فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرونده هری کبر

کتاب پرونده هری کبر

نسخه الکترونیک کتاب پرونده هری کبر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پرونده هری کبر

کتاب «پرونده هری کبر» نوشته ژوئل دیکر ( -۱۹۸۵)، نویسنده سویسی است.
او در ۱۰ سالگی اولین جایزه ادبی خودش را برای انتشار مجله به نام «نشریه حیوانات»، دریافت کرد که نشان از قریحه سرشار او در نویسندگی دارد. همچنین با انتشار، نخستین رمانش به نام «ببر» نیز جایزه بین المللی بهترین نویسنده جوان سال ۲۰۰۵ را در لوزان دریافت کرد و دومین رمانش، «آخرین روزهای پدرمان»، نیز از کسب جایزه بی‌نصیب نماند و جایزه نویسندگان اهل ژنو را نیز برای این کتاب از آن خود کرد.
کتاب « پرونده هری کبر»، نیز مدتی پس از انتشار، از نظر فرهنگستان گنکور و فرهنگستان زبان و ادبیات فرانسه، شانس راه‌یابی میان نامزدهای کتاب سال را به دست آورده است.
از دیگر افتخارات این کتاب می‌توان به راه یافتن به فهرست پرفروش‌ترین کتابهای نیویورک تایمز اشاره کرد.
داستان این کتاب در سال ۱۹۷۵ اتفاق می‌افتد. نولا کلرگان، دختر نوجوان ۱۵ ساله، به طرزی اسرارآمیز در شهر اورورای نیوهمپشاير ناپدید می‌شود.
دبورا کوپر، زنی میان‌سال، پس‌ازآنکه با پلیس تماس می‌گیرد و ‌می‌گوید مردی را، در حالی که دختركی را در جنگل دنبال می‌کرد، ديده است کشته می‌شود.
پس از چندی، پرونده به دليل نبود مدارک کافی بسته می‌شود.
سال‌ها بعد،جنازه نولا کلرگان به همراه نسخه‌ خطی کتاب ریشه‌های پليدی در حیاط خانه هری كبر، نويسنده مشهور ريشه‌های پليدی، پيدا شد.
اكنون مارکوس گولدمن، که بر بی‌گناهی استاد خود ايمان دارد، به اورورا می‌رود تا پرده از راز دو جنايتی، که ۳۳ سال پيش اتفاق افتاده بود، بردارد.
«پرونده هری كبر» نتيجه كنجكاوی و همكاری گولدمن با پليس اورورا، برای پرده‌برداری از راز اين جنايت، است.
در بخشی از کتاب «پرونده هری کبر» می‌خوانیم:
«همه از کتاب حرف می‌زدند. دیگر نمی‌توانستم با خیال راحت در نیویورک قدم بزنم؛ حتی نمی‌توانستم همچون گذشته در محدوده سنترال پارک بدوم، بی‌آنکه رهگذران خیابان شگفت‌زده فریاد بزنند: «هی نگاه کنید! گولدمن! همان نویسنده معروف!»
حتی گاهی وقت‌ها پیش می‌آمد که یکی از آنان کمی با من می‌دوید تا سؤالی، که ذهنش را درگیر کرده بود، از من بپرسد: «چیزی که تو کتابتان گفتید حقیقت داره؟ واقعا هری کبر این کار رو کرده؟».
حتی در رفت‌وآمدهایم سرایدار مجتمع را می‌دیدم که کتابم را می‌خواند، زمانی که کتاب را به پایان رساند، مدتی طولانی جلو در آسانسور من را نگه داشت تا حرف دلش را بزند: «پس این سرنوشت نولا کلرگان بود؟ چه وحشتناک! اما چه‌جوری کار به اینجا رسید؟ آقای گولدمن چطور امکان داره این اتفاق برای کسی بیفته؟».

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پرونده هری کبر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش نخست: بیماری نویسندگان (۸ ماه پیش از انتشار کتاب)

