فیدیبو نماینده قانونی انتشارات طلایه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب متقاعد کردن در کمتر از ۲  دقیقه!

کتاب متقاعد کردن در کمتر از ۲ دقیقه!

نسخه الکترونیک کتاب متقاعد کردن در کمتر از ۲ دقیقه! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب متقاعد کردن در کمتر از ۲ دقیقه!

این کتاب به شما روش کشف رمز و راز فرد و موقعیت مواجه شده، طریقه­ی برقراری ارتباط در لحظات اول و توجیه کردن و تحت تأثیر قرار دادن طرف مقابل را یاد می­دهد. ایجاد یک رابطه با یک فرد مستلزم یک نظم و روند خاصی است: در ابتدا اعتماد بر اساس حس­های اولیه به وجود می­آید، بعد رابطه­ی بین شخصیت­ها شکل می­گیرد که باعث گشودگی امکانات تقریباً بی­حدی می­شود. شاید از خودتان بپرسید که من چطور همه این­ها را یاد بگیرم؟ جواب ساده است: من این کتاب را بر اساس تجربه­ام تدوین کردم و پیشرفت جایگاه امروزم را مدیون سال­های اول زندگی­ام می­دانم. انتظارات فعلی­ام با انتظاراتی که قبلاً داشتم خیلی متفاوت هستند. من باید اقرار کنم که موفقیتم در اصل در گرو مهارتم در برقراری ارتباط با دیگران است.

ادامه...

بخشی از کتاب متقاعد کردن در کمتر از ۲ دقیقه!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه: ۲ دقیقه­ی معروف

این کتاب تئوری جدیدی در مورد دنیای کار و تجارت ارائه نمی­دهد بلکه به شما نشان می­دهد که چطور به نتایج بهتری دست پیدا کنید. البته اگر بتوانید موفق به برقراری ارتباط با مشتری­ها، همکارها، مافوق­ها، کارمندها و حتی افراد بیگانه شوید و مهم­تر از همه این که به این موفقیت در کمتر از ۲ دقیقه دست پیدا کنید.
در ۲ دقیقه­ی اول هر ملاقاتی، هدف فقط ایجاد یک احساس خوب و معمولی نیست بلکه، هدف برقراری یک ارتباط درونی بین هر یک از طرفین است. در طی این چند ثانیه­ی اولیه، حس­تان بی­اختیار وارد بازی می­شود: ذهن و بدنتان چه تصمیم به گریختن، مقاومت کردن یا ارتباط برقرار کردن بگیرد، در هر صورت این نشانگر یک فرصت و یا تهدید از طرف یک دوست یا دشمن است. این کتاب برای شما قضاوت­های آنی­ای که در چند لحظه­ی اول از ذهنتان می­گذرد و روش برگرداندن آن­ها را به گونه­ای که به نفع شما باشد افشا می­کند.
وقتی این بست اولیه و اعتماد برقرار شد، آن وقت برقراری ارتباط بین دو فرد یا به طور دقیق بین دو شخصیت میسر خواهد شد.
این کتاب به شما روش کشف رمز و راز فرد و موقعیت مواجه شده، طریقه­ی برقراری ارتباط در لحظات اول و توجیه کردن و تحت تاثیر قرار دادن طرف مقابل را یاد می­دهد.
ایجاد یک رابطه با یک فرد مستلزم یک نظم و روند خاصی است: در ابتدا اعتماد بر اساس حس­های اولیه به وجود می­آید، بعد رابطه­ی بین شخصیت­ها شکل می­گیرد که باعث گشودگی امکانات تقریباً بی­حدی می­شود. شاید از خودتان بپرسید که من چطور همه این­ها را یاد بگیرم؟ جواب ساده است: من این کتاب را بر اساس تجربه­ام تدوین کردم و پیشرفت جایگاه امروزم را مدیون سال­های اول زندگی­ام می­دانم. انتظارات فعلی­ام با انتظاراتی که قبلاً داشتم خیلی متفاوت هستند. من باید اقرار کنم که موفقیتم در اصل در گرو مهارتم در برقراری ارتباط با دیگران است.
