فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آرزوهای بر باد رفته

کتاب آرزوهای بر باد رفته

نسخه الکترونیک کتاب آرزوهای بر باد رفته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آرزوهای بر باد رفته

شاید این‌جا لازم باشد یک کلمه در باب این مؤسسه گفته شود. چاپخانه در جایی واقع شده بود که کوچه بولیو(۱۹) در میدان موریه(۲۰) باز می‌شود و در حدود اواخر سلطنت لویی چهاردهم در این خانه جا گرفته بود. به همین جهت از مدتی مدید، محل را برای استفاده از این صنعت آماده کرده بودند. در طبقه هم‌کف اتاق بسیار بزرگی را فراهم می‌کرد که یک شیشه‌بندی کهنه آن را از طرف کوچه و یک پنجره شیشه‌دار، آن را از طرف حیاط داخلی روشن می‌کرد. به‌علاوه از دالانی می‌توانستند به دفتر ارباب بروند. اما در شهرستان‌ها کارهای چاپخانه مورد کنجکاوی چنان زیادی است که مشتریان ترجیح می‌دهند از در شیشه‌داری که رو به کوچه باز!!می‌شود وارد شوند، هرچند که می‌بایست چند پله را پایین بروند، چون کف کارگاه پایین‌تر از سطح پیاده‌رو است. مردم کنجکاو مبهوت هرگز متوجه معایب راه میان دالان‌های کارگاه نبودند. اگر به داربست‌های متشکل از صفحات گسترده بر طناب‌های متصل به کف اتاق نگاه می‌کردند، به ردیف طولانی گارسه‌ها بر می‌خوردند، یا اینکه میله‌های آهنی که دستگاه‌های چاپ را نگاه می‌داشتند، کلاه از سرشان می‌انداخت. اگر حرکات چابکانه حروف‌چینی را دنبال می‌کردند که حروف خود را از صد و پنجاه‌ودو گارسه‌اش خوشه‌چینی می‌کرد، اخبار را می‌خواند، خطی را که چیده بود در ورسات دوباره می‌خواند و فاصله‌ای که در میان آن می‌گذاشت، در یک‌دسته کاغذ نم‌زده‌ای که به فرش کف چیده بود، گیر می‌کردند یا آن‌که پهلویشان به تیزی نیمکتی می‌خورد. همه این‌ها باعث سرگرمی میمون‌ها و خرس‌ها بود. هرگز هیچ‌کس بی‌مانع به دو قفس بزرگی نرسیده بود که در انتهای این غار جا گرفته بود، که دو کلاه فرنگی ناچیز در حیاط تشکیل داده بودند که از طرفی سرکار چاپخانه و از طرف دیگر ارباب در آن بر تخت نشسته بودند. در حیاط دیوارها به‌طرز دلپسندی از داربست‌هایی آراسته شده بود، که به‌واسطه شهرت ارباب، جلوه محلی محرکی داشت. در ته آن، پیوسته به دیوار سیاه مشترک، یک سایبانِ رو به خرابی بود که کاغذ در آن خیس و پرداخت می‌شد. در آنجا شیر آبی بود که پیش از نمونه دادن و پس از آن، فرم‌ها را یا برای آنکه زبان عامیانه را به کار ببریم، صفحه‌های حروف را می‌شستند.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آرزوهای بر باد رفته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

راهنمایی به نویسندگان و مترجمان

در این دو سالی که این کتاب در زیر چاپ بود و تنها دو ماه و پنج روز از آن را در ایران بودم، بسیاری از نویسندگان جوان و دوستانم چه شفاها و چه در نامه هایی که از راه دور به من نوشته اند، خواستار شده اند در جایی مختصر در راهنمایی به نویسندگان و مترجمان زبان فارسی بنویسم و جایی مناسب تر از مقدمه این کتاب ندیدم، زیراکه این کتاب خود نمونه برجسته ای از هنر نویسندگی یکی از بزرگان جهان ادب است و عقایدی را که در این جا اظهار خواهم کرد، خوانندگان در این کتاب منعکس خواهند دید و می توانند بیش تر آن کلیات را با این شاهکار بالزاک تطبیق بکنند.
نخست به این نکته بسیار مهم باید توجه کرد که ادبیات، یکی از چهار رکن هنرهای زیبا و مهم ترین ارکان آن است. هنرهای زبان، هر یک معرف یکی از زیبایی هایی هستند که آدمی زاده آنها را درک می کند و هنر اصلاً برای معرفی آنها به وجود آمده است. موسیقی الحان زیبا، نقاشی الوان زیبا، مجسمه سازی اشکال زیبا را نشان می دهد و ادبیات باید نماینده افکار زیبا باشد. اگر درست بیندیشیم، ادبیات جامع آن سه فن و سه هنر دیگر نیز هست، زیراکه با الفاظ و کلمات می توان الحان و الوان زیبا و اشکال زیبا را هم مجسم کرد. این است که ادبیات جامع نقاشی و موسیقی و پیکرتراشی نیز هست و نویسندگان بزرگ، نقاش و موسیقی دان و مجسمه ساز نیز بوده اند. از همین جاست که اطلاع از موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی برای شاعر و نویسنده از ضروریات است و پس از آن که زبان را خوب فرا گرفت و درست اندیشید و درست نوشت، باید از سه رشته دیگر هنرهای زیبا کاملاً باخبر باشد.
نویسنده زبردست در اوصاف طبیعت و نشان دادن مناظر و رنگ آمیزی های بهار و خزان کم تر از نقاش نیست و چه بسا نقاشان که پرده های بسیار جالب از روی منظره ای که نویسندگان نشان داده اند، کشیده اند.
حاجت به بیان نیست که موسیقی همیشه توام با ادبیات بوده است. هر آهنگی تا با شعر توام نشود، در دل مردم نمی نشیند. الفاظ هر زبانی موسیقی مخصوص به خود دارند که اگر رعایت خوش آهنگی آنها را بکنند، گوش مردم آن زبان را می نوازند و اگر رعایت نکنند، می آزارند. نویسنده بزرگ، همیشه بهترین اداکننده این موسیقی الفاظ است. در زبان فارسی، عمر خیام و سعدی و حافظ، موسیقی الفاظ را به حد کمال و با زبردستی خاص ادا کرده اند. آهنگ موسیقی فردوسی در شاهنامه، همان موسیقی میدان جنگ و رزم و کارزار و پرخاش و نبرد است.
نویسنده بزرگ مجسمه ساز نیز هست، زیرا با کلمات متناسب، درشتی و ستبری و زیبایی و زشتی و بلندی و کوتاهی و نازکی و خشونت اشکال را چنان مجسم می کند که می توان از روی آن مجسمه جالب ساخت.
از این چند نکته مهم که بگذریم، همه هنر نویسندگی در این است که کسی بتواند افکار زیبا را با الفاظ زیبا ادا بکند. فرض کنید هر کتاب یا نوشته ای، جامه ای هست که دوخته می شود. پارچه خوب را باید خیاط خوب بدوزد تا جامه زیبا باشد. اگر پارچه بد را خیاط خوب بدوزد، رنج او به هدر رفته است و اگر پارچه خوب را خیاط بد بدوزد، پارچه را حرام کرده اید. در ادبیات افکار حکم پارچه و الفاظ حکم دوخت آن را دارند. فکر خوب با لفظ بد در دل خواننده جای گزین نمی شود و فکر بد با لفظ خوب نیز چنگی به دل کسی نمی زند.
بزرگان نویسندگان جهان کسانی بوده اند که افکار عالی بشری را با زیباترین زبانی که ممکن بوده است، بیان کرده اند. من در میان نویسندگان امروز ایران کسانی را می شناسم که در انتخاب الفاظ زیبا استادند؛ اما دریغا که افکارشان بسیار مبتذل و سخیف و کهنه و فرسوده است. بالعکس نویسندگانی را می شناسم که افکار بلند دارند؛ اما نمی توانند بهترین لفظ را برای ادای آن بیابند.
به دست آوردن افکار بلند، هرچند اکتسابی نیست و بیش تر خداداد است، تا اندازه یی می توان بدان ها پی برد و یگانه راه مانوس شدن با آنها، این است که شاهکارهای ادبیات جهان را باید به دقت خواند و از پیچ وخم و پست و بلند افکار بزرگان این مدت از تمدن بشر آشنا شد تا بدین وسیله افکار دیگران را کسی ندزدد و به خود نبندد و بداند چه فکر تازه ای می توان برای آدمی زادگان کرد، زیراکه ادبیات همیشه به افکار تازه نیازمند است و نویسنده ای بزرگ و جهانگیر نمی شود مگر آن که اندیشه تازه ای برای جهانیان ارمغان آورده باشد.
انتخاب الفاظ زیبا را نیز انس و آشنایی با آثار گذشتگان با خود می آورد. در هر زبانی یک عده کلمات و الفاظ و تعبیرات و تلفیقات و ترکیبات و کنایات و استعارات هست که از بزرگان سلف به ما رسیده است؛ مخصوصا از شاعران بزرگ خوش سلیقه در انتخاب الفاظ مانند فرخی و عمر خیام و سعدی و حافظ و صائب و وحشی، تنها راهنمایان بزرگ را نام می برم.