۳۱. در اعماق حافظه

«اولین بخش هر کتاب اهمیت زیادی داره مارکوس. خواننده اگه ازش خوشش نیاد، باقی کتاب رو هم نمی خونه. تو چطور می خوای کتابت رو شروع کنی؟»
«نمی دونم هری، تو فکر می کنی اصلاً موفق بشم؟»
«موفق به انجام چه کاری؟»
«نوشتن کتاب!»
«در اینباره مطمئنم!»
***
اوایل ۲۰۰۸، یعنی یک سال ونیم پس از انتشار نخستین کتابم و زمانی که شخصیت دوست داشتنی ادبیات امریکا شده بودم، گرفتار مشکل بزرگی شدم. سندرومی که به نظر می رسد بین نویسندگانی، که کتاب بسیار موفقی نوشته اند، نادر نیست. هر کاری می کردم نمی توانستم کتاب تازه ام را آغاز کنم. این بیماری به یکباره ظهور نکرده بود و آرام آرام در من ریشه می دواند. درست مانند این بود که مغزم به آرامی خسته شده بود. با ظهور نخستین نشانه ها، تصمیم گرفتم خیلی به آن اهمیت ندهم. با خودم می گفتم فردا بی گمان موفق می شوم کتابم را آغاز کنم، یا شاید روز بعد یا روز پس از آن؛ اما روزها و هفته ها سپری شد و هنوز هم ایده تازه ای به ذهنم نمی رسید.
سقوط من به قعر مشکلات در سه مرحله اتفاق افتاده بود. نخستین مرحله، که زمینه ساز هر سقوط شدیدی است، صعود است. نخستین کتابم موفقیت چشمگیری داشت و دو میلیون نسخه از آن به فروش رسیده بود. با این اثر، در ۲۸ سالگی، در زمره نویسندگان پیروز جای گرفته بودم. در ۲۰۰۶ بود، که در مدت چند هفته، شخصیت سرشناس کشور شدم. تصویر چهره من در همه جا دیده می شد؛ تلویزیون، روزنامه ها، جلد مجلات و حتی تابلوهای بزرگ تبلیغاتی در ایستگاه های مترو. حتی سخت گیرانه ترین منتقدان روزنامه های کشور نیز هم عقیده بودند که: مارکوس گولدمن جوان، نویسنده بزرگی خواهد شد.
فقط و فقط یک کتاب نوشته بودم و با همین کتاب هم زندگی تازه ای را فراسوی خود می دیدم؛ جوانی میلیاردر و موفق. از خانه پدرومادرم در نوارک اسباب کشی کردم و در آپارتمانی با شکوه ساکن شدم. خودرو فورد دسته سومم را فروختم و به جای آن یک رنج راور سیاه رنگ نو با شیشه های دودی خریدم. به رستوران های گران قیمت می رفتم. دستیاری استخدام کردم که زمانم را مدیریت می کرد و برای تماشای مسابقه بیس بال، در تلویزیون بزرگی که به تازگی خریده بودم، به خانه من می آمد. دفتری باشکوه در نزدیکی سنترال پارک اجاره کردم و دختری به نام دنیس که به نظر می رسید کمی هم عاشقم باشد ــ نامه هایم را مرتب می کرد، برایم قهوه آماده می کرد و پرونده ها و مدارک مهم را دسته بندی می کرد.
در شش ماه نخستی که از انتشار کتابم می گذشت، فقط تلاش می کردم از راحتی زندگی تازه ام لذت ببرم. صبح ها به دفترم می رفتم تا مقاله هایی را که درباره ام نوشته می شد مطالعه کنم یا ده ها نامه دوست دارانم را، که هر روز به دفتر می رسید و دنیس آن ها را دسته بندی می کرد، بخوانم. سپس راضی از اینکه کاری کرده ام، برای گردش به خیابان های منهتن می رفتم، جایی که وقتی از کنار مردمش رد می شدم هیجان زده می شدند. پس از آن نیز باقی مانده زمان روز را به استفاده از حقوق تازه ای که شهرت برایم به ارمغان آورده بود می گذراندم؛ حق خرید هر چیزی که می خواستم، حق خرید بلیت ویژه برای تماشای بازی های تیم رنجرز در مدیسون اسکوئر گاردن، حق راه رفتن روی فرش قرمز، کنار ستارگان موسیقی، که وقتی جوان تر بودم آلبوم هایشان را می خریدم، حق بیرون رفتن با لیدیا گلور، بازیگر اصلی مجموعه تلویزیونی ای که در آن زمان همه شهر دوست دارش بودند. من نویسنده مشهوری بودم و احساس می کردم بهترین شغل دنیا را دارم. به اندازه ای از موفقیت خودم مطمئن بودم که به نخستین اخطارهای دستیار ادبی ام، که ازمن می خواست کم کم کار نوشتن کتاب تازه ام را آغاز کنم، توجهی نمی کردم.
در همین شش ماه بود که متوجه شدم شرایط در حال تغییر است. روزبه روز از شمار نامه های دوست دارانم کاسته می شد و دیگر کمتر کسی در خیابان به من توجهی می کرد. خیلی زود همان چند نفر، هم که در خیابان مرا می شناختند، از من می پرسیدند: «آقای گولدمن، موضوع کتاب بعدی شما چیه؟ چه زمانی منتشر می شه؟»
می دانستم که باید کارم را آغاز کنم و این کار را هم کرده بودم. روی برگه های کاغذ ایده هایی را که به ذهنم می آمد می نوشتم و بر اساس آن ها طرح های اولیه ای را روی رایانه ام آماده می کردم؛ اما کارم به همین محدود شده بود. هر دفعه به ایده های تازه ای فکر می کردم و طرح های داستانی تازه ای می ریختم؛ اما باز هم موفقیتی بیشتر از پیش به دست نمی آوردم. سرانجام تصمیم گرفتم رایانه تازه ای بخرم تا شاید ایده های بهتری به ذهنم خطور کند و طرح های بهتری بنویسم؛ اما این کار هم سودی نداشت.
مدتی بعد کوشیدم شیوه کاری ام را تغییر دهم؛ از دنیس خواسته بودم شب ها تا دیروقت در دفتر بماند و عباراتی را، که من فکر می کردم جمله های قوی، عبارات زیبا یا بخش هایی از رمان های بی نظیر است، تایپ کند؛ اما فردای آن روز عبارت ها برایم بی معنا، جمله ها معمولی و بخش هایی که به ذهنم خطور کرده بود به شکست می مانست. در این دوره بود که کم کم به مرحله دوم بیماری ام وارد می شدم.
پاییز ۲۰۰۷، یک سالی می شد که نخستین کتابم چاپ شده بود و هنوز حتی یک خط از کتاب دومم را ننوشته بودم. زمانی که دیگر نامه ای برای دسته بندی کردن نبود، در مکان های عمومی دیگر مرا نمی شناختند و در کتابخانه های بزرگ برادوی دیگر تصویرم دیده نمی شد، فهمیدم که عمر افتخار جاودانه نیست. شهرت هیولای گرسنه ای(۲) است و کسانی که آن را تغذیه نکنند، خیلی زود جای خود را به دیگری می دهند. مردان سیاسی تازه ای که به صحنه آمده بودند، ستاره های تازه ترین برنامه های تلویزیونی و یک گروه راک تازه کار، جای مرا گرفته بودند. با وجود این فقط یک سال از انتشار کتابم گذشته بود، زمانی که در نگاه من به شیوه تمسخرآمیزی کوتاه می آمد، از دیدگاه انسانی به ابدیت می مانست. در طول همین مدت فقط در امریکا یک میلیون کودک متولد شده بودند، یک میلیون نفر دنیا را ترک کرده بودند، ده ها هزار نفر هدف گلوله قرار گرفته بودند، نیم میلیون نفر به چنگال مواد مخدر گرفتار شده بودند، یک میلیون نفر میلیونر شده بودند، هفده میلیون نفر تلفن همراه خود را عوض کرده بودند، پنجاه هزار نفر در تصادف رانندگی کشته شده بودند و در نهایت دومیلیون نفر با شدت های گوناگون آسیب دیده بودند؛ اما من فقط یک کتاب نوشته بودم...