در طی ۲۵ سال، حرفه­ام مبتنی بر آراستن مردم بود. آن زمان کار عکاسی مُد و تبلیغات را در سطح بین­المللی انجام می­دادم. در این دوره یاد گرفتم که چطور مردم را جذاب و دل­نشین به تصویر بکشم. من فقط عکاس مانکن­های حرفه­ای نبودم، بلکه مردان موفق، نوازنده­ها، خلبان­ها و کشاورزان نیز مقابل عدسی دوربینم حضور داشتند. همیشه به دنبال این بودم که همزمان هم بهترین عکس را از فرد بگیرم و هم عکسش گویای انبوهی از اعتماد، اطمینان و شخصی استثنایی باشد.
در مقابل دوربین، هر کسی یک پیام خاصی را با چهره، بدن و رفتارش نشان می­دهد. کارم به نحوی بود که باید این پیغام را طوری شکل می­دادم که از طریق چهره، بدن، رفتار و صدای شخص، بر روی دیگران تاثیر بگذارد. این کتاب به شما یاد می­دهد که چطور از هر یک از این ابزارها (چهره، بدن، رفتار، صدا) برای ایجاد یک حس خوب و انتقال پیغامتان در کمتر از ۲ دقیقه استفاده کنید.
من از شما نمی­خواهم عکس بیندازید، بلکه می­خواهم تصویری را که از خودتان دارید تغییر بدهید و بتوانید با هر فردی به سرعت و به طور ساده و آسان ارتباط برقرار کنید. نوع کارتان هر چه که باشد مبتنی بر برقراری ارتباط با دیگران است. در صورت بروز یک ملاقات، مردم به اندازه­ی همان یک لحظه عکس گرفتن در مورد شما تصمیم می­گیرند (یا با شما ارتباط برقرار می­کنند و یا آن را قطع می­کنند.) وقتی شروع به کار عکاسی کردم و به استودیوهایی در شهرهای مختلف رفتم، متوجه شدم که بعضی از مردم می­توانند با هر کسی از همان لحظه­ی اول ارتباط برقرار کنند. این مهارت باعث می­شد که آن­ها در زمینه­ی ارتباط برقرار کردن سریع رشد پیدا کنند و به تعداد دوستانشان اضافه شود و هم­چنین به سرعت در جاده­ی موفقیت قرار بگیرند. متاسفانه، همه نمی­توانند چنین کاری را بکنند. البته تعداد اندکی هستند که همیشه در یک رابطه­ی کاری در را «باز» می­گذارند، مابقی منزوی می­شوند یا نمی­توانند در اولین برخورد حس خوبی را ایجاد کنند؛ اما من طبق تحقیقاتی که انجام دادم متوجه شدم که معمولاً اولین حسی که افراد «بسته» ایجاد می­کنند می­تواند گول­زننده باشد. بیشتر کسانی که سرد و خشک به نظر می­رسند واقعاً این­طور نیستند.
نوع کارم به دلیل برخورد با افراد متفاوت راه خوبی شد تا به بررسی رفتار مردم در اجتماع بپردازم. طبق تحقیقاتم متوجه شدم که تعدادی از مردم اصطلاحاً «باز» هستند و می­توانند به آسانی و با سرعت آشنا شوند در صورتی که بعضی از مردم خیلی بی­تفاوت، سرد و خشک هستند و به نظر می­رسد که فرصت­ها و موقعیت­ها را از دست می­دهند و تنها می­مانند. نکته مهم این است که این افراد از هوش، زیبایی و استعداد خاصی برخوردار نیستند.
***
به نظر می­رسد که بعضی از افراد در برقراری ارتباط پر شور و ارادی با دیگران استعداد ذاتی دارند.
