فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاتم

کتاب خاتم
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب خاتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خاتم

پیامبر رئوف و مهربانی که از میان مردم و برای مردم است؛ رنج‌ آنها را برنمی‌تابد و سعادت دنیا و آخرت آن‌ها برایش مهم است. خدای مهربان او را به خلعت خُلق عظیم آراسته و به عنوان الگویی شایسته به همۀ آن‌ها که حقیقت هستی را باور دارند معرفی نموده است؛ بیش از هر زمان دیگری به شناخت ابعاد مختلف وجودی و ساحت‌های مختلف ارتباطی این اسوۀ حسنه نیاز داریم؛ از ارتباط پیامبر با خود تا با خدایش و از ارتباط با جامعه و تاریخ تا ارتباط با طبیعت. مجموعه داستان پیش رو بخشی از برگزیده‌های نخستین جشنوارۀ خاتم است.

ادامه...

بخشی از کتاب خاتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

صد مثلث

آرش صادق­بیگی

تا گفتم: «دیگه برگزار نمی کنم» احسنی ساکت شد. از پشت تلفن گوش های گوشتالودش را می دیدم که به لب و دهانم کوک خورده و منتظر شنیدن اصل حرف است، اما حرف عوض کردم و حال و احوال بچه ها را پرسیدم. اصل حرف را که می دانست، اما نمی خواست یا نمی توانست درک کند. یک هو از دل و دماغ افتاد و ادامه نداد. این قدر گیج شده بود که گفتم الان است از ناراحتی گوشی را بکوبد بیخ طاق خانه اش. باورش نمی شد حاجی بعد سال ها، قواعد بازی خودش را به هم زده باشد. تا یکی دو ساعت دیگر هم مدام زنگ زد، اما حرفم همانی بود که بود؛ مراسم بی مراسم. رادیو را روشن کردم و رفتم توی رختخواب. فکر کردم عادت سالی یک بار هم باشد، به این زودی ها دست از سر آدم برنمی دارد، مخصوصاً وقتی بیست وپنج سال شیرینی اش را زیر دهان بقیه چشانده باشد.
احسنی را همان موقع ها شناختم. دنبال بادام درختی مرغوب بودم که خود احمدخان نشانی یک جای کوهستانیِ پرآب داد؛ سامانِ شهرکرد که تا سِوادش از زاینده رود مشروب می شد. سوار بر مینی بوس ۳۰۹ بنزی، پای پل زمان خان پیاده شدم. خوش خوشک باغ های میوه را سیر می کردم که جوانی یک لاقباتر از خودم کنار خروشانی آب نشسته بود. کنجی از رودخانه را سنگ چین کرده بود که قاطع جریان تند آب باشد. میان برکه ای که ساخته شده بود، چوب ماهیگیری انداخته بود. سراغ بادام درجه یک که گرفتم، فهمید از اصفهان آمده ام. گفت: «چقدر می خوای؟» تا گفتم سه کیلو، زد زیر خنده: «مرد حسابی برای سه کیلو بادام سه ساعت کوبیدی تا اینجا؟» گفتم: «اون کاری که من می خوام باید همه چیزش اعلا باشه.» احسنی چوبش تکان خورد و قزل آلای بزرگی صید کرد. دستم را گرفت و برد باغچه مصفای پدر و بیش از مقدار لازم بادام دستچین پوست شده تحویل داد.
فرداش هم رفتم خوانسار. تا پرس وجو کردم، بردنم پای درختچه های خاردار گز، از شهد انگبینی که از صمغ گیاه تولید شده بود و از ترنجبین های طلادانه ای قد ارزن، یکی یکی جمع کردند توی شیشه و دادند دستم. گفتند شک نکنم همان «من و سلوی» است که توی بقره آمده. سنگ تمام هم گذاشتند، چهارساعت زیر آفتاب ظهر بودند و وقتی فهمیدند برای چه مراسمی می خواهم، یک شاهی هم نگرفتند.