بسیاری از کتاب های نثر فارسی نیز برای این کار، راهنمای بسیار خوب هستند و چون در این جا مجال نیست نام آنها را ببرم، از شمردن آنها خودداری می کنم.
در قدیم در میان شاعران، این عقیده رواج کامل داشت که هرکس می خواهد شاعر زبردستی بشود، باید ده هزار شعر به یاد داشته باشد. امروز دامنه ادب در زبان فارسی بسیار وسیع تر شده و قطعا وظیفه حتمی هر نویسنده ایرانی این است که دست کم صد کتاب نظم و نثر درجه اول زبان فارسی را از رودکی گرفته تا امروز خوانده باشد، آن هم نه سرسری و برای این که مسمایی به عمل آورده باشد، بلکه با دقت و موشکافی تمام، به طوری که همه تعبیرات لفظی و معنوی آنها را به یاد داشته باشد.
پس در ایران ما امروز نویسنده ای بزرگ نمی شود، مگر آن که سنن ادبی جهان و بیش تر از آن سنن ادبی ایران را کاملاً فرا گرفته باشد، زیرا نویسنده ایرانی امروز با کسانی سروکار دارد که بیش وکم از ادبیات جهانی و ادبیات ایران آگاه اند و چیز تازه ای می خواهند که شامل همه این زیبایی هایی که ایشان بدان پی برده اند، باشد.
همان ذوق و توجه و خوش سلیقگی را که مردم در انتخاب پارچه و خانه و اسباب خانه و جزئی ترین لوازم زندگی دارند، در ادبیات هم دارند و اگر امروز هنوز به دست نیاورده باشند، در آینده بسیار نزدیکی به دست خواهند آورد.
از این نکات هم که بگذریم مهم ترین نکته ای که در ادبیات باید رعایت آن را کرد، صراحت بیان و بلاغت یعنی رسا بودن سخن است. جمله شما باید به اندازه ای صریح و روشن و آشکار باشد که هرکس از خرد و بزرگ و پیر و جوان و زن و مرد و دانا و نادان که آن را می خواند، فورا بی درنگ معنی و مقصود آن را درک بکند. در این صورت جمله باید کوتاه و روشن و دارای ساده ترین و آسان ترین کلمات و اصطلاحات و تعبیرات باشد. ادبیات جای خودنمایی در لغت دانی نیست و شما هرگز نباید لغت متروک و مشکل و مهجوری را به کار ببرید که خواننده باید در کتاب بگردد و معنی آن را به دست بیاورد.
به همین جهت باید از جمله های دراز و پیچیده که خواننده در آن گم بشود و نتواند مبتدا و خبر و فاعل و مفعول و ابتدا و انتهای آن را فورا به دست بیاورد و در ادبیات بسیار زیان آور است، پرهیز کنید.
عیب دیگری که امروز در ادبیات بسیار ناپسند است، آوردن کلمات مترادف و تکرار یک معنی در چند جمله است که جز افزودن بر حجم کتاب و حرام کردن کاغذ و اتلاف وقت خواننده، فایده دیگر ندارد.
چندین قرن نویسندگان ایران به خطا تصور کرده اند که زبان فارسی دو زبان است و دو جنبه دارد، یکی زبانی که بایست گفت و دیگری زبانی که باید نوشت و به همین جهت عمدا از نوشتن آنچه که گفته می شده است، جدا خودداری می کرده اند. تنها شاعران توانای ما گرد این اشتباه نگشته اند و زبان محاورات را در شعر خود به کار برده اند و این روش ایشان به اندازه ای پسندیده افتاده است که آن را «سهل و ممتنع» نام گذاشته اند؛ یعنی کاری که هم آسان است و هم ممتنع و ناممکن و استادان بزرگ این روش، فرخی و سعدی و حافظ و عمر خیام هستند و یگانه دلیل اقبال عظیمی که مردم ایران همیشه به شعر ایشان داشته اند، همین است و بس.
اگر در شعر، گوینده ای برای رعایت وزن و قافیه مجبور شود آزادی خود را در انتخاب کلمه از دست بدهد و جای اجزای جمله را تغییر بدهد، در نثر که هیچ گونه قید و الزامی نیست، انتخاب نکردن ساده ترین کلمه و رعایت نکردن جای اجزای جمله جز بی اطلاعی از فن نویسندگی چیز دیگر نیست.
بهترین ورزشی که نویسندگان می توانند بکنند، این است که در آغاز هرچه را می خواهند بنویسند، پیش خود به صدای بلند بگویند، مانند آن که می خواهند برای کسی سخن بگویند و آن مطلب را برای او بیان بکنند و سپس هم چنان که به زبان آورده اند بنویسند. پس از آن که مدتی این کار را کردند، کم کم به ساده ترین بیان و طبیعی ترین طرز ادای مقصود عادت می کنند و نویسنده ای می شوند که کسی ایرادی بر سخن او نخواهد داشت.
در هر زبانی قاعده مسلمی برای جای اجزای جمله در کلام هست و اندک تغییر در آن، زبان را از فصاحت خارج می کنند. بهترین وسیله دانستن جای اجزای جمله در کلام، رعایت از زبان محاورات و مخصوصا زبان زنان و کودکان است که همیشه طبیعی ترین و ساده ترین زبان را برای ادای مقصود به کار می برند.
در زمان گذشته برخی از نویسندگان بدسلیقه ما در به کار بردن کلمات نامانوس و حتی نادرست زبان تازی، افراط و زیاده روی کرده اند و پیداست که آثار ایشان تا چه اندازه دل آزار و ناپسند شده است و روزبه روز از ارزش ادبی آنها کاسته می شود، چنان که من یقین دارم چندی نخواهد گذشت که مطالب ایشان را به زبان ساده و طبیعی خواهند نوشت تا اگر کسی بخواهد بدان ها پی ببرد، از بهره هایی که در آن هست باز نماند.
امروز برخی از نویسندگان، همین بدسلیقگی را به گونه دیگر روا می دارند و برخی کلمات از زبان های اروپایی و بیش تر از فرانسه و انگلیسی به کار می برند که استعمال آنها نه تنها ضرور نیست، بلکه نفرت انگیز و کراهت آمیز است، زیراکه در برابر آنها کلمه فارسی اصیل که همه می دانند و به کار می برند هست و به کار زدن آن کلمه بیگانه جز خودنمایی و فضل فروشی ابلهانه چیز دیگر نیست. اگر عکس آن را در نظر بگیرید، رکاکت و ناپسندی آن زودتر واضح می شود، یعنی اگر به فرانسه و انگلیسی چیزی می نویسید، کلمه فارسی را در جمله خود جای بدهید، جز آن که رنج بیهوده برده اید، نتیجه دیگری نخواهید برد.
به همین جهت است که من بار دیگر تاکید می کنم نوشته خود را هرچه بیش تر به زبان محاورات روزانه معمول امروز نزدیک بکنید. گاهی دیده ام کسانی اصرار داشته اند بی مورد و به شکل زننده ناپسندی زبان عوام را به کار برند. این کار حدی و اندازه ای دارد؛ اگر از گفته مردی یا زنی عامی نقل قول می کنید، البته به جا و حتی پسندیده است که عین الفاظ و تعبیرهای عامیانه او را حتی با همان الفاظ شکسته ای که او ادا می کند بنویسید؛ اما اگر خود مطلبی می نویسید و آنچه بر روی کاغذ می آورید نقل قول از عوام نیست، حتما باید به فصیح ترین عبارت ادبی بنویسد، زیراکه دیگر آن زبان عوام نیست و زبان نویسنده است، زبان نویسنده باید کاملاً مطابق قواعد فصاحت و بلاغت باشد.
در هر زبانی کلمات و تعبیرات شاعرانه همیشه زیباتر و پسندیده تر و خوش آهنگ تر است، به همین جهت زبان نثر هرچه به زبان شعر نزدیک تر باشد، بیش تر دل پسند و دل پذیر می شود.
مدت هاست در زبان فارسی عادت کرده اند افعال بسیط شیوای زبان پدران ما را جاهلانه ترک کرده و به کار بردن افعال مرکب از یک مصدر تازی و یک فعل معین فارسی را ترجیح می دهند، مثلاً به جای ستودن تحسین کردن، به جای بخشیدن عطا کردن، به جای بخشودن عفو کردن، به جای شنیدن استماع کردن می آورند یا این که مصدر بسیط فارسی را بی جهت به مصدر مرکب تبدیل می کنند، مثلاً به جای دریدن، پاره کردن و به جای نمودن نشان دادن و نظایر آنها را می آورند. این کار به عقیده من دشمنی با زبان فارسی است و کار به جایی رسیده است که یکی از خاورشناسان بی خبر، مقالتی مخصوص نوشته و در آن صریحا گفته است که در زبان فارسی فعل بسیط نیست.
