فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تیسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فروخته‌شده

کتاب فروخته‌شده

نسخه الکترونیک کتاب فروخته‌شده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فروخته‌شده


هر سال خانواده‌های نپالی حدود دوازده‌هزار دختر را به‌عمد یا از روی ناآگاهی، به فاحشه‌خانه‌های هندوستان می‌فروشند. بر اساس تخمین وزارت امور خارجه امریکا سالیانه تقریباً نیم‌میلیون کودک برای تجارت جنسی در سراسر دنیا قاچاق می‌شوند.
برای تحقیقاتم در نگارش کتاب «فروخته‌شده»، به‌دنبال ردپای بسیاری از دختران نپالی رفتم که از روستاهای دورافتاده به مناطق بدنام کلکته برده شده‌اند. با بسیاری از مددکاران هندی و نپالی مصاحبه کردم که این دختران را از فاحشه‌خانه‌ها نجات داده‌اند و برایشان امکانات خدمات پزشکی، آموزش شغلی و کار فراهم کرده‌اند تا بتوانند به آغوش جامعه برگردند. ولی مصاحبه با خود این دخترکان نجات‌یافته برایم از همۀ تجربه‌هایم عجیب‌تر و الهام‌بخش‌تر بود. آنچه بر این زنان جوان رفته است، تجربه‌ای است که اکثر افراد آن را وحشتی غیرقابل وصف می‌خوانند. ولی آن‌ها باوقار و بی‌پرده از آنچه بر سرشان رفته سخن می‌گفتند.
برخی از این زنان به روستاهای دوردست می‌روند و خانه به خانه با تعریف خاطرات خود سعی می‌کنند که به مردم آگاهی بدهند که چه بر سر دخترکانی می‌آید که خانه و کاشانۀ خود را با غریبه‌ها ترک می‌کنند به امید شغل‌های بهتر.
برخی از آن‌ها، حتی زنانی که گرفتار ویروس HIV شده‌اند، در مرز نگهبانی نپال و هند نگهبانی می‌دهند تا دخترکانی که بدون والدین خود سفر می‌کنند شناسایی کنند. و برخی با قاچاقچیانی که آن‌ها را فروخته بودند، در دادگاه مواجه می‌شوند، جایی که مجبور می‌شوند بر علیه پدران، برادران، شوهران و دایی‌های خود حرف بزنند، کسانی که آن‌ها را به مبالغی بسیار کم، حتی سیصد دلار، فروخته بودند.
این کتاب به افتخار چنین شیرزنانی نگاشته شده است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات تیسا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فروخته‌شده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت

هر سال خانواده های نپالی حدود دوازده هزار دختر را به عمد یا از روی ناآگاهی، به فاحشه خانه های هندوستان می فروشند. بر اساس تخمین وزارت امور خارجه امریکا سالیانه تقریباً نیم میلیون کودک برای تجارت جنسی در سراسر دنیا قاچاق می شوند.
برای تحقیقاتم در نگارش کتاب «فروخته شده»، به دنبال ردپای بسیاری از دختران نپالی رفتم که از روستاهای دورافتاده به مناطق بدنام کلکته برده شده اند. با بسیاری از مددکاران هندی و نپالی مصاحبه کردم که این دختران را از فاحشه خانه ها نجات داده اند و برایشان امکانات خدمات پزشکی، آموزش شغلی و کار فراهم کرده اند تا بتوانند به آغوش جامعه برگردند. ولی مصاحبه با خود این دخترکان نجات یافته برایم از همه تجربه هایم عجیب تر و الهام بخش تر بود. آنچه بر این زنان جوان رفته است، تجربه ای است که اکثر افراد آن را وحشتی غیرقابل وصف می خوانند. ولی آن ها باوقار و بی پرده از آنچه بر سرشان رفته سخن می گفتند.
برخی از این زنان به روستاهای دوردست می روند و خانه به خانه با تعریف خاطرات خود سعی می کنند که به مردم آگاهی بدهند که چه بر سر دخترکانی می آید که خانه و کاشانه خود را با غریبه ها ترک می کنند به امید شغل های بهتر.
برخی از آن ها، حتی زنانی که گرفتار ویروس HIV شده اند، در مرز نگهبانی نپال و هند نگهبانی می دهند تا دخترکانی که بدون والدین خود سفر می کنند شناسایی کنند. و برخی با قاچاقچیانی که آن ها را فروخته بودند، در دادگاه مواجه می شوند، جایی که مجبور می شوند بر علیه پدران، برادران، شوهران و دایی های خود حرف بزنند، کسانی که آن ها را به مبالغی بسیار کم، حتی سیصد دلار، فروخته بودند.
این کتاب به افتخار چنین شیرزنانی نگاشته شده است.

