فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقتی بابام کوچک بود

کتاب وقتی بابام کوچک بود
۳

نسخه الکترونیک کتاب وقتی بابام کوچک بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وقتی بابام کوچک بود

بابای شما وقتی کوچولو بود چکار می کرد؟ وقتی بابام کوچک بود، صبح یک روز بهاری، با جوجه‌کوچولوش توی جعبه چوبی بزرگی، توی بالکن آپارتمان، نشسته بودند و از لای درز تخته‌ها به خورشید و پرنده‌های توی آسمان نگاه می‌کردند و نان و پنیر و پسته می‌خوردند. در همان لحظه، ناگهان یک گنجشک‌کوچولو که حسابی ترسیده بود مثل تیری آمد و خورد به شیشه پنجره اتاق و افتاد کف بالکن... مجموعه "وقتی بابام کوچک بود" قصه کوچکی بابای من و شاید بابای شما بچه ها باشد!

ادامه...

بخشی از کتاب وقتی بابام کوچک بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. سلمونی پادگان

وقتی بابام کوچک بود، یک روز صبحِ خیلی زود، بابای بابام لباس ارتشی اش را پوشید، کلاه کج و سبزرنگش را روی سرش گذاشت و نگاهی به بابام که خواب بود انداخت و گفت: «آهای پسر! بیدار شو.»
بابام همین که صدای بابای بابام را شنید چشم هایش را باز کرد و بلند شد و ایستاد و گفت: «سلام.»
بابای بابام دوباره گفت: «سلام پسر، موهات خیلی بلند شده، زود باش، تا من پوتین هامو می پوشم، لباس پوشیده دم در باش.»
هنوز حرف بابای بابام تمام نشده بود که بابام مثل تیری که از کمانش در برود از توی رختخوابش پرید بیرون و با کله رفت توی کمد لباس هایش. بابای بابام هنوز پوتین هایش را نپوشیده بود که بابام لباس پوشیده دم در ایستاده بود. بابای بابام نگاهی به بابام انداخت و دستی به بازوی بابام، که مثل سیب زمینی کوچولو سفت بود، زد و گفت: «نه، مثل این که اون همه شیری که خوردی داره بدنت رو مثل بدن یه سرباز محکم می کنه. این دفعه که خواستم سربازها رو ببرم تمرین تو رو هم می برم پسر.»
آقا، قند تو دل بابام آب شد، شلوارش را کشید بالا، سرش را کج کرد، چشم هایش را ریز کرد و شروع کرد به خندیدن که بابای بابام اخم کرد و گفت: «نیشت رو ببند بچه! سرباز که بیخود نمی خنده... سرباز مثل کوه محکم و سربلنده... سرباز سرش رو بالا می گیره و دستاش رو مشت می کنه... سرباز سینه ش رو می ده جلو و بلند و محکم حرف می زنه... سرباز مثل تانک با قدرت و محکم راه می ره و از مردم و کشورش محافظت می کنه... روشنه سرباز؟...»
بابام، که واقعاً حس می کرد دیگر یک سرباز واقعی شده، دستانش را مشت کرد، پاهایش را محکم کوبید زمین، دهانش را قد دهان دیو گنده ای باز کرد و بلندترین جیغ زندگی اش را زد و گفت: «بله سرکار، ساس سرکار.»
آخر آپارتمان بابام این ها کنار دیوار پادگان بود و بابام همیشه صدای داد زدن سربازها را می شنید، که می گفتند: «بله سرکار، ساس سرکار.» بابای بابام سرش را گرفت بالا و با اخم به بابام نگاه کرد و گفت: «ساس که یه حشره ست. اونم قد یه مورچه. باید بگی سپاس سرکار... فهمیدی سرباز؟!»