اشمیت و هانسن، انتشارات سرشناس نیویورکی، که مبلغ چشمگیری برای انتشار نخستین کتابم به من پرداخت کرده بود و امید زیادی هم به من داشت، دستیارم داگلاس کلارن را بسیار تحت فشار قرار داده بود. او هم این تنش را به من انتقال می داد. داگلاس پیوسته یادآوری می کرد که وقت تنگ است و هر چه زودتر باید چکیده ای از کتاب تازه را به انتشارات تحویل بدهیم. من هم به او اطمینان می دادم که هیچ مشکلی وجود ندارد و کتاب دومم به خوبی پیش می رود و جای هیچ نگرانی نیست؛ اما، با وجود آنکه ساعت ها در دفترم پشت میز کار می نشستم، هنوز حتی یک صفحه هم پیش نرفته بودم. گویا همه قریحه نویسندگی من بی هشداری از پیش، از دست رفته بود. شب ها روی تخت دراز می کشیدم بی آنکه خوابم ببرد و همواره با خودم می اندیشیدم که مارکوس، نویسنده بزرگ، به زودی وجود خارجی نخواهد داشت، آن هم پیش از سی سالگی.
چنین فکر و خیال هایی به اندازه ای مرا ترسانده بود که تصمیم گرفتم برای تغییر ذهنیتم به تعطیلات بروم. تصمیم گرفتم به هتل باشکوهی در میامی بروم. مطمئن بودم اندکی استراحت و دوری از شرایط وضعیتم را بهتر می کند و ذوق و قریحه از دست رفته ام بازمی گردد؛ اما خودم هم ته دلم به خوبی می دانستم که تنها هدفم از مسافرت فرار از شرایط بود. سنک فیلسوف هم دوهزار سال پیش از من این راه را آزموده و گفته بود: «مهم نیست کجا فرار می کنید، هرجایی که بروید مشکلاتتان در چمدانی که می برید همراهتان می آیند.»
درست بود. تازه به فرودگاه میامی رسیده بودم که باربری کوبایی پشت سرم دوید و به من گفت: «شما آقای گولدمن هستید؟»
«بله.»
«این مال شماست.»
او بسته کاغذ سفیدرنگی را به سوی من دراز کرد.
«این ها که کاغذهای سفید منه!»
«بله آقای گولدمن، شما که قصد ندارید نیویورک را بدون آن ها ترک کنید؟»
به این ترتیب به تنهایی راهی فلوریدا شدم. در اتاق باشکوه ام در هتل تنها بودم؛ آن هم با بدبختی هایم و در اوج ناراحتی و افسردگی. رایانه ام شب و روز روشن بود. روی آن پرونده ای باز کرده بودم با عنوان کتاب تازه ام، صفحه ای که حتی یک خط هم در آن نوشته نشده بود.
شبی که در کافه هتل نشسته بودم، پیانیست آنجا را به لیوانی مارگاریتا مهمان کردم. برایم از تجربه خودش سخن گفت و متوجه شدم که به بیماری شایعی بین هنرمندان مبتلا شده ام. پیانیست برایم تعریف کرد که تا آن لحظه فقط یک آهنگ ساخته است؛ ولی با همان یک آهنگ مشهور شده بود. شهرتش به اندازه ای بود که دیگر نتوانسته بود آهنگ دیگری بنویسد و زندگی اش خراب شده بود. شغلش هم شده بود از این هتل به آن هتل رفتن و نواختن پیانو برای مشتری ها در کافه ها: «در آن دوران در بهترین سالن های کشور کنسرت برگزار می کردم، مردم نامم را فریاد می زدند، دخترها برای اینکه دستم را بگیرند یکدیگر را کتک می زدند و...» سپس همچون سگی کوچک دور لیوانش را لیس زد و افزود: «باور کن این حقیقته!»
بدترین بخش شرایط این بود که می دانستم حق با اوست!
سومین بخش بدبختی هایم از زمانی آغاز شد که به نیویورک بازگشتم. در هواپیمایی که مرا به میامی می برد در روزنامه ای خواندم که نویسنده جوانی رمانی منتشر کرده است که منتقدین تحسینش کرده اند. زمانی که به فرودگاه گاردیا رسیدم، صورتش را روی تابلوهای تبلیغاتی بخش تحویل چمدان ها دیدم. زندگی از من روی برگردانده بود. نه تنها همه فراموشم کرده بودند، بلکه داشتند کسی را جایگزینم می کردند. داگلاس، که دنبالم آمده بود، خیلی خشمگین به نظر می رسید. مدیران انتشارات خیلی ناراحت بودند و می خواستند من هرچه سریع تر دست نوشته کتابم را تحویل دهم.
درحالی که با اتومبیل به سمت منهتن برمی گشتیم به من گفت: «ببین مارکوس وضع ما اصلاً خوب نیست. حداقل بهم بگو که تو فلوریدا کتاب را جلو بردی. نویسنده جدید را دیدی؟ شایعه شده کتابش قراره پرفروش ترین کتاب نوئل باشه. تو تعطیلات چی کار کردی؟»
با ترس گفتم: «تا آن زمان کتاب را آماده می کنم، مطمئن باش. یک کمپین بزرگ تبلیغاتی هم راه می ندازیم و همه چیز درست می شه. مردم کتاب اول را دوست داشتند، مطمئن باش دومی را هم دوست خواهند داشت.»
«مثل اینکه متوجه نمی شی! کتاب جدیدت چندماه پیش باید حاضر می شد. برنامه مان همین بود. قرار بود با شهرتی که بهم زده بودی کتاب دومت هم خیلی فروش بکنه. قرار بود چیزی که مردم می خواستند را در اختیارشان بذاریم. تو حتما کمی اقتصاد بلدی، درسته؟ کتاب، یک محصول تجاریه که جایگزین میشه. مردم دنبال چیزی برای خواندن هستند؛ کتابی که آرامشون کنه؛ کتابی که باعث تفریحشون بشه. حالا اگه تو این کتاب رو به اون ها ندهی، همسایه ات این کار رو می کنه، مردم هم تو رو دور می ندازند.»
من که از حرف های داگلاس خیلی ترسیده بودم، سخت تر از همیشه، کارم را دوباره آغاز کردم. صبح ها از ساعت شش، نوشتن را آغاز می کردم و تا ساعت نه و ده شب یکسره کار می کردم. هر روز در دفترم بودم و بی وقفه می نوشتم. با واژه ها بازی می کردم، عبارت می ساختم و همواره دنبال ایده های نو بودم؛ اما باز هم نتیجه ای نمی گرفتم. دنیس برایم خیلی نگران بود. از آنجایی که کار دیگری نداشت، دیگر نه چیزی برای تایپ بود و نه نامه ای برای پاسخ و نه قهوه ای برای آماده کردن، وقتش را به قدم زدن می گذراند. گاهی وقت ها هم در می زد و می گفت: «خواهش می کنم مارکوس! بسه دیگه! کمی بیرون برو و در پارک قدم بزن! امروز هیچی نخوردی!»
«گرسنه نیستم! گرسنه نیستم! تا کتابی هم ننویسم استراحتی در کار نیست!»
گاهی وقت ها دنیس تقریبا به هق هق می افتاد: «این حرف را نزنید مارکوس! الان می رم رستوران کنار خیابان و ساندویچ رستبیف برات می خرم، همانی که دوست دارید! الان برمی گردم!»
صدایش را می شنیدم که بدون برداشتن کیفش از در بیرون می دوید و شتابان می رفت، انگار عجله دارد دردی را از من دوا کند! در نهایت متوجه شدم که مشکل اصلی ام چیست؛ نوشتن کتاب هنگامی که می خواستم از صفر آغاز کنم کار آسانی بود؛ ولی اکنون که به قله رسیده بودم، اکنون که همه فکر می کردند استعداد زیادی دارم و باید موفقیتم را تکرار می کردم و رمان پرفروش دیگری می نوشتم، کاری از دستم ساخته نبود! به بیماری نویسندگان گرفتار شده بودم و کسی هم نبود کمکی کند! کسانی، که با آنان گفت وگو می کردم، می گفتند هیچ مشکلی نیست و سرانجام کارم درست می شود. دوبار کوشیدم به اتاق سابقم بروم و آنجا بنویسم، یعنی خانه پدرومادرم در نوارک، جایی که ایده نوشتن نخستین رمان به ذهنم رسیده بود؛ اما این تلاش هم با شکست روبه رو شد، شکستی که بخشی از آن را از چشم مادرم می دیدم؛ چون همواره کنارم می نشست و درحالی که به صفحه لپ تاپم نگاه می کرد می گفت: «خیلی خوبه مارکی.»