پیداست دلیل این بی خبری ها آن است که بسیاری از نویسندگان ما با زبان مادری خود انس نگرفته اند و می پندارند همین که قلم به دست گرفتند، حتما باید با عرف زبان مخالفت کنند و آنچه می گویند ننویسند. قطعا اگر با کسی سخن بگوید، خواهد گفت دیدن؛ اما همین که می خواهد بنویسد، عمدا یا سهوا می نویسد رویت کردن.
نکته دیگری که بسیاری از نویسندگان را از آن غافل می بینم، این است که در همه زبان ها قاعده مسلم و تغییرناپذیری هست و آن این است که جمله را با هر زمانی که از فعل آغاز می کنند، باید حتما با آن زمان به پایان برسانند، مثلاً اگر با ماضی بسیط شروع کرده اند، باید با همان ماضی جمله را ختم کنند، نه این که ماضی مرکب بیاورند. به همین جهت من صریحا فعل ناقصی را که به صورت اسم مفعول به کار می برند، نادرست می دانم.
بی سلیقگی دیگری که در زبان ما وارد شده و حتی کسانی که می خواهند لفظ قلم حرف بزنند به زبان می آورند، این است که مثلاً علامت نفی زبان فارسی را فراموش کرده و به جای آن ترکیب غلط زبان تازی را ترجیح می دهند، مثلاً به جای آن که بگویند بی اطلاعی، می گویند عدم اطلاع و به جای آن که بگویند بی زوری یا بی قوتی، می گویند فقدان زور یا فقدان قوت و خود نمی دانند این گونه ترکیبات در زبان فارسی تا چه اندازه رکیک و گوش خراش و دل آزار است.
متاسفانه از چندی پیش معمول شده است که برای نمایش هنر خود از زبان های اروپایی ترکیبات آنها را عینا تحت اللفظ به فارسی ترجمه می کنند، مثلاً می گویند و می نویسند «روی من حساب نکنید» یا این که «در روی این موضوع مطالعه می کنم» و نظایر آنها که ترجمه کلمه به کلمه از زبان فرانسه است. چون در این بحث می خواهم به اختصار بکوشم و میدان سخن را تنگ گرفته ام، به همین چند مثل فاحش بسنده می کنم، وگرنه دامنه مطلب بسیار گشاده تر از این است.
نکته دیگری که باز ذکر آن را لازم می شمارم به کار بردن املاهای غلط در زبان فارسی است که پدران ما نادانسته رواج داده اند، مانند طپیدن و طوفان و شصت و نفط و ذغال و آذوقه و غلطیدن و نظایر فراوان آنها. کسی که اندک اندیشه ای در کار خود بکند، فورا به زشتی و نادرستی املای این گونه کلمات برمی خورد.
دیگر رعایت اصول صرف و نحو تازی در زبان فارسی است. یکی از برتری های مسلم و برجسته زبان ما این است که کلمات مذکر و مونث نداریم و آوردن صفت مونث به تقلید از زبان تازی در نظر من بسیار زننده و حتی ابلهانه است. به همین جهت هروقت من ترکیباتی نظیر «اقدامات لازمه» و «نامه های واصله» در جایی می بینم، سخت ناراحت می شوم.
در پایان سخن ضرور می دانم مختصری درباره ترجمه از زبان های بیگانه نیز با خوانندگان در میان بنهم. بیش تر مترجمان از این نکته مهم غافل اند که مقصود از ترجمه این است که تمام مفاهیم و مطالبی را که در زبان بیگان های هست، کسی با همان الفاظی که نویسنده اصلی در زبان خود به کار برده است عینا به زبان فارسی ادا بکند و برای این کار ساده ترین و روشن ترین بیان را برگزیند. معمولاً مترجمان بر دو دسته اند، دسته ای می پندارند که تنها باید به ادای مقصود بپردازند و رعایت جمله بندی و تعبیرات خاص نویسنده اصلی را نکنند و چنان می نماید که کتابی را می خوانند و آن را می بندند و پیش خود آنچه را که در ذهنشان جای گرفته است، می نویسند. گروهی دیگر هر جمله را کلمه به کلمه ترجمه می کنند و به هیچ وجه رعایت اصول نویسندگی زبان خود را نمی کنند و متوجه آن نیستند که در هر زبانی، اصولی برای انشا هست و هر کلمه ای در جمله جای معینی دارد.
سخت آشکار است که این هر دو دسته به خطا می روند و یکسره از اصول منطقی ترجمه بی خبرند. مترجم توانا آن کسی است که همه الفاظ و تعبیرات متن اصلی را در نظر بگیرد و معادل فصیح و بلیغ و روشن و روان آنها را در زبان خود بیابد و با همان کلمات و تلفیقات، جمله ای کاملاً فصیح و روان در زبان خود بسازد تا به این وسیله کلماتی را که نویسنده اصلی با آنها مانوس و برگزیده است، نشان بدهد.
البته در این جا اشکال بزرگ در پیش هست و آن ترجمه تعبیرات و امثال و اصطلاح ها و کنایه ها و استعاره هایی است که در زبان اصلی هست و یافتن نظیر آنها در زبان دیگر کار دشواری است. این جاست که مترجم باید به هر دو زبان احاطه داشته باشد. نکته ای که در ترجمه حتما باید رعایت کرد و برخی از مترجمان از آن غافل اند این است که مترجم مطلقا حق ندارد نام های کسان و جاها را در ترجمه تغییر بدهد و مثلاً نام ایرانی به جای نام اروپایی بگذارد.

تهران ــ ۲۰ امرداد ماه ۱۳۳۷
سعید نفیسی

۱. Stanhope
۲. Angoulème
۳. Elzevier
۴. Plantin
۵. Alde
۶. Didot این چند کلمه نام چهار تن از کتابفروشان آن زمان است که هرکدام یک دوره کتاب چاپ کرده اند.
۷. Jérôme-Nicolas Sechard
۸. Convention مجلس دوم در زمان انقلاب فرانسه از ۲۰ سپتامبر ۱۷۹۲ تا ۲۹ اکتبر ۱۷۹۵.
۹. de Maucombe
۱۰. Restauration
۱۱. Premier Consul مقام ناپلئون اول پیش از آن که به امپراتوری برسد.
۱۲. Didot
۱۳. Liard پول مسی سابق که یک چهارم سو ارزش داشت؛ مبلغ ناچیز، پشیز، غاز، پول سیاه.
۱۴. Cointet
۱۵. Pantagruel قهرمان معروف داستان های رابله (Rabelais) نویسنده مشهور فرانسوی که بسیار پرخوار و می خواره بوده است.
۱۶. Chateaubriand نویسنده معروف فرانسوی.
۱۷. La Fontaine شاعر مشهور فرانسوی.
۱۸. لباسی شبیه کت و بلندتر از آن، معمولاً چسبان و دارای برگردان یقه و آستین.
۱۹. Beaulieu
۲۰. Mûrier
۲۱. بازاری که در یکی از روزهای هفته در جایی دایر می شود.
۲۲. Rouzeau
۲۳. پوست میش دباغی شده که برای تهیه لباس و آستر کفش، کیف و صندلی از آن استفاده می کنند.
۲۴. Livre واحدی برای پول و وزن در فرانسه که در زمان ها و جاهای مختلف، متفاوت بوده است. آن را لیره هم گفته اند.
۲۵. Vaflard
۲۶. Sou پول خرد مسی فرانسه، معادل یک بیستم فرانک یا پنج سانتیم.
۲۷. Gillé
۲۸. Double Liégeois شهر لیژ Liège از شهرهای بلژیک.
۲۹. Houmeau
۳۰. Marsac
۳۱. Marion
۳۲. Septembriseur کسی که در کشتار متهمین سیاسی در زندان های پاریس طی روزهای دوم تا ششم سپتامبر ۱۷۹۲ شرکت داشته است.
۳۳. Charente از شهرستان های مغرب فرانسه که شهر آنگولم حاکم نشین آن است.
۳۴. Lucien Chardon
۳۵. Desplein
۳۶. Rubempré
۳۷. Houmeau
۳۸. Charlotte
۳۹. Postel
۴۰. Ève
۴۱. Massageries شرکت کشتی رانی در آن زمان.
۴۲. Silène از خدایان مردم فریژی در یونان که خدای شادی بود.
۴۳. Bacchus خدای شراب در روم قدیم.
۴۴. Gascogne ایالتی در شمال فرانسه که مردم آنجا به پرادعایی معروف اند.
۴۵. Jean Paul از نویسندگان درجه دوم آن زمان.
۴۶. Berzélius شیمی دان معروف سوئدی.
۴۷. Davy شیمی دان انگلیسی.
۴۸. Cuvier طبیعی دان معروف فرانسوی.
۴۹. André Chénier شاعر مشهور فرانسوی.
۵۰. Néère
۵۱. Cériset
۵۲. Bargeton
۵۳. Minage
۵۴. Saint-Pierre
۵۵. Humeau
۵۶. Palet
۵۷. Périgord از نواحی جنوب غربی فرانسه.
۵۸. Bordeaux از شهرهای معروف جنوب فرانسه.
۵۹. calvinistes فرقه ای از پروتستان ها، پیرو عقیده calvin کشیش معروف فرانسوی.