بابام ابروهایش را داد پایین، لب پایینی اش را داد بیرون، سرش را خاراند و به خودش گفت: «یعنی سپاس خیلی گنده تر از مورچه ست... خب، حتماً خیلی گنده تره دیگه. حتماً قد عنکبوته یا شایدم فیل.»
بعد هم بابام دوباره جیغ زد و گفت: «خب، عنکبوت سرکار...» و بعد دوباره جیغ زد و گفت: «اصلاً فیل سرکار... خوبه سرکار... فیل سرکار...؟»
بعد دوباره بابام سرش را خاراند و گفت: «ببخشید سرکار... چرا فیل به اون گندگی چهار تا پا داره، اون وقت عنکبوت یه عالمه پا داره؟ اون وقت این سپاس بیچاره فقط سه تا پا داره؟ خب سخته با سه تا پا راه بره دیگه... هی لق می زنه، هی می خوره زمین دیگه...»
بابای بابام که زل زده بود به بابام گفت: «دارم یواش یواش می فهمم که چرا مادرت هی از دست تو جیغ بنفش می زنه. آخه بچه، سپاس یعنی تشکر کردن. عنکبوت چیه؟! فیل چیه؟! فهمیدی؟! فقط سپاس سرکار...»
بابام دوباره جیغ زد و گفت: «بله سرکار... سپاس سرکار.»
بابای بابام گفت: «خیلی خب سرباز، راه بیفت بریم سلمانی.»
لپ های بابام آمد پایین، ابروهایش رفت بالا و داد زد و گفت: «سرکار... صبحونه نخوردیم سرکار... سرکار... خودتون گفتین که اگه زلزله هم بیاد، بچه تا صبحونه نخوره از خونه نباید بره بیرون... سرکار.»
بابای بابام یکی از ابروهایش را داد بالا و گفت: «آفرین سرباز! حالا من تا ده می شمرم و تو باید صبحونه خورده جلوِ من ایستاده باشی، زود باش. یک... دو...»
بابام مثل بچه پلنگ پرید توی آشپزخانه و شیر و پنیر و نان و مربا و سبزی خوردن را از توی یخچال آورد بیرون و گذاشت روی میز و تندتند شروع کرد به خوردن.
بابام اولش یک قاشق گنده مربا کرد توی لپش. قاشق نزدیک بود لپ بابام را جر بدهد و جیغ بابام را درآورد. و بعد هم یک قلپ شیر خورد و یک گاز گنده از قالب پنیر زد و دوباره بقیه شیرش را قورت داد. و یک تکه نان فروکرد توی لپ چپش و سبزی خوردن ها را هم کرد توی لپ راستش و مثل موشک رفت دم در.
بابای بابام نگاهی به بابام انداخت و انگشتش را فشار داد روی لپ های بابام و گفت: «ببینم سرباز، حالت خوبه؟ می خوای لقمه هات رو برات بجوم؟!»
بابام با انگشت نان و سبزی را فروکرد توی گلوش و قورت داد و شروع کرد به نفس نفس زدن و گفت: «آآآآ... آآآآ... نه سرکار... خودم قورتش دادم، سرکار.»
بابای بابام در حالی که داشت از راه پله می رفت پایین گفت: «من توی ماشین منتظرم سرباز، زود کفش هات رو بپوش بیا پایین.»
بابام بند کفش هایش را مرتب و منظم گره زد و دست هایش را مشت کرد و سرش را حسابی گرفت بالا و از راه پله بدوبدو رفت پایین. اما آقا، بابام که جلوِ پایش را نمی دید از پله ها پرت شد و گارامپ و گرومپ تا دم درِ همسایه پایینی رفت پایین. خانم همسایه پایینی، که خیلی هم چاق و چله بود، در حالی که روسری اش را یک وری سرش کرده بود، دم در آپارتمانشان با چشم های پف کرده و خواب آلود ایستاده بود و دست هایش را زده بود به کمرش.
