فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انتخاب

کتاب انتخاب

نسخه الکترونیک کتاب انتخاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب انتخاب

وقتی صبح روز بعد بیدار شدم، پلک‌هایم سنگین بود. وقتی پف دردناک دورشان را می‌مالیدم از اینکه همه‌چیز را برای مکسون گفتم احساس راحتی می‌کردم. به‌نظر خنده‌دار می‌رسید قصر (این قفس زیبا) تنها مکانی بود که توانست احساست درونی مرا از عمق دلم بیرون بکشد و علنی کند. قولی که شب پیش مکسون داده بود در ذهنم زنده شد و اطمینان پیدا کردم که جایم در قصر محفوظ است. مراحل حذف تدریجی سی‌وپنج دختر برای انتخاب یک نفر توسط او ممکن بود هفته‌ها یا شاید ماه‌ها به‌طول بیانجامد. زمان و مکان تنها احتیاجات من بودند. مطمئن نبودم هیچ‌وقت بتوانم اسپن را فراموش کنم. مادرم می‌گفت عشق اول تا آخر عمر از دل آدم پاک نمی‌شود اما شاید می‌توانستم با گذشت زمان، دیر یا زود به این احساس عادت کنم یا با آن کنار بیایم. زمان همه‌چیز را بین ما تعدیل می‌کرد.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب انتخاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به خواهرم مهشید
شهبانوی واقعی من
مهسا شفیعی

مقدمه مترجم

وقتی اولین بار شروع به خواندن کتاب انتخاب کردم، انتظار داشتم درست وسط افسانه سیندرلا پرتاب شوم. دختران رقابت جو، پیراهن های باشکوه و شاهزاده ای که قلب همه را ربوده؛ اما در ایلیا همه چیز به این سادگی جلو نمی رود. نه تنها رقابت بر سر قلب شاهزاده نیست، بلکه خود شاهزاده هم با یک نگاه عاشق نمی شود. ریزودرشت مردم کشور هم با دسته ای گل پشت درهای قصر نایستاده اند! همه ی این ها به کنار، یکی از دختران منتخب حتی از شاهزاده متنفر است!
و همه چیز از همان جا شروع می شود...
با داستان جدیدی روبه رو شده بودم. هرروز از خودم می پرسیدم پس کی یک نفر ترجمه اش می کند؟ تکلیف کتاب خوارهای وطنی چه می شود؟ بالاخره یاد آن ضرب المثل قدیمی افتادم که الحق به جا گفته اند: اگر می خواهی کاری درست انجام شود، خودت انجامش بده.
نمی توان گفت کار راحتی بود اما باوجود خواهرم که با مشت های گره کرده بالای سرم می ایستاد و کلمه به کلمه داستان را موشکافانه بررسی می کرد، حالا خیالم راحت است که نهایت تلاشم را کرده ام و از صمیم قلب امیدوارم نظر مخاطبان هم همین باشد.
کیارا کاس متولد ۱۹۸۱ و اهل کارولینای جنوبی است. همان جایی که اَمریکا سینگر داستان ما متولد می شود و خود را به دنیا معرفی می کند. فارغ التحصیل رشته تاریخ از دانشگاه رادفورد و مادر دو فرزند است و به اندازه ی کافی وقت دارد تا داستان هایی بنویسد که مثل بمب دنیای کتاب را تکان می دهند.
از سالاد، سفرهای هوایی و وقت هایی که مردم دچار سوءتفاهم می شوند متنفر است؛ اما چیزهای بیشتری برای دوست داشتن دارد: پسر کوچولوی عشق ماشین، دختر شاهزاده مانند و همسر مهندس برقش، خدمات دفتری به موقع و بدون تاخیر، دسرهای چرب و شیرین و باندهای موسیقی پسرانه.

مهسا شفیعی
تابستان ۱۳۹۵

فصل اول

وقتی نامه را در اداره ی پست تحویل گرفتیم، مادرم به وجد آمده بود. از نظر او دیگر همه ی مشکلات مان حل شده و برای همیشه از بین رفته بود اما بزرگ ترین مشکل نقشه ی درخشانش من بودم.