۶۰. Ruelle شهرکی در شهرستان آنگولم.
۶۱. pariahیا paria مطرودان هندی که به آنها نجس هم می گویند.
۶۲. Casimir Delavigne شاعر فرانسوی.
۶۳. Jouy درام نویس.
۶۴. Béranger ترانه ساز معروف.
۶۵. Villemain نقاد معروف.
۶۶. M. Aignan از نویسندگان درجه دوم.
۶۷. Soumet شاعر.
۶۸. Tissot از ادیبان فرانسه.
۶۹. Etienne درام نویس.
۷۰. Davrigny از نویسندگان درجه دوم.
۷۱. Benjamin-Constant نویسنده.
۷۲. La Mennais حکیم معروف.
۷۳. Cousin حکیم مشهور.
۷۴. Michaud از ادبای فرانسه.
۷۵. Mirault
۷۶. Angoumois ناحیه آنگولم.
۷۷. La Rochefoucauld از خاندان های قدیم فرانسه.
۷۸. duc از درجات نجبا.
۷۹. Pair
۸۰. Marie-Louise-Anais de Nègrepelisse
۸۱. Saint Louis پادشاه معروف فرانسه.
۸۲. Espard
۸۳. Barbezieux آبادی کوچکی در کنار رود شارانت.
۸۴. Niollant
۸۵. Roze
۸۶. Escarbas
۸۷. Nais
۸۸. Tartine لقمه ای از نان و کره و مربّا.
۸۹. Faucher دو برادر از افسران فرانسوی که در حکومت تجدید سلطنت تیرباران شدند.
۹۰. Ipsiboé
۹۱. d Arlincourt از رمان نویسان درجه دوم فرانسه.
۹۲. Anaconda
۹۳. Lewis رمان نویس انگلیسی.
۹۴. Lavalette از مردان سیاسی فرانسه که محکوم به مرگ شد و همسرش او را فراری داد.
۹۵. Janina از شهرهای یونان.
۹۶. Lady Esther Stanhope زنی از جهانگردان انگلیسی.
۹۷. Sainte-Camille
۹۸. Barcelone از شهرهای اسپانیا.
۹۹. Wagram شهری نزدیک وین که ناپلئون در آنجا فتح نمایانی کرد.
۱۰۰. Marquis de Cante-Croix
۱۰۱. Carmélite فرقه ای از کاتولیک ها که ابتدا در کوه کارمل بودند.
۱۰۲. de Bonald از نویسندگان سیاسی فرانسه.
۱۰۳. de Maistre از حکمای متاله فرانسه.
۱۰۴. de Barante
۱۰۵. de Châtelet
۱۰۶. Sixte Châtelet
۱۰۷. Cassel شهر کوچکی در شمال فرانسه.
۱۰۸. Westphalie از نواحی آلمان.
۱۰۹. Jérôme Bonaparte برادر ناپلئون پادشاه وستفالی.
۱۱۰. Montriveau
۱۱۱. Miroir
۱۱۲. d'Espard
۱۱۳. Louvre کاخ سلطنتی پادشاهان فرانسه در پاریس.
۱۱۴. Rambouillet خاندانی از نجبای پاریس که کاخ معروفی ساخته اند.
۱۱۵. Jacobin افراد یکی از احزاب انقلاب فرانسه.
۱۱۶. Bourbon خانواده سلطنتی سابق فرانسه.
۱۱۷. Bambarra از نواحی زنگیان سودان.
۱۱۸. Romantique روش خاصی در ادبیات اروپا.
۱۱۹. اشاره به شعار سلطنت فرانسه که گل سوسن سفید بود.
۱۲۰. Chatterton شاعر معروف انگلیسی.
۱۲۱. Saint-Pierre
۱۲۲. Condé خاندانی معروف از اشراف فرانسه.
۱۲۳. Louise
۱۲۴. Aristocratie Canalis
۱۲۵. de Chandour
۱۲۶. Rubempré
۱۲۷. Massillon واعظ مشهور فرانسوی.
۱۲۸. Beaumarchais تئاترنویس مشهور فرانسوی.
۱۲۹. Diderot حکیم معروف فرانسوی.
۱۳۰. Wisth یک نوع بازی ورق.
۱۳۱. Amélie
۱۳۲. Duclos از علمای اخلاق فرانسه.
۱۳۳. Grimm نویسنده معروف آلمانی.
۱۳۴. Crébillon تئاترنویس فرانسوی که پسرش نیز رمان نویس بوده است.
۱۳۵. مراد این است که کلمه "du" را که علامت نجابت بود از نام وی حذف کرده است.
۱۳۶. Sardanapale پادشاه خیالی که در افسانه ها وی را آخرین پادشاه آشور دانسته اند.
۱۳۷. Jean-Baptiste Rousseau از شاعران درجه دوم فرانسه.
۱۳۸. Corinne شاعره ای از یونان قدیم.
۱۳۹. نام آخرین پسر یعقوب و اشاره به کسی که از همه جوان تر باشد.
۱۴۰. de Rubempré
۱۴۱. Marquise d'Espard
۱۴۲. de Blamont-Chauvry
۱۴۳. Bernard de Palissy یکی از بنیادگزاران چینی سازی در فرانسه.
۱۴۴. Fox موسس طریقه Quakerها در انگلستان.
۱۴۵. Marius سردار معروف رومی که محکم به مرگ شد و از آن نجات یافت.
۱۴۶. Gomorrhe یا عموره در زبان عبری شهری در فلسطین که بنابر تورات با شهر سدوم از صاعقه ویران شد.
۱۴۷. Cuvier عالم طبیعی معروف فرانسوی.
۱۴۸. Phocion سردار و خطیب معروف از مردم آتن که در دادگری مشهور بود.
۱۴۹. La Brède آبادی کوچکی نزدیک بوردو که زادگاه منتسکیو بود.
۱۵۰. Franc ساکنان قدیم فرانسه.
۱۵۱. Welche کلمه تحقیرآمیزی که آلمان ها درباره بیگانگان به کار می برند.
۱۵۲. Postel
۱۵۳. Saint-Jean یکی از حواریون مسیح یا یوحنا.
۱۵۴. Pathmos یکی از مجمع الجزایر یونان که یوحنا در آنجا انجیل خود را می خواند.
۱۵۵. Limoges شهری در مرکز فرانسه.
۱۵۶. Keller
۱۵۷. Desplein
۱۵۸. Montgommery یکی از پیشوایان پروتستان های انگلستان.
۱۵۹. Raphaël نقاش و مجسمه ساز معروف ایتالیایی.
۱۶۰. Vaudeville تئاتری که در آن شعر داخل کنند.
۱۶۱. Buonaparte تلفظ اصلی نام ناپلئون بناپارت که در مقام تحقیر به او می گفتند.
۱۶۲. Mousseline پارچه نرم و نازک و سبک.
۱۶۳. Stanislas
۱۶۴. Byron شاعر معروف انگلیسی.
۱۶۵. de Saintot
۱۶۶. Astolphe
۱۶۷. Cicéron خطیب معروف رومی.
۱۶۸. Bartas
۱۶۹. Adrien
۱۷۰. Alexandre de Brebian
۱۷۱. sépia ماده سیاه رنگی که از جانوری دریایی به نام Seiche می گیرند و با آن نقاشی می کنند.
۱۷۲. Lolotte
۱۷۳. Charlotte de Brebian
۱۷۴. Fifine
۱۷۵. Joséphine de Bartas
۱۷۶. Comte de Sénonches
۱۷۷. Jacques
۱۷۸. Venise شهر معروف ایتالیا.
۱۷۹. du Hautoy
۱۸۰. Francis
۱۸۱. Zéphirine
۱۸۲. Valence یا بلنسیه از شهرهای اسپانیا.
۱۸۳. Zizine
۱۸۴. de Pimentel
۱۸۵. de Rastignac
۱۸۶. de Séverac
۱۸۷. du Brossard
۱۸۸. Camille
۱۸۹. Mellè de la Haye
۱۹۰. Rossini موسیقی دان معروف ایتالیایی.
۱۹۱. Laure de Rastignac
۱۹۲. Whist
۱۹۳. Lolotte
۱۹۴. Marie-Joseph Chénier
۱۹۵. Néère
۱۹۶. Ossian شاعر اسکاتلندی قرن سوم میلادی که شخصیت او درست روشن نیست.
۱۹۷. Malvina یکی از معشوقه های اوسیان.
۱۹۸. Fingal نام پدر اوسیان.
۱۹۹. Panthéisme
۲۰۰. émeraude به معنی زبرحد و fraude به معنی دغلی است و با هم قافیه می شوند.
۲۰۱. Aïeul به معنی جَدّ و glaïeul گل معروف است که آنها هم با هم قافیه می شوند.
۲۰۲. Lulu
۲۰۳. Clarisse
۲۰۴. Richardson رمان نویس معروف انگلیسی.
۲۰۵. Camille
۲۰۶. Délie
۲۰۷. Tibulle شاعر معروف لاتین.
۲۰۸. Angélique
۲۰۹. Arioste شاعر معروف ایتالیایی.
۲۱۰. Francesca
۲۱۱. Alceste
۲۱۲. Figaro
۲۱۳. Beaumarchais نویسنده معروف فرانسوی قرن هجدهم.
۲۱۴. Rebecca
۲۱۵. Walter Scott نویسنده معروف اسکاتلندی قرن نوزدهم.
۲۱۶. Don Quichotte
۲۱۷. Cervantès نویسنده معروف اسپانیایی قرن شانزدهم.
۲۱۸. Virgile معروف ترین شاعر لاتین.
۲۱۹. Figaro
۲۲۰. cantique de, cantiquen بخشی از تورات از سلیمان نبی.
