کنند. در این صورت، برخلاف تاکید یکجانبه آلتوسر بر سویه تصادفی و نامتنظر اتصال، یعنی فورتونا، به قرائتی از ماکیاولی دست می یابیم که هم به وی وفادارتر است و هم به مارکس نیز نزدیک تر: نجات ماکیاولی از تنهایی و نشاندن وی در سنت فلسفی زیرزمینی و واپس رانده ای که هر دم امر نمادین موجود را به بر هم زدن بساط اش تهدید می کند. قرائتی که به جای آلتوسر، باید آن را نزد گرامشی یافت که بر نقش عمده و جدی ویرتو تاکید می کند. نباید از یاد برد که ماکیاولی در فصل ۲۵ شهریار وقتی از قدرت بخت و نیروی ویرانگر آن سخن می راند به روشنی اعلام می دارد که:

من بخت را با یکی از آن رودخانه های خطرناکی مقایسه می کنم که، وقتی به خروش در آید، در دشت ها سیل جاری سازد، درختان و بناها را خراب کند، زمین را از جایی به جای دیگر منتقل کرده و در آنجا فروگذارد. همگان در مقابل آن می گریزند، همه به ضربت آن راه می دهند، بی آن که قادر باشند آن را به هیچ شیوه ای متوقف سازند. اما این بدان معنا نیست که هنگامی که رودخانه ای سیلابی نیست، آدمیان نمی توانند دست به اقدامات احتیاطی بزنند، از طریق آب بندها و سدها، به طوری که وقتی رودخانه در بار بعدی طغیان کرد، یا به کرانه هایش سرازیر نخواهد شد، یا اگر سرازیر شد، نیروی آن چنان غیرقابل کنترل و زیان بار نخواهد بود.

در اینجا باید بی هیچ حرف و حدیثی اذعان داشت که گرامشی وقتی از نیرویی سخن به میان می آورد که «پیوسته و در دوره ای طولانی سازمان یافته و از پیش نظم گرفته است و می توان آن را در موقعی که شرایط مساعد به نظر می آید به پیش راند (و شرایط فقط تا آن حد مناسب است که چنین نیرویی وجود دارد و سرشار از عزم مبارزه است)»(۵) درک وفادارانه تر و درست تری از ماکیاولی را به نمایش می گذارد؛ درکی که برتری بی چون و چرایی بر «ماتریالیسم تصادفی» و سنگینی بیش از حد کفه بخت نزد آلتوسر دارد. برای مثال، وقتی آلتوسر به بحث از نمونه ایده آل مد نظر ماکیاولی در برخورداری از ویرتوی شهریاری، چزاره بورجا، می پردازد، بر آن است که چزاره: «مردی برخاسته از هیچ، که کارش را از هیچ آغاز کرده و از مکانی تعیین نکردنی»(۶) بود! اما واقعیت این است که چزاره، دوک والنتینو، فرزند نامشروع پاپ الکساندر ششم بود و هر چیزی بود جز «هیچی که از هیچ آغاز کرده باشد». گویی گرامشی پیشاپیش خواسته باشد پاسخ چنین مدعایی را داده باشد: «سیاستمدار فعال آفریننده است، بیدارگر است؛ اما نه از هیچ چیزی می آفریند و نه در خلا مه آلود هوی و رویاهای خویش گام می زند. پایه کار او واقعیت موثر است»(۷) دیگر بماند این که از بورجا که شهریاری است منفرد تا شهریار جدید که بی تردید بدنی است جمعی، لزوم حدی از آمادگی پیشینی برای توفان ویرتو و تبدیل آن به موقعیتی مساعد فاصله ای است که ندیدن آن معنایی نمی تواند داشته باشد جز قسمی ایده آلیسم محض که با درک اتصالِ تاریخی ما و تمایز آن با اتصالی که ماکیاولی در آن دست به عمل می زد یکسره بیگانه است.
گرچه سر آن نداریم تا «ماتریالیسم تصادفی» را در مجالی به نقد کشیم که مختص آن نیست، اما باتوجه به نقش برجسته ماکیاولی در این سنت مدعایی آلتوسر و تاثیر آن بر تفسیر وی از ماکیاولی بی جا نیست که، دستکم گذرا، خاطرنشان سازیم این تکیه بیش از حد بر فقدان هر ساختار پیشینی، نعل وارونه ساختارگرایی آلتوسر متقدم، چه میزان هم از بینش ماکیاولی درباب نقش تعیین کننده نیروهای در هم تنیده در اتصال و محدویت های ناشی از آنها دور است و چه میزان بیگانه است با بینش مارکسی سازندگی تاریخ به دست انسان ها، نه به دلخواه خویش و در شرایطی که خود برگزیده اند، بل در شرایطی نقداً موجودی که از گذشته داده شده است. و این معنایی ندارد جز امحای یکی از پیوندهای وثیقی که می تواند به جای جریان زیرزمینی کذایی ماتریالیسم مواجهه، ماکیاولی را پیشگام سنتی تضادباور و پراکسیس محور معرفی کند. لذا اگر به راستی بخواهیم از ماکیاولی، در مقام پیشگام سنتی بدیع از تفکر انتقادی، درس آموزی کنیم، بی شک یکی باید این آموزه باشد که چگونه در اتصال تاریخی خویش، علاوه بر درکی انضمامی و تشخیص نامتغیرهایی که به کار می آیند، ویرتوی مان را چنان پرورده سازیم که فورتونا را، حتی در زمانه خروش آن، در زمانه ای که سیلاب های بی وقفه و پی در پی آن بناها را تخریب می کنند و همگان از مقابل آن می گریزند، رام و اسیر خویش سازیم. در اینجاست که تلاش آلتوسر در تفسیر ماکیاولی، بسی بیش از تمامی مباحث بدیع و خاص وی، آموزگار رویکردی است به لزوم قرائت مکرر و خستگی ناپذیر متفکری همچون ماکیاولی، راهی نه چندان فرعی که، در کنار راه هایی همچون اسپینوزا و مارکس، می تواند ما را به جای منتظر ماندن در تاریکیِ تونل برای رویت نوری از سوی شهریارِ نجات دهنده، به زدن نقبی به بیرون از تاریکی روزگارمان، به اتکای «ویرتویی آب دیده»، هدایت کند.