فردای خوانسار ماشین نشستم و رفتم قمصر، پرسان پرسان کمربندی سبز دشت را پی گرفتم، به دره کم شیب کوه که رسیدم، ردیف حجره های عرق گیری تا ته پیدا بود. به همان اولی که رسیدم و گلاب درختچه های گلِ سرخش را بو کردم و ترشیدگی ای نفهمیدم، یک شیشه دوآتشه ناب بی رسوب زلال گرفتم و برگشتم.
مراسمِ بیست وپنج سال پیش، مولودی خوانی حضرت رسول بود. نذر نبود، شکرانه بود؛ شکرانه تولد پسرم. ده روز قبل از هفده ربیع الاول، عید میلادالنبی به دنیا آمد. اسمش را گذاشتیم امین. نه ماه دست به آسمان بودیم، نه ماه گوشت مان روی تخته بود تا به دنیا آمد. سال پیشش خانم که کم کاری تیروئید داشت، سر سه ماه جنینش را انداخته بود و حالا که این شکم دوم را سالم زمین گذاشته بود، یک فامیل خوشحال بودند. دو روز مانده به مراسم، اجازه کارگاه را از احمدخان گرفتم. احمدخان معتمد کسبه خیابان مسجد سید بود. تا سال ها دکانش کنار تی بی تی، پاتوق مسافرانی بود که سوغات اصفهان می بردند. سه سال می شد شاگردی می کردم و ریزه کاری ها را قاپیده بودم.
آن شب، قبل از هر کاری وضو گرفتم. قبل از این که با آب و آرد و سفیده تخم مرغ و آورده هایم از سامان و خوانسار و قمصر، تا صبح پای پاتیل بمانم، دو رکعت نماز حضرت رسول خواندم. قدرهای رکوع و سجود را سر صبر و گل برچین گل برچین خواندم. آن روزها نه گلوکز مایع بود، نه پروتئین های پودری، نه هم زن های صنعتی. همه چیز این گز مطبوع، طبیعی استحصال می شد. باید روی اجاق کم، آب و انگبین را می جوشاندی و آن قدر هم می زدی که شبیه آب نبات کشی می شد. جداً همین بلا را سر سفیده تخم مرغ ها آوردم. کَفَش که داشت می خوابید، یکی از فوت های احمدخان را زدم؛ گلاب زیاد زدم به سفیده . احمدخان به جادوی بو ایمان داشت و می گفت گلابِ خوب ویترین غذاست. پاتیل را گذاشتم روی آتشِ خیلی کمِ کم، هر نیم ساعت یک لیوان شهد اضافه کردم و تا سحر فقط هم زدم و هم زدم تا مواد سفت شد. کار دوساعته، تا صبح طول کشید. با کت وکولِ افتاده آخرین قلق احمدخان یعنی حسوم آهنی را گرفتم دستم، مدل پارویی توی مواد می زدم و مغزها را اضافه می کردم. گل آفتاب بود که تکه تکه از مایه برداشتم و به برکت این سه نقطه جغرافیایی بارور، مثلثی اش کردم. سر هر کدام که روی آرد با کاردک فرم می دادم، یک سوره قدر هم می خواندم. بیشتر از صدتا مثلث شد. صبح که احمدخان کرکره را بالا داد و آمد تو، یک راست رفت سراغ لقمه گزهای خنک شده. اول توی دست غلتاند، ببیند مبادا بچسبد به انگشت ، از آزمون اول که سربلند بیرون آمدم، یک تکه مثلث برداشت و گاز اول را زد. هنوز نیم جویده بود که چشم هایش را بست، قباقدکش را با شانه هاش انداخت بالا و گفت: «از امروز سرکارگر بچه ها واستا.» امین اولین برکتش را با خود آورده بود.