خانم همسایه با هزار زور و زحمت بابام را بلند کرد و خاک های لباس های بابام را تکاند و گفت: «حالت خوبه پسر؟!»
بابام دست هایش را مشت کرد و گفت: «بله... خوبم.»
خانم همسایه این بار اخم کرد و گفت: «خیلی خب آقای بچه سرباز... ببین چی بهت می گم... ساعت هفت صبح وقت رژه رفتنه... اونم فقط توی پادگان، نه ساعت پنج صبح وسط آپارتمان، فهمیدی؟! اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه... وقتی من خوابم، اون بالا، روی سر من رژه بری و سپاس سپاس کنی، نصفه شب می آم بالای سرت و تا صبح روی سر و گردنت بالا و پایین می پرم و رژه می رم و سرکار سرکار می کنم که بچسبی به فرش، فهمیدی بچه سرباز...؟!»
طفلکی بابام توی تصورش می دید که خانم همسایه دارد نصفه شب روی سر و گردنش بالا و پایین می پرد و لهش می کند، واسه همین هم جیغ وحشتناکی کشید و از پله ها دررفت.
نیم ساعت بعد، بابام و بابای بابام توی سلمانی پادگان نشسته بودند و بابام داشت با دهن باز و چشم های بیرون زده به آقای سلمانی که تندوتند کله سربازهای جدید را کچل می کرد نگاه می کرد. آقای سلمانی، که پشتش به بابام بود، لباس سفید و مرتبی پوشیده بود و یک ماشین بزرگ سلمانی، که رویش کلید قرمز و خوشگلی داشت، گرفته بود توی دستش و قیژوقیژ موهای سربازها را می زد و هی داد می زد: «سرباز بعدی، سرباز بعدی.»
وقتی که آخرین سرباز هم کچل شد، بابای بابام از جاش بلند شد و به آقای سلمانی گفت: «موهای سر این سرباز کوچولو رو بزن تا من چربی های اضافه این سربازها رو آب کنم و برگردم.» بعد هم بابای بابام اخم کرد و از در رفت بیرون و چنان نعره ای زد که صدایش مثل بمب توی تمام پادگان پیچید.
آقای سلمانی، که کمی ترسیده بود، نگاهی به بابام انداخت و گفت: «خدا بهشون رحم کنه پسرجون... یه کم صبر کن تا من برم از توی انبار یه شونه کوچولو و خوشگل و نو بیارم... بعدش هم پا شو بیا روی این صندلی بشین تا من موهاتو با قیچی کوتاه و مرتب کنم.»
بابام از جایش بلند شد و رفت و روی صندلی نشست، اما از بس کوچولو بود توی صندلی گم شد. آقای سلمانی که تازه از انبار برگشته بود نگاهی به بابام کرد و بعد هم یک تخته گذاشت روی دسته صندلی و بابام را نشاند روی تخته.
بابام، همان طوری که داشت پاهایش را بالا و پایین می کرد، نگاهش افتاد به یک کاسه پر از خامه که کنار دست آقای سلمانی بود. شکم بابام شروع کرد به قاروقور کردن. آب دهانش را قورت داد، سرش را انداخت پایین و با خجالت از گوشه چشمش به آقای سلمانی نگاه کرد و گفت: «سرکار سلمانی آقا... سرکار سلمانی آقا... می شه... لطفاً... خواهش می کنم... من از اون خامه ها یه کمی بخورم، آخه شیکمم گشنه ش شده.»
آقای سلمانی با تعجب به کاسه نگاه کرد و گفت: «پسرجون، این که خامه نیست، این خمیرریشه. وقتی کسی می خواد صورتش یا سرش رو با تیغ اصلاح کنه، اینو می زنم به سر و صورتش و اصلاحش می کنم. الآنم فرماندهِ پادگان داره می آد این جا که سر و صورتش رو اصلاح کنم.»



