فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چگونه بگوییم تا بچه‌ها یاد بگیرند

کتاب چگونه بگوییم تا بچه‌ها یاد بگیرند

نسخه الکترونیک کتاب چگونه بگوییم تا بچه‌ها یاد بگیرند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چگونه بگوییم تا بچه‌ها یاد بگیرند

همه مادرها با نشاط با فرزندانشان خداحافظی کرده و آنها را تحویل مهد کودک می‌دادند، امّا همین که شروع به حرکت به طرف در می‌کردم، آلیسون دچار حمله عصبی می‌شد. او به دنبالم می‌دوید، از بازوهایم آویزان می‌شد و به تلخی می‌گریست. دیگر مستأصل شده بودم. سه هفته از شروع ترم می‌گذشت و هنوز نشانه‌ای از بهبود در او مشاهده نمی‌شد. یک روز صبح تصمیم گرفتم روش «مشکل‌گشایی» را امتحان کنم. بعد از صبحانه او را روی زانوانم نشاندم و گفتم: «آلیسون، تو واقعاً دوست داری که من تو مهد کودک پیشت بمونم، و (توجه کنید گفتم: "و" نه "امّا") امروز لازمه که دنبال یه سری کارهای خرده‌ریز عقب‌افتاده برم. خُب، می‌خواستم بدونم چی کار می‌تونیم بکنیم؟»

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چگونه بگوییم تا بچه‌ها یاد بگیرند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قدردانی

بسیاری از کسانی که از ابتدا معتقد به نگارش این کتاب بودند در تحقق یافتن آن ما را یاری رساندند. خانواده و دوستان همواره ما را مورد حمایت و پشتیبانی خود قرار دادند. والدین، آموزگاران و متخصصان سلامت ذهن در سرتاسر امریکا و کانادا، گزارش های کتبی یا شفاهی خود را درباره چگونگی به اجرا درآوردن مهارت های ارتباطی در خانه و مدرسه به اطلاع ما رساندند. جوآنا فبر مثال های تکان دهنده ای از ده سال تدریسش در مدرسه ای در مرکز شهر ارائه داد. دانشگاه برادلی و مدرسه ابتدایی براتین امکاناتشان را در اختیارمان قرار داده و از ما حمایت کردند. کیمبرلی آن کو، تصویرگرمان، با صمیمیت و نشاط بخشیدن به چهره های خشک و عبوس انسانی، معجزه اش را به تصویر کشید. باب مارکل، مسئول ادبی، همواره با راهنمایی های مفیدش آماده کمک به ما بود. و ناشرمان، الینور راوسون ما را به جهتی که می دانست باید بپیماییم رهنمون شد.
در پایان، مایلیم از دکتر توماس گوردون به خاطر کار خلاقانه اش در زمینه روابط بزرگسال ــ کودک قدردانی کنیم و مسلماً از استادمان مرحوم دکتر هم گینوت. او بود که ما را یاری کرد درک کنیم چرا «هر آموزگاری باید ابتدا آموزگار انسانیت باشد، و سپس آموزگار مبحثی که تدریس می کند».

پیشگفتار: چگونه این کتاب شکل گرفت

بذرهای این کتاب زمانی افشانده شد که ما مادرهای جوانی بودیم و در کارگاه والدینی که به وسیله مرحوم دکتر هم گینوت، روانشناس کودک، اداره می شد شرکت می کردیم. پس از هر جلسه در راه بازگشت به خانه، از قدرت مهارت های جدیدی که می آموختیم شگفت زده بودیم و متاسف از این حقیقت که چند سال پیش از آن هنگامی که با بچّه ها حرفه ای کار می کردیم ــ یکی از ما در دبیرستان های نیویورک و دیگری در خانه های محله منهتن ــ از این مهارت ها بی اطلاع بوده ایم.
آن زمان نمی توانستیم آنچه از آن تجربه اولیه حاصل خواهد شد را پیش بینی کنیم. دو دهه بعد تیراژ کتاب هایی که برای والدین نگاشته بودیم از مرز ۲ میلیون گذشت و به بیش از دوازده زبان دیگر ترجمه شد. سخنرانی های ما تقریباً در تمام ایالت های امریکا و کانادا مستمعان مشتاقی را به خود جلب کرد. و بیش از پنجاه هزار کارگاه در سرزمین های دوردستی نظیر نیکاراگوئه، کنیا، مالزی و نیوزیلند برنامه های گروهی سمعی و بصری ما را مورد استفاده قرار دادند. طی تمام این بیست سال، همواره از معلّم ها می شنیدیم که در نتیجه توجه به سخنرانی ها، شرکت در کلاس ها و خواندن کتاب هایمان توانسته اند در کلاس های درسشان تحوّل ایجاد کنند. بی شک آنها مصرّانه از ما می خواستند که کتاب مشابهی برای آموزگاران بنویسیم. معلمّی از تروی میشیگان نوشت:

بعد از بیست سال تجربه کاری با شاگردان اخلال گر و شرور، راستش را بخواهید از راهکارهای متعددی که از کتاب هایی که برای والدین نگاشته اید آموختم، شگفت زده شدم. در حال حاضر، اداره منطقه ای که در آن به عنوان معلّم مشاور مشغول خدمتم در حال تدوین طرح جامع انضباطی جدیدی است. قویاً معتقدم که منطق نهفته در کتاب های شما باید زیربنای آن طرح جدید باشد. آیا در فکر نوشتن کتابی مخصوص معلم ها نیستید؟

یک مددکار اجتماعی مدرسه ای در فلورسانت میسوری نوشت:

به تازگی برنامه کار گروهی «به بچّه ها گفتن و از بچّه ها شنیدن» شما را به والدین منطقه ام دادم. یکی از والدین که او هم یک معلّم بود، مهارت های جدید را در کلاس درسش به کاربست و کاهش چشمگیری در مشکلات رفتاری بچّه ها مشاهده کرد.
این موضوع مورد توجه مدیر که نگران افزایش کاربرد تنبیه بدنی و اخراج در مدرسه اش بود قرار گرفت. او به قدری تحت تاثیر تغییرات در این کلاس واقع شد که از من خواست تا کارگاهی برای تمام معلّم ها تشکیل دهم.
نتایج چشمگیر بود. کاهش ناگهانی «تقاضاهای» تنبیه و کاهش اخراج ها، و به نظر می رسید که عزّت نفس در تمام مدرسه بالا رفته است.

یک مشاور راهنمای نیویورکی نوشت:

من عمیقاً نگران افزایش تعداد کودکانی هستم که با چاقو یا اسلحه به مدرسه می آیند. معتقدم که افزایش ماموران حفاظتی و دستگاه های ردیاب چاره کار نیست، بلکه باید ارتباطات بهبود یابند. شاید اگر آموزگاران از مهارت هایی که درباره شان نوشته اید آگاهی داشتند، با آمادگی بیشتری می توانستند به کودکانی که زود به خشم می آیند کمک کنند تا عصبانیتشان را با شیوه های غیر خشن فرو بنشانند. چطور است کتابی برای معّلم ها، مدیرها، والدین داوطلب، کمک مربی ها، راننده های اتوبوس مدارس، منشی ها و غیره بنویسید؟

ما این پیشنهادات را جداً بررسی کردیم و در نهایت به توافق رسیدیم که نمی توانیم مسئولیت نوشتن کتابی برای معلّم ها را بر عهده بگیریم. چرا که آن زمان ما در کوران امور قرار نداشتیم.
بعد تلفن صمیمانه روزالین تمپلتون و لیزا نیبرج پیش آمد. لیزا در کلاس سوم و چهارم در مدرسه ابتدایی براتین در اسپرینگفیلد اورگان تدریس می کرد. روزالین به معلّم های آینده در دانشگاه برادلی در پیوریا ایلیونز درس می داد. هر دوی آنها نگران شیوه کار تنبیهی و سرکوبگرانه ای بودند که معمولاً برای تادیب بچّه ها در مدارس به کار می رفت. و می گفتند که مدّت ها به دنبال اطلاعاتی بوده اند تا برای کمک به دانش آموزان در خودفرما و خویشتندار شدن به معلّم ها شیوه هایی جایگزینی ارائه دهند. هنگامی که کتاب به بچّه ها گفتن و از بچّه ها شنیدن را خوانده اند احساس کرده اند که این درست همان چیزی است که به دنبالش بوده اند. آنها از ما اجازه می خواستند تا انطباقیه ای بر این کتاب برای معلّم ها بنویسند.
بعدها که بیشتر صحبت کردیم، روشن شد که تجاربشان گسترده تر بوده است. هر دوی این خانم ها در مدارس شهری، حومه ای و روستایی در نقاط مختلف کشور تدریس کرده بودند؛ هر دوی آنها دکترایشان را در تعلیم و تربیت گرفته بودند، و هر دو در کنفرانس های معلّم ها به عنوان گرداننده کارگاه ها پیشنهاد می شدند. ناگهان پروژه ای که در انجامش تردید داشتیم عملی به نظر رسید. اگر علاوه بر تجارب کلاس های خودمان و تمام اطلاعاتی که طی بیست سال گذشته از معلّم ها جمع آوری کرده بودیم می توانستیم از تجارب گذشته و حال این دو مربی نیز استفاده کنیم، پس دیگر دلیلی وجود نداشت که ما را از انجام این پروژه باز دارد.
تابستان همان سال روزالین و لیزا به دیدار ما آمدند. از همان ابتدا همه با یکدیگر احساس راحتی می کردیم، پس از بررسی قالبی که کتاب جدید می بایست داشته باشد، تصمیم گرفتیم داستان را از دیدگاه معلّم جوانی که سعی داشت راهکارهای بهتری برای تاثیرگذاری بر شاگردانش بیاید، بیان کنیم. تجارب او می بایست تلفیقی از تجارب همه ما باشد. بخش هایی که در آثار اولیه ما موجود است ــ کارتون ها، صفحات یادآوری، پرسش و پاسخ ها و داستان های مصور ــ به روایت اضافه شده اند.
امّا هر چه بیشتر درباره اش صحبت می کردیم، برایمان روشن تر می شد که اگر قرار است تصویری جامع از آنچه کودک باید بیاموزد بدهیم، پس باید به فراتر از کلاس درس بنگریم، و توجه همسانی به معلّم اوّل و همیشگی زندگی کودک ـ والد داشته باشیم. هر آنچه در مدرسه بین ساعت ۹ صبح تا ۳ بعدازظهر روی می دهد عمیقاً متاثر از آنچه قبل و بعد از آن اتفاق افتاده است. مهم این نیست که چقدر معلّم و والدین خیرخواه اند. اگر آنها ابزاری نداشته باشند که به آنها کمک کند تا نیات خیرشان تحقق یابد، کودک بازنده خواهد بود.
والدین و آموزگاران نیاز دارند که نیروهایشان را یکی کنند و همکاری موثری را شکل دهند. هر دو گروه نیاز دارند تفاوت میان کلمات یاس آور و شهامت بخش، کلماتی که موجب اختلاف می شوند و کلماتی که به همکاری دعوت می کنند؛ کلماتی که فکر کردن یا تمرکز کردن را برای کودک غیر ممکن می سازد و کلماتی که به میل فطری به آموختن اجازه بروز می دهد را بدانند.
بعد از خاطرمان گذشت که ما نسبت به کودکان نسل امروز مسئولیت بیشتری داریم. در گذشته، نسل جوان هرگز در معرض این همه تصاویر از خشونت غیرعمدی نبوده اند. در گذشته، آنها هرگز شاهد این همه نمایش زنده از مشکلاتی که با زدن، گلوله و بمب حل می شوند، نبوده اند. در گذشته، هرگز چنین نیازی فوری به نمایاندن چهره ای جدید از زندگی که به فرزندانمان نشان دهد چگونه اختلافات می توانند با ارتباطات صادقانه و محترمانه حل شوند، نبوده است. این بهترین مصونیتی است که در برابر تمایلات خشونت آمیزشان می توانیم به آنها ببخشیم. هنگامی که لحظات غیر قابل اجتناب عصبانیت و خشم رخ می نماید، به جای برداشتن اسلحه، آنها می توانند به کلماتی که از انسان های مهمّ زندگی شان شنیده اند، توسل جویند.
با این اعتقاد، پروژه آغاز شد. سه سال بعد، هنگامی که پس از پیش نویس های بسیار، بالاخره دست نویس نهایی در دستانمان بود، همه ما یک احساس عمیق رضایت داشتیم. ما یک سری رهنمودهای روشن درباره آنکه در خانه و مدرسه چگونه بگوییم تا بچه ها یاد بگیرند وضع کرده ایم. ما مثال های ملموسی از نگرش و زبانی که در کنه فرایند یادگیری نهفته است ارائه داده و نشان داده ایم چگونه محیط عاطفی ای ایجاد کنیم که رویارویی کودکان با آنچه نو و ناشناخته است را برایشان بی خطر سازد. ما ثابت کرده ایم که چگونه می توان کودکان را به جهتی سوق داد که قبول مسئولیت و تمرین خویشتن داری کنند. ما شیوه های متعددی را به اشتراک گذاشته ایم که کودکان را ترغیب می کند به آنچه هستند و آنچه می توانند باشند ایمان بیاورند.
از صمیم قلب آرزو داریم که نظریات مطرح شده در این کتاب شما را در الهام بخشیدن به جوانان زندگی تان و اختیار دادن به آنها یاری رساند.
«من» کیست؟
هنگام نگارش این کتاب تصمیم گرفتیم که شخصیت واحدی بیافرینیم ــ لیزا لندر، که به جای همه ما صحبت کند. او معلّم جوانی است که زمانی هر یک از ما بودیم، و مبارزات او در برقراری ارتباط با شاگردانش از راه های مفیدتر آیینه مبارزات ماست. او «منِ» هر یک از ما خواهد بود.

این کتاب برگردانی است از:
HOW TO TALK SO KIDS CAN LEARN
At Home and in School
by
Adele Faber
&
Elaine Mazlish
Simon & Schuster Inc., New York, 1996

۱: چگونه می توان با احساسی که مانع از یادگیری است کنار آمد؟

خاطراتی که از آموزگارانم داشتم ــ چه آنهایی که دوستشان داشتم و چه آنهایی که ازشان متنفر بودم ــ مرا واداشت که خود یکی از آنها باشم.
فهرستی بلند و خیالی از تمام نکات مهمی که هرگز نباید به شاگردانم می گفتم در ذهن داشتم و دیدی روشن از اینکه چه اندازه صبور و همراه خواهم بود. در تمام دوران تحصیل دروس تربیتی در دانشگاه، بر این اعتقاد بودم که می توانم به کودکان طوری آموزش دهم که آنها را مشتاق یادگیری کنم.
اولین روز تدریس به عنوان یک معلّم «واقعی» برایم ضربه ای روحی بود. با وجودی که از قبل درباره اش فکر کرده و خود را آماده کرده بودم اصلاً آمادگی رویارویی با این سی و دو بچه کلاس ششمی را نداشتم. سی و دو بچه با صدای بلند، انرژی زیاد، خواسته ها و نیازهای تمام ناشدنی. نیمی از صبح گذشته بود که اولین درگیری شروع شد. «کی مدادمو دزدیده؟»...«از جلوی چشمم دور شو!»...«خفه شو. دارم به خانم معلّم گوش می دم!»
وانمود کردم نمی شنوم و به درس دادن ادامه دادم، امّا دعوا ادامه پیدا کرد. «چرا باید پهلوی اون بشینم؟»...«من نمی فهمم چی کار باید بکنیم؟»...«اون به من مشت زد!»...«اون شروع کرد!»
سرم داشت می ترکید. صدای سر و صدا در اتاق بالا گرفت. کلمات «صبر و همدلی» بر روی لبانم پژمرد. این کلاس معلّمی قاطع و مقتدر نیاز داشت. صدای خودم را شنیدم که می گفت:
«تمامش کنین. کسی مدادت رو ندزدیده.»
«تو باید کنار اون بنشینی چون من می گم.»
«برام مهم نیست کی شروع کرده. می خوام تمامش کنین، همین حالا.»
«منظورت چیه که نمی فهمی؟ من همین الان توضیح دادم.»
«باورم نمی شه شما کلاس ششمی هستین مثل بچّه های کلاس اوّل رفتار می کنین. می شه لطفاً ساکت بشینین!»
پسری بی اعتنا به من از روی نیمکتش بلند شد، طول اتاق را تا جایی که مدادتراش قرار داشت پیمود و آنجا ایستاد. مدادش را آن قدر تراشید تا کاملاً کوچک شد. با صدایی محکم دستور دادم: «کافیه! برو بشین، همین حالا.»
«شما نمی تونین منو وادار به کاری کنین.»
«در این باره بعد از کلاس صحبت می کنیم.»
«نمی تونم. من راننده اتوبوسم.»
«پس شاید لازم باشه به پدر و مادرت تلفن کنم که به این مشکل خاتمه بدن.»
«شما نمی تونین به پدر و مادرم تلفن کنین چون ما تلفن نداریم.»
تا ساعت سه از پا درآمده بودم. بچّه ها از کلاس بیرون پریدند و به خیابان هجوم بردند. آنها انرژی بیشتری داشتند. حالا تحت مسئولیت والدینشان بودند، نوبت من به سر آمده بود. وظیفه ام را انجام داده بودم.
درون صندلی افتادم و به نیمکت های خالی خیره شدم. کجای کارم اشتباه بود؟ چرا به حرف هایم گوش نمی دادند؟ چه باید می کردم تا حرف خود را به این بچّه ها بفهمانم؟
در تمام چند ماه اوّل تدریس، وضعیت همین گونه بود. هر روز صبح را با امید فراوان آغاز می کردم و با احساس سرخوردگی از کار شاق و طاقت فرسای واداشتن کلاس به انجام برنامه های درسی به پایان می رساندم. امّا بدتر از همه این بود که رفته رفته به معلّمی که هرگز نمی خواستم باشم تبدیل می شدم ــ عصبانی، امر و نهی کن، تحقیر کن ــ و شاگردانم روز به روز بیشتر عبوس و گستاخ می شدند. هنگامی که ترم به پایان رسید، متعجّب بودم که چگونه توانسته ام برای مدّتی طولانی به این وضع ادامه دهم.
جین دیویس، معلّم کلاس بغلی، به نجاتم آمد. یک روز پس از آنکه تمام درد دلم را برایش بازگو کردم، دم در کلاسم ایستاد و نسخه مستعملی از کتاب به بچّه ها گفتن و از بچه ها شنیدن را در اختیارم گذاشت و گفت: «نمی دانم آیا این کتاب کمکی می کند یا نه. امّا مهارت هایی که در این کتاب آموزش داده شده، سلامت روانی ام را در برخورد با بچّه ها در خانه حفظ کرد، و در کلاس درس هم مطمئناً تفاوت ایجاد می کند.»
از او تشکر کردم و کتاب را در کیف دستی ام گذاشتم و بعد هم به فراموشی سپردم. یک هفته بعد، هنگامی که به دلیل سرماخوردگی روی تخت دراز کشیده بودم و استراحت می کردم، با بی حوصلگی کتاب را برداشتم و گشودم. حروف موّرب صفحه اوّل کتاب توجّهم را جلب کرد.

ارتباط دقیق میان آنچه کودکان می گویند و آنچه عمل می کنند. هنگامی که کودکان احساس خوبی دارند خوب رفتار می کنند. چگونه به آنها کمک کنید که احساس خوبی پیدا کنند؟
با پذیرش احساساتشان!

به پشت دراز کشیدم. سرم را روی بالش گذاشتم و چشمانم را بستم. آیا احساسات شاگردانم را پذیرفته بودم؟ مشاجراتی که هفته گذشته با بچّه ها داشتم را در ذهنم مرور کردم.

شاگرد: نمی تونم بنویسم.
من: این طور نیست.
شاگرد: امّا نمی تونم. چیزی به ذهنم نمی رسه.
من: معلومه که می تونی! فقط این قدر نق نزن و شروع به نوشتن کن.
شاگرد: از درس تاریخ متنفرم. چه اهمیتی داره که صد سال پیش چه اتفاقی افتاده؟
من: باید برات مهمّ باشه. لازمه تاریخ کشورت رو بدونی.
شاگرد: خسته کننده س.
من: نه، این طور نیست! اگه بهش توجه کنی، برات جالب می شه.

مسخره بود. من کسی بودم که همیشه برای بچّه ها درباره حق هر فرد نسبت به عقاید و احساساتش موعظه می کردم. با این وجود، در عمل هرگاه که آنها احساسات خود را بازگو می کردند آن را مردود می شمردم. و با آنها جر و بحث می کردم. پیام نهفته من به آنها این بود: «آنچه که احساس می کنید اشتباه است، به جای آن به من گوش کنید.»
در رختخواب نشستم و سعی کردم به یاد آورم که آیا هرگز معلّمم با من چنین رفتاری داشته است؟ یک بار در دبیرستان هنگامی که به خاطر اولین نمره مردودی غمگین بودم، معلّم ریاضی ام که می خواست مرا دلداری دهد، گفت: «دلیلی نداره ناامید بشی. موضوع این نیست که تو استعداد هندسه نداری. اشکال تو اینه که فکرت رو متمرکز نمی کنی. باید تصمیم بگیری که از این به بعد حواست رو جمع کنی. رفتارت اشتباست.»
شاید او حق داشت، می دانستم که قصد بدی ندارد. امّا حرف های او احساس حماقت و بی لیاقتی را در من برمی انگیخت. از آن پس دیگر به حرف هایش گوش نمی دادم، سبیل هایش را می دیدم که بالا و پایین می رود و منتظر بودم صحبت هایش تمام شود تا بتوانم از نزدش بگریزم. آیا شاگردان من هم نسبت به من چنین احساسی داشتند؟

طی هفته های بعد سعی کردم واکنش هایم به احساسات شاگردانم با ظرافت بیشتری باشد و آنها را درست منعکس کنم.
«انتخاب موضوعی که دوست داشته باشی درباره ش بنویسی آسونه!»
«می دونم نسبت به درس تاریخ چه احساسی داری. برات عجیبه که اصلاً چرا باید کسی به آنچه مدّت ها پیش اتفاق افتاده اهمیت بده.»

این کلمات مفید بود. می فهمیدم که بچّه ها فرقش را احساس می کنند. آنها سرشان را به علامت تایید تکان می دادند. مستقیم به چشم هایم نگاه می کردند و بیشتر برایم می گفتند. بعد یک روز آلکس خبر داد: «نمی خوام به کلاس ورزش برم و هیچ کس نمی تونه مجبورم کنه!» دیگر کافی بود. حتّی یک لحظه تردید نکردم. با لحن یخی جواب دادم: «یا به کلاس ورزش می ری، یا به دفتر مدرسه!»
چرا درک احساسات بچّه ها تا این حد مشکل بود؟ موقع ناهار همین سوال را با صدای بلند نزد دوستم جین و دیگرانی که دور میز بودند تکرار کردم و درباره آنچه که خوانده و درباره اش فکر کرده بودم توضیح دادم.
ماریا استس، یکی از والدین داوطلب، شروع به دفاع از معلم ها کرد. «تعداد بچه هایی که باید آموزش ببینند خیلی زیاد و مطالبی که باید آموزش داده شود خیلی حجیم است. چطور می توانید از خود انتظار داشته باشید که به خاطر بیان هر کلمه کوچکی نگران باشید؟»
جین به فکر فرورفته بود. گفت: «شاید اگر در زندگی ما بزرگ ترها هم کمی نگران کلماتشان بودند، حالا لازم نبود خیلی چیزها را از ذهنمان بزداییم. بگذارید با واقعیت روبه رو شویم. ما محصولات گذشته هستیم. با شاگردانمان همان طور صحبت می کنیم که والدین و معلّم هایمان با ما صحبت می کردند. می دانم که حتی در منزل، با بچّه های خودم مدّت زیادی طول کشید تا از تکرار نسخه قدیمی دست بردارم. برای من این قدم بزرگی بود که از " این صدمه ای نمی زند. فقط یک خراش کوچک" به " خراش کوچک هم می تواند صدمه بزند "برسم.»
کن واتسون، معلّم علوم، گیج به نظر می رسید. پرسید: «شاید من متوجه نکته ای نشده ام؟ امّا فکر نمی کنم فرق چندانی با هم داشته باشند.»
خیلی فکر کردم تا مثالی پیدا کنم که این تفاوت را به او نشان دهد. بعد صدای جین را شنیدم که می گفت: «کن، فرض کن یک نوجوانی و به تازگی در مدرسه تیم بسکتبال، فوتبال یا هر چیز دیگری ترتیب داده اید.»
کن لبخند زد و گفت: «فوتبال.»
جین در حالی که سرش را به علامت تایید تکان می داد، گفت: «خُب، حالا تصور کن که با اشتیاق فراوان به اولین تمرین فصل رفته ای، و مربی تو را صدا می زند و می گوید که از تیم حذف شده ای.»
کن نالید.
جین ادامه داد: «کمی بعد، معلّم سرخانه ات را می بینی و برایش آنچه را که اتفاق افتاده، تعریف می کنی. حالا فرض کن من آن معلّم هستم. و به اتفاق مهمّی که برایت روی داده به روش های مختلف پاسخ می دهم. فقط بعد از هر پاسخ، آنچه که کودک درونت احساس یا فکر می کند یادداشت کن.»
کن خندید، قلمش را درآورد و دستش را دراز کرد و دستمال کاغذی ای برداشت تا رویش بنویسد.
در اینجا، شیوه های متفاوتی که جین درباره او امتحان کرد آمده است.
انکار احساسات
«وقتت رو داری صرف چیزی می کنی که هیچ ارزشی نداره. چون نتونستی تیم تشکیل بدی که دنیا به آخر نرسیده. فراموشش کن.»
پاسخ فیلسوفانه
«زندگی همیشه منصفانه نیست، امّا باید یاد بگیری با مشکلات کنار بیای.»
نصیحت
«نباید بذاری این مشکلات باعث ناامیدی ت بشه. سعی کن یه تیم دیگه تشکیل بدی.»
سوال ها
«فکر می کنی چرا حذف شدی؟ بازیکن های دیگه ازت بهتر بودن؟ حالا چی کار می خوای بکنی؟»
دفاع از طرف مقابل
«سعی کن خودت رو جای مربی ت بذاری. اون می خواد یه تیم برنده معرفی کنه. بنابراین تصمیم درباره اینکه چه کسی بمونه و چه کسی بره با اونه.»
ترحّم
«اوه، طفلک بیچاره. برات متاسفم. انقدر زحمت کشیدی که تیم تشکیل بدی، امّا به اندازه کافی خوب نبودی. حالا همه بچّه های دیگه اینو می دونن. شرط می بندم می تونستی از ناراحتی مرده باشی.»
روانکاوی غیرحرفه ای
«هیچ متوجه شدی که دلیل اصلی حذف شدنت از تیم این بود که دلت با بازی نبود؟ من فکر می کنم در ضمیر ناخودآگاهت نمی خواستی جزو تیم باشی، بنابراین مخصوصاً خراب کردی.»

کن دست هایش را بالا گرفت: «صبر کن! کافی است. متوجه شدم.»
از کن پرسیدم آیا می توانم نوشته اش را بخوانم. دستمال کاغذی را به من داد و با صدای بلند خواندم:
«به من نگو چه احساسی داشته باشم.»
«به من نگو چه بکنم.»
«هیچ وقت درک نمی کنی.»
«می دونی با سوال هات با من چه می کنی؟»
«طرف همه رو می گیری جز من.»
«من یک بازنده ام.»
«آخرین باری بود که حرفمو به تو زدم.»
ماریا گفت: «اوه، خدای من. مثل اینکه خیلی از چیزهایی که الان جین گفت من به پسرم مارکو گفتم. پس به جای آن چه باید گفت؟»
فوراً جواب دادم: «ناامیدی کودک را درک کنیم.»
«چطور؟»
کلمات به ذهنم نمی رسیدند. به جین نگاه کردم که کمکم کند. او به طرف کن چرخید و چشمش را به چشمان او دوخت و گفت: «کن، حذف شدن از تیم آن هم درست لحظه ای که آن قدر مطمئن بودی که عضو تیم می شوی، باید یک ضربه روحی و ناامیدی بزرگی برایت باشد.»
کن سرش را تکان داد و گفت: «درست است. ضربه روحی و ناامیدکننده ای بود. و صادقانه بگویم، مایه آرامش و تسکین من است که بالاخره کسی این حقیقت ساده را درک کرد.»

تقدیم به پدر و مادر نازنین و همسر عزیزم

نظرات کاربران درباره کتاب چگونه بگوییم تا بچه‌ها یاد بگیرند

کتاب فوق العاده ایه. با مثال های روتین و ساده نحوه برخورد با بچه ها در کلاس درس نشون میده. برای معلمای تازه کار فوق العادس
در 1 سال پیش توسط mah...d93