روز میلاد، کوچه را آب و جاروی مفصلی کردم. راه پله را با ریشه به ریشه حریر و طاقه شال، فرش کردم و دو طرفش گل و گیاه گذاشتم. داده بودم خانه را اول آینه بندان و بعد با شمع و لاله و مردنگی منور کنند. تا غروب، خانه اجاره ای چهارراه نقاشی پر آدم شد. نگران شام شدم به این چهل پنجاه نفر نرسد. از فک و فامیل و بچه های کارگاه و بازار بودند تا احسنی و چندتا از خوانساری ها و قمصری ها. رنگچیان هم از مسجد خودش را رساند و به زور ما نشست بالا. هنوز شیرین بیان بود و سرِ پا. سرزندگی اش از روغن غلیظی که به ریش می زد و از پایین چهارگوش می کرد تا نودمیدگی های زیر گردن را بپوشاند، پیدا بود. اول چند آیه از انبیا خواند و بعد با قدرت ناطقه ای که داشت، از ازدواج پدر و مادر حضرت محمد و تولدشان گفت. از سنت حسنه مولودی خوانی که بانی تازه تر کردن عهد و پیمان با حضرت ختمی مرتبت است. بعد هم که وعظ و ذکرش تمام شد، یک نفس قصیده ای خواند. قصیده عربی بود در نعت پیامبر، اما رنگچیان چنان تکیه و درنگ بجایی روی ریتم داشت که بالاخره سر هر بیت یک جوری اصل مقصود شاعر را حاصل می کرد. با «امین خاتمٌ لِلرُّسلِ کلِّهِمِ» که تمام کرد، خانم غذا را کشید و با اندک تدبیری در کم و زیاد کشیدن برای بچه ها و بزرگ ترها، برکت را به همه سفره رساند.
سر شام که همه از رنگچیان خواستند شعر را باز بخواند، لقمه ای گرفت و پا شد. گفت اسم قصیده «بُرده» بوده و دوباره از حفظ دم گرفت. خان آخر مجلس را هم خودش با مستحب مناسبِ وقتی تمام کرد. با قربان صدقه، امینِ قنداق پیچ را از ننو بلند کرد و در گوش راست اذان گفت و از اصول کافی از حضرت نقل کرد که: «هر کس چنین کند، این عمل باعث دوری شیطان خواهد شد.» اقامه را هم که خواند، گزهای مثلثی توی طلق پیچیده را روی سرها ریختم و خوردند و به به و چه چه کردند. به تبرک، یکی هم توی جیب گذاشتند و صلوات گویان رفتند.
همیشه که آن روزهای کم ریالی و سردرگمی و ترس های بی خود و باخود جوانی را مرور می کنم، یاد یکی از شب های پرکاری می افتم. یک و دو نیمه شب بود، رادیو ترانزیستوری کارگاه روشن بود و من یواشکی پای پنجره سیگار می کشیدم، آواز کاروان ناظری تمام شد و راه شب پخش شد. مجری داشت از بیست و چند سال پخش برنامه می گفت، پک آخر را که زدم، توی سرم حک شد که تکرار هر چیزی را معتبر می کند. تا مدت ها این جمله با من بود، اما کم کم که این چندبارگی، مستانه مستانه برای خودم هم پیش آمد و سال ها برگزاری مولودی خوانی بدل به عادت شد، فهمیدم پشت هر اعتبار چیزی ورای این تداوم است. مولودی خوانی ما با حسن خلق حاج احمدخان و عشق خوانساری ها و تعهد احسنی و معرفت مهمانان و یاری کنندگانش سال به سال بزرگ و بزرگ تر شد. رنگچیان هم تا همین چند سال پیش که ذهن حاضری داشت، گل مجلس بود. توی این همه سال خوش محضری، فقط قرآن خوانی اولِ وقت و قصیده خوانی «بُرده» اش بود که تکرار می شد و تبدیل به آداب هرساله شده بود. وگرنه یک بار هم نشد منبر تکراری برود، سریال دنباله داری بود که هر قسمتش سالی یک بار پخش می شد. یا مثلاً سر تاریخچه هر بار چیز جدیدی رو می کرد. یک بار داستان پادشاه اربیل عراق را گفت که اولین پادشاه برگزارکننده جشن مولود بوده، یک بار از کتابی نقل کرد که عید مولودی سه قرن بعد از هجرت بین مسلمانان رسم شد یا سال بعد از مشایخ نیشابور قرن چهارم و نحوه مولودی خوانی هایشان گفت. عشق به اوراق دینیه و تیزی حافظه را با هم داشت این محمود.