بابام یکدفعه یاد جوجه کوچولوش افتاد که چند تا پر سفید کوچولو از روی سرش بیرون آمده بود، برای همین هم فوری جوجه اش را از یقه لباسش بیرون آورد و یک انگشت از خمیرریش مالید روی سرش و خمیر را مثل بستنی قیفی فر داد و آورد بالا. بابام گردنش را کج کرد، لبخند قشنگی زد و به آقای سلمانی گفت: «می شه لطفاً سر جوجه منم بتراشید؟! آخه پرهاش بلند شده.»
آقای سلمانی جوجه را از بابام گرفت و گذاشت روی میز و گفت: «بچه چی کار به این بیچاره داری؟!» که آقا، جوجه کوچولو پرید توی ظرف خمیرریش و ظرف را چپه کرد و خودش هم پرید بیرون و شروع کرد روی شیشه میز دویدن و بالا و پایین پریدن. طفلکی آقای سلمانی داشت دنبال جوجه بابام می دوید که ناگهان خورد به فرماندهِ پادگان که آمده بود توی سلمانی. آقای سلمانی نگاهی به سلمانی که به هم ریخته بود انداخت و از ترسش جیغ کشید و غش کرد وسط سلمانی. بابام بلند شد، روی صندلی ایستاد و با اخم زل زد به فرماندهِ پادگان.
فرماندهِ پادگان گفت: «تو دیگه کی هستی آقاکوچولو؟!»
بابام، که حالا فکر می کرد یک سرباز واقعی شده، از روی صندلی پرید پایین و دست هایش را مشت کرد و با اخم رفت جلو و گفت: «آقاجونم گفته اول سلام. بعدشم من سربازم، شما کی هستی؟ چرا این مردم رو اذیت می کنی؟ اگه بیشتر اذیت کنی، منم تانک می شم و می زنم له و لورده ت می کنم ها...»
فرماندهِ پادگان خندید و گفت: «خب سلام، منم سربازم.»
بابام تا می توانست اخم کرد و پاهاش را کوبید زمین و جیغ زد و گفت: «آقاجونم گفته نیشت رو ببند بچه، سرباز که هیک هیک هیک نمی خنده. سرباز مثل کوه سفته و آآآآآ تا آسمونم قدش درازه. سرباز سرش رو بالا می گیره و دستاش رو مشت می کنه و گارامپ و گرومپ از پله ها می ره پایین. سرباز سینه ش رو مثل جوجه من می ده جلو و بلندبلند جیغ می زنه. سرباز مثل تانک همین جوری می ره جلو و در و دیوار و پنجره و هرچی جلوشه می زنه خرد و خاکشیر می کنه...»
بعدش هم آقای سلمانی را بغل کرد و دوباره گفت: «تازه، سرباز مثل سیم خاردار دور مردم می پیچه که کسی اذیتشون نکنه. روشن شد آقاسربازه؟»
فرماندهِ پادگان جلوِ خنده اش را گرفت و پاهاش را کوبید به هم و گفت: «خیلی ممنون که گفتی سربازها باید چی کار کنند. من تا حالا نمی دونستم سربازها کارشون چیه.»
بابام باز هم با اخم گفت: «تازه ام به جای ممنون باید بگی ساس مورچه ای سرکار... نه عنکبوت... نه فیل سرکار... نه ببخشید سپاس سرکار.»
آقای سلمانی تازه به هوش آمده بود و هنوز سرش گیج می رفت که فرماندهِ پادگان شکمش را گرفت و انگار که رعد و برق زده باشد شروع کرد به خندیدن. بیچاره آقای سلمانی که نمی دانست چه خبر شده باز هم ترسید و از سلمانی پرید بیرون و پا به فرار گذاشت. بابام که حسابی عصبانی شده بود لگد محکمی زد به پوتین آقای فرماندهِ پادگان و بعدش هم دوید دنبال آقای سلمانی و همان جوری که داشت می دوید جیغ زد و گفت: «وایسا مَردم... من مواظبتم... اگه کسی بخواد اذیتت بکنه، خودم تانک می شم و می زنم لهش می کنم...»

نظرات کاربران درباره کتاب وقتی بابام کوچک بود

خیلی قشنگ وجالبه. من جلدهای یک و دو را خوندم
در 3 ماه پیش توسط علی شیخی