دیدگاه بین المللی

قاچاق انسان در تمامی مناطق دنیا، حتی در استرالیا، رخ می دهد. البته نمی توان با قاطعیت درباره تعداد افرادی که هر ساله قاچاق می شوند سخن گفت، ولی طبق تحقیقات اخیر، حدود ۵ /۲ میلیون نفر قربانی قاچاق انسانی می شوند؛ ۲/ ۱ میلیون کودک هر ساله قاچاق می شوند، بسیاری از آن ها در کشور خود تا خارج از مرزها؛ و سالانه ۶۰۰ تا ۸۰۰ هزار نفر سراسر مرزهای بین المللی قاچاق می شوند که حدود ۸۰ درصد آن ها زن و ۵۰ درصد آن ها کودکان صغیر هستند.
بسیاری از این قربانیان به منظور بهره برداری جنسی قاچاق می شوند، با این حال افرادی نیز به دلایل دیگری نظیر کار غیرقانونی، تکدی گری، ازدواج، فرزندخواندگی غیرقانونی، سربازی و حتی شترسواری(۱) قاچاق می شوند. زنان و کودکان حدود یک سوم از کل قاچاق انسان در منطقه آسیای شرقی را دربرمی گیرند. قاچاق انسان همچنین با روندی هشدارآمیز در اروپای مرکزی و شرقی و روسیه سابق رو به افزایش است.
در استرالیا، برآورد می شود که هر ساله ۳۰۰ زن به داخل کشور قاچاق می شوند و بیش از ۱۰۰۰ زن در حال حاضر به عنوان برده جنسی کار می کنند، که مجبورند بدهی های هنگفتی را در قبال آزادی خود بپردازند. بیشتر این زنان از آسیای جنوب شرقی و چین و گاهی از کره جنوبی، اروپا و امریکای لاتین آورده می شوند.
مباحثات بسیاری میان گروه های مختلف و دولت ها درباره چگونگی مبارزه با قاچاق انسان وجود دارد. برخی باور دارند که فاحشه گری بایستی غیرقانونی اعلام شود، و ادعا می کنند که قانونی بودن فاحشه گری باعث بیشترشدن تقاضا برای قربانیان قاچاق انسان می شود. برخی دیگر تصور می کنند که غیرقانونی کردن این صنعت باعث می شود که زیرزمینی شود، در صورتی که با قانونی کردن آن به عنوان یک حرفه، قربانیان مشمول حمایت قانونی مناسب می شوند، درحالی که درغیراین صورت ممکن است قربانی مجازات به دلیل کار در صنعتی غیرقانونی شوند.
در سال ۲۰۰۰، سازمان ملل «پروتکل پالرمو» را تصویب کرد (پروتکلی که قاچاق انسان، به خصوص زنان و کودکان را به شدت سرکوب می کند و مستوجب مجازات می داند). در این پروتکل، برای اولین بار از قاچاق انسان تعریف قانونی مناسبی شده است؛ بدین ترتیب دولت ها می توانند قوانینی جهت مجازات قاچاقچیان انسان وضع کنند. این پروتکل را سران بیش از ۱۰۰ کشور امضا و تصویب کرده اند. این پروتکل باعث آگاهی از مشکل قاچاق انسان در سراسر دنیا شد. البته همچنان باید کارهای بسیاری جهت جلوگیری از قاچاق انسان انجام گیرد؛ با این حال تعداد زیادی گروه های دولتی و غیردولتی دست در دست هم فعالیت می کنند تا آگاهی عموم را نسبت به موضوع بالا ببرند، تحقیقات یکپارچه ای در زمینه اقدامات پیشگیرانه انجام دهند، سیستم های حمایتی بهتر برای قربانیان قاچاق فراهم آورند و مجازات های سنگین تری برای خلافکاران اجرا کنند.