«مامان من هنوز یک خط هم ننوشتم!»
«ولی من احساس می کنم خیلی خوب جلو می ری!»
«مامان می شه تنهام بذاری؟»
«تنها! چرا؟ نکنه دل درد داری؟ گرسنه ای؟ پنکیک برات درست کنم؟ کیک می خوای؟ اصلاً تخم مرغ چطوره؟»
«نه، گرسنه نیستم!»
«پس چرا می خوای تنها باشی؟ نکنه می خوای بگی حضور یک زن باعث شده الان با مشکل مواجه شی؟»
«یعنی چی!نه مامان! هرگز!»
«مارکی تو باید دنبال یک نامزد باشی. نکنه فکر می کنی نمی دونم با آن بازیگر سینما، که الان اسمش یادم نیست، به هم زدی؟»
«لیدیاگلور. ما اصلاً با هم نبودیم، نه، آن طوری که تو فکر می کنی! بیشتر یک وقت گذرانی بود.»
«یک وقت گذرانی! پس این کاریه که جوان های امروزی می کنند؟ وقت گذرانی می کنند تا پنجاه ساله شان بشه و ببینند نه خانواده ای دارند و نه مویی روی سرشان مانده؟»
«اصلاً چه ربطی به موی سر داره؟»
«هیچی! اصلاً چرا من باید با خواندن یک مجله می فهمیدم که تو با آن دختره بودی! اصلاً تو چه پسری هستی؟ چه کسی این کار را با مادرش می کنه؟ پیش از آنکه به فلوریدا بری رفته بودم مغازه شینگتز، آرایشگر را می گم نه قصاب محل را. همین که وارد شدم همه یک جوری بهم نگاه می کردند. با خودم فکر کردم مسئله چیه. تا اینکه خانم برگ، درحالی که پشت میز آرایش نشسته بود، مجله ای را بهم نشان داد که عکس تو و دختره رو جلدش چاپ شده بود. اون هم درحالی که تو خیابان با هم بودید. تیتر مجله هم خبر از جدایی شما می داد. همه سالن می دانستند شما به هم زدید و آن وقت من روحم هم خبر نداشت که با آن دختره بودی! منم که نمی خواستم خودم را ابله جلوه بدم گفتم زن خیلی جذابی بود و تو چند بار برای شام اونو به خونه دعوت کرده بودی.»
«مامان در جریان نذاشتمت چون رابطه ما اصلاً جدی نبود، اصلاً ما به درد هم نمی خوردیم.»
«یعنی چی؟ اصلاً می دانی مشکل چیه؟ مشکل اینه که تو هیچ وقت دست روی دختر مناسب نمی ذاری! اصلاً فکر می کنی یک بازیگر خانه داری بلده؟ خوبه بدونی که دیروز تو سوپرمارکت خانم امرسون را دیدم. دخترش هنوز ازدواج نکرده. به نظرم که برای تو خیلی مناسبه. تازه دندان های خیلی تمیز و مرتبی هم داره. می خوای همین الان زنگ بزنم؟»
«مامان الان دارم کار می کنم!»
در همین زمان بود که زنگ در به صدا درآمد.
«آهان، فکر کنم خودشان اند!»
«کی!»
«خانم امرسون و دخترش دیگه! گفته بودم ساعت چهار بیایند برای صرف چای. الان هم درست ساعت چهاره. یک زن خوب، وقت شناسه. ببینم از همین الان از دختر خانم امرسون خوشت نیومده!»
«برای صرف چای دعوتشان کردی! راه نده! نمی خوام ببینمشان مامان! باید کار کنم! اینجا برای مهمانی نیامدم! ناسلامتی می خوام رمان بنویسم!»
«ببین مارکی تو یک دوست دختر می خوای! دوست دختری که باهاش نامزد کنی و بعدشم ازدواج. تو خیلی به رمانت فکر می کنی و به ازدواج اهمیت نمی دی!»
هیچ کس متوجه شرایط من نبود. باید هرطور که شده کتاب تازه ای می نوشتم تا دست کم به قراردادی که با انتشارات بسته بودم وفادار بمانم. روی بارناسکی، مدیر انتشارات قدرتمند اشمیت و هانسن، روزی در ژانویه ۲۰۰۸ از من خواست تا به دفتر نشریه شان، در طبقه ۵۱ در خیابان لافایت، بروم و در آنجا خیلی جدی با من گفت وگو کرد: «خب، آقای گولدمن کی قراره نسخه دستنویس کتاب تازه ت را به ما تحویل بدی؟ یادت نرفته که برای چاپ پنج کتاب قرارداد بستیم. از کتابی که این نویسنده جوان چاپ کرده که خبر داری؟ شما خیلی ازش عقب افتادی و او جای شما را بین مردم گرفته! تازه مدیر برنامه هاش گفته که نسخه خطی کتاب جدیدش تقریبا تمام شده. شما کجای کاری؟ داری کاری می کنی که ما کلی ضرر بدیم! عجله کن! متوجه شرایط ما باش! من از همین امروز شش ماه به شما وقت می دم. تا ژوئن، که هم خودت را نجات بدی هم ما را.»
شش ماه، آن هم در شرایطی که یک سال ونیم می شد که مغرم دیگر کار نمی کرد! از همه بدتر،بارناسکی از عواقب ننوشتن کتاب تازه به من هشدار داد، هم مستقیم و هم غیرمستقیم. دو هفته پس از جلسه ای که با بارناسکی داشتم داگلاس با من تماس گرفت و گفت: «ببین مارکوس، هرچه سریع تر باید کتابت را شروع کنی، یادت که نرفته تو برای پنج کتاب قرارداد امضا کردی! بارناسکی خیلی عصبانیه. حتما خودت می دانی که نهایتا تا ژوئن فرصت داری. می دانی اگه به قراردادت عمل نکنی چه اتفاقی می افته؟ آن ها می تونند قانونی ازت شکایت کنند که آن وقت باید غرامت بسیار سنگینی پرداخت کنی، یعنی تقریبا هر چیزی که داری! خانه، ماشین، همه چیز! یادت باشه!»
این هم وضعیت تازه منی که تا یک سال پیش ستاره نوظهور ادبیات امریکا بودم و اکنون ناامیدی تمام عیارم! درس دومی که گرفتم این بود که شهرت، هم زودگذر است و هم عواقب بسیاری دارد! عصر روزی که داگلاس به من زنگ زد گوشی تلفنم را برداشتم و به تنها کسی که می دانستم می تواند مرا از آن شرایط بیرون آورد زنگ زدم. هری کبر، استاد ادبیات پیشین من در دانشگاه و بی گمان یکی از محترم ترین نویسندگان امریکا. من دانشجوی هری در دانشگاه باروز ماساچوست بودم و پس از دوران تحصیل هم ارتباطمان را با هم حفظ کرده بودیم. البته تقریبا یک سالی می شد که نه او را دیده بودم و نه با او حرف زده بودم. شماره خانه اش در اورورا در نیوهمپشایر را گرفتم.
صدایم را که شنید با لحنی طعنه آمیز گفت: «آه مارکوس! واقعا این صدای شماست! باورم نمی شه! از زمانی که مشهور شدی دیگه خبری ازت نشد! یک ماه پیش تلاش کردم باهات تماس بگیرم. منشی ت جواب داد. گفت وقت نداری با کسی حرف بزنی.»
با صدای ناامیدی گفتم: «هری وضعیتم بده! فکر کنم به بیماری نویسندگان مبتلا شدم!»
لحنش جدی شد و گفت: «منظورت چیه؟»
«نمی دانم باید چیکارکنم! دستم به نوشتن نمی ره! چندوقته! بیشتر از یک ساله!»
زد زیر خنده، خنده ای گرم و اطمینان بخش.
«منظورت اینه که ذهنت قفل کرده؟ نگران نباش مارکوس، مشکلت جدی نیست. ذوق و قریحه نویسندگی ت را هم از دست ندادی. این مشکلات در حرفه نویسندگی کاملاً طبیعیه.»
«واقعا این طور فکر می کنید؟»
«فکر نمی کنم، مطمئنم. بهتره کمی تفریح و وقت گذرانی را کنار بذاری و بیشتر وقتت را به نوشتن اختصاص بدی. فکر کنم خوب بهت یاد داده باشم که نویسندگی بسیار جدیه!»
«اما هری من خیلی سخت کار می کنم! بازم فایده ای نداره!»