۲۲۱. Béatrix معشوقه دانته که در سرودهای سی ام و سی ویکم برزخ کمدی الهی چون نموداری از فرزانگی، راهبر روح به سوی قلمرو ملکوت آسمانی است.
۲۲۲. Saintes
۲۲۳. اِو نام حوّاست و اینجا اشاره ای به روابط آدم و حوا کرده است.
۲۲۴. Courtois
۲۲۵. Béatrix معشوقه دانته در منظومه کمدی الهی.
۲۲۶. Restaurât
۲۲۷. Bouchon محلی قهوه خانه وار که در آن غذا هم می توان خورد.
۲۲۸. Guinguette کافه هایی که مردم در آن غذا می خورند و می رقصند که بیش تر روی چمن و سبزه بنا شده است.
۲۲۹. Liliput سرزمین خیالی که سویفت (Swift) نویسنده معروف انگلیسی در داستان سفرهای گالیور (Gulliver) آن را وصف کرده است.
۲۳۰. Laure معشوقه پترارک Pétrarque شاعر معروف ایتالیایی قرن چهاردهم.
۲۳۱. Lamartine شاعر مشهور فرانسوی.
۲۳۲. Walter Scott شاعر معروف اسکاتلندی قرن هجدهم و نوزدهم.
۲۳۳. Byron شاعر مشهور انگلیسی قرن هجدهم و نوزدهم.
۲۳۴. Don Quichotte قهرمان داستان معروف سروانتس Cervantes نویسنده معروف اسپانیایی قرن شانزدهم.
۲۳۵. Dulcinée معشوقه دون کیشوت که زن روستایی تنومندی است؛ ولی دون کیشوت او را نمونه محاسن ظاهری و باطنی می داند.
۲۳۶. Gentil
۲۳۷. Lulu مخفف نام لوسین در مقام تحقیر.
۲۳۸. Wisth نوعی از بازی ورق.
۲۳۹. Balaam بَلْعَم ابن باعور پیامبری از بین النهرین که پادشاه موآب از او خواست عبرانیان را نفرین کند. در راه خر او از رفتن باز ایستاد و فرشته ای به امر خداوند از او خواست در برابر موآب برای آنها طلب برکت کند. (دائره المعارف مصاحب)
۲۴۰. Tulloye
۲۴۱. Limoges شهری در جنوب غربی پاریس که چینی سازی آن معروف است.
۲۴۲. d'Espard
۲۴۳. Blamont-Chauvry
۲۴۴. Mansle حاکم نشین ناحیه آنگولم.
۲۴۵. Ruffec از شهرهای همان ناحیه.
۲۴۶. Jean-Jacques مقصود ژان ژاک روسو نویسنده بسیار مشهور است.
۲۴۷. Bourbons خانواده سلطنتی فرانسه.
۲۴۸. Eldorado سرزمین افسانه ای که آن را در امریکا می پنداشتند.
۲۴۹. Oreste از قهرمانان منظومه ایلیاد هومر شاعر معروف یونانی.
۲۵۰. Fernand Cortès دریانورد معروف اسپانیایی که پس از پنج سال مکزیک را کشف کرد.

بخش نخست : دو شاعر

در زمانی که این سرگذشت آغاز می شود، ماشین چاپ استانهوپ(۱) و نوردهایی که مرکب را تقسیم می کند هنوز در چاپخانه های کوچک شهرستان ها کار نمی کرد. با وجود تخصصی که آن را با چاپخانه های سربی پاریس مربوط کرده بود، در شهر آنگولم(۲) هنوز دستگاه چاپ چوبی را به کار می بردند که اصطلاح «به ناله درآوردن دستگاه چاپ» که اینک دیگر معمول نیست از آنجا ناشی شده است. در چاپخانه عقب افتاده آن، هنوز گلوله های چرمی به کار می بردند که یکی از دستگاه های فشار، آنها را بر روی حروف می زد. صفحه متحرک که فرم حروف چینی شده را روی آن می گذاشتند و ورق کاغذ از آن رد می شد، هنوز سنگی بود و این که به آن «مرمر» می گفتند ثابت می شد، دستگاه های چاپ مکانیکی شکم خوار امروز که با وجود همه نواقص، کتاب های زیبایی مانند الزویه(۳) و پلانتن(۴) و آلد(۵) و دیدو(۶) را مدیون آنها هستیم، چنان خاطره این دستگاه را از یاد ما برده اند که لازم است از افزارهای کهنه ای که ژروم نیکلا سشار(۷) عشق خرافاتی نسبت به آنها داشت ذکری به میان آورد؛ زیراکه در این حکایت مهم کوچک نقش خود را به عهده دارند.
این سشار، شاگرد چاپچی سابقی بود که حروف چینان در زبان عامیانه چاپخانه به آن «خرس» می گویند. حرکت رفت وآمدی که تا اندازه ای شبیه حرکت خرس در قفس است و شاگرد چاپچی ها با آن حرکت، مرکب را از مرکب دان به دستگاه چاپ و از دستگاه چاپ به مرکب دان می بردند، البته این لقب مسخره را به آنها داده است. در مقابل، شاگرد چاپچی ها به حروف چینان «میمون» گفته اند، [ آن هم] به واسطه ی حرکت دائمی که می کنند تا حروف را از صد و پنجاه ودو خانه کوچک گارسه ها که در آن جا داده اند بردارند. در دوره بدفرجام سال ۱۷۹۳، سشار که تقریبا پنجاه ساله بود، خود را عیال وار دید. سن و ازدواجش، وی را از سربازگیری مفصلی که تقریبا همه کارگران را به خدمت لشکری برد، رهایی داد. چاپچی پیر در چاپخانه ای که ارباب یا به اصطلاح آن زمان «ساده دل» آن، تازه مرده و زن بیوه بی فرزندی به جا گذاشته بود، تنها ماند. چنان می نمود که دستگاه در معرض خرابی فوری بود. آن «خرس» به تنهایی شایسته آن نبود که مبدل به «میمون» بشود؛ زیراکه چون چاپچی بود هرگز نه خواندن را یاد گرفت نه نوشتن را. بی آن که رعایت بی استعدادی او را بکند یکی از «نمایندگان ملت» که عجله داشت فرمان های زیبای حکومت کونوانسیون(۸) را انتشار دهد، حکم ریاست چاپخانه را به آن چاپچی داد و چاپخانه او را ضبط دولت کرد. سشار همشهری پس از آن که این حکم خطرناک را پذیرفت، خسارت زن بیوه ارباب خود را پرداخت و با آن بهای لوازم چاپخانه را به نصف قیمت داد. این چیزی نبود. می بایست بی تخلف و تاخیر، احکام دولت جمهوری را چاپ کند. در این پیش آمد دشوار، ژروم نیکلا سشار این خوش بختی را داشت که به یک تن از نجبای شهر مارسی برخورد که نه می خواست از آنجا هجرت کند تا زمین های خود را از دست ندهد، نه خود را نشان بدهد تا سرش به باد نرود، و نه می توانست جز با کاری نانی به دست آورد. پس آقای کنت دو موکومب(۹) لباس محقر یک سرکار چاپخانه را پوشید، احکامی را که شامل اعدام کسانی بود که نجبا را پنهان می کردند، حروف چینی کرد، خواند و خود تصحیح کرد. خرسی که ساده دل شده بود، آنها را چاپ کرد و داد اعلان کردند و هر دو سالم و تن درست ماندند. در ۱۷۹۵ چون تخم حکومت ترور برچیده شد، نیکلا سشار مجبور شد یک استاد ژاک دیگری پیدا کند که بتواند حروف چین و مصحح و سرکار چاپخانه باشد. یک کشیش که از آن پس در حکومت تجدید سلطنت(۱۰)، اسقف شده بود و در آن زمان حاضر نمی شد سوگند بخورد، جانشین کنت دو موکوب شد، تا آن روزی که کنسول اول(۱۱) مذهب کاتولیک را دوباره رسمیت داد. بعدها کنت و اسقف، روی یک نیمکت در مجلس اعیان به هم رسیدند. اگر در ۱۸۰۲ ژروم نیکلا سشار بیش تر از ۱۷۹۳ خواندن و نوشتن نمی دانست، گلیم خود را چنان از آب به در برده بود که بتواند سرکار چاپخانه ای اجیر بکند. همکاری که تا این اندازه نسبت به آینده خود بی قید بود، درباره خرس ها و میمون های خود هراس انگیز شده بود. آن جایی که فقر تمام می شود، لئامت شروع می شود. آن روزی که این چاپچی در خود استطاعت آن را دید که دارایی به هم بزند، نفع او فهم مادی وضع وی را در او نمو داد؛ اما حریص و بدگمان و دست وپادار شد. کارکرد او اصول را زیر پای می گذاشت. سرانجام به جایی رسیده بود که به یک نظر قیمت یک صفحه و یک ورق را بنابر هر قسم حروف معین می کرد. به مشتریان نادان خود ثابت می کرد که به کاربری حروف درشت گران تر از حروف ریز تمام می شود [و] اگر حروف ریز لازم می شد، می گفت به کاربردن آنها مشکل تر است. چون حروف چینی قسمتی از کار چاپخانه بود که چیزی از آن نمی فهمید، چنان از اشتباه کردن می ترسید که همیشه طرف خود را می گرفت. اگر حروف چین هایش ساعتی کار می کردند، هرگز چشم از آنها برنمی داشت. اگر می فهمید که صاحب کارگاهی تنگ دست شده است، کاغذهایش را ارزان می خرید و آنها را انبار می کرد. به همین جهت از آن زمان مالک خانه ای شده بود که