یادداشت ویراستار انگلیسی

فرانسوا ماثرون

آرشیوهای آلتوسر حاوی دو مجموعه متفاوت از متونی است که از دوره های [آموزشی] مختص به ماکیاولی استخراج شده اند. مجموعه قدیمی تر به سال ۱۹۶۲ برمی گردد؛ این مجموعه نشانی از تکمیل مطالب نهایی ندارد و تنها به صورتی ناقص به نگارش درآمده است. مجموعه دوم متشکل از دو نسخه مجزا از متونی است که ما تحت عنوان ماکیاولی و ما منتشر می سازیم، هر دوی آنها از صفحه ۴۵ تا ۱۸۹ کتاب حاضر را شامل می شوند.
نسخه نخست (فاقد عنوان، که صرفاً «دوره» خوانده شده) متن اصلی تایپ شده ای است که نشان بی شمار اصلاحات دست نویسی شده و اضافاتی را بر خود دارد که دشوار بتوان برای آن تاریخی دقیق ذکر کرد. در پیش نویس دیباچه ای که آلتوسر به تاریخ ۱۹۷۵ بر آن نگاشته، می خوانیم: «این صفحات، که بازتولید یادداشت های متعلق به دوره ای است به سال ۱۹۶۵، و تکرار آن در ۱۹۷۲، نمی توانند، پس از همه این ها، مدعی ارائه قسمی "تفسیر" از مجموعه آثار ماکیاولی باشند.» با وجود این، نظر به این که چیزی وجود ندارد که نشان دهد که دوره ای درباب ماکیاولی به تاریخ ۱۹۶۵ برگزار شده باشد، منطقی آن است که تصور کنیم اشتباهی رخ داده و مراد آلتوسر به واقع اشاره به دوره خویش [درباب ماکیاولی] به سال ۱۹۶۲ است. اگر چنین باشد، آن گاه وی بسی به دور از «بازتولید» یادداشت های اش، متنی یکسره جدید، و به احتمال بسیار زیاد پس از ۱۹۶۸ نوشته است. به نقل از موریس مرلوپونتی در «یادداشت درباب ماکیاولی»، آلتوسر [در اینجا] به چاپ مجدد مقاله اش در مجموعه Eloge de la philosophie et autres essais اشاره دارد که به سال ۱۹۶۵ منتشر شده بود. اما کپی خود وی از این اثر که در کتابخانه اش نگه داشته شده و در آن وی دقیقاً زیر قطعاتی خط کشیده است که در این نسخه اولیه وجود دارد حاوی این سرنخ است: «در ۲۰ دسامبر ۱۹۶۸ تایپ شد.» و در نامه ای به تاریخ ۷ مارس ۱۹۷۲ به آنری کرتیا، که مکاتباتی همیشگی درباره ماکیاولی و گرامشی با وی داشت، آلتوسر دوره خویش به سال ۱۹۶۲ را به یاد می آورد، که در آن زمان گم شده بوده، و توضیح می دهد: «تمامی اسناد و یادداشت هایی که بایستی برای چنین موقعیتی گردآورده باشم ناپدید شده اند؛ باید آنها را به کسی قرض داده باشم که به من پس نداده است.... اما امسال، یعنی پس از ده سال، همه کارها را از نقطه شروع آغاز کرده ام، و سخنرانی هایی درباب ماکیاولی ایراد داشته ام: یورش دوم.» در چنین اوضاع و احوالی می توان تصور کرد که این نسخه نخست در سال های ۱۹۷۱-۱۹۷۲ گردآوری شده است.
