فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تیش‌تیشاسورهای آتشین

کتاب تیش‌تیشاسورهای آتشین
سورنا در سرزمين دايناسورها - ۳

نسخه الکترونیک کتاب تیش‌تیشاسورهای آتشین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تیش‌تیشاسورهای آتشین

این پیشگویی را جدی بگیرید، فرزندانم! همه‌چیز در کله‌ی تیش‌تیش‌فشان پنهان است. آن را دست‌کم نگیرید. روزی فرا خواهد رسید که زمین از تاق تاق پاهای شما عصبانی می‌شود، در آن روز چشم‌هایش گرد و رنگش سرخ، بنفش و نارنجی می‌شود، بعد کله‌اش دود می‌کند، دود می‌کند، دود می‌کند و... بومب! تیش‌تیش‌فشان تمام خشم خود را بیرون می‌ریزد.

ادامه...

بخشی از کتاب تیش‌تیشاسورهای آتشین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱

دایناجادو گوشه ی کلبه اش نشسته بود، کتاب پیشگویی داینوداموس را جلو رویش گذاشته بود و ورق می زد. اصلاً به جیغ و فریادهای دایناسورها که به خاطر بخارشدن برفی سورها جشن گرفته بودند، توجهی نداشت.
من بالای تخته سنگی نشستم و به او زل زدم، اما دایناجادو اصلاً حواسش به من نبود، بالاخره خسته شدم و پرسیدم: «دنبال چیزی می گردی؟»
دایناجادو کله اش را بالا و پایین برد.
پرسیدم: «دنبال چه؟»
یکهو جیغ زد: «اینجاست!»
از جیغش به هوا پریدم و کله ام محکم به طبقه ی سنگی بالای سرم خورد، همان طور که کله ام را می مالیدم، گفتم: «چی اینجاست؟» دایناجادو بدون آنکه به من نگاه کند، کتاب را زیر بغلش زد و تند تند دوید.
من پشت سرش نفس نفس زنان می دویدم، نزدیکی های ساحل دور و برش را پایید، کتاب را در سوراخ درختی پنهان کرد و خودش به طرف ساحلاسور دوید، دایناسورها توی ساحلاسور دور دوقلوهای شاه داینو و ملکه داینا که تاتی تاتی می کردند و هنوز نمی توانستند خوب روی پاهایشان بایستند، حلقه زده بودند و آنها را به راه رفتن تشویق می کردند. دایناجادو از لابه لای دایناسورها دست داناداینا را کشید و به طرف درخت حرکت کرد. داناداینا داد زد: «دستم را ول کن، چه کار می کنی؟»
دایناجادو گفت: «الان وقت بازی نیست.»
داناداینا دستش را از دست های او بیرون کشید: «ما برفی سورها را شکست دادیم الان فقط باید جشن بگیریم.»
دایناجادو به طرف درخت دوید، کتاب پیشگویی های داینوداموس را بیرون آورد، روی زمین نشست، آن را باز کرد و فریاد زد: «بیا ببین!»
داناداینا روی کتاب خم شد و بلند خواند:

این پیشگویی را جدی بگیرید، فرزندانم!
همه چیز در کله ی تیش تیش فشان پنهان است. آن را دست کم نگیرید. روزی فرا خواهد رسید که زمین از تاق تاق پاهای شما عصبانی می شود، در آن روز چشم هایش گرد و رنگش سرخ، بنفش و نارنجی می شود، بعد کله اش دود می کند، دود می کند، دود می کند و... بومب! تیش تیش فشان تمام خشم خود را بیرون می ریزد.



دایناجادو کتاب را بست: «می بینی دانا؟ این جشن و پایکوبی دارد زمین را عصبانی می کند.»
داناداینا گفت: «فعلاً که خبری نیست.»
دایناجادو جیغ کشید: «خبری نیست؟»
دست او را کشید و به طرف کلبه اش دوید. من هم پشت سرشان دویدم، دایناجادو ما را به ته کلبه اش برد، سوار یک پوست تنه ی درخت معبد کرد، عصای جادویی اش را که استخوان خمیده ی دنده ی یک سوکومیمُس بود، در هوا چرخاند و فریاد زد: «اچی سور، مچی سور، لاترجی سور!»
پوسته چرخید و چرخید و ما را به ته چاه عمیقی با تونل های پیچ در پیچ برد. هرچه جلوتر می رفتیم هوا داغ تر و داغ تر می شد، همان طور که خودم را فوت می کردم، از او پرسیدم: «اینجا چه خبر است؟»
***
علامت سوال!
اینکه معلوم است، هرچه به عمق زمین برویم هوا گرم می شود، این را خودم در یک مجله ی علمی خوانده ام.
***
سورن داینی!
باورتان نمی شود، آنجا چه چیزی بود، من دارم به شهر بازی می روم، برگشتم بقیه اش را برایتان می گویم.
***
بابک گنده بک!
اَه سورنا، همیشه وسط جاهای حساس یادت می افتد بزنی از خانه بیرون پسر، من حاضرم یک ماه پول توجیبی ام را بدهم، اما بقیه اش را برایمان بگویی. سورنااااااااااا! سورنااااااا! باز غیبت زد؟
***
سورن داینی!
ساعت دو نصف شب، شهربازی حسابی کیف داشت، حالا آمده ام تا بقیه ی ماجرا را برایتان بنویسم.
***
دایناجادو که انگار تازه متوجه وجود من شده بود، گفت: «تو کی پیدایت شد؟»
گفتم: «من از اول اولش با شما بودم. بگو ببینم اینجا کجاست؟»
پوسته داخل یکی از تونل ها پیچید، دایناجادو گفت: «اینجا راهروی حمام و استخر سلطنتی است.»