مولودی خوانی ها جز عشق و ارادت، برکت هم برای ما آورد. همان سال اول که آوازه صفای مجلس و طعم و عطر گز، میان کسبه پیچید، احمدخان تا یک هفته قسم جلاله می خورد که دستپخت همین شاگرد بوده. سال بعد دوبرابر مهمان آمد، توی راه پله نشستند و به نصف شان بیشتر مثلث نرسید. سال بعد متدینی هم کمک کردند و مجلس را جای بزرگ تری برگزار کردیم، آن قدر بود که هرچه از محصول باغچه محقر پدر احسنی مانده بود، خریداری شد. ششمین سال تولد امینم بود، با اعتباری که بین کسبه پیدا کرده بودم، سر چهارراه تختی مغازه ای رهن کردم، با اجازه احمدخان جدا شدم و فروشگاه گز «مثلث» را زدم. البته توی مغازه همه شکلی داشتیم الا مثلث. مثلثی را فقط مولودی ها می دادم. توی همهه این بیست وپنج سال مراسم، تا جایی که می شد آداب تولید سنتی اش را حفظ کردم. بعدها همه چیزِ کار و مواد، صنعتی شد. اما از یک هفته قبل از مولودی، اول درجه یک طبیعی همه مواد را می خریدیم، بعد خودم و بچه ها آستین بالا می زدیم و وضو می گرفتیم. همان طور به شیوه مرضیه قدیمی شب تا صبح پای پاتیل همزن های صنعتی می ایستادیم و کار می کردیم و زیرلبی سوره قدر می خواندیم.
طی این سال ها شهدفروش و گلاب فروش و بادام فروش هم کارشان را توسعه دادند. سال دهم احسنی زمین همسایه را هم خرید، نه برای مجلس ما که صد کیلو بادام بیشتر نمی خواستیم، عطر محصول باغچه مثمرش توی صنف پیچیده بود و بادام چهار پنج کارگاه دیگر را هم تامین می کرد. برکت داشت مثل پیچ رونده آبشارطلا، زندگی مان را معطر و رنگی می کرد که خانم فوت کرد. سرطان تیروئید نگذاشت تمولم را ببیند، مولودی های سال های بعدمان را ببیند، دو هزار و چهارصد نفر مهمان حیاط درندشت خانه خیابان خلجا را ببیند، اضافه شدن پیش مجلس و شعرخوانی طلبه های مستعد و دف و تاس و دوطبله و عود و گلاب پاشی و عقیقه های گوسفند را ببیند. تازه اولِ صدا کلفت شدن و سبزی سبیل و خریدن صابون آنتی باکتریال برای جوش های پسرش بود که همان را هم نتوانست ببیند.