چاپخانه از دورانی که کسی به یاد نداشت، در آنجا جا گرفته بود. هرگونه خوش بختی داشت؛ بیوه شد و تنها یک پسر داشت؛ او را در دبیرستان شهر گذاشت، نه برای این که درس بخواند، بلکه برای این که جانشین او بشود. با خشونت با او رفتار می کرد تا بر مدت قدرت پدری خود بیفزاید. به همین جهت در روزهای تعطیل او را وامی داشت پای گارسه کار بکند و به او می گفت باید راه گذران را یاد بگیرد تا بتواند روزی پاداش پدر بیچاره خود را بدهد که برای تربیت کردن او از همه چیز خود می گذشت. پس از آن که کشیش رفت، سشار یکی از چهار حروف چین خود را به سرکاری چاپخانه انتخاب کرد که کشیش به او معرفی کرد که هم درست کار و هم باهوش است. بدین گونه مردک توانست منتظر موقعی بشود که پسرش بتواند دستگاهی را اداره کند که از آن پس در زیر دست های جوان تر و چابک تری بزرگ خواهد شد. داوید سشار در دبیرستان آنگولم بهترین تحصیلات را کرد. سشار پدرش هرچند که خرسی بود که بی معرفت و تربیت پیش برده بود و علم را به منتهی درجه حقیر می شمرد، پسرش را به پاریس فرستاد که در آنجا صنعت عالی چاپ را فرا بگیرد؛ اما سفارش بلیغی به او کرد که در سرزمینی که آن را «بهشت کارگران» می نامید، مبلغ خطیری گرد آورد. به او می گفت به کمک پدر متکی نباشد، بی شک هنگام توقف در «سرزمین حکمت» وسیله ای برای رسیدن به مقصود خواهد یافت. داوید در ضمن آن که پیشه خود را پیش می برد، تحصیلات خود را در پاریس به پایان رساند. سرکار چاپخانه دیدو(۱۲) مرد دانشمندی شد. نزدیک پایان سال ۱۸۱۹ داوید سشار بی آن که یک پشیز(۱۳) برای پدرش خرج تراشیده باشد از پاریس رفت. پدر، او را احضار کرده بود تا سررشته کارها را به دستش بدهد. چاپخانه نیکلا سشار در آن موقع تنها روزنامه اعلانات دادگستری را که در شهرستان ها بود داشت، با عملیات فرمانداری و مقر کشیش سه مشتری بودند که می بایست دارایی بسیاری برای جوان فعال فراهم کنند.
درست در همین موقع برادران کوانته(۱۴) کاغذساز دومین سند مالکیت چاپخانه را در قلمرو آنگولم خریدند، که تا آن وقت سشار پیر توانسته بود کاملاً مانع از کار کردن آن شود، آن هم با مساعدت بحران های نظامی که در دوره امپراتوری همه کارهای صنعتی را تعطیل کردند. به همین جهت آن را نخریده بود و ناخن خشکی او باعث ورشکستگی چاپخانه کهنه شد. سشار پیر چون این خبر را شنید با خوشحالی تصور کرد کشمکشی که در میان دستگاه او و برادران کوانته درمی گیرد پسرش آن را پیش خواهد برد و نه خودش. پیش خود می گفت من از پا درمی آمدم؛ اما جوانی که زیردست آقایان دیدو تربیت شده دست وپایش را گم نخواهد کرد. پیرمرد هفتادساله پس از آن که بتواند به میل خود زندگی بکند، نفس راحتی خواهد کشید. اگر در صنعت عالی چاپ چندان معرفتی نداشت، در عوض در هنر دیگری که کارگرانش به شوخی آن را «صنعت بدمستی» نام گذاشته بودند، بسیار زبردست بود. این صنعت مورد الهام مولف پانتاگرول(۱۵) بسیار پسندیده بوده است؛ اما ترویج آن که زیر آزار انجمن های معروف به «پرهیز» قرار گرفته، روزبه روز بیش تر متروک مانده است. ژروم نیکلا سشار، به سرنوشتی که نام او برایش مقدر کرده بود تسلیم شد، تشنگی فرونانشستنی داشت. زنش مدت های مدید این شهوت به آب انگور را به مقدار متعادلی محدود کرده بود. این شهوت به اندازه ای در خرس ها طبیعی است که آقای شاتوبریان(۱۶) آن را در خرس های حقیقی امریکا هم دیده است؛ اما حکیمان متوجه شده اند که عادت سن جوانی در پیری انسان به قوت بازمی گردد. سشار این نکته را محقق می ساخت هرچه پیرتر می شد، بیش تر خوشش می آمد نوشابه بخورد. این شهوت در سیمای خرس وار وی علاماتی گذاشته بود که باعث امتیاز او بود. بینی وی به بزرگی و شکل یک حروف درشت A به اندازه سه پیمانه شراب شده بود. دو گونه پررگ او شبیه این برگ های مو پر از برجستگی های کبود به رنگ روناس شده بود که اغلب رنگارنگ است. گفتی دنبلان بسیار بزرگی بود که شاخه های خزان دیده مو گردش را فرا گرفته است. چشمان کوچک میشی او که در زیر دو ابروی درشت مانند دو بوته ای بود که روی آنها برف نشسته باشد و حیله گری لئامتی از آن پدیدار بود که همه چیز حتی حس پدری را نابود می کرد و در مستی هم حالت خود را نگاه می داشت. سر بی مو و برهنه او، با موهای سفید و سیاه که هنوز هم تابدار بود و گردش را فرا گرفته بود، کشیشان تارک دنیای داستان های لافونتن(۱۷) را به یاد می آورد. کوته قد و پُرشکم بود، مانند بسیاری از این چراغ موشی های کهنه که روغن بیش از فتیله مصرف می کنند؛ زیراکه زیاده روی در هر چیزی بدن را به راهی که مخصوص آن است می برد، می خوارگی مانند تحصیل علم نیز مرد فربه را فربه تر و مرد لاغر را لاغرتر می کند. ژروم نیکلا سشار از سی سال پیش کلاه سه پر معروف ماموران شهرداری را بر سر می گذاشت که در برخی از شهرستان ها هنوز بر سر طبال شهر هست. جلیقه و شلوارش از مخمل سبزرنگ بود. در ضمن یک ردنگت(۱۸) کهنه خرمایی، جوراب های ساقه بلند نخی چندرنگ و کفش هایی با سگک نقره داشت.
این لباس که در آن کارگر در میان ثروتمندان شهری از آن هنوز نمایان بود، چنان مناسب با معایب و عادات او بود و چنان زندگی او را نشان می داد که گویی این مرد سراپا لباس پوشیده آفریده شده است و بی لباس شما تصور می کردید پیاز بی پوستی است. اگر مطبعه چی پیر از مدت مدیدی حرص کورکورانه خود را نشان نداده بود، کناره گیری از این کار کافی بود منش او را نشان بدهد. با وجود معلوماتی که پسرش می بایست از مدرسه بزرگ دیدو آورده باشد، نیت کرد معامله خوبی را که مدت ها بود آن را نشخوار می کرد با او بکند. اگر پدر معامله خوبی می کرد پسر می بایست معامله بدی بکند. اما در نظر این مردک در معامله، پسر و پدری در کار نبود. اگر نخست داوید را یگانه پسر خود می دید، بعدها وی را یک خریدار معمولی دید که منافع وی مخالف نفع او بود. او می خواست گران بفروشد، داوید می بایست ارزان بخرد؛ پس پسرش دشمنی می شد که می بایست مغلوبش کند. این تبدیل احساسات به نفع شخصی، که معمولاً در میان مردم تربیت شده کند و پیچ وخم دار و توام با دورویی است، در نهاد این خرس پیر سریع و بی واسطه بود و نشان داد چگونه «صنعت بدمستی» حیله گرانه بر «صنعت چاپ عالمانه» برتری دارد. چون پسرش وارد شد، مردک آن مهربانی تجارتی را که مردم زبردست درباره فریب خوران دارند، ظاهر ساخت و بدان گونه که فاسقی ممکن است مراقب معشوقه اش باشد از او مراقبت کرد؛ بازویش را گرفت و به او گفت کجا باید پا بگذارد تا گل آلود نشود. داده بود تختخوابش را گرم بکنند، آتش روشن بکنند و شام تهیه ببینند. فردای آن روز، پس از آن که کوشید پسرش را در سر میز شام چربی مست بکند، ژروم نیکلا سشار که کاملاً مست شده بود، به او گفت: «از معامله صحبت بکنیم یا نه؟» این جمله را چنان به حال مخصوصی در میان دو سکسکه ادا کرد که داوید از او خواهش کرد معامله را برای فردای آن روز بگذارد. خرس پیر به اندازه ای خوب می دانست از مستی خود بهره مند شود که از جنگی که از زمان به آن درازی تهیه آن را دیده بود دست نکشید. وانگهی پس از آن که در مدت پنجاه سال پابند سنگین خود را با خود برده بود، می گفت نمی خواهد یک ساعت دیگر هم آن را نگاه بدارد. فردا پسرش «ساده دل» خواهد شد.