درباره نپال

نپال کشور کوچکی محصور در خشکی و در جنوب آسیاست. مساحت آن ۱۴۷۱۸۱ کیلومتر مربع و جمعیت آن حدوداً ۶/ ۲۷ میلیون نفر است (کل جمعیت استرالیا حدود ۲۰ میلیون نفر است). متوسط امید به زندگی در نپال ۶۰ سال و میزان باسوادی حدود ۵۴ درصد است.
بیش از ۸۰ درصد مردم نپال پیرو آئین هندو هستند و حدود نیمی از جمعیت آن به زبان رسمی کشور، یعنی نپالی، صحبت می کنند. البته سایر زبان ها از جمله انگلیسی نیز در نپال رایج است.
با وجود این که نپال کشوری کوچک است، طبیعت آن به صورت غیرمعمولی متنوع است؛ از جلگه های مرطوب، تپه هایی با دره های حاصلخیز تا رشته کوه هایی بلند در نپال دیده می شوند. هفت کوهستان بلند دنیا، از جمله قله اورست، نیز در نپال واقع شده اند.
اکثر افراد در سرزمین های مرتفع مرکزی کشور زندگی می کنند. جمعیت در مناطق کوهستانی بسیار پراکنده است. نپال یکی از فقیرترین ملت های دنیاست که بیشتر بر کمک های خارجی تکیه دارد و بیش از نیمی از جمعیت آن زیر خط فقر هستند. نرخ بیکاری در نپال بسیار بالاست و اکثر مردم در جست وجوی کار به هندوستان می روند. کشاورزی مهم ترین صنعت نپال است و توریسم نیز در آنجا اهمیت فراوان دارد.
جنگ داخلی در نپال در سال ۱۹۹۰ آغاز شد، درست پس از این که سیستم آن پادشاهی پارلمانی شد، ولی پادشاه نپذیرفت که از قدرت خود دست بکشد. شورشیان مائوئیست بر علیه شاه و دولت جنگیدند و بیش از ۱۳۰۰۰ نفر کشته شدند. در سال ۲۰۰۶، به دنبال اعتراضات گسترده، پادشاه بالاخره از قدرت کناره گرفت. نپال به یک کشور سکولار تبدیل شد و دولت با مائوئیست ها مذاکره آتش بس کرد.