«تو این شرایط، جایی که توش قرار داری مناسب نیست. نیویورک درسته که خیلی زیباست، ولی شلوغ و پر سروصدا هم هست. اصلاً چرا اینجا پیش من نمی آیی! درست مثل زمانی که دانشجوم بودی.»
ترک نیویورک و تغییر آب وهوا! هیچ گاه پیشنهاد یک مسافرت تا این اندازه به ذهنم معقول نمی رسید. شاید می توانستم در یکی از محله های روستایی کشور، آن هم کنار استادم، دوباره بنویسم. این گونه بود که یک هفته بعد، میان فوریه، به اورورا در نیوهمپشایر سفر کردم.
هنگامی که چمدان هایم را می بستم، فکرش را هم نمی کردم که این سفر آبستن چه حوادثی است...
تا پیش از اتفاقاتی که در سال ۲۰۰۸ افتاد و همه امریکا از آن سخن گفتند، شاید نام اورورا به گوش هیچ کس نرسیده بود، شهر کوچک روستایی و ساحلی که یک ساعت با ماساچوست فاصله دارد. سینمای اورورا در خیابان اصلی است و نسبت به جدول زمانی کشور فیلم هایش را با تاخیر پخش می کند. افزون بر سینما چند مغازه، دفتر پست، اداره پلیس و شماری رستوران هم در خیابان دیده می شود. معروف ترین و شلوغ ترین رستوران شهر کلارک نام دارد، که قدیمی ترین آن ها هم هست. خانه های شهر نزدیک به هم ساخته شده اند و جلو هر کدام باغچه زیبایی قرار دارد. حال وهوای شهر دوستانه است و مردم شب ها در خانه هایشان را قفل نمی کنند. شهر به قدری آرام است و یادآور امنیت که گویی چنین مکانی را فقط می توان در خواب و رویا دید.
زمانی که دانشجوی هری بودم خیلی به اورورا سفر می کردم و برای همین آنجا را خوب می شناختم. هری در خانه بزرگ و با شکوهی، که از سنگ، چوب کاج و صنوبر ساخته شده بود، زندگی می کرد. خانه اش یک کیلومتر با شهر فاصله داشت. مسیر منتهی به آن، جاده ای بود که یکراست به ورمونت می رفت، خانه ای ساحلی که روی نقشه به نام گوس کو مشخص شده بود.
با دیدن ظاهر خانه به سادگی فهمیده می شد که از آن یک نویسنده است؛ نویسنده ای که می توانست برای نوشتن به تراس خانه برود، روبه روی آب بنشیند و بنویسد. پیرامون خانه هری منطقه مسکونی ای نبود و به هر سو که می نگریستی چشمت می افتاد به مناظر طبیعی، جنگل، صخره هایی سر به فلک کشیده، که سرخس و کف آب روی آن دیده می شد، و مسیرهای صخره ای و خاکی، که جان می داد برای پیاده روی. اگر کسی برای نخستین بار به آنجا می رفت و نمی دانست که آن مکان فقط یک کیلومتر با منطقه مسکونی فاصله دارد، شاید فکر می کرد به آخر دنیا گام گذاشته است. رمز موفقیت او را به سادگی می شد تصور کرد. مگر می شود در برابر چشم انداز طلوع و غروب خورشید اقیانوس نشست و کوبش موج ها بر صخره ها را نگریست و الهام نگرفت!
دهم ژانویه ۲۰۰۸، درحالی که بحران نویسندگی ام به اوج رسیده بود، نیویورک را به مقصد اورورا ترک کردم. شور انتخاباتی در سراسر کشور دیده می شد. چند روز پیش، جمهوری خواهان مک کین را نامزد انتخاباتی خود کرده بودند؛ ولی نبرد بین اوباما و کلینتون، از حزب دموکرات، برای انتخاب شدن، هنوز ادامه داشت. سراسر مسیر را بی توقف تا اورورا رانندگی کردم. زمستان پربرفی بود و منظره بی نظیری در جاده چشم نوازی می کرد. گویی در جاده ای سفید به سوی بی نهایت می راندم.
نیوهمپشایر را دوست داشتم، مکانی ساکت با جنگل هایی گسترده و مرداب هایی که در تابستان ها می توانستی در آن شنا کنی و در زمستان ها اسکیت بازی. در این شهر کسی مالیات نمی پرداخت. در جاده، که حرکت می کردم، بسیاری از خودروها روی شیشه عقب خود نوشته بودند: «آزاد زندگی کن یا جانانه بمیر!»
گویی مردم شهر آزادی خود را به رخ مسافرانی، که وارد می شدند، می کشیدند. من هم هرگاه به اورورا می رفتم پر از حس آزادی می شدم. خوب به یاد دارم آن روز هم، که به اورورا رسیدم و هوای سرد و مه گرفته اش را حس کردم، خیلی زود به آرامشی درونی رسیدم؛ آرامشی که مدت ها از آن دور بودم. هری، درحالی که خود را در لباسی گرم پیچیده بود، جلو در خانه انتظارم را می کشید. از خودرو که پیاده شدم به سمتم آمد، دست هایش را روی شانه هایم گذاشت و لبخند عمیق و اطمینان بخشی زد.
«چه شده مارکوس!»
«نمی دانم هری...»
«همیشه تو جوان خیلی حساسی بودی...»
هنوز چمدان هایم را هم باز نکرده بودم که در سالن اصلی خانه نشستیم و گفت وگو را آغاز کردیم. هوای درون خانه گرم و دلچسب بود. از پنجره سالن امواج خروشان اقیانوس دیده می شد که خود را با شدت هرچه تمام تر به صخره ها می کوبیدند و دانه های برفی آن ها را همراهی می کردند.
زمزمه کنان گفتم: «تقریبا فراموش کرده بودم که اینجا چقدر زیباست!»
هری سرش را به نشانه تایید تکان داد: «خیالت راحت باشه مارکوس! از این لحظه به بعد، من ازت مراقبت می کنم و بهت کمک می کنم که رمان بی نظیری بنویسی. اصلاً نگران نباش، همه نویسندگان بزرگ چنین وضعیتی را، که تو الان تجربه می کنی، دست کم یک بار از سر گذرانده اند.»
هری همان آدمی بود که همیشه می شناختم؛ با ظاهری مطمئن و شایسته. هیچ گاه در طول مدتی که او را می شناختم به توانایی هایش شک نکرده بودم. شخصیتی جذاب و نافذ داشت، از خودش مطمئن بود و وجودش یادآور اقتدار. در شصت وهفت سالگی بسیار خوب مانده بود. بدنی چهارشانه و شانه هایی برآمده، موهای خاکستری و مرتبی داشت و از آنجایی که مدت ها بود که ورزش بوکس را تمرین می کرد بدن نیرومندی داشت. من هم، زمانی که دانشجویش بودم، با او بازی می کردم. خیلی وقت ها پیش می آمد که در سالن ورزش دانشکده با هم بازی می کردیم.
پیوندی که بین ما برقرار شده بود، ریشه های استواری داشت که در فصل های بعدی برای شما توضیح خواهم داد. هنگامی که سال ۱۹۹۸ وارد دانشگاه باروز ماساچوست شدم، برای نخستین بار ملاقاتش کردم. در آن زمان بیست ساله بودم و او پنجاه وهفت ساله و پانزده سالی می شد که تدریس در دپارتمان ادبیات دانشگاه را آغاز کرده بود، دانشگاهی در شهری روستایی که محیطش هم درست همچون مردمش آرام بود. دانشجویانش نیز بسیار آرام و متین بودند. البته باید بگویم که به طور طبیعی، من هم، مانند بسیاری از مردم، پیش از آنکه با او کلاس داشته باشم نامش را شنیده بودم؛ هری کبر، نویسنده بزرگ؛ اما نمی دانستم که قرار است من و او، با وجود اختلاف سنی ای که داشتیم، دوستانی اینچنین خوب شویم.او بود که در اصل چگونه نویسنده شدن را به من آموخت. خودش سال ۱۹۷۳ به شهرت رسیده بود، یعنی زمانی که کتاب دومش، ریشه های پلیدی، بیش از پانزده میلیون نسخه فروش کرده بود.از آن زمان به بعد، نوشتن کتاب را متوقف نکرده بود و هر ماه در مجله بوستون گلوب مقاله چاپ می کرد. از سویی در کنفرانس های بی شماری هم شرکت می کرد و معمولاً در هر رخداد فرهنگی ای از او دعوت می کردند. مردم امریکا به او افتخار می کردند، حتی از او درباره سیاست هم تحلیل می خواستند. همه این ها دست به دست هم داده بود تا من امیدوار باشم که با گذراندن چند هفته ای در خانه اش دوباره بتوانم بنویسم، امیدوار بودم هری به من کمک کند از باتلاقی که در آن گرفتار شده بودم بیرون روم. او باور داشت که در شرایط سختی گرفتار شده ام، ولی وضعیتم را هرگز غیر عادی نمی دانست.