فکر نمی کردم دختر سرکش و نافرمانی باشم ولی تحملم حدی داشت. دوست نداشتم عضوی از خانواده ی سلطنتی شوم، نمی خواستم طبقه ی اولی(۱) باشم. حتی دلم نمی خواست تلاش کنم.
در اتاقم پنهان شدم، تنها جایی بود که می توانستم از جروبحث های خانه ی شلوغ مان در امان باشم و سعی کردم از شری که احتمال داشت مادرم راه بیاندازد دور بمانم. تازه، من برای خودم مجموعه اعتقادات راسخ و صادقانه ای داشتم... که البته فکر نمی کنم حتی یک نفر به آن ها گوش می داد.
بیش از این نمی شد از مادرم دوری کنم. به وقت شام همدیگر را می دیدیم و به عنوان بزرگ ترین فرزند باقی مانده در خانه وظیفه ی آشپزی بر دوش من بود. از تخت پایین آمدم و قدم به لانه ی مار خشمگین گذاشتم.
مادرم چشم غره ای رفت ولی حرفی نزد.
وقتی داشتیم جوجه و پاستا و سیب های قاچ شده درست می کردیم، بی هیچ حرفی بین آشپزخانه و اتاق غذاخوری در رفت وآمد بودیم. میز را برای پنج نفر چیدیم. به محض اینکه سرم را بلند می کردم با نگاه خشم آلودی حسابم را می رسید؛ مثل اینکه بخواهد مرا به دلیل خواستن کاری که خود نیز انجام داده بود، سرزنش کند.
هرچند وقت یک بار به همین شکل رفتار می کرد. مثل وقت هایی که نمی خواستم سفارش کار به خصوصی را قبول کنم؛ چون می دانستم خانواده ی میزبان بی جهت رفتاری ناخوشایند و بی ادبانه دارند. یا وقت هایی که اصرار داشت یک خانه تکانی مفصل انجام دهیم؛ چون وسع مان نمی رسید یک طبقه ی ششمی(۲) بیاوریم تا کارهایمان را انجام دهد. بعضی اوقات این روش جواب می داد، بعضی اوقات نه؛ و این بار بحث بر سر چیزی بود که نمی توانستم پا پس بکشم.
وقتی کله شق می شدم نمی توانست تحملم کند ولی جای تعجب نداشت؛ چون به خودش رفته بودم. البته صرفاً تقصیر من نبود، مادرم اخیراً فشار روانی زیادی احساس می کرد. تابستان به زودی تمام می شد و با رسیدن فصل سرما نگرانی هایمان شروع می شد.
با عصبانیت قوری دمنوش را وسط میز کوبید. از فکر دمنوش لیمو دهانم آب افتاد ولی باید منتظر می ماندم. حیف بود الان یک لیوان سهمم را بنوشم و بعد مجبور شوم غذایم را با آب خالی بخورم.
دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد.
- می میری فرم رو پر کنی؟ قبول شدن در انتخاب می تونه برات یه فرصت فوق العاده باشه، برای همه مون.
آه بلندی کشیدم. فکر پر کردن آن فرم چیزی هم ردیف امضا کردن حکم مرگ بود. حملات متعدد و خشونت بار شورشیان (گروه هایی زیرزمینی که از ایلیا، کشور بزرگ و نسبتاً جوان ما متنفر بودند) بر هیچ کس پوشیده نبود. قبلاً آن ها را هنگام حمله به کارولینا دیده بودیم. ساختمان یکی از دادگاه ها سوخته و خاکستر شده بود و خودروهای تعدادی از طبقه ی دومی(۳)ها را نابود کرده بودند. حتی یک بار قضیه ی فراری دادن زندانیان توسط آن ها جنجالی شد ولی از آنجا که فقط یک دختر نوجوان باردار و یک مرد طبقه ی هفتمی(۴) را که پدر نُه فرزند بود آزاد کرده بودند، استثنائاً این بار نمی توانستم حق را به آن ها ندهم.