گفتم: «اینجا بیشتر شبیه سوناست تا حمام.»
داناداینا گفت: «دقیقاً ما الان در محل سونای خشک هستیم.»
موهایم سیخ سیخی شد: «چی؟! مگر دایناسورها هم سونا و جکوزی دارند؟»
داناداینا خندید: «معلوم است که داریم. نکند فکر کردی ملکه داینا برای خوش اندام شدن تمام روز را در بیابان می دود تا چربی های اضافی اش را آب کند؟»
دایناجادو داد زد: «ببینید چقدر هوا گرم شده است.»
داناداینا از توی کیف بافته شده از ساقه ی گیاهان رونده اش یک دماسنج بیرون آورد و توی هوا گرفت، ته دماسنج یک حباب قرمز گنده شد.
داناداینا گفت: «بعله، حق با اوست، دمای هوا دقیقاً بیست و پنج سانتی سور بالا رفته است.»
بعد نیم نگاهی به من کرد و قبل از آنکه بخواهد توصیه کند به مدرسه ی دایناسورها بروم، گفتم: «این یکی را فهمیدم باید واحد اندازه گیری درجه حرارت باشد، چیزی مثل سانتی گراد آدم ها.»



داناداینا گفت: «آفرین داری کم کم راه می افتی.»
دایناجادو که حسابی مشغول بررسی کتاب پیشگویی ها بود، گفت: «کجا راه افتاده برود؟»
من و داناداینا زدیم زیر خنده.
دایناجادو اخم کرد: «باید فکری به حال عصبانیت زمین کنیم وگرنه تیش تیش فشان بومب! آن وقت دیگر فرصت خندیدن پیدا نخواهید کرد. اینجا را گوش کنید.» بعد صدایش را کلفت کرد:
آن روز بزرگ، روزی است که تیش تیشاسورها خود را قدرتمند می بینند، شما به آنها این قدرت را داده اید.
گفتم: «منظور داینوداموس چه بوده؟ دایناسورها چطوری به تیش تیشاسورها قدرت می دهند؟ اصلاً تیش تیشاسورها چه جور موجودی هستند؟»
داناداینا گفت: «خزندگان آتشین هستند که در اعماق زمین زندگی می کنند. آنها میلیون ها سال پیش روی زمین بوده اند اما یکهو فاصله ی زمین تا خورشید زیاد شده و آنها برای آنکه منجمد نشوند به اعماق زمین رفته اند بعد یک لایه ی جدید روی زمین تشکیل شده و ما دایناسورها روی زمین متولد شده ایم.»
گفتم: «خب حالا چرا می خواهند شما را نابود کنند؟»
دایناجادو گفت: «پیشگویی می گوید آنها فکر می کنند ما سرزمین هایشان را اشغال کرده ایم و آماده ی انتقام می شوند تا روزی که این فرصت برایشان پیش بیاید.»
گفتم: «در پیشگویی نیامده که شما چطوری به آنها قدرت می دهید؟»
دایناجادو گفت: «نه، اگر می دانستیم که نمی گذاشتیم آنها هیچ وقت قوی شوند.»
داناداینا گفت: «فکر کنم من دلیلش را می دانم.»
من و دایناجادو با هم داد زدیم: «دلیلش را می دانی؟!»
او گفت: «بله، تیش تیشاسورها فکر می کنند ما از خودمان قدرتی نداریم و بمب های آتشین آنها توانسته ما را از دست برفی سورها نجات دهد.»
دایناجادو گفت: «درست است، در پیشگویی این طور آمده که... بگذارید پیدایش کنم... آهان!
روزی که تیش تیشاسورها به قدرت بمب های آتشین خود پی می برند و تصمیم می گیرند سرزمین هایشان را از فرزندان من پس بگیرند. در آن روز با هر نفسشان شعله ای بیرون می ریزند و فرزندانم جزغاله سور می شوند.»

نظرات کاربران درباره کتاب تیش‌تیشاسورهای آتشین