نسخه دوم (تنها نسخه ای که آلتوسر عنوان ماکیاولی و ما را بر آن درج کرده است) متشکل از دو بخش مجزاست. سیزده صفحه نخست آن پیش نویسی است جدید، خط خطی شده با برخی بازبینی های دست نویسی شده، از آغازین صفحات نسخه پیشین (شش صفحه نخست به شکل یک کپی کاربنی است و هفت صفحه باقی مانده به صورت چاپ ماشینی تازه). مابقی متن (صص ۶۱ تا ۱۹۰ کتاب حاضر) یک فتوکپی است از نسخه نخست، با تصحیحاتی دست نویسی شده، که خود با اضافات و تصحیحاتی بی شمار خط خطی شده است. بازبینی های دست نویس دو گونه اند: برخی، در وهله نخست سَبکی اند و با خط مشکی نوشته شده اند؛ مابقی، اساسی تراند و به خط آبی. اگرچه بسیار دشوار است که با دقت تاریخ این نسخه دوم را معلوم داشت، احتمالاً بسیاری از بازبینی های دست نویسی شده به سال های ۱۹۷۵-۱۹۷۶ انجام گرفته است، هنگامی که آلتوسر پیش نویس چندین دیباچه را نگاشت. با وجود این، به نظر می رسد برخی پیوست ها به تاریخی بسیار بعدتر تعلق دارند: بر اساس محتوا و فرم نگارشی شان منطقی است که تصور کنیم آنها همزمان هستند با «ماکیاولی فیلسوف»، متن دست نویس نوزده صفحه ای که آلتوسر تاریخ ۱۱ ژوئیه ۱۹۸۶ را بر آن حک کرده است.
محال است ــ و باید افزود، به ندرت مطلوب ــ که تمامی بازبینی های دست نویسی شده را ذکر کنیم. ما این سامانه را پیشه کردیم: بدون اشاره به آنها، تمامی جرح و تعدیل های آلتوسر را در نسخه نخست گنجانده ایم و تنها به تصحیحات آخر اشاره می کنیم. همین رویه را برای پیش نویس جدید سیزده صفحه نخست اثر، [یعنی] در سرتاسر این صفحات بازبینی شده متاخر متن، اختیار کرده ایم. برخلاف این، به اکثر تصحیحات درج شده بر نسخه فتوکپی شده اشاره کرده ایم؛ به نحوی متجانس، اغلب آنها به جانب «ماتریالیسم تصادفی» گرایش دارند که آلتوسر در سال های آخرِ خویش آن را نظریه پردازی کرد. این تصحیحات، که تعیین تاریخ شان دشوار است، در یادداشت ها معلوم شده اند، جایی که، همانند دیگر الحاقات ویراستاری، با علامت [و.] مشخص شده اند. هرگاه که تعیین تاریخی دقیق تر ممکن به نظر آمده، ذکر شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب ماکیاولی و ما