مادر را دل می سوزد، پدر را دامن. یاد نمی آورم یک پوشک عوض کرده باشم، درگیر دودوتا چهارتا کردن بودم که نفهمیدم بچه چه طور بزرگ شد. پدری ام را با پول به خانه آوردن و گه گاهی تحکم، باور کرده بودم. تا آن روز خانم پسله پنهان با امین نداشت، پَر به پَر هم می دادند و همه چیزشان با هم بود. آن قدر عاشق پسرش بود که در کارهای خانه بیعاری می کرد. خانم که رفت، تازه نگرانی ام شروع شد. روح پسرِ در آستانه بلوغ، مثل کوسه های سفید که می گویند رشدشان تمامی ندارد، همیشه گرسنه است. چاره ای جز تعویض تحکم پدری با محبت مادری نداشتم. مدیری آوردم و بیشتر سلفیدم تا وقت بیشتری توی خانه بگذرانم. امینی که تا نه سالگی بند کفش هایش را مادرش می بست، لقمه هایش را مادرش می گرفت، دروغ هایش را مادرش می فهمید، لوس بود، اما اذان در گوشش خوانده بودند و تهش سر به راه بود. ماه ها گذشت تا شنبه به نوروز افتاد و از نیمرو و املت و کوکو و حاضری به خورش و قاطی پلو و کدبانوگری رسیدم. این کارها را کردم که توصیه ای گوش نگیرم و فکر یک زن زندگی جمع کن دیگر را از سر بیرون کنم، مادر که نباشد با زن پدر هم نمی شود ساخت. با همه این احوال شده بودم مرد اداها، ادای بشور بساب درمی آوردم، ادای سنگ صبوری، ادای نصیحت. طول کشید تا گرفتم این چیزها روح سیری ناپذیر کوسه را پر نمی کند. امین خود همدلی را می خواست. می خواست قبل از ناراحتی اش بفهمم ناراحت است، می خواست وقتی با کبودی زیرچشم آمد خانه، اولدرم بولدورم نکنم و کمپرس یخ بیاورم، می خواست منِ سنتی گوش کن تحریرباز، عشقش به این ژانگولرهای موسیقی فرنگی را بفهمم. اما راه ما یک طرفه هم نبود، بچه سربه راه قواعد بازی را می فهمید و سعی در همدلی داشت. به نصیحت من جای هنر، مهندسی مواد خواند که نصفه انصراف داد و فهمیدم دو ترم آخر جای دانشگاه رفتن تو گروهی زیرزمینی ساکسیفون می زند. یک روز که خواب بود و سوییچ برداشتم ماشینش را از جلوی در بردارم، بساط سیگار دست پیچش را زیر صندلی پیدا کردم. چشمم برنداشت. سربازی اش را خریدم، فرستادمش شش ماه کلاس زبان فشرده خصوصی پیش دکتر حداد. حداد همبازی بچگی ام بود، بعدها رفت آلمان و تازه برگشته بود و دانشگاه درس می داد، مولودی ما هم می آمد. از طریق دوستِ دوستی در وین هم ترتیب دانشکده و بعد اقامتش را دادم. خواستم سال ها ادا را با همچین همدلی سرراستی جبران کنم. برود و موسیقی خودش را بخواند که چشمم این چیزها را نبیند.

سخن ناشر

ما با حقیقتی بی نیاز از توضیح مواجهیم وآن این که دنیا وجود مبارک پیامبر گرامی اسلام را اگر به عنوان فرستاده الهی نمی شناخت، به گواه آثار مکتوب، بزرگ ترین روشنفکران و متفکرین جهان او را به عنوان دردانه عالم خلقت و انسان کامل تکریم و تمجید می کردند؛ سروده ای چون «نغمه محمد» اثر گوته شاعر آلمانی که در آن قطعه زیبا پیامبر اسلام به رودی تشبیه می شوند که در مسیر خود همه چشمه ها و رودها را با خود همراه می سازد تا چون اقیانوسی بزرگ به سوی خداوند رهسپار گردند، یا نظر جرج برنارد شاو، نویسنده ایرلندی که پیامبر اکرم را یک شخصیت بی همتا و پایه گذار یک تمدن و منجی بشریت می داند، یا گفته های لامارتین مورخ مشهور فرانسوی که می گوید: «اگر بزرگی هدف، کم بودن ابزار و رسیدن به نتایج شگفت انگیز، سه محور سنجش هوش بشری باشد، چه کسی ادعای مقایسه بزرگ مردان تاریخ کنونی را با «محمد» دارد؟»، بخش کوچکی از تعظیم بزرگان علم و ادب و سیاست نسبت به پیامبر بزرگوار اسلام است.