«مارکوس، همه نویسنده ها دست کم یک بار در حرفه خود با چنین شرایطی روبه رو می شوند. این اصلاً، ذات حرفه نویسندگیه. بهت قول می دم خیلی زود این مشکل حل می شه.»
اتاق کارش را، در طبقه همکف، در اختیارم قرار داد؛ یعنی جایی که خودش ریشه های پلیدی را در آن خلق کرده بود. خیلی زود دست به کار شدم. در روز، ساعت هایی طولانی برای نوشتن تلف می کردم. منظره بارش یکدست و یکنواخت برف و چتری که بر سر زمین گسترانیده بود توجه مرا به خود جلب می کرد. همین هم سبب می شد نتوانم کارم را چندان پیش ببرم. هری هرازگاهی برایم قهوه یا چیزی برای خوردن می آورد و هر بار می دید جلو یک صفحه سفید نشسته ام، سرش را تکان می داد. در نهایت روزی گفت: «هی مارکوس، این چه قیافه ایه که گرفتی! هرکس الان ببیندت فکر می کنه که قراره یک ساعت دیگه اعدامت کنند!»
«البته بیراه هم نیست!»
«خیلی چیزها هست که می تونی ازش ناراحت باشی و عزاش را بگیری؛ مثل این همه بدبختی تو دنیا. اما برای نوشتن یک کتاب نه! تو هنوز خیلی جوانی. می دونی مشکل اصلی ت چیه؟ زمین و زمان را به هم دوختی چون نمی تونی سه خط داستان بنویسی! اما چرا شرایط را طور دیگه نمی بینی؟ تو یک رمان بی نظیر نوشتی، شهرت و ثروتی به هم زدی، حالا یک کم تو نوشتن کتاب دومت مشکل پیدا کردی، خب دنیا که به آخر نرسیده...»
«خود شما چی هری؟ شما هم این مشکل را تجربه کردید؟»
زد زیر خنده: «شوخی می کنی مارکوس؟ خیلی بیشتر از اونی که بتونی فکرش را بکنی!»
«ناشرم می گه اگه هرچه زودتر کتاب جدیدم را براش آماده نکنم، کارم تمامه!»
«مارکوس می دانی ناشرها چه کسانی اند؟ نویسنده های بی استعدادی که پدرشان آن قدر پول داشته که یک انتشارات برایشان دست وپاکند. حالا هم سعی می کنند از استعداد نویسنده های دیگه استفاده کنند. من بهت قول می دم همه چیز خیلی زود حل می شه. تازه شروع کارته. کتاب اولی که نوشتی بی نظیر بود، کتاب دوم بهتر می شه. نگران نباش! من بهت کمک می کنم دوباره شروع کنی.»
نمی توانم با اطمینان بگویم که بازگشت به اورورا ذوق و قریحه نویسندگی را به من برگردانده بود. اما دست کم سبب شده بود احساس بسیار خوبی داشته باشم. این را هم بگویم که حضورم برای هری، که بیشتروقت ها تنها زندگی می کرد، موهبتی بود. هری خانواده ای نداشت و چندان با کسی رفت وآمد نمی کرد. آن روزها خیلی خوشحال بود. در واقع، آخرین روزهای خوشحالی اش را پشت سر می گذاشت. ساعت های طولانی در ساحل پیاده روی می کردیم. به اپرا گوش می دادیم و اسکیت می کردیم. به مراسم فرهنگی ای، که در منطقه برگزار می شد، می رفتیم. از نمایشگاه های هنری بازدید می کردیم و با هم از سوپرمارکت ها خرید می کردیم. هرازگاهی هم برای صرف قهوه یا خوردن ناهار یا عصرانه به کلارک می رفتیم. پشت میز که می نشستیم از هر دری حرف می زدیم. همه در اورورا هری را می شناختند و پس از چندوقت با من هم آشنا شدند. با دو نفر بیش از بقیه صمیمی شده بودم؛ جنی داون، مدیر رستوران، و ارن پینکاس، مسئول کتابخانه محلی، که خیلی هم به هری نزدیک بود و برخی روزها پس از ساعت کاری به خانه اش می آمد تا کمی نوشیدنی بخورند و گپی بزنند. خود من هر روز صبح به کتابخانه می رفتم تا بتوانم شماره جدید نیویورک تایمز را بخوانم.
نخستین باری که به کتابخانه رفتم متوجه شدم که ارن نسخه ای از کتابم را طوری در بخش کتاب های نمونه قرار داده است که کاملاً به چشم بیاید.
«می بینی مارکوس؟ کتاب تو را جلوتر از همه گذاشتم. از پارسال تا الان مردم بیشتر از همه کتاب ها، کتاب تو را امانت گرفتند. حالا بگو ببینم، به سلامتی کتاب بعدی ت قراره کی منتشر شه؟»
«ببین من کمی تو نوشتن کتاب جدیدم مشکل دارم، اصلاً به همین دلیل هم هست که اینجام، می خوام هری بهم کمک کنه.»
«اصلاً نگران نباش، مطمئنم یک موضوع خوب برای نوشتن پیدا می کنی.»
«مثل چی؟»
«من که نمی دانم! تو نویسنده ای! باید حواست باشه موضوعی پیدا کنی که همه را جذب کنه.»
در رستوران کلارک، هری همیشه روی میزی می نشست که سی سال پیش روی آن نشسته بود؛ میز شماره ۱۷، جنی پلاکی روی میز گذاشته بود که روی آن این نوشته به چشم می خورد:
هری کبر رمان مشهور خود، ریشه های پلیدی، را در ۱۹۷۵ پشت این میز نوشت.
خیلی وقت بود که آن پلاک را دیده بودم؛ اما هیچ گاه واقعا به آن توجه نکرده بودم. هنگامی که اقامتم در اورورا طولانی شد توجه ام به چیزهای تازه ای جلب شد، به خصوص پلاک روی میز ناهارخوری رستوران. هری کتابی را پشت این میز نوشته بود که ادبیات امریکا را تکان داده بود؛ میزی در رستورانی بسیار معمولی در یکی از شهرهای روستایی امریکا در نیوهمپشایر. فکر نوشتن ریشه های پلیدی چگونه به ذهن هری رسیده بود؟ من هم می خواستم پشت همان میز بنشینم و رمان تازه ام را بنویسم. دو روز بعدازظهر، پشت سرهم، به کلارک رفتم و چند ساعت قلم به دست شدم؛ اما باز هم موفقیتی به دست نیاوردم. در نهایت از جنی پرسیدم: «جنی هری دقیقا چیکار می کرد؟ پشت این میز می نشست و می نوشت؟»
«هرروز. هیچ وقت دست از نوشتن برنمی داشت. اگه درست یادم باشه تابستان ۱۹۷۵ بود.»
«در آن زمان چند ساله بود؟»
«همسن الان تو، تقریبا سی ساله.»
احساس کردم نیرویی درونی در بدنم فوران کرد. من هم می خواستم نویسنده ای موفق باشم، من هم می خواستم اثری جاودانه خلق کنم؛ ولی نمی توانستم!
یک ماه پس از اقامتم در اورورا، هری متوجه موضوع شد؛ هنوز یک خط هم ننوشته بودم. این اتفاق اوایل مارس در خانه اش افتاد. درحالی که پشت لپ تاپم، نشسته بودم هری سینی به دست پیشبند به تن، وارد اتاق شد.
«خب، مارکوس چطور پیش می ری؟»
یک دسته کاغذ به او دادم و گفتم: «بفرما هری، این هم پیشرفت من!»
هری سینی را کنار گذاشت، عینکش را به چشم زد و کاغذها را از من گرفت. وقتی دید فقط یک دسته کاغذ سفید به او دادم گفت: «تو هیچ چیز ننوشتی! الان سه هفته می شه که اینجایی و هنوز هیچ پیشرفتی نداشتی!»