پاتریشیا مک کورمیک

سقف شیروانی دار

«اِما(۲)» می گوید: اگر فقط یک فصل دیگر هم باران ببارد، سقف خانه ما فرومی ریزد.
مادرم روی نردبان چوبی ایستاده. پشت بام کاهگلی را وارسی می کند. من روی زمین ایستاده ام و لباس های شسته شده را یکی یکی به او می دهم که روی طناب پهن کند و در آفتاب داغ بعدازظهر خشک شوند.
هیچ ابری در آسمان دیده نمی شود. هیچ اثری هم از باران نیست، هفته هاست که خبری از باران نیست.
البته فایده ای ندارد که این را به «اِما» بگویم. او دارد به کوه ها نگاه می کند، به شالیزارهای آن پایین که قدم به قدم با غروب آفتاب چهره در تاریکی پنهان می کنند. به دهکده آن پایین و به سقف های شیروانی همسایه ها که با بدجنسی به او چشمک می زنند.
داشتن سقف شیروانی یعنی این که پدر خانواده، با پول اجاره خانه، در قهوه خانه قمار نمی کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که خانواده پسری دارد که در شهر و در کوره آجرپزی کار می کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که وقتی باران ببارد، آتش روشن می ماند و بچه ها مریض نمی شوند و سالم می مانند.
به مادرم می گویم: بگذار به شهر بروم. من هم می توانم مثل «گیتا» برای یک خانواده پولدار کار کنم و دست مزدم را برایت بفرستم.
«اِما» گونه ام را نوازش می کند، با دستانی که پوستش به خاطر کار زیاد، مثل زبان بُز تازه به دنیاآمده، زبر و خشن شده، جواب می دهد: «لاکشمی»(۳) کوچولوی من! تو باید به مدرسه بروی. بگذار ناپدری ات هر چه دلش می خواهد بگوید.
این اواخر دلم می خواهد به مادرم بگویم که ناپدری ام به من همان جوری نگاه می کند که به خیارهایی که جلوی کلبه مان کاشته ام. خاکستر سیگارش را آرام می تکاند و نگاه چپ چپی به من می کند و می گوید: باید این خیارها را به قیمت خوبی بفروشی. همه فکرش فقط سیگار، آبجو و خریدن یک جلیقه نو برای خودش است.
ولی من به فکر یک سقف شیروانی هستم.
قبل از این که «گیتا» برود، روی زمین خاکی بین کلبه هایمان مربع هایی می کشیدیم و لی لی بازی می کردیم. موهای هم را صدبار شانه می زدیم و برای بچه های خیالیمان اسم انتخاب می کردیم. هروقت همسر کدخدا از کنارمان می گذشت، یاد روزی می افتادیم که در سرِ چشمه دهکده، با تکبر از کنار ما رد شد و باد شکم ول داد و دماغ هایمان را محکم گرفتیم!
بریدگی های روی نیمکت مدرسه را می ساییدیم، قبل از جواب دادن به درس، برای خوش شانسی. در بعدازظهرهای طولانی، در شالیزارها، خم می شدیم و به هم گِل پرت می کردیم. یک بار یکی از تکه های گِل که «گیتا» پرت کرده بود، به پشت سر خواهر بزرگ تر و از خودراضی او خورد، از خنده اشک هایمان سرازیر شد.
در پاییز وقتی که گله بزها از علفزارهای هیمالیا پایین می آمدند، لابه لای علف ها و بامبوها مخفی می شدیم تا «کریشنا»(۴) را دزدکی نگاه کنیم. «کریشنا» همان پسرکی بود که چشمان خمار گربه ای شکل داشت و من قول ازدواج به او داده بودم.
حالا که «گیتا» رفته است که خدمتکار زنی ثروتمند در شهر شود، به خانواده اش کمک کرده است و آن ها توانسته اند یک خورشید شیشه ای کوچک بخرند که از وسط سقف اتاقشان آویزان است. یک سری قابلمه جدید برای مادرش و یک عینک برای پدرش، یک لباس عروسی گلدار هم برای خواهر بزرگش خریده و شهریه مدرسه برادر کوچکش را هم پرداخته است.
داخل کلبه «گیتا» شب ها هم مثل روز روشن است. ولی برای من، دور از «گیتا»، درخشان ترین آفتاب هم مثل شب ها تاریک است.

«تالی» دانش آموز جدید

هر روز صبح به کارهای روزانه ام در خانه می رسم، مثل صاف کردن آب برنج، آسیاب کردن ادویه جات، جاروکردن حیاط. بُز خالخالی سیاه و سفید کوچولویم، «تالی»،(۵) هر جا می روم، دنبالم می آید. «اِما» می گوید: بز احمق فکر می کند تو مادرش هستی. «تالی» سرش را به کف دستم می مالد و انگار در تایید حرف مادر، مع مع می کند، من هم هر چیزی که بلدم، به او یاد می دهم.
کف کلبه را با تکه پارچه کهنه آغشته به پهن پاک می کنم و برای «تالی» توضیح می دهم: این کار کلبه مان را خنک می کند و ارواح پلید را دور می کند. به «تالی» نشان می دهم که چطور یک کوزه آب را به سبدی که پشتم بسته است، می بندم، بدون این که قطره ای از آن بریزد، وقتی از سرازیری چشمه دهکده بالا می آیم. هر وقت که دندان هایم را با شاخه ای کوچک از درخت گردو مسواک می زنم، «تالی» از من تقلید می کند و شاخه ای را می جود.
وقت مدرسه رفتن، رخت خوابی از کاه در گوشه آفتابی ایوان برایش درست می کنم. گوش هایش را می بوسم و به او می گویم که برای غذای ظهر به موقع برمی گردم خانه. او بینی صورتی نمناکش را به جیب دامنم می فشارد و می گردد دنبال خوارکی، دانه ای، چیزی. می نشیند و در کاه ها فرومی رود و چرت می زند.
«اِما» می گوید: چه حیوان بامزه ای! فکر می کند آدم است. شاید حق با «اِما» است. چون هفته پیش، یک روز وقتی در کلاس نشسته بودم، صدای زنگوله اش را شنیدم و وقتی بیرون را نگاه کردم، بز خالخالی کوچولویم را دیدم که دور حیاط مدرسه می گشت و با ناامیدی مع مع می کرد.
وقتی مرا در پشت پنجره کلاس دید، جوری مع مع کرد که انگار ناراحت است از این که او را با خود نیاورده ام. طول حیاط مدرسه را طی کرد، پاهایش را بالا آورد و سم هایش را به لبه پنجره تکیه داد و تا آخر درس معلم، با چشمان تیز و کنجکاو کلاس را تماشا می کرد.
وقتی مدرسه تمام شد و تپه رو به خانه را بالا می رفتیم، «تالی» جلو جلو یورتمه می رفت و دم خود را سیخ گرفته بود به بالا. به او قول دادم که هفته دیگر با هم دیکته کار می کنیم!

چیزی زیبا

صبح ها «اِما» خم می شود و آتش آشپزخانه را هم می زند. قبل از مدرسه موهایم را می بافد. سبد سنگینی پشتش را محکم با طنابی به دور پیشانی اش بسته است، تمام روز با زحمت از کوهستان بالا و پایین می رود. کمرش زیر سنگینی این بار خم می شود.
او شب ها، وقتی که شام ناپدری ام را می دهد، زیر پای او زانو می زند. حتی پشت «اِما»ی من، وقتی که راست می ایستد تا ببیند که آیا ابرهای بارانزا در آسمان دیده می شود یا نه، خمیده است.
در کوهستان ما دسته ای از کلبه های سرخ گِلی کنار هم روییده است که تا پایین سرازیری کوه امتداد دارد. در اینجا مردم الهه ای را می پرستند که در دوردست، نوک قله ای که مثل دم چلچله است، زندگی می کند. آن ها به درگاه او دعا می خوانند. قدیسی که پیشانی فراخ و باشکوه و سینه ای گشاده و بخشنده دارد و دامن پربرفش را بالای سرِ ما گسترانده است. او زیبا، قدرتمند و باشکوه است.
ولی «اِما»ی من دوست داشتنی تر است، با گیس های پرکلاغی بافته شده اش، با مهره ها و نوارهای پارچه ای قرمز در لابه لای آن، پوست دارچینی رنگش و با گوش هایی که گوشواره هایش صدای جرنگ جرنگ شادی بخش طلا می دهد. حتی پشت ظریفش که همه دردسرها و همه آرزوهای ما را تاب می آورد. هنوز هم «اِما» زیباتر است.

نظرات کاربران درباره کتاب فروخته‌شده

خیلی خیلی تاثیر گذار بود و متاسفانه غم انگیز
در 9 ماه پیش توسط
عالی
در 9 ماه پیش توسط
کتاب بدی نیست، ولی خیلی هم خاص نیست که بعدش مثلا بگی: «واوو چقدر متاثر شدم!» یا «داستان کتاب چقدر جدید بود و موضوع بکری بود!» اگر چندتا مشتند در این باره در یوتیوب ببینید چیزهای بیشتری دستگیرتون میشه.
در 1 سال پیش توسط
رمان تاثیرگذاری بود.نثر روان و ترجمه خیلی خوبی داره.من فیلمش رو هم دیدم و طبق معمول از کتابش ضعیفتر بود.به هر حال من خوندن این کتاب رو پیشنهاد میرم.
در 1 سال پیش توسط
این کتاب واقعاً عالیه بهتون توصیه میکنم بخونیدش
در 1 سال پیش توسط