پیامبر رئوف و مهربانی که از میان مردم و برای مردم است؛ رنج آنها را برنمی تابد و سعادت دنیا و آخرت آن ها برایش مهم است: «لَقَدْ جاءَکُمْ رَسولٌ مِنْ اَنْفُسکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بالْمُوْمِنِینَ رَوُفٌ رَحِیمٌ» (توبه: ۱۲۸). خدای مهربان او را به خلعت خُلق عظیم آراسته «وَاِنَّک لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ» (قلم: ۴) و به عنوان الگویی شایسته به همه آن ها که حقیقت هستی را باور دارند معرفی نموده است؛ «لَقَدْ کانَ لَکمْ فِی رَسولِ اللَّهِ اُسوَهٌ حَسنَهٌ لِمَنْ کانَ یرْجُو اللَّهَ وَالْیوْمَ الْآخِرَ وَذَکرَ اللَّهَ کثِیرًا» (احزاب: ۲۱). و این همه از خدایی است که از موضع رحمت عالم گیرش به همین پیامبر رئوف می فرماید: به مردم بگو اگر مرا دوست دارید از حقیقت پیروی کنید تا من نیز شما را دوست داشته باشم و از خطاهایتان درگذرم: «قُلْ اِنْ کنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فاتَّبِعُونِی یحْبِبْکمُ اللَّهُ وَیغْفِرْ لَکمْ ذُنوبَکمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» (آل عمران: ۳۱)
امروز که انقلاب اسلامی آمده تا تیرگی آیینه قلب ها را با زلال قرآن بزداید و صاحبان این قلب ها بتوانند انوار حق را دریافت کرده تا آن را در رفتار خود جلوه گر سازند، و شکوه برتری جامعه اسلامی را به جهانیان بنمایانند؛ «وَلَا تَهِنوا وَلَا تَحْزَنوا وَاَنْتُمُ الْاَعْلَوْنَ اِنْ کنْتُمْ موْمِنِینَ» (آل عمران: ۱۳۹) بیش از هر زمان دیگری به شناخت ابعاد مختلف وجودی و ساحت های مختلف ارتباطی این اسوه حسنه نیاز داریم؛ از ارتباط پیامبر با خود تا با خدایش و از ارتباط با جامعه و تاریخ تا ارتباط با طبیعت. خوشبختانه منابع گران سنگی از قرآن و متون روایی گرفته تا کتاب های تاریخی به بازگویی این رفتارها و ارتباطات پرداخته اند. اما نیاز جامعه کنونی ترجمه این رفتارها و ارتباطات به زبان و نسل امروز است و این مسئولیت به عهده صاحبان قلم است تا نخست خود با این سیره و آموزه ها آشنا شوند و خو بگیرند و سپس با ادبیات امروز آن را برای نسل نو بازگویند. همین ضرورت بنیاد ارشاد و رفاه امام صادق (علیه السلام) را برآن داشت تا با همکاری دفتر نشر فرهنگ اسلامی، موسسه شهر کتاب و مجمع ناشران انقلاب اسلامی جشنواره ای سالانه با نام «جشنواره خاتم» تاسیس نماید. هدف این جشنواره تشویق نخبگان حوزه نویسندگی و ایجاد فرصت برای آن ها است تا به معرفی چهره رسول مکرم اسلام به عنوان یک الگوی بی بدیل برای نسل امروز بپردازند. در نخستین مرحله در پاسخ به فراخوان نخستین دوره جشنواره خاتم با موضوع داستان کوتاه درباره زندگی رسول رحمت، بیش از ۹۵۰ اثر به دبیرخانه جشنواره رسید که پس از طی مراحل مختلف داوری از پدیدآورندگان آثار برتر در دو حوزه بزرگسال و کودک و نوجوان تقدیر به عمل آمد.
مجموعه داستان پیش رو بخشی از برگزیده های نخستین جشنواره خاتم است. البته برگزارکنندگان جشنواره خود واقفند که این نخستین گام بود که برداشته شد و هنوز راه های نرفته بسیار درپیش است. ظرفیت های داستانی بسیاری باید شکوفا شود و چه بسیار فرم ها که تا کنون کشف نشده و نویسندگان ما در این مسیر به آن ها دست خواهند یافت.

نظرات کاربران درباره کتاب خاتم