«نه! هیچ چیز به دردبخوری ننوشتم! هیچ ایده ای، که به درد یک رمان بخوره، ندارم!»
«منظورت چیه مارکوس! تو باید رمان بنویسی! نکنه قصدت اینه که سبک کاری ات را تغییر بدی! اصلاً بگو ببینم هدفت چیه؟»
«می خوام یک اثر جاودانه خلق کنم!»
«اثر جاودانه؟»
«بله، یک رمان بی نظیر، می خوام کتابی بنویسم که همه را تحت تاثیر قرار بده.»
هری یک لحظه به من خیره شد و سپس زد زیر خنده: «تو خیلی جاه طلبی مارکوس. خیلی وقت هم هست که این موضوع رو بهت گوشزد می کنم. می دانم که تو نویسنده بزرگی می شی، از همان روز اول که دیدمت می دانستم؛ ولی می دانی مشکل اصلی تو چیه مارکوس؟ خیلی به خودت سخت می گیری! الان دقیقا چند سالته؟»
«سی سال!»
«سی سال! با سی سال می خوای کسی باشی بین آرتور میلر و سول بلو؟ عجله نکن! افتخار دوباره در خانه ت را می زنه. من الان شصت وهفت سالمه و خیلی می ترسم. می دانی چرا؟ چون زمان زود سپری می شه. هر سال که می گذره پیرتر می شم و دیگه بازگشتی برام نیست. چه فکری با خوت می کنی پسر؟ که می تونی تو یک چشم به هم زدن کتاب دومت را بنویسی؟ حرفه نویسندگی در بستر زمانه که شکل و حالت می گیره دوست عزیزم. برای نوشتن یک رمان بزرگ نیازی به یک ایده بزرگ نیست، فقط کافیه که خودت باشی و من بهت اطمینان می دم که ایده بسیار خوبی به ذهنت خطور خواهد کرد. اصلاً لازم نیست نگران باشی. من بیست وپنج ساله که ادبیات تدریس می کنم، بیست وپنج سال طولانی. در این مدت هیچ کسی را با استعدادتر از تو ندیدم. ازم تشکر نکن! حقیقت را گفتم؛ اما این قدر هم شکایت نکن، مثل پسربچه ای شدی که شب سال نو کادو نگرفته و یک ریز غر می زنه. بابا به قول خودت سی سالت شده. من مطمئنم به زودی جایزه نوبل ادبیات را می بری.»
«هری، شما چطور تونستی ریشه های پلیدی را بنویسی؟ چطور تونستی این اثر جاودانه را خلق کنی؟ آن هم تو شرایطی که فقط کتاب دومت بود!»
با لبخندی غمناک پاسخ داد: «مارکوس کتاب های بزرگ را کسی نمی نویسه، خودشان نوشته می شوند. از سویی یادت باشه که به گفته خیلی ها ریشه های پلیدی تنها کتابیه که من نوشتم... منظورم اینه که هیچ کدام از کتاب های دیگه م به این اندازه موفق نبوده. این مسئله ناراحت کننده ایه چون فکر کنم اگه وقتی سی سالم بود بهم می گفتند که به قله کاری م رسیدم فوری خودم رو در اقیانوس پرت می کردم. بنابراین این قدر نگران نباش!»
«از نوشتن ریشه های پلیدی پشیمانی؟»
«شاید... کمی... نمی دانم... من هیچ وقت مفهوم پشیمانی را دوست نداشتم. در نظر من، پشیمانی یعنی کسی که بودیم و کاری که کردیم را قبول نداشته باشیم.»
«خب، حالا می گید من باید چیکار کنم؟»
«همان کاری که همیشه کردی! بنویس! بذار یک پندی بهت بدم. هیچ وقت کاری که من کردم را تکرار نکن. ما خیلی شبیه هم هستیم، بنابراین ازت خواهش می کنم اشتباهات من را تکرار نکن!»
«چه اشتباهاتی؟»
«من هم وقتی سال ۷۵ به این خانه آمدم می خواستم یک کتاب جاودانه بنویسم. همه فکر و ذکرم شده بود این کار.»
«خب، موفق هم شدید...»
«متوجه حرفم نشدی! بله نویسنده بزرگی شدم؛ ولی همان طور که می بینی تو این خانه تنها زندگی می کنم. زندگی من تهی از مفهومه مارکوس. اشتباه من را تکرار نکن... مبادا زندگی ت را فدای جاه طلبی کنی! وگرنه تنها خواهی شد و باید مثل من به تنهایی در خانه ت زندگی کنی! اصلاً بگو ببینم هنوز نامزد نکردی؟»
«نه، هنوز کسی را، که واقعا ازش خوشم بیاید، پیدا نکردم!»
«دروغ می گی مارکوس! باید هرچه زودتر یکی را پیدا کنی! مگه می شه از هیچ کس خوشت نیاید؟ یک نفر را پیدا کن و حداقل یک شانسی به او و خودت بده! اصلاً می دانی بزرگ ترین دغدغه م چیه الان؟ دانه دادن به مرغان دریایی! تو ظرفی فلزی، که حتما در آشپزخانه دیدی، برای پرنده ها نان خشک جمع می کنم و کنار ساحل می ریزم. همیشه هم قرار نیست که زندگی نوشتن باشه...»
با وجود همه اندرزهایی که هری به من می کرد، نوشتن رمانی جاودانه همه فکر و ذکر مرا درگیر کرده بود. همیشه به این فکر می کردم که هری چگونه توانسته بود، زمانی که همسن من بود، رمانی بنویسد که در تاریخ ادبیات امریکا جاودانه شود؟
از آنجایی که هری به من اجازه داده بود در دفترش کار کنم، روزی تصمیم گرفتم کمی آنجا را بگردم. نخستین بار که این فکر به ذهنم رسید هرگز نمی دانستم چه چیزهایی پیدا خواهم کرد و با چه ماجراهایی روبه رو خواهم شد. همه چیز از روزی آغاز شد که دنبال یک خودکار، کشوهای میز را بازوبسته کردم و چشمم به یک دفترچه و تعدادی کاغذ کهنه افتاد؛ نسخه دستنویس ریشه های پلیدی. بی اندازه هیجان زده شدم. بهترین موقعیت برایم پیش آمده بود تا بفهمم هری چگونه آن کتاب را نوشته بود، بهترین زمان بود که ببینم آیا او هم مشکل مرا داشته؟ یعنی همه صفحه هایش خط خطی بود؟ یا نه، یکسره قلم به دست گرفته و از نخستین واژه تا خط آخر داستان پیش رفته بود؟ من که دیگر نمی توانستم کنجکاوی خودم را مهار کنم، همه کتابخانه اش را گشتم. برای آنکه بتوانم با خیالی آسوده کارم را بکنم باید صبر می کردم از خانه برود. پنجشنبه ها در دانشگاه باروز کلاس داشت. صبحگاه از خانه بیرون می رفت و معمولاً زودتر از بعدازظهر هم برنمی گشت. این گونه بود که پنجشنبه، ششم مارس ۲۰۰۸، مسئله را کشف کردم و بهتر دانستم که خیلی زود فراموشش کنم. سال ۱۹۷۵، یعنی زمانی که هری سی وچهار ساله بود، با دختری که فقط پانزده سال داشت رابطه برقرار کرده بود.
پس از مدتی که با خیالی آسوده، همه کشوهای میز و کتابخانه اش را گشتم، پشت شماری کتاب، جعبه ای فلزی و کنده کاری شده ای را که پنهان شده بود، یافتم. ابتدا با خودم فکر کردم که نسخه دستنویس ریشه های پلیدی است؛ اما در جعبه را که گشودم با ناامیدی دیدم که فقط شماری عکس و مقاله روزنامه در آن است. عکس ها مربوط به زمانی می شد که هری جوان بود و دختری زیبارو کنارش دیده می شد. در کل چند عکس بیشتر درون جعبه نبود، که تصویر دخترک در همه آن ها خودنمایی می کرد. آن گونه که آشکار بود یکی از عکس ها در ساحل همین اورورا گرفته شده بود. آن را برگرداندم؛ پشتش نوشته شده بود: من و نولا، مارتا وینیارد، اواخر ژوئیه ۱۹۷۵. در آن لحظه به اندازه ای هیجان زده شدم که نه صدای خودرو هری را شنیدم، که جلو در خانه توقف کرده بود، و نه صدای گام هایش را. در عوض تکه ای کاغذ توجه ام را جلب کرد، که رویش با خط کودکانه ای نوشته شده بود:

نگران نباشید هری! نگران من نباشید! می تونم خودم مسیر را طی کنم و در هتل به شما بپیوندم. ساعت هفت شب منتظرم باشید. بعدش می تونیم برای همیشه از اینجا فرار کنیم.

دوستتان دارم، با مهر، نولا

نولا که بود؟ درحالی که قلبم به تپش افتاده بود، جست وجوی بریده روزنامه ها را از سر گرفتم. همه مقاله ها به ناپدیدشدن اسرارآمیز دختری به نام نولا کلرگان، در غروب روزی در اوت ۱۹۷۵مربوط می شد. تصویر دخترک روزنامه ها با تصویر دختری که در عکس های هری دیدم یکسان بود. در همین لحظه هری، سینی در دست، وارد اتاق شد. روی سینی دو لیوان قهوه و ظرفی بیسکویت گذاشته بود. مرا در حالی دید که روی زمین نشسته بودم و جبعه اش جلویم باز بود و همه محتویاتش را بیرون ریخته بودم. با دیدن من از جا پرید و تقریبا فریاد زد: «چه کار می کنی مارکوس! داری وسایل مرا می گردی؟ تو چه دوستی هستی، چه دوستی؟»
تلاش کردم با ناشیگری درباره کارم توضیح بدهم: «ببخشید هری، اتفاقی پیداش کردم. نمی خواستم بازش کنم، متاسفم!»
«چطور به خودت اجازه دادی بازش کنی؟»
به سمت من حمله کرد و عکس ها و بریده های روزنامه را از دستم گرفت. همه را در جعبه ریخت و برد به اتاقش و در اتاق را قفل کرد. هیچ وقت او را با آن حال ندیده بودم. نمی دانستم باید چه کار کنم؛ حتی تا اندازه ای ترسیده بودم. تلاش می کردم برایش توضیح بدهم و معذرت خواهی کنم؛اما هری حاضر نبود در را روی من باز کند. دو ساعت بعد از اتاق بیرون آمد و یکراست به آشپزخانه رفت تا کمی نوشیدنی بخورد. هنگامی که کمی آرام تر شد، رفتم تا با او حرف بزنم.
«این دختر کیه، هری؟»
چشمانش را پایین انداخت: «نولا.»
«خب؟»
«لطفا ادامه نده مارکوس.»
«نولا دقیقا کیه هری؟»
سرش را تکان داد: «دوستش داشتم مارکوس، خیلی دوستش داشتم.»
«پس چرا هیچ وقت ازش حرفی نزدید؟»
«ماجرایش پیچیده است.»
«بین دو دوست هیچ چیز پیچیده ای وجود نداره.»
شانه هایش را بالا انداخت. «حالا که خودت عکس ها را پیدا کردی شاید بتونم کمی برات توضیح بدم. نولا را سال ۷۵ در اورورا دیدم و تو همان لحظه اول بهش دل باختم. اون زمان فقط پانزده سالش بود.»
چند لحظه سکوت کرد.
«خب، چه اتفاقی براش افتاد؟»
«ماجرای پیچیده ایه مارکوس. ناپدید شد. یک روز در اوت ۷۵، درحالی که یکی از ساکنان اورورا با سر و صورت خونی دیده بودش، ناپدید شد. حتما خودت تو مقاله ها دیدی. تا امروز هیچ کس نمی دونه چه اتفاقی براش افتاده.»
«چه وحشتناک!»
سرش را تکان داد. «زندگی م را تغییر داده بود. برای من، هری کبر معروف شدن اهمیتی نداشت، پول هم اهمیتی نداشت، فقط می خواستم باهاش ازدواج کنم. نولا برای نخستین بار به زندگی من معنا و مفهوم بخشیده بود.»
نخستین بار بود که تا آن اندازه منقلب می دیدمش.
پس از لختی سکوت گفت: «مارکوس هیچ کس از این ماجرا چیزی نمی دونه، از این لحظه به بعد، تو تنها کسی هستی که می دونی. لطفا این راز را به کسی نگو.»
«خیالتان راحت، هری.»
«اگه کسی در اورورا این موضوع را بفهمه دیگه نمی تونم اینجا بمونم.»
«بهم اعتماد کنید، هری.»
از آن روز به بعد دیگر نه از جعبه حرفی زدیم، نه از بریده های روزنامه ها و نه از نولا. من هم تصمیم گرفتم برای همیشه آن راز را برای خود نگه دارم؛ اما در آن زمان هرگز خبر نداشتم که قرار است چند ماه بعد زندگی هر دوی ما، من و هری، دگرگون شود.
اواخر مارس به نیویورک برگشتم. تقریبا شش هفته در اورورا مانده بودم؛ بی آنکه موفقیتی به دست آورده باشم. فقط سه ماه مانده بود تا فرصتی که انتشارات به من داده بود به پایان برسد و دیگر خیلی خوب می دانستم که کارم تمام شده است. قرار بود که به زودی بیچاره ترین نویسنده نیویورک شوم. کم کم خودم را، برای اتفاقاتی که قرار بود بیفتد، آماده می کردم. ابتدا برای دنیس شغل تازه ای پیدا کردم. با چند وکیل خوب تماس گرفتم و فهرستی از چیزهای باارزش و مورد علاقه ام را تهیه کردم تا در خانه والدینم پنهانشان کنم. با فرارسیدن ژوئن، خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم. می دانستم که به زودی همه چیز برایم تمام می شود. زمانم را به انتظار کشیدن می گذراندم. فقط سی روز مانده بود.
اما در آن لحظه، خبر نداشتم که زندگی دستخوش تغییر است...

پیشکش به مهر تابان زندگی ام که سرچشمه وجودم از اوست
به مادرم...

کتاب پرونده هری کبر برگردانی است از:
La Verite I'affaire Harry Quebert
Par
Joel Dicker

شنبه، سی ژوئیه ۱۹۷۵

«اداره پلیس، بفرمایید؟»
«الو؟ من دبرا کوپرم، در ساید کریک لین زندگی می کنم. فکر کنم همین الان دختری را دیدم که به سمت جنگل فرار می کرد، مردی هم تعقیبش می کرد.»
«می تونید دقیق توضیح بدید چه اتفاقی افتاده؟»
«نمی دانم! کنار پنجره ایستاده بودم و جنگل را تماشا می کردم که ناگهان دختر جوانی را دیدم که به سمت جنگل می دوید... مردی هم تعقیبش می کرد... به گمانم دختر داشت از دست آن مرد فرار می کرد.»
«الان کجا هستند؟»
«دیگر آن ها را نمی بینم، باید توی جنگل باشند.»
«الان نیروی گشت می فرستم خانم.»
با همین تماس تلفنی جنایتی، که شهر اورورا(۱) در نیوهمپشایر را به لرزه درآورد، آغاز شد.
آن روز، نولا کلرگان، دختر پانزده ساله ای از اهالی منطقه، ناپدید شد و دیگر هرگز خبری از او نشد...

اکتبر ۲۰۰۸

۳۳ سال بعد

همه از کتاب حرف می زدند. دیگر نمی توانستم با خیال راحت در نیویورک قدم بزنم؛ حتی نمی توانستم همچون گذشته در محدوده سنترال پارک بدوم، بی آنکه رهگذران خیابان شگفت زده فریاد بزنند: «هی نگاه کنید! گولدمن! همان نویسنده معروف!»
حتی گاهی وقت ها پیش می آمد که یکی از آنان کمی با من می دوید تا سوالی، که ذهنش را درگیر کرده بود، از من بپرسد: «چیزی که تو کتابتان گفتید حقیقت داره؟ واقعا هری کبر این کار رو کرده؟»
در کافه وست ویلج، که عادت داشتم آنجا زمان بگذرانم، برخی مشتری ها به راحتی به خود اجازه می دادند سر میز من بنشینند تا با من گپی بزنند: «آقای گولدمن، دارم کتاب شما رو می خونم و حتی یک لحظه هم نمی تونم زمین بذارمش! کتاب اولتان هم خوب بود؛ ولی این یکی عالیه! آیا واقعا برای نوشتن این کتاب یک میلیون دلار به شما پول دادند؟ چند سال دارید؟ حدود سی سال؟ با این سن کم چه ثروتی به جیب زدید!»
حتی در رفت وآمدهایم سرایدار مجتمع را می دیدم که کتابم را می خواند، زمانی که کتاب را به پایان رساند، مدتی طولانی جلو در آسانسور من را نگه داشت تا حرف دلش را بزند: «پس این سرنوشت نولا کلرگان بود؟ چه وحشتناک! اما چه جوری کار به اینجا رسید؟ آقای گولدمن چطور امکان داره این اتفاق برای کسی بیفته؟»
همه مردم نیویورک درباره کتابم حرف می زدند. کتابی که دو هفته از زمان چاپش می گذشت و در همین زمان اندک هم پرفروش ترین کتاب سال امریکا شده بود. همه می خواستند بدانند که در ۱۹۷۵ در اورورا چه اتفاقی افتاده بود. همه جا سخن از این اتفاق بود؛ تلویزیون، رادیو و روزنامه ها. به تازگی سی ساله شده بودم و با این کتاب، که دومین اثرم بود، مشهورترین نویسنده کشور شدم.
آنچه زمینه ساز شده بود تا این کتاب را بنگارم، رخدادی بود که چند ماه پیش در آغاز تابستان اتفاق افتاده بود، زمانی که بقایای دختر جوانی را از زیر خاک پیدا کردند که سی وسه سال پیش مرده بود. حوادث نیوهمپشایر نیز از همین جا آغاز شد. بی شک اگر این ماجراها نبود، اورورا برای همیشه شهری ناشناخته در امریکا باقی می ماند.

نظرات کاربران درباره کتاب پرونده هری کبر

عالی بود و پرکشش، رگه هایی از طنزم داشت ولی در هولناکی ماجرا اثری نذاشته بود. در ضمن نسخه دیجیتالو پیشنهاد میکنم چون قیمت کاغذیش بشدت بالا رفته و بنظرم مقرون بصرفه نیست
در 5 روز پیش توسط
خیلی جذاب وگیرا بود
در 1 هفته پیش توسط
من این کتابو دیروز ۵۵ تومان خریدم . چرا گرون تره اینجا ؟؟؟؟
در 2 هفته پیش توسط
جذاب. و پرکشش داستان خاصی داشت ...
در 2 هفته پیش توسط
داستان فوق العاده‌ای بود. خیلی زیبا فضا سازی کرده بود. و به نوعی بود که تا پایان کتاب بر این باور بودند که نویسنده سرگذشت خودش را نوشته
در 2 هفته پیش توسط