اما ورای خطرات بالقوه، احساس می کردم حتی فکر کردن به انتخاب قلبم را آزرده می کند. وقتی به دلایلی فکر می کردم که وادارم می کرد دقیقاً در همین موقعیت بمانم، نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم.
مادرم از لای دندان های به هم فشرده اش گفت: «این چند سال گذشته برای پدرت خیلی سخت بوده. اگه ذره ای رحم و مروت داشته باشی، باید به اون فکر کنی.»
پدرم. البته. واقعاً دلم می خواست به پدرم کمک کنم؛ و می(۵) و جرد(۶).
و گمانم، حتی به مادرم. وقتی این طوری در موردش حرف می زد دیگر دلیلی برای لبخندزدن باقی نمی ماند. خیلی وقت بود که همه چیز در زندگی مان سخت و بغرنج شده بود. اگر پول حلال مشکلات بود، نمی دانم پدرم هم به آن نامه به عنوان راهی برای بازگشت به وضعیت عادی فکر می کرد یا نه.
نه اینکه شرایط مان آن قدر مخاطره آمیز باشد که برای زنده ماندن یا این چیزها دست وپا بزنیم. آن قدرها بیچاره نبودیم اما حدس می زنم فاصله ی زیادی تا رسیدن به آن مرحله نداشتیم. طبقه ی ما فقط سه تا از آخرین طبقه بالاتر بود. ما هنرمند بودیم و به عبارتی هنرمندان و موسیقی دانان کلاسیک فقط سه پله تا کثافت فاصله داشتند. دخل وخرج مان به زحمت باهم جور درمی آمد و درآمدمان شدیداً به تغییر فصل ها وابسته بود.
یادم می آید یک بار در یک کتاب تاریخ قدیمی خواندم که در گذشته همه ی تعطیلات مهم سال در ماه های زمستان جمع شده بود. چیزی به اسم هالووین، بعد از آن عید شکرگزاری(۷)، سپس کریسمس و جشن سال نو. همین طور پشت سر هم.
کریسمس هنوز به همان صورت بود. تاریخ تولد مسیح را که نمی شد تغییر داد اما بعد از پیمان صلح همه جانبه ای که ایلیا با چین بست، سال نو، بسته به وضعیت ماه، معمولاً بین ماه های ژانویه یا فوریه آغاز می شد. تمام جشن های مربوط به شکرگزاری و روزهای استقلال مختلف در این بخش از جهان حالا در کشورمان فقط در یک روز به نام عید شکرگزاری در فصل تابستان جشن گرفته می شدند.
در آن روز ما شکل گیری ایلیا را جشن می گرفتیم و بابت اینکه هنوز اینجا هستیم به شادمانی می پرداختیم. اصلاً نمی دانستم هالووین چه بود. دیگر هیچ وقت آن جشن را برگزار نکردند.
با این حساب حداقل سه بار در سال همه ی خانواده کار داشتند. پدرم و می آثار هنری تولید می کردند و مشتری ها محصولات شان را برای هدیه دادن می خریدند. من و مادرم در مهمانی ها هنرنمایی می کردیم (من آواز می خواندم و او پیانو می نواخت) درصورتی که از عهده ی کارها برمی آمدیم حتی یک پیشنهاد کار را هم رد نمی کردیم. وقتی کوچک تر بودم از اجرا جلوی جمع وحشت داشتم ولی حالا فقط سعی می کنم خودم را با موسیقی پس زمینه هماهنگ کنم. ما در چشم کارفرمایان این گونه بودیم: هدف شنیده شدن صدایمان بود، نه دیده شدن.
جرد هنوز استعدادش را کشف نکرده بود؛ البته فقط هفت سالش بود، هنوز کمی فرصت داشت. به زودی فصل تغییر می کرد و دنیای کوچک مان باز بی ثبات می شد. پنج ماه تمام، آن هم فقط چهار نان آور. هیچ تضمینی وجود نداشت که تا کریسمس کسی ما را استخدام کند.
وقتی این طوری به شرایط فکر می کردم، انتخاب شبیه یک ریسمان امید به نظر می رسید، چیزی مطمئن که می توانستم به آن چنگ بیاندازم. آن نامه ی احمقانه می توانست مرا از تاریکی بیرون بکشد و می توانستم خانواده ام را با خودم نجات دهم. نگاهی به مادرم انداختم. به عنوان یک طبقه ی پنجمی کمی اضافه وزن داشت که البته عجیب بود. او آدم پرخوری نبود؛ اصلاً چیزی نداشتیم که بخواهد پرخوری کند. شاید بدن بعد از پنج بار بچه دار شدن به این روز می افتاد. موهایش مثل من قرمز بود اما پر از رگه های درخشان سفید. از حدود دو سال پیش پیدایشان شد و ناگهان زیاد شدند. با اینکه هنوز سن وسالی نداشت گوشه ی چشمانش چین افتاده بود و وقتی در آشپزخانه این سو و آن سو می رفت می دیدم خمیده راه می رود، انگار باری نامرئی بر شانه هایش افتاده باشد.
می دانستم فشار زیادی روی اوست و به همین دلیل این قدر به من فشار می آورد. بدون این مسائل اضافی هم به اندازه ی کافی باهم سروکله می زدیم ولی هرچه به بیکاری فصل پاییز نزدیک تر می شدیم، او کج خلق تر و زودرنج تر می شد.
می دانستم فکر می کند چون آن فرم کوچک چرند را پر نمی کنم غیرمنطقی شده ام ولی چیزهایی در این جهان وجود داشت، چیزهایی مهم که من دوست داشتم و آن تکه کاغذ شبیه دیواری آجری مرا از خواسته هایم دور می کرد. شاید چیزی که می خواستم احمقانه بود؛ شاید اصلاً چیزی نبود که بتوانم داشته باشم ولی بااین حال خواست خودم بود. هرچقدر هم خانواده ام برایم اهمیت داشتند، فکر نمی کردم بتوانم رویاهایم را فدا کنم؛ به علاوه تا همین جا هم دینم را به آن ها ادا کرده بودم. حالا که کینا(۸) ازدواج و کوتا(۹) از خانه رفته بود من بزرگ ترین فرزند باقی مانده بودم و نهایت تلاشم را برای همکاری و کمک کرده بودم. برنامه ریزی کرده بودیم در کنار درس خواندن در خانه تمرین موسیقی هم انجام دهم و ازآنجایی که تلاش می کردم در کنار آواز خواندن، نواختن چند ساز را هم یاد بگیرم این کار بیشتر وقتم را می گرفت. حالا با وجود نامه، هیچ کدام از زحماتم اهمیتی نداشت. به نظر مادرم، من دیگر ملکه شده بودم. اگر باهوش بودم آن آگهی مسخره را قبل از اینکه پدرم، می و جرد وارد شوند گم وگور می کردم، به فکرم هم نمی رسید مادرم آن را در لباسش جاسازی و وسط غذا خوردن بیرون می آورد.
با صدای بلند خواند:
- برسد به خانه ی سینگر(۱۰).
خیز برداشتم نامه را از دستش بقاپم ولی سرعتش از من بیشتر بود و جاخالی داد. به هرحال دیر یا زود همه می فهمیدند ولی اگر با روش مادرم خبردار می شدند طرف او را می گرفتند. با التماس گفتم: «مامان، تو رو خدا!»
می جیغ کشید: «می خوام بشنوم!»
تعجبی نداشت. خواهر کوچک ترم ظاهری کاملاً شبیه من داشت، البته سه سال کوچک تر؛ اما همان قدر که قیافه هایمان عین هم بود، شخصیت هایمان باهم تفاوت داشت. برخلاف من، او خوش برخورد و امیدوار بود و البته این اواخر خیلی هم کشته ومرده ی پسرها! همه ی این قضایا به طرز افسانه واری برایش رمانتیک به نظر می رسید.
احساس کردم چهره ام گلگون می شود. پدرم با دقت و جدیت گوش می داد و می از شادی عملاً جست وخیز می کرد. جرد، آن کوچولوی شیرین، فقط به خوردن ادامه داد. مادرم گلویش را صاف کرد و دنبال حرفش را گرفت:
- بر طبق سرشماری اخیر، بانوی مجردی بین سنین شانزده تا بیست سال اکنون در خانه ی شما اقامت دارد. مایل هستیم تا شما را از فرصتی که ملت کبیر ایلیا(۱۱) را مفتخر کرده باخبر سازیم.
می دوباره از جا پرید و مچ دستم را فشرد. «تو رو می گه!»
- می دونم، میمون کوچولو. دستم رو ول کن تا نشکسته!
اما دستم را نگه داشت و به ورجه وورجه کردنش ادامه داد. مادرم خواند:
- شاهزاده ی محبوب ما، مکسون شریو(۱۲) این ماه به سن قانونی می رسند. از آنجا که ایشان وارد مرحله ی پرمخاطره ای از زندگی خود می شوند، امیدوارند که این مسیر را با شریک زندگی شان سپری و با دختری راستین از ایلیا ازدواج کنند. اگر دختر یا خواهر شما، یا فردی که تحت تکفل شما و ساکن آن خانه است، مایل هستند که عروس شاهزاده مکسون و شهبانوی ستودنی ایلیا باشند، خواهشمند است فرم ضمیمه شده را پر و به اداره ی پست محلی ایالت خود بازگردانید. از هر ایالت به قیدقرعه یک بانوی جوان برای ملاقات با شاهزاده انتخاب می شود. شرکت کنندگان در مدت مسابقات، در کاخ زیبای ایلیا در آنجلس(۱۳) اقامت خواهند داشت. (در این قسمت از نامه مادرم برای تاثیرگذاری بیشتر صدایش را کش داد) خدمات خانواده های شرکت کنندگان به خانواده ی سلطنتی با سخاوتمندی تمام جبران خواهد شد.
چشمانم را چرخاندم. با پسرها هم به همین روش برخورد کرده بودند. شاهدخت هایی را که در خاندان سلطنتی متولد می شدند برای ازدواج های سیاسی که به منظور استحکام روابط کشورهای دیگر با کشور تازه تاسیس ما برنامه ریزی می شد، می فروختند. دلیل این کار را درک می کردم، ما به متحد نیاز داشتیم؛ اما خوشم نمی آمد. خودم مجبور نبودم با چنین چیزهایی روبه رو شوم و امیدوارم بودم که هیچ وقت هم نبینم. برای سه نسل متوالی در خانواده ی سلطنتی هیچ شاهدختی متولد نشده بود. بااین حال شاهزادگان با زنانی از میان مردم خود ازدواج می کردند تا روحیه ی بی ثبات مردم را بالا ببرند. به نظرم مراسم انتخاب برای متحد ساختن ما باهم و یادآوری این نکته بود که ایلیا از هیچ به این نقطه رسیده است.
فکر اینکه وارد مسابقه ای شوم و همه ی کشور مرا به عنوان یکی از آن دختران آویزان بی عرضه ای ببینند که برای باشکوه ترین و ثروتمندترین پسر کشور دندان تیز کرده اند تا درنهایت فقط صورت خوشگل و صامتی باشند که بغل دست او در تلویزیون دیده می شود... همین کافی بود که جیغ بکشم. چیزی تحقیرآمیزتر از این هم وجود داشت؟
تازه، من آن قدر در خانه های طبقه ی دوم و سوم(۱۴) بوده ام که بدانم نمی خواهم یکی از آن ها باشم، چه برسد به یک طبقه اولی. غیر از وقت هایی که گرسنه می ماندیم، من کاملاً از طبقه پنجمی بودنم رضایت داشتم. مادرم طبقه نورد بود، نه من.
با غش وضعف گفت: «و معلومه که اون عاشق اَمریکا(۱۵) می شه! دخترم خیلی قشنگه.»
- بی خیال، مامان! بخوای حساب کنی، من متوسطم.
می گفت: «نه خیر، نیستی! چون من دقیقاً شبیه تو هستم و من خوشگلم!»
نیشش تا بناگوش باز شده بود، نتوانستم جلوی قهقهه ام را بگیرم و این نکته ی مثبتی بود؛ چون می واقعاً زیبا بود. جدا از چهره، خنده ی دل فریب و چشمان براقش بیشتر به چشم می آمد. می انگار از خود انرژی ساطع می کرد، یک نوع اشتیاق غیرقابل توصیف که دلت می خواست هرجایی باشی که او هست. می جذاب بود و روراست باشیم، من نبودم. پرسیدم: «جرد، نظر تو چیه؟ به نظرت من قشنگم؟»
همه ی چشم ها روی جوان ترین عضو خانواده چرخید. «نه! دخترها زشت ان!»
خیلی سخت می شد از جرد دلخور شد. مادرم با عصبانیتی نمایشی که از ته دل نبود به او پرید:
- جرد مودب باش. امریکا، خودت که می دونی چه دختر دوست داشتنی ای هستی.
- اگه این قدر دوست داشتنی ام، چطوره که تاحالا هیچ کس بهم پیشنهاد آشنایی نداده؟
مادرم جرعه ای از چایش نوشید.
- اوه، معلومه که می آن، من فراری شون می دم. دختران من زیباتر از این حرف ها هستن که با طبقه پنجمی(۱۶) ها ازدواج کنن. کینا یه طبقه چهارمی گیرش اومد و مطمئنم تو حتی بهترش رو پیدا می کنی.
- اسمش جیمزه. این قدر اونو به شماره صدا نکن؛ تازه، این پسرهایی که می گی کی اومدن سراغ من؟
متوجه شدم که صدایم همین طور بلند و بلندتر می شود. پدرم برای اولین بار بعد از شروع این بحث، نظر داد.
- یه وقتی.
صدایش لحن غمگینی داشت و با جدیت به فنجانش زل زده بود. می خواستم بفهمم چه چیز او را این قدر ناراحت کرده. پسرهایی که خواستگارم بودند؟ جروبحث دوباره ی من و مادرم؟ فکر اینکه من وارد رقابت شوم؟ یا اینکه اگر این کار را می کردم چقدر از او دور می شدم؟
چشمانش برای یک لحظه ی کوتاه بالا آمد و ناگهان متوجه شدم. نمی خواست چنین چیزی از من بخواهد. نمی خواست من بروم اما نمی توانست مزایای اینکه حتی برای یک روز وارد رقابت ها شوم را تکذیب کند.
مادرم گفت: «امریکا منطقی باش! ما تنها والدین این کشوریم که داریم به زور دخترمون رو می فرستیم. به فرصت پیش روت فکر کن! یه روز می تونی ملکه بشی!»
- مامان. حتی اگه بخوام ملکه بشم که مطلقاً نمی خوام، هزاران دختر در این ایالت هست که وارد رقابت ها می شن. هزاران! و اگه معجزه بشه و من از بین شون انتخاب بشم تازه هنوز سی وچهار دختر منتخب از ایالت های دیگه هستن که شک ندارم در دلبری خیلی حرفه ای تر و کاردان تر از چیزی هستن که من حتی بتونم وانمود کنم.
گوش های جرد تیز شد. «دلبری چیه؟»
همه هم زمان جواب دادیم: «هیچی!»
حرفم را تمام کردم. «مسخره است که فکر کنیم با وجود همه ی این ها، من می تونم برنده بشم.»
صندلی اش را کنار زد و درحالی که روی میز می ایستاد به سمت من خم شد.
- بالاخره یه نفر قراره موفق بشه، امریکا. تو هم به اندازه ی هر شرکت کننده ای شانسش رو داری.
دستمال سفره اش را انداخت و به راه افتاد تا برود.
- جرد، غذات که تموم شد، وقت حمومته.
جرد غرولندکنان تقاضای غذای بیشتر کرد ولی دیگر چیزی نبود. می در سکوت به خوردن ادامه داد. وقتی همه بلند شدند شروع به جمع کردن میز کردم. پدرم همچنان نشسته بود و چایش را می نوشید. دوباره روی موهایش رنگ ریخته بود، رنگ زردی که باعث شد لبخند بزنم. از جا برخاست و خرده نان ها را از لباسش تکاند. درحالی که بشقاب ها را جمع می کردم زیر لب گفتم: «متاسفم، پدر!»
لبخند ملیحی زد و دستش را روی شانه ام گذاشت.
- احمق نباش، گربه کوچولو. من ازت ناراحت نیستم.
- من فقط...
پیشانی ام را بوسید. «مجبور نیستی به من توضیحی بدی، عزیزم. خودم می دونم. برمی گردم سر کارم.»
و من به سمت آشپزخانه به راه افتادم تا آنجا را مرتب کنم. بشقاب تقریباً دست نخورده ام را با یک دستمال سفره پوشاندم و در یخچال گذاشتم. از غذای هیچ کس چیزی بیش از خرده نان باقی نمانده بود. آهی کشیدم و به اتاقم بازگشتم تا آماده ی خوابیدن شوم. همه چیز باعث عصبانیتم می شد.
چرا مادرم باید این قدر مرا تحت فشار می گذاشت؟ مگر خوشبخت نبود؟ پدرم را دوست نداشت؟ چرا این زندگی به اندازه ی کافی راضی اش نمی کرد؟
روی تشک قلمبه سلمبه ام دراز کشیدم و سعی کردم فکر انتخاب را از ذهنم بیرون کنم. به گمانم مراسم انتخاب مزایای خودش را هم داشت. حداقل برای مدتی خوب غذا می خوردم. البته جای نگرانی وجود نداشت، قرار نبود عاشق شاهزاده مکسون شوم. با توجه به چیزهایی که از شاهزاده در اخبار پایتخت ایلیا دیده بودم، حتی از او خوشم هم نمی آمد.
زمان انگار تا ابد کش می آمد تا اینکه شب به نیمه رسید. جلوی آینه کنار در اتاقم ایستادم تا مطمئن شوم موهایم به اندازه ی صبح که مرتب شان کرده بودم، خوب به نظر می رسد. کمی برق لب روی لب هایم زدم که رنگ به چهره داشته باشم. مادرم در مورد اینکه موقع اجرا یا بیرون رفتن از خانه حتماً آرایش داشته باشیم، همیشه سختگیر بود ولی من معمولاً نیمه شب هایی مثل آن شب، دزدکی آرایش می کردم.
تاجایی که می توانستم بی سروصدا به داخل آشپزخانه خزیدم. پس مانده ی غذایم را برداشتم و با مقداری نان بیات و یک سیب در بقچه پیچیدم. اکنون که دیروقت بود به زحمت می توانستم با همان آهستگی به اتاق خوابم برگردم اما اگر زودتر غذاها را جمع می کردم، دستپاچه می شدم و خودم را لو می دادم.
پنجره ی اتاقم را باز کردم و نگاهی به باغچه ی کوچک حیاط پشتی انداختم. ماه نور زیادی نداشت؛ برای همین باید قبل از حرکت صبر می کردم تا چشمانم به تاریکی عادت کند. آن سوی چمن ها شمایل تاریکِ خانه ی درختی در شب پیدا بود. وقتی کوچک تر بودیم کوتا تخته چوب ها را به شاخه های درخت بسته بود تا شبیه کشتی به نظر برسد. او همیشه ناخدا بود و من سرملوان. وظیفه ام این بود که دائماً کف کشتی را جارو کنم و غذا بپزم که این غذا معمولاً شاخ وبرگ و آت وآشغال هایی بود که در تنور گلی مادرم پیدا می کردم.
او یک قاشق آشغال پر می کرد و به اصطلاح "می خورد" به این صورت که محتویات قاشق را به پشت سرش پرت می کرد و این به آن معنا بود که من مجبور بودم دوباره تمیزکاری کنم. برایم مهم نبود، همین که با کوتا در کشتی بودیم شادم می کرد.
اطراف را پاییدم. چراغ همه ی خانه های محل خاموش بود، هیچ کس چیزی نمی دید. بااحتیاط از قاب پنجره بیرون خزیدم. قبلاً که اشتباه بیرون می آمدم شکمم را خراش می دادم ولی با گذشت سال ها، در این کار به درجه ی استادی رسیده بودم؛ به علاوه تصمیم نداشتم هیچ کدام از غذاها را حیف ومیل کنم.
با دستپاچگی درحالی که زیباترین لباس خوابم را پوشیده بودم از میان باغچه شروع به دویدن کردم. می توانستم با همان لباس های روزم بروم ولی این طوری احساس بهتری داشتم. به نظر اهمیتی نداشت چه بپوشم اما خودم فکر می کردم در شلوارک های کوتاه قهوه ای و پیراهن سفید چسبان جذاب ترم.
دیگر بالا رفتن یک دستی از پلکان چوبی میخ شده به درخت سخت نبود، در این کار ماهر شده بودم. هر پله که بالاتر می رفتم راحت تر می شد. فاصله زیادی تا خانه نبود اما احساس می کردم اینجا کیلومتر ها از جنجال های خانه دور هستم. اینجا مجبور نبودم شهبانوی کسی باشم.
به محض اینکه وارد پناهگاه کوچکم شدم، فهمیدم تنها نیستم. گوشه ی اتاقک کسی در تاریکی شب پنهان شده بود. نفسم تند شد، دست خودم نبود. غذاها را پایین گذاشتم و با چشمانی درهم کشیده به دقت نگاه کردم. او چرخید و شمع به درد نخور کم نوری را روشن کرد - همین کافی بود. سرانجام مهمان سرزده با نیشخند شیطنت آمیزی به پهنای صورت، به حرف آمد.
- سلام، خوشگله.

نظرات کاربران درباره کتاب انتخاب

بقیه جلدهارو کی قرار میدین؟ در ضمن من قبلا برای بقیه کتابها هم گفتم لطفا با ناشرها صحبت کنید قیمتها به نسبت اینکه در این مدل استفاده هزینه چاپ کتاب حذف شده منصفانه نیست باز این کتاب زیاد گرون نیست ولی قیمت کتاب نسخه الکترونیکی باید به حدی کمتر باشه که خواننده ترجیح بده به جای نسخه چاپی به این شکل تهیه کنه.چون مسلما خواندن نسخه چاپی لذت بخش تره
در 2 سال پیش توسط meh...b_m
با تشکر میشه بقیه جلداشم موجود کنید؟
در 2 سال پیش توسط ann...udy
پس کی میخواید جلدای دیگه شو بذارید؟
در 1 سال پیش توسط tor. mh
میشه یه نفر راجع به خود داستان نظر بده، همه دوستان فقط گفتن که جلدای دیگرو موجود کنید.
در 3 ماه پیش توسط امیرحسین
انتشارات بهداد همه جلداشو ترجمه کرده لطفا قرار بدید
در 2 سال پیش توسط dig...d43
از نمونه ش خوشم اومد ولی تا همه جلدا موجود نشه نمی خرم. از داستان نصفه و نیمه متنفرم.
در 6 ماه پیش توسط star ss
با سلام .لطفا بقیه جلد ها رو هم بزارین.ممنون
در 9 ماه پیش توسط mon...370
مقدمه و نمونه کتاب جذبم کرد و حوشحالم خریدمش امیدوارم مفاهیم و نکات خوبی داشته باس
در 2 هفته پیش توسط نسرین نفیسی
لطفااا بقیه جلد ها رو بزارین. با تشکر
در 3 ماه پیش توسط nargesii
ترجمه چطور هست دوستان؟؟؟
در 3 هفته پیش توسط فرشته احمدی