***
حس مشاهده، مهارت اطمینان، شرح رفتار و اخلاق ابزارهای اصلی یک عکاس مُدلینگ را تشکیل می­دهند. می­توانستم به سرعت رفتارهای متفاوتی که به افراد اجازه­ی برقراری ارتباط یا عدم ارتباط را می­دادند شناسایی کنم. بعضی از افراد وانمود می­کنند که برنده هستند، در صورتی که برخی دیگر به دلیل رفتارهای محکوم به شکست، از دیگران جدا و منزوی می­شوند.
تقریباً در آن دوره­ای که من قصد انجام این کار را داشتم، دکتر «ریچارد باندلر و جان گریندر» در این مورد مشغول تحقیق بودند. آن­ها تکنیکی را که مختص به بررسی و درک ساختار رفتار انسانی بود و روش استفاده از زبان را ارائه دادند تا بتوانند اطرافیان و خودشان را مدیریت بکنند. این روش با اسم عجیب «برنامه­ریزی عصبی کلامی یا PNL» شناخته می­شود. PNL ابزاری است که باعث کشف آنچه در پشت رفتارهایمان پنهان کرده­ایم می­شود و از این که صحبت­هایمان بر روی رفتار خودمان و دیگران تاثیر دارد درک روشنی ارائه می­دهد. من با این تکنیک هیجانی تصمیم گرفتم که در کنار دکتر باندلر به لندن و نیویورک بروم و او به طور جدی به کمک PNL همه چیز را به من تعلیم داد.
در ادامه، مشاهده­ی رفتارهای متفاوت مردمی که با آن­ها هر روز رفت و آمد می­کردم برای من آسان­تر می­شد، و به ویژه توانستم بین افراد با استعداد در برقراری روابط انسانی و افراد بی­استعداد تفاوت نزدیکی را شناسایی کنم. به دلیل موقعیت شغلی­ام، به کنفرانس­های متعددی که در مورد عکاسی بود دعوت می­شدم و این باعث تبلیغ در مدرسه­ها یا مکان­های دیگر شد. با این موقعیت به سرعت توانستم روش ارتباط برقرار کردن با سوژه­های عکاسی­ام را پیدا و نظرشان را جلب کنم و فقط چند دقیقه را به تکنیک عکاسی اختصاص بدهم. بعد از آن فقط برای سخنرانی در کنفرانس­های متعدد (کارآموزان یک کمپانی هواپیمایی، مدارس، بیمارستان­ها و شرکت­ها) دعوت شدم و قسمت عکاسی حذف شد و به سرعت توسط موسسات تجاری بزرگ در تمام دنیا شناخته شدم.
با افزایش ارتباطم با دنیای کار، تجارت و برخورد با هزاران نفر از مردم، متوجه شدم که ایجاد یک رابطه­ی کاری با ارتباط شخصی کاملاً متفاوت است. در زندگی شخصی، شما خودتان دوست­هایتان را انتخاب می­کنید ولی در اجتماع کاری، غیرممکن است که بتوانید از همکارهایتان، کارورزان، مافوق­ها یا مشتری­ها بدون از دست دادن کارتان اجتناب کنید. برعکس باید ارتباط محکم و طولانی مدت برقرار کنید حتی اگر آن­ها مورد پسند شما نباشند... این کتاب به شما یاد می­دهد همه آنچه را که باید برای برقراری ارتباط با مردمی که مدام با آن­ها سر و کار دارید یاد بگیرید.
بعضی از متخصصان ارزیابی می­کنند که ۱۵% موفقیت مالی، ملزم به آگاهی و شناخت و ۸۵% باقی مانده مبتنی بر مهارت برقراری ارتباط با دیگران و ایجاد اعتماد و احترام در آن­ها است.
وقتی می­خواهید درباره­ی استخدام شدن، تمام شدن یک معامله­ و یا در مورد افزایش حقوق با کارفرمایتان صحبت کنید، در تمام این حالات بهتر است که ارتباط خوبی برقرار کنید، بهترین­ها شانس موفقیت شما هستند. به علاوه، سرعت در برقراری ارتباط ضروری است! یک تصمیم مثبت یا منفی (بله، نه، من دوست دارم، من دوست ندارم) در کمتر از ۲ دقیقه اتخاذ می­شود. این کتاب برای شما توضیح می­دهد که چطور این ۲ دقیقه­ی معروف را به بهترین شکل سپری کنید.
این شاهکار، همه­ی چشم­اندازهای ارتباط را پوشش می­دهد، از لحظه­ای که حس اولیه را در طرف مقابل ایجاد می­کنید تا چشم­انداز کلی­تان از زمان مهارتتان در گفتگو در برقراری ارتباط و تحت تاثیر قرار دادن یک گروه. شما موقعیت­های واقعی را کشف خواهید کرد که به شما روش بهره­برداری بیشتر از ارتباطات فعلی یا آینده را نشان خواهد داد، درست مثل یک باطری تکنیکی و تکنیک­هایی که به شما در ارتقاء روابطی کمک خواهد کرد و در یک کادر حرفه­ای فوق رقابتی به آن نیاز خواهید داشت.
یکی از بزرگترین لذت­های عکاسی این است که بتوانید از مردم تصویری بگیرید که هرگز تصورش را هم نمی­کردند. این یک محرک خوب برای به تصویر کشیدن مردم است و شما می­توانید ظاهر، کلام و حس­هایتان را بهتر کنید. در واقع مقصود فریب دادن یا لباس مبدل پوشیدن نیست، بلکه غرض ایجاد یک رابطه­ی مناسب بین شخصیت واقعی، باورها و ارزش­هایتان از یک طرف و اجتماع کار از طرف دیگر است.
این کتاب شبیه عکس­های مُدلینگ من است و آن مدلی را که همیشه از خودتان احساس می­کنید تغییر خواهد داد. متقاعد کردن افراد در کمتر از ۲ دقیقه، به شما امتیاز رقابتی مهمی خواهد داد و به شما نشان خواهد داد که چطور بهترین حالت بدن، ذهن، صدا و فراتر از همه این­ها، تصورتان را نشان بدهید تا استحکام رابطه­تان را چه حرفه­ای، چه شخصی یا اجتماعی به حداکثر برسانید.

فصل اول: اصول پایه

کارایی یک اداره، اعتبار یک مرکز تجاری، کیفیت یک مکان خدماتی، توانایی فرهنگی یک موسسه تجاری، سطح رضایت مشتری و برقراری یک ارتباط، همگی عوامل غیرمالی هستند که به شما فرصت دستیابی به موفقیت­های مالی یک فعالیت را در زمان آینده خواهند داد.
این دشوار است؟ واقعاً نه. ساخت مجموع این شرایط­های نیمه حرفه­ای بستگی به ۲ چیز دارد: مردم و مهارت برقراری ارتباط با مردم. این مهارت، بدست آمده از چند اصول پایه­ای و ساده است که می­توانید آن­ها را به راحتی یاد بگیرید.

قسمت اول- پیامی به گفته­ی مولدون: شکست وجود ندارد، فقط آگاهی وجود دارد.

در اولین کار به عنوان معاون شخصی «فرانسیس اگزویه مولدون» بودم، ایشان مدیر تبلیغات یک هفته­نامه پرفروش بودند. البته این مربوط به دهه­ی سال­های ۶۰ در انگلستان است و کارفرمای جدیدم ناگهان ظاهر شد و در طی سه سال به اوج موفقیت در یک قسمت از فعالیت باورنکردنی رقابتی رسید. مولدون مسلماً از نظر اجتماعی با استعداد بود. اینک به چندین اصولی که در موفقیتش نقش داشتند اشاره می­کنم و آن را پیام مولدون می­نامم.
پیام مولدون به این روش شروع می­شود: «اولین حسی که انتقال می­دهید باعث موفقیت است، علی­رغم کلاس اجتماعی، سفارشات، معلومات یا یادداشت رستورانتان». در واقع، تصمیم شما معمولاً در ۲ ثانیه­ی اول یک برخورد به شکلی به مخاطبتان منتقل خواهد شد؛ اما در همان زمان مخاطبتان نیز همین را انجام می­دهد. (در مورد ۱۱۸ ثانیه­ی باقی مانده باید گفت که آن­ها فقط مختص تائید، محکم کردن رابطه و آمادگی روش ارتباط در آینده است.)
نظریات مولدون همه ساده هستند: «وقتی مردم شما را دوست دارند، آن­ها فقط خوبی در شما می­بینند. در موارد برعکس، آن­ها فقط دوست دارند بدی را ببینند. در واقع، حس خوبشان همین است. اگر یک مشتری به شما اهمیت بدهد، بی­شک عصبانیتتان را شور و هیجان فرض می­کند؛ ولی اگر این اتفاق نیفتد، او از رفتارتان برداشت احمقانه­ای می­کند.»
مولدون حق دارد. در یک کادر گفتگوی استخدام، ادب ذاتی شما می­تواند بر حسن استقبال هیئت­منصفه تاثیرگذار باشد و هم­چنین می­تواند نشانه­ی ضعف شما باشد وقتی که هیئت منصفه به شما اهمیتی ندهند. یک مدیر می­تواند بنا به ادراکش توجه داشته باشد که اطمینان شما از خودتان یک فرد شجاع و جسور یا برعکس یک فرد پر افاده می­سازد. شما به دنبال یک فرشته برای دیگران یا یک احمق هستید. همه چیز بستگی به روشی دارد که طرف مقابل در ذهن شما ایجاد می­کند. «وقتی ذهن طرف را جلب کنید به راحتی قلبش را هم تسخیر خواهید کرد». این پندی است که متعلق به پیام مولدون است: «زندگی را از هر زاویه­ای که ببینید، در یک داستان رفتاری خلاصه می­شود، بنابراین، ذهنیت باعث هیجان، هیجان باعث اخلاق و اخلاق باعث رفتار می­شود.»
من هرگز با کسی مثل مولدون برخورد نکرده بودم. من شمال انگلستان را به قصد لندن ترک کردم چون که می­خواستم همه جا با او باشم- با اینکه من هیچ ایده­ای در مورد زندگی در یک پایتخت اروپایی نداشتم. به سرعت متوجه شدم مردمی که باعث پیشامدی می­شوند مرا مجذوب می­کنند؛ اما تا مدت زمان طولانی، موفق به تشخیص این نشدم که مولدون نابغه است یا دیوانه.
در واقع، مولدون فردی با استعداد بود اما بعضی وقت­ها باید درک می­کردم چه چیز باعث شده اینقدر موثر و فعال باشد. بعضی از ماموریت­هایی که به من می­داد، به نظر هیچ مفهومی نداشتند- حداقل در نگاه اول. اولین کارم واقعاً برای مولدون عجیب بود. کارم لیس زدن، چسباندن و بدخط نوشتن ۲,۴۶۷ پاکت نامه یک جور و چسباندن آن­ها در یک ساک کنفی بود. فردا صبح، من استاد موسیقی را برای معرفی تجاری در دفتر مدیرعامل یک شرکت فروش مکاتبه­ای همراهی کردم. مولدون می­درخشید: سرزنده، مطمئن و خوشحال بود در صورتی که من با آن ساکم شبیه به دزد قبری بودم که الان از نبش قبر برگشته است.
یک نفر ما را به سمت دفتر مدیر هدایت کرد. مولدون چنان سلامی به این مشتری احتمالی کرد که انگار دوست قدیمی برادرش است. او مرا به عنوان معاونش معرفی کرد و میزبان ما را دعوت به نشستن کرد. ما مقابل یک میز کار قدیمی نشستیم. تقریباً خیلی زود مولدون لبخندی زد و سر صحبت را باز کرد: «اگر اجازه بفرمائید، من می­خواهم مطلبی را خدمتتان عرض کنم.»
«خواهش می­کنم، بفرمایید.» مدیر این جواب را در حالی که سرش را با حالت مبهمی تکان می­داد عنوان کرد.
مولدون گفت: ««نیک» اینجاست، به شما نشان خواهد داد.»
من برای اولین بار وارد صحنه شدم. بدون از دست دادن ریتم و با یک حالت متمرکز، متوجه یک فرش بزرگ سبز رنگ روی زمین شدم و تمام محتویات ساکم را در وسط فرش ریختم. آنقدر تعدادشان زیاد بود که همه جا تا زیر صندلی­ها پخش شدند.
در حالی که میزبانمان کاملاً متحیر به پاکت­های نامه نگاه می­کرد، مولدون با صدایی آرام ولی دقیق بیان کرد: «این تعدادی از جواب­هاست که شما می­توانید بدست بیاورید اگر در مجله ما تبلیغ کنید». او مکثی طولانی کرد تا دقت مدیر را بدست بیاورد. بعد در حالی که مستقیم در چشم­هایش نگاه می­کرد، گفت: «جواب ۲,۴۶۷ نامه روی میز یکی از رقیب­هایتان فقط به خاطر یک روز تبلیغ در مجله ما آمده است! ما می­توانیم همین را برای شما هم انجام دهیم.»
کمتر از ۲ دقیقه از آغاز گفتگوی ما گذشته بود. مولدون با داشتن یک قرارداد تبلیغاتی برای ۲۶ هفته در کیفش و ۲,۴۶۷ نامه در ساک من از آنجا راه افتادیم. در تاکسی­ای که ما را به دفتر می­برد، فرصت خوبی بود که بیشتر در مورد پیام مولدون یاد بگیرم.
او از من پرسید: «به نظر شما در آنجا چه اتفاقی افتاده؟»
من گفتم: «شما تا به حال این مرد را ملاقات نکرده بودید؟»
«نه، هرگز.»
«اما من به این باور بودم که شما دو دوست قدیمی هستید.»
مولدون خندید: «این طور به نظر می­رسید، نه؟» بعد به سمت من چرخید و گفت: «می­دانی، چرا؟»
«او احتمالاً حرف­های شما را درک کرد.»
«من شک دارم. اگر می­خواهی علتش را بدانی روبه­روی من بنشین تا به تو توضیح بدهم که چه اتفاقی افتاد.»
***
مقرون به صرفه­ترین و موثرترین روش برقراری ارتباط با دیگران مستقیم نگاه کردن در چشمهای طرف مقابل است.
***
تاکسی­های لندن بیشتر شبیه به قوطی کنسروهای سیاهی هستند که روی چرخ قرار گرفته­اند؛ اما برای مسافرین و چمدان­هایشان بزرگ و راحت هستند. در عقب، یک صندلی بزرگ رو به جاده و دو صندلی گردان برای چرخیدن در تمام جهت­ها قرار دارد. من روی یکی از این صندلی­های چرخان مقابل مولدون نشستم و آرنج­هایم را روی زانوهایم گذاشتم و با دست راستم، دست چپ مشت شده­ام را احاطه کردم. من حدس می­زدم که صورتم بیانگر تعجب و کنجکاوی­ام بود.
مولدون از پنجره به نم­نم بارانی که روی عابرهایی که از ایستگاه مترو خارج می­شدند می­ریخت نگاه می­کرد. بعد در حالی که جایش را تنظیم می­کرد رو به من قرار گرفت و با نشاط خندید و مستقیم به چشم­های من نگاه کرد. او یک انگشتش را در هوا تکان داد: «قانون شماره­ی ۱ مولدون: وقتی شما با کسی برخورد می­کنید، بایستی توی چشم­هایش نگاه کنید و لبخند بزنید.» او یک مرتبه حرفش را زد و منتظر شد تا من حرف­هایش را به خاطر بسپارم، همان کاری که من انجام دادم. بعد دومین انگشتش را بالا برد و گفت: «قانون شماره­ی ۲ مولدون: اگر می­خواهید که مخاطبتان این احساس را داشته باشد که انگار با شما آشناست، شما باید یک سوسماری باشید که تغییر رنگ می­دهد.» من یک چینی به ابروهایم انداختم. مولدون با حالت دستش مرا به صبر دعوت کرد و بعد سومین انگشتش را بلند کرد و گفت: «قانون شماره­ی ۳ مولدون: ذهن طرف را جلب کن در آن صورت قلبش را تسخیر خواهی کرد.»
به صندلی­ام تکیه دادم. مطمئن بودم که حرف­هایش تمام نشده است. همین طور هم بود، گفت: «چند مرتبه در روز با مردمی سر و کار داری که متوجه حضورتان نیستند و به شما نگاه نمی­کنند؟»
من جواب دادم: «فکر می­کنم، ده­ها مرتبه.»
«آن­ها در واقع فرصت­های از دست رفته­اند. به صرفه­ترین، آسان­ترین و موثرترین روش برای به حداکثر رساندن تلاشمان در برقراری ارتباط با افراد دیگر، مشتری­ها، همکارها، دربان و سرایدار یا حتی همین راننده تاکسی، مستقیم نگاه کردن در چشم­هایشان و لبخند زدن است. می­دانی چرا؟»
من این جواب را با تردید گفتم: «چون که این کار این احساس را در طرف مقابل ایجاد می­کند که شما درست­کار هستید و منفعتی را برای او می­خواهید.»
«خوبه، خیلی خوبه؛ اما این مسئله را فعلاً کنار می­گذاریم. وقتی گوینده­ی محبوبتان اخبار شب را در حالی که سرش پایین است بیان کند و فقط از روی یادداشت­هایش بخواند و به جای دیگری نگاه کند، آیا حرف­هایش را جدی می­گیرید؟»
«نه، فکر کنم.» این به نظر من خیلی واضح بود.
«و شما در مورد پیامش چه فکری می­کنی؟»
«حدس می­زنم خیلی خبرها را جدی نگیرم، یا حداقل توجهی نمی­کنم.»
«پیامتان به جایی می­رود که صدایتان می­رود و صدایتان جایی هدایت می­شود که چشم­هایتان آن را هدایت می­کنند. چه احساسی دارید وقتی که با کسی برخورد می­کنید که به چشم­های شما نگاه نمی­کند؟ چه احساسی دارید؟ چه احساسی دارید وقتی که شما به طرف مقابل نگاه می­کنید و او نگاهش را به کسی یا چیز دیگری برمی­گرداند؟»
تماس چشمی یکی از مهم­ترین خطوط ارتباط غیرلفظی است. ما همه یاد گرفتیم که چشم­ها «پنجره روح»­اند، اما آن­ها پاسخگوی سوالات اصلی ما در همان لحظه­ای که تصمیم به برقراری ارتباط می­گیریم نیز هستند: مخاطبم به آنچه که من می­گویم دقت می­کند؟ به نظرش جالب هستم؟ به من اهمیتی می­دهد؟ در زمینه­های اجتماعی یا حرفه­ای، از تفاوت­های بسیار ناچیز در خصوص تماس­های چشمی می­توان خیلی طولانی صحبت کرد. به طور مثال وقتی چشم­ها به هم نزدیک شوند و سر پایین و کمی کج باشد، بیانگر دعوت به گفتگو در مورد چیزهای خیلی صمیمی است. نگاه می­تواند یک احساس برتری (وقتی سر بالاست)، یا یک احساس دشمنی (نگاه کردن زیرچشمی مخاطب با حالت آرام) را انتقال بدهد. برعکس، بعضی وقت­ها نگاه می­تواند ضعف و یک استراتژی دوری باشد. در نتیجه، وقتی که شما در مورد موضوعی صحبت می­کنید که از ته قلبتان نشات گرفته است، متوجه پیغامی که چشم­هایتان به افراد می­فرستد، باشید.

نظرات کاربران درباره کتاب متقاعد کردن در کمتر از ۲ دقیقه!

عالیه
در 2 سال پیش توسط سپيده محمدي