شاید این جا لازم باشد یک کلمه در باب این موسسه گفته شود. چاپخانه در جایی واقع شده بود که کوچه بولیو(۱۹) در میدان موریه(۲۰) باز می شود و در حدود اواخر سلطنت لویی چهاردهم در این خانه جا گرفته بود. به همین جهت از مدتی مدید، محل را برای استفاده از این صنعت آماده کرده بودند. در طبقه هم کف اتاق بسیار بزرگی را فراهم می کرد که یک شیشه بندی کهنه آن را از طرف کوچه و یک پنجره شیشه دار، آن را از طرف حیاط داخلی روشن می کرد. به علاوه از دالانی می توانستند به دفتر ارباب بروند. اما در شهرستان ها کارهای چاپخانه مورد کنجکاوی چنان زیادی است که مشتریان ترجیح می دهند از در شیشه داری که رو به کوچه باز!!می شود وارد شوند، هرچند که می بایست چند پله را پایین بروند، چون کف کارگاه پایین تر از سطح پیاده رو است. مردم کنجکاو مبهوت هرگز متوجه معایب راه میان دالان های کارگاه نبودند. اگر به داربست های متشکل از صفحات گسترده بر طناب های متصل به کف اتاق نگاه می کردند، به ردیف طولانی گارسه ها بر می خوردند، یا اینکه میله های آهنی که دستگاه های چاپ را نگاه می داشتند، کلاه از سرشان می انداخت. اگر حرکات چابکانه حروف چینی را دنبال می کردند که حروف خود را از صد و پنجاه ودو گارسه اش خوشه چینی می کرد، اخبار را می خواند، خطی را که چیده بود در ورسات دوباره می خواند و فاصله ای که در میان آن می گذاشت، در یک دسته کاغذ نم زده ای که به فرش کف چیده بود، گیر می کردند یا آن که پهلویشان به تیزی نیمکتی می خورد. همه این ها باعث سرگرمی میمون ها و خرس ها بود. هرگز هیچ کس بی مانع به دو قفس بزرگی نرسیده بود که در انتهای این غار جا گرفته بود، که دو کلاه فرنگی ناچیز در حیاط تشکیل داده بودند که از طرفی سرکار چاپخانه و از طرف دیگر ارباب در آن بر تخت نشسته بودند. در حیاط دیوارها به طرز دلپسندی از داربست هایی آراسته شده بود، که به واسطه شهرت ارباب، جلوه محلی محرکی داشت. در ته آن، پیوسته به دیوار سیاه مشترک، یک سایبانِ رو به خرابی بود که کاغذ در آن خیس و پرداخت می شد. در آنجا شیر آبی بود که پیش از نمونه دادن و پس از آن، فرم ها را یا برای آنکه زبان عامیانه را به کار ببریم، صفحه های حروف را می شستند. از آنجا جوشانده ای از مرکب آمیخته با آب های فاضلاب آن خانه بیرون می آمد، و دهقانانی که روز بازار(۲۱) به آنجا آمده بودند، می پنداشتند که شیطان در این خانه خود را پاکیزه می کند. این سایبان از یک طرف به آشپزخانه و از طرفی دیگر به انبار هیزمی تکیه داشت. طبقه اول این خانه که روی آن تنها دو اتاق زیرشیروانی بود، شامل سه اتاق بود. اولی که به درازای دالان ــ به جز قفس پلکان چوبی کهنه ــ بود، پنجره کوچک بادامی شکلی از طرف کوچه و روزنه ای از طرف حیاط آن را روشن می کرد. در ضمن کار کفش کن و ناهارخوری را می کرد. تنها و به سادگی آن را با آهک سفید کرده بودند و به واسطه سادگی سودجویِ لئامت تجارتی جلب توجه می کرد و شیشه های کثیف آن را هرگز نشسته بودند؛ اثاثیه آن شامل سه صندلی ناراحت، یک میز گرد و یک گنجه بود که در میان دو در، جا داده بودند که به اتاق خواب و اتاق پذیرایی باز می شدند؛ پنجره ها و در از چربی خرمایی رنگ شده بودند؛ بیش تر اوقات کاغذهای سفید یا چاپی جا را در آن تنگ کرده بودند؛ اغلب بازمانده خوراک، بطری ها، ظرف های شام ژروم نیکلا سشار روی باربندی ها دیده می شد. اتاق خواب که پنجره آن ابزارهای سربی داشت و از حیاط روشنایی می گرفت، پوشیده از این کاغذهای دیواری کهنه ای بود که در شهرستان ها در سراسر خانه ها در روز عید قربان مسیحیان دیده می شود. در آنجا تختخواب بزرگ ستون داری بود با پرده و پارچه های زینتی در بالا و پایین، روتختی از پارچه فاستونی سرخ، دو صندلی دسته دار کرم خورده، دو صندلی چوب گردو پارچه دار، یک میز تحریر کهنه، و روی بخاری یک ساعت پایه دار. این اتاق سرشار از رنگ های خرمایی بود که خوش قلبی پدرانه از آن آشکار بود و آقای روزو(۲۲) سلف و ارباب ژروم نیکلا سشار درست کرده بود. اتاق پذیرایی که مادام سشار مرحوم آن را نو کرده بود، چوب کاری های هراس انگیزی داشت که رنگ آبی تند بر آن زده بودند؛ بدنه های دیوار از کاغذی دارای مناظر شرقی به رنگ تریاکی در زمینه سفید آراسته شده بود، اثاثیه عبارت بود از شش صندلی دارای روکش میشن(۲۳) آبی که پشت آنها به شکل چنگ بود. دو پنجره ای که چنبره ای بدساخت و چشم اندازی به میدان موریه داشت پرده نداشت؛ سربخاری نه شمعدان داشت، نه ساعت و نه آیینه. خانم سشار در میان نقشه هایی که برای تزئین داشت، مرده بود و خرس چون فایده اصلاحی را که عایدی نداشت حدس نمی زد، آن نقشه ها را دنبال نکرده بود. ژروم نیکلا سشار «تلوتلوخوران» پسر خود را به آنجا برد. روی میز گرد، سیاهه ای از لوازم چاپخانه خود که سرکار مطبعه به دستور او ترتیب داده بود، به وی نشان داد. ژروم نیکلا سشار که چشمان مست خود را از روی کاغذ به سوی پسرش و از روی پسرش به سوی کاغذ می گرداند، گفت:
ــ این را بخوان، می بینی چه جواهری از چاپخانه به تو می دهم.
ــ سه دستگاه چاپ چوبی روی میله های آهنی، مرمر در قالب چدنی...
سشار پیر سخن پسرش را قطع کرد و گفت:
ــ اصلاحی است که من کرده ام.
ــ با همه لوازم؛ مرکب دان، گلوله و تخته و غیره... هزاروششصد فرانک!
داوید سشار گذاشت سیاهه از دستش بیفتد و گفت:
ــ اما پدر، دستگاه های چاپ شما آت وآشغال هایی است که صد غاز هم نمی ارزد و باید از آن آتش روشن کرد.
سشار پیر فریاد کرد:
ــ آشغال؟... آشغال؟... سیاهه را بردار و برویم پایین! تو الآن می بینی اختراعات ناچیز چلنگران شما به خوبی این افزارهای کهنه امتحان داده کار می کنند یا نه. بعد از آن دیگر دلت نخواهد آمد به دستگاه های چاپ حسابی که مثل کالسکه های چاپاری می چرخند و باز هم در تمام عمر کار خواهند کرد بی آن که کم ترین تعمیر لازم داشته باشند، فحش بدهی. آشغال! آری آشغال هایی که از آن نمک به دست می آوری تا تخم مرغ بپزی! آشغال هایی که پدرت بیست سال به کار برده، به کار او خورده است تا تو را آن طور که هستی بار بیاورد.
پدر از پلکان پیچ در پیچ فرسوده لرزان بی لغزش پایین رفت؛ در دالانی را که به کارگاه باز می شد، گشود، خود را به روی اولین دستگاه چاپ خود که به تزویر روغن زده و پاک کرده بودند انداخت، یک جفت چوب بلوط کلفت آن را که شاگردش ساییده بود، نشان داد و گفت:
ــ آیا این یک دستگاه دل پسند نیست؟
در آن یک کارت دعوت به عروسی بود. خرس پیر کاغذ را روی تخته بالابر و تخته بالابر را روی صفحه مرمر پایین آورد و آن را زیر ماشین چاپ غلطاند، میله را کشید و بالابر و کاغذگیر را با زبردستی که ممکن بود خرس جوانی به کار برد بلند کرد. دستگاه چاپ که بدین گونه به کار افتاد، چنان صدای دل پذیری کرد که گفتی مرغی آمده است خود را به شیشه ای بزند و بگریزد.
پدر به پسرش که تعجب کرده بود، گفت:
ــ آیا یک دستگاه چاپ انگلیسی هست که بتواند این طور کار بکند؟
سشار پیر پی درپی به طرف دستگاه دوم و دستگاه سوم دوید، در هر یک از آنها همان کار را با همان زبردستی کرد. در آخری به چشم وی، که شراب آن را تیره کرده بود، جایی برخورد که شاگرد متوجه آن نشده بود. می خواره پس از آن که فحش مفصلی داد، دامن ردنگت خود را تا گرفت آن را بساید، مانند اسب فروشی که موی اسبی فروشی را برق می اندازد؛ سپس گفت:
ــ داوید، با این سه دستگاه چاپ، بی سرکار چاپخانه، می توانی سالی نه هزار فرانک به دست بیاوری. به عنوان شریک آینده ات من مخالفم به جای آنها این دستگاه های چاپ لعنتی چدنی را بگذاری که حروف را می سایند. شما وقتی که در پاریس اختراع این انگلیس ملعون را دیدید که دشمن فرانسه است و خواسته است ریخته گرها را به پول برساند، آن را معجزه ای دانستید. آه! شما ماشین های استانهوپ را خواستید که هرکدامشان دوهزاروپانصد فرانک می ارزد، تقریبا دوبرابر ارزش این سه تکه جواهر من با هم و چون انعطاف ندارند، حروف را می شکنند. من مثل تو درس نخوانده ام، اما این را خوب به یاد نگاه دار؛ زندگی استانهوپ ها مرگ حروف است. این سه دستگاه چاپ برای تو بسیار به درد می خورند. کار از زیرشان خوب درمی آید و مردم آنگولم بیش از این از تو نمی خواهند. چه با آهن چاپ کنی چه با چوب، با طلا یا با نقره، یک پشیز بیش تر به تو نمی دهند.
داوید گفت:
ــ هم چنین، پنج هزار لیور(۲۴) حروف از حروف ریزی آقای وافلار(۲۵)...
چون شاگرد دیدو به این کلمه رسید، نتوانست از لبخند خودداری کند.
ــ بخند! بخند! بعد از دوازده سال، حروف هنوز نو است. این است آن که من به آن یک ریخته گر حروف می گویم! آقای وافلار مرد درستی است که جنس بادوام می دهد و در نظر من بهترین حروف ریز، آن کسی است که کم تر پیش او برود.
داوید مطلب را دنبال کرد و گفت:
ــ ده هزار فرانک تقویم شده. پدر، ده هزار فرانک! اما هر لیور آن چهل سو(۲۶) است و آقایان دیدو حروف دوازدهِ نو خود را تنها هر لیوری سی وشش سو می فروشند. این میخ شکسته های شما تنها قیمت چدن را دارند، هر لیور ده سو.
ــ تو حروف تحریری، حروف شکسته، حروف گرد آقای ژیله(۲۷) را که در قدیم چاپچی امپراتور بوده است، حروفی می دانی که هر لیوری ده سو می ارزد. این ها شاهکار حکاکی است که پنج سال پیش خریده شده و روی بسیاری از آنها هنوز سفیداب ریخته گری هست، ببین!
سشار پیر چند کاغذ پیچیده پر از حروف را که هنوز به کار نبرده بود، برداشت و آنها را نشان داد.
ــ من باسواد نیستم، نه خواندن بلدم نه نوشتن؛ اما باز هم به اندازه ای چیز می دانم که حدس بزنم حروف قلم کارخانه ژیله، پدر حروف انگلیس و حروف آقایان دیدوی تو باشد.
یک گارسه را نشان داد و یک حرف M گرد دوازده را که هنوز چسب روی آنها نرفته بود، برداشت و گفت:
ــ این یک حرف گرد است.
داوید متوجه شد که جای مباحثه با پدرش نیست. یا می بایست همه چیز را قبول کند یا همه چیز را رد بکند، خود را در میان نه و آری می دید. خرس پیر حتی طنابهای کاغذخشک کنی را در سیاهه آورده بود. کوچک ترین قاب صفحه بندی، تخته های تراش خورده، لاوک ها، سنگ و ماهوت پاک کن حروف شویی، همه آنها را با خرده بینی مرد لئیمی به حساب آورده بودند. جمع کل به سی هزار فرانک می رسید، جواز مدیر چاپخانه و سرقفلی هم جزو آن بود. داوید پیش خود فکر می کرد که آیا معامله شدنی است یا نه. سشار پیر چون پسرش را ساکت دید پریشان شد؛ زیرا گفت وگوی تند را بر قبولی بی صدا ترجیح می داد. در این گونه دادوستدها گفت وگو، معامله گری قابل را نشان می دهد که دست از نفع خود برنمی دارد. سشار پیر می گفت: «هرکه همه چیز را قبول می کند پول نمی دهد». در ضمن اینکه در کمین افکار پسرش بود، افزار ازکارافتاده ای را که برای به کار انداختن چاپخانه ای در شهرستان است شمرد. پی درپی داوید را روبه روی دستگاهی برای برق اندازی، یک دستگاه کنگره اندازی برای سفارش های شهری برد و از طرز کار و استحکام آنها تعریف کرد. گفت:
افزارهای کهنه همیشه بهترند. در چاپخانه باید پول آنها را بیش تر داد، همان طور که طلاکوبها می کنند.
گل و بوته های نفرت انگیزی که نقش عروس و داماد، الاهگان عشق، مرده هایی که سنگ قبرشان را بلند می کردند و یک V یا یک M می نوشتند، قاب های بسیار بزرگ روپوش دار برای اعلان نمایش ها به وسیله زبان آوری مستانه ژروم نیکلا چیزهایی باارزش بسیار بودند. به پسرش گفت عادات مردم شهرستان به اندازه ای ریشه محکم دارد که بیهوده سعی خواهد کرد چیزهای قشنگ تر به آنها بدهد. او، ژروم نیکلا سشار، سعی کرده بود تقویم هایی که بهتر از تقویم «دو ورقی لیژ»(۲۸) باشد و روی کاغذ قند چاپ می کردند به ایشان بفروشد! خوب! تقویم «دوورقی لیژ» حقیقی را به عالی ترین تقویم ها ترجیح داده بودند. داوید به زودی به اهمیت این چیزهای کهنه پی خواهد برد و آنها را گران تر از پربهاترین چیزهای تازه خواهد فروخت.
ــ ها! ها! پسرجان، شهرستان شهرستان است و پاریس پاریس است. اگر مردی از اهالی اومو(۲۹) آمد دستور چاپ دعوت نامه عروسی خود را بدهد و تو آن را بی صورت الاهه عشق با حاشیه گل و بوته چاپ بکنی، او گمان نخواهد کرد عروسی می کند و اگر تنها در آن یک M مانند آنهایی باشد که نزد آقایان دیدوی تو معمول است و اسباب افتخار صنعت چاپ اند؛ اما اختراعات آنها تا صد سال دیگر در شهرستان ها پذیرفته نخواهد بود، آن را برای تو پس می آورد. و دیگر همین.
مردم بخشنده تاجران بدی هستند. داوید یکی از این طبیعت های کم رو و مهربان بود که از جروبحث وحشت دارند و هنگامی که طرف قدری دلشان را می آزارد تسلیم می شوند. احساسات بلند او و تسلطی که می خواره پیر هم چنان بر او داشت باز او را بیش تر نامناسب برای دنبال کردن گفت وگویی با پدرش درباره پول می کرد، مخصوصا وقتی که گمان می برد بهترین نیت ها را دارد. بااین همه چون ژروم نیکلا سشار همه چیز را در برابر ده هزار فرانک برات از زن بیوه روزو گرفته بود و در حال کنونی سی هزار فرانک پول گزافی بود، پسر فریاد کرد:
ــ پدرجان، شما گلوی مرا می فشارید.

نظرات کاربران درباره کتاب آرزوهای بر باد رفته

فهم اهرمی است که با آن جهان را می جنبانند اما تکیه گاه فهم "دارایی" است. برای کسانی که با کارل مارکس هستند این کتاب فوق العادست.
در 1 سال پیش توسط hos...ine
این ترجمه خوب نیست. ترجمه‌ای که نشر نی درآورده از این بهتره.
در 6 ماه پیش توسط باقر
بسیار زیبا و تاثیر گذار، من ۱۵ سال پیش در دوران دانشگاه اون رو خوندم و هیچوقت فراموش نکردم
در 9 ماه